* به عنوان اولین سوال بفرمایید در زمان پیامبر(ص) یعنی اوج قدرت و بسط حاکمیت دینی، جامعه اسلامی با چه تقسیم بندی هایی قابل تعریف است؟
** در زمان رحلت پیامبر اکرم(ص) مملکت اسلامی از نظر جغرافیایی بسیار پهناور شده بود وسعت حجاز و سرزمین های تحت حاکمیت حکومت مرکزی اسلام حدود یک میلیون مایل مربع بود، پیامبر(ص) توانسته بودند با همت و رشادت های فراوان مسلمین سرزمین پهناوری را در تصرف مسلمین درآورند و همچنان این دایره در حال بسط و نشر بود، و حکومت اسلامی در اوج قدرت و بسط خودش بود. اما در اینجا نکاتی قابل تأمل و بررسی است. یکی اینکه بسیاری از مردم تابع شمشیر بودند، یعنی اسلام را به خاطر قدرتش پذیرفته بودند نه به خاطر حقانیتش به طور کلی جامعه به دو دسته عوام و خواص تقسیم می شد. آنهایی که اسلام را برای حقانیتش و از عمق جان پذیرفته بودند جزء خواص بودند که تعداد آنها کم است ولی آنهایی که اسلام را به خاطر قدرتش پذیرفته بودند در شمار عوام جامعه اسلامی قرار می گیرند که متاسفانه تعداد آنها خیلی بیشتر از خواص است.
* این دو گروه یعنی عوام و خواص چه ویژگیهایی دارند؟
** خواص کسانی هستند که از ابتدای رشد اسلام و شکفتن غنچه اسلام در کنار پیامبر(ص) بودند، بسیاری از معجزات را دیده بودند، مباهله را دیده بودند، محاورات رسول خدا(ص) را دیده بودند، اما عوام کسانی بودند که تنها این چیزها را شنیده بودند و شاید استبعاد هم می کردند که چنین چیزهایی اتفاق افتاده، ولی به جهت شدت اشتهار مطالب، آنها را پذیرفته بودند. خواص به راحتی می توانستند ممیزات حق و باطل را از یکدیگر تشخیص بدهند. صراط مستقیم را می شناختند، انحراف ها را به واسطه آن فطانتی که داشتند تشخیص می دادند. اما گاهی که متاسفانه حکومت اسلامی به انحراف افتاد قابل تشخیص برای عوام نبود، عوام خیلی متوجه نمی شدند که اصلا مبنای قدرت در اسلام چیست؟ حق حاکمیت از کجا نشأت گرفته؟ شمشیر اسلام باید دست چه کسی باشد؟
* جریانی بعد از رحلت پیامبر(ص) می آید جلودار حرکت جامعه می شود، طراحی می کند. آیا این جریان بعد از پیامبر منحرف شدند یا در زمان پیامبر(ص) همین افکار را داشتند ولی بروز نمی دادند تا موقع خودش ولی در خفا طراحی می کردند؟ شواهد تاریخی می گوید که اینها تظاهر به اسلام کرده بودند.
** در زمان پیامبر(ص) مع الاسف یک جریان نفاق را خصوصا بعد از تشریف فرمایی پیامبر به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی می بینیم. عبدالله بن ابی بن ابی سلول که رئیس باند منافقان مدینه بود به همراه برخی خواص خوش چهره و بدباطن به اضافه یهود بنی قریظه و بنی مصطلق یک مثلث شوم و خطرناکی تشکیل داده بودند. آخرین عزوه رسول خدا غزوه تبوک است پیامبر اکرم برای اولین بار به مصاف امپراتوری روم یعنی ابرقدرت زمان خودش می روند. وقتی که پیامبر در مدینه اعلام کردند من به مردم تکلیف می کنم که همراه من حرکت کنند. متاسفانه عده زیادی از مردم که می توانستند در رکاب پیامبر باشند به واسطه تبلیغات باند منافقین خودشان را از فیض هم رکابی پیامبر(ص) محروم کردند. منافقین شایعه کرده بودند که این (پیامبر) از عهده چند تا عرب گوشه حجاز افتاده برنمی آید می خواهد برود به جنگ امپراتوری روم یااینکه حجاز برایش کم است می خواهد روم را هم فتح کند! یا اینکه ما (مسلمانان) نمی توانیم از عهده بزرگترین لشکر مکانیزه جهان برآییم این تبلیغات باعث شد که نصف لشکریان پیامبر در مدینه باقی ماندند و ایشان را همراهی نکردند و از لشکر 60 هزار نفری پیامبر فقط حدود 30هزار نفر به همراه ایشان به جنگ روم رفتند. عده ای از منافقین هم همراه پیامبر رفتند برای تضعیف روحیه و راه انداختن جنگ روانی.
