با پیروزی «رونالد ریگان» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، گروهی با عنوان «نومحافظه کاران» در عرصه سیاسی آمریکا پا به عرصه وجود گذاشت. به اعتقاد این گروه، ایالات متحده آمریکا به عنوان منبع خیر و نیکی در جهان هستی باید بر تمام منابع ثروت جهان سیطره داشته و حاکمیت ارزش های آمریکایی به عنوان ارزش های برتر، در تمام کشورها فراگیر و تثبیت شود.
این گروه در بهار سال 1997 سازمانی تحت عنوان «پروژه ای برای قرن آمریکایی نو» تاسیس و بیانیه ای را به عنوان مانیفست کاری خود صادر کردند که در فرازهایی از آن آمده بود: «ما برخاسته ایم که برای تامین رهبری آمریکا بر جهان چاره ای اندیشیده و همکاران و پشتیبانان این طرح را گردهم آوریم. به نظر می رسد ما عوامل اساسی موفقیت دولت ریگان در فروپاشی امپراتوری شیطانی (اتحاد جماهیر شوروی) و پایان جنگ سرد را از یاد برده ایم. باید یک نیروی نظامی قوی و آماده رویارویی با چالش های حال و آینده را تدارک ببینیم و خود را برای ترویج بی باکانه و آگاهانه اصول و ارزش های آمریکایی در خارج آماده سازیم. ایالات متحده آمریکا مسئولیت جهانی حفظ صلح و امنیت را در جهان برعهده دارد که در این میان، نقش آمریکا در حفظ صلح و امنیت اروپا، آسیا و خاورمیانه، نقشی حیاتی و غیرقابل انکار است.»
افرادی همچون فرانسیس فوکویاما، برنارد لوئیز، پل وولفوویتز، ریچارد پرل، دیک چنی، انتونی کردزمن، داگلاس فیث، دنیس رایس، مارتین ایندیک، مایکل لدین و لوئیس لیبی از امضاکنندگان این بیانیه بودند. فوکویاما در تشریح این بیانیه و اهداف آن گفته است: «پس از فروپاشی نظام دوقطبی، سیاست بازدارندگی کارایی خود را از دست داده و باید جای خود را به سیاست پیشگیرانه در برخورد با چالش ها بدهد. حوادث قرن بیستم باید به ما آموخته باشد که شکل دهی به اوضاع قبل از این که بحران فرا رسد، حائز اهمیت است و این نیز حائز اهمیت است که با تهدیدها، باید قبل از آنکه دهشتناک شود، رودر رو شویم. امروز جهان گرایی و تلاش برای نهادینه کردن ارزش های آمریکایی یک فضیلت است. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ایدئولوژی کمونیسم، لیبرال دمکراسی پایان تکامل ایدئولوژیکی سبز و شکل نهایی حکومت است. پایان جنگ سرد، پیروزی دولت ایده آل و موفقیت سرمایه داری آزاد را به عنوان یک الگوی بی هماورد و نقطه پایانی توسعه سیاسی و اقتصادی نوع بشر را به منصه ظهور رساند.»
یکی از افرادی که در تنظیم بیانیه 1997 نقشی کلیدی و اساسی داشت، «برنارد لوئیز» است که از وی به عنوان پدرخوانده نومحافظه کاران نام می برند. وی انگلیسی الاصل و استاد دانشگاه پرینستون است که بیش از 20 کتاب درباره اسلام و خاورمیانه نوشته و از پیشکسوتان نظریه تغییر در خاورمیانه به شمار می آید. وی در دهه 1980 در مرکز موشه دایان در تل آویو مشغول به کار بوده است.
لوئیز در مقاله ای که در سال 1999 در نشریه فارن افرز به چاپ رسیده، راهبرد نومحافظه کاران را در عرصه سیاست خارجی چنین تبیین می کند: «پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده آمریکا باید بیشترین سرمایه گذاری خود را در خاورمیانه انجام دهد. برای تثبیت نظم نوین جهانی نیازمند «خاورمیانه نوین» هستیم و این خاورمیانه با اقدامات جسورانه ما شکل خواهد گرفت.»
زمینههای شکلگیری طرح خاورمیانه بزرگ
وقوع حوادث و تحولات مختلف در سطح نظام بین الملل همچون فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، فروپاشی نظام دوقطبی، تحول در ماهیت قدرت، تحول در موقعیت مناطق استراتژیک جهان، وقوع انقلاب اسلامی ایران، موج بیداری اسلامی و... در شکل گیری استراتژی «تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه» نقش داشته است. بر این اساس، نقش حادثه 20 شهریور 1380 (11 سپتامبر 2001) تنها به عنوان یک عامل کاتالیزور یا شتاب دهنده مطرح می باشد. در واقع روند تحولات در دو دهه اخیر، مقامات کاخ سفید را به این نتیجه رسانده بود که می بایست درخصوص منطقه ژئواستراتژیک خاورمیانه، استراتژی «پیشدستانه» یا به تعبیر دیگر «پیشگیرانه» را اتخاذ نمایند.
در سند «راهبرد امنیت ملی آمریکا» مقابله با «تهدیدات نامتقارن» به عنوان یکی از اصول محوری مدنظر قرار گرفته و آمده است: «در حال حاضر ما با تهدیداتی مواجه هستیم که از نظر استراتژیست های نظامی و سیاسی، کمترین ارتباط را با ساختارهای ذهنی و عینی موجود در نظام بین الملل دارند. برای مقابله با این تهدیدها، اتخاذ سیاست بازدارندگی و دیپلماسی نامناسب و ناکارآمد است. در دوران جدید مفهومی از جنگ تحقق پیدا کرده که فرهنگ گذشته و شناخت گذشته ما از جنگ را به کلی متحول ساخته است. برای اعمال مدیریت و کنترل در این صحنه، ابزار های پیشین نظیر دیپلماسی و بازدارندگی نقش کارآمدی به عهده نخواهند داشت، نتیجتا می باید از استراتژی های جدیدی همچون پیشدستی و پیشگیری بهره گرفته و آن را عملیاتی کرد.»
جرج بوش، رئیس جمهور آمریکا نیز در مقدمه سند راهبرد امنیت ملی آمریکا، صراحتا به تهدیدات نامتقارن اشاره کرده و می نویسد: «دشمنان درگذشته به نیروی نظامی زیاد و توانایی های صنعتی عظیمی برای در معرض خطر قرار دادن آمریکا نیاز داشتند. امروزه شبکه های نامشخص و شبه گونه ای از اشخاص قادرند تا هرج و مرج و صدمات زیادی را برای ما ایجاد کنند و هزینه این کار برای آنها کمتر از خرید یک تانک است. بزرگترین خطری که آمریکا با آن روبه رو است، تلاقی اتحاد افراطی گرایی و تکنولوژی است... امروز خاورمیانه به عنوان کانون اصلی تهدید برای صلح و آرامش جهانی مطرح است و باید تدبیری برای آن اندیشید.»
از سوی دیگر، کاندولیزارایس به عنوان مشاور امنیت ملی دولت بوش پسر، با درج مقاله ای تحت عنوان «لزوم دگرگون سازی خاورمیانه» که در روزنامه «واشنگتن پست» به چاپ رسید، رسما سیاست خاورمیانه ای آمریکا را در تغییر مرزهای سیاسی خاورمیانه اعلام کرد و نوشت: «امروز ایالات متحده و دوستان و متحدان ما باید خود را به یک تغییر درازمدت در بخش دیگری از جهان، یعنی خاورمیانه متعهد کنند. تولید ناخالص داخلی این منطقه شامل 22 کشور با جمعیت 300 میلیون نفر، از کشور اسپانیا با 40 میلیون جمعیت، کمتر است... در گوشه هایی از این منطقه احساس ناامیدی و فقر، زمینه حاصلخیزی را برای رشد عقاید نفرت زا فراهم کرده است... این عوامل دستورالعملی است برای بی ثباتی در منطقه و تهدید مداومی علیه امنیت ایالات متحده محسوب میشود.»
بنابراین، راهبرد پیشگیرانه که ناشی از استراتژی امنیت ملی آمریکا است، برای ایجاد تغییرات بنیادین در منطقه خاورمیانه، بر دو ابزار یا مولفه نظامی و غیرنظامی تکیه دارد. در ارزیابی کارشناسان آمریکایی، تهدیدات ناشی از منطقه خاورمیانه از دو سنخ تقریبا مرتبط به هم هستند. تهدیدات ناشی از دولت ها و گروه های سازمان یافته بالفعل و تهدیدات ناشی از فرهنگ موجود در منطقه.
براین اساس، راهبرد پیشگیرانه می بایست از هر دو ابزار سخت و نرم در جهت مقابله با تهدیدات موصوف برخوردار باشد که طراحی برخورد با دسته اول از تهدیدات را پنتاگون برعهده گرفت که برخی از آن به عنوان دکترین رامسفلد یاد می کنند و برنامه ریزی برای مقابله با دسته دوم از تهدیدات نرم افزارانه، به وزارت امور خارجه آمریکا واگذار شد که از آن به عنوان دکترین پاول نام میبرند.
بنابراین، طرح خاورمیانه بزرگ را می توان بخشی از راهبرد پیشگیرانه امنیت ملی آمریکا برای مقابله با تهدیدات منافع آمریکا دانست که بر دو پایه: 1-تغییر رژیم از طریق حمله پیشگیرانه و 2-تغییر مرزهای سیاسی منطقه از طریق اجرای طرح خاورمیانه بزرگ، استوار است.
راهبرد تغییر رژیم
راهبرد تغییر رژیم معطوف به کشورهایی از خاورمیانه است که فی نفسه منافع آمریکا را تهدید می کنند. آمریکایی ها برای مشروعیت بخشیدن به حمله پیشگیرانه علیه چنین کشورهایی، ویژگی های آنها را این گونه برمی شمارند: کشورهایی که در جهت گسترش سلا حهای کشتارجمعی و حمایت از تروریسم یا استفاده از تروریسم به عنوان ابزاری برای تحقق اهداف سیاست خارجی خود کوشش می کنند.
بوش در سخنرانی فوریه 2004 خود در مرکز مطالعات اینترپرایز واشنگتن، کشورهای خاورمیانه را به سه دسته تقسیم کرد:
1-کشورهای حامی تروریسم، 2-کشورهای مخالف اصلاحات و 3-کشورهای دوست آمریکا که امکان برقراری دمکراسی در آنها وجود دارد. وی دسته اول را مشمول راهبرد تغییر رژیم دانست.
واقع امر این است دولت هایی که مورد هدف راهبرد فوق قرار دارند، ماهیت تهدیدکنندگی آنها یک دست نمی باشد. به طور کلی از مجموع اظهارنظرهای صاحب نظران و مقامات آمریکا نتیجه گرفته می شود که برخی از دولت ها مانند جمهوری اسلامی ایران از ابعاد تهدیدکنندگی جامع برخوردار است یعنی هم دارای ایدئولوژی الهام بخش برای جنبش اسلام گرایی و ضدآمریکایی در منطقه است و هم دارای ابزارهای قابل توجه که این کشور را به یک هژمونی منطقه ای تبدیل می کند و هم مانع جدی در تداوم سازش خاورمیانه و فراتر از آن ناامن کننده ترین دولت علیه رژیم صهیونیستی و مخالف جدی نظم نوین آمریکایی است. مایکل لدین از نومحافظه کاران آمریکا در این ارتباط می گوید: «اگر مسئله ایران به ترتیبی حل شود، امواج آن در سراسر جهان اسلام حل خواهد شد و به تبع آن جنبش های اسلامی بنیادگرا بالاخص در عراق و لبنان ضربه خواهند خورد.»
در تقسیم بندی بوش و مقامات آمریکایی، دسته دوم کشور عراق را شامل می شد که داعیه هژمونی منطقه ای داشته و به دنبال سلاح های کشتار جمعی، اقدامات تروریستی و تهدیدکننده رژیم صهیونیستی بود. دسته سوم کشورهای سوریه و لیبی و سودان می باشند که جزو رژیم های رادیکال منطقه محسوب شده و در عین حال که به دنبال افزایش قدرت نظامی خود در منطقه هستند، به سادگی در مسیر سازش خاورمیانه مورد دلخواه قرار نمیگیرند.
دسته چهارم افغانستان (قبل از حمله آمریکا) و لبنان بودند که ویژگی این دو کشور به جهت گروه های سازمان یافته و دارای قابلیت مبارزه مسلحانه است. به طور مشخص، حزب الله در لبنان و سازمان القاعده در افغانستان، از عوامل تهدیدکننده جدی منافع آمریکا به شمار می آیند، هر چند این دو گروه در مبانی و ماهیت، تفاوت های جدی با هم دارند.
مرحله اجرایی شدن طرح خاورمیانه بزرگ
پس از حادثه 11 سپتامبر، مقامات آمریکایی چهار دسته از کشورهای فوق را در سناریوی حمله پیشگیرانه خود قرار دادند. ژنرال ویسلی کلارک، در کتاب خود به نقل از مسئولین پنتاگون نوشت: «دو ماه پس از حوادث 11 سپتامبر 2001، مقامات پنتاگون برنامه ریزی یک جنگ پنج ساله را در دستور داشتند و طی آن هفت کشور را برای حمله در نظر گرفته بودند که شامل عراق، سوریه، لبنان، ایران، لیبی، سومالی و سودان بود.»
به این ترتیب، آمریکا اولین سناریوی حمله پیشدستانه خود را علیه افغانستان تجربه کرد. آمریکایی ها اطلاعات دقیقی از حضور سازمان القاعده در این کشور داشتند زیرا اساسا یکی از پشتیبانان اصلی این سازمان در زمان اشغال افغانستان توسط شوروی سابق، آمریکا بود.
در مرحله دوم و در حالی که جریان های شدیدا ضدایرانی در آمریکا سعی داشتند که ایران دومین هدف راهبرد پیشدستانه قرار گیرد، اما به دلایلی همچون سخت بودن هدف، اجماع درخصوص عراق صورت گرفت. عراقی که با حمله به ایران و سپس به کویت، از ارتش از هم گسیخته ای برخوردار و توان تسلیحات کشتارجمعی آن هم توسط شواری امنیت به نقطه صفر رسیده بود. علاوه بر آن که زمینه های داخلی و خارجی برای سرنگونی حزب بعث و صدام مهیا گردیده بود.
به اعتقاد استراتژیست های آمریکایی، حمله به عراق می توانست اثر روانی سنگینی را بر دیگر کشورهای منطقه به خصوص ایران داشته باشد. «ریچارد پرل» از طراحان جنگ عراق در این باره می گوید: «اگر ما یک یا دو عامل حکومتی تروریستی را از میان برداریم، سایرین حساب کار خود را خواهند کرد. ما وقتی یک مورد را حل کردیم به کشور دیگر می گوییم شما در ردیف بعدی قرار دارید. اگر دست بر نداری همانگونه با شما رفتار میشود.»
علاوه بر آنکه مقامات کاخ سفید معتقد بودند تغییر رژیم عراق و برقراری حکومت مبتنی بر لیبرال : دمکراسی در این کشور، مبنایی برای تغییرات در سایر کشورها خواهد بود. به عبارت دیگر استدلال می شد که یک پیروزی سریع نظامی و به دنبال آن یک بازسازی سریع همانند حوادث زنجیره ای (دومینو) عمل کرده و به نحوی دولت ها و مردم کشورهای منطقه را به سمت دمکراسی خواهد کشاند. به همین جهت دیک چنی معاون بوش معتقد بود که راه خاورمیانه بزرگ از بغداد می گذرد. کاندولیزارایس نیز با اشاره به مدل آلمان پس از جنگ جهانی دوم گفت: «همان گونه که آلمان دمکراتیک به صورت محوری برای یک اروپای جدید درآمد که امروز کامل، آزاد و در صلح است، یک عراق تحول یافته هم می تواند عنصری کلیدی در خاورمیانه ای باشد که آرمان ایدئولوژی های نفرت زا در آن رشد نمیکند.»
برخلاف تصورات اولیه مقامات آمریکایی، عراق لقمه راحت الحلقومی برای آمریکایی ها از کار درنیامد به نحوی که برخی استراتژیست های آمریکایی از آن به عنوان گرداب هولناک و ویتنام دوم نام می برند. جفری کمپ عضو شورای امنیت ملی آمریکا در دوره ریگان و مدیر فعلی برنامه های راهبردی منطقه خاورمیانه در مرکز نیکسون، در ارزیابی حمله آمریکا به عراق می گوید: «از چهار اصل سیاست خارجی بوش (اقدام پیشگیرانه، یک جانبه گرایی، جنگ با تروریسم و اشاعه دمکراسی) سه اصل شکست خورده و چهارمی (ترویج دمکراسی) به بندی آویزان است.
شکلگیری خاورمیانه جدید با محوریت ایران اسلامی
شکست آمریکا در عراق چالش های بسیاری را فراروی مقامات آمریکایی به وجود آورده است و به قول آنتونی کردزمن، عبارت مشترک تمام استراتژیست های آمریکایی این است که «آمریکا بدون عبور از عراق نمی تواند به اهداف منطقه ای خود نائل شود. آمریکایی ها صرفا در شرایطی می توانند موقعیت خود را برای خاورمیانه جدید تثبیت کنند که قادر به برطرف سازی چالش های درونی عراق باشند.» اما شتاب تحولات این منطقه از جمله موج بیداری اسلامی و تاثیرات الهام بخشی انقلاب ایران، به گونه ای است که مقامات کاخ سفید را مجبور نموده است پله های نردبان خاورمیانه بزرگ را به اصطلاح چند تا یکی بردارند. در این میان شکل گیری قدرت جدیدی به نام حزب الله لبنان در منطقه خاورمیانه، هم تهدیدی برای امنیت رژیم صهیونیستی و هم الگویی برای خیزش های مردمی و اسلامی خواهد بود که رویاهای مقامات کاخ سفید را سخت آشفته کرده است. هنوز چند ماه از رئیس جمهور شدن بشار اسد در سوریه نمی گذشت که وی با اصرار امیرعبدالله به عربستان سفر کرد تا در آنجا با البرایت وزیر خارجه وقت آمریکا دیدار کند. البرایت در این دیدار از بشار اسد خواست که برای خلع سلاح حزب الله و محدود کردن مقاومت در لبنان اقدام نماید. شاید این خواست مشترک عربستان و آمریکا بود که بر زبان البرایت جاری می گشت. بشار در پاسخ، ناگزیر حقیقتی را بیان داشت که بیانگر وضعیت جدید جهان عرب است. او گفت: «خانم البرایت! اگر من یا هر یک از رهبران جهان عرب بخواهیم انتخابات آزادی برگزار کنیم و در یک رقابت دمکراتیک به حکومت برسیم، برای کسب آرای مردم، ناگزیر باید پرچمی از حزب الله و عکسی از خود با سیدحسن نصرالله را منتشر کنیم و یا آنکه از او بخواهیم در رقابت های انتخاباتی از ما حمایت کند. آنگاه حتما پیروز خواهیم شد. حقیقت این است که او به عنوان رهبر مقاومت در قلب تمام اعراب و مسلمانان جای گرفته است و حکام عرب قادر به رقابت و رویارویی با او نیستند.»
افزایش میزان محبوبیت و قدرت حزب الله در کشور لبنان، کشورهای عربی و اسلامی به گونه ای بود که مقامات کاخ سفید چاره ای جز در پیش گرفتن اصل اول پروژه امنیت ملی خود را نداشتند. مانورهای نظامی رژیم صهیونیستی از سه ماه قبل شروع شده بود و آمریکاییان در حال بررسی آخرین کالک های عملیاتی با کمک ژنرال های اسرائیلی بودند تا تومار حزب الله را ظرف چند روز درهم بپیچند.
هوشیاری و جسارت سیدحسن نصرالله باعث گردید پیش از آن که تور مشترک آمریکا و اسرائیل بر سر نیروهای مقاومت حزب الله گسترانده شود، در اقدامی پیشدستانه، مقامات تل آویو را به صحنه نبردی ناخواسته وارد نمایند که پس از گذشت حدود چهارهفته از آن، افق های پیروزی و نصرت خداوند بیش از پیش در آن آشکارتر و نمایان تر می شود. روزنامه صهیونیستی «یدیعوت آحارنوت» در پایان سومین هفته نبرد، با انتقاد شدید از فرماندهان نظامی رژیم صهیونیستی نوشت: همه آرزوهایمان بر باد رفت، می خواستیم خاورمیانه را تغییر بدهیم ولی آنچه به دست آورده ایم، قهرمانی حزب الله است... حالا دیگر باید فهمیده باشیم که در مقابل این سازمان اسلامی-اصولگرا، راه به جایی نخواهیم برد و نمی توانیم ریشه های آن را خشک کنیم. «هاآرتص» یکی دیگر از روزنامه های رژیم صهیونیستی که به ارگان صهیونیست های افراطی معروف است نیز در یادداشتی آورده است: «باید شکست ارتش اسرائیل را بپذیریم. پذیرش شکست اگرچه تلخ است ولی واقعیت دارد... ارتش اسرائیل طی بیش از 20 روز گذشته به هیچ یک از اهداف خود دست نیافته ولی حزب الله به قهرمان دنیای عرب و اسلام تبدیل شده است.»
همچنین «موشه فایگلین» صهیونیست معروف و رهبر گروه موسوم به «رهبری یهود» که عضو برجسته حزب کادیمای اسرائیل نیز هست، طی سخنانی که در روزنامه فرانسوی «لوپوان» انعکاس یافته، می گوید: «واقعیت این است که ارتش مجهز اسرائیل در حال باختن جنگ به حریف خود است. ما جنگ را باخته ایم و این حزب الله است که در حال پیروز شدن است.»
پیروزی های خیره کننده حزب الله در حالی رقم می خورد که در روزهای نخست رویارویی حزب الله با ارتش رژیم صهیونیستی، مقامات ساده لوح و خیال پرداز آمریکایی از جمله رایس، به صراحت اعلام کردند که «به مقامات تل آویو یک هفته فرصت داده ایم تا تومار حزب الله را درهم بپیچند. در خاورمیانه جدید نباید نشانی از گروه های تروریستی باشد.»
شکست فاز سخت افزاری خاورمیانه جدید که با مقاومت غیرتمندانه نیروهای مقاومت حزب الله در حال رقم خوردن است، باعث گردیده تا نظام سلطه، درد زایمان تولد خاورمیانه ای جدید با محوریت تفکر اسلام ناب محمدی(ص) را بیش از پیش احساس نماید. به اعتقاد بسیاری از تحلیلگران، نوزاد نارس و مرده خاورمیانه بزرگ در حمله آمریکا به عراق سقط گردید تا منطقه آبستن نوزادی جدید به نام بیداری اسلامی شود. در خاورمیانه جدید، ارزش ها و آرمان های انقلاب اسلامی ایران که مروج تفکر اسلام ناب محمدی(ص) است به شکوفایی و ثمر خواهد نشست و نظام سلطه باید آماده پذیرش و تناوری موسی ها در کاخ های پوشالی خود گردند.
عصای موسی و ید بیضایی او اینکه همراه ماست. از نیل باید گذشت تا به افق هایی که حضرت روح الله بدان اشارت داشت رسید. تا فتح قله های عزت و شرف چند گام بیشتر نمانده است. از همین حالا می توان طلوع آفتاب پیروزی را به نظاره نشست. کافی است ثانیه ها را بشمارید.