فلورانس کانون «آزاد اندیشی» و «دمکراسی» نبود. در این حاکم نشین کوچک ایتالیایی اشرافیتی حکومت داشت که از قبل تجارت بین المللی ثروت انبوهی انباشته و شهر خود را پیش از دستیابی پرتغالی ها به راه دریایی شرق، به «پایتخت مالی اروپا» بدل ساخته بود. فلورانس توسط این اشرافیت زرسالار اداره می شد و برای انتخاب شورای این شهر یکصد هزار نفری تنها 3200 مرد حق رای داشتند. برای توده مردم بیسواد و فقیر فلورانسی آزادی جز « آزادی فرمان بردن از اربابان » نبود و برای پلوتوکراسی فلورانس آزادی جز «آزادی سلطه خود آنان برشهر و متصرفات آن بدون دخالت امپراتوران یا پاپ ها یا فئودال ها» مفهومی نداشت. به گفته ویل دورانت ، این «سخاوتمندی» مورخین سده نوزدهم بود که به فلورانس چنان درجه ای از دمکراسی اعطا کرد که این «بهشت توانگر سالار بویی از آن نبرده بود.» این مفهوم جاه طلبانه از آزادی در عهد لورنتسومدیچی به اوج رسید؛ حکمرانی با شکوه و بس ثروتمند که با معشوقهها کلنجار می رفت، پاپ می آفرید و به عنوان بزرگ ترین و اصیل ترین ایتالیایی عصر خود در سراسر اروپا مورد احترام بود.
ایتالیایی عهد رنسانس کانون خرافات، به موهوم ترین اشکال آن بود. اومانیست ها غالبا به «همزاد» یا «نگهبانان غیبی» اعتقاد داشتند و نوشته های به سبک سیسرون خود را با روح جنون آسای محیط خویش می آمیختند.« پودجوبراتچوانی، از چهره های برجسته رنسانس » از عفریت هایی سخن می گفت که مانند سواران بی سرهجرت می کنند، یا از هیولاهای ریشویی که از دریاها برمی خاستند تا زنان زیبارو را بربایند. ماکیاولی به امکان پربودن هوا از ارواح اشاره می کرد و اعتقاد خود را به این امر که وقایع بزرگ با نشانه هایی از صور عجیب، پیشگویی،الهام و علایم آسمانی اعلام می شوند، ابراز می داشت. مارسیلیوفی چینو مترجم افلاطون شرحی در دفاع از غیبگویی و طالع بینی و اعتقاد به اجنه نوشت و بوکاتچو که هیچگاه متفکر عمیقی نبود به موهومات زمان خود از قبیل طالع بینی و پیشگویی به مدد خواب پایبند بود و به وجود اجنه و شیاطین اعتقاد داشت. رویکرد یونانی- رومی سده شانزدهم جنوب ایتالیا نه تنها مرحله جدیدی در اندیشه عقلی نگشود؛ که به عکس دور جدیدی از شکوفایی علوم خفیه بود.
همانگونه که ملاحظه می شود برخلاف آنچه به شکلی عجیب و عامیانه درمیان همگان رواج یافته، «رنسانس» به معنای «نوزایی دانش و فن» در قاره اروپا نیست که یک پدیده سده نوزدهمی است. رنسانس تنها به معنای «نوزایی» ادبیات و هنر یونان و روم باستان است در کانونی بسیار کوچک و مرفه از اشرافیت عیاش اروپا در سده شانزدهم. دامنه تاثیر این فرهنگ تاسده نوزدهم محدود بود و تنها در این زمان بود که «دست سخاوتمند» تاریخنگاری جدید اروپا چنین جایگاهی رفیع و غیرواقعی به رنسانس اعطا کرد. مهاجمان ماوراء بحاراسپانیایی و پرتغالی و انگلیسی و هلندی و فرانسوی متاثر از این فرهنگ نبودند و به عکس ، به شدت و به شکلی ریاکارانه، آرمانهای صلیبی را به پرچم توسعه طلبی خویش بدل ساخته بودند.
با افزایش رفاه و ثروت دربارها و کانون های اشرافی اروپا در سده های هفدهم و هجدهم فرهنگ رنسانس بتدریج به این مراکز تسری یافت ولی تنها تاثیر آن در ایجاد ارزش ها و اخلاقیات جدیدی بودکه از تشبه و همسانگری روانی با خدایان آزمند و متجاوز یونان و روم باستان منشأ می گرفت. شاید این فرهنگ و نظام ارزشی در دامن زدن به تهاجم جنون آمیز الیگارشی مستعمراتی غربی در سده های پسین موثر بود؛ ولی توجه کنیم که بی قیدی اخلاقی و پایمال کردن ارزش های عام انسانی در ذات بشر ریشه دارد واین گرایش به هر روی بازتاب فرهنگی خود را می یابد ، این معجزه فرهنگ «آنتیک» یونان و روم باستان نبود. بهر روی ، مسکوت گذاردن پدیده هایی چون تجارت عظیم و حیرت انگیز برده در سده های هفدهم و هجدهم کتمان نقش آن به عنوان یکی از پایه های پیدایش تمدن جدید غرب و انتساب این تحول به عوامل فکری و فرهنگی را باید تنها و تنها زیباسازی و آرایش داستان طلوع غرب نوین دانست. این ربطی به واقعیات تاریخی ندارد. راز پیدایش تمدن جدید غرب را از درون این آذین ها و آرایه ها نمی توان جست.