با تبلیغات مسموم منافقین در میان راه عده ای دیگر نیز برگشتند، لکن پیامبر اکرم(ص) با ملاحظه این همه وقایع با یک صبر عجیبی قضایا را تحمل می کردند، حتی یک جایی در وسط راه شتر پیامبر اکرم(ص) گم شد، رسول اکرم(ص) به عماریاسر فرمودند که برو جار بزن که شتر پیامبر گم شده، یک مرتبه شایعه شد که این از شتر خودش خبر ندارد چطور از آسمان ها خبر می آورد؟
وقتی عمار با گریه این مطلب را به پیامبر گزارش می داد، پیامبر(ص) فرمودند: عمار خودت را ناراحت نکن، من می خواستم اینها را امتحان کنم و ببینم چقدر مومن واقعی همراه ماست، شتر من فلان نقطه است برو و آن را بیاور. این مردم، همان مردمی هستند که اسلام آورده اند و در شمار مسلمانان به حساب می آیند ولی چون از بصیرت لازم برخوردار نیستند هر لحظه به سمتی می چرخند و کاملا تحت تاثیر جنگ روانی منافقین قرار می گیرند.
در بازگشت هم اتفاقات تلخ دیگری هم اتفاق افتاد، می خواستند پیامبر را به شهادت برسانند تا به مدینه نرسد، چون حدس زده بودند که با عقب نشینی سپاه روم و به دست آوردن این پیروزی شگرف و بی سابقه، و اینکه پیامبر بنیان یک قدرت بزرگ را در عالم گذاشته اند، اگر برگردند حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین خودش معرفی می کنند، با این حال خداوند توطئه ترور آنها را خنثی کرد.در بازگشت پیامبر به مدینه همان مردمی که ایشان را در جنگ همراهی نکردند و تحت تاثیر تبلیغات منافقین قرار گرفته بودند، این بار چون می دیدند که پیامبر و سپاه اسلام پیروز شده و قدرت مطلق در دست جناح حزب الله قرار دارد رنگ عوض کردند و استقبال گرمی از پیامبر(ص) و سپاه اسلام انجام دادند! در کمیت شاید تعداد مسلمانان و اطرافیان پیامبر(ص) زیاد بود ولی در کیفیت ایمان نمی شد روی آنها حساب کرد، به طور کلی باند نفاق در زمان پیامبر فعالیت داشتند ولی با برنامه و خزنده پیش می رفتند. اگر به جریانات قبل و بعد از غزوه تبوک با دقت و تأمل نگریسته شود، می شود سرنخ های بسیار جالبی از جریان نفاق به دست آورد.
* این گروه بعد از رحلت پیامبر(ص) آیا برنامه های خود را تغییر دادند و روند جدیدی در پیش گرفتند یا مانند زمان حیات پیامبر(ص) پیش رفتند؟
** بعد از رحلت پیامبر(ص) این جریان به شدت مشغول به کار شد و با جریان سازی هایی که بسیار زیرکانه طراحی شده بود، برنامه های شوم خود را به مرحله اجرا درآوردند. آنها از لحظه وفات پیامبر دست به کار شدند، در کوچه های مدینه فریاد می زدند که پیامبر زنده است و مثل عیسی بن مریم به آسمان چهارم رفته است و به زودی برمی گردد و حتی می گویند: «فلانی» در وسط کوچه ها فریاد می زد که هر کس بگوید رسول خدا از دنیا رفته است گردنش را می زنم که یکی از بانوان خاندان پیامبر(ص) در جواب او می گوید: اینقدر فریاد نزن، خود قرآن خبر مرگ پیامبر را داده است، مگر قرآن نخوانده ای که در باره پیامبر می فرماید: اگر بمیرد یا کشته شود «ما کان محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم»
* چطور توانستند در اجرای برنامه های خود مردم عادی را همراه خود سازند؟
** باند نفاق با استفاده از روحیه عوام گرایی و روحیه دماغ پلنگی و روحیه پان عربیسم و عربی برتری احیای مناسبات قبیله ای و مناسبات جاهلی توانست، اهل بیت پیامبر(ص) را در حاشیه قرار بدهند و به این ترتیب متن و قدرت اسلام را جریاناتی غیر از خاندان پیامبر(ص) به دست بگیرند. در اینجا لازم است به نکته ظریفی اشاره کنم، حق در زمان پیامبر اکرم(ص) شمول داشت، چون پیامبر(ص) در مرحله نبوت است، این مرحله، مرحله ابلاغ حق است و فراگیری مرحله نبوت اتکا به تکثر و فراوانی دارد به جهت اینکه پیامبر اکرم(ص) هرکس بیاید در محضرش شهادتین بگوید کافی است. بیشتر از این هم رسول خدا نه فرصت تحقیق دارند نه وظیفه تحقیق دارند. هر کس که آمد و گفت: انا مسلم، قبول است و به جرگه مسلمین پیوسته است.
* آیا این کافی است؟
** در مرحله نبوت بله ولی مرحله بعدی که مرحله امامت است جاده حق بسیار باریک می شود. در این مرحله کثرت و فراوانی مطرح نیست بلکه بحث ادامه مسیر حق است،مثل اینکه شما می خواهید قله ای را فتح کنید، از دامنه حرکت می کنید، هر کس به راحتی می تواند خودش را در دامنه قله قرار بدهد، اما کسانی که به اندازه کافی نفس دارند می توانند خودشان را به قله برسانند، در زمان رسول اکرم(ص) مردم راحت به دامنه اسلام آمدند، اما آیا همه می توانند به قله برسند؟ آن کسانی می توانند به قله برسند که به اندازه کافی ایمان داشته باشند. متاسفانه امت اسلام بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) به نفس نفس افتاد و فقط افراد قلیلی توانستند خودشان را به آن قله حق برسانند. حق یک صفتی دارد که هر قدر رقیق تر می شود، پویندگانش هم رقیق تر می شوند و افرادش هم شایسته تر می شوند.
* چه چیز باعث شد که بعد از رحلت پیامبر(ص) تقسیم بندی حداقلی و حداکثری در جامعه عکس شود و معادله قوا در جامعه و حکومت تغییر کند و همه چیز معکوس شود و حادثه عظیم عاشورا در سال 61 هجری یعنی بعد از پنجاه سال از رحلت پیامبر(ص) اتفاق بیفتد؟
** در این سال ها همه چیز به ظاهر درست وطبیعی بود و به نظر مردم، اوضاع چندان غیرطبیعی نبود. مردم هنوز به مسجد می رفتند، رو به قبله نماز می خواندند، و خیلی از مظاهر اسلام در جامعه بود، اما طعم اسلام تغییر کرده بود. در مجالس، حرف از دین و پیامبر و قرآن بود ولی بیشتر احکام حکومتی اسلام و در رأس آن، اجرای عدالت اسلامی و اجرای بدون تبعیض حدود الهی و قوانین حکومتی، ترک شده بود. ظاهر، همان اسلام است و مردم، همان مردمند و حکومت هم حکومت اسلامی است، اما دیگر نه این اسلام، آن اسلام است، نه این حکومت، آن حکومت است و نه این مردم، آن مردم هستند.
منطق ابوسفیانی آرام آرام در جامعه اسلامی جا خوش کرد معادله نبرد محمد(ص) ـ ابوسفیان به معادله نبرد حسین(ع) ـ یزید تبدیل شد و یک جابجایی کثیفی صورت گرفت. در این جابجایی یزید بر حکومت سوار شد و حسین(ع) قانون شکن و فتنه جو خوانده شد!!
در زمان حضرت علی(ع) در آن چهار سال و اندی امام، با کفار و مشرکین و ارتش های روم و ایران نمی جنگید، در سه جنگ خونینی که درگرفت، هر سه در داخل مرکز حکومت اسلامی و با برادران سابق صورت گرفت اسلام در تمام تاریخ هزار و چهارصد ساله اش، در هیچ جبهه رویارویی شکست نخورده است. پیامبر فرمودند که اسلام هرگز به خاطر قلت عدد شکست نخواهد خورد و هرگز از کفر ضربه نمی خورد، بلکه از نفاق ضربه می خورد، نمونه بارز آن همین وقایع عاشوراست. اینان کسانی بودند که وقتی در بدر با اسلام می جنگیدند به «هبل» سوگند می خوردند. اما در صفین و کربلا به «الله» سوگند می خوردند. نامش عوض شده بود ولی به واقع، خط، همان خط بود.
در بدر قرآن را با تیر زدند و در صفین قرآن را بر سر نیزه بردند. آنجا از علی(ع) و آل پیامبر(ص) ضربه خوردند، اما اینجا توانستند به علی و آل پیامبر(ص) ضربه بزنند و انتقامی تاریخی بگیرند. ادبیات صدر اسلام، ادبیات بدر و احد و خیبر و فرهنگ تقوی و جهاد تغییر کرده بود. آن ادبیات حتی برای بعضی از اصحاب پیامبر هم دیگر انگیزه بخش نبود و کهنه شده بود. چون خودشان عوض و فاسد شده بودند. اوضاع آن زمان را دیگر نمی فهمیدند، برخی از آنهاجزء سرمایه دارهای بزرگ شده و در باندهای حکومتی قبل از حضرت علی (ع) جا خوش کرده بودند، در دوران معاویه که همه چیز فاسد شده بود آنها هم علنی فاسد شدند. تا زمانی که دینداری مزه می داد و سود داشت، آنان دیندار بودند اما وقتی که دیگر سودی نداشت، دین را کنار گذاشتند. و خود امام حسین(ع) درباره آنها می فرمایند، دین برای اینان، یک بازی زبانی است. فقط بر سر زبان هایشان دین دارند، اما موقع امتحان که برسد و قرار باشد از چیزهایی بگذرند، دیندارها چه کم هستند بعضی از اینها بعدها در کربلا در اردوگاه یزید برای کشتن امام حسین(ع) آمدند
* چه شد که در روز روشن، سید الشهداء(ع) را در جامعه ای که جدش بنا کرده و پدرش سالها بر آن حکومت کرده بود شهید کردند و سرش را بر نیزه بردند؟
** شرایط زیادی دست به دست هم داد تا جامعه و تاریخ کربلاخیز شد. یکی آن فئه باغیه ای است که پیامبر(ص) فرموده بودند که روزی وارد حکومت اسلامی می شوند و قدرت را در دست خواهند گرفت آنها به تدریج و از دوره های قبل به داخل حکومت اسلامی خزیدند.
توطئه های پیچیده ای برای جنگ قدرت، طراحی و اجرا کردند و جای پای خود را در حکومت محکم کردند. آنها اصول اسلام را قبول نداشتند ولی تظاهر می کردند که قبول دارند و از این راه شروع به تحریف اصول اسلام کردند و به توخالی کردن آن پرداختند.
ظاهر حکومت دینی، باقی مانده بود ولی با طنش عوض شده بود.
یکی دیگر از این مولفه های موثر این است که بعضی از سران باسابقه اسلام و اصحاب پیامبر(ص) کم کم فاسد شدند و در پی دنیا رفتند تا زهد و گذشت و فداکاری های سابق خود را جبران کنند و به اشراف و سرمایه داران حکومتی تبدیل شدند. بعضی از آنها سوابق عجیبی از جهاد، تبعید، شکنجه شدن و فداکارهای بزرگ برای اسلام داشتند و به اصطلاح فقط شهید نشده بودند آنها کم کم عوض شدند، از آرمان ها و ایده های اولیه فاصله گرفتند، با گروه های مخالف اسلام که به ظاهر، مسلمان شده بودند علیه اهل بیت(ع) برای حفظ منافع خود ائتلاف کردند. نکته دیگر، این که شهادت سیدالشهدا(ع) در دوره نسل سوم نهضت پیامبر(ص) اتفاق افتاد که جوانانی وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم رودرروی پیامبر(ص) را نچشیده بودند. آنها بدر و احد و خیبر و خندق را ندیده بودند، ولی می دیدند که اصحاب پیامبر(ص) به جان هم افتاده اند و همگی هم از اسلام و قرآن و دین، دم می زنند. تشخیص برای اینان بواقع مشکل بود که آیا علی(ع) و حسنین(ع) حق می گویند یا طرف مقابل آنها، این نسل به اصطلاح سوم در هر دو جبهه هم حضور داشتند.
