* مایلیم فتح باب این گفت و گو نام مبـارک حضرت امام خمینـى (ره) باشد .بـفـرمایـیـد اولین مـرتبه اى کـه نـام معظم له را شنیدید چه زمانى بود و چه وقــت از نــزدیـک آن بــزرگــوار را زیــارت کردید؟
** بسم الله الرحمن الرحیم .در ایام دبیرستان بودم که نام حضرت امام (ره) شنیدم .آن هنگام ایشـان را با عنوان حضـرت آیت الله و حـاج آقـا روح الله خمیـنـى (ره)نام مى بـردند .سـال اول دبیرستان بودم ، حدود سال هاى 41 و 42 بود .مـن در دبیرستان صـفـوى در خیابان گـوته تهـران که آن مـوقع به نـام نایب السلطنه بود، درس مى خواندم . در اردیبهشـت 1343 که امـام (ره)در قم تشری داشتند ـ این موضوع مربوط بـه آزادى ایشـان بـعـداز قـضـایـاى 15 خرداد بود ـ هیأت مذهبى محلـه ما که من هم عضو جـوان شان بودم تصمیـم گرفتند در قالب کاروانى جهت زیارت حضرت امام (ره)روانه قم بشوند، براى این کار اتوبوسى تدارک دیدند و من هم که دلم مى خـواست به دیدار حضـرت امـام (ره)بروم ، روانه شـدم، خـیـلـى خوشحال بودم، شب را در قم ماندیم صبح روز بعـد بـه مـحـلـه یـخـچـال قاضى و به منزل » آقا «رفتیم .جمعیت انبوهى آنجا بـود .توى کوچه و حیـاط پـر از مـردم بـود، عده اى از حـضـار، دست در دسـت هـم داده و کـوچـه اى درست کرده بودند، این کـوچه انسانى محل عبور زیارت کنندگان » آقا «بود، ایـشـان تــوى درگـاهـى اتـاق شـان بــا عده اى از روحانـیون و علما نـشسته بودند .زیارت کننـدگانى که به ترتیب تـوى هـمـان کـوچـه انـسـانـى حـرکـت مى کـردنـد بـه امام (ره)مـى رسیـدنـد، دسـت ایــشــان را مــى بــوسـیــدنــد و مى گذشتند .من هم این کار را یک بار انجام دادم و براى مرتبه دوم هم این کار تکـرار کـردم ، این مـرتبه، حـضـرت امـام (ره)دست شـان را بلنـد کـردنـد و اشاره کـردند که بـروم تـوى اتاق .ایـن خاطـره اى فـرامـوش ناشـدنـى اسـت، اشاره کردند که بروم داخل اتاق ، البته کلامى هم فرمودند اما به گوشم نرسید . از طــرف دیـگــر، وارد اتــاق شــدم ، حضـرت امـام (ره)مـرا کنار خـودشـان نـشـانـدنـد .گــرداگـرد اتـاق عـلـمــا و روحانیون نشسته بودند . چایى آوردند، حضـرت امام (ره) اشاره کردند که به من هم چایى بدهند . چایـى ام را خوردم ، حضرت امـام (ره) هم چایى شان را خوردند و مقدارى از آن ته استکان ماند، من این ته استکان سر کشیدم ، ایشان لـبـخـنـد زدنـد و دسـتــى بــر ســرم کـشـیــدنــد .امــام جماعت مان مـرحـوم آیت الله مجد بـه حضـرت امام (ره)اشاره کردند که ایـن نوجوان از شاگرد اول هاى مدرسه است اهل مسـجـد هـم هـسـت ، بـاز هـم حضرت امام (ره)توجهى به من کـردند و من دوبـاره دست شـان را بـوسیـدم ، البته دست دیگرشان را . این همان ته استکان متبرکى است که این نورى زاده دائماً به زبان مى آورد و دربـاره بـنـده مـى گـویـد :ایـن هـمـه افتخارش آن است که تفاله چایى امام را خورده !
