صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۳۸۷۵۰۸
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه ۱۹ بهمن ماه ۱۴۰۴
از زمانی که توهم ونزوئلایی ترامپ در رابطه با ایران آغاز شد و زمزمه‌هایی از این طرح‌های تخیلی پدوفیل موزرد در رابطه با ایران به رسانه‌ها درز کرد، رسانه‌ها و اندیشکده‌های مختلف غرب در حال هشدار دادن به تیم امنیت ملی آمریکا در رابطه با فاجعه‌آفرینی ترامپ در غرب آسیا و اشتباه آغاز درگیری با ایران هستند.

آمریکا و بازی با سفره مردم ایران

مسعود اکبری

1- در روایت تحریف‌شده از سوی رسانه‌های غربی، اغتشاشاتِ شبه‌کودتا در ایران، اعتراضات و ناآرامی‌های اجتماعی و اغلب به‌عنوان پدیده‌ای خودجوش، صرفاً داخلی و ناشی از مطالبات اجتماعی معرفی می‌شود(!) 
در این چارچوب، آمریکا و متحدانش خود را حامی مردم ایران و مدافع حقوق آنان جا می‌زنند. اما همزمان، اظهارات صریح برخی از برجسته‌ترین چهره‌های فکری و اجرائی ایالات متحده، تصویری کاملاً متفاوت را آشکار می‌کند؛ تصویری که نشان می‌دهد تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی، نه یک عامل حاشیه‌ای، بلکه ستون فقرات شکل‌گیری نارضایتی‌ها و بستر‌سازی برای تبدیل اعتراضات به اغتشاش بوده است.
2- «جان مرشایمر» استاد مشهور روابط بین‌الملل در آمریکا، اخیراً در اظهارنظری کم‌سابقه پرده از این واقعیت برداشت و گفت: «ما اساساً مسئول هدایت اعتراضات ایران هستیم. مردم ایران به وضعیت اقتصاد اعتراض دارند که بخش عمده‌ای از آن‌ها به دلیل تحریم‌های آمریکا در تنگنا قرار دارند. اگر تحریم‌های آمریکا وجود نداشت، امروز هیچ اعتراضی در ایران وجود نداشت.»
اهمیت این سخن، نه فقط در محتوای آن، بلکه در گوینده‌اش نهفته است. مرشایمر یک تحلیلگر شناخته‌شده در نظام فکری آمریکا است، نه یک مقام ایرانی یا منتقد بیرونی. اعتراف او، اساس روایت دروغ مبنی بر «بی‌تقصیری واشنگتن» را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد ناآرامی‌ها در ایران، بدون در نظر گرفتن نقش تحریم‌ها، قابل تحلیل نیست.
3- نخستین گام در راهبرد آمریکا، اعمال تحریم‌های گسترده با هدف تخریب بنیان‌های اقتصادی کشور هدف است. برخلاف ادعای مقامات آمریکایی و اروپایی، این تحریم‌ها در عمل نه دولت، بلکه مردم را مستقیم هدف می‌گیرد. کاهش ارزش پول ملی، تورم، محدود شدن دسترسی به منابع مالی و افزایش فشار معیشتی، پیامدهای مستقیمی است که زندگی روزمره مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
در چنین شرایطی، نارضایتی اجتماعی یک واکنش طبیعی است. اما نکته کلیدی اینجاست که این نارضایتی، نتیجه «سوءمدیریت صرف داخلی» نیست، بلکه محصول فشار خارجی برنامه‌ریزی‌شده است؛ فشاری که با هدف فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش شکاف میان مردم و حاکمیت اعمال می‌شود.
4- پس از شکل‌گیری نارضایتی اقتصادی، مرحله دوم آغاز می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن اعتراضات بالقوه، به‌صورت هدفمند فعال و هدایت می‌شوند. در این فاز، نقش سازمان‌های اطلاعاتی، رسانه‌های فراملی، شبکه‌های اجتماعی وابسته به دشمن و سازمان‌های به‌ظاهر غیردولتی پررنگ می‌شود.
آموزش عناصر میدانی، تأمین منابع مالی، ایجاد کانال‌های ارتباطی امن، جهت‌دهی به افکار عمومی و برجسته‌سازی روایت‌های خاص، ابزارهایی هستند که اعتراضات را از یک مطالبه اقتصادی محدود، به سرعت به حرکتی گسترده و خشونت‌آمیز و با ماهیت تروریستی و شبه‌کودتا تبدیل می‌کنند. نکته قابل توجه اینجاست که در این مرحله، مرز میان «اعتراض» و «اغتشاش سازمان‌یافته» عمداً از سوی دشمن و بازوهای رسانه‌ای آن، کمرنگ می‌شود.
5- و اما گام سوم، راه‌اندازی یک کارزار گسترده اطلاعات نادرست و عملیات روانی است. هدف این مرحله، قانع‌سازی افکار عمومی است؛ اینکه آنچه در ایران رخ می‌دهد، کاملاً خودجوش، مردمی و عاری از هرگونه دخالت خارجی است. در چنین فضائی، هر نوع واکنش حاکمیت ایران، بدون توجه به ماهیت خشونت‌آمیز آشوبگران و هسته‌های تروریستی، به‌عنوان «سرکوب» معرفی می‌شود. کشته‌سازی دقیقا در همین پازل قابل تعریف است. 
این روایت‌های جعلی، زمینه را برای اعمال فشارهای سیاسی، حقوق بشری و حتی تهدیدات امنیتی فراهم می‌کند. به بیان دیگر، جنگ اصلی نه فقط در خیابان‌ها، بلکه در عرصه ادراک و افکار عمومی جریان دارد که از آن تحت عنوان «جنگِ شناختی» نام برده می‌شود.
در صورتی که این مراحل به نتیجه مطلوب نرسد، گزینه‌های پرهزینه‌تری روی میز قرار می‌گیرد؛ از خرابکاری و ترور گرفته تا حمله به زیرساخت‌های حیاتی. به همین دلیل است که برخی تحلیلگران غربی، از جمله «سنک اویگور» تصریح می‌کنند آمریکا و اسرائیل به‌دنبال دموکراسی در ایران نیستند. هدف اصلی، روی کار آوردن ساختاری سیاسی است که وابسته، قابل کنترل و همسو با منافع غرب باشد.
6- در این میان، اظهارات «جفری ساکس» تحلیلگر برجسته آمریکایی نیز تصویر روشنی از ماهیت این سیاست ارائه می‌دهد. او می‌گوید:«آمریکا اقتصاد ایران را تحت فشار قرار داد و مردم را به خیابان‌ها کشاند. این یک بازی بی‌رحمانه است.»
7- این جمله، به‌وضوح نشان می‌دهد فشار اقتصادی نه یک پیامد ناخواسته، بلکه یک ابزار آگاهانه برای ایجاد ناآرامی اجتماعی است. این مسئله زمانی ملموس‌تر می‌شود که اظهارات مقامات اجرائی آمریکا را مرور کنیم.
در هفته‌های گذشته و همزمان با اغتشاشات در ایران، «اسکات بسنت» وزیر خزانه‌داری آمریکا گفت:«ما در ایران کمبود دلار ایجاد کردیم و این روند به نتیجه رسید. ارزش پول ایران کاهش یافت، تورم انفجاری شد و در نتیجه شاهد حضور مردم در خیابان‌ها بوده‌ایم.»
این سخنان، سند دیگری است مبنی بر آنکه کاهش ارزش پول ملی و فشار معیشتی، بخشی از یک راهبرد هدفمند برای کشاندن مردم به خیابان بوده است.
8- رهبر معظم انقلاب در ۲۷ دی ماه ۱۴۰۴، با اشاره به اغتشاشات اخیر، تصریح کردند:«این یک فتنه‌ آمریکایی بود. واضح بود؛ آمریکایی‌ها برنامه‌ریزی کردند، فعّالیّت کردند.»
جمع‌بندی شواهد و مستندات یک ‌بار دیگر ثابت می‌کند که آمریکا نه‌تنها منجی مردم ایران نیست، بلکه یکی از عوامل اصلی شکل‌گیری فشار اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و بی‌ثباتی است. تحریم‌هایی که مستقیماً معیشت مردم را هدف قرار داده، اعترافاتی که از «ایجاد کمبود دلار» و «کشاندن مردم به خیابان» سخن می‌گوید و سابقه طولانی مداخلات مشابه در دیگر کشورها، همگی یک پیام روشن دارند و آن اینکه، هدف، حمایت از مردم ایران نیست؛بلکه، تضعیف و مهار و در نهایت، بلعیدن ایران است. 
9- در چنین شرایطی، تفکیک میان اعتراض اقتصادی و اغتشاش سازمان‌یافته و شبیه به کودتا، تنها با درک نقش عوامل خارجی میسر است. 
بر همین اساس، نکته‌ای که باید به آن توجه کرد، این است که تحریم‌ها صرفاً یک ابزار اقتصادی نیستند، بلکه کارکردی عمیقاً سیاسی و امنیتی دارند. تجربه ایران نشان می‌دهد که فشار اقتصادی، زمانی که به‌طور هدفمند و هوشمند اعمال می‌شود، می‌تواند به بستری برای مهندسی نارضایتی اجتماعی تبدیل شود. در چنین شرایطی، اقتصاد از یک حوزه فنی خارج شده و به میدان اصلی نبرد تبدیل می‌شود؛ نبردی که هدف آن بی‌ثبات‌سازی است.
آنچه این راهبرد را خطرناک‌تر می‌کند، همزمانی فشار اقتصادی با عملیات روانی و رسانه‌ای است. وقتی معیشت مردم تحت فشار قرار می‌گیرد، جامعه در وضعیت شکننده‌تری قرار دارد و آمادگی بیشتری برای تأثیرپذیری از روایت‌های احساسی و تحریک‌آمیز پیدا می‌کند. در این نقطه، رسانه‌های معاند و شبکه‌های اجتماعی وابسته به غرب، نقش «شتاب‌دهنده بحران» را ایفا می‌کنند و با برجسته‌سازی گزینشی اخبار و پمپاژ اخبار جعلی، تصویر یک بن‌بست کامل را نمایش می‌دهند.
در چنین فضائی، اعتراض اقتصادی که می‌تواند در قالب مطالبه‌گری مدیریت شود، به‌ سرعت به سمت خشونت سوق داده می‌شود. این تغییر مسیر، نه تصادفی است و نه خودبه‌خود رخ می‌دهد، بلکه نتیجه مداخله فعال بازیگران خارجی و پیوند خوردن مطالبات معیشتی با پروژه‌های سیاسی براندازانه است. تجربه کشورهای مختلف نشان می‌دهد که هر جا فشار اقتصادی خارجی با شبکه‌سازی رسانه‌ای و امنیتی همراه شده، نتیجه نهائی چیزی جز بی‌ثباتی مزمن نبوده است.
از سوی دیگر، ادعای حمایت آمریکا از مردم ایران، در تعارض آشکار با واقعیت‌های میدانی قرار دارد. چگونه می‌توان همزمان مدعی دفاع از حقوق مردم بود و سیاست‌هایی را اجرا کرد که مستقیماً به کاهش قدرت خرید، افزایش تورم و ناامن‌سازی زندگی روزمره منجر می‌شود؟ این تناقض، زمانی آشکارتر می‌شود که مقامات آمریکایی، بدون پرده‌پوشی، از موفقیت خود در ایجاد بحران اقتصادی سخن می‌گویند.
10- در این چارچوب، مفهوم «جنگ ترکیبی» به‌خوبی قابل درک است. جنگی که در آن، تحریم، رسانه، شبکه اجتماعی، عملیات روانی و اقدامات میدانی، اجزای یک پازل واحد هستند. هدف نهائی این جنگ، نه بهبود اوضاع مردم، بلکه تحمیل اراده سیاسیِ خارجی است. دقیقاً به همین دلیل، آرایش دشمن در این میدان، بیش از هر زمان دیگری آشکار و تهاجمی شده است.
همین واقعیت، یک نتیجه مهم و غیرقابل انکار دارد و آن اینکه، وقتی طرف مقابل با منطق جنگ و با ابزار اقتصادی وارد میدان می‌شود، پاسخ در داخل باید کاملا متقابل و متناسب باشد. این آرایش دشمن، به‌روشنی ایجاب می‌کند که در این‌سو نیز دولت، آرایش جنگی در حوزه اقتصاد به خود بگیرد؛ آرایشی که باید مبتنی بر چابک بودن، تصمیم‌های دقیق، سریع و کارشناسی، اولویت‌بندی منابع، مقابله فعال با فساد و پرهیز از سیاست‌های خنثی و انفعالی باشد.
11- در چنین شرایطی، اداره اقتصاد کشور بدون آرایش جنگی، نه‌تنها ناکارآمد، بلکه پرهزینه و خسارت‌بار است. جنگ اقتصادی که دولت، مجری آن است، فرماندهی واحد، انسجام سیاستی و شجاعت در تصمیم‌گیری می‌طلبد. 
بر همین اساس، هرگونه تعلل یا ارسال سیگنال ضعف، مستقیماً به تشدید فشار خارجی و افزایش آسیب‌پذیری اقتصادی منجر می‌شود.
هر اندازه دولت بتواند با آرایش فعال و تهاجمی در حوزه اقتصاد، فشار معیشتی را کاهش دهد، زمینه سوءاستفاده دشمن از مطالبات اقتصادی نیز محدودتر می‌شود. برعکس، رها کردن میدان اقتصاد، عملاً به واگذاری یکی از اصلی‌ترین جبهه‌های جنگ ترکیبی منجر خواهد شد.
در نهایت، تجربه نشان می‌دهد که تحریم نه صرفا ابزاری فنی میان کشورهای متخاصم، بلکه سلاحی خاموش برای اعمال فشار و بی‌ثبات‌سازی اجتماعی است. مسیری که از فشار اقتصادی آغاز می‌شود و به آشوب و ناامنی ختم می‌گردد. از این منظر، آمریکا نه بخشی از راه‌حل، بلکه بخش اصلی از مسئله است؛ مسئله‌ای که مواجهه با آن، همزمان به هوشیاری اجتماعی و آرایش جنگی هوشمندانه در حوزه‌های مختلف و به‌ویژه اقتصاد نیاز دارد.

روزنامه جمهوری پادوی براندازی دشمن

عبدالله متولیان

در بزنگاه‌های تاریخی، تهدید واقعی همیشه از جایی می‌آید که انتظارش نمی‌رود. گاهی نه از لوله توپ، بلکه از تیتر روزنامه. نه با زبان تهدید، بلکه با واژگانی آراسته به «عقلانیت» و «اصلاح». تجربه امنیت ملی ایران بار‌ها نشان داده که دشمن، پس از ناکامی در میدان سخت، تمرکز خود را بر بازتعریف مفاهیم و جابه‌جایی خطوط قرمز می‌گذارد. 
طرح دوباره بحث «ادغام ارتش و سپاه» دقیقاً در چنین بستری قابل فهم است. نه به‌عنوان یک پیشنهاد فنی، بلکه به‌مثابه یک کنش ادراکی در زمانی که بازدارندگی ایران در بالاترین سطح خود قرار دارد. پرسش اصلی این نیست که ارتش و سپاه چگونه می‌توانند هماهنگ‌تر باشند؛ این پرسش سال‌هاست پاسخ داده شده. پرسش این است که چرا یک موضوع مختومه، خارج از مجاری رسمی و در سطح افکار عمومی بازتولید می‌شود؟
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، طبق اصل ۱۵۰ قانون اساسی، نهادی عادی یا قابل جایگزینی نبوده و هیچ تداخلی با سایر نیرو‌های مسلح ندارد. این نهاد، بخشی از «هویت امنیتی» جمهوری اسلامی است؛ همان‌گونه که ارتش، ستون «دفاع کلاسیک و حاکمیتی» کشور است. تمایز مأموریت‌ها، نه نشانه تفرقه، بلکه راز بقا و کارآمدی این مدل بوده است. مدلی که در سخت‌ترین شرایط، از جنگ تحمیلی تا جنگ ترکیبی امروز، کارنامه‌ای بس درخشان ارائه داده است. 
واقعیت این است که وحدت نیرو‌های مسلح ایران، نه مسیر غیرعقلانی و دشمن‌پسند «ادغام سازمانی»، بلکه از مسیر فرماندهی واحد، مأموریت‌های مکمل و اعتماد متقابل نهادی شکل گرفته است. هرگونه اصلاح در تقسیم کار، اگر لازم باشد، تنها در صلاحیت ستاد کل نیرو‌های مسلح و تحت تدبیر فرماندهی کل قواست؛ نه تیترسازی رسانه‌ای. 
خطر اصلی طرح چنین مباحثی، ایجاد دوقطبی اجتماعی میان دو نهادی است که هر دو سرمایه ملی و بنیادین نظامند. ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نه رقیب که دو بال یک پروازند. القای تضاد میان آنها، دقیقاً همان پروژه‌ای است که اتاق‌های فکر معاند سال‌ها روی آن کار کرده‌اند. در شرایطی که امریکا آشکارا زبان تهدید به‌کار می‌گیرد و آرایش نظامی خود را تغییر می‌دهد، جامعه ایران بیش از هر زمان نیازمند پیام‌های اطمینان بخش است، نه بازکردن بحث‌هایی که می‌تواند سوءبرداشت خارجی و التهاب داخلی ایجاد کند. بازدارندگی، پیش از آنکه محصول موشک باشد، محصول انسجام ادراکی است. سپاه، با حفظ هویت انقلابی و مأموریت‌های خاص خود، یکی از ارکان این بازدارندگی است؛ همان‌گونه که ارتش، با ساختار حرفه‌ای و کلاسیک، ضامن تمامیت ارضی کشور است. تضعیف هرکدام، تضعیف کل نظام است. 
جمع‌بندی کاملاً روشن است: امروز زمان حساسیت است، نه ساده‌انگاری. زمان تقویت اعتماد نهادی است، نه آزمون‌های پرهزینه رسانه‌ای. هر صدایی که ناخواسته شکاف می‌سازد، حتی اگر نیت خیر داشته باشد، باید با دقت، مسئولیت پذیری و هوشیاری پاسخ داده شود. امنیت ملی، میدان آزمون و تجربه احزاب سیاسی نیست؛ میراثی است که با خون حفظ شده و با عقل باید پاسداری شود.

امنیت پایدار در گرو دیپلماسی فعال

علیرضا توانا

در سال‌های اخیر، یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های فضای عمومی کشور، غلبه نگاه امنیتی بر حوزه‌هایی است که ذاتاً ماهیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و مدیریتی دارند. امنیتی‌شدن، اگرچه در مقاطع بحرانی می‌تواند ابزاری موقت برای کنترل وضعیت باشد، اما زمانی که به رویکرد غالب در حکمرانی تبدیل می‌شود، نه‌تنها مسئله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه خود به مسئله‌ای تازه و عمیق‌تر بدل می‌شود. در چنین فضایی، مدیریت کارآمد جای خود را به مدیریت تدافعی می‌دهد و مسئولیت‌پذیری به‌تدریج از ساحت تصمیم‌گیری حذف می‌شود.
امنیت، در معنای دقیق خود، ابزار حفظ ثبات و آرامش عمومی است؛ اما زمانی که هر مسئله‌ای از اعتراض اجتماعی و بحران اقتصادی گرفته تا ناکارآمدی اداری با عینک امنیتی دیده می‌شود، مفهوم امنیت دچار استحاله می‌شود. در این وضعیت، به‌جای ریشه‌یابی مشکلات، صورت مسئله پاک می‌شود و به‌جای اصلاح سیاست‌ها، بر کنترل پیامدها تمرکز می‌گردد. این فضا معمولاً با چند نشانه مشخص همراه است که عبارتند از محدود شدن گفت‌وگو، کاهش تحمل نقد، برچسب‌زنی به منتقدان و ترجیح سکوت بر شفافیت. این نشانه‌ها نه‌تنها به حل بحران‌ها کمک نمی‌کنند، بلکه موجب انباشت نارضایتی‌های پنهان می‌شوند؛ نارضایتی‌هایی که دیر یا زود به اشکال پرهزینه‌تری بروز می‌کنند.
بی‌مسئولیتی مدیریتی را نباید صرفاً به ضعف اخلاق فردی تقلیل داد. مسئله اصلی، ساختاری است که در آن مسئولیت تعریف شده؛ در چنین ساختاری، مدیر می‌تواند تصمیم بگیرد یا نگیرد، موفق شود یا شکست بخورد، بدون آن‌که پیامد روشنی متوجه او باشد.زمانی که این فضا، امکان نقد آزاد و نظارت عمومی را محدود می‌کند، طبیعی است که احساس مسئولیت نیز تضعیف شود. مدیری که می‌داند ناکارآمدی‌اش نه به پرسش جدی می‌انجامد و نه به کنار رفتن، چرا باید ریسک اصلاحات سخت را بپذیرد؟ اعتماد عمومی مهم‌ترین سرمایه هر نظام سیاسی و مدیریتی است. این اعتماد نه با شعار، بلکه با شفافیت، صداقت و پذیرش مسئولیت ساخته می‌شود. امنیتی‌شدن فضا دقیقاً در نقطه مقابل این مؤلفه‌ها قرار دارد.
وقتی مردم احساس می‌کنند مسائل واقعی آن‌ها شنیده نمی‌شود یا پاسخ‌ها بیشتر جنبه کنترلی دارد تا حل‌گرایانه، فاصله میان جامعه و حاکمیت افزایش می‌یابد. این فاصله، حتی با شدیدترین ابزارهای کنترلی نیز قابل پر کردن نیست.
در چنین فضایی، دیپلماسی هر کشور، آینه‌ای از وضعیت حکمرانی در داخل آن است. هیچ سیاست خارجی‌ای در خلأ شکل نمی‌گیرد و هیچ دیپلماسی‌ای نمی‌تواند از واقعیت‌های سیاسی، اجتماعی و مدیریتی درون کشور مستقل باشد. در شرایطی که فضای داخلی یک کشور به‌طور فزاینده‌ای امنیتی می‌شود و احساس مسئولیت در سطوح مختلف مدیریتی تضعیف می‌گردد، دیپلماسی نیز ناگزیر دچار اختلال، انفعال و کاهش کارآمدی می‌شود. در وضعیت کنونی کشور، نشانه‌های این پیوند معیوب دیده می شود، دیپلماسی‌ای که بیش از آنکه مبتنی بر ابتکار، اعتمادسازی و گفت‌وگو باشد، واکنشی، تدافعی و محدود شده است. این رویکرد مستقیماً بر نحوه تعامل با جهان اثر می‌گذارد. زمانی که منطق امنیتی بر تصمیم‌سازی داخلی غلبه می‌کند، همان منطق به سیاست خارجی نیز تسری می‌یابد. نتیجه، دیپلماسی‌ای است که به‌جای حل مسئله، به مدیریت تهدید می‌اندیشد و به‌جای ساختن فرصت، درگیر دفع خطرات ادراک‌شده است. در چنین شرایطی، گفت‌وگو با جهان نه به‌عنوان ابزار پیشبرد منافع ملی، بلکه به‌عنوان امتیازدهی یا عقب‌نشینی تلقی می‌شود. این نگاه، فضای مانور دیپلمات‌ها را محدود کرده و ابتکار عمل را از سیاست خارجی سلب می‌کند. دیپلماسی در چنین فضایی، ذاتاً محتاط، بسته و کم‌انعطاف است؛ ویژگی‌هایی که در محیط پرتحول بین‌المللی امروز، به‌معنای عقب‌ماندن از تحولات است.
دیپلماسی موفق، بیش از هر چیز بر اعتماد متقابل استوار است؛ اعتمادی که نه‌تنها میان دولت‌ها، بلکه میان دولت و جامعه شکل می‌گیرد. وقتی فضای داخلی کشور اینچنین است و گفت‌وگوی آزاد محدود می‌شود، جامعه نیز از روندها و اهداف سیاست خارجی فاصله می‌گیرد.در چنین شرایطی، سیاست خارجی به حوزه‌ای تخصصی و بسته تبدیل می‌شود که تنها تعداد محدودی از افراد در آن مشارکت دارند. نبود شفافیت، زمینه‌ساز شایعه، بی‌اعتمادی و تحلیل‌های غیررسمی می‌شود؛ امری که به‌طور غیرمستقیم قدرت چانه‌زنی دیپلماسی را نیز تضعیف می‌کند.امنیت پایدار، بدون دیپلماسی فعال و مسئولانه امکان‌پذیر نیست.

برای خانه‌مان ایران

ناصر ذاکری

نزدیک به نیم‌قرن از آن روزها می‌گذرد. ایران آن روز در تب‌و‌تاب تغییری بزرگ و تاریخی بود؛ مردم می‌خواستند در تعیین سرنوشت جامعه خود نقش داشته‌ باشند‌ و به عبارت دیگر «رعیتِ سلطان» بودن را برنتافته و طالب عنوان «شهروند» بودند‌؛ شهروندی که صاحب واقعی کشور است. این خواست برحق مردم منجر به تشکیل نظامی نوین شد که بنیان‌گذار آن بارها مردم را ولی‌نعمت صاحب‌منصبان و مقامات مسئول کشور نامید و گفت: «به من اگر خدمتگزار بگویند، بهتر از این است که رهبر بگویند».

 امروز با گذشت زمان و دور‌شدن از آن روزهای سرنوشت‌ساز، فرصتی برای برخی محافل ایجاد شده که روایتی نادرست و غیرواقعی از آن روزها به خورد مخاطبانی بدهند که آن روزها را درک نکرده‌اند. در این روایت‌های عجیب، گاه از تأثیرگذاری قدرت‌های بیگانه‌ و گاه از «شورش» بی‌منطق مردم از سر شکم‌سیری سخن گفته‌ می‌شود. اما این روایت‌ها در مقابله با واقعیت‌ها در قالب شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی و نیز تصویری که برخی مقامات رژیم سابق در خاطرات مکتوب خود از آن ایام رسم کرده و البته فقط گوشه‌هایی از واقعیت را بیان کرده‌اند، رنگ می‌بازند. حرکت شتاب‌زده حکومت انقلابی برای راه‌اندازی نهادهایی با مأموریت ویژه در همان ماه‌های نخست پیروزی انقلاب، از یک‌ سو سندی تاریخی برای کشف مهم‌ترین سرفصل‌های برنامه‌های حکومت جدید است و از سوی دیگر تصویر گویایی از کمبودها، خواسته‌ها و انتظارات مردمی که در شکل‌گیری نظام جدید نقش تعیین‌کننده داشتند، به دست می‌دهد.

صرف‌نظر از نهادهایی که مأموریت حفظ نظم و ایجاد امنیت را بر عهده داشتند‌ و راه‌اندازی آنها در همان روزهای نخست یک ضرورت بود، در فاصله کمتر از یک ماه از پیروزی انقلاب دو نهاد کمیته امداد و بنیاد مستضعفان تشکیل شدند و در فاصله کمتر از دو ماه با صدور فرمان امام خمینی در مورد تأمین مالی برنامه خانه‌سازی برای محرومان، مقدمات تشکیل بنیاد مسکن فراهم شد. از این سه نهاد، کمیته امداد وظیفه تجهیز و تأمین منابع مالی و کمک به خانواده‌های فقیر را بر عهده ‌گرفت، بنیاد مستضعفان مأموریت یافت تا دارایی‌های برجا‌‌مانده از وابستگان حکومت سابق را که از غارت منابع عمومی گرد آورده‌ بودند، تملک و مدیریت کرده‌ و برای بهبود سطح زندگی مستضعفان که مالکان واقعی آن بودند‌ صرف کند و بنیاد مسکن هم وظیفه‌اش خانه‌سازی برای محرومان بود، زیرا فقر مسکن در ایران آن روزها بیداد می‌کرد.

 
 

به‌‌طوری‌ که ملاحظه می‌شود، اولین تلاش‌های انقلابیون در حوزه امور اقتصادی و اجتماعی در مسیر رفع فقر و نابرابری به‌ ارث‌ رسیده از حکومت سابق است. مردم باور دارند که سیاست‌های دوره گذشته منجر به گسترش فقر شده‌ و وابستگان دربار با غارت اموال عمومی و با ویژه‌خواری سازمان‌یافته به اختلاف طبقاتی حیرت‌انگیز دامن زده‌اند. پس جای شگفتی نبود که حکومتی که با خواست و اراده آنان شکل گرفته، اولین مأموریتش را رفع فقر و نابرابری بداند.

به‌راستی اگر این سه نهاد به مأموریت خود با دقت و وسواس عمل می‌کردند، چهره ایران امروز بسیار متفاوت از چهره‌ای می‌شد که اکنون شاهد آن هستیم. با گذشت زمان و با فاصله‌گرفتن از سال‌های نخست پیروزی انقلاب، به ‌تدریج این نهادها از یک‌ سو با بروز دشواری‌های ناشی از جنگ و ناآرامی‌ها‌ و از سوی دیگر با بازنگری در مأموریت خود، در مسیر متفاوتی پیش رفتند: کمیته امداد که باید با جلب اعتماد مردم و با حمایت مالی آنان فعالیت خود را گسترش بدهد، به‌ تدریج اتکای خود را به منابع محدود بودجه‌ای دولت بیشتر و بیشتر کرد‌ و از سوی دیگر با برخی بی‌تدبیری‌ها خود را در مظان اتهام سیاست‌زدگی قرار داد؛ به‌گونه‌ای که در سال 1395 رئیس وقت این نهاد در پاسخ به ابهام پیش‌آمده برای افکار عمومی درباره نحوه تأمین مالی فعالیت‌های برون‌مرزی، به‌جای استناد به گزارش‌ها و مستندات مالی گفت: «به حضرت عباس قسم پولی از کمک‌های مردم به خارج کشور نمی‌رود».

بنیاد مستضعفان به‌جای تلاش برای کمک‌رساندن به مستضعفان به بزرگ‌ترین تشکیلات اقتصادی کشور تبدیل شد‌ و مستضعفان را به حال خود رها کرد. بنیاد مسکن هم از بین منابع مالی متعددی که در نامه 21 فروردین 58 امام خمینی به آنها اشاره شده‌ بود، با محروم‌شدن از سایر منابع، فقط به بودجه دولتی اکتفا کرد که طبعا برای انجام این مأموریت بزرگ کافی نبود. درواقع این تغییر مسیر و به‌اصطلاح «بازنگری در مأموریت‌ها» دشواری‌های بزرگی برای کشور پدید آورده‌؛ به‌‌گونه‌ای که می‌توان ادعا کرد بخش مهمی از دشواری‌های معیشتی پیش‌آمده برای اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط کشور ناشی از همین امر است. این به آن‌ معناست که اگر نهادهای برآمده از انقلاب در همان مسیر اولیه خود ثابت‌قدم می‌ماندند‌ و دولتمردان و سیاسیون مانند روزهای نخست شکل‌گیری نظام جدید، اولین دغدغه خود را بهبود وضعیت معیشتی مردم و رفع کمبودها و نابرابری‌ها قرار می‌دادند، این حجم از نارضایتی شهروندان و به‌ویژه نسل جوان هرگز شکل نمی‌گرفت که دشمنان و بدخواهان ایران بتوانند با کمترین هزینه از بین فرزندان همین ملت علیه آن سربازگیری کنند.

اینک در سایه بی‌تدبیری برخی مسئولان در طول چندین دهه حجم قابل‌ اعتنایی از نارضایتی را در جامعه شاهد هستیم که در خرداد سال گذشته به‌ صورت بی‌اعتنایی به صندوق آرا خود را نشان داد و البته متولیان امر از آن پندی نگرفته و متنبه نشدند. راه خروج از این وضعیت نامطلوب نه ترویج خشونت و نه تشویق بیگانگان به بازی‌گردانی و نه تطهیر عملکرد حکومت ناپاک گذشته، بلکه بازگشت به مسیری است که مردم در زمستان سال 57 برای کشور خود ترسیم کردند: استفاده از ثروت‌ها و فرصت‌ها برای توسعه کشور و بهبود سطح زندگی مردم از طریق رفع نابرابری‌ها و ویژه‌خواری نورچشمی‌ها‌ و تلاش برای آبادانی خانه زیبای‌مان ایران.

راهنمای عملی انقلاب !

 سید محمد بحرینیان

برای آن که در ایام دهه فجر، توصیفی زمان مبنا و متناسب با شرایط روز از انقلاب اسلامی 57 بیان شود، بهتر است بر اساس قاعده «یعرف الاشیا باضدادها» بگوییم چه چیزی انقلاب نیست و استخدام واژه انقلاب، چه زمانی درست نیست:

یک. انقلاب، وارونگی حکومت به دست مردم است و از درون می جوشد، آنچه با دخالت مستقیم خارجی به دست می آید هرچه باشد نامش انقلاب نیست و طبعا نتیجه و حکومت ناشی از آن، نوعی از استعمار نو یا فرانو است. هیچ انقلاب مردمی با کمک خارجی به سرانجام نرسیده و اساسا هیچ گاه مردم و متجاوزین به میهن هم مسیر نمی شوند.

دو. انقلاب، رهبر یا رهبران شجاع و خطرپذیر می طلبد. اگر بنیان گذار انقلاب اسلامی تا واپسین روزهای پیش از انقلاب خارج از ایران می زیست، خواسته خودش نبود. او همیشه می خواست کنار مردمش باشد اما به دست حکومت جبار وقت تبعیدشده بود. اولین فرصتی هم که یافت به ایران بازگشت.

12 بهمن که امام خمینی (ره) با هواپیمای ایرفرانس وارد تهران شد، هیچ قطعیتی وجود نداشت که انقلاب به نتیجه می رسد و حکومت نظامی بر شهرهای ایران حاکم بود. تصاویر کاریکاتوری که این روزها از سوی رسانه های آمریکایی و صهیونی برای انقلاب در ایران ساخته می شود، از منظر سطح ابتذال مناسب انتشار در گعده های خودشان است. تصور کنید یکی از سران خود خوانده اغتشاشات اخیر، سر سوزنی جرئت داشته باشد به ایران آمدن حتی فکر کند! این خاطره از امام راحل نقل است که همان سال 42، وقتی سحرگاه درب منزل خود بازداشت و با محافظان به تهران منتقل می شدم، به جای آن که من بترسم، زندانبان ها به خود می لرزیدند. ایشان در یک خودروی بنز درحالی که دو طرفشان مامور نشسته بود به تهران آورده شدند تا پس ازآن تبعید شوند. امام می گفت حتی وقتی لرزش دستشان را دیدم، به مامورانی که ظاهرا من در اسارت آن ها بودم دلداری می دادم که نگران نباشند.

