صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۸ آذر ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۳  ، 
کد خبر : ۶۴۵۸۲

نکته‌هایی از پرواز انقلاب


هواپیمایی که از شرکت فرانسوی ایرفرانس اجاره شده بود به عنوان پرواز انقلاب در حدود 400 نفر بیشتر ظرفیت نداشت .شهیدعراقی مسئول تهیه و توزیع بلیط بود، بلیطها توزیع شده بود همه دانشجویان، اساتید و ایرانیانی که در آنجا بودند علاقه داشتند با این هواپیما پرواز کنند.
لیکن بعد از ظهر دیدم شهید عراقی بلیطها را پس می گیرد، ناراحتی شدیدی به وجود آمد! پرسیدم چرا؟ گفت مهندس پرواز شرکت ایرفرانس می گوید: ما اطمینان نداریم که به این پرواز اجازه فرود در مهرآباد یا کشورهای همجوار ایران داده شود، بنابراین باید احتیاط کنیم و سوخت بازگشت را ذخیره نماییم لذا نصف ظرفیت بیشتر مسافر نمی گیریم...تا نصف بنزین برای مراجعت احتمالی باقی بماند.
پرسیدم راست است که اگر نصف ظرفیت مسافر بگیرند نصف بنزین مصرف می شود؟ گفتند: آری چنین است.
بنابراین بلیط بسیاری برگشت و ناراحتی شدید و فراوانی پدید آمد، بعضی گریه می کردند،....(1)
                                                                                   ***
یکی از این شب ها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی می کنند بگویید بیایند . همه در اتاق مصاحبه های حضرت امام جمع شدند امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند من بیعتم را از شما برداشتم. هر کدام از هر کشوری آمده اید به سرکارهای خودتان برگردید و من تنها به ایران می روم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هر کسی چیزی می گفت و از گفته ها شنیده می شد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد. بنده به یاد حسین بن علی (ع) و مظلومیت حضرتش در شب عاشورا افتادم. ولی یاران خالص حسین ماندند و آنان که برای دنیا آمده بودند فرار را برقرار ترجیح دادند. اما این یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خاص بودند و ماندند وهمراه امام به ایران برگشتند.(2)
                                                                                  ***
هنگامی که امام عازم حرکت شدند به 600 نفر از خبرنگاران و فیلمبرداران که خیال داشتند همراه ایشان بیایند، گوشزد کردند که در این راه امکان خطر مرگ وجود دارد و این خطر بیشتر ناشی از تهدیدهایی است که از جانب بعضی از خائنین قبلا اعلام شده بود، لذا امام از خبرنگاران خواستند که بخاطر ایشان عزم خطر نکنند و با ایشان مسافرت ننمایند. از آن گروه 600 نفره 150 نفرداوطلب شده و با نشان دادن علامت صلیب سرخ به روی سینه خود، با پرواز انقلاب عازم ایران شدند. مدیران هواپیمای غول پیکر ایرفرانس تصمیم گرفتند به جای 400 نفر مسافر اقدام به سوار کردن 50 تن از همراهان امام و 150 نفر از خبرنگاران که جمعا نصف ظرفیت هواپیما می شد، بنمایند.»(3)
حضرت امام نماز مغرب و عشا را در چادر خواندند و به یکی از وعاظ تهران که حضور داشت فرمودند: « به این آقایان بگویید این سفر ، سفر خطرناکی است، معلوم نیست ما به سلامت به ایران برسیم، شاید این پرواز را در هوا یا زمین بزنند شما نگران نباشید. اصرار نکنید با من باشید بگذارید من بروم اگر خطری بود برای من باشد...»
ایشان هم سخنرانی مفصلی کردند و نظرات امام را توضیح داد.
درست مانند شب عاشورا، همه گریستند و گفتند آقا!! اگر برای شما خطری هست ما همه پیش مرگ شما هستیم و... که امام بزرگوار برای همه دعا کردند و یک پرواز دیگر تهیه شد که برادران را بیاورد.(4)
                                                                                ***
«آیت الله العظمی خمینی دیشب پیش از ترک دهکده نوفل لوشاتو در فرانسه پیامی صادر و در آن از میهمان نوازی و تفاهم فرانسویان و اجازه آزادی بیان که به او داده شد تشکر کرد. آیت الله در بیانیه کوتاه خود قبل از ترک نوفل لوشاتو خطاب به مردم فرانسه گفته است:» کشور شما را ترک می کنم تا برای خدمت به کشور خودم بروم. مهمان نوازی دولت فرانسه و حس آزادی خواهی آن را فراموش نخواهم کرد.« آیت الله از اهالی نوفل لوشاتو نیز به خاطر درد سرهایی که اقامت وی برایشان فراهم کرده بود عذرخواهی کرده است.
هواپیمای حامل آیت الله خمینی مقداری بنزین اضافی زده تا اگر نتواند در تهران به زمین بنشیند بتواند راحت به پاریس برگردد.» (5)
                                                                               ***
شب آخر، تمام مردم محله نوفل لوشاتو با خبر شده بودند که امام می خواهند بروند، همه آنها باگلی به جلوی منزل امام آمده بودند. زنهای فرانسوی محله نوفل لوشاتو نیز روسری به سرکرده در آنجا حضور یافتند. آنها آن قدر گلدان آوردند که دم در منزل امام بسته شده بود. عصر آن روز، امام بدون هیچ برنامه قبلی وارد خیابان شدند. امام فرمودند:« من می روم توی خیابان که با مردم صحبت کنم.»
ما گفتیم:« آقا خطر دارد!» فرمودند:«این حرفها نیست.»
به هر حال امام رفتند توی خیابان و در بین مردم حاضر شدند و با آنها صحبت کردند. امام خطاب به اهالی نوفل لوشاتو می گفتند:« مرا ببخشید در این مدت شما را اذیت کرده ام. طرفداران من در اینجا خیلی رفت و آمد کرده اند. شما معذب شده اید.»
آقای قطب زاده هم اینها را ترجمه می کرد. مردم وقتی می شنیدند، گریه می کردند. کم کم خیابان بند آمد، خود پلیس هم خیابان را بست. نخست پلیس ترسیده بود نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. بعد فهمید که امام فقط برای دیدار با مردم توی خیابان آمده است. سپس، امام در همان خیابان بر روی یک صندلی نشستند با اینکه زمستان بود مردم هم بر روی آسفالت سرد خیابان نشستند. صحبت امام تا هنگام غروب طول کشید در این موقع، یک خانم مسیحی برخاست و خطاب به امام گفت:« ما در چهره شما مسیح را می بینیم. مدتی که شما در این جا بودید برای ما رحمت بود. ما نمونه اخلاق اسلامی را در همسایگانی مانند شما دیدیم. با این که هر روز جمعیت انبوهی به خدمت شما می آمدند، ما کمترین آزار و بی احترامی ای ندیدیم. حتی یک ورق کاغذ اضافه ندیدیم که بر زمین ریخته شده باشد.»(6)
                                                                            ***
«آنهایی که قرار بود به همراه حضرت امام به ایران بیایند، سریع سوار اتوبوس شدند عده ای هم با اتومبیل شخصی به فرودگاه شاری دوگل مراجعه کردند. هنگامیکه به فرودگاه رسیدیم دیدیم جمعیت زیادی، از جمله ایرانیهای مقیم فرانسه در آن جا جمع شده اند. محوطه فرودگاه پر از ایرانی شده بود، انگار در تهران دارند تظاهرات انجام می دهند. تعداد زیادی خبرنگار هم آمده بودند. در محوطه داخلی فرودگاه نیز امام به اندازه 10 دقیقه صحبت کردند و باز اشاره نمودند که مایلند دیگران با من نمانند ممکن است خطر داشته باشد. پس از پایان صحبت احمد آقا با یک حالت کاملا شتاب و عجله از توی جمعیت امام را عبور دادند و از وسط جمعیت، در سالن بزرگ فرودگاه ، به طرف هواپیما بردند. امام از پله های برق طولانی بالا رفتند و در طبقه چهارم فرودگاه لحظاتی به انتظار نشستند. بعد اعلام شد که هواپیما آمده است برابر لیستی که در دست مرحوم شهید عراقی بود، همه سوار شدند. هیچ کس دیگر به غیر از ایشان در جابه جایی اشخاص عمل نمی کرد و افراد به ترتیب سوار شدند. (7)
                                                                           ***
«حدود ساعت 11 شب12 بهمن 57 هواپیما از فرودگاه پاریس پرواز کرد، نزدیک 160 نفر خبرنگار، عکاس و فیلمبردار همراه امام عزیز بودند.»(8)
«جای ایشان (امام) در جلو هواپیما بود. یعنی وقتی وارد هواپیما می شویم دست راست در همان اولین صندلی کنار شیشه نشستند. وقتی امام کنار پنجره نشستند، همان ابتدا با دستشان شیشه را پاک کردند و بعد چون در داخل هواپیما چراغها روشن بود و بیرون خوب دیده نمی شد، دستهایشان را بالای چشمشان گرفتند و به بیرون نگاه کردند. بعد خیلی ساده و طبیعی دعای سفر را شروع کردند و خیلی جدی عبایشان را تکان داده و تر و تمیز کردند.ایشان روحیه شاداب داشتند. انگار نه انگار که در آینده دچار چه سرنوشتی خواهد شد، چرا که هر آن امکان داشت هواپیما را بزنند. اصلا در این فکرها نبودند. ایشان با یک حالت شاداب و خنده، توام با وقار و حالتی اطمینان بخش نشسته بودند.
ما هم یکی یکی می آمدیم و تندتند با امام عکس می گرفتیم نوبت به نوبت تمام افرادحاضر در هواپیما با امام عکس گرفتند کسی ثابت پیش ایشان ننشسته بود. آن ردیف جلو، کنار امام جای کسی نبود. دو صندلی در کنار امام خالی بود و هر که با امام کاری داشت یا مسئله ای داشت یا توضیحاتی می خواست بگیرد روی آنها می نشست. امام خیلی شاداب و خودمانی برخورد می کردند. آرام، آرام دیدم که ایشان خسته شده و خوابشان می آید، ساعت 11 شب بود که امام به طبقه دوم هواپیما رفتند و دیگر کسی بالا نرفت. شهید عراقی جلو پله ها ایستادند و فرمودند:« از آقایان دیگر کسی بالا نیاید.»... حدود ساعت سه و نیم بود که فهمیدیم امام در آن بالا بیدار شده اند و دارند نماز شب می خوانند. به طرف راه پله آمدم و دیدم که شهید عراقی روی پلکان نشسته است. او بسیار علاقه مند و شیفته امام بود. گفتم:« من می خواهم بروم بالا.» گفت:« اگر شما بروید بالا ، بقیه هم هجوم می آورند.» گفتم:« من دیگر نمی توانم تحمل کنم . اگر شما موافقت کنید، من سری به بالا بزنم.» گفت:« کمی صبر کن» سپس چند لامپ را خاموش کرد ومن از روی پله ها بالا رفتم دیدم امام یک شمدآبی رنگ پهن کرده و نشسته اند... امام در حال نماز بودند من هم در آنجا ایستادم تا نماز امام تمام شد. نزدیک وقت نماز صبح بود. امام کمی ادعیه و زیارت وارده خواندند. بعد هم هنگام اذان صبح نماز صبحشان را شروع کردند. در آن بالا تعدادمان سه نفر شد. من حاج احمد آقا و حاج مهدی عراقی. آن گاه به امام اقتدا کردیم. نماز که تمام شد، حاج مهدی اشاره کرد که دیگر برویم پائین تا امام استراحت بکنند. من پائین رفتم. امام دوباره خوابیدند.(9)
                                                                            ***
«...نماز شب را در هواپیما طبقه دوم بجاآوردند و نماز صبح به جماعت اقامه شد. شش ساعت پرواز طول کشید، تاریکی شب همه جا را گرفته بود، خیمه شب تاریک به تمام گیتی گسترده شده بود که پرواز انقلاب حامل نور امام امت افق را شکافت. فجر از مغرب طالع شد و نور امید در دل مستضعفان جهان درخشید...
روز 12 بهمن خورشید از مغرب طلوع کرد و ملت ستم کشیده ایران پس از 15 سال فراق و جدایی باردیگر چشمشان به جمال امامشان روشن شد. امام آمد ودر فرودگاه مهرآباد با استقبال گرم عزیزان روبه رو شد.»(10)
                                                                            ***
خاطره دیگری که باید عرض کنم. در داخل هواپیما قطب زاده کنار حضرت امام قرارگرفت و گفت حالا که پس از 15 سال به وطن باز می گردید چه احساس دارید. امام فرمود:« هیچ» این موضوع برای بعضی موجب شبهه شده بود و سوال می کردند که چگونه امام هیچ گونه احساسی ندارند؟
از دفتر فراوان سوال می شد و ما جواب می دادیم...
یک روز که محضر امام رسیدم گفتم بعضی این طور سوال می کنند؟ حضرت امام تعجب کردند، فرمودند:« اما در برابر احساسات مردم که در سخنرانی گفتم عواطف واحساسات شما بر دوش من سنگینی می کند و نمی توانم جواب بدهم... اما در برابر خاک ایران خاک عراق، کویت و ... برایم فرق نمی کند.»(11)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات