صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۲  ، 
کد خبر : ۶۷۳۱۵
مصطفى چمران خاطرات خود را از 16 آذر باز مى‌گوید:

ساکت‌ترین روزها

مقدمه: 16 آذر یک نقطه عط در مبارزات مردم ایران علیه دخالت بیگانه در امور داخلى ایران مى باشد .دست پنجاه سال پیش دانشکده فنى دانشگاه تهران یک روز پیش از ورود نیکسون (معاونرئیس جمهور کشورى که 110 روز پیش از این کودتایى علیه حکومت قانونى ایران طراحى کرده بود )وارد عمل شد و اجازه داد، آمریکایى ها آنگونه که مى پسندند، ایران را ببینند . مصطفى چـمـران در این دوران دانشجـوى این دانشکده بـود و از نزدیک در جریان حادثـه بـود و در آن شرکت داشت او 9سال بعد آنـچـه را دیده بود، نوشت .امروز یـاد وخاطره 16 آذر را با خاطرات والایى که از شهید دکتر مصطفى چمران داریم پیوند مى زنیم و شما را به مطالعه فرازى از خاطرات او دعوت مى کنیم . گروه تاریخ

شـانــزدهـم آذر در ســراسـر عـمــر حکـومت محـمـدرضا پهلـوى و دوره ى پس از کـودتاى 28 مرداد 1332 چیـزى بیش از یک روز در تقویم بود .این روز و یاد و خـاطـره ى حـمـاسـى اى کـه آن را احاطه مى کرد در آن دوره ى 25 ساله به نمادى هویـت ساز و بخشى از فرهنـگ مبـارزه و مقاومت علیـه فـرهنـگ رسمـى سیاسى و ایدئولـوژى رژیم حاکم تبدیل شد . گزارشى نیز از واقعه ى 16 آذر سال 1332 در 16 آذر 1341 از سوى شهید دکتر مصطفى چمـران منتشر شد .دکتر چمران در آن زمان دانشجوى دانشکده ى فنى دانشگاه تهران و شاهد عینى کشتار دانشجویان بوده است .این گزارش قبلا در نشریات دانشجویى خارج از کشور و نشریه ى » آفتاب «انتشار یافته است : ـ 1332 آذر 16 از آن روز ـ یعنى » نه سال مى گذرد ولى وقایع آن روز چنان در نظرم مجسم است که گویى همه را به چشم مى بینم ؛ صداى رگبار مسلسل در گوشم طنین مى اندازد، سکوت موحش بعد از رگبار بدنم را مى لرزاند، آه بلند و ناله ى جانگذار مجروحین را در میان این سکوت دردناک مى شنـوم ، دانشکده ى فنـى خـون آلود را در آن روز و روزهـاى بعد به راى العین مى بینم .
آن روز ساکت تـریـن روزها بـود و چــون شـواهـد و آثـار احــتــمــال وقـوع حادثه اى را نشان مى داد، دانشجـویـان بى اندازه آرام و هوشیار بودند که به هیچ وجه بهانه اى به دست کودتاچیان حادثه ساز ندهند .پس چرا و چگـونه دانشگاه گلـوله بـاران شد؟ و چطـور سـه نـفـر از بهترین دوستان ما، بزرگ نیا، قندچى و رضوى به شهادت رسیدند؟ دولت بـرآمده از نهضـت نـفـت در دوران حکومت 27 ماهه خود سیر تاریخ ایران را تغییر داد . گروهبان شماره هاى 1 و 2 را اعلام کرد و انگشت خـود را به ماشه مسلـسـل مى فشرد که در آخرین لحظه پیشخدمت بیچاره از روى لاعلاجى دست خود را به یک طرف کلاس تکان داد .اشاره مبهم او شامل 50 دانشجو مى شد و خدا عالم است که این سربازان چگونه مى توانستند گناهى به گردن کسى بگذارند !سربازان همچـون گرگان گـرسنه بـه شاگـردان آن طـرف کـلاس نـزدیـک شـدنـد و پـس از لـحـظـه اى مـکـث و جـسـتــجــو یــقــه دانشجـویـان را از پشت مـیـز سـه ردی دورتر گرفته از روى میزها کشان کشان به وسط کلاس کشیدند و با قنداق مسلسل و لـگـد از کـلاس بـیــرون انـداخـتـنـد و سربـازان خارج که چـون گـرگان گـرسنـه دیگرى به انتظار ایستاده بـودند، به جان طعمه افتادند .