سه. انقلاب، معلم و متفکر می خواهد. مبانی انقلاب اسلامی را متفکرانی همچون رهبر معظم انقلاب، شهید مطهری و شهید بهشتی می نوشتند و سخنرانانی همچون دکتر شریعتی جوانان را به خروش می آوردند. این وضعیت را با انقلاب خود خوانده -بخوانید اغتشاش- اخیر مقایسه کنید. آن فوتبالیست کم سواد، آن رقاص موزیک ویدئوهای قدیمی، آن خواننده فحاش و هتاک، آن فردی که فاقد تعادل شخصیتی است و افرادی در همین تراز، به اصطلاح سردمداران آن چیزی هستند که خود نام انقلاب را بر آن نهاده اند.چهار. انقلاب، جهت فکری مشخص می خواهد، یا به تعبیری انقلابیون باید حول محور مفاهیم مشخصی گرد هم جمع شوند. انقلاب اسلامی مردم ما که این روزها چهل و هفتمین سالگرد آن را پشت سر می گذاریم، هدف مشخصی داشت و هواداران آن که اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران بودند می دانستند چه می خواهند. حتی در همان روزهای پیش از پیروزی، رهبر انقلاب و مردم به خوبی با سایر گروه های مدعی انقلاب که بعضا اسلامی یا مردمی نبودند، مرزبندی مشخص داشتند. این اغتشاش کور اخیر که انقلابش می خوانند، سر سوزنی وحدت فکر و انسجام رویه ندارد و به قول آن رسانه خارجی، ائتلاف متناقض و شکننده ای از تاجزاده تا شاهزاده است. دقیقا از همین روست که تناقضات بی شمار آن بیرون زده است. ظاهرا بخش عمده ای از جریان اخیر که در فضای مجازی پررنگ تر از واقعیت است، شعار آزادی سر می دهد، حال آن که بخش دیگر به دنبال بازگشت بازمانده سلطنت منقضی و مردود ایران است. شعارش رهایی است حال آن که از بدنام ترین و قلدرمآب ترین حاکم آمریکا آویزان است، می گوید جمهوری اسلامی، ایران را ویران کرده در حالی که خود از ارتش های خارجی دعوت به حمله و ویرانی کشورش می کند. جریان برانداز در تجمعاتش و در بهت ناظرین جهانی، پرچم خونخوارترین دستگاه تروریستی جهان یعنی رژیم صهیونیستی را بلند می کند و با این کار، خود را در تقریبا یک قرن قتل و غارت و تجاوز آن رژیم شریک می کند. این از لطایف الحیل روزگار است که دال مرکزی استدلال و مبنای جریان براندازی اخیر، حتی با عبارت "زن، زندگی، آزادی" هم در تضاد است. چرا که نفس وجود و تولد سرکرده این جریان، حاصل زن ستیز ترین و غیر آزاد ترین قانون قرن اخیر است. بر اساس اصل سی و ششم متمم قانون اساسی مشروطه (قانون اساسی پادشاهی)، "سلطنت به شخص اعلی حضرت شاهنشاه رضاشاه پهلوی تفویض شده و در اعقاب ذکور ایشان نسلا بعد نسل برقرار خواهد بود." جالب است بدانید محمدرضا سه همسر و از همسر اول دارای فرزند دختر بود اما چون همسر اول و دوم پسرزا نبودند و سلطنت احتیاج به فرزند ذکور داشت، هر دو همسر طلاق داده شدند تا پای همسر سومی به دربار باز شود که پسر می زاید! همین قدر زن ستیز و بی رحم! ممکن است تصور شود که این شرایط رسم آن زمان بوده حال آن که در همان دوران، بسیاری از چهره های معتبر و رجال، از جمله بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی از ابتدا تا با یک همسر زیسته و تا انتهای عمر شریف خود، به همان ازدواج و خانواده وفادار مانده اند.

مذاکراتی همراه با ۲ پیام

سید محمدرضا دماوندی

نخستین جلسه از دور جدید مذاکرات ایران و آمریکا پس از وقفه هشت ماهه روز جمعه در مسقط پایتخت عمان برگزار شد. این دور از مذاکرات تفاوت‌هایی با نوبت‌های پیشین داشت از جمله تلاش‌های ترکیه، مصر و قطر برای میانجی‌گری و شکل‌گیری رایزنی‌هایی مانند سفر و تماس‌های اردوغان با مصر و عربستان و درخواست آلمان برای پیوستن به مذاکرات. همچنین حضور «جرد کوشنر» داماد ترامپ در تیم مذاکره کننده و پیوستن نابهنگام و دقیقه آخر «برد کوپر» فرمانده سنتکام در ترکیب هیئت آمریکایی از دیگر تفاوت‌ها بود . 
هرچند آمریکا همانند گذشته سعی کرد با اظهارات پیاپی و تکراری ترامپ و دیگر مقامات با تهدید ایران موجی از اضطراب ایجاد و با بهره‌گیری از فضای ایجاد شده مسیر مذاکرات را به سمت دلخواه هدایت کند و حتی شایعه گسترده لحظه آخری انصراف ایران از حضور در مسقط را انتشار داد، اما روند تحولات در روز جمعه و واکنش‌های پس از آن حکایت از شکل‌گیری فضایی متفاوت از آنچه را آمریکا انتظار داشت نشان داد.عراقچی بعد از پایان مذاکرات برای رسانه‌ها مواضع ایران را تشریح و تصویری از چارچوب گفت وگوها ارائه داد اما هیئت آمریکایی بدون هیچ اظهار نظری مسقط را ترک و تا ساعت‌ها بعد که ترامپ به صورت مختصر از مذاکرات اظهار رضایت نسبی و اعلام آمادگی برای ادامه گفت وگوها در هفته آینده نمود موضع فعالی را نشان نداد.
اما نکته حائز اهمیت و جالب در این دور از گفت وگوها، دو پیام نمادین ارسالی از سوی ایران در قبل و بعد از انجام مذاکرات بود .
پیام اول پرواز هواپیمای حامل هیئت ایرانی از طبس به سوی مسقط با هدف یادآوری اشتباه محاسباتی آمریکا در حمله سال ۵۹ به ایران و کشته شدن سربازان آن کشور بود تا به این وسیله پاسخ تهدیدهای روزهای قبل مقامات آمریکایی داده شده باشد ، اما پیام دوم بسیار ظریف‌تر و هوشمندانه بود. برخلاف دفعات قبل که هیئت مذاکره کننده بلافاصله به کشور باز می‌گشت تا گزارش اقدامات را به اطلاع مقامات عالی رتبه و تصمیم گیر برساند این بار عراقچی از عمان به قطر رفت تا در «مجمع الجزیره» شرکت کند. این اقدام زمان بیشتر جلب توجه می‌کند که با توجه به فاصله کم میان کشورهای منطقه هیئت ایرانی می‌توانست در بعد از ظهر جمعه به تهران آمده ارائه گزارش نماید و صبح شنبه به قطر سفر کند، اما ترجیح داد از مسقط مستقیم به دوحه برود. این حرکت نمادین پیام روشنی را مخابره نمود ؛
مذاکرات روز جمعه مطابق انتظار ایران بوده  بنابراین عجله ای برای اقدام فوری ندارد. همچنین تهدید و یا موضوع ویژه ای که نیاز به تصمیم گیری سریع داشته باشد در مذاکرات مطرح نشده است .

