شهریار زرشناس
نگرشی حکمی و تأویلی به تاریخ و به ویژه توجه به باطن تاریخ به جای گم شدن در صرف ظواهر و کثرات پراکنده نشان دهنده آن است که هر دوره تاریخی دارای یک روح کلی و فراگیر است که در تمام شئون کثیر فرهنگ و نظام مدینه و اقتصاد و اجتماع و سیاست یک تمدن ظاهر می گردد. این روح کلی برای جلوه گری و ساری و جاری شدن در شئون نظام مدینه از مجرای تفکر و نیز سلوک فرهنگی جمعی یک قوم بهره می گیرد و از آن جا در نظام مدینه و تمدن به معنای مناسبات اقتصادی و اجتماعی و رژیم های سیاسی و نظام های حقوقی و گاه حتی اشکال و صور هنری و ادبی و... ظاهر می گردد. هرچه که از مبدأ و سرآغاز یک تمدن دور شویم رد پایه آن روح کلی وحدت بخش در گردوغبار کثرات و شئون متکثره و متفرقه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کم رنگ و کم رنگ تر می گردد، هر چند که نقش ماهوی آن همچنان تداوم دارد و حضور می یابد.
البته روح کلی یک دوره به عنوان عامل وحدت بخش آن دوره، قابلیت ها و انرژی و بذرهای بالقوه و ظرفیت هایی دارد که آنها را تدریجا محقق می کند و تحقق این امکانات بالقوه در هیئت تطور تفکر و فرهنگ و نظام مدینه خود را عیان می سازد و آن هنگام که قابلیت ها و انرژی حیاتی روح کلی یک دوره رو به اتمام گذارد، تفکر و فرهنگ و تمدن و نظام مناسبات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی رو به بی نظمی و پریشانی و بحران می گذارد و به نفی و انکار خود می پردازد و در همه قلمروها اضطراب و نسبی انگاری و شکاکیت و عدم یقین و بی اعتمادی به گذشته و بریدن از امانات تاریخی و ناامیدی از آینده و یک هراس و اضطراب و یاس مبهم تمدنی فراگیر می شود و بر همه وجوه و امور (از تفکر و فرهنگ گرفته تا اقتصاد و اجتماعیات و سیاست و نیز در اموری چون هنر و ادبیات) مستولی می گردد و این مقدمه غلبه گسسته خردی و پریشان احوالی و نشانه بحران انحطاطی یک دوره تاریخی-فرهنگی است. این گونه است که عمر یک دوره تاریخی-فرهنگی و بالتبع آن تفکر و سلوک فکری جمعی و فرهنگ و تمدن به پایان می رسد و تدریجا دوره ای دیگر و عهدی دیگر آغاز می گردد. در آغاز هر دوره تاریخی-فرهنگی بشر در پرتو روح کلی یک دوره عهدی می بندد و نسبتی را مابین خود و خدا و جهان و نیز با خویش حضورا و اجمالا درک می کند و بعدها تفصیلا و حصولی محقق می نماید.
چنین رویکردی به تاریخ که در بالا آوردیم برخاسته از نگاهی معنوی به تاریخ است و به گونه ای مبنایی و ماهوی با رویکردهای علوم اجتماعی و ایدئولوژی های سیاسی و نگرش فلسفه های تاریخ مدرنیستی به تاریخ (که همگی آنها به صورت آشکار یا پنهان و خودآگاه یا ناخودآگاه مبتنی بر نحوی ماتریالیسم و به ویژه ماتریالیسم اقتصادی بوده و تاحدود زیادی به صورت صریح یا غیرصریح ریشه در روایت ماتریالیسم تاریخی دارد و این امر تاحدود زیادی حتی در لیبرالی ترین تفسیرهای تاریخی جامعه شناسانه و اقتصادی-سیاسی نیز دیده می شود) تفاوت و چه بسا تقابل دارد. علوم انسانی مدرن غربی چندان حاضر به پذیرش این رویکرد به تاریخ به دلیل ماهیت معنوی و نیز بهره گیری آن از آموزه ها و مأثورات دینی نمی باشد. اما حقیقت این است که این فهم تأویلی :معنوی از تاریخ که مبتنی بر درک معنای باطنی تاریخ است به روشنی قادر به تبیین تطورات و تحولات تاریخی می باشد.
