شهریار زرشناس
«والتر بنیامین» یکی از ایدئولوگ های جریان موسوم به «مکتب فرانکفورت» است که در آراء او عناصری از اندیشه مارکسیستی با برخی مولفه های پر رنگ «کابالیسم» یهودی و برخی مایه های پسامدرنیستی پیوند خورده است. وجه یهودگرایی در آراء بنیامین پررنگ تر از آراء آدورنو و حتی هورکهایمر میباشد.
«والتر بنیامین» به سال 1892 در برلین در یک خانواده مرفه یهودی به دنیا آمد. کودکی او در رفاه و آسایش گذشت. او سال ها بعد درباره دوره کودکی اش رساله ای نوشت و از خاطرات کودکی خود سخن گفت. بنیامین در دانشگاه رشته فلسفه را برگزید و در اوان دانشجویی با یک یهودی صهیونیست به نام «گرشوم شولم» آشنا شد. شولم، تاثیر زیادی برشکل گیری جهان بینی و اندیشه بنیامین داشت و این تاثیر به ویژه در اواخر عمر بنیامین شدیدتر گردید.
گرشوم شولم صهیونیستی بود که در اوایل مهاجرت گسترده و استعماری یهودیان به فلسطین و کشتار و شکنجه و آواره کردن مردم آن سرزمین به جمع اشغالگران یهودی پیوست و بنیامین را نیز تشویق می کرد تا به «سرزمین موعود» بیاید. شولم، بنیامین را با ادبیات کهن یهودی و به ویژه «عرفان کابالیستی» آشنا ساخت. عرفان کابالیستی، اندیشه ای شرک آلود در یهودیت تعریف شده است که به ویژه در شکل گیری مبانی نظری جریان هایی چون «شهسواران معبد» (درقرون وسطی) و «فراماسونری» نقش تعیین کننده ای داشته است. بسیاری از دعاوی مسیحیت صهیونیستی معاصر ملهم از آراء و آموزه های کابالیستی است.
در آراء والتر بنیامین گونه ای عدم انسجام و حتی تناقض دیده می شود. در واقع بنیامین آن توان فکری و ذهنی را نداشت که یک دستگاه منسجم و منضبط فکری پدید آورد. آثار او نیز مجموعه ای از گزیده گویی ها و قطعات پراکنده و غیرمنسجم می باشد و صورت یک متن دقیق، مستدل و منسجم فلسفی و تئوریک را ندارد.
بنیامین درآغاز فعالیت فکری خود بیشتر گرایش مارکسیستی داشت هرچند مارکسیسم او از نوع مارکسیسم لنینیسم رایج نبود و بنیامین به مارکسیسم به عنوان یک رویکرد تحلیلی و روش شناختی توجه می کرد. اما تدریجاً و در پی عمق یافتن نفوذ آراء کابالیستی یهودی، بنیامین کوشید تا بین ماتریالیسم تاریخی و تفسیر رازآلود آخرالزمانی (ازنوع صهیونیستی _ یهودی که در کابالیسم مطرح است) نوعی سازش و پیوند برقرار نماید و این امر به طور خاص و بارز در آخرین اثر تئوریک او «نهاده هایی درباره فلسفه تاریخ» ظاهر گردیده است. با مطالعه این مقاله می توان تحول فکری بنیامین از اعتقاد به ماتریالیسم تاریخی کلاسیک (باتفسیری که مثلاً گئورگ لوکاچ ارائه داد) به سوی نوعی تفسیر یهودی _ عرفانی و کابالیستی از «پایان تاریخ» (که شدیدا مورد علاقه طرفداران امروزی مسیحیت صهیونیستی نیز هست) را شاهد بود.
انتقادهای بنیامین نسبت به سرمایه داری از آغاز سرشتی رمانتیک داشت و دراین صبغه رمانتیستی نوعی حسرت نوستالژیک نسبت به دوره ماقبل تمدن مدرن دیده می شود، اما درسال 1940 (زمان نگارش «نهاده های فلسفه تاریخ») این وجهه نظر رمانتیک کاملا بانوعی نگرش آخرالزمانی یهودی _ کابالیستی پیوند می خورد. در واقع به نظر می رسد که در پایان عمر بنیامین، مارکسیسم او بدل به نوعی مارکسیسم کابالیستی و متکی برتفسیری ایده آلیستی گردیده بود و بیش از پیش از مارکسیسم رسمی روسی و حتی نوع نگرش مارکس در آثار دوران جوانی اش و نیز مارکسیسم امثال «کارل کورش» و «گئورگ لوکاچ» فاصله گرفته بوده است.
در آراء بنیامین مانند اغلب نویسندگان «مکتب فرانکفورت» هنر و زیبایی شناسی از جایگاه ویژه ای برخوردار است. البته جوهر رویکرد نقادانه ی بنیامین نسبت به مدرنیته همچون دیگر اعضای مکتب فرانکفورت، سترون و عقیم بود. او اگر چه به نفی صورتی از مدرنیته می پرداخت به گونه ای دیگر صورتی دیگر از نیست انگاری مدرن را اثبات می کرد. به عنوان مثال بنیامین با مفهوم رایج مدرنیستی درباره «پیشرفت» و «ترقی» که دستاورد جهان بینی عصر روشن گری است مخالفت می کرد، اما در مقابل با تکیه برآراء یک روانشناس مدرنیست به نام فروید، صورتی از نیست انگاری هدونیستی (لذت گرایانه) را به عنوان جانشین آن اثبات میکرد.
درنظر بنیامین بشرغربی باید روح «دوران ماقبل تمدن» را که در آن «اصل لذت» برزندگی و رفتار بشر حاکم بوده است، احیاء نماید و افق زندگی ماقبل تمدنی مبتنی براصل لذت را جانشین مفهوم مدرنیستی «پیشرفت» و «ترقی» درتاریخ قراردهد. آنچه که بنیامین طرح می کند، چشم انداز یک سراب است و «یوتو پیای» او روایت دیگری از برقراری هرج ومرج جنسی و نوعی فرویدیسم عامیانه است که در کلیت خود چیزی جز نوعی نهیلیسم مبتذل روزمره که هم اینک نیز در غرب مدرن حاکم است، نمیباشد.
بنیامین به دلیل جوهر اومانیستی اندیشه اش، متفکری به لحاظ نظری عقیم و فاقد چشم انداز روشن تاریخی بود. سرابی که بنیامین در اندیشه اش به عنوان آلترناتیوی دربرابر سرمایه داری مدرن نشان می داد، بیانی دیگر از زندگی تهی و کسالت بار و بحران زده و نیست انگارانه غریزه مدار و حیوانی نفسانی است که در جوامع غربی جریان دارد و راهی به هیچ کورسوئی نمی برد. اندیشه بنیامین مثل زندگی و شخصیتش بیمار و عقیم و بحران زده بود و درخود ویرانگری خاتمه می یافت. والتر بنیامین در زمستان سال 1940 در تنهایی و آوارگی خودکشی کرد و مرد.