تحلیلی بر مقاله اخیر میدل ایست‌ آی درباره نگرانی‌های ترامپ از قدرت دفاعی و توان‌ بازدارندگی ایران

ایران فرق می‌کند

مهدی حسنی

از زمانی که توهم ونزوئلایی ترامپ در رابطه با ایران آغاز شد و زمزمه‌هایی از این طرح‌های تخیلی پدوفیل موزرد در رابطه با ایران به رسانه‌ها درز کرد، رسانه‌ها و اندیشکده‌های مختلف غرب در حال هشدار دادن به تیم امنیت ملی آمریکا در رابطه با فاجعه‌آفرینی ترامپ در غرب آسیا و اشتباه مهلک آغاز درگیری با ایران هستند. محور اصلی این هشدارها این گزاره است: ایران ونزوئلا نیست! در آخرین نمونه از این هشدارها، سردبیر رسانه انگلیسی‌زبان میدل ایست ‌آی متن بسیار مهمی با این رویکرد نوشت و ترامپ را به خواندن تاریخ دعوت کرد. او از این نقطه آغاز می‌کند که رئیس‌جمهور [آمریکا] به رغم درگیری‌هایی که در خود آمریکا دارد، در توهم موضع برتر در جهان است: «دونالد ترامپ، با اینکه در خانه گرفتار مشکلات جدی شده، از تیراندازی مأموران در مینیاپولیس گرفته تا نقدهای گسترده درباره تورم و تعرفه‌های اقتصادی‌اش که به افزایش هزینه‌ها منجر شده، در صحنه جهانی هنوز خودش را در موضع قدرت و برتر می‌بیند! او فکر می‌کند دستاوردهای بزرگی داشته: مثلاً توانسته ناتو را به پذیرفتن «چارچوبی برای توافق آینده» درباره گرینلند وادار کند؛ موضوعی که بعداً بعضی گزارش‌ها آن را تکذیب کردند و گفتند دانمارک حاکمیت این سرزمین را واگذار نکرده است. ترامپ همچنین توانسته اروپا را به پرداخت بخش بیشتری از هزینه‌های دفاعی‌اش متقاعد کند و حتی ادعا می‌کند با اقداماتی مانند به کارگیری قدرت علیه پرزیدنت نیکلاس مادورو در ونزوئلا، واشنگتن امتیاز گرفته تا ونزوئلا بودجه ماهانه خود را عرضه کند. او می‌گوید توانسته بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل را تحت فشار بگذارد تا جنگ در غزه را متوقف کند، هر چند بسیاری می‌گویند این دستاوردها بیش از آنکه واقعی باشد، بخشی از برداشت خود ترامپ است. وقتی از خودش درباره این «دستاوردها» سؤال می‌شود، تصویر ذهنی ترامپ این است که انگار در عرصه جهانی یک پیروز مطلق است». سردبیر این رسانه نوشت: ترامپ برای حمله به جمهوری اسلامی ایران، یک ایده روشن دارد و آن هم یک حمله هوایی به ساختار سیاسی کشور و تلاش برای تحت فشار قرار دادن ایران است: «در ذهن او، ایده این است: یک حمله هوایی کوتاه و متمرکز که ساختار رهبری ایران را هدف قرار دهد اما نظام را سر جای خودش باقی بگذارد. پس از آن، ترامپ تصور می‌کند می‌تواند به توافقی برسد که طبق آن ایران برنامه غنی‌سازی اورانیوم را تعطیل کند و فقط به آمریکا نفت بفروشد و در مقابل اجازه دهد شرکت بوئینگ دوباره وارد بازار ایران شود. در اطراف این طرح، چند نسخه مختلف در جریان است اما عناصر اصلی همه تقریباً یکی است: سرعت عمل، استفاده از خشونت شدید و وادار کردن مقامات بر جا ‌مانده ایران به پذیرش خواست‌های آمریکا». اما به باور نویسنده، این ایده ترامپ و نقشه او برای مقابله با کشورمان بسیار ضعیف است و از مشکلات بسیاری رنج می‌برد که نخستین آن، داده‌های نه چندان درست و قابل اتکای نهادهای اطلاعاتی غربی و صهیونی در رابطه با ایران است و مشکل دوم هم وضعیت آشفته روحی و خودشیفتگی ترامپ و نتانیاهو است: «اطلاعات اسرائیل به طور خاص با اهداف خودش مخلوط شده است، چون نتانیاهو همیشه خواستار تغییر رژیم ایران بوده، نه فقط حملات محدود هوایی. هم ترامپ و هم نتانیاهو به نوعی گرفتار خودشیفتگی قدرت شده‌اند: هر اقدام نظامی‌ای که تا امروز انجام داده‌اند، نتیجه این باور است که دیگر محدودیتی پیش روی‌شان نیست و می‌توانند هر کاری خواستند بکنند. آنها تصور می‌کنند اگر خلبان‌های‌شان با اطلاعات لحظه‌ای عمل کنند، می‌توانند هر هدفی را شناسایی و نابود کنند، بی‌آنکه پیامدهای گسترده‌تر را در نظر بگیرند. به طور خلاصه، ترامپ احساس می‌کند هنوز می‌تواند بازی را در عرصه جهانی کنترل کند اما هم در سطح ارزیابی درباره ایران و هم در برخورد با متحدان و دشمنان، برداشتش از واقعیت با واقعیت‌های میدانی فاصله دارد؛ فاصله‌ای که ممکن است عواقب جدی برای منطقه و جهان داشته باشد». این عواقب که این رسانه از آن بسیار بیمناک است از چه می‌آید؟ نخستین فاکتور آن است که ایران برخلاف توهم ترامپ، ونزوئلا نیست. او می‌نویسد ایران دست‌های بلندی در منطقه دارد: «قبل از اینکه دور تازه‌ای از تصمیم‌های پرهزینه و ماجراجویی‌های خطرناک آغاز شود، بد نیست یک واقعیت ساده و روشن را یادآوری کنیم: ایران ونزوئلا نیست. تفاوت‌ها بسیارند و این فهرست هم کامل نیست اما همین چند نکته کافی است.
ونزوئلا وقتی مادورو تحت فشار قرار گرفت، عملاً هیچ «کارت منطقه‌ای» مهمی برای بازی نداشت اما ایران از این نظر کاملاً متفاوت است؛ ایران پر از اهرم‌ها و ابزارهای اثرگذار در منطقه است. آیت‌الله علی خامنه‌ای فقط رهبر عالی ایران نیست؛ او صرفاً یک مقام سیاسی یا فرمانده کل نیروهای مسلح به شمار نمی‌رود. جایگاه او برای ده‌ها میلیون شیعه در سراسر جهان، یک جایگاه معنوی و مذهبی است. مهم‌ترین جمعیت‌های شیعه در خاورمیانه، خارج از ایران، در کشورهایی مثل عراق، بحرین، لبنان، کویت و عربستان حضور دارند و این واقعیت، به ایران عمق و نفوذی می‌دهد که هرگز با ونزوئلا قابل مقایسه نیست». تفاوت دیگر ایران با حریف‌های پیشین ایالات متحده در توان نظامی تهران نهفته است: «در حالی که برای دستگیری مادورو یک نیروی کوچک ویژه کافی بود، هر نیروی مهاجمی که بخواهد سپاه را از کار بیندازد، با واقعیتی کاملاً متفاوت روبه‌رو خواهد شد: سپاه یک نیروی عظیم است، در اندازه‌ای نزدیک به تفنگداران دریایی آمریکا. سپاه ۱۵۰ هزار نیروی زمینی، ۲۰ هزار نیروی دریایی و ۱۵ هزار نیروی هوایی دارد، علاوه بر بسیج که نیروی شبه‌نظامی گسترده‌ای است. این نیرو به تنهایی توان آن را دارد که تنگه هرمز را با مین‌های دریایی، قایق‌های تندرو و پهپادهای دریایی مسدود کند. تنگه هرمز یکی از حساس‌ترین گلوگاه‌های دریایی جهان است؛ روزانه ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و فرآورده‌های نفتی از این مسیر عبور می‌کند، آن هم در پهنه‌ای که در باریک‌ترین نقطه فقط ۳۳ کیلومتر عرض دارد. علاوه بر این، حدود ۲۰ درصد تجارت جهانی گاز طبیعی مایع نیز از همین گذرگاه انجام می‌شود». تفاوت بسیار مهم دیگر آن است که به باور نویسنده، ایران بر اساس تجربیات جنگ ۱۲ روزه بخوبی نشان داد زرادخانه‌ای دارد که این‌بار بسیار قوی‌تر از آن علیه اسرائیل استفاده خواهد کرد و همین امر باید آمریکا را به فکر کردن مجدد به اقدام نظامی علیه ایران وادار کند: «اما شاید بزرگ‌ترین تفاوت ایران با ونزوئلا همین باشد: اگر ایران برای دومین‌بار هدف موشک‌های آمریکا و اسرائیل قرار گیرد، واکنشش مثل گذشته نخواهد بود. ایران چنین حمله‌ای را نه یک «هشدار محدود» برای وادار کردنش به مذاکره، بلکه یک حمله موجودیتی علیه کل جمهوری اسلامی تفسیر خواهد کرد؛ بخشی از همان راهبردی که به باور تهران، در پی مسلح کردن شورش داخلی ژانویه[دی] بوده و حکومت تازه از آن عبور کرده است. در چنین شرایطی، پاسخ ایران دیگر در چارچوب «کنترل‌شده» یا «قابل مدیریت» باقی نمی‌ماند. ایران احتمالاً وارد یک واکنش گسترده خواهد شد. ایران دلیلی برای خویشتنداری نمی‌بیند. برآورد فرمانده سابق سنتکام، ژنرال کنت مک‌کنزی این است که ایران بیش از ۳۰۰۰ موشک کوتاه‌برد و میان‌برد در اختیار دارد و اگر این بار وارد درگیری شود، هیچ‌یک را کنار نخواهد گذاشت». 
نقش هشدارهای بسیار جدی نظامی و دیپلماتیک کشورمان علیه کشورهای همپیمان آمریکا در منطقه نیز بخوبی در این متن و اثری که بر تصمیمات غربی‌ها گذاشته روشن است. او می‌نویسد: «دیپلمات‌های ارشد ایران هم پیشاپیش گفته‌اند پاسخ‌شان «نامتقارن» خواهد بود و حتی شرکای منطقه‌ای اسرائیل مثل امارات و جمهوری آذربایجان می‌توانند به عنوان اهداف جدی در نظر گرفته شوند. عربستان سعودی هم که بعد از دهه‌ها تنش، اکنون روابطش با ایران بهتر شده، نگران است حمله به ایران خیلی سریع به جنگی تبدیل شود که مثل آتش در سراسر خلیج‌فارس پخش شود و این نگرانی، هرگز بی‌دلیل نیست».
به باور سردبیر میدل ایست آی، آغاز چنین جنگی، کابوسی است که فراگیر خواهد شد و کسی دوست ندارد برای چنین جنگی، جای برنامه‌ریز نظامی آن باشد و آغاز این جنگ شاید با ترامپ باشد ولی بی‌تردید با خواست او به پایان نخواهد رسید: «جنگی از این جنس اصولاً چیزی نیست که بتوان آن را از نظر جغرافیایی محدود نگه داشت. ایران دامنه نفوذ و دسترسی‌ای دارد که از قفقاز تا یمن امتداد می‌یابد، از لبنان تا افغانستان. درست است محور مقاومت با از دست رفتن سوریه ضربه جدی خورده اما اجزای اصلی آن همچنان پابرجاست؛ در لبنان، عراق و یمن هنوز ستون‌های اصلی این شبکه فعالند. واقعیت این است که اگر قرار باشد ترامپ همان‌طور که دستور داده، مجموعه‌ای «کوتاه و محدود» از حملات هوایی را طراحی کند، هیچ‌کس دوست ندارد جای برنامه‌ریز پنتاگون باشد که باید چنین سناریویی را جنگ‌سازی و شبیه‌سازی کند. شروع جنگ سوم خلیج‌فارس شاید در توان ترامپ و نتانیاهو باشد اما متوقف کردنش دیگر در اختیار هیچ‌کدام‌شان نخواهد بود». 
یکی از بهترین بخش‌های این متن، تحلیلی است که او از درگیری ترامپ و ایران دارد. به باور او، مساله ترامپ بر سر کشیدن شیره ایران و بازی با برگ نفت است. او می‌خواهد سرمایه ملت ایران را چپاول کند، همان‌گونه که آمریکا ۷۳ سال پیش چنین کرد و برای اثبات ادعای خود به تاریح ایران نقب می‌زند: «این مسیر برخورد و تقابل برای جمهوری اسلامی چیز تازه‌ای نیست. ایران حافظه تاریخی عمیق‌تری از چیزی دارد که در ذهن ترامپ با روایت‌های فاکس‌نیوزی شناور است. این داستان دست‌کم به ۷۳ سال قبل برمی‌گردد. از سال ۱۹۵۴، یعنی یک سال پس از کودتای سازمان‌یافته توسط سیا و MI6 علیه نخست‌وزیر منتخب ایران، محمد مصدق، تا انقلاب ۱۹۷۹، کنترل نفت ایران در اختیار کنسرسیومی بود که به «هفت خواهران نفتی» معروف بودند: شرکت نفت انگلیس-ایران، شرکت‌های بزرگ آمریکایی (که بعدها موبیل، شورون، اکسون و تکزاکو شدند)، شل، شرکت فرانسوی نفت (توتال امروز) و چند شرکت کوچک‌تر آمریکایی و چقدر این وضعیت شبیه چیزی است که ترامپ امروز با نام‌هایی مثل «هیات صلح» تصور می‌کند. شاه ایران، محمدرضا پهلوی، در قرارداد ۱۹۵۴ فقط نصف سود را دریافت می‌کرد اما حتی او هم تا سال ۱۹۷۳ از این وضعیت خسته شده بود. در نهایت یک قرارداد تازه ۲۰ ساله امضا شد که کنترل عملیاتی را به شرکت ملی نفت ایران داد اما دیگر دیر شده بود؛ موج اعتصاب‌های کارگری آغاز شد و انقلاب از راه رسید». 
بهترین فراز متن او، پرسش‌های اصولی و درخشان است که در قالب محاجه می‌پرسد و ترامپ را به خواندن تاریخ دعوت می‌کند: «حالا آیا کسی واقعاً فکر می‌کند ایران، کشوری با ۳ هزار سال تاریخ، دوباره آرام و بی‌صدا به دوران سلطه خارجی برگردد؟ این بار با نسخه ترامپیِ همان «هفت خواهران»؟ آیا کسی تصور می‌کند انقلابی که ۸  سال جنگ را پشت سر گذاشته، آن هم با حملات شیمیایی صدام، با تحریم‌ها، با ترورها حالا قرار است در برابر ترامپ مثل یک خانