شهریار زرشناس
در دهه های نخست قرن بیستم به ویژه در سال های پس از جنگ جهانی اول و در پی وقوع بحران های عمیق و گسترده اقتصادی، بی ثباتی ها و اعتراضات سیاسی و اثبات ناتوانی رژیم های لیبرال سرمایه داری در تحقق وعده های فریبنده «صلح و رفاه و آزادی» (که از اواسط قرن نوزدهم و همزمان با گسترش نفوذ ایدئولوژی لیبرال دمکراسی دائما به تبلیغ آن می پرداختند) به سرعت از دامنه نفوذ و اقتدار لیبرالیسم کلاسیک کاسته شد و در پی آن دولت های لیبرال ـ سرمایهداری اروپا و حتی ایالات متحده آمریکا ناگزیر شدند، جهت جلوگیری از وقوع انقلاب های اجتماعی و افزایش اعتراضات مردمی، در سیاست های اقتصادی ـ اجتماعی خود برخی تغییرات را پدید آورند. بدین گونه از سال های دهه های سی و چهل قرن بیستم رویکرد لیبرالیستی سوسیال ـ دمکراتیک جایگزین رویکرد لیبرالیسم کلاسیک در اکثریت و شاید تمام دولت های اروپایی و آمریکا گردید.
البته سوسیال دمکراسی لیبرال به لحاظ ماهیت، تفاوتی با لیبرالیسم کلاسیک نداشته و جوهر مدل اقتصادی ـ اجتماعی آن سرمایه دارانه و استثمارگرانه است اما به منظور پیشگیری از تعمیق و گسترش اعتراضات اجتماعی و تبدیل آنها به انقلاب هایی علیه کلیت نظام سرمایه داری، معتقد بود که باید بخش اندکی از سود هنگفت سرمایه داران در قالب بیمه های اجتماعی و بیمه بیکاری و گسترش آموزش و پرورش دولتی و... در اختیار اقشار فقیر و گرسنه قرار گیرد تا مانع شورش های بزرگ و مردمی گردد. در سال های پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه تا سال 1975 میلادی (سال اوج گیری بحران رکودی ـ تورمی در نظام های سرمایه داری و به بن بست رسیدن مدل سوسیال دمکراسی لیبرال) ایدئولوژی سوسیال دمکراسی از رونق و نفوذ بسیاری برخوردار بود و یورگن هابرماس نیز همچون بسیاری دیگر از روشنفکران غربی و به ویژه میراث داران مکتب فرانکفورت از آن تبعیت میکرد.
از اوایل سال های دهه 1980 میلادی گرایش لیبرالیسم کلاسیک با اندک تغییراتی مجددا احیا گردیده و در هیئت «نئولیبرالیسم» به دفاع علنی از رژیم های سرمایه داری لیبرال و مخالفت با سوسیال دمکراسی پرداخت. این رویکرد به خصوص در سال های دهه 1990 و با فروپاشی شوروی و اقمار سوسیالیش شدت، سرعت و وسعت گرفت. هابرماس نیز به عنوان یک روشنفکر مروج تمدن مدرن غربی و مدافع نظام جهانی سلطه به این موج پیوست. او در سال 1991 مقاله ای نوشت تحت عنوان «امروز سوسیالیسم به چه معنایی است؟» و در این مقاله به دفاع صریح از «لیبرالیسم» به عنوان تنها مفر نظام های غربی از بحران های گسترده ای که به آن گرفتارند پرداخت. هابرماس در این مقاله همچنین به انتقاد شدید از سوسیالیسم های بوروکراتیک و نیز مارکسیسم پرداخت.
هابرماس در این مقاله بیش از هر مطلبی که تا آن زمان نگاشته بود به ستایش از لیبرالیسم و «دستاوردها و نکات مثبت حاصل از نظریه و تفکر لیبرالیسم» پرداخت. هابرماس مدعی گردید که «تجربه های عینی لیبرالیسم در عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی طی سه دهه اخیر در اکثر جوامع صنعتی پیشرفته، آن را به صورت آلترناتیوی فراگیر درآورده است.»
هابرماس در این مطلب ضمن همسونشان دادن خود با احیای لیبرالیسم کلاسیک در هیئت «نئولیبرالیسم» از مفهومی تحت عنوان «لیبرالیسم دولت رفاه» نام می برد که به نظر پارادوکسیکال می آید و از نوعی آشفتگی در طبقه بندی مفهومی و ذهنی هابرماس حکایت می کند. زیرا «دولت رفاه» نظریه ای است که به مدل اقتصادی ـ اجتماعی لیبرال های سوسیال ـ دمکرات تعلق دارد و به هیچ روی با نئولیبرالیسم که تجسم نحوی لیبرالیسم عریان سرمایه دارانه است، سازگاری ندارد. هابرماس در مقاله سابق الذکر هیچ تعریفی از «لیبرالیسم دولت رفاه» مدنظر خود ارائه نمی دهد اما آن را به عنوان راه حل نهایی و فراگیر برای نظام های بورژوایی مدرن مطرح می کند. هابرماس می نویسد: «با ورشکستگی سوسیالیسم دولتی، لیبرالیسم دولت رفاه سوراخ سوزنی است که تمام چیزها باید از آن عبور کند.» برخی منتقدان معتقدند تاکید هابرماس بر مفهوم «لیبرالیسم دولت رفاه» در عین حال که نشان دهنده تعهد و پایبندی کلی او بر نئولیبرالیسم و «راست نوین» است، اما حکایت گر باقی ماندن برخی رسوبات فکری سوسیال-دمکراتیک در ذهن و اندیشه او نیز می باشد. هابرماس در سال های دهه های 1950 و 1960 و حتی تا حدودی دهه 1970 به عنوان یک سوسیال ـ دمکرات راستگرا شناخته می شد. او البته امروز بنا به تصریح خود به سوسیالیسم اعتقادی ندارد و از سوسیالیسم به عنوان «گفتمان در تبعید» نام میبرد.
هابرماس البته وضعیت بحرانی تمدن غربی را درک می کند و به گونه ای جدی در پی یافتن راه نجاتی برای آن است، اگر مارکس گمان می کرد طبقه کارگر صنعتی (که مارکس آن را «پرولتاریا» می نامید و به آن خصلتی اسطوره ای و حماسی بخشیده بود) رسالت نجات تمدن غرب مدرن را برعهده دارد و این نجات را در یک جامعه فوق العاده تکنیکی با مدل سوسیالیسم مدرن جستجو می کرد؛ هابرماس نقش نجات دهنده را به تکنوکرات ها واگذار می کند و معتقد است که تکنوکرات ها می توانند و باید «لیبرالیسم دولت رفاه» او را اداره نمایند، البته «لیبرالیسم دولت رفاه» ادعایی هابرماس در عمل چیزی جز نظام پوسیده سرمایه داری لیبرال نیست که گندابی از استثمار و خشونت و میلیتاریزم و از خودبیگانگی و تجاوزگری و استعمار است و هم اکنون نیز کلان سرمایه داران و کارگزاران اجرایی آنها یعنی تکنوکرات ها رهبری آن را در دست دارند و به عبارت دیگر آنچه هابرماس میجوید همان وضع موجود و کنونی غرب مدرن است و او به عنوان یک ایدئولوگ نئولیبرال فقط به مشاطه گری آن مشغول است. دقیقا به همین دلیل است که آرای هابرماس در کشورهایی نظیر ایران مورد توجه طیف تکنوکرات ها و سرمایه داران قرار می گیرد و به انحای مختلف تبلیغ و ترویج می گردد زیرا کاملا بیانگر خواست ها و تمنیات سوداگرانه و قدرتطلبانه آنها است.