صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۷ آبان ۱۳۸۷ - ۰۹:۲۱  ، 
کد خبر : ۵۹۰۴۸
صبح صادق بررسی می‌کند

خیز روسیه برای پریدن بر سکوی اقتدار


رضا گرمابدری
آغاز ماجرا
هنگامی که «فرانسیس فوکویاما» در سال 1989 مقاله «پایان تاریخ» را نوشت و منتشر کرد، در واقع به شکل پیش رس آمریکایی ها و غرب را به جشن پیروزی بزرگ دعوت نموده بود. جشن پیروزی بزرگ جنگ سرد غرب بر اتحاد جماهیر شوروی پس از حدود نیم قرن، اینکه فراست «فوکویاما» وی را متوجه فروپاشی قریب الوقوع شوروی ساخته بود و یا اینکه از باب تصادف دو سال پس از انتشار این مقاله اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید مهم نیست، مهم نگاه کاملا ایدئولوژیک «فوکویاما» در آن مقاله به نظام سیاسی- فرهنگی : اجتماعی و اقتصادی آمریکا به عنوان مصادیق گردآمده از تفکر لیبرالی است که وی آن را مسلط بر جهان پس از جنگ سرد معرفی می کند و بر آن می بالد. نگاه ساده اندیشانه «گورباچوف » آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی در کنار عملیات روانی گسترده و طولانی آمریکا علیه شوروی و شخص «گورباچف» وی را مجذوب غرب ساخته بود تا جایی که حاضر گردیده بود برای رفع نگرانی غرب از شوروی و جلب اعتماد آنها بر سر موضوعاتی که نیازمند تعامل دو سویه بود یکجانبه اقدام کند و پی درپی به غرب امتیاز دهد به این امید که سرانجام در نقطه ای از روند امتیازدهی که وی آغاز کرده غرب نیز با نظر مساعد به میدان خواهد آمد و تعامل و همکاری که «گورباچف» آن را دنبال می کرد شکل می گرفت اما از آنجایی که عطش امتیازگیری غرب و به ویژه آمریکا هیچگاه پایان نداشت و ندارد « گورباچف» برای لحظه ای هم به ایده و آرزوی خود نرسید تا جایی که «جرج شولتس» وزیر وقت امورخارجه آمریکا در برابر چشمان پراضطراب و نگران مسئولان شوروی که ناظر رفتار «گورباچف» بودند، اعلام کرد:« بگذارید به مصالحه های یکجانبه ادامه دهند. این نتیجه فشاری است که ما بر آنها وارد کرده ایم.» گویا در آن روزهای سرنوشت ساز «گورباچف » و سایر مسئولان شوروی نگاه بنیادین غرب به شوروی را فراموش کرده بودند و یا فرض کرده بودند که غربی ها نگاه گذشته خود به شوروی را فراموش کرده و یا آن را کنار گذاشته اند، نگاهی که در اعتقاد نویسنده استعمارگر انگلیسی « رودیارد کیپلینگ» و «الکساندر مارتین» نماینده سنای فرانسه در سال 1868 به روشنی منعکس شده است. «کیپلینگ» گفته است:« باید بفهمیم یک فرد روس ، تا زمانی که مانند مردم شرق لباس می پوشد، دلپذیر است. به عنوان یک شخص شرقی جذاب است . اما زمانی که بر این امر پای فشاری می کند تا با او به عنوان غربی ترین افراد شرق رفتار شود و نه به عنوان شرقی ترین افراد غرب آنگاه به یک نژاد نابهنجار تبدیل می شود که تحمل کردن آن بسیار دشوار است. مارتین نیز در کتاب خود «روسیه و آسیا» آورده است:« روسیه جزو اروپا نیست. جایگاه آن در آسیا است. روسها اسلاو نیستند. آنها اروپایی نیستند. آنها مال ایل های ترک هستند. آنها دور