«جامعه شناسی» و «هنر» را برخی امتزاج میان دو امر متضاد و جمع ضدین به شمار آورده اند، چه آنکه جامعه شناسی می کوشد با پرهیز از عوالم رمانتیستی به مداقه در واقعیات اجتماعی بپردازد و هنر می کوشد تا واقعیت را در هاله ای از وهم ارائه کند یا «وهم» را به مثابه «امر واقع» عرضه نماید. اما از آنجا که هنر به عنوان یک تولید فردی و گروهی می تواند به عنوان «مصداق جامعه شناختی» مورد تحلیل قرار گیرد، پس لاجرم مفهوم «جامعه شناسی هنر» موضوعیت می یابد. اما «هنر» از آنجا که چه از لحاظ عینی و مادی پدیده ای چند بعدی و چه از لحاظ ذهنی صور گوناگونی دارد، تحلیل جامعه شناختی آن بسیار غامض خواهد بود.
همین امر است که به ما یاد آوری می کند جامعه شناسی هنر را نمی توان در یک تئوری خاص، محدود کرد و برپایه آن به یک تحلیل و تفسیر مشخص پرداخت. آثار منبعث از یک ذهن چند لایه فردی یا برآمده از یک حس جوشش گروهی و یا حتی سمبل یک جنبش اجتماعی، همگی می بایست در جای خود و با توجه به مقتضیات خود در معرض داوری جامعه شناسانه قرار گیرد. نقطه آغازین سلسله نوشتارهایی که در باب تعامل میان جامعه شناسی از این پس ارائه می شود، بر مداقه در مفهوم «هنر برای هنر» استوار است.
می دانیم که نسخه های گوناگون آثار و کنش های هنری همواره این قابلیت را داشته اند که در خدمت طی طریق یک جنبش سیاسی - اجتماعی یا یک منش فردی قرار گیرند، تا علاوه بر تئوریزه کردن هنری آن، محملی برای «ارائه اجتماعی» آن گردد. اما در این میان «هنر برای هنر» یعنی یک اثر فردی که منبعث از ذهنیت فردی خالق اثر است، مقوله ای است که در این دسته بندی ها قابلیت طرح می یابد.
«هنر برای هنر» بدیهی ترین شکل یک «تفنن فردی» و شکل فرعی هنر است. بدین معنا که اثر هنری برای اثرگذاری در مخاطب شکل نمی گیرد. بلکه هدف صرفا مصور شدن ذهنیت خالق اثر است. تحلیل روانشناختی مترتب بر این مقوله به ما می گوید که خالق اثر، محصور در یک «فضای ذهنی خودساخته» در تلاش است که آنچه که در ذهنش می گذرد را در صورتی مادی به منصه ظهور رساند تا «ذهنیت» مبدل شده به «عینیت» برایش دلپذیرتر شود. بدین سان یک بعد «اندیویدوالیستی» و انفرادی کنش هنری رخ عیان می کند که تنها در قالب «فردیت» خالق اثر مورد تحلیل قرار می گیرد.
فرانکاستل در این باب بحث می کند که؛ «هنر برای هنر» محصول انگاره و تخیلی هستند که در عین فرعی بودن، در صدد توجیه و توضیح یک مهارت دستی برای توجیه یک احساس یا هوس یا بیان یک واقعیت جامعی است. (نگره های هنر، ترجمه دکتر آیت اللهی، 1385). بدین ترتیب با مطمح نظر قرار دادن آرای فرانکاستل، می توان این چنین سخن راند که «واقعیت جامعی» که «هنر برای هنر» در پی ارائه آن است جامعیتی در ابعاد یک ذهنیت فردی و ارزش های نفسانی است. البته در این جا «هنر عرفانی» که منبعث از عوالم ذهنی خالق اثر است موضوعیتی ندارد چرا که در عین فردی بودن، بیانگر وفاق برآمده از یک «وجدان جمعی» و یک «شعور آگاهانه مذهبی» است.
به طور کلی «نفسانیت» در «هنر برای هنر» و بالاخص برخی از انگاره های ماوراء الطبیعه سکولار و تجربه دینی عاری از «حجیت فراعقلی» شاخصه ای برای اثبات تفننی ، گاه ضد اجتماعی بودن، اثر هنری فردی این امر حتی در برخی از موارد با یک «نهیلیسم آثار شیک» نیز پیوند برقرار می کند در وضعیتی که خالق اثر نسبت به ساختار اجتماعی، موضعی تهاجمی و هیستیریک داشته باشد و بالاخص، آنجا که این ساختار اجتماعی با «امور استعلایی» مرتبط باشد، آنارشی نهیلیستی وجه غالب محتوای یک اثر «هنری برای هنر» است.
به طور کلی می توان گفت «هنر برای هنر» ارزش های بیهوده ای را تبلیغ می کند. این ارزشها در واقع، از آنجا که برآمده از یک «ذهنیت فردی» کارکردی فردی نیز می یابد و لاجرم برای فردی دیگر، دور از دسترس و غیرقابل قبول می نمایاند. پس «بیهوده گی» ارزش های «هنر برای هنر» از آنجا حادث می شود که نه تنها قابلیت مطرح شدن اجتماعی را کسب نمی کند بلکه برای فردی غیر خالق اثر نیز دور از ذهن جلوه می کند.
«هنر برای هنر» و سکولاریسم
گفتیم که«هنر برای هنر» بر آیند یک کنش ذهنی فردگرایانه است و لزوما فضای ذهنی و آمال و ایده های خالق اثر را نمایانگر است. در یک جامعه دینی این سنخ اثر هنری هیچ گاه قابلیت آن را ندارد که از حوزه ذهنیت فردی فراتر رفته و به عنوان شاخص هنری جامعه مدنظر قرار گیرد.
بر این پایه می توان هنر برای هنر و هنر نفسانی را که سوگیری مذهبی نداشته باشد، هنر سکولاری خواند که با کلیت وجدان جمعی دینی جامعه در تنافر و تضاد است. در ایران نیز این تجربه دیده می شود. با مروری بر کارنامه سینمای ایران به خوبی شاهد خواهیم بود که بسیار هنرمندانی بوده اند که با خلق آثاری برپایه یک تلقی هستی شناسانه سکولار، در میان یک قشر هنری، برای خود جایگاهی دست و پا کرده اند، اما هیچ گاه جامعه آنان را به رسمیت نشناخته است.
هنر برای هنر از آنجا که گاه با رویکرد دین ستیزی همراه می شود با سکولاریسم ذهنی، ارتباطی وثیق دارد. اگر چه ذات مفهومی سکولاریسم متضمن ستیز با دیانت نیست، اما اعراض از دین در عرصه مدرن، همواره بستری برای دین ستیزی به وجود آورده است. بنابراین می بینیم که هنر برای هنر در برخی از شئون خود، جدای از آنکه ذهنیت دین گریز را به منصه ظهور می رساند، می تواند (دین ستیز) هم باشد. حجم نقاشی هایی که در دوران مدرن به توهین به پیامبران الهی و دیانت های توحیدی می پردازد، خود جلوه ای از این امر است.
احساس ظاهرا زیبایی شناسانه از این آثار همگی دلالت بر ارائه یک سری داده های عینی منبعث از یک معنای ذهنی دارد. این داده های عینی می کوشد دین ستیزی را القا کند که شاید در بادی امر، درک نشود. زمینی و منحط کردن امر قدسی هیچ چیزی جز ستیز با آن نیست. فی الواقع تبیین رئالیستی از این سنخ آثار هنری که نمادگرایی برپایه انتقال ذهنی را سرلوحه خویش ساخته اند، ما را به فهم این امر نائل می کند که هنر برای هنر می تواند- نه لزوما- در هیاتی «ضد دین» رخ عیان کند. اینچنین نفسانیت تصریح شده در قرآن که از آرمانهای الهی عدول می کند، ظهور می یابد.از سوی دیگر یک خبط و خطای رایج در تاویل آثار هنری در ایران، شاخ و برگ دادن به آثار هنری است که هیچ چیز نمی خواهند بگویند! در ایران «هنر برای هنر» را برخی، آنچنان پر و بال می دهند که گویی ساحت مفهومی آن دربردارنده کلیت معناشناختی یک جامعه است. این سنخ توجه به هنر را می توان صرفا کوششی برای رهایی از طرد اجتماعی توصیف کرد که البته تا به حال ناکام بوده است.
مطالعات فرهنگی و کالاهای فرهنگی
اما مطلب دیگری که قابلیت طرح را دارد نحوه و چگونگی عرضه اجتماعی کالاهای هنری و فرهنگی به یک جامعه است.
رویکرد تئوریکی در مطالعات فرهنگی وجود دارد که معتقد بر آن است که هجمه تبلیغاتی و پروپاگاندای فرهنگی باعث «هدایت شده» بودن مصرف فرهنگی می شود. این رویکرد که در آرای آدورنو و هورکایمر در باب «صنعت فرهنگ سازی» و «فریب توده ای» رخ عیان می کند:«سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری بودن تظاهر کنند. این حقیقت که آنها فقط نوعی کسب و کارند به ایدئولوژی رایج بدل می شود تا مزخرفاتی را که سینما و رادیو عامداً تولید می کنند، توجیه کنند. این رسانه خود را صنعت می نامند و زمانی که رقم درآمدهای مدیران آنها منتشر می شود، هر شک و تردیدی در مورد ضرورت اجتماعی محصولات تمام شده شان برطرف می گردد... چنین ادعا می شود که اشکال استاندارد شده در وهله نخست از نیازهای خود مصرف کنندگان استنتاج شدند و به همین دلیل نیز با مقاومتی چنین ناچیز پذیرفته می شوند. حاصل کار همان حقله مغزشویی و نیازهای جعلی منتسب به قبل است که در متن آن وحدت سیستم هر روز قوی تر و مستحکم تر می شود.»در نظر آدورنو و هورکایمر تکنولوژی صنعت فرهنگ سازی محدود به تولید انبوه و استاندارد سازی است که تمایز میان منطق اثر و نظام اجتماعی را قربانی می کند، به این مثال جالب آنان توجه کنید:
«گذر از تلفن به رادیو به روشنی نقش ها را مشخص و متمایز کرده است. اوایل (تلفن) هنوز به فرد مشترک اجازه می داد نقش سوژه را بازی کند و ماهیتی لیبرال داشت دومی ]رادیو[ پدیده ای دموکراتیک است که همه کس را به یکسان به شنوده بدل می کند تا به شیوه ای اقتدارگرا آنان را در معرض برنامه هایی قرار دهد که همگی دقیقاً یکسانند ولی از ایستگاه های مختلف پخش می شوند.»
به طور کلی نظریه فرهنگی سوسیالیستی بر این امر معتقد و ملتزم است که نظم حاکم با دسیسه چینی های اقتدارگرایانه و رهنمون کردن گرایش علنی جامعه به مقاصد ذهنی بورژوازی، سیاست توتالیتر خود را تئوریزه می کند یا اذهان عمومی را به توجه به آن منحرف می سازد.
هورکایمر و آدورنو، وابستگی اقتصادی کالاهای فرهنگی را به بخش های اقتصادی بورژوازی حاکم متضمن تطبیق محتوای کالای فرهنگی با امیال صاحبان واقعی قدرت می دانند. آنان این وحدت اقتصادی را گواهی بر وحدتی می دانند که در سیاست ظهور می یابد.در همین راستا آنان معتقدند:«فرهنگ کالای معماگونه است، فرهنگ چنان کامل تابع قانون مبادله است که دیگر مبادله نمی شود و چنان کورکورانه در مصرف حل شده است که دیگر نمی تواند مصرف شود. از این رو فرهنگ با تبلیغات تجاری در هم می آمیزد.»
به زعم آدورنو و هورکایمر، انگیزه های فرهنگ کاملاً اقتصادی است و تبلیغات به نوعی اکسیر حیات صنعت فرهنگ سازی به شمار می آید، این رویکرد باعث می شود تا سیردلی و دلمردگی مصرف کنندگان فرهنگ حادث شود و صنعت فرهنگ سازی نهایتاً معادل تبلیغاتی شود که بدان نیاز دارد. این رویکرد واجد این اصل است که تبلیغات، زنجیره های مصرف کننده و انقیاد او به شرکت های تجاری بزرگ را افزون کند:«امروزه تبلیغات اصلی منفی است، نوعی تمهید برای سد کردن هر آن چیزی که مهر آن را بر خود ندارد و به لحاظ اقتصادی مشکوک تلقی می شود. تبلیغات سراسری و همگانی به هیچ وجه برای آشنایی و با خبر شدن مردم از انواع اجناس موجود ضروری نیست. اجناسی که عرضه آنها در هر حال دارای محدودیت است. تبلیغات فقط به طور غیرمستقیم به فروش محصولات یاری می رسانند.»
بر همین اساس مصرف کنندگان، از طریق زبانی که به آن سخن می گویند، سهم خود را در محقق شدن غایت پراتیک تبلیغاتی فرهنگ ادا می کنند. در نظر آدورنو و هورکایمر «زبان» به شکلی کامل تر هرچه با ارتباط با انتقال اطلاعات یکی شود، کلمات به حاملان جوهر معنایی فرهنگ که فاقد هرگونه کیفیتی است، بدل می شود.
مطابق آنچه پیشتر ذکر شد، در باب «هدایت شده» بودن تبلیغات و مصرف فرهنگی، انگاره غالب، نظریه فرهنگی سوسیالیستی است. سوسیالیست ها معتقدند، در جهان سرمایه داری و فرهنگ بورژوازی ابزار مادی و کالاهایی را تولید می کند تا سیطره ایدئولوژیک ـ سیاسی ـ فرهنگی کاپیتالیسم خدشه ناپذیر شود. آنان مصرف فرهنگی در کشورهای لیبرال را بازنمایی از سیادت توتالیتر فرهنگی می دانند که در بردارنده نوعی از تئوریزه کردن مخفی لیبرالیسم اقتصادی و مطامع کمپانی های متنفذ است.
اما اصل ماجرا چیست؟ فی الواقع تبلیغات فرهنگی را از یک سو می توان «ذاتی فرهنگ» دانست. و از سوی دیگر می توان به جنبه های «تحمیق کننده» آن نیز حساس بود. ما در جهانی زیست می کنیم که فرهنگ بیش ازهر زمانی، در هیبت «کالا» نمود یافته است و نمی توان پنهان کرد که در پس هر تولید کالاهای فرهنگی، جدای از انگیزه فرهنگی، «انگیزه اقتصادی» نیز نهفته است.
تسری یافتن ساز و کار کاپیتالیسم به حوزه فرهنگ، «بازار فرهنگ» را پدید آورده و لاجرم هر بازاری کالایی می طلبد، کالاهای فرهنگی امروزه، جزء لاینفک «بازار آزاد» هستند و به تبع آن تبلیغات کاپیتالیستی حوزه فرهنگ را نیز در بر می گیرد. همین امر این تلقی را رواج می دهد که کاپیتالیسم می تواند، همانند دیگر صور اقتصادی خود، کنش از پیش تعیین شده ای را درباره مصرف کالاهای فرهنگی رواج دهد و در یک کلام قاتل فرهنگ باشد.
مهجوریت هنر قرآنی در میان ما
حال که مبانی نظری تحلیل ما نسبت به هنر غربی و سکولار مشخص شد به طرح مسائلی در باب وضعیت فعلی هنر اسلامی و ایرانی می پردازیم.اصلی ترین پرسش در این باب این است که گزاره هنر قرآنی برچه مضامینی دلالت دارد؟ آیا صرف بیان چند آیه قرآن در یک اثر هنری چه مصور و چه گویشی می تواند شرط شناسایی آن اثر به عنوان یک هنر قرآنی باشد؟ بسیارسخت است که در یک جامعه اسلامی از مهجوریت هنر اسلامی سخن راند و بسیارسخت تر آن است که به مسئولان یک حکومت اسلامی، هشدار و انذار داد که چاره ای برای رفع این معضل بیندیشند. بدین سان، مشاهده مهجوریت هنر قرآنی و نوشتن در باب آن سختی مضاعفی است که به واسطه وجود آن، باید بدان پرداخت.
قرآن این منبع لایزال عشق به ذات اقدس حق و آموزه های آن، خود هنر اعلی است. بدین معنا که هنری است بس متعال که منبعث از متعالی ترین مفاهیم برای هر انسان موحدی است. توحید و اعتقاد به وحدانیت ذات حق، که خود سرچشمه بسیاری از آثار مکتوب و مصور هنری است، هنگامی که با وجوه متونی دین تلفیق می شود، چنان به دل می نشیند که شعله اعتقاد دینی صد چندان می گردد.اما ما کجا ایستاده ایم؟ هنرمندان ما و مسئولین ما تا چه حد به رشد و گسترش هنرقرآنی اهتمام ورزیده اند؟ به نظرمی رسد برای مداقه در این امر می بایست به سه عامل بنیادین توجه داشت:
1- مدیریت ناکارآمد فرهنگی
2- قشر شبه متجدد به اصطلاح هنرمند که شرط مدرنیت را اعراض از دیانت می دانند.
3- اهمال و سستی نیروهای متدین و ارزش مدار و عدم ورود آنها به عرصه تولیدات فرهنگی.
این سه عامل را می توان شاکله های بروز مهجوریت هنر قرآنی در ایران به شمارآورد. درباب مورد اول، متاسفانه باید گفت مدیریت فرهنگی در ایران در توجه به هنر قرآنی بسیار ضعیف عمل کرده است. عدم غنای تئوریک و عقیدتی این قشر، موجب شده است که صرف بیان چند آیه قرآن یا نقش و نگاری که به آیات قرآن مزین شده است را هنر قرآنی بپندارد و هرگز در پی مفهوم سازی و حمایت از آثاری که محتوای قرآنی دارند، نباشد. بدیهی است که صرف وجود چند شمه ای مذهبی در هر اثری هنری مانند فیلم، نقاشی و ... نمی تواند هنر قرآنی باشد. از دیگر سو؛ از آنجا که مدیریت فرهنگی درایران با مقیاس بازده اقتصادی سنجیده می شد آثار قرآنی در زمره آثار خاص به شمار می آیند و لاجرم مخاطب خاص دارد (آن هم در یک جامعه اسلامی). در باب مورد دوم درد تاریخی ایران، از حیث مواجهه با مدرنیته، رخ عیان می کند. قشر شبه متجدد هنری در ایران می پندارد که شرط مدرن بودن اعراض از دیانت و حتی مقابله هیستریک با آن است. آثاری که در ایران تولید می شود متضمن رد نقش مثبت دیانت و اعتقاد مذهبی در زندگی اجتماعی است و به نحو عجیبی تلاش می شود که برای ثابت کردن مدرن بودن اثر، هیچ وجهی از اعتقاد دینی در آن مستقر نباشد. این امر، نشانگر بی مایگی فکری و عملی شبه متجددان به اصطلاح هنرمند در ایران است که قاطعانه می توان گفت به موازات آنکه درک صحیحی از دین ندارند، به همان اندازه هم از مدرنیسم به دور افتاده اند. اما مورد سوم که ذکر آن بسیارمهم است، عدم ورود نیروهای متدین به عرصه تولیدات فرهنگی است. بارها و بارها شنیده و خوانده ایم که متدینان جامعه از برخی از آثار هنری گله دارند و مسئولین امر را به چاره جویی فرا می خوانند، اما پرسش بنیادین آن است که چرا نیروهای مسلمان و متدین کمتر به ورود به عرصه های هنری اقبال نشان می دهند؟مگر نه آن است که هنر یکی از بهترین ابزارها برای اشاعه مضامین دینی است؟ پس چرا عرصه هنر را خالی گذاشته ایم تا برخی از شبه متجددان به اصطلاح هنرمند میدان دار عرصه هنر باشند. باید توجه داشت کوته نگری و پرهیز از تمامی وجوه مدرنیته به همان اندازه مخرب است که گرته برداری ناقص و درک سطحی از آن. هنر الزاما پدیده ای غیردینی نیست اما هنگامی که دیندار از آن بهره نگیرد، قابلیت بدل شدن به عنصر ضد دینی را داراست. برخی از متدینان ما باید توضیح دهند با کدام حجت شرعی یک نیروی متدین و ارزشی نمی تواند یک موسیقیدان یا کارگردان سینما یا مجسمه ساز و ... باشد؟
به فرض اگر یک فرد مذهبی با موسیقی، آشنا باشد، در این رشته تحصیل کند یا حتی رهبر ارکستر باشد، از دیانت او کاسته می شود؟ آیا نمی توان با ابزار موسیقی متعالی ترین وجوه دیانت را عرضه کرد تا همبستگی دینی - اجتماعی صد چندان شود؟
بسیار تلخ است که در یک جامعه اسلامی از مهجوریت و انزوای هنر قرآن سخن راند. باید بدون هرگونه مماشاتی عوامل چنین اتفاق تلخی ریشه یابی شود و با یک رویکرد نرم افزارانه به ترمیم این خلأ بنیادین پرداخت. در این میان نقش روشنفکران مذهبی بسیار برجسته و حساس است. نباید اجازه داد هنر قرآنی در میان دیدگاه های افراطی و تفریطی که از جایگاه و اهمیت هنر دینی بی اطلاع هستند دچار فترت و حضیض شود.