کیهان:ظرف چند روز گذشته و پس از آنکه مقام های دولتی از عزیمت چند روشنفکر ایرانی- که نام یکی دو دانشجوی ناراضی هم در میان آنها به چشم می خورد- به مقصد آمریکا جلوگیری کردند دوباره سلسله بحث هایی آغاز شده است در این باره که دولت ایران مانع فعالیت فکری روشنفکران و تبادل نظر آنها با اندیشمندان خارجی می شود. این بحث چند ماه قبل هم با شدتی بیش از امروز مطرح شد؛ زمانی که نهادهای مسئول رامین جهانبگلو را به اتهام شرکت در کنفرانسی که هدف واقعی آن برنامه ریزی برای براندازی نرم نظام جمهوری اسلامی بوده بازداشت کرد. آن موقع هم سروصدای فراوانی به راه افتاد که یک استاد دانشگاه را که صرفا به سبب «مشارکت در پژوهش های علمی» دستگیر کرده اند. چند ماه بعد جهانبگلو خود در گفت وگویی داوطلبانه با یک خبرگزاری داخلی نه فقط تایید کرد که مامور بوده درباره بازسازی مدل براندازی اروپای شرقی در ایران مطالعه کند بلکه سفارش دهندگان این تحقیق به او در واقع ماموران اطلاعاتی سرویس های غربی بوده اند.
روشنفکران ایرانی که پی درپی با هزینه «موسسات تحقیقاتی در غرب» از این کنفرانس به آن کنفرانس می روند در واقع مشغول چه کاری هستند؟ واقعا چند جوان دانشجوی متوسط الحال که معلوم نیست درسشان را هم درست خوانده باشند چه کمکی به پیشبرد یک پروژه تحقیقاتی در MIT می توانند بکنند؟ آیا این مسافران می دانند پس پرده این به اصطلاح کنفرانس ها در واقع چه کسانی با کدام اهداف ایستاده اند؟ چرا روشنفکران ایرانی چنین به سادگی قابل سوءاستفاده اند؟ منشأ این امر که چنین موجوداتی همواره محل طمع دشمنان این آب و خاکند، کجاست؟
منازعات روشنفکری در ایران ما اغلب خیلی زود تبدیل- یا درست تر بگویم- قلب می شود به جدال میان کسانی که خیال می کنند به اندازه کافی از قدرت سیاسی سهم نبرده اند. وقتی یک دعوای روشنفکری در می گیرد در حالی که خیال می کنید طرفین بحث روشنفکرانی محترم و در حال گفت وگو درباره موضوعی به لحاظ نظری بسیار مهم و حساسند، ناگهان در میانه کار متوجه می شوید دعوا بر سر این است که چگونه می توان به نحو موثرتری با نظام سیاسی موجود مخالفت کرد. در واقع از آنجا که ماهیت و انگیزه های این قبیل بحث ها- ولو به آن تصریح نشود- از همان ابتدا کاملا سیاسی است طرفین هیچ گاه به آداب یک مباحثه نظری وفادار نمی مانند و یکی دو جمله نگفته کار به اتهام زنی سیاسی می کشد. بحث های روشنفکری در ایران همواره پایه و اساسی سیاسی داشته ولو طراحان و پیش برندگان آن خود را فیلسوفانی فرهیخته یا درویشانی یک لاقبا و چشم و دل سیر بنمایانند. از وقتی پای خارجی ها به گپ و گعده های روشنفکری در ایران گشوده شد و سرویس های امنیتی غربی هم به مباحث تئوریک علاقمند شدند(!)، این موضوع ابعاد جالب تری هم پیدا کرده است.
روشنفکران -دینی و لائیک- در ایران هیچ گاه یک طبقه متفکر یا مخازن اندیشه نبوده اند، چه در مقام مولف و چه در مقام مترجم. کار آنها همیشه این بوده که مسایل دیگران را برای ما ترجمه کنند -خصوصا آن مسائلی که به خیال خودشان می تواند پایه های قدرت سیاسی را سست کند- و بعد قیل و قال راه بیندازند که ما خیلی مسئله داریم.
تقریبا هیچ کدام از آن مسائلی که ظرف حدود 30سال گذشته توسط این جماعت طرح شده و هر کدام محافل نظری ایران را مدتی به خود مشغول کرده، مسایل «ما» نبوده است. روشنفکر ایرانی هیچ تخصص- و باید گفت علاقه ای- به طرح مسائل ما ندارد. او همواره فقط به عنوان نوعی مامور سیاسی عمل می کند که می گردد ببیند کدام مسائل نظری در کجای عالم می تواند برای نظام جمهوری اسلامی مسئله بیافریند؛ و وقتی جواب این سؤال معلوم شد، وظیفه ای جز ترجمه هر چه فربه تر آن مسائل و تلاش برای تبدیل کردن آن به گفتمان غالب در مباحثات نظری پیش روی خود نمی بیند. به همین دلیل است که روشنفکر ما مسئله بومی ندارد و حتی وقتی با کلی فشار آوردن به خودش تلاش می کند درباره یکی از «مسائل ما» سخن بگوید، کار می کشد به مهمل بافی و بی ربط گویی و خود را در جایگاه عقل کل نشاندن و همه چیز و همه کس را از منظر ذهنیت ناقص خود دیدن. وقتی می خواهد درباره بزرگراه های تهران حرف بزند با یادآوری بزرگراه های هوسمان در پاریس قرن18 آغاز می کند. وقتی تصمیم می گیرد درباره حقوق بشر حرف بزند نمی تواند از حقوق طبیعی جان لاک شروع نکند، وقتی درباره شیوه صحیح اصلاحات و روندهای عرفی شدن دین در ایران بحث می کند- تازه آنجا که خیلی دقیق می شود- فقط می تواند به یاد بیاورد که چگونه فرایند سکولاریسم در اروپا از دل برخی بازاندیشی ها در فقه کلیسایی و آمیخته شدن آن با فلسفه ارسطویی و حقوق رومی بیرون آمد و به همین دلیل توصیه می کند که هرگونه نظریه بازاندیشانه درباره دولت و جامعه عرفی شده در ایران هم باید برخاسته از تئوری های فقهی به اصطلاح نوگرا باشد.
خلاصه مبدأ، شیوه و نتیجه بحث همواره- یا لااقل می توان گفت در بسیاری از موارد- از پیش به آسانی قابل حدس زدن است. بعضی آقایان دلبسته پوپرند و تنفس اگر بکنند می توانید بفهمید انتهای کلامشان به کجا خواهد رسید. جماعتی دیگر دل در گرو فوکو دارند و شما تا یک دور فوکو را سر تا ته نخوانده باشید درباره آب و فاضلاب هم که چیز بنویسند عمراً اگر بتوانید چیزی از آن بفهمید. عده دیگری دلبسته نویسندگان و شاعران پست مدرن فرانسوی اند و با هر دم و بازدم با ربط و بی ربط جمله ای از سارتر و بادیو و بارت و دلوز و لیوتار و دریدا نقل می کنند تا مبادا خواننده یک وقت فراموش کند با چه موجودات بافهم و کمالاتی طرف است و خدای ناکرده به جای دربست پذیرفتن آنها فکر پرسشی و چون و چرایی به سرش بزند و... از این قبیل بسیار است. گویی این یک قاعده است؛ شما فقط در صورتی یک روشنفکر محسوب می شوید که در حلقه مریدان یک روشنفکر غربی- زنده یا مرده فرقی نمی کند ولی ترجیحا مرده بهتر است- جایی ثابت داشته باشید.
با این وجود روشنفکران در ایران به چه کار می آیند و فایده وجودی این طبقه چیست؟ آیا عجیب است که رندان عالم سیاست بتوانند پروژه های اطلاعاتی را در قالب تحقیق و پژوهش و در ازای اندکی پول یا چند ماهی بورس مطالعاتی در این دانشگاه و آن موسسه بر گرده این مدعیان بار کنند و آیا عجیب تر نیست که کسی توقع داشته باشد مامور اطلاعاتی غربی به او مراجعه کند و بگوید: «ببخشید، من کارمند سازمان سیا هستم، لطف می کنید با ما همکاری کنید»؟!
روشنفکران ایرانی به جای تندی کردن با دیگران خوب است اندکی در حال و روز خویش تامل کنند که چرا غربی ها چنین خاطرخواه آنها شده اند؛ کمی هم اگر تاریخ مشروطه بخوانند نافع است ان شاءالله.