سه جلد
کارگردان: رسول نقوی، نویسنده: رسول نقوی
آرزو دختر جوانی که از عماد، دوست پسر خود باردار است و تنها با عموی خود زندگی می کند، یک ماه است که از عماد بی خبر است. او علی رغم تمام دروغ های عماد درباره نوع و محل زندگی اش، سرانجام خانه عماد را پیدا کرده و پس از آشنایی با عزیزخانم، مادر عماد پیش او می ماند تا عماد باز گردد.
عزیزخانم راوی زندگی بهاره و هاتف است. بهاره و هاتف دو سال بعد از انقلاب پسر خود را به عزیزخانم سپرده و از ایران فرار می کنند. این زوج فعالیت های سیاسی داشته و در اوایل انقلاب از ترس دستگیری به خارج از مرزها می گریزند. بهاره و هاتف از اعضای گروهک های معاند انقلاب بوده و فرزند دیگر خود را که همان آرزو باشد به عمویش سپرده اند. عماد سعی دارد دختر را دست به سر کند و در فرصتی دیگر با او صحبت کند اما عزیزخانم که عماد فکر می کند مادر واقعی خودش است از آرزو خوشش آمده و دوست دارد بین این دو جوان رابطه ای ایجاد کند، در حالی که خبر ندارد آنها از قبل با یکدیگر آشنا بوده اند و دختر برای قانونی کردن ازدواجش با عماد و گرفتن شناسنامه ای برای فرزندی که در شکم دارد به سراغ پسر آمده است.
وقتی که عزیزخانم از جریان بارداری دختر مطلع می شود ضمن بازگویی زندگی عماد و چگونگی سپرده شدنش توسط هاتف و بهاره به او جان می سپارد. هاتف و بهاره نیز ضمن منولوگ هایی بیان می کنند که با یکدیگر زن و شوهر نبوده بلکه برادر و خواهر بوده اند و به توصیه پدرشان که از سران فعالان سیاسی ضد نظام بوده از همسرانشان جدا شده بودند و با فرزندان خود در هویت یک خانواده زندگی می کرده اند تا شکی را نسبت به خود و گروه سیاسی شان برنیانگیزند. هاتف و بهاره در اوج امیدواری، بیان می کنند که روزگاری باز خواهند گشت و با کمک نسلی که از خود به جا گذارده اند میهن خود را طبق آرای سیاسی خود بازسازی می کنند.
رسول نقوی در نمایش »سه جلد» دو داستان موازی را روایت می کند، آرزو دختر جوانی که از دوست پسر خود باردار است، بیش از یک ماه است که از عماد بی خبر است. از طرفی عزیزخانم راوی زندگی بهاره و هاتف قصه است. آن ها دو سال بعد از انقلاب پسر خود را به عزیزخانم سپرده و فرار می کنند، این زوج فعالیت های سیاسی داشته و در اوایل انقلاب از ترس دستگیری به خارج از مرزها گریخته اند. بهاره و هاتف از اعضای گروهک های معاند انقلاب بوده و فرزند دیگر خود را که همان آرزو باشد به عمویش سپرده اند. هاتف و بهاره نیز ضمن منولوگ هایی بیان می کنند که با یکدیگر برادر و خواهر بوده اند و به توصیه پدرشان که از سران فعالان سیاسی ضدنظام بوده از همسرانشان جدا شده اند و با فرزندان خود در هویت یک خانواده زندگی می کرده اند تا شکی را نسبت به خود و گروه سیاسی شان برنیانگیزند.
آنها در خلال نمایش با مونولوگ هایی در اوج امیدواری، بیان می کنند که باز می گردند و با کمک نسلی که از خود در ایران به جا گذارده اند میهن خود را طبق آرای سیاسی خود بازسازی می کنند، نسلی که خود نسل نامشروع دیگری را که به رسمیت شناخته نمی شود تولید کرده است.«سه جلد» که واژه غلط و کوچه بازاری«سجل» است، اشاراتی به هویت کثیف و ضدمردمی گروهک منافقین دارد که در حین و اعوان انقلاب اسلامی رشد پیدا کردند، نویسنده گویی فراموش کرده که این گروهک های سترون و عقیم سال هاست که ریشه کن شده اند و جایگاهی در تاریخ و اقلیم ایران اسلامی ندارند، امید به بازگشت منافقین در تعلیقی طراحی شده به گونه ای ساخته و پرداخته شده که پایان تلخ و مرگ عزیزخانم، مام وطن، و طیف سنتی- مذهبی جامعه را تحت تأثیر قرار داده و کم رنگ می کند.