شهریار زرشناس
مارتین هیدگر متفکر و به اعتباری فیلسوف معاصر آلمانی (متوفی به 1976 میلادی) است. در گفتار پیش گفتیم که او رویکرد نقادانه رادیکالی نسبت به تمدن مدرن غربی داشته است. این رویکرد نقادانه هیدگر بیش از آن که وجه سیاسی داشته باشد، دارای گرایش فلسفی بوده است. در واقع اگر به زندگی هیدگر توجه نماییم متوجه می شویم که او جز در مقطع کوتاهی از زندگی خود، هیچ گاه رسما به زندگی سیاسی زمانه اش نپیوست. البته آرای هیدگر و مقدماتی که او طرح می کند، متضمن نحوی رویکرد انتقادی نسبت به وضع موجود عالم بوده و در خود بذر آرای سیاسی را نیز دارد، اما به نظر می رسد هیدگر به گونه ای آگاهانه می کوشیده است تا از موضع گیری های آشکار سیاسی بپرهیزد. شاید تاوان سنگین دخالت فعال و صریح او در حوادث سیاسی کشورش در یک مقطع کوتاه (از 1934 تا 1939) موجب پرهیز او از فعالیت های سیاسی و هر نوع موضع گیری سیاسی در دیگر دوره های زندگی اش گردیده است.
هیدگر به عنوان یک متفکر فلسفی، بحث خود را از «وجود» و «پرسش از وجود» آغاز می کند. او بر این اعتقاد بود که سیر تطور اندیشه فلسفی در غرب از زمان سقراط و افلاطون به بعد موجب گردیده که بشر غربی، حقیقت «وجود» را فراموش کرده و با «موجود» (که صرفا مظهری از «وجود» است و نه خود «وجود») مشغول گردد. هیدگر این امر را یک غفلت دانسته و سیر تفکر فلسفی در غرب را سیر «خودفراموشی وجود» می نامد. بنا به نظر هیدگر، این سیر خود فراموشی وجود و غفلت از «وجود» به ویژه در عصر مدرن و دوران سیطره اومانیسم صورت شدیدتر و بلکه مضاعفی یافته است. همین آموزه فلسفی هیدگر، او را به گونه ای مبنایی در برابر کلیت تمدن غرب مدرن قرار می دهد. اما او برای نجات از این خودفراموشی و غفلت چه راهی را پیشنهاد می کند؟
هیدگر، طریق رهایی از غفلت مضاعف اومانیستی را در جستن و یافتن نوعی تفکر معنوی و شاعرانه دنبال می کند. او در برابر تفکر اومانیستی، تفکر اصیل دینی و وحیانی (حتی در صورت تحریف شده مسیحی اش) را قرار نمی دهد، بلکه از بازگشت به تفکر یونانیان ماقبل سقراط (فیلسوف-شاعرانی مثل «انکسیمندروس» و «هراکلیتوس» و...) سخن می گوید. در واقع هیدگر در برابر تفکر اومانیستی مدرن و غفلت زدگی نفسانی برآمده از آن، تفکر شاعرانه-اسطوره ای یونانیان ماقبل سقراط را قرار می دهد و این حقیقت بزرگ را درک نمی کند که تفکر شاعرانه-اسطوره ای متفکران ماقبل سقراطی نیز در ذات خود اندیشه ای غربی است و بر نفی حضور و هدایت ساحت قدسی قرار داشته و با ماهیتی نیهیلیستی نمی تواند وضعیت بحرانی بشر مدرن غربی را که ریشه در غفلت نفسانی و نادیده گیری و اعراض از حق دارد را درمان نماید.
