صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۵۴  ، 
کد خبر : ۶۳۰۵۱
گذری بر سریال «مرگ تدریجی یک رویا»

بلوغ تدریجی فرم و محتوا


روشنک عباسی
«مرگ تدریجی یک رویا» داستان زندگی نویسنده ای جوان به نام مارال است که با انتشار اولین کتابش به شهرت می رسد و سپس با ناشر خود ازدواج می کند. در ادامه مارال مورد توجه روشنفکران فرنگ نشینی قرار می گیرد که درصددند نویسنده خلاق را جلب دنیای روشنفکری خود نمایند. اما حامد همسر اندیشمند و مذهبی مارال همراه با خانواده خود مانع این کار شده و می خواهد همسرش را از تأثیر این خطر حفظ کند که البته موجبات به هم خوردن زندگی آنها نیز فراهم می آید. ساناز خواهر بددهن، فاسد و مشروب خوار مارال، حلقه ارتباطی او با جهان روشنفکرمآبانه ای است که داریوش آریان منتقد ادبی خارج رفته، سردسته آن است. او گرایشات سیاسی و لائیک داشته و عامل رادیو بی بی سی است.
تماشای آثار جیرانی همیشه تأمل برانگیز بوده است، جسارت او در گفتگو پیرامون برخی پدیده ها نسبت به فیلمسازان معاصر پررنگ تر است و جنبه های فنی و هنری اثر برایش مهم است. نخستین موضوعی که پس از تماشای این سریال به ذهن متبادر می شود، موضعی است که کارگردان علیه جنبش های فمنیستی گرفته و اتهامات وارده به آن را به تصویر می کشد و به مثابه دادخواستی است علیه جنبش های سیاسی _ اجتماعی زنان و ماهیت رو به زوال رفته و توقعات ضدانسانی آنان از زنان را تا حد قابل قبولی به نمایش می گذارد.
تأکید جیرانی بر تحصیلکردگی از سوی زنی که ادعای نویسندگی دارد گویای تلاش زنانی است که داعیه دار روشنفکری هستند و مختصات آن را فقط در حفظ پوزیشن های مربوط به این گرایشات می دانند، زنانی که از اصلی ترین وظایف همسری و مادری خود سر باز زده و فقط ظواهر مبتذل این گروه ها را حفظ می کنند. این سریال دریافتی عینی از جدال پنهان و آشکار مرزهای سنت و مدرنیته است و نوستالژی پیشامدرن زن، اخلاق و جنسیت را در لحظات پاکدامنانه زنان یادآور می شود، پاکدامنی همراه با آرامشی ایمن در راستای امتداد مولفه های زیبایی شناختی زندگی ایرانی.
جیرانی در پدید آوردن شناسنامه روانشناختی برای تک تک چهره ها بسیار توانمند بوده و خوب عمل کرده است. تصویر مارال به عنوان یک نویسنده نواندیش و نوگرا که در ضمن منفعل است و در زندگی خصوصی تفکری خنثی دارد و دارای جهان بینی خاصی نیست در عین آشفتگی منسجم و شسته رفته است. ساناز و دوستانش نیز که در جای خود از جمله دارای بهترین طراحی شخصیت به شمار می روند، خانواده یزدان پناه نیز از منحصر به فردترین و بهترین نمونه های یک خانواده مذهبی با تمام المان های واقعی و مشخصه های رفتاری و گفتاری هستند که در تلویزیون تصویر شده است.
مجموعه تلویزیونی «مرگ تدریجی یک رویا» توانست بینندگان بیشماری را جذب، آگاه و هوشیار سازد و از طرفی واکنش هایی را نیز از طرف قشر مدعی به اصطلاح روشنفکری در سایت های اینترنتی، روزنامه ها و برخی نشریات برانگیزد تا آنجا که عده ای آن را غرض ورزانه خواندند و یا پوزش جیرانی را از قشر روشنفکر مطالبه کردند. عمده انتقادها به جیرانی، تخطئه قشر روشنفکر با به نمایش گذاشتن تصویری مخدوش و غیرواقعی از آنهاست، اما آیا حقیقتاً این تصویر، مخدوش و غیرواقعی است؟ آیا مارال و ساناز واقعاً روشنفکرند و یا این که رفتاری که ارائه می دهند دقیقاً رفتار روشنفکرنماهاست و آنان را برآشفته است؟ دوستان محافل ادبی کدام وجه اشتراک را در یک زن الکلی پرخاشگر که شکست عشقی داشته و عصبی و بددهن است را با خود احساس می کنند که این گونه غیض کرده و برآشفته اند؟ به راستی کدام وجه روشنفکری در این کاراکتر دیده می شود؟ مترجم بودنش، دوستانش یا بی بند و باری و روابط مشکوکش؟ هم اینک بسیاری از روشنفکران و ادیبان، مترجمان و نویسندگان ایرانی در کمال صحت و سلامت مشغول فعالیت و زندگی هستند و هیچ کدام هم از این که فریدون جیرانی نمادهای روشنفکری را نشستن بر سر سفره فست فود، موانست با سگ، نوشیدن شراب و از هم پاشیدگی خانوادگی می داند برنیاشفته اند.
آنچه که فیلمساز به تصویر می کشد، نه واقعیت زندگی ادیبان فرهیخته ایرانی بلکه برشی از زندگی واقعی روشنفکرنماهای قلم به مزد وابسته ای است که هرزگی را تألیف، ابتذال را ویرایش و پوچی را ترجمه می کنند. برخی معترضین، از شباهت اسم کاراکتر داریوش آریان به داریوش آشوری و نیز تشابه بین صراحت رفتار و گفتار این شخصیت با ابراهیم گلستان دچار توهم شده و معلوم نیست به چه دلیل لائیک بودن، تلاش برای اضمحلال معنای خانواده، وابستگی به غرب و فرنگ و خود فروختگی این عنصر را به روشنفکران خارج نشین نسبت می دهند!
آیا به راستی فریدون جیرانی در مورد شخصیت هایی مثل داریوش آریان تصویری مخدوش ارائه داده است؟ روشنفکران ایرانی مهاجر دو دسته اند یا در فرهنگ آنجا ذوب شده و ریشه های ایرانیشان را فراموش کرده اند و بالطبع در ایران هم فراموش شده اند و یا این که پس از مدتی به دلیل از دست دادن ارتباط خود با بدنه جامعه ایران نتوانسته اند به مثابه قبل از مهاجرت آثار مقبولی خلق کنند. از صادق هدایت گرفته تا عباس معروفی و ابراهیم گلستان و عباس نبوی و ... همگی پس از مهاجرت همان اندک قریحه شان هم به قهقرا رفته و به زوال کشیده شده اند، داریوش آریان هم نمادی از این دست روشنفکران است.
روشنفکران ایرانی بیش از هر دوره دیگری از توده مردم، آرمانها، سنت ها و نیازهایشان جدا مانده اند و علت اصلی بسیاری از مشکلات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی ما همین فاصله تعمدی بین روشنفکران و مردم است. فاصله ای از سر تبختر و بزرگ انگاری خود و کم خرد دانستن مردم و عوام خواندنشان، اینان به جای آن که مهندسی فرهنگی جامعه را به دست بگیرند در کنج حلقه های منزوی خود به نق زدن نشسته اند و از یکدیگر تعریف می کنند و به خود جایزه می دهند.
فریدون جیرانی در «مرگ تدریجی یک رویا» با تصویر کردن کلیشه های زندگی روشنفکری به عمق این فاصله اشاراتی پررنگ دارد. نقد روشنفکرنمای ایران ضرورتی است تا اهالی این جامعه، کبک سر خود را از برف بی هویتی برآورند و تصویر مضحک خود را از ذهن عامه مردم پاک کنند و دیوار این بی اعتمادی را که خود آجر به آجر بالا آورده اند خراب کنند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات