سیامک باقری
نظام جمهوری اسلامی ایران از زمان استقرار در سال 1357 تاکنون هیچگاه از تهدید و فشار از سوی غرب در امان نبود. در طی 30 سال گذشته آمریکا و اروپا به تناسب رخدادها و شرایط در هر مقطعی و به بهانه های مختلف تحریم ها و محدودیت های خاصی را بر ایران وارد ساخته اند.
ارزیابی اقدامات آنها علیه ایران نشان می دهد که نسبت به اقدامات آمریکا و اروپای غربی علیه اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک ابرقدرت و قدرت متقارن و همطراز بسیار شدیدتر، سنگین تر و پیچیده تر بوده است. از همین رو، برخی صاحب نظران معتقدند که اکنون جنگی بزرگتر از جنگ سرد دوران رویارویی غرب با بلوک سوسیالیستی در جریان است.
نکته اساسی در این بحث نهفته است که پیروزی انقلاب اسلامی یک شوک بزرگ بر نظام بین المللی نهادینه شده توسط غرب وارد ساخت. این انقلاب در ادامه و تداوم حیات خود نیز، رخدادهایی را بروز داده است که جهان غرب را با چالش های جدی رو به رو ساخت؛ استقرار نظام جمهوری اسلامی و حاکمیت اصولگرایی یا پیروزی ایران بر رژیم بعثی صدام ... اعلام ایران در خصوص دستیابی به دانش و فناوری و غنی سازی ... رخدادهایی بودند که آمریکا و جهان غرب سلطه گر را با «سکته سیاسی» رو به رو ساخت.
واکنش غرب به سرکردگی آمریکا در طی این دوران به جای پذیرش و تعامل با ایران انکار و ستیزش بود. در همین راستا، سیاست های محدودسازی و فشارهای اقتصادی و سیاسی و نظامی و روانی را بر جمهوری اسلامی ایران اعمال کردند.
اکنون اروپا و آمریکا، پس از بارها تجربه و آزمایش سیاست فشار علیه ایران، بار دیگر دور جدید فشارها را با حجم متفاوتی شروع کردند. سوال این است که این دو از فشارهای جدید با چه مقدمات تصوری و مبانی استراتژیک آغاز گردیده است؟ اساسا نقطه ثقل فشار بر روی چه موضوعاتی است؟
طبل بزرگ
دور جدید فشارهای آمریکا و اروپا به مثابه نواختن بر طبل بسیار بزرگ است منتهی با کنکاش در محتوای آن، می توان به راحتی توخالی بودنش را حس کرد. نواختن بر طبل خصومت در دور جدید از زمانی شروع شد که آمریکا و سه کشور اروپایی تصمیم گرفتند یکبار دیگر بسته تشویقی را با مقداری تغییرات جزیی به ایران پیشنهاد دهند تا ایران برنامه هسته ای خود را کنار بگذارد.
آمریکا و کشورهای متحدش برای تحمیل بسته تشویقی و به تعبیری استعماری خود به ایران، فشارهایی را با ابعاد مختلف مدتی است که پی گرفته اند. در حال حاضر این فشارها در سه دسته در حال پیگیری است:
الف- بزرگنمایی خطر ایران و طرح احتمال حمله نظامی به تاسیسات هسته ای ایران. رژیم صهیونیستی بازیگر تعریف شده در سطحی از فشارهاست. موضع رسمی مقامات ارشد این رژیم در خصوص حمله به ایران خود سلسله پیامدهای منطقه ای و جهانی را به دنبال داشت و رسانه های تحت نفوذ آمریکا و این رژیم نیز با واقعی جلوه دادن آن شریک و همداستان سناریوی فوق شدند در این ارتباط فضا بد گونه سنگین شد که یوشکافیشر وزیرخارجه سابق آلمان در تحلیل سفر رایس به خاورمیانه آن را مقدمه چینی برای حمله نظامی به ایران ارزیابی کرد. در همین راستا، البرادعی به طور غیر منتظره اعلام کرد که اگر علیه ایران اقدام نظامی صورت گیرد یک فاجعه ای رخ خواهد داد و تاکید کرد که در صورت چنین اتفاقی از سمت خود استعفا خواهد داد. جمهوری اسلامی ایران براساس رسم دیپلماتیک طی نامه ای به سازمان ملل و شورای امنیت حق دفاع مشروع خود را محفوظ دانست.
نکته حائز اهمیت در این بحث این است که حمله نظامی یک بزرگنمایی بیش نیست زیرا آنها از توان دفاعی و بازدارندگی و حتی مقابله به مثل ایران آگاهی کافی دارند و هم به ضعف های خود به ویژه رژیم صهیونیستی که در یک جنگ سی روزه دچار شکست مفتضحانه ای شد، مطلع هستند. در ادبیات استراتژیک این اصل اساسی وجود دارد که جنگ ها زمانی شروع می شود که احتمال پیروزی در آن وجود داشته باشد. حال آنکه برای همه استراتژیست های آمریکایی و صهیونیستی روشن است که اعمال یک جنگ علیه ایران نه تنها فتحی را به دنبال نخواهد داشت بلکه تبعات و پیامدهای غیرقابل کنترل را در پی خواهد داشت.
ب) فشارهای مضاعف اقتصادی حلقه دوم سناریوی تغییر رفتار ایران جهت پذیرش خواسته های ناعادلانه گروه 1+5 می باشد. در دور جدید فشارها بازیگر اصلی اتحادیه اروپاست که صحنه گردان آن گوردون براون نخست وزیر انگلیس است. در باب فشارهای اقتصادی آمریکا اقدامات یک جانبه متنوعی را علیه ایران انجام داده بود اما کارشناسان آمریکا به اتفاق گفته بودند که این سیاست ها راه به جایی نبرده است تا جایی که مسئولان کاخ سفید در نشست چندی پیش «اپیک» لابی بزرگ صهیونیستی در آمریکا اعتراف کرده بودند برنامه های هسته ای ایران بسیار جلوتر از سیاست های تحریفی و فشار است.
از این رو، آمریکا و لابی های صهیونیستی به همراه گوردون براون و سارکوزی رئیس جمهور فرانسه تلاشهای فشرده ای را برای متقاعدسازی اتحادیه اروپا جهت ورود در «سناریوی محدودسازی» ایران انجام دادند. این تلاش با سفر دوره ای بوش به کشورهای اروپایی در دو هفته قبل منجر به نتیجه شد و نهایتا اتحادیه اروپا پیشنهاد انگلیس برای تحریم بانک ملی ایران را به تصویب رساند. نکته حائز اهمیت این است که آمریکا و رژیم صهیونیستی بسیار مایل بودند که اروپا به تحریم انرژی ایران دست بزند اگر چه اروپا هنوز روی این موضوع اجماع ندارد، اما می تواند جزء یکی از حلقه های دیگر فشار بر ایران مورد تامل قرار گیرد. زیرا موضوع تحریم های هوشمند از چند سال قبل توسط لابی بزرگ صهیونیستی در آمریکا، «اپیک» دنبال می شد و برای همین منظور طرحی از ناحیه آنها در کنگره آمریکا مطرح گردید اما فضای بین المللی آن زمان جهت بحث آمادگی لازم را نداشت.
اما به نظر می رسد که جهان امروز بسیار متفاوت با دهه های گذشته است، از سوی دیگر ایران امروز نیز بسیار با ایران گذشته فرق می کند. در واقع این دو فاکتور مهم بازی های شطرنجی کاخ سفید را منسوخ کرده است و گام گذاشتن در این راه برای اعمال اراده خود بر دیگران از جمله ایران، به معنای بیراهه رفتن است. حداقل وضعیت انرژی در جهان بزرگترین مانع برای اروپا و سایر کشورها است. با این حال هرچند ممکن است محدودیت هایی ایجاد شود لکن این محدودیت همانند همان سیاست هایی است که طی 30 سال گذشته اعمال شده است. از طرف دیگر این اقدامات یک حسن بزرگ برای ایران است زیرا تاکنون همین سیاست ها باعث ارتقاء و پیشرفت دانش و فناوری ایران در عرصه های استراتژیک مانند هسته ای شده است.
ج) فشارهای دیپلماتیک و سیاسی سومین حلقه از سناریوی فشار جدید بر ایران است. آمریکا به اتفاق متحدینش سعی در تنگ کردن حلقه های ارتباطی ایران با جهان و کشورهایی دارند. نوع برخوردی که توسط رسانه های غرب و دولت ایتالیا در سفر احمدی نژاد به این کشور انجام شد، بخشی از این سناریو بود. در همین راستا آنها سعی دارند در اجلاس آتی سران کشورها در مجمع عمومی سازمان ملل سیاست منزوی سازی ایران را دنبال کنند. آزادسازی منافقین از لیست تروریستی توسط انگلیس و برگزاری همایش توسط منافقین تروریست در عراق با حمایت و پوشش آمریکا و رسانه هایش و باز کردن پرونده جدید حقوق بشری و بسیاری از اقدامات دیگر بیانگر رعب آفرینی و ایجاد تنگنای زمانی برای تصمیم گیری ایران جهت پاسخگویی به بسته تشویقی گروه 1+5 است. پاسخی که تنها ماهیت پذیرفتن داشته باشد و لاغیر.
سوالی که در این جا، جا دارد مطرح شود این است که آیا این سیاست ها ایران را می توان منزوی سازد. پاسخ اولیه این سوال این است که چرا تاکنون سیاست انزواسازی جواب نداد،
اگر سیاست های گذشته کارآمد بود پس می تواند اکنون ایران را محاصره سیاسی کرد. پاسخ اصلی در فلسفه ناکارآمدی به سیاست انزوا سازی ایران بر می گردد. علت اصلی ناکارآمدی در موقعیت ایران برمی گردد. در دنیای جدید قدرت براساس امکانات مادی تعریف نمی شود. ماهیت قدرت اساسا متحول شده است و اکنون قدرت نرم در راس سلسله مراتب قدرت قرار دارد. از این رو، نفوذ ایران و دامنه حضور معنوی ایران، موفقیت کشور را به گونه ای قرار داده است که با مولفه های سنتی انزواسازی امکان پذیر نیست. برعکس اکنون آمریکا خود بزرگ کشور منزوی در افکار عمومی و در میان ملت های جهان است. سفر بوش به اروپا و نظرسنجی مهمی که مراکز آمریکایی در اروپا انجام داده اند نشان داد که رئیس جمهور آمریکا تا چه میزان منزوی و منفور است. جوزف نای استاد دانشگاه هاروارد در یادداشت های جدیدش تصریح کرد که وضعیت آمریکا،هیچ وقت به این بدبختی نبوده است و نیاز به نرم افزار داریم. (پروفسورمولانا،1387)
د- حلقه چهارم دیپلماسی عمومی است. مجموعه غرب تمام امکانات رسانه ای خود را برای متقاعد ساختن افکار عمومی مردم ایران بسیج کرده اند.
آنها در این تاکتیک سعی دارند، ایران را به عنوان یک ملت بدون دولت خطاب دهند و مالا با جداسازی ملت از دولت ،بسته استعماری خود را تحمیل نمایند. به تعبیر دیگر آنها سعی دارند تا اراده مردم ایران شکسته شود و با ایجاد یاس و ناامیدی و ترویج ترس و وحشت و بویژه جلوه سازی بسته تشویقی خود جامعه ایران را تسلیم خواسته های خود نمایند.
این سیاست نشان می دهد که سیاستگذاران کاخ سفید، لندن و پاریس هنوز مردم ایران را نشناخته اند. به نظر می رسد که بازی آنها در این سطح یک بازی قرن نوزدهمی است. دوره ای که آگاهی ها محدود بود و خط مشی ها تنها توسط عده ای خاص تنظیم می شد. در حالی که فلسفه مقاومت و ایستادگی مردمی در درون خودش قراردارد نه اینکه تحمیل اراده بیرونی باشد. فلسفه ایستادگی مردمی در آگاهی فزاینده مردمی است. شکی نیست که مردم آگاه و بصیر ایستادگی و مقاومت پایدار دارند. هر زمانی که ملت ها شکست خوردند از ناحیه عدم آگاهی و متعاقبا فریب و دغل کاری بوده است. لذا غرب باید در شکست های گذشته خود در قبال ملت ایران بازنگری کند و بداند که علت العلل شکست های آنها در نکته فوق بوده است. پس آنچه که آقای کوشنر، وزیرخارجه فرانسه اعلام کرد که حکومت ایران نمی گذارد ملت از محتوای بسته تشویقی مطلع و آگاه شوند، کاملا اشتباه است زیرا هر قدر ملت از ماهیت بسته تشویقی آنها مطلع تر شوند مقاومت آنها نیز افزون تر خواهد بود.
ارباب حلقه ها
ارباب حلقه های مطرح شده در فوق برای همه ملت مشخص است. آمریکا ابربازیگر جنگ سرد بزرگ علیه ایران است. رژیم صهیونیستی، اتحادیه اروپا و برخی از کشورهای دیگر در درون استراتژی بزرگ آمریکا عمل می کنند. رفتار اروپا در طی سی سال گذشته نشان داد که راهبرد پایدار و روشنی علیه ایران نداشته است. اروپا براساس مبانی شکل گیری قدرت درونی خود و با تغییرات رهبران آن دیدگاه های متفاوتی را نسبت به ایران نشان دادند. مقایسه مواضع دولت شیراک با دولت سارکوزی در فرانسه دولت پرودی یا بروسکونی در ایتالیا، دولت مرکل با صدراعظم قبلی آلمان و ... نسبت به ایران مویدنکته فوق است. از سوی دیگر آمریکا زیرساخت های جدیدی را که پس از فروپاشی بلوک شرق در کشورهای اروپایی دنبال کرد، رابطه جدیدی را بین دو سوی آتلانتیک ایجاد کرد. علی رغم این بحث، در شرایط جدید به نظر می رسد آمریکا با استفاده از تئوری بحران و اصلاحات جامعه اروپایی را برای مقابله سازی علیه ایران ترغیب کرده است. به همین جهت ما در این نوشته از آن ارباب حلقه ها نام می بریم. براساس تئوری بحران و اصلاحات، وقتی که با بحرانی ایجاد می شود، زمینه ایجاد تغییر و اصلاحات نیز فراهم می گردد. از این رو آمریکایی ها با بحرانی کردن مجدد پرونده هسته ای ایران، فضایی بوجود آوردند که اروپایی ها و برخی از کشورهایی دیگر متقاعد شوند که تغییرات در رفتار ایران ضروری است. سوالات و ابهامات بدون پشتوانه علمی و حقوقی در قالب 86 صفحه نسبت به پرونده هسته ای ایران که براساس توافقنامه مدالیته عاری از ابهام شده بود، فضای بحرانی مجددی را بر این پرونده ایجاد کرد و بدنبال آن آمریکا موافقت کرد که بسته تشویقی سال 1385 با یک دستکاری جزئی و حساب شده به ایران ارائه گردد که بدنبال آن بتوانند موج سواری کرده و اروپا را برای فشار بر ایران متقاعد سازند. بدین سان بود که حلقه های شماره 1 و 2و 3 و4 مجددا با فاز جدید کلید خورد.
پاشنه آشیل
اگر بپذیریم ارباب حلقه های محدودسازی و فشار علیه ایران، آمریکا و مشخصا بوش و تیم نومحافظه کارش می باشد باید دانست که پاشنه آشیل آن، عمر کوتاه آن است. امروزه واقعگرایان در اروپا و سایر کشورها، نگاهشان به بعد از بوش است. لذا این سوال بزرگ اکنون در اذهان ساری و جاری است که ارزش و اعتبار تصمیم ها و سیاست های بوش در قبال ایران چقدر است؟ آیا می توان بر سیاست های دولتی تکیه کرد که خود مستعجل و رفتنی است؟
نقطه ضعف دیگر کاخ سفید پیامدهای ناگوار و نامطلوب است که برای جامعه آمریکا در سطوح مختلف ملی، منطقه ای و جهانی ایجاد کرده است. صاحب نظران از جمله پروفسور مولانا معتقدند که جامعه آمریکا در انتظار تغییر در سیاست ها است و سیاست های بوش دیگر برای آنها تحمل پذیر نیست. نظرسنجی های مراکز بزرگ نظرسنجی در آمریکا نیز نشان داد که اساسا جهان به ویژه غرب نیز بوش را خطرناک ترین فرد جهان دانسته و در انتظار فرد جدید با سیاست های متفاوت هستند.
البته ضعف های آمریکا بیش از آنچه گفته شد می باشد اما این نتیجه قابل استحصال است که حلقه های فشاری که با مدیریت تیم نومحافظه کار بوش انجام می شود، پایدار نیست.