در واقع راه حلی که هیدگر پیشنهاد می کند، عوض کردن صورتی از غفلت نیست انگارانه (تفکر اومانیستی مدرن و نیست انگاری مضاعف آن) با صورتی دیگر از غفلت نیست انگارانه (تفکر شرک آلود و اسطوره ای یونانیان کهن) می باشد، امری که حتی اگر شدنی و ممکن باشد (که بنابه دلایلی که از حوصله بحث ما خارج است، اصلا شدنی و ممکن نبوده و نیست) مطلوب و مثمرثمر و وافی به مقصود نمی باشد، زیرا موجب رهایی از حجاب غفلت نیست انگارانه نمیگردد.
به سال 1933میلادی هیتلر و طرفداران او که خود را «ناسیونال-سوسیالیست» (به اختصار«نازی») می نامیدند به قدرت رسیدند. نازی ها می کوشیدند تا با احیای ناسیونالیسم آلمانی که در هیئت «پان ژرمنیسم» خود را بیان می کرد، غرور مردم آلمان را به جوش آورده و موجب خیزش آنها و مقابله با شرایط خفت باری که انگلستان و فرانسه و آمریکا پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول بر آن کشور تحمیل کرده بودند، شوند. وضعیت بسیار بحرانی اقتصاد آلمان، ناتوانی دولت لیبرالی «وایمار» (رژیم لیبرالی ای که آمریکا و انگلیس پس از شکست آلمان و پایان جنگ جهانی اول بر سر کار آورده بودند، «وایمار» نامیده می شد) در اداره امور، تورم افسارگسیخته و خشم فروخورده مردم آلمان از ستمی که دیگر ملل اروپایی پس از جنگ جهانی اول و تجزیه بخشی از خاک آلمان بر مردم آن سرزمین روا می داشتند، موجب استقبال و حمایت بخش زیادی از مردم آلمان از هیتلر و رویه فاشیستی او گردید.
مارتین هیدگر در قیام «نازی» ها و رویکرد هیتلر و اشتیاق مردم به او، آمال و آرزوهای خود در مقابله با «تمدن سقراطی-مسیحی» (نامی که نیچه به تمدن غرب پس از سقراط و افلاطون و سیر آن تا عصر اومانیسم هگلی داده بود) را می دید. او در آغاز شکل گیری حکومت نازی ها گمان می کرد که «ناسیونال-سوسیالیسم» همانا احیای اندیشه یونانی ماقبل سقراطی است که اینک به جنگ با تمدن غرب مدرن برخاسته است. هیدگر، یونانیان ماقبل سقراط را «سازندگان ناسیونال-سوسیالیسم ناب» نامید و در عقل ستیزی نازی ها، رویکرد به سمت نحوی تفکر شاعرانه-اسطوره ای و مقابله با عقل مدرن را جستجو می کرد. در واقع هیدگر درنیافته بود که ناسیونال-سو سیالیزم به عنوان یک ایدئولوژی فاشیستی، صورتی از ایدئولوژی های اومانیستی و محصول تفکر و تمدن مدرن و لذا آن روی سکه لیبرال-دمکراسی است. البته خوش بینی هیدگر نسبت به نازی ها مدت زیادی ادامه نیافت و او در سال های آخر حکومت هیتلر از آن رژیم و ایدئولوژی ناسیونال-سوسیالیزم سرخورده گردیده و مجددا به بحث های فلسفی خود رجوع نمود. اگرچه بسیاری از وجوه رویکرد انتقادی هیدگر نسبت به مدرنیته برای ما آموزنده و قابل استفاده است اما نباید فراموش کرد که انتقاد و نقادی هیدگر نسبت به غرب مدرن به دلیل تعلق فکری او به تفکر یونانیان ماقبل سقراطی، نهایتا غربی و عقیم می باشد. در واقع هیدگر به دلیل همین تعلق خاطر به مبادی تمدن غربی، همچنان اسیر و محصور در متافیزیک نیست انگار غربی باقی می ماند و همین امر نقادی های رادیکال او را عقیم می سازد، هر چند که هیدگر در مقایسه با دیگر متفکران غربی کوشش بیشتر و جدی تری را برای رهایی از سلطه غرب (به ویژه غرب مدرن) به کار برده است.