بهار سال 60 بود. مردم از یک طرف نگران جنگ بودند و از آن طرف، ترورهای پشت سر هم منافقین، فضا را ملتهب کرده بود. یک روز از جبهه می آمدم مرخصی و توی شهرمان، تازه از اتوبوس پیاده شده بودم که تصمیم گرفتم قبل از خانه، سری به حزب جمهوری بزنم و احوال بچه ها را بپرسم. سازمان مجاهدین در ولایت ما، خیلی فعالیت داشت و تعداد زیادی از بچه های حزب اللهی را ترور کرده بود. ساختمان حزب، بر خیابان اصلی و طبقه دوم چند تا از مغازه های شهر بود. راه پله را که نصف کردم، دیدم آن بالا چند نفر مشغول بحث های سیاسی هستند. زیاد تعجب نکردم. آخر از همان روزهای اول که انقلاب پیروز شد، گروهک های سیاسی، بساط این جور بحثها را، کنار خیابان و جاهای دیگر راه انداخته بودند و بچه مذهبی ها هم، جوابشان را می دادند. پیش خودم گفتم؛ حتما بچه ها با یکی از طرفداران این گروهک ها مشغول بحثند که صدایشان بلند شده. اما وقتی بالا رفتم و خودم را به اتاق مسئول حزب رساندم، دیدم یکی از بچه های مسجدی، طرف بحث مسئول حزب است و از او راجع به آقای بهشتی سؤال می کند. خیلی تعجب کردم. آخر سؤالهایی که او می پرسید، دقیقا همان شایعاتی بود که منافقین راجع به دکتر بهشتی ساخته بودند. چیزهایی مثل سرمایه دار بودن آقای بهشتی، انحصارطلبی ایشان و از این قبیل حرفهای بی پایه و اساس. بنده خدا نه این که ضدانقلاب یا مخالف سیاسی دکتر بهشتی باشد و بخواهد مثل گروهک ها تخریبش بکند؛ بلکه واقعا در خصوص ایشان دچار شبهه شده بود و تردید داشت که این شایعات راست است یا دروغ. آن روز مسئول حزب و بقیه بچه ها خیلی با او حرف زدند و راجع به شخصیت آقای بهشتی برایش توضیح دادند. این که آیا آنجا قانع شد یا نه، نمی دانم. ولی بعد از ترور شهید بهشتی که او را توی تظاهرات دیدم، به جای فریاد زدن و شعار دادن علیه منافقین، سرش پایین بود و بدجوری گریه می کرد. بعضی نفرات هم همین طور. مردم اغلبشان با خشم شعار می دادند، ولی می دیدی بعضی ها، گریه و ناله هم می کنند. اینها شاید برخی شان مثل آن برادرمان، دچار شبهه شده بودند و حالا می دیدند؛ عجب اشتباهی کرده اند، وگرنه مظلومیت شهید بهشتی اینقدر نمی شد. مظلومیت از این بیشتر که در مقابل آن همه تهمت، کلامی در دفاع از خود نگویی؟