سجاد نوروزى
تقدیس زدایی مدرن از صو ر بنیادین حیات انسانی در جهان معاصر، بیش از آنکه موجبات مدرن شدن آن را فراهم آورده باشد، به گونهای بی انفصال جوامع انسانی را از «معنا» تهی کرده است. این مدرنیزاسیون، چه در عرصه ظاهری مانند معماری شهرها و چه در پاره ای از سوگیری های نظری، هویت قدسی را از ذات زیستی جهان انسانی به «بی هویتی مدرن» استحاله داده است وشگفتا که در این روزگار همین گزاره مدرن، خود می تواند سرپوشی بر شکست ها باشد و لعابی بر ناکامی های انسان معاصری که از چارچوب دیانت به دور افتاده است. طبیعتا آنچه که مدرنیته در ابعاد تکنولوژیک خود به ارمغان آورده است به سهل تر شدن ساز وکار زندگی انسان انجامیده، اما همین صور تکنولوژیک گاه چنان «بت» هیمنه و تفوقی را بر«روح» انسان مستولی می کند که گویا دیگر ماورائی در کار نیست و هر چه هست در همین ابزار نهفته است. در واقع «یگانه سازی» صورتکنولوژیک مدرنیته بسط ماهیت و هویتی را سرلوحه خویش قرار داد که در آن «امر قدسی» چنان و صله ناچسبی به چشم می آید که فقدان آن، گاه عادی به نظر می آید. این «توتم های مدرن» به جای آن که ملجأ قبایل سنتی باشند، سمبل سکت ها و فرقه های مدرن اند و چنان در تنظیم شالوده های زیستی انسان، پراهمیت جلوه گر شدند که «معنویت قدسی» در آن جایگاه نیست و اصول ایمانی نیز آن مرتبت را کسب نمی کند.
در این میان و در مصاف با این وضعیت، سیره پیامبر (ص) به مثابه یک «مسیر تازه» جلوه می کند. برای انسانی که از معنویت قدسی- نه آن پوشال های عرفانی نخ نمای شرقی و غربی : به دور افتاده، پیامبر اسلام پیام آوری است که می توان منش او را متدی یافت که به ما تنظیم روابط انسانی- اجتماعی و «سیطره بر صور مدرن» را می آموزد. یکتا پرستی که پیامبر اعظم (ص) منادی آن بود، در عین حال که متضمن پذیرش ذات اقدس حق به عنوان منبع لایزال وحدانیت و توحید است، «هویت قدسی» را در متن جامعه عرب وارد کرد که در نهایت به شکل گیری «جامعه اسلامی» منجر شد. چه آنکه، «یکتاپرستی»ای که پیامبر معظم اسلام به ما توصیه می کنند، فقط یک محاوره روزمره دینی و ذکر ادعیه و اوراد نیست. بلکه در پس همین اقرار به وحدانیت «الله»، گستره معنا شناختی اصیل قدسی وجود دارد که متضمن معنا بخشی به پراتیک اجتماعی انسان است. این معنا بخشی، نه فقط در فرم، بلکه در یک محتوای آرمانی- فرا زمینی، به صورت شگفت انگیزی یک سامان عقلانی به زیست انسانی اعطا می کند.
اما در عصر مدرن، این «سامان عقلانی» یافت نمی شود. اگر چه وجه غالب مسلک های مدرن بر نقش« عقل» تکیه می کنند، اما آن عقل مورد اشاره، گاه به یک خردسودباور که سویه های مبتذل و فایده گرایانه ارتجاعی به خود می گیرد، استحاله می یابد. این استحاله و دگردیسی، خود مصداقی است بر اهمیت التزام به «عقلانیت فطری» که پیامبر مبلغ آن بود. درگفتاری مشهور از حضرتش نقل شده است که «هر کس که عقل ندارد، دین ندارد» در حقیقت پیامبر به ما می آموزد «عقل فطری» که برخاسته از ذات موحد گرایانه و خداجویانه انسان است، می تواند اصول ایمانی- عقلی را به انسان اعطا کند که درنهایت باعث بسط یک «وجدان دینی تام» در کلیت ساختار یک جامعه شود، در چنین حالتی است که «جامعه اسلامی» معنا می یابد.
جامعه اسلامی در سیره نبوی و جامعه مدرن
کارن آرمسترانگ، پژوهشگر بریتانیایی که در زمینه تاریخ ادیان و تاریخ اسلام فعالیت می کند، درباره چگونگی نضج جامعه اسلامی در جزیره العرب می گوید:« دین خدای یگانه، روحیه ای رحمت آمیز ایجاد نمود که وجه ممیزه ادیان متکامل تر بود؛ برادری و عدالت اجتماعی فضائل اصلی آن بودند. از این به بعد مساوات طلبی نیرومند، از ویژگی های اساسی کمال مطلوب اسلامی خواهد بود.»(1)
آرمسترانگ به خوبی ویژگی های اجتماعی ای که حضرت محمد(ص) ارائه می داد را بیان می کند. در ابتدایی ترین تحلیل از جامعه اسلامی که سیره پیامبر بنیاد ساختار اجتماعی آن بود؛ «عدالت اجتماعی» به چشم می آید. این گزاره را البته برخی از ایدئولوژی های مدرن نیز وجه همت خویش معرفی می کنند. اما عدول از ساحت قدسی انسان و قرائت ماده گرایانه از «جامعه انسانی» بدون شک آن را به مقوله ای سطحی تنزل بخشیده است تا جایی که انواع ناعدالتی ها برای بسط این «عدالت موهوم» موضوعیت می یابد. در واقع عدالت در برخی از آموزه های مدرن، «عدالت برای خود» یا برای «طبقه متبوع خود» و یا برای «جامعه در سیطره خود» است.
«self» و نفسانیت خود مدار در اینجا در هیئت یک امر اجتماعی رخ عیان می کند، به دیگر سخن، ایدئولوگ، «آراء نفسانی» خویش را در هاله ای از یک «نیاز اجتماعی» مطرح می کند، که طبیعتا اقشاری از جامعه، آن را به مثابه متدی راه گشا می پندارند.
اما پیامبر اعظم (ص) به ما می گوید:« یک روز عدالت گستری از هفتاد سال عبادت بهتر است» این جاست که اوج استعلا و مفهوم قدسی «عدالت» رخ عیان می کند. علی القاعده پیامبر اسلام (ص) به عنوان راهبر یک دیانت- همانند دیگر پیامبران- باید مرتبا بر اهمیت عبادت تاکید کند، اما در این حدیث گرانبها، عدالت را برعبادت صرف تفوق می بخشد تا مسلمین بنیاد آنچه را که «جامعه اسلامی» برپایه آن نضج می گیرد، فهم کنند. همین گفتار که از حضرتش (ص) به ما رسیده است، در عصر مدرن، روشنایی بخش ظلمتی است که فراگیر شده است. در سیره حضرت محمد(ص) «عدالت» بریک امر شخصی یعنی «عبادت» ترجیح داده شده است. در واقع عدالت به مثابه نیرویی نامتشخص «Impersonal » جلوه گر می شود و از تلقی خودمدارانه انفکاک می یابد.
عدالت در ابعاد اجتماعی اگر محقق شود، آن گاه عبادت معنا و مفهوم حقیقی خود را خواهد یافت. در واقع عدالت در سیره نبی مکرم اسلام یک نمونه ازلی «prototype» از نحوه پردازش ساختار اجتماعی در جامعه اسلامی : الهی است. فی الواقع در یک نگرش هستی شناسانه به این سوگیری دینی، با وضعیت فناناپذیر وجود شناختی «ontological» مواجه هستیم. عدالت به مثابه ارجح ترین جهت گیری دینی شمرده می شود و التزام به آن از عبادت متعالی تر است. البته نه آنکه عبادت از اهمیت برخوردار نیست، بلکه «عبادت و عدالت» لازم و ملزومی هستند که با اتصال مداوم معنا می یابند. در سیره پیامبر مکرم (ص)، رهبانیت و تارک دنیا بودن به شدت مذمت شده است در واقع غنا بخشیدن به عدالت در سیره نبوی مکرم (ص) دعوت به پراتیک اجتماعی است. در ثانی، آوردن لفظ عبادت در کنار عدالت، خود در بردارنده پرهیز از در غلتیدن به ورطه عدالت گستری صلاح اندیشانه و پراگماتیستی و غیر استعلایی است. در جهان امروز وجه غالب دعوت به عدالت از همین منظر است؛ عدالت به معنای یک ماهیت عاری از «الوهیت گرایی» و حتی الحادی می کوشد، «ناعدالتی» را تئوریزه کند، که به خوبی در ایده های جمع گرایانه مدرن آشکاراست. شارحان ایده های جمع گرایانه مدرن، مانند مارکس به موازات آن که سوگیری های تئوریکش متضمن تقدس بخشی سوسیالیستی به امر اجتماعی نامقدس بورژوایی به شمار می آید، میراثی از یک «عدالت موهوم» و توهم عدالت گستری را بر جای نهاده که نمی توان تاثیر آن را در جهت گیری های اجتماعی- سیاسی معاصر بالاخص در جهان توسعه نیافته کتمان کرد.
تبشیر و انذار در عصر مدرن
«یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا»(2) ؛ ای رسول ما تو را مبعوث کردیم تا شاهد اعمال خلق و بشیر و انذار دهنده به آنها باشی. در قرآن کریم بارها برای توصیف رسالت محمد (ص) از دو واژه (بشیر و نذیر) استفاده شده است. بشارت و هشدار، بشارت به فلاح در دنیا و عقبی و انذار به حضیض در آنان.
با مداقه در این آیات آن چه که قابل فهم است، دو ساحت بنیادین در سیره نبوی است. بشارت در سیره پیامبر را می توان امری به شمار آورد که از فلاح انسان در صورت التزام به واقعیت غایی «ultimate Reality» جهان هستی دلالت دارد. البته این امر، در راس یا ابتدایی ترین مرحله از فرایند تبشیر قرار دارد. فی الواقع تبشیر نبوی فراتر از بعد مکان و زمان این جهان است و فلاح در عقبی را نیز در بطن خود مستتر دارد. بدین نحو ما با یک ارتباط وثیق میان سعادت در دنیا و سعادت در آخرت می بینیم که جملگی منبعث از ساحت تبشیری حضرت سیره محمد (ص) است، چه، در سیره حضرت محمد(ص) او به ما از شوق نیایش و قرب الی الله و سعادتی سخن می گوید که «ایمان» موجودیت آن را باعث می شود.
«ایمان» در سیره محمد (ص) موجد اعتقاد ذهنی و پراتیک اجتماعی است، صرف تعبد و زیست رهبانی، ایمان را به ارمغان نمی آورد و تندروی عمل گرایانه نیز آن را مخدوش می سازد. حضرتش (ص) به ما می آموزد که اگر «ایمان» در دو سطح اعتقادی و عملی و براساس متدی که در قرآن و سیره او واضح و عیان است، در کلیت شئون زیستی فرد رخ عیان کند، بشارت بر او باد «لهم جنات تجری من تحتهاالانهار.»
بنابراین «تبشیر» و «ایمان» در یک تلازم معنایی آشکار هستند. بشارت برآنانی تعلق می گیرد که «اهل ایمان» هستند، نه صرفا «اهل اسلام». این تصریح در کلام الهی نیز وجود دارد که به حضرت محمد (ص) می گوید:« به آنها (اعراب بادیه نشین) که می گویند؛ ایمان آوردیم، بگو شما «اسلام» آورده اید و هنوز ایمان به قلوب شما راه نیافته. بطن این کلام الهی، مشتمل بر اعراض از عقب ماندگی و ارتجاع سطحی نگری است که به قدمت تاریخ اسلام و در قالب حکومت بنی امیه و بنی عباس و حتی خوارج وجود داشته است و در عصر مدرن نیز در هیاتی دیگر ابراز وجود می کند.
اما انذار در سیره پیامبر (ص) نیز در دو وجه بنیادین استمرار دارد، در بادی امر، دعوت به مشاهده و تعقل است که پیش زمینه انذار از حضیض عقبی در دنیا را محقق می سازند:« قل سیروا فی الارض ثم انظروا کیف کان عاقبه المکذبین»(2) در زمین جست وجو کنید و عاقبت تکذیب کنندگان را ببینید.
پس، فطرت و تعقل موجودیت اصل آرمانی سیره نبوی را پی می افکند و آن همانا« امر به معروف و نهی از منکر» است. انذار فقط لفاظی زبانی در باب خسران آخرت نیست، بلکه به نوعی «ارائه آموزش» نیز محسوب می شود. برشمردن دلایل شوربختی اقوام تارک دین و منفصل از خدا، امری است که به انسان «می آموزد» چگونه شالوده های زندگی فردی- اجتماعی خود را سامان دهد تا به آن ورطه هولناک رهنمون نشود، همین آموزش در اصل «امر به معروف و نهی از منکر» خود را به عنوان یک «انذار» نشان می دهد تا سرشت غایی این ساحت سیره نبوی، در وجهی اساسا «اجتماعی» رخ بنمایاند. البته این مقوله ویژگی های متعددی دارد که به اجمال می توان آن را پرهیز از اجبار و بهره گیری از زبان روشمند دینی برشمرد.
از دیگر سو، ذات اقدس حق به پیامبر خود ابلاغ می کند که چه کسانی و با چه ویژگی هایی «دعوت به حق» در آنها اثر می کند؛ «مایستوی الاعمی و البصیر» هرگز عامی و آگاه یکسان نیستند و یا «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه» جملگی بر این امر دلالت دارند که آگاهان و اهل تفکر مخاطبان اصلی تبشیر و انذار هستند. چه، به تصریح قرآن برخی مصداق «ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه» هستند و قهر خدا بردل ها و گوش ها و چشم ها شان پرده ای افکنده و سخن حق در آن ها بلااثر است. به پرسش اصلی خود باز می گردیم، سوال این است که در این روزگار که حکم کرده اند، عصر مدرن است، سیره پیامبر و همین اصول تبشیر و انذار به چه کار می آید؟ آیا امر به سکولار شدن، چنان بی بدیل شده که دینداران در اقلیت اند و «عرف مصلحت اندیش» بر «دیانت حق اندیش» تفوق یافته؟
سیره نبوی مکرم اسلام (ص)، به واسطه همین اصول تبشیر و انذار است که هیچ گاه در هاله گذر زمان مستور نمی ماند و در هر زمان تاریخی قلوب جویندگان حق و مومنان و سالکان را به سوی خود می خواند. حق اندیشی منبعث از این اصل آسمانی به گونه ای بی انفصال زیست دینی را سامان می دهد که در عین دارا بودن اصول ثابت، موجد پویایی همیشگی است.
اما در عصر مدرن نیز همانند صدر اسلام دشمنان سیره نبوی در دو قشر عمده نمود یافته اند؛
1- دین ستیزان که قرآن در وصف آن ها چنین می گوید:« اذا قیل لهم امنوا کما امن الناس قالوا انومن کما امن السفهاء الا انهم هم السفها و لکن لایعملون» (3) ؛ چون گویند به آنها که ایمان آورید، همانند دیگر مردم که ایمان آوردند، پاسخ دهند چگونه ما ایمان آوردیم مانند بی خردان، آگاه باشید اینان خود سخت بی خردند، اما نمی دانند.
در این آیه دین ستیزان می گویند که دینداران «بی خردند» و از عقل خود بنیادی سخن می رانند که ایمان در آن محلی از اعراب ندارد. آیا این نگرش در جهان امروز ما به ازایی ندارد؟ در جهان مدرن امروز ما، «خرد نقاد مدرن» از خودبنیادی خود سخن می راند و هر گونه نگرش به دیانت و التزام به آن را مترادف با عدول از عقلانیت می داند.
2- مرتجعان، متحجران و منافقان، آنانی که دین خدا را چنان پوستین وارونه جلوه داده اند و هنگامی که اهل ایمان به آنان خطاب می کنند، فساد خود را در هاله اصلاح عرضه نکنید و حداقل «آزاده باشید» خود راه مصلح می خوانند، این امر تصریح قرآن نیز هست:«اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون ولکن لایشعرون»(4) قرآن می گوید آن ها مفسدند ولی خود «نمی دانند.» این نادانی، خود وجهی آشکار و بنیادین از «ارتجاع» است که با تزویر و قدرت همدست می شود تا اهل ایمان را کنار زنند. همین دو قشر معاند سیره حضرت محمد (ص) و ایده هایی که صادر می کنند، عمدتا در مسیر تخالف ورزیدن با بسط «جامعه اسلامی» است. لیکن به طرق متفاوت، اولی آگاهانه و دومی ناآگاهانه، نیل به جامعه اسلامی را ناممکن می سازند.
اساس و بنیاد حرکت الهی پیامبر اعظم (ص) ایجاد جامعه اسلامی بود و هنگامی که این جامعه را- ولو در ابعاد کوچک- محقق ساخت، به پردازش حکومت دست یازید. متد تبشیری حضرت محمد (ص) به نو مسلمانان، شوق رسیدن به رستگاری را اعطا کرد و به آنها آموخت، ایمان به رستگاری منتهی می شود، با این وصف، شاید نیاز باشد در عصر مدرن گزاره «سعادت انسان» از نوتاویل شود و یک رهیافت ماهوی که معطوف به معرفی ذات وگوهر دیانت اسلام باشد، بنیاد مساعی دین پژوهانه قرار گیرد.
«تبشیر» را می توان در همین راستا به کاربرد؛ تبشیر در سیره حضرت محمد (ص)، ارائه «ذات دین» و معنابخش به جهان و اولی ترین مسیر به سمت نیل به جامعه اسلامی است. در حقیقت، «تبشیر» و کنش آگاهانه و سنت شکن که ابعاد استعلایی «مدنیت نبوی» را به انسان بازمی شناسد، یکپارچگی اجتماعی را سامان می دهد، که الگویی بی بدیل از نظم الهی در پردازش ساختار جامعه است و درکلام الهی نیز مختصاتی واضح و آشکار دارد آنجا که آورده شده؛ «وقدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلنه هباء منشورا» اعمال بی حقیقت را همه باطل و نابود می کنیم، در اینجا مراد از اعمال بی حقیقت چیست؟
حقیقت در کلام الهی همانا «ذات دین» است؛ ذات دین نیز براساس «فطرت و ذات انسانی» که خداجویی و توحید وجه ممیزه آن از ساحت مادی بشر- که در قرآن باعنوان «صلصال کالفخار» وصف شده- به شمار می آید، استوار است. اعمال بی حقیقت از یک سو «اعمال و آراء ضد دینی» و از سوی دیگر کنش های برآمده از تاریخیت و سنت های اجتماعی است که می کوشند خود را در لفافه دیانت عرضه دارند. مطابق آن چه که پیشتر ذکر شد، در مواجهه با ارتجاع شبه دینی و دین ستیزی شبه مدرن، تبشیر و انذار مقوله ای است که «نیاز» ما است. انذار از تفوق سنت و مدرنیته بر دین، در حقیقت یادآوری می کند که مبادا «ذات دین» فراموش شود. در نگرش الهی، دین اصل و بنیاد است نه سنت یا مدرنیته. اگر در مواجه با دیانت ستیزی مدرن به دامان سنت پناه برده شود و دین اساسا به عنوان یک «پدیده سنتی» معرفی گردد، نتیجه همانقدر مخرب خواهد بود، که در مواجهه با تحجر و ارتجاع سنتی به اردوگاه صور دین زدا و دین ستیز مدرنیته پناه ببریم. در واقع این اصل بنیادین؛ اصل گرفتن دیانت، نه سنت یا مدرنیته ایمانی را نشو و نما می دهد که تبشیر برآن دلالت دارد. آن گاه می توان گفت در عصر مدرن، «ایمان» ما به سیره نبی مکرم که شرک زدا، سنت زدا و تحجر ستیز است، واقعیتی عینی می یابد و بشارت به فلاح عقبی و صلاح دنیا بدیهی ترین بازتاب آن است.
به قصد نتیجه
در قلمرو پارادایم های نظری سنت گرا و مدرنیست، سیره حضرت پیامبر (ص) اسیر در مهجوریتی غریب می شود. این جاست که روشنفکر دیندار و متدین و حقیقت گرا احساس مسئولیت می کند تا به فراخور غنای تئوریک و علم دینی خود، لعاب های مدرن و زنگارهای سنتی را از سیره حضرت محمد (ص)، بزداید تا «ذات دین» آشکار شود. در این دوران که «مدرن» نام گرفته، عامل بودن به سیره نبوی در همان تفسیر بی همتا از زندگی مومن خلاصه می شود؛ «عقیده و جهاد» و شگفتا که هنوز هم عقیده بی جهاد و جهاد بی عقیده در همان وجهی متبلور می شود که در روش مرتجعان و منافقان و مشرکان صدر اسلام پدیدار گشت.
در این زمانه پرهیاهو، که بنیادگرایی والحاد به مثابه دو تفکری که هر دو تصویری ستیزه جویانه از سیره نبی (ص) ارائه می دهند، رجعت به ذات دین که سیره نبوی در آن متبلور است، معیاری متعالی است که در آن پذیرش نظام های اجتماعی ناعادلانه و سنت های ارتجاعی و مشرب های الحادی محلی از اعراب نمی یابد.
از سوی دیگر، رنج مضاعف، هنگامی خود را نشان می دهد که می بینیم، حوزه های فکری و مجامع فرهنگی، کمتر از مقوله ای به نام «سیره نبوی» سخن می رانند و سیره نبوی و قرآن را که لازم و ملزوم یکدیگرند، به کناری نهاده و فلسفه یونانی با لعاب اسلامی و ترهات این وآن، معیار مسلمانی ما شده است و هر دم برخی آگاهانه یا ناآگاهانه می کوشند پرده ای بر پرتو حقایق اسلامی بیفکنند.
به هر روی سیره نبوی می تواند نمایان گر «مسیر جدیدی» برای طی طریق ما در این جهان پر فتنه باشد و گزاره جلیله « و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا» هنوز هم دلالت معنایی خود را نشان می دهد. اما در مظلومیت پیامبر اسلام (ص) همین بس که حتی مجامع و محافل سنتی ما نیز که قاعدتا می کوشند نام و یاد پیشوایان را با مجالس خطبه و روضه زنده نگاه دارند، کمتر از پیامبر مکرم اسلام یاد می کنند. کلام خدا و پیامبر خدا امروز در میان ما می رود تا به مهجوریتی غریب رهنمون شود وگویا حضرتش و ذات اقدس حق به نیکی این دوران را وصف کرده اند؛ «قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا»(5)
رسول به شکوه در پیشگاه خدا می گوید:« بارالها همانا این امت، این قرآن را متروک و منزوی رها کردند.»