* در دوره بعد از شهادت امام حسن(ع) تا عاشورا که حدود ده سالی به طول انجامید، استراتژی امام حسین(ع) در مقابل معاویه چه بود؟
** امام(ع) در این دوره سعی می کردند که حتی الامکان بدون درگیری و یا با درگیری های کوچک و قابل مهار، حرکت کنند. البته گاهی هم، به خصوص در آن اواخر که مفاسد دستگاه، علنی تر و بیشتر شده بود، درگیر می شوند و حتی برای این که به معاویه و مردم بفهماند که حاکمیت معاویه مشروع نیست و برای برخی ها سوءتفاهم نشود حال که شمشیر نمی کشیم معاویه را پذیرفته ایم، کاروانی را که از یمن برای معاویه، اموال حکومتی یا غصبی می برد، مصادره کردند و بعد نامه ای به معاویه نوشتند و به مدیر همان کاروان دادند که برو به معاویه بده و بگو کاروانی از مبدأ یمن از کنار ما عبور می کرد و ما دیدیم که این اموال قرار است خزانه دستگاه ستم تو را پر کند و فاملیت آن را غارت بکنند، اما من این اموال را لازم داشتم و همه را برداشتم.والسلام.
این مصادره اموال یعنی اینکه ما حکومت تو را مشروع نمی دانیم و ما تسلیم نشده ایم و ایستاده ایم. همچنین مدتی پس از آن که معاویه، حجر و یارانش را شهید کرد، در مراسم حج، امام(ع) و معاویه با یکدیگر روبرو شدند. معاویه با لبخند و برای اینکه به امام حسین(ع) توهین کند گفت: دیدی که شیعه پدرت و شما یعنی حجر و بقیه اخلالگران را کشتیم و خودمان کفنشان کردیم و هم بر جنازه آنها نماز خواندیم؟ امام حسین(ع) هم به حالت لبخند جواب دادند: «ولی اگر ما، شما و آدم های شما را بکشیم، دیگر بر شما نماز نخواهیم خواند و شما را دفن هم نخواهیم کرد» این جواب کوبنده و انقلابی امام(ع) به معاویه نشانه بسیار صریح و مهمی است.
* مردم کوفه، فضای کوفه و در حقیقت جامعه شناسی کوفه، به نظر می رسد که سوال ثابت تاریخ است و باید مورد توجه قرار بگیرد. لطفا در این زمینه هم صحبت بفرمایید.
** کوفه، شهر بسیار مهمی در تاریخ است، کوفه ابتدا پادگان نظامی بود، یعنی خط مقدم جبهه مسلمین در جنگ با ایران و پایگاه نظامی مجاهدین اسلام بود. بعد، مقر حکومت امیرالمومنین(ع) شد، حدود بیست سال قبل از واقعه عاشورا، همین مردم کوفه حسن و حسین و زینب (علیهم السلام) را که فرزندان رهبر و خلیفه بودند، سال ها دیده و شناخته بودند.در اینجا به نکته ای اشاره می کنم. در کوفه افراد و تیپ های مختلفی وجود دارد. از یک طرف، آدم هایی داشتیم مثل «شبث بن ربعی» که فرمانده پیاده نظام ابن سعد در کربلاست.
شبث آدم جالبی است یک نماد واقعا جالب از کسانی که ایدئولوژی خود را به راحتی عوض می کنند. آدم های سازشکار، بی اصول و بوقلمون صفت که همیشه امثال آنها در هر انقلابی وجود دارند. در سفینه البحار نقل شده که وی قبل از اسلام، از پولدارهای کوفه بود. همزمان با بعثت پیامبر(ص) یک خانم، ادعای پیامبری کرد که شاید کار آنها هم بگیرد. این سرمایه دار کوفی ابتدا به آن خانم ایمان آورد و موذن او شد بعدها دست آن زن که رو شد و از صحنه بیرون رفت، شبث مسلمان شد در قضیه خلافت حضرت امیر(ع) جزء کسانی بود که آمد و با امیرالمومنین(ع) بیعت کرد و حتی در حکومت حضرت امیر مسئولیتی هم یافت بعد که جریان خوارج پیش آمد، او جزء خوارج بود که با علی(ع) درگیر شد. پس از شهادت امام علی(ع) پشیمان شد و وقتی مردم با امام حسن(ع) بیعت کردند، او هم به مردم پیوست و با امام بیعت کرد و در حکومت مشارکت کرد. اما وقتی که حکومت امام حسن(ع) سقوط کرد و حکومت به دست معاویه افتاد، وی جزء افسران ارشد معاویه شد
سال ها بعد در کوفه، جزء کسانی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشتند که به کوفه بیایید تا قیام کنیم و شما رهبر ما باشید. زمانی که امام حسین(ع) به سمت کوفه حرکت می کنند، همین آدم به علت جو خاص کوفه و حکومت نظامی که در کوفه شد، ترسید و از شهر فرار کرد تا به اصطلاح خودش بی طرف باشد چون با خود می گفت که اگر طرف حسین(ع) باشم کشته می شوم و اگر طرف یزید باشم دستم به خون پسر پیامبر(ص) آلوده می شود. بعداً به دستور ابن زیاد به فرماندهی پیاده نظام ابن سعد در کربلا منصوب شد. ابن زیاد چون این تیپ آدم ها را خوب می شناخت از آنها به خوبی استفاده کرد و همه آنها را که به نحوی کناره گیری کرده بودند با روش های مختلف به کار گرفت. در ظهر عاشورا وقتی که امام حسین(ع) شهید می شود و دشمن به حرم پیامبر(ص) حمله می کند، دلش می سوزد و با شمر درگیری لفظی پیدا می کند. بعد از واقعه عاشورا، چون قبلاً نذر کرده بود که اگر فتنه حسین بخوابد، چند مسجد به پاس خوابیدن این فتنه بسازد بعدها که مختار علیه یزید قیام می کند و برخی از جلادهای کربلا را می کشد شبث به قیام مختار می پیوندد و توبه می کند و به اصطلاح جز منتقمین خون حسین(ع) و از فرماندهان قیام مختار می شود. مدتی بعد، مصعب بن زبیر کوفه را فتح می کند و مختار را می کشد، وی پلیس مصعب بن زبیر در کوفه می شود از این دست آدم ها در همه انقلاب ها بوده اند و هستند.حضرت زینب وقتی که به عنوان اسیر وارد کوفه می شود، در سخنرانی مهم خود، تعابیر بسیار زیبایی خطاب به همین آدم ها دارند و می فرماید: شما مردم به پیرزنی می مانید که عمری چیزی را رشته است و بعد همه آنها را دوباره به دست خود پنبه می کند.
زحمات را کشیدید و لطمات را خوردید و بعد همه را به باد دادید و رشته باز کردید. و یا در جایی دیگر به کوفیان می گوید: شما گلی هستید که در میان لجنزار و بر فراز سرگین روئیده اید. شما گندیده اید!
* آیا درست است که مردم کوفه را همیشه مردمی منفی و عهد شکن بشناسیم؟ آیا موارد مثبتی در میان این مردم وجود ندارد که در تاریخ درخشان باشد؟
** متاسفانه مردم بیشتر مسائل منفی کوفه را شنیده اند و به یاد دارند، شاید هم حق دارند چون کوفیان جفایی که در حق فرزندان علی(ع) کرده اند خیلی نمود دارد ولی در همین کوفه یاران وفاداری بودند که در زمان حضرت امیر(ع) و بعدها عمق ایمانشان را نشان دادند و صحنه های بسیار زیبایی در تاریخ به ثبت رساندند از این نمونه ها می توان به حبیب بن مظاهر، میثم تمار، هانی و خیلی از بزرگان اشاره کرد. برخی از اینها از خواص حضرت امیر(ع) بودند. حتی از نحوه شهادتشان باخبر بودند. پیشتر، یعنی از زمان حضرت امیر(ع) به آنان گفته شده بود که هر یک کجا شهید می شوند. آن هم قضیه جالبی دارد.
در زمان حضرت امیر(ع) روزی در وسط میدان کوفه، حبیب و میثم که بعدها یکی در کربلا شهید و قبل از او، دیگری در کوفه به صلیب کشیده شد، سوار بر اسب به یکدیگر رسیدند. گردن اسب هایشان که کنار یکدیگر قرا گرفت، حبیب به میثم گفت: سلام بر مرد خرمافروش که بر سر در خانه دارالرزق به صلیبش می کشند. میثم خندید و به حبیب پاسخ داد: و سلام بر مردی که موهای بلندش به خون سرش سرخ خواهد شد و سرش را درکوچه های کوفه خواهند گرداند.»
این یاران باوفای علی(ع) و اولاد علی(ع) از پیش، توسط حضرت امیر(ع) از مکان و نحوه شهادت خود خبر دارند و همه آماده شهادت بودند. این صحنه ها خیلی زیباست. زیباتر از این چیست؟
* از اینکه وقتتان را در اختیار صبح صادق قرار دادید متشکریم.