امروز وقتی به تاریخ اواخر قرن نوزدهم و سراسر قرن بیستم غرب نگاه می کنیم حتی اگر زاویه نگاه خود را سطحی ترین مشهورات ایدئولوژی های مدرنیستی قرار داده باشیم و عینک پررنگ تعلق خاطر غرض ورزانه به غرب مدرن نیز بر چشم داشته باشیم، نمی توانیم منکر وجود نوعی بحران انحطاطی فراگیر در همه شئون تفکر و فرهنگ و تمدن و اقتصاد و اجتماع و سیاست غرب نگردیم. این بحران انحطاطی را متفکران متعددی در غرب با گرایش های فکری مختلف و متفاوت و گاه مغایر با یکدیگر (از شوپنهاور و نیچه و حتی به نوعی کی یرکه گور در قرن نوزدهم گرفته تا ژان پل سارتر و برترندراسل و کارل یاسپرس و مارتین هیدگر و رنه گئون و اسوالداشپنگلر و آرنولد توئین بی و کارل اشمیت و اریش وگلین و تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر و هربرت مارکوزه و میشل فوکو و ژاک دریدا و لیوتار و بودریار در قرن بیستم) هر یک به طریقی و به زبانی بیان داشته اند و به ویژه در دهه های نیمه دوم قرن بیستم به کرات و بسیار زیاد از قریب الوقوع بودن زوال تمدن مدرن و فروپاشی آن )باز هر یک به طریقی و برخی به صراحت و برخی به تلویح) سخن گفته اند.
جان کلام و چکیده سخن عده ای از جدی ترین این متفکران تاکید بر به تمامیت رسیدن تاریخ مدرنیته (با اشاره و استناد بسیار به مولفه ها و عواملی که در آغاز مقاله بدان اشاره کردیم) می باشد. در واقع این مقدمه طولانی را در این مقال آوردیم تا زمینه های تئوریک تبیین همین نکته را روشن سازیم که نوعی «گفتمان انحطاط» و اعتقاد به «تمامیت یافتن تاریخ مدرنیته» و یا به عبارتی دیگر «پایان پروژه مدرنیته» در غرب امروز پدید آمده است که مدافعان و مروجان جدی بسیاری نیز دارد.
یورگن هابرماس به عنوان یکی از مدافعان تمدن غرب مدرن به طور اعم و نظام لیبرال-سرمایه داری به طور اخص به دلیل تعهد و تعلقی که به نظام سیاسی لیبرال-سرمایه داری و کلیت مدرنیته دارد، کوشیده است تا به طور جدی با «گفتمان انحطاط غرب» و «تمامیت یافتن مدرنیته» مقابله نماید. هابرماس در برابر اندیشه «تمامیت یافتن مدرنیته»، تئوری خود را تحت عنوان «مدرنیته، پروژه ناتمام» مطرح کرده است. جوهر و جان کلام تئوری «مدرنیته، پروژه ناتمام» (که شاید مانند بسیاری دیگر از به اصطلاح تئوری های غربی که بعدا معلوم شد محصول سفارش «سیا» به نویسندگان و متفکران به منظور پیشبرد اغراض سیاسی مورد نظر دولت های غربی بوده است، این نیز در واقع فرضیهای من درآوردی و سفارشی به منظور دفاع از وضع موجود تمدن غرب مدرن باشد که این بار هابرماس نقش مبدع آن را بر عهده گرفته است.
از این قبیل تئوری های سفارشی با اغراض خاص سیاسی مطابق اطلاعات به دست آمده از اسناد منتشر شده سازمان های جاسوسی انگلیس و آمریکا می توان به «تئوری رشد» والت روستو، یا نظریه «پایان انقلاب» که توسط هاناآرنت و دانیل بل و... مطرح گردید و به سفارش «سیا» جورج اورول داستان نویس انگلیسی آن را در کتاب «قلعه حیوانات» به صورت داستانی درآورد و یا به موارد بسیار دیگری در خصوص برخی آرا و آثار افرادی چون آرتور کوئیستلر، آیزایا برلین و خیلی های دیگر اشاره کرد که هابرماس طراح و مبدع و مبلغ آن می باشد، کوشش به منظور سرپوش گذاشتن بر نشانه ها و ادله وجود بحران انحطاطی تمدرن، مدرن و قرار گرفتن آن در سراشیبی زوال می باشد. هابرماس در این تئوری خود می کوشد تا با بهره گیری از مولفه ها و عناصر اصلی دستگاه فکری خود (که در قسمتهای پیشین به رئوس آنها اشاره کردیم) به نوعی به مقابله با «گفتمان انحطاط مدرنیته» بپردازد. در قسمت بعدی این گفتارها درباره نظریه هابرماس تحت عنوان «مدرنیته پروژه ناتمام» سخن خواهیم گفت.