دفتر تحکیم وحدت در سالهای تجدید نظرطلبی به لحاظ چرخش فاحش مواضع، از گروههای مثالزدنی بود. اما نوسانپذیری در موضعگیریهای این تشکل در سالهایی دورتر از این دوران ریشه دارد.
مهترین برههای که این واقعیت را تجربه کرد، زمانه انقلاب فرهنگی بود. با این که پیش از این درباره انقلاب فرهنگی سخن گفتهایم، اکنون از این زاویه که متن و حاشیه ماجرای انقلاب فرهنگی ریشه دوگونگیهای فکری در دفتر تحکیم وحدت را نمایان میسازد آن را مورد بررسی قرار میدهیم. دو نوع تمایل فکری از ابتدای تاسیس دفتر تحکیم وحدت در آن موجود بوده است. بخشی از اعضای انجمنهای اسلامی بر وجه اعتقادی و تکیه بر اسلام حوزوی تاکید داشتند. آنان هرگونه اقدام مهم را نیازمند اذن امام به عنوان ولی فقیه ماذون از سوی امام عصر(ع) میدانستند. چنان که پیش از تایید امام(ره) نسبت به فتح لانه جاسوسی از همراهی با آن خودداری کردند. عباس عبدی این گرایش را به «بیاعتمادی به خود» متهم میکند و از صاحبان آن به عنوان کسانی یاد میکند که «برای هر اقدامی به دنبال اجازه میگشتند، به اسلام تکلیفی اعتقاد داشتند، رابطهشان با روحانیت رابطه مریدی و مرادی بود و به دنبال تبعیت محض بودند: «وی پایبندی این گروه به لزوم داشتن اجازه ولی فقیه و امر او را این گونه توصیف میکند: «اگر مخالف اشغال [لانه جاسوسی] بودند به این دلیل هم بود که میگفتند برای این اقدام باید از یک نهاد یا مقامی(؟) اجازه بگیریم.» البته پس از فتح لانه جاسوسی مشخص شد که رای حضرت امام همراهی با این حرکت است به طور طبیعی آنان این تایید را حجت شرعی برای حمایت از این اقدام یافتند. تعهد دینی این گروه سبب میشد که بش از هر چیز از الحاد جریانهای کمونیستی احساس خطر کنند و به دنبال مبارزه فکری و تبلیغاتی با آن باشند. نشریه طنز «جیغ وداد» که در آن زمان از سوی این گروه منتشر میشد عمدتا به مقابله با تحرکات تمسخرآلود چپها نسبت به اعتقادات اسلامی و نیروهای اسلامگرا اختصاص داشت.
اما در طرف مقابل، این سخن ابراهیم اصغرزاده از گرایش متفاوتی روایت میکند: «ما طرفدار وحدت گروههای چپ بودیم و برای همین هم مخالف انقلاب فرهنگی بودیم و آن را در جهت تفرقه میدانستیم.» چنین تحلیلی از شرایط آن روزگار بیش از اندازه غیر واقعبینانه به نظر میرسد. اگر چه گروههای چپ در آن زمان با تجمع در مقابله لانه جاسوسی شعار حمایت از دانشجویان پیرو خط امام و لزوم تشکیل «جبهه متحد خلق» را سر میدادند، اما دقیقا مطابق با نیاز آمریکا، در مناطق غربی کشور به کار پشتیبانی از تحرکات تجزیهطلبانه مشغول بودند.
اصغرزاده میافزاید: «حرکتهایی از جنس انقلاب فرهنگی و پاکسازی و تصفیه از نظر ما یک حرکت انحرافی بود.» همان گونه که قبلا ذکر شد، حرکت انقلاب فرهنگی دقیقا به تبعیت از پیام نوروزی حضرت امام(ره) صورت گرفت که در بخشی از آن چنین آمده بود: «باید انقلابی اساسی در تمام دانشگاههای سراسر ایران به وجود آید تا اساتیدی که در ارتباط با شرق یا غربند تصفیه گردند و دانشگاه محیط سالمی شود برای تدریس علوم عالی اسلامی.»
مخالفان آن زمان انقلاب فرهنگی امروز نیز از پذیرش این که بنیانگذار انقلاب فرهنگی کسی جز امام(ره) نبوده است پرهیز دارند و آن را به دانشجویان مسلمان دانشگاههایی مثل علم و صنعت و تربیت معلم و افرادی مانند محمود احمدینژاد نسبت میدهند. اما گریزی از این هم ندارند که اذعان کنند: «امام انقلاب فرهنگی را به نوعی(؟) تایید کرده بودند. حتی به مرور زمان ما هم خودمان را با انقلاب فرهنگی وفق دادیم و مخالفت نکردیم.» با این حال آنان در تخطئه احمدینژاد و همفکرانش در ماجرای انقلاب فرهنگی میگویند: «آنها مولود جریانی بودند که اصالتا برآمده از یک نگاه سنتی بود و مخالف جدی کمونیسم؛ جریانی که قبل از انقلاب چپها را نجس میدانست و معتقد به مشی مبارزاتی چپگرایانه نبود.» اشاره اصغرزاده در این کلام به ماجرای مشهور به فتوای روحانیون مبارز زندانی مثل ربانی، شیرازی و منتظری، طالقانی، مهدیکنی، انواری، هاشمی رفسنجانی و ... است که بر اساس بینات فقهی برنجاست کمونیستها به دلیل بیاعتقادی آنان به اصول دین تاکید داشتند. خصوصا در آن روزها شاهد خیانت چپها به مبارزات نیروهای مسلمان نیز بودند.
این نوع قضاوت از فاصله داشتن برخی از اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان از الزامات شرعی از همان آغازین روزهای فعالیت حکایت دارد. بدین ترتیب طبیعی است که صرفا رهایی از فشار اجتماعی ناشی از حمایت امام از انقلاب فرهنگی و حفظ داعیه «پیرو خط امام» بودن به عدم مخالفت آنان با این حرکت منتهی شود. این گروه، هم اکنون طرفداران انقلاب فرهنگی را افرادی «مذهبی، متعصب و ضدچپ» معرفی میکنند که «اعتقاد داشتند اختلاف حوزه و دانشگاه باید به نفع حوزهها تمام شود. بعدها در ماجرای انقلاب فرهنگی هم که محوریتش با آنها بود معتقد بودند که دانشگاه یک نهاد ذاتا غیراسلامی است و بنابراین باید مورد اصلاح قرار گیرد.» این سخن ظاهرا با تغافل نسبت به اظهارات امام در آن مقطع بیان شده است. حضرت امام(ره) در اولین روزهای وقوع انقلاب فرهنگی در جمع دانشجویان مردم حامی این حرکت به چنین توهمی این گونه پاسخ گفته بودند: «بعضی توهم کردند که اینها که قائلند به این که باید دانشگاهها اسلامی بشود یعنی فقط علم فقه و تفسیر و اصول در آنجا باشد. اینها اشتباهاتی است که بعضی میکنند و یا خودشان را به اشتباه میاندازند ... آنچه ما میخواهیم بگوییم این است که دانشگاههای ما دانشگاههای وابسته است، دانشگاههای ما دانشگاههای استعماری است، دانشگاههای ما اشخاصی را که تربیت میکنند [و] تعلیم میکنند، اشخاصی هستند که غربزدهاند ... ما که میگوییم دانشگاههای ما یک دانشگاههایی که برای ملت مفید بشد نیست ... ما میگوییم که جوانهای ما اگر علم هم پیدا کردهاند تربیت ندارند و مربی به تربیت اسلامی نیستند.» دغدغه این «تربیت اسلامی» باعث نزدیکی بیشتر دانشجویان به روحانیت و حوزههای علمیه شده بود. یکی از مخالفان انقلاب فرهنگی در انجمنهای اسلامی آن زمان، صاحبان این گرایش را در جایگاه این «اتهام»(!) نشان داده است که «آنها برای آقای محمدی گیلانی و عمید زنجانی کلاسی گذاشته بودند و تیم آقای احمدینژاد با آقای [شهید] قدوسی هماهنگ بود.»
هماکنون نه تنها نزدیکی به حوزههای علمیه بلکه ارتباط با حزب جمهوری اسلامی با محوریت بزرگانی همچون شهید بهشتی، رهبر معظم انقلاب، شهید باهنر و ... نیز از سوی مخالفان انقلاب فرهنگی در انجمنهای اسلامی دانشجویان آن زمان یک «اتهام» محسوب میشود! اصغرزاده با تاکید بر مرزبندی داشتن با حزب جمهوری اسلامی در آن زمان گفته است: «آنها (دانشجویان طرفدار انقلاب فرهنگی) رابطه نزدیکتری با حزب جمهوری [اسلامی] داشتند. تا آنجا که حزب جمهوری [اسلامی] به نوعی در هدایت انقلاب فرهنگی نقش داشت. اصلا به گمانم واژه انقلاب فرهنگی را روزنامه جمهوری اسلامی مطرح و تکرار کرد.» این سخن نشان میدهد افرادی مثل اصغرزاده در صورت صحت ادعاهای کنونی درباره دیدگاههای آن زمان خود، حتی با مهندس میرحسین موسوی (سر دبیر وقت روزنامه جمهوری اسلامی) هم مرزبندی داشتهاند. چنان که به گفته یکی از موسسان دفتر تحکیم شهید رجایی نیز از انقلاب فرهنگی حمایت جدی میکرد و حتی گفته بود: «من اگر میتوانستم حتی مدارس را هم تعطیل میکردم.»
اگر چه همفکران اصغرزاده مثل عباس عبدی به گفته خودشان پس از پافشاری حضرت امام بر لزوم تحقق انقلاب فرهنگی خود را ناگزیر به همراهی با این حرکت میدیدند اما همواره با پیامدهای این حرکت مثل تشکیل دانشگاه تربیت مدرس، تحول در کیفیت متون آموزشی و ... مخالفت میکردند. این عده اگر چه در آن زمان با گرایش لیبرال جلوهگری میکردند اما از همان زمان در یک موضوع با برخی از افراد متمایل به لیبرالیسم، همراه بودند. عبدالکریم سروش عضو آن زمان شورای انقلاب فرهنگی یکی از این افراد بود که گاه در گوشه و کنار مدعی وحدت ناپذیری حوزه و دانشگاه با متهم کردن حوزه با گرایش تقلیدی و نه تحقیقی شده بود و اعتقادی به تحول متون درسی در دانشگاهها نداشت. این گرایش در واقع بخشی از فشارهای خنثیکننده تلاشهایی بود که پس از چند سال از طریق خلط با دعوای سیاسی آن روزگار به طور ناتمام رها شد و بدین ترتیب ایده امام(ره) و دانشجویان مسلمان برای تحقق انقلاب فرهنگی به سرانجام مطلوبی نرسید. اما شعلههای نیاز به ایدهآلهای انقلاب فرهنگی در نهاد تشکلهای اسلامی هیچگاه به خاموشی نگرایید. با این که مخالفان انقلاب فرهنگی به گفته خودشان از سالهای 62 و 63 بر دفتر تحکیم وحدت و در واقع بر دانشگاهها تسلط یافتند، اما آنها در این زمان، خود داعیهدار تصفیه دانشگاهها از اساتید غربزده و ... شدند. چرا که امام هیچگاه ایده لزوم تحول اسلامی در نظام دانشگاهی را رها نکردند. امام راحل(ره) در 27 فروردین 1364 زمانی که وزیر وقت فرهنگ و آموزش عالی را به حضور پذیرفته بودند با بیان این که «بیشتر کسانی که در دانشگاهها بزرگ شدهاند، در عینحال که بعضی از آنان نماز میخوانند ولی معتقدند ایران باید زیر نظر کشورهای بیگانه باشد.» از عدم انطباق وضعیت موجود در دانشگاه با خواستهها و روشهای مردمی که انقلاب خود را به دیگر کشورها صادر کردهاند ابراز نارضایتی نمودند.