ذبیحالله نعیمیان
فائق آمدن بر چالش های عصر نوین، تنها هنگامی میسر خواهد بود که بتوان با تکیه بر ظرفیت های نظری پیشین، عقلانیت و فلسفه ای تمدنی را رقم زد. هر تمدنی گفته یا ناگفته، مبانی، اهداف، اصول و روش هایی کلی برای حیات بشری دارد. این مولفه ها هنگامی که در صورت انسجام یافته ای مورد توجه قرار گیرند، می توان بر آن ها عنوان «عقلانیت» را اطلاق کرد؛ همان گونه که برساختن تمد ن نیز محتاج بنیان نهادن این مولفه هاست. بنابراین، این مفهوم در اصطلاح مورد نظر این تأمل نظری، منظومه ای از اندیشه های مرتبط با یکدیگر را مورد اشاره قرار می دهد که صاحبان و دلبستگان آن ها دست کم در تلاشند تا آن ها را عقلانی معرفی کنند. هنگامی که این مفهوم معطوف به تمد ن مطرح می شود، عنوانی فراگیر خواهد بود که بنیانی نظری، اما راهبردی برای تکوین، حیات و توسعه تمدن ارائه می دهد. این بنیان نظری ـ راهبردی، با سامان دادن به دانش های بشری، تصویر تمد ن ایده آل را می تواند به واقعیت تبدیل کند. از این روی، مسأله و دغدغه اصلی نوشتار حاضر، کیفیت برساختن الگوی «عقلانیت معطوف به تمد ن سازی»، و البته در صورت دینی آن است. چنان که، این بحث می تواند به مثابه «فلسفه و منطق تولید علم»، در معنای کلان آن معنا شود.
مفهوم عقلانیت مفهومی کلیدی است. از این رو، درباره این «کلید ـ معنا»، ذکر این نکته ضروری است که به کارگیری شیوه عقلانی ـ هرچند با بهره گیری از داده های وحیانی در عقلانیت های دین باور ـ سامان دهنده بحث هایی حول محور «عقلانیت» خواهد بود که تعبیر «فلسفه عقلانیت معطوف به تمد ن»، عنوان مناسبی برای آن خواهد بود. در بحث حاضر، «فلسفه عقلانیت» در همین معنای ناظر به تمدن سازی خواهد بود. بنابراین، این فضای معرفتی به دنبال آن است تا مولفه های مهمی چون «بینش، دانش، ارزش، روش، کنش و منش» را در افقی به بحث گذارد که بتواند پیوند آن ها را لحاظ نموده و مبنای مدیریت تمدنی را تبیین کند. به تعبیر دیگر، فلسفه عقلانیت این وظیفه را بر دوش دارد که «حکمت عملی» مناسب در حوزه های مختلف را بنیان نهد؛ اما پیش از بحث از فلسفه عقلانیت، توضیحی درباره مفهوم محوری آن، یعنی «عقلانیت» ضرورت دارد.
عقلانیت در حوزه های مختلف به صورت های گوناگونی به کار رفته است که می توان طیفی میان دو معنای مصدری و حاصل مصدری برای آن یافت. در بحث های فلسفی و به ویژه فلسفه دین، عقلانیت در معنای کلی عقلانی بودن باور به کار گرفته شده است؛ حال آن که در بحث حاضر عقلانیت به معنای حاصل مصدری مورد نظر است و تأکید آن بر مجموعه اندیشه هایی است که به صورت شبکه ای در تعامل و پیوند با یکدیگرند. «عقلانیت معطوف به تمدن سازی»، به مثابه شبکه و منظومه ای از اندیشه های هدفمند، می تواند به صورت های مختلف و از خاستگاه های متفاوتی عینیت یابند. در یک تقسیم کلان، عقلانیت ها یا خودبنیاد و تنها محصول اندیشه آدمیان یا عقلانیت هدایت شده می توانند باشند. البته از خودبنیادی تمام عیار تا هدایت شدگی طیف گسترده ای را می توان شاهد بود که در این میان ظرفیت هدایت پذیری عقلانیت ها و اراده معطوف به هدایت طلبی در آن ها متفاوت است.
فرایند تعامل تمدن ها به صورت های مختلفی می تواند رقم بخورد و در این میان، این رویکردهای نظریه پردازی و نظریه سازی هستند که در پیدایی و نحوه گوناگونی آن صورت های گوناگون نقش آفرینی می کنند. از این روی، به کار انداختن تأمل های نظری درباره مبنا، اهداف، اصول و روش های معطوف به نظریه پردازی و نظریه سازی است که می تواند «حکمت عملی» مناسب و پویایی را بنیان نهد. به دیگر بیان، طرح چنین بحث هایی در فلسفه عقلانیت، وظیفه بنیان نهادن حکمت عملی در حوزه های مختلف تمدنی و به صورت های خاصی را می تواند تبلور بخشد؛ البته با این پیش فرض که حکمت عملی را از منظر فلسفه آن در نظر آوریم.
در فرایند تعامل تمدن های معاصر، آن چه اغلب به عنوان ذهنیت حاکم درآمده، تنها به صورتی عقلانیتی حداقلی و در سطح فرابردی جهت دار است که به رغم چشم اندازی مثبتی که در برابر خود ترسیم می کند، ظرفیت محدودی را بنیان نهاده و از آن فقط تا سطح خاصی می توان انتظار تحول آفرینی داشت و فرجام شالوده شکنی آن جز شالوده پردازی (به معنای اکتفا به پردازش صوری شالوده ها بدون شالوده شکنی واقعی و ساختن شالوده های واقعاً نوین) و ارائه صورت بندی های جزئی نخواهد بود. این کاستی و ظرفیت محدود از یک سو به شالوده شناسی ناقص نظریه پردازان و از سوی دیگر، نادیده انگاشتن ظرفیتی است که در داشته های تمدن پیشین می توان سراغ گرفت. حال آن که بازتأسیس حکمت عملی، باید به مثابه فراگردی (= چرخشی واقعی و بنیادین) تعریف شود که به جای شالوده پردازی ـ که عمدتاً در چارچوب های ناسفته و با تقلیدهای ناپخته ای صورت می گیرد ـ به شالوده سازی بنیادین اهتمام ورزد. از آنجا که شالوده پردازی جز صورت بندی ساده و خالی از تأملات بنیادین است، روند این امر را تحت عنوان فرابرد بازپردازی مورد اشاره قرار دادیم که متکی بر چرخش واقعی و بنیادین در جهت شالوده سازی نیست که مسیر آن را تحت عنوان فراگرد بازتأسیس مورد اشاره قرار دادیم. در هر حال، تأکید حاضر بر شالوده شناسی، شالوده شکنی و شالوده سازی (به جای شالوده پردازی)، از آن روست که عناصر و مولفه های تمدنی در قالب کلیت به هم پیوسته ای تعین یافته اند که بهره از اجزای آن، شالوده شکنی و شالوده سازی را نیازمند است.