* دربـاره علل پـیـوستـن بـه جـریـان مبـارزه با رژیم پهلـوى به مـواردى اشـاره کردید، چنانچه علل دیگرى نیز در این باره دخیل بوده اند بفرمایید .
** البته بنـده مـوارد ملـمـوس و علل واضـح را عرض کـردم اما اعتـقـاد دارم همه اش لط خدا بوده و بـر روى این مسأله اصرار دارم، چرا که یقین دارم ما انسان ها باید بـا لـطـ خـدا اقـدام بـه حرکت کنیم .مورد دیگر در این زمینه وقتى بود که سازمان مجاهدین در حال شکـل گـیـرى بـود و من هـم دانـشـجـو بودم .
* از دوران دانشجویى تان بگویید که بالطبع زمینه دستگیرى و زندان شما هم در همان دوران شکل گرفته است .
** دوران دبـیـرستان و دانـشـگـاه مـا هــمــزمـان شــد بــا جــریــان فــکــرى مارکسیست ها، که جریان غالبى بود و حتى برخى دبیران دبیرستان ها هم آن را ترویج مى کردند .بالطبع ما هم با ایـن جریـان و مـروجیـن آن درگیـر بـودیم ؛ درگیرى فکرى و اندیشه اى . در همین ایام ما بـا مـرحوم شهیـد دکتر باهنر آشنا شدیم ، همـچـنـیـن بـا مرحـوم شهیـد شـرافت که در مـاجـراى حزب جمـهـورى شهید شـد .در ایـن زمـان اوایـل دانـشـجـویــى ام بــود .بـا دوستان دیـگـرمان به شدت فـعـالـیـت مـى کـردیم ، دغـدغـه اى داشـتـیـم کـه بچه هـا را جمع کنیم و آنـان را از خطر گرفتارى در دام مارکسیست ها برهانیم ، چون فعالیت مارکسیست ها واقعاً زیاد بود، در عین حال مى خواستیم بچه ها را در راه امام و به صورت مبارز داشتـه باشیم .لذا کانونى تشکیل دادیم تحت عنـوان » انجـمـن کـاوش هـاى دیـنـى و علمى «، البته این هم از الـطـاف خـدا بود .مدتى جـلـسـات را خودمـان اداره کردیم اما دیدیم نیاز داریم که کسى ما را بیشتر تغذیه کند و رفتیم سراغ شهید باهنر .گفتیم مایلیم یکى دو تا جمعه در دماوند خدمت تان باشیم .ایشان در آن ایام جدا از سایر فعالیت هـا سـرگرم تهیه کتب درسـى مدارس هم بود که با اشارات علماى بـزرگ به همـراه شهید بزرگوار آیت الله بهشتى مشغول این کار بود و طبیعى بـود که با توجه به مشغلـه زیادش پیشنهاد ما را نپذیرد .
اینجا بود که ما خدمت شان عرض کردیم ، اگر فـرداى قیامت از ما سؤال شد شما براى هدایت این جوان ها چـه کردید، ما مى گوییم عقل مان رسید که کلاس هایى را بگذاریم و براى اداره این کلاس ها خدمت آقاى باهنـر رفتیـم و ایشان مى توانستند کارى صورت بدهند اما وقت نداشتند .
شهید باهنر رضوان الله تعالى علیه ایـن حـرف مــا را کـه شـنـیـد نـاگـهــان چهـره اش تغییـر کـرد و فرمود :اندکـى صبر کنید !...و سپس اعلام کـردند که به جلساتتان مى آیم . یک سال تمام ، همه جمعه هـا را در دمـاونـد در خـدمـت شـان بـودیـم . بعداز ایشـان ، هـمـیـن کـار را با آقـاى امامى کاشانى انجام دادیم .ایشان در شـهـررى جـلـسـاتـى را داشـتـنـد بـراى معلم ها که کـتـاب » اصـول مقدمـاتـى فلسفه «نوشته ژرژ پلیتسر راـ که مورد توجه مارکسیست ها بود و در نفى دین بود ـ نقد مـى کـردند .ایشان هم ابـتـدا گـفـتـنـد وقـت نـدارم ، مـا هـم هـمـان شگردى را که بـراى شهید باهنر به کـار بسته بودیم براى ایشان به کار بردیم که قبـول کردند .یک سـال و انـدى تمـام جمعه ها هم در دمـاوند خدمت ایشان بودیم و سپس از محضر شهید شرافت بهـره بردیم .البته بـزرگانى دیگر مـثـل آقاى هـاشـمـى رفسنـجـانـى و شـهـیـد هاشمى نژاد هم مى آمدند . این کلاس ها را داشتیم و بچه هـا هم با هم هماهنگ بـودند، تابستان ها هـم هـر سـال حـدود یک هـفـتـه بـراى بـــچـــه هــــا در دریـــاچـــه تـــار اردو مى گذاشتیم . این پیش زمینه ها وجود داشت که سازمان منافقین از طریق سعید محسن به سـراغ من آمدنـد .آن ایـام ، مـوسـم عضوگیرى آنها بود .باز هم معتقدم از الطاف خدا بود که به سازمان نپیوندم . واسطه اى که آمده بود با من حرف زد . به او گفتم ،نظر آقا چیست ؟ (منظورم نـظـر حـضــرت امـام (ره)بــود )طـرف گفت :نظر آقا را براى چى مى خواهى ؟ گفتم :دربـاره ایـن راهى که مى رویـم باید فرداى قیامت جوابگو باشیم ، اگر کـارى از مـا ســرزد چـه جـوابـى بـایــد بدهیم ؟ طرف گفت اگر آقا قبول کننـد تـو بـراى قـیـامـتـت پـاســخ دارى ؟ .. گفتم :بـلـه ، اگـر در روز قـیـامـت از کارهایم که بـراى سازمان انجام داده ام بپرسند مى گویم آقا گفتند، چون مرجع تقلیدم بودند . در زمینـه دیـگـر، اعـلامـیـه هـاى حـضـرت امـام (ره)هم بـه دسـت مـان مى رسید و لذا خـود به خـود در جریان مبارزه قرار گرفتیم .البته موضوع مهم این بود که حضـرت امام (ره)مبارزه را به بستـر اصـلـى خـودش یعنـى اسـلام کشاندند و مشـى پایدار، این بود و از همان سال 1342 هم به همین طریـق بود .
* از نحوه دستگیرى تان بگویید .
** من یکى دو بـار احـضـار شـدم . اولین بار، تابـسـتـان بـود و در دمـاوند بودم .مى گفتند بـایـد نـام سـخـنـرانان جلسـات تـان را از سـه روز قبل بـه مـا بگویید !که من به رئیس ساواک گفتم ، ما از یک هفته قبل نام سخـنـران مان را اعلام مى کنیـم و هـمـه مى دانـنـد .او گفت :به هر حال اینها نباید علیه نظام حرفى بزنند .من گفتم ، ما نمى توانیم در برابر اعمال غیرارادى تعهد بدهیم . یادم هست که گفـتـم ، مـن مـى تـوانـم تعهد بدهم که دستـم را به طـرف کسى دراز نکنم اما نمى توانم تعهد بدهم که ضربان قلبم 75 بار در دقیقه بیشتر نزند چون در اراده من نیست ! هـفـتـه بـعـد، اصـغـر نـوروزى را احضار کردند و همان مسائلى را که به من گفته بـودند به او هم گفتند، آقـاى نوروزى هم تقریبـاً همان جـواب ها را داده بود . در هـــمـــان ایـــام ، یــــکــــى از دوستان مان در حال دسـتـکـارى رادیـو بـوده که اتفاقـى مـى رود روى بى سـیـم ساواک و مکالمه هاى ساواک را شنود مى کند . تابستان که بـه دمـاوند رفتم حـاج حسن میرزایى با عجله آمد به خانه مان و گفت :تو امـروز از گـاراژ آمدى بـه اینجا ...
و خلاصه تمامى اتفـاقـاتـى را که پیرامون من افتاده بود تا به دماوند برسم برایم گفت . گفتم ، تو از کجـا ایـن چـیـزها را مى دانى ؟ گفت ، مى دانم دیـگـر ... بعدها فـهـمـیـدیـم هـمـان دوستـى کـه بى سیـم هـا را شنود مى کـرده به ایشـان گفته .آنجا بود که من هفت هشت روز ناپدید شدم .
بـعـدهـم کـه در ســال 1354 در همیـن تـهـران دستگیـر شـدم .عـلـت دستگیـرى ما، جلسات پنهانى بـود که با دیگر دانشجویان داشتیم ، جلساتى که بیشتر پیرامون مسائل قرآن بود و البته نظـرات حضرت امـام (ره)را هم مـرور مى کردیم .جریانات سیاسى موجود را هم ارزیابى مى کردیم .از ویژگى هاى جلـسـات ایـن بـود که همـگـى تـأکـیـد مى کـردیم راه درست حرکـت و مبارزه همان نظرات حضرت امام (ره)است . این مسأله در آن ایام خیلى منحصر بـه فرد بود .آقاى هاشمى رفسنجانى چند وقـت پـیـش بـه بـنـده مـى گـفــت :آن جلسات هنوز هم براى من جلوه دارد . یادم هست تـوى همین جلـسـات هم شهید شرافت به صراحت اعلام کرد فقط راهى که » آقا «بالاى سر آن است درست است .
خب ، در جلسـات مـا ایـنـگـونـه مـسـائــل مــطــرح مــى شــد .بــرخـى فعالیت هاى دیگـر هـم بـود که تـوسـط سـاواک پـى گـیـرى مـى شـد و بـعـدهـا فهمیدم که مـرا تعقیب مى کرده اند .به این علل دستگیر شدم .
* این دستگیرى به کجا رسید؟
** ابـتـدا بـه کـمـیـتـه مـشـتـرک ضـد خرابکارى منتقل شدم که چند ماه آنجا بـودم و سپـس بـه زندان قـصـر انـتـقـام دادند، مدتى هم به اوین رفتم و دوباره به قصر برگشتم .
* بـه طـور کــلــى زنـدان شـمــا چــه مدت طول کشید؟
** حدود سه سال و نیم طـول کشید و به انقلاب رسیدیم .
* یعنى از همـان دسـتـگـیـرى سـال 1354 تــا مــوقــع پــیــروزى انــقــلاب در زندان بودید؟
** بـلـه ، بـقــیــه اش را هـم بـه شــاه بدهکاریم ! * مایلیم از فضایـى کـه در آن ایـام بر محل حبس شما حاکم بـود، سخن بگویید . من با محیط زندان و فضاى آنجا آشنا نبـودم ، ولى چـون پیشتـر بـرخى دوستانم مثل عزت شاهى (مطهـرى) دستگیـر شده بودند، و خیلى ها هـم مرا مى شناختند مـحـیـط آنـجـا بـرایم غریب نـبـود .وقتـى وارد زندان شـدم ایـامـى بـود کـه گـروه هـا بـا هـم قـرار گذاشته بودند توى زندان با هم بحث سیاسى و عقیدتى نداشته باشند، اما من به بچه ها مى گفتم دلیلى ندارد ما بحث نکنیم ، لذا با مارکسیست ها و منافقین بحـث مـى کـردیم .از طـرف دیگر، مـارکسیست ها مـى خـواستند بچه هـا را به تـور بینـدازند، این یـک خطر بود و خطر دیگر هم این بود که ویروس مارکسیست در میان بچه هاى سـازمـان رخـنـه کـرده بـود و بـه طـور ناگهانى برخى بچه هاى سازمان اعلام مى کردند که مارکسیست شده اند .ما از قبل هم به رجوى مشکوک بودیم و بعد هم شک مان بیشتر شد، از میان اعضـاى اولیـه سـازمان که دستـگـیـر شدند فقـط رجوى زنده ماند و بـرخى از کسانى کـه اعدام شدنـد رتبه شـان خیلى کمتر از رجوى بود .رجوى این مسألـه را اینـگـونه تـوجیه مـى کـرد که حــزب ســوسـیـالــیــســت و حــزب کمونیست فرانسه به شاه فشار آوردند و من اعدام نشدم . آن مـوقع تـوى زنـدان چـنـد گـروه بود؛ یکى گـروه بچه مسلمان ها بـود، یکى هم جمع مارکسیست ها بود .آنها هم متشکـل از گروه هاى دیگـرى مثل مائوئیست ها بودند .گروه مجاهدین ـ منافقیـن ـ هـم بـودند که فضـاى کـلـى دسـت ســازمـان مــنــافــقــیــن بـود و بچه هـایـشـان را بشدت در بـى خـبـرى مى گذاشتند و دز مجازى از اطلاعات و اخبار را به اینان منعکس مى کردند، همچنین حصار آهنین تشکیلاتى را بر روى اعضا اعمال مى کردند .با بچه ها به گفت و گو نشستیم و این موضوع را بررسى کردیم که چـرا باید فضاى کلى زندان در دست مجاهدین باشـد .لـذا مصمـم شـدیـم در مـرحـلـه رأى گیـرى پنهانى که براى مشخص شدن اعضاى مرکزى کمون صورت مى گیرد مداخله کنیم .گفتیم مى خواهیم در تشکیل این تشکـل صنفى هـمـه را دخیل کـنـیـم . نـظـرمان ایـن بـود که ابـتـدا صـنـفـى را تـشـکـیـل بـدهـیـم و سـپـس تـشــکــل سیاسى مان را به آن وارد کنیم . با اینکه سازمان بشدت با این کار مقابله کرد، اما ما تصمیم مان را عملى کردیم که این هم از الطاف خـدا بـود . معتقد بودیم سازمان مجاهدین منحرف است و آن انحرافات قابل قبول نیست ، ضمن ایـنـکـه بـرخى قـرارهاى داخـلـى زندان را هم قبـول نداشتیم مثل هـمـان عدم بحث ها . خوشبختـانـه کـمـون به دست مـا افـتــاد؛ دوسـتـانـى مـثــل آقــاى رضــا دادى زاده کـه قـبـل از آن از بـچـه هـاى مـرکزیت سـازمان بـود، من ،جـواد ، احمـد و رضا مـنـصـورى هـم بـودیم ، آقایان مجیدزاده مهدى و على بقایى از بچه هاى تبریز، مرحوم شهید حقانى ، آقاى سـرحدى زاده و کاظم بجـنـوردى هم بودند .
* این جمع از کجا تغـذیـه فـکـرى مى شد؟
** بچه هاى ما آدم هاى استخواندارى بودند، هم مطالعات قبلى شان زیاد بود و هـم در هـمــان زنـدان مـطـالـعـاتــى داشتند، مثـلا کلاس هاى زبان عربى و انگلیسى دایـر کـردیم ، کلاس هـاى قرآن و نهج البلاغه هم که پا برجا بود . وقتى این تفکر ما به مـرحله عمل رسید مثل یک بمب در هـمـه زندان هـا صـدا کـرد .از آن به بعـد تـشـکـیـلات اولیه مان را سامان دادیم . با عملى شدن تفکـر مـا وضعیت به طور کلـى دگـرگـون شد، خیـلـى از نیروهاى مخال سـازمان و معتقـد بـه مبانى اصیل اسلامى که حالتى شبیه به بـرانگیخـتـگـى داشـتـنـد امـا آن را ابراز نمى کـردند با شنیدن ایـن خـبـر شـروع کردند .مثلا در بـنـد 2 و3 سازمـان را کنار گذاشتند و خـودشان اداره امور را به عهده گرفتند، حتى در اوین هم این اتفاق به وقوع پیوسته بود . ایـنـهـا بـچــه هــایــى بــودنـد کــه اعـتــراضـات شـدیــدى بــه ســازمـان داشتند، مثلا پیوند سازمان مجاهدین را با مـارکسیست ها قـبـول نداشتنـد و معترض بودند، دیدگاه هاى سازمان را بـر روى مبانى دیـنـى نـفـى مـى کـردند و ...ایـن گـروه ها بـه جـمـع جـدیـد پیوستند و یک تحول عظیم ایجاد شد . سازمان از این موضوع بشدت ناراحت شد و پیغام هاى مـتـعـدد فـرستـاد .در اینجـا نکته اى تاریخـى وجـود دارد که سازمان هیچ گاه به این مـوضوع پاسخ نداد و مشخص شد که سـازمان در آن زمینـه هـم بـا ساواک همـکـارى هایـى داشت . سازمان ، محمدرضا سعادتى را به عنوان نماینده از اوین به قصر فرستاد با این مأموریت که میثمى و دوستانش را براى سستى مرتکب شده توبیخ کند و جـمـع جـدیــد را تـشـکـیـل بـدهـد تــا برنامه هاى خاص شان را اجرا کنند . خبر آمدن سعادتى قبل از ایـنـکـه خــودش بـیـایــد، آمــد .ایــن ســؤال همیشگى ما بود که شماها چه رابطه اى داشتید کـه تـوانستید یـک زندانـى را از اوین به قصر بـفـرستید، و از قبـل هـم اعلام کنید؟ ...سازمان هیچ وقت به این نکته مبهم پاسخ نداد که البته جوابى هم نداشت ! سـعـادتـى کـه آمـد، مـیـثــمــى و دوستانش خیـلـى تـلاش کـردند کـه بـه سـازمان وصل بـاشـنـد ولى سـازمان ، شـرطـى را کـه بـراى هـمـه اعـضـایـش گذاشته بود براى میثمى هم گذاشت و آن هم این بود که تمامى اعضایى که با این جـمـع تـازه شکـل گـرفتـه ـ همـان تشـکـل مـا ـ هـمـکـارى کـرده اند و در مقابلش ایستادگـى نـکـرده اند بایستـى مدتى از تمام کمـون ها بیـرون باشند و تنهایـى زندگى کنند که در آن ایام تنهـا زندگـى کـردن به نـوعى توبیـخ بـود ـ و سپـس وقتى توبه شـان پـذیـرفته شد بـه جمع سازمان باز مى گردند .خیلى ها رفتند، مثل حسن صادق و على خدایى صفت و ...اینها از همان ابـتـدا هـم شل بودند . بـچـه هــاى گـروه مـیـثــمـى هـم عده اى شان رفتند و بقیه ماندند .این موضوع بـراى میثمى نـاگوار بود چون سـعادتـى در بـرابر مـیـثمـى از لحـاظ تشکیلاتى مقامى نداشت اما سازمان اصرار داشت که میثمى هم مثل سایر اعضا توبیخ شود .در حقیقت در ایام ایـن اتـفاق مـیـثـمى و گـروهـش را بـه سازمان راه ندادند، نه اینکه اینها جدا شده باشند این تفکر ما که عملى شد زمــیــنــه تــحــول بـزرگــى شــد و در شهـرستان هـا هم نیـروها با هـم جمع شدند و تفکیک ها از همان موقع آغاز شد و رسماً صورت پذیـرفت که البته در پـاره اى مـوارد هــم بـروز خـاصـى داشت . در حقیقت بچه هاى مسلـمـان و سالم زندان ، پس از این واقعه ، دیگر زیـرتـابـلــوى خـودشـان ایـسـتــادنــد و زیرتابلوى عمومى نرفتند، البته از اول هم اینـهـا سـازمان را قبـول نداشتـنـد . مستقل شدن بچه هاى سالم و مسلمان اولا یک هویت جدید به اینها داد، در ثانى این تشکل باعث شد که دیـگـران متوجه بشوند و پتانسیل نهفته اى نیز آزاد شد که سازمان هم نگران همین مسأله بود .
سردبیری: جهت هماهنگی با قسمت بعدی تیتر سند به صورت مشاهده شده تغییر یافت در صورتیکه تیتر اصلی با این عنوان بوده است: "تبارشناسی گروههای سیاسی پیش از انقلاب در گفتوگوی «صبح صادق» با حسین شریعتمداری