گروهبان فـرمانده !دوبـاره به سراغ پیشخدمت رفت و لـوله مسلسل را روى «دیگر که بود؟ » سنیه او گذاشته گفت ؛ و به همان ترتیب اول سربازان دانشجوى بى گناه دیـگـرى را از وسط دانشجویـان کشان کشـان بـه مـیـان کـلاس کـشـیـد . گروهبان سه بار به سراغ پیشخدمت رفت ولى او دیگر چیزى نگفت لذا آنها پس از تکمیـل وحشگـیـرى خود در این کـلاس براى شکارهاى بیشترى بیرون رفتند . لحظه اى پس از خروج سربازان ، کــلاس از شـــدت جـــوش و خـــروش دانشجویان چون بمب منفجر شد .سینه هاى پرسوزى که تحت فشار و وحشت خفه شده بـود و قلب هاى پـرگدازى کـه در اثر حیرت و اضطراب از طپش افتاده بود، یکـبـاره چون آتشفشانـى شـروع بـه فوران کرد ... حمله به دانشکده فنى دانشجویان نیز به پیروى از تصمیم اولیاى دانشکده محوطه دانشکده را ترک مى کردند ولى هنوز نیمى از دانشجویان در حال خروج بودند که ناگاه آن سربازان به هـمـراه عده زیـادى سـربـاز عـادى بـه دانشکده فنى حمله کردند .
چند کارآ گاه بدنام شناخته شده و افـسـر سـیـه دل در گوشه و کنار دیده مى شدند و شکى نبود کـه درصدد تـوطئه و در انتـظـار نـتـیـجـه وحشتناک توطئه هستند . عده اى از سربازان دانشکده فنى را به کلى محـاصـره کرده بودند تا کسـى از میدان نگریزد .آنگاه دسته اى از سربازان با سرنیزه به همراهى سربازان دسته جانباز از در بــزرگ دانـشـکــده وارد شــدنــد و دانشجویان را که در حال خروج و یـا در جـلـوى کتابـخـانـه و کـریـدور جـنـوبـى دانـشـکـده بــودنـد هـدف قــرار دادنـد . دانشجویان مات و مبهوت به این صحنه تاثرآور مى نگریستند .سربـازان قدم بـه قدم بـه سـرنیـزه هاى کشـیـده بـه سـمـت دانشجویان نزدیک مى شدند .بین مـا و آنها چند قدم بیشتر فاصله نبود .سربازان دسته جانباز که در ص اول قرار داشتند چون درندگان خونخوارى از این که طعمه را به دام انداخته انـد سـرمست پیـروزى بودند .خون در چشمانشان موج مى زد . نفس ها در سینه ها حبس شده بود .فقط صـداى چکمـه سـربـازان به گـوش مـى رسید .آنها قـدم بـه قـدم نـزدیک تر مـى شـدنـد، ولـى هـنـوزکسـى تـکـان نـمـى خورد .سکوتى موحش همه را فرا گرفته بود .
این سکـوت پیش از حادثه چقـدر دردناک و غم انگیز بود . کسى که ایـن سـربـازان متـعـصـب مـسـخ شــده را فـرسـتـاده فــرمـان قـتــل دانشجویـان را صادر کرده است .مرگ را مى بینم که این قدر نزدیک شده و پنجه به سـوى ما دراز کـرده الان یا لحظـه اى بعد ایـن گـلـوله هـا سـیـنـه مـا را سوراخ خواهند کـرد .ایـن سرنیـزه ها بدن مـا را خواهند شکافت .صبر و سکوت دیگر فایده اى ندارد .دانشجویان در حالى که درد و رنج قلبشان را مى فشرد و آثار غم و ناراحتى از چهـره هایشان هویدا بـود، شروع به عقب نشینى کـردند .سربـازان به سرعت خود افزودند . اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گـذاردند تـا از درهاى جنوبـى و غـربـى دانشـکـده خـارج شـوند .در ایـن مـیـان بغض یکى از دانشجویان ترکید .او که مرگ را به چشم مى دید و خـود را کشتـه مى دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونـى را تحمل کـنـد و آتـش از سـیـنـه پرسوز و گـدازش بیرون ریخت ؛ هنـوز صداى او خامـوش نشـده بـود که رگبـار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلى غافلگـیـر شدند و در همان لحظه اول عده زیادى هدف گـلـولـه قرار گـرفتنـد .
لـحـظـات موحشى بـود .دانشجویان یکى پـس از دیگرى به زمین مى افتادند به خـصـوص که بین محـوطه مرکزى دانشکده فنـى و قسمت هاى جنوبى سه پله وجود داشت و هنگام عقب نـشـیـنـى عـده زیـادى از دانـشـجـویـان روى این پـلـه هـا افـتـاده نتوانستند خود را نجات دهند .مصطفى بزرگ نیا به ضـرب سه گلـوله از پاى در آمد .شریـعـت رضـوى که ابتـدا هـدف سرنیزه قرار گرفته به سختى مجروح شده بود، دوبـاره هدف گلـوله قـرار گرفـت .
ناصر قندچى حتى یک قدم هم به عقب برنداشته و در جاى اولیه خود ایستاده بود یکى از جانبازان با رگبار مسلسل سینه او را شکافت و او را شهید کرد .در این میان چند نفر از دانشجویان دانشکده افسـرى که دانشـجـوى دانشکده فنى نـیـز بـودنـد دوستان دانشجـوى خود را هدایت کـرده دستور دادنـد بـه زمین بـخـوابند و بدیـن ترتیب عده زیادى از مرگ حتمى نجـات یافتند . مــن بــه اتــفــاق عــده زیـــادى از دانشجویان از کریدور جنوبى دانشکـده رهسپار در جـنـوبـى شـده ولى نـاگـاه در انتهـاى کـریـدور بـه یـک دسـتـه سـربـاز برخورد کردیم که تفنگ هـا را به سوى ما نشـانـه گـیـرى کـرده دستـور ایـسـت مـى دادند .ولى چون در آن بحبوحه ایستادن میسر نبـود، آنها نیز شـروع به تیـراندازى کردند .بنابـراین محصور شده بودیم کـه از دو طـرف ما را هدف گـلـوله قـرار داده بودند و نه راه رفتن بود و نه جاى برگشتن . دسته اى بر روى زمین خوابیدند و دستـه اى دیگر به اطاق هاى اطراف کریدور و پشـت در کلاس ها و دسـتـشـویـى پـنـاه بردند .در یک طـرف کریدور پله هـایـى وجود داشت که بـه زیـرزمین مى رفـت و آزمایشگاه مقاومت مصالح در آنجا بود . عده زیادى از دانشجویان که از دو طرف تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند، به ناچار به این آزمایشگاه پناه بردند .
بالاخره فشار دانشجویان شیشه ها را شکست و دانشجـویـان یـکـى پـس از دیگـرى از میان شیشه شکسـتـه هـاى در وارد آزمایشگاه شدند . سه قطره خون مــن نــیــز هــمــراه ایــن عــده وارد آزمایشگاه شدم .بین دوستان ما، شیشه پاى یـکـى را شکافـت .دیـگـرى پـایـش هدف گلـوله قـرار گـرفته و سـوراخ شده بود .گلوله از یک طرف پا وارد شده و از طرف دیگر خارج شده بود .دانشجویان و مستخدمیـن آزمایشگاه مشغـول بستـن زخم هاى دانشجویان مجروح بودند .از حدود سى نفرى که به آزمایشگاه مقاومت مصالح پناه بردند، به استثناى دو یا سـه نفرى همه مجروح شده بودند .دانشکده کاملا محـاصـره شده بـود و کسى نـمـى تـوانـسـت خـارج شـود .حـتـى هـنـگــام تیراندازى داخل دانشکده سربازان خارج نیز شـروع به تیراندازى کردند و مقـدارى از سنگ ها و شیشه هاى جلو دانشکـده فنـى را شکستـنـد .پـس از ختم گـلـولـه باران ، دقیقه اى سکـوت دانشکده را فرا گرفت .اضطـراب و نگرانى شدیدى بـر همه مستولى شده بود . سربازان با سرنیزه اطراف دانشکده پاس مى دادند و سـایه آنها روى پنجـره ها و روى پرده ها چون هـیولاى ظلم و بیدادگرى بـه چشم مى خورد .ناگـهان در میان سکوت آه بلندى به گوش رسید که مانند دشنه در قلب ما فرو رفت و از چشـم بیشـتر دانشجـویان اشک جـارى شـد .
نـاله هـاى بـلـند سـوزنـاک بـه ما فهمـاند که عده اى مجـروح شده اند و در همان جا افتاده اند .غلغله و آشوبى بـه پا شـد .دستـه اى مى خـواستـند بـه کمک دوستان مجروح خود بروند یا آنها را نجات دهند یا خود نیز کشته شوند . ایـن دانشـجـویـان آنقـدر خـشمـنـاک و انقلابى شده بودند که کنترل آنها به کلى از دست رفته بود .یکـى فریاد مى زد؛ مـن از این زنـدگـى خـستـه شـدم ؛ مـى خـواهـم کـشتـه شـوم ، مـى خـواهـم به دوستان دیگرم بپیوندم ، بگذارید بیرون بروم .دیگرى مى گفت ؛ صبر تا کى ، باید بیرون برویم و انتقام کشته شدگان را بگیریم .ولى عده اى دیگر با زحمات زیـاد مشـغـول آرام کردن دوسـتـان خـود بـودند .چـون خروج از خـفـاگاه در آن شرایط باعث کشته شدن بى نتیجه آنها مى شد .اولیاى دانـشکده مستخدمیـن و چنـد نفـرى از دانشکـده پزشـکى مى خواستـند مجروحین را بـه پزشکى برده معالجه کنند .ولى سربازان با تهدید به مـرگ مـانـع از ایـن کــار شـدنـد .
بـدن مجروحین در حدود دو ساعت در وسط دانشکده افتاده بود و خون جارى بود تا بالاخره جان سپردند . ما همچنان در خفاگاه خود بیش از دو ساعت ماندیـم تـا بـالاخـره با لـبـاس مبدل کارگرى از دانشکده خارج شده به کارخانـه رفتیم و در آنجا ابـزار به دسـت گرفته مشغول کار شدیم تا سربازان ما را کارگر تصور کنند .آن گاه دور از چشم سربازان از در پشت خارج شده و دوستان مجـروح خـود را به بیـمـارستـان بـردیم . مهندس خلیلى رییس دانشکده فنى را نیز بـازداشت کـرده و دکتر عـابـدى مـعـاون دانشکده را به جنوب تبعید کردند . بدین تـرتیب سه نفـر از دوستان مـا بـزرگ نیا، قندچـى و شـریـعـت رضوى شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادى مجروح شدند . قربانیان نیکسون روز بعد نیکسون به ایـران آمد و در همان دانشگاه ، در همان دانشگاهى که هنوز به خون دانشجویان بى گناه رنگین بود، دکتـراى افتخـارى حقـوق دریافـت داشت و از سکـون و سکوت گـورستان خامـوشان ابـراز مسـرت کرد و بـه دولت کودتا وعده هر گـونه مساعدت و کمک نمود و به رییس جمهور آمریکا پیغام برد که آسوده بخوابد چون نگرانى او که نوشته بود؛ » و گو این که مخاطراتى که متوجه ایران بود، تخفی یافته است .معذالک ابرهایى که ایران را تهدید مى کرد، به کلى «.متلاشى و پراکنده نشده است.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات