دوم خرداد اکنون حادثه ای مربوط به گذشته است و کمتر کسی علاقه به یادآوری آن دارد. مدعیان و میراث خواران آن هم حتی بیشتر مایلند اصلاح طلب نامیده شوند تا دوم خردادی. از دوم خرداد فقط یک سید محمد خاتمی مانده که او را هم ظاهراً دوستانش بیشتر به عنوان یک شیخ ریش سفید می پسندند تا رجلی سیاسی که باید حرفش را شنید و خطش را خواند. به این ترتیب، آنچه امروز ما به عنوان میراث دوم خرداد در اختیار داریم بسیار مبهم، کلی و پراکنده در طیفی وسیع از مفاهیم، استراتژی ها و البته افراد است که به هیچ وجه نمی توان نوعی انسجام درونی یا نظم خاص در آن سراغ گرفت.
دوم خرداد به یک معنا مجموعه ای از تناقض هاست. ابتدا و در یک تحلیل نظری، این تناقض آنجا هویدا شد که اصلاح طلبان خواستند مجموعه ای از معانی متناقض را که از مدینه النبی شروع و به جامعه باز ختم می شد بر یک مفهوم واحد یعنی جامعه مدنی بار کنند. آنچه در عمل و به عنوان پروژه ای برای عرفی سازی عرصه عمومی تعقیب می شد، البته با جامعه باز پوپری نسبت بیشتری داشت تا جامعه ای که در آن نشانی از ارزش های دینی بتوان یافت. شاید بسیاری از دوم خردادی ها وقتی می گفتند که قصد در افتادن با دین را ندارند دروغ هم نمی گفتند، مشکل فقط این بود که به قول شیخی از شیوخ اصلاح طلب دین آقایان حداکثر از آنچه دکتر شریعتی می گفت فراتر نمی رفت. شعار جامعه مدنی البته در دوم خردادی های آقایان دیری نپایید. شاید احساس کردند باید حرف های ملموس تری بزنند تا راحت تر به زبان «عمل» قابل ترجمه باشد، به همین دلیل کمتر از یک سال پس از دوم خرداد 76 «اصلاحات» به جای جامعه مدنی نشست و چنانکه خواهیم دید آن هم در دستان جماعتی که مهارتی بی بدیل در از ریخت انداختن مفاهیم مقدس دارند، عاقبت به خیر نشد. با این حال، اصلاح طلبان حالا پس از قریب به یک دهه دوباره به همان شعار جامعه مدنی بازگشته اند و تلاش می کنند به جای تلف کردن انرژی خود در تلاش برای اصلاح چیزهایی که مردم اعتقادی به نادرستی آنها ندارند، نیروهای خود را درچارچوب هایی بیرون از نظارت دولت سازماندهی کنند و آموزش بدهند. ادعا می کنند این تنها راه نیل به یک جامعه مدنی واقعی است در حالی که ظاهراً قصه هنوز از حد میلیشیا پروری- آنچنانکه در وقایع اخیر کارگری، دانشجویی و معلمان دیدیم- فراتر نرفته است.
تناقض های بیشتر را هنگامی می توان یافت که مفهوم اصلاحات اندکی دقیق تر تحلیل شود. در دو سال اول پس از دوم خرداد به سادگی می شد دید که یک پروژه براندازانه صریح در کار است. این پروژه را همان کسانی پیش می بردند که روز اول بی پرده گفتند خاتمی مرد این کار نبود و ما او را از پشت میز کتابخانه ملی تا ساختمان پاستور کشاندیم و البته همکارانی هم در این سو آن سوی مرزها مددکار آنها بودند. در آن دو سال ضریب امنیت ملی به شدت افت کرد و جمع بزرگی از آنها که در سال های پس از انقلاب به دلیل سوابق تاریک و منزجرکننده خود جرئت آفتابی شدن پیش چشم خلایق را نداشتند، یکباره- و در مواردی با احترامات فائقه دولتی- از بام و برزن سر برآوردند و ندای آزادی و کثرت گرایی و تساهل سردادند. در کنار این سر و صداها اتفاق های مهمی نیز در حال تکوین بود. به بهانه قتل های زنجیره ای وزارت اطلاعات را- یعنی همان نهادی که باید جلو این پروژه براندازی می ایستاد- به میانه بحرانی عمیق پرتاب کردند. با سوژه تعرض به دانشجویان در 18 تیر حساب خود را با نیروی انتظامی صاف کردند و پس از این دو هم هیچ نهاد انقلابی نماند که از تیرهای زهرآلود طعن و تهمت جماعت مدعی در امان باشد، از صدا و سیما و شورای نگهبان بگیرید تا سپاه و کیهان.
کمی بعدتر، عاقل ترها در میان مسافران قطار اصلاحات، دستشان آمد که ظرفیت کافی برای درافتادن با شجره طیبه ای که به خون پاک هزاران شهید رشد کرده و تناور شده است را ندارند ولو آمریکایی ها پیغام داده باشند ما از بیرون فشار می آوریم و شما در داخل چانه بزنید. کسی از آقایان جایی گفته بود ما که بعد از بسیج کردن همه ظرفیتمان 2000 نفر آدم پای کار نمی توانیم به خیابان بیاوریم، بهتر است به اندازه زور و قوه مان بار برداریم و ادعا بکنیم. به این ترتیب، پروژه براندازی جای خود را به مفهومی در دسترس تر و به همان میزان مضحک تر داد: «درآوردن ادای اپوزیسیون درون حاکمیت». این تناقض بعدها صدای خیلی ها را درآورد. چگونه می توان درون یک حاکمیت نشست و در مشروعیت آن خدشه کرد؟ و جالب تر، چطور می توان برای به دست آوردن قدرت در سیستمی تلاش کرد که به هنگام حضور در آن ادعا می شد مدیران و دولتیان به اندازه کافی اختیار ندارند؟ این فاز از پروژه را بیشتر اصلاح طلبانی که در مجلس ششم حضور داشتند پیش بردند. زمانی طرح آوردند که قانون مطبوعات زیاده سختگیرانه است و باید آن را اصلاح کرد؛ لابد فراتر از کارمندان دفتر فرح پهلوی هم بنا بود کسانی به جرگه روزنامه نگاران اصلاح طلب بپیوندند. مدتی بعد، این نغمه ساز شد که دولت به اندازه کافی اختیار ندارد اما نمی گفتند از همان مقدار اختیار که داشته چطور و در چه راهی استفاده کرده است. و بعد از آن در مجلس بست نشستند که در فلان انتخابات رفقای ما بی صلاحیت تشخیص داده شده اند، به خط شدند و پوشه های رنگین در دست استعفانامه نوشتند ولی از مردمی که آنها را حامی سینه چاک خود می دانستند صدا درنیامد، آنقدر که رندی از بین خودشان به زبان آمد و گفت وسط میدان توپخانه هم اگر تحصن می کردیم باز کسی به رویمان نگاه نمی کرد...!
حالا اصلاح طلبان می گویند ایام جاهلیت به سر آمده و اکنون به جای بلندپروازی به پروژه های کاملا مشخص می اندیشند. از جمله می گویند هدف آتی فقط شرکت در یک انتخابات آزاد و عادلانه است و پیش بینی می کنند پیروزی شان ردخور ندارد. این هم از آن شلوغ بازی های معروف اصلاح طلبانه است. در دور دوم انتخابات شورای شهر در تهران در حالی که اصلاح طلبان خود هم مجری بودند و هم ناظر و انتخابات به قول خودشان از هر زمان دیگری آزادتر و عادلانه تر بود، حتی یک اصلاح طلب به شورا راه نیافت. بعد از انتخابات گفتند بله مردم به ما رای ندادند ولی دلیلش این بود که با کل نظام قهر کرده اند. سال بعد، در انتخابات مجلس هفتم وقتی بالای 06 درصد واجدان حق رای پای صندوق ها آمدند، انگار نه انگار چیزی به نام حافظه تاریخی هم وجود دارد گفتند دوستان ما رد صلاحیت شده اند و ما نیستیم. در انتخابات ریاست جمهوری نهم، تا بازی در دور اول بود هاشمی را بزرگترین رقیب خود می پنداشتند، بعد که امر بین او و رقیبش دایر شد اصلا به روی مبارک نیاوردند چنان جانب او را گرفتند که گویی همه آن ادبیات فربه ضدهاشمی که در آن سال ها توسعه داده شد، کار مریخی ها بوده است. باز هم البته کاندیدای اطلاح طلبان رای نیاورد. دوباره سال بعد در دور سوم انتخابات شوراها و در حالی که اصولگرایان را حال و روز چندان خوب نبود، فقط 4 کاندیدای اصلاح طلب به شورا رفت و در انتخابات خبرگان نیز تقریبا هیچ یک از کاندیداهای اختصاصی اصلاح طلبان رای نیاورد. با این حال می گویند قرار است در انتخابات مجلس هشتم طوفان به پا کنند، آن را هم می توان صبر کرد و دید.
خلاصه کنیم، دوم خرداد را نباید فراموش کرد، نه به این دلیل که امر مهمی بوده است بلکه به این دلیل که امور غیر مهم هم می توانند گاهی دردسر درست کنند.