از تمدن اروپایی و اهل خرافات هستند. بردگی را ترجیح می دهند. دین آنها، ارتدوکس مسیحی شامل زندگی باطنی آنها نمی شود و در نتیجه آنها با روشنگری سازگار نیستند. نمی توان از آنها رشد معنوی انتظار داشت. علاوه بر این ،روسها چیزی غیر از بربرهای خوش لباس نیستند.» در غرب هنوز کسی به عنوان یک مقام مسئول ظهور نکرده است که به شکل رسمی و مشخص پایان دوره چنین نگاهی را به روسها اعلام کند و بالعکس آنچه که مقامات و اندیشمندان غرب درخصوص روسیه ابراز می کنند با اندکی تغییر در ادبیات ،تاکیدهمان نگاه ها می باشد. شاید اظهارنظر اخیر «فوکویاما» پس از جنگ گرجستان شاهد مناسبی برای این ادعا باشد. وی در نوشته ای در ابتدا ورود، نظر خود را این چنین ابراز می دارد:« آیا ما وارد دوران حاکمان مستبد و خودکامه شده ایم؟ نکته ای که ما را وسوسه می کند تا اینگونه فکر کنیم تار و مار شدن اخیر گرجستان توسط روسیه است. واضح است که این تهاجم ما را وارد فاز جدیدی از سیاستهای جهانی کرد. با این حال اشتباه است که اگر تصور کنیم آینده به ولادیمیر پوتین مرد قدرتمند روسیه و خودکامگی هایش تعلق دارد.» خلف بی کفایت «گورباچف » یعنی «یلتسین » عروسک وار به راهی رفت که «گورباچف» براساس یک اشتباه راهبردی آن را انتخاب کرده بود. با پایان یافتن زمان حکومت «یلتسین» دیگر از قدرت و اقتدار روسهای غوطه ور شده در مشکلات شدید اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی چیزی باقی نمانده بود.
دوره پوتین
«پوتین» در سال 2000 با قرار گرفتن در منصب ریاست جمهوری روسیه وارث کشوری شده بود که شباهتش به یک جامعه کاملا مرده بیشتر از شباهت به یک جامعه زنده بود. یاس و ناامیدی و تنزل وحشتناک و خردکننده موقعیت بین المللی و روحیه سرکوب شده و آسیب دیده که با محرومیت های شدید مادی همراه بود و نمی توانست با دلخوشی به مواهب مادی روح مجروح خود را درمان کند، مشکلی بزرگ بود که برای حل و عبور از آن کارها لازم بود. در چنین شرایطی «پوتین » می بایست سنجیده و با احتیاط آغاز کند. سرلوحه برنامه «پوتین » زنده ساختن حس غرور ملی در نزد ملت روسیه بود. « پوتین» برای اجرای برنامه های خود به یک تکیه گاه محکم نیاز داشت و زنده شدن حس غرور ملی مردم روسیه این تکیه گاه بود. یکه تازی و جولان آمریکا در محیط پیرامونی روسیه و حوزه هایی که روسیه در دوران اتحاد جماهیر شوروی برای خود در آن حوزه ها منافع تعریف کرده بود باعث به وزش درآمدن نسیم مساعد برای «پوتین» شد. مردم روسیه نمی توانستند جولان آمریکا در این مناطق را که فاتحانه نیز انجام می گرفت حقیرانه نظاره کنند. در چنین شرایطی «پوتین» به اولین و یکی از مهمترین خواسته های خود برای حرکات بعدی دست یافت مردم روسیه بیدار شده بودند و به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار آمده بودند،واقف شدند و با رفتار خود آمادگی خارج شدن از این وضعیت ناگوار را اعلام کردند. «پوتین» سیاست خارجی خود را آرام، با هدف و با اراده اما بدون ایجاد حساسیت از سوی غربی ها و بویژه آمریکایی ها آغاز کرد. در ابتدای راه واقعا کسی به شکل دقیق نمی توانست جهت گیری «پوتین » را مشخص کند. سوالهایی از قبیل:« پوتین » به دنبال چیست؟ آیا «پوتین» راه «گورباچف» و «یلتسین » را ادامه می دهد؟ آیا «پوتین » دشمن غرب است؟ و ... که هیچکس پاسخ دقیق و قطعی برای این گونه سوالها نداشت و پوتین هم این وضع را می پسندید و قصد روشن ساختن مشی خود را نداشت. در کل برداشت عمومی از رفتار آغازین«پوتین » این بود که وی با غرب سر جنگ و ستیز ندارد و حتی گاهی هم به نحو حساب شده متمایل به مشی دو رئیس جمهور پیش از خود می شد. تا جایی که تاسیس پایگاه های نظامی آمریکا در آسیای میانه را تحمل کرد. اما پس از گذشت سه سال که با بهبود و سر و سامان یافتن نسبی مسایل داخلی روسیه همراه بود و آمریکایی ها و غرب نیز همچنان به دنبال حفظ روسیه در موقعیت «گورباچف» و «یلتسین» بودند رفتار مسکو دستخوش تغییر شد. تحولات مثبت در ساختار درونی روسیه که با تلاشهای «پوتین» و کمک افزایش قیمت نفت ایجاد شده بود، رئیس جمهور روسیه را آماده برداشتن گام بعدی کرد. حدودا از سال 2003 به بعد کنشهای روسیه برای قدرت نمایی آغاز شد و رفته رفته در ارتباط با مسایل مهم جهانی و بویژه محیط پیرامونی خود از جمله وقوع کودتاهای مخملی و گسترش ناتو به شرق واکنش نشان داد. میزان شدت واکنشهای «پوتین» به مسائل مهم دقیقا به نسبت توانمندی های حاصل آمده از فضای درونی روسیه بود. هوش و زیرکی برتر «پوتین» نسبت به جرج بوش هیچگاه به وی اجازه نداد تا به حرکت پنهان «پوتین » و اهداف او پی ببرد.
رویای غرب
با تحقق فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و روی کار آمدن شخصیت بی کفایتی مانند «یلتسین » و افزایش طمع غربی ها به رهبری آمریکا که خود را فاتح نبرد طولانی جنگ سرد می دانست ، نقطه پایان عملیات که پیش از این فروپاشی شوروی تصور می شد تغییر یافت و غربی های به وجد آمده از فروپاشی شوروی تصمیم گرفتند نقطه پایان را در چند گام دورتر ترسیم کنند. در طرح جدید می بایست با محاصره نظامی و سیاسی روسیه با منزوی ساختن آن و کاهش نفوذ مسکو در کشورهای پیرامونی که با تشویق غرب گرایش شدید به آن خطه پیدا کرده اند، روسیه در ساختار نظام بین الملل با افت موقعیت مواجه شود و با سقوط از ردیف کشورهای درجه اول در صف کشورهای درجه دو در حد اندونزی قرارگیرد. چنانچه این طرح طمع ورزانه با موفقعیت انجام می شد کل ساختار نظام بین المللی متحول می گشت و موقعیت بسیاری از کشورهای آسیای میانه، خاورمیانه و شرق آسیا دستخوش تحولات اساسی می شد. شاید اگر آمریکا و اروپا درگیر مسئله بغرنج و لاینحل عراق و افغانستان نبودند، وضعیت امروز روسیه به گونه دیگری بود. بیداری ملت روسیه به رهبری «پوتین» پیش از هوشیاری غرب برای سرعت بخشیدن به برنامه های سربرآورده از فروپاشی شوروی خسارت روسها را به حداقل و جسارت آنها را برای مقابله به حداکثر رساند تا بدین سان رویای غرب در حادثه ای به نام جنگ گرجستان تعبیر شود.
اقدام سریع و قاطع
پاسخ روسیه به تهاجم نیروهای گرجستان به اوستیای جنوبی آنچنان سریع و قاطع بود که کمتر کسی می توانست آن را پیش بینی کند. این پاسخ سنگین و آنی حاکی از آن بود که روسها از مدتها پیش برنامه مقابله با حرکت مهارکننده غرب را تدوین کرده اند و خود را برای مقابله در شرایط کاملا آماده ای دیده اند.
تقویت بنیه های مختلف روسیه طی هشت سال گذشته و احیای حس بازگشت به دوران اقتدار اما با ایده و برنامه جدید و بازبینی توان نظامی و معادلات حاکم بر این عرصه آنها را متوجه این نکته ساخت که برخوردار بودن آنها از تسلیحات غیر متعارف آنها را به نسبت سایر کشورهای قدرتمند از لحاظ نظامی در یک هم ترازی قرار می دهد که مانع از درگیری نظامی آنها با روسیه می شود. بر این اساس خاطر روسها از هرگونه واکنش نظامی قدرتمند از سوی این گروه از کشورها در واکنش به جنگ روسیه و گرجستان آسوده بود و روسیه خود را مصون می یافت و لذا با آرامش خاطر نیروهای گرجستان را از زمین، هوا و دریا مورد حمله قرار داد. روسها به خوبی دریافته بودند اگر چه این هم ترازی مانع ورود نظامی کشورهای غربی ( ناتو) به جنگ گرجستان می شود، اما این را هم می دانستند که این ویژگی مانع از اقدام نظامی غرب به شیوه و شکل دیگر نیست. زیرا هنگامی که از لحاظ نظامی میان دو و یا چند کشور هم ترازی به بیانی که اشاره شد وجود داشته باشد این کشورها برای ورود به جنگ با یک کشور هم تراز از نیروی سوم استفاده می کنند؛ عملی که آمریکایی ها هنگام اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ انجام دادند. هم ترازی مانع ورود مستقیم آمریکا به جنگ شد اما آمریکایی ها با حمایت از گروه های مبارز افغان و بوجود آوردن سازمان القاعده عملا با شکل دادن و حمایت از نیروی سوم با ارتش سرخ وارد جنگ شدند. در جنگ گرجستان روسها این موضوع را در محاسبات خود لحاظ کرده بودند. از نگاه آنها تنها جایی که می توانست داوطلب ایفای نقش به عنوان نیروی سوم باشد چچن بود که روسها پیشتر توان این نقش آفرینی را از آنها سلب کرده بودند. از این رو حداقل در کوتاه مدت غربی ها برای فشار جدی به روسها اهرم قدرتمندی در اختیار ندارند و صحت این مهم را از نوع واکنشهای آنها می توان دریافت. شخصیت ها و دستگاه های تبلیغاتی غرب برای دامن زدن به روسیه هراسی اینگونه تبلیغ کردند که روسها پس از گرجستان به واسطه اینکه در برخی مناطق دیگر پیرامون خود بهانه ای مشابه بهانه تهاجم به گرجستان را دارند به آن مناطق نیز حمله خواهند کرد و در این راستا از شبه جزیره کریمه و مولداوی نام می برند. به نظر می رسد در سیاستی که روسها اتخاذ کردند برای مرعوب ساختن کشورهای هدف که رسانه های غربی از آن یاد می کنند حداقل در کوتاه مدت نیازی به تهاجم نظامی ندارند زیرا روسها در سیاست جدید و سنجیده خود با لحاظ کردن عواملی مشخص بسیاری از خواسته های خود را تحت پوشش قرار دادند. آنها برخلاف قاعده «تهدید کن امتیاز بگیر » ابتدا با فراتر رفتن از تهدید و دست زدن به یک عملیات نظامی گسترده و برق آسا قدرت خود را به رخ کشورهای هدف و یا آنهایی که احتمالا بعدا به عنوان هدف محاسبه می شوند، کشیدند. یعنی از این به بعد روسها برای مطالبات خود از کشورهای مشخص شده در طرح روسها نیازی به تهاجم نظامی ندارند بلکه با صرف تهدید می توانند به خواسته خود برسند. احتمالا با چنین ارزیابی است که رئیس جمهور روسیه چند روز پیش به جمهوری مولداوی هشدار داد که مرتکب اشتباه گرجستان نشود و درصدد توسل به زور برای بازپس گرفتن منطقه «ترانس نیستریا » از جدایی طلبان این منطقه بر نیاید و نیز این چنین است پاسخ «لاواروف» وزیر خارجه روسیه به ادعای «کوشنر» وزیر امور خارجه فرانسه، هنگامی که «کوشنر» در اظهاراتی هشدار آمیز گفته بود احتمال دارد روسیه به اوکراین و مولداوی حمله کند، «لاواروف» پاسخ داد:«مخیله کوشنر معیوب است.» شاید معنای این حرف این باشد که با توجه به موفقیت ما در حمله به گرجستان و آشکار شدن عزم و تصمیم قاطعه مان در حفظ منافع روسیه و تاثیری که کشورهای مورد منازعه از این اقدام گرفته اند برای رسیدن به خواسته هایمان نیازی به عملیات نظامی نیست.
دستهای بسته
اتفاقی که پس از اشغال بخش قابل توجهی از خاک گرجستان قابل پیش بینی بود، افتاد و روسیه استقلال اوستیا و آبخازی را به رسمیت شناخت . روسیه با پیش بینی واکنش غرب به این اقدام حرکت بعدی خود را آغاز کرد. «مدودوف» بلافاصله پس از امضای طرح به رسمیت شناختن استقلال اوستیا و آبخازی با حضور در یک برنامه تلویزیونی گفت:« این انتخاب آسانی نیست اما تنها شانس برای نجات جان مردم است.» وی همچنین در دیدار با دیمیتری روگوزین، نماینده روسیه در ناتو گفت:« ما آماده اتخاذ هرگونه تصمیمی هستیم که همه روابط ما را به حالت تعلیق در آورد.» و هنگامی که مقامات غربی سعی کردند در بیان مواضع شدیدتری علیه روسیه اتخاذ کنند ، مدودوف با ارسال مقاله ای به روزنامه انگلیسی «تایمز مالی» ( فاینشال تایمز) با اشاره به اقدام غرب در به رسمیت شناختن استقلال کوزوو از صربستان نوشت:« در روابط بین الملل نمی توان برای بعضی ها یک قانون خاص و برای دیگران قانون متفاوتی داشت.» پوتین نخست وزیر روسیه نیز در مصاحبه با شبکه تلویزیونی ARD آلمان گفت:« با وجود تلاشهای کشورهای اروپایی و آمریکا ، روسیه هرگز در انزوای بین المللی قرار نخواهد گرفت، چرا که جهان در اروپا و آمریکا خلاصه نمی شود.» شاید قطعی ترین دلیل برای دست بسته بودن غرب در برابر روسیه احیا شده ،پرسش و پاسخی است که دبیر سرویس سیاست و امنیت روزنامه اوکراینی « گازتا 24» مطرح می کند. «سرگئی سولودکی» می پرسد:« اگر روسیه به عنوان هدف بعدی به کریمه لشکرکشی کند، اروپا واقعا چه کاری برای ما انجام خواهد داد؟» خود وی پاسخ می دهد:« هیچ، در واقع هیچ کاری نمی کند. روسیه هر کاری بخواهد انجام می دهد.» هنگامی که «فوکویاما» با نوشتن مقاله «پایان تاریخ » جشن پیروزی بزرگ را طلایه داری می کرد گمان نمی برد زمانی را درک کند که روسیه فرو رفته در خواب قطبی را این چنین سرپا، پر تحرک و مدعی ببیند تا ناچار شود سخن از دوران حاکمان مستبد و خودکامه بگوید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات