حسین امیدى
سوال محوری صهیونیست ها از آغاز انقلاب اسلامی در ایران این بوده که چگونه با پدیده الگوساز، اثرگذار و استوار انقلاب اسلامی مقابله کنند. اسرائیل به خوبی می داند و آن را طی سالیان دراز تجربه کرده که بقیه مولفه های نگرانی در سطح منطقه، به مرز تهدید آن رژیم نخواهند رسید، مگر اینکه در راستای انقلاب اسلامی قرارگیرند. به همین دلیل پیمانهای صلح با مصر و اردن و مناسبات پنهان و آشکار با برخی کشورهای عربی با کمترین هزینه شکل گرفته و اولویت دیپلماسی رژیم صهیونیستی در جداسازی این کشورها از جمهوری اسلامی بوده تا پایه های اعتماد رژیم صهیونیستی متزلزل نگردد و تاثیری از منطق روشن انقلاب اسلامی نگیرند. این کار در اشکال گوناگون در دیپلماسی رژیم صهیونیستی در قالب ایران هراسی دنبال شده است و دامنه آن را حتی در تعامل با قدرتهای جهانی نیز گسترش داده اند.
روند تحولات امنیتی در سی سال گذشته با وجودی که از سوی اسرائیل با تلاش، هزینه و موفقیت هایی همراه بوده ولی در عمق صحنه منطقه ای با پدیده و مولود جدیدی به نام مقاومت و خط مقاومت روبه رو شده که آخرین تجربه تلخ برای اسرائیل در سال 2006 و در مقابل حزب الله لبنان روی داد. این رویداد تاریخی و تعیین کننده، نقطه عطفی در ارکان نظامی و امنیتی و دکترین رژیم صهیونیستی و روحیه ملی و اعتماد به نفس در ارتش صهیونیستی شد و برای اولین بار این رژیم را تحت حمایت مستقیم نهادهای امنیتی و نظامی غربی قرار داد. استقرار سیستم ضد موشکی آمریکا در صحرای نقب، افزایش همکاری های اسرائیل و ناتو و پیمان جدیدی که اتحادیه اروپا با نام «پیمان شرایط ویژه» و مزایای همسایگی می نامد، با آخرین موضع اوباما برای اعلام چتر حمایت هسته ای آمریکا از رژیم صهیونیستی تکمیل شده است.
اگر چه اسرائیل با بزرگنمایی تهدیدات خود و یا تشویش در تصویر تلاشهای هسته ای ایران، بدنبال محدود کردن تمایل اوباما و یا اروپا در تعامل جدید با ایران است ولی در عمق، این تلاشها بیانگر استیصال و عمق نگرانی از توانمندی های روز افزون جمهوری اسلامی است. تدابیر و برنامه های متنوعی برای اطمینان بخشیدن به صهیونیست ها و تضمین امنیتی آن در نظر گرفته شده و یا در حال اجرا است.
در محیط داخلی، ارکان سیاسی این رژیم که هنوز از بحران شکست 2006 خارج نشده اند، برای فرار از واقعیت و یا شرایط نمایشی در مقابل حکومت خودگردان و یا کشورهای عربی، رویکردهای افراطی را ترجیح می دهند و حتی گروه های چپ سنتی ناچار شده اند تا نقاب از چهره برگرفته و ماهیت اصلی اشغالگرانه رژیم صهیونیستی را آشکار کنند و شعار دروغین صلح خواهی را برای کسب امتیاز و مشروعیت بیشتر اعلام نمایند.
فضای سیاسی درونی اسرائیل با بن بست حکومتی اولمرت و سپس لیونی به استقبال انتخابات زودرس در ماه فوریه 2009 (اسفندماه) می رود که برتری لیکود و جریان های افراطی صهیونیست مورد تایید همگان است. آخرین انتخابات درون حزبی در لیکود نیز نشان می دهد، پست های حزبی در اختیار چهره های افراطی قرارگرفته است. این بدان معنا است که لیکود و ترکیبی ائتلافی با دیگر گروه های افراطی و رقیب، حکومتی را شکل خواهد داد که به صلح با فلسطینی ها فکر نخواهد کرد و یک سطح افراطی تر از دوره حکومتی کلینتون را با اوباما تکرار خواهد کرد. به قول فوکویاما، این موضع با بهانه فقدان طرف فلسطینی برای مذاکرات صلح خواهد بود و اوباما نیز به اولویت صلح فلسطینی اهمیتی نخواهد داد و به موضوع عقب نشینی از عراق و پرداختن به افغانستان به عنوان بزرگترین تهدید آتی اهتمام می ورزد.
البته به شکل دقیق تر باید اینگونه بیان کرد که آمریکا در پرونده های فلسطین، لبنان و سوریه، عراق و سیستم امنیتی منطقه ای، به دنبال تدابیر ویژه ای برای مدیریت و مهار این تحولات است تا ضمن کاهش هزینه ها، موقعیت و منافع آمریکایی و اسرائیلی را احیا نماید.
دستگاه های امنیتی اسرائیلی اعلام کرده اند، به هر قیمتی از انتخابات فلسطینی که ممکن است حماس را به قدرت مجدد برساند جلوگیری و یا از جریان ابومازن حمایت خواهند کرد. همین رویکرد در قبال انتخابات لبنان نیز با صراحت اعلام شده و حمایت از 14 مارس به شکل جدی در دستور کار اسرائیل و آمریکا است و باید اقدامات آمریکایی - صهیونیستی را تا مرز ترور و انفجارهای امنیتی انتظار داشت.
در فلسطین با تمامی حمایتی که این جبهه از ابومازن به عمل می آورد و کشورهای سازشکار عرب از او پشتیبانی کرده و برای تضعیف حماس و حکومت آن، در تشدید محاصره غزه وارد کار شده اند، از اینکه فتح و حماس موفقیت تضمین شده ای داشته باشند، ناامید هستند و به تمدید حکومت و ریاست او فکر می کنند. به موازات این برنامه سیاسی، احتمال حمله نظامی به بخش مرزی غزه با گذرگاه رفح و یا ترور سران حماس وارد است. این اقدامات نظامی و امنیتی در سقف آن برای ساقط کردن حکومت حماس است که خانم لیونی بر آن تاکید کرده ولی در شکل عمومی تاحدی که حکومت لیکود را در تنگنای مذاکره قرار ندهد، دنبال می شود.
جناحهای افراطی در آمریکا که سمپاتی روشنی با صهیونیست ها دارند، در گام اول برای کاهش تمایل مذاکراتی اوباما و ایران فعال شده و در گام بعدی، که از زبان کیسینجر و یا برخی نخبگان آمریکایی و اسرائیلی بیان شده، با استمرار دادن به سیاست های بوش و افزایش سطح مطالبات اوباما، مذاکره بدون شرط را مشروط نموده و پایان آن را، پس از تشدید تحریم ها و مجازات های اقتصادی، بر برخورد نظامی قرار داده اند. اگر چه برخورد نظامی را بسیاری از نخبگان آمریکایی نمی پذیرند ولی اسرائیل برای پایان دادن به کابوس ضعف و اضمحلال و فقدان بازدارندگی و جبران شکست 2006 فقط به یک دستاورد بزرگ نظامی فکر می کند.
لذا تقویت همکاری با ناتو و ارتقای مناسبات رژیم صهیونیستی و اتحادیه اروپا که ابعاد، امنیتی، علمی و فرهنگی داشته و مزایا وامتیازات جدیدی از رانتهای گوناگون را در اختیار این رژیم قرار می دهد، در همین چارچوب می باشد.
البته نشست« گفتمان امنیتی دوحه»که قرار است 20 هیئت گوناگون از ناتو، کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و خاورمیانه و کشورهای بزرگ و برخی کشورهای غیر عربی در آن شرکت کرده و به مسائل امنیتی منطقه و سیستم امنیتی آن خواهد پرداخت و در امتداد پیشنهاد بحرین برای مشارکت دهی به رژیم صهیونیستی در بافت امنیتی خلیج فارس و منطقه است، نیز بخش دیگری از مجموعه تلاشها برای عادی سازی روابط کشورهای عربی و سازشکار با رژیم صهیونیستی است.
تا ده روز دیگر نشست بررسی مشکل آب در قالب «اتحاد برای مدیترانه» و در عمان ( اردن) و با حضور کشورهای حاشیه مدیترانه و اتحادیه عرب رژیم صهیونیستی منعقد می شود، که در کنار طرح ناتو باعنوان همکاری های نظامی در بین 6 کشور عربی و رژیم صهیونیستی که به مرحله قابل توجهی از همکاری های نظامی و اطلاعاتی نیز رسیده و ژست های اخیر پرز و ملک عبدالله سعودی برای فعال کردن طرح صلح عربی، یک هدف کلان برای طبیعی سازی و مشروعیت بخشی به رژیم صهیونیستی را دنبال می کند.
یک برنامه مشترک اسرائیلی و آمریکایی برای مهندسی سیاسی- امنیتی منطقه وجود دارد تا با ایران هراسی و «مقاومت هراسی» ، جبهه ای از اسرائیل و کشورهای سازشکار عربی را سازمان دهد. این طرح اگر بتواند قوام یابد، امتیازات قابل توجهی از منافع همه جانبه برای آمریکا و رژیم صهیونیستی در بر خواهد داشت ولی ناهمگونی افکار عمومی این کشورها و بی ثباتی و متزلزل بودن حاکمیت های اقتدارگرا و غیردموکراتیک آنان، ناامیدی برای دستیابی به این هدف را قوت می بخشد. ماهیت طرح فوق این است که با برجسته کردن تهدید ایرانی و امتدادهای منطقه ای آن، اولویت امنیتی جدیدی را به کشورهای عربی دیکته کرده و منازعه و آرمان فلسطین را به فراموشی بسپارند و دچار مرگ تدریجی کنند. به همین دلیل است که حتی پرز در دیدارهای اخیر با ملک عبدالله و پس از آن بر ضرورت عادی سازی روابط با اسرائیل و جبهه سازی در مقابل ایران اصرار و تاکید کرده و موضوع طرح صلح را مشمول مذاکرات فرسایشی قرار داده اند. فرانسه و انگلیس به عنوان موسسین وحامیان اولیه و آمریکا به عنوان حامی اصلی در زمان حاضر موج جدید حمایت و اطمینان بخشیدن به رژیم صهیونیستی را به عهده دارند و این امر را برای خود حیاتی می دانند. همانگونه که عربستان سعودی به عنوان موتور تولیدکننده وهابیان تکفیری و جریان فکری القاعده ، حضور آنان در عربستان را تحمل نمی کند و در محیط منطقه ای به عنوان ابزار گسترش نفوذ در مدیریت نامرئی دارد، غرب نیز حفظ اسرائیل در قلب خاورمیانه را حیاتی می پندارد و نابودی این رژیم برای کشورهای اروپایی یک فاجعه خواهد بود. چرا که این صهیونیست ها با تجربه زندگی و رفتار ناهمگون در قرن های 18 و 19 در اروپا، به اندازه کافی برای آنها چالش سازی کرده اند و بازگشت آنان به اروپا و آمریکا ، سرآغاز نکبت و مشکلات در داخل اروپا خواهد بود.
لذا مجموعه برنامه و تدابیری از سوی غرب با رژیم صهیونیستی در جریان است که ضمن حفظ و امید بخشیدن به جامعه صهیونیستی ، شرایط جدیدی برای ارتقای قدرت و برتری آن در منطقه را فراهم نموده و بدین شکل زمینه های ناآرامی و بی ثباتی جدید و درگیری احتمالی با ایران از طریق پوشش و حمایت غربی- آمریکایی و ناتو را مهیا می کنند.
مفروض اولیه این برنامه ها، بهبود اوضاع در رژیم صهیونیستی و نادیده گرفتن قابلیت ها و توانمندی های خط مقاومت منطقه ای و تحمل پذیری کشورهای عربی و موفقیت طرح های منطقه ای آمریکا و غرب می باشد که همگی به عنوان پاشنه آشیل و مولفه های تعیین کننده و با کارکردی مخالف ارزیابی های آنان عمل خواهد کرد و رویای قدرت یابی مجدد رژیم صهیونیستی تعبیر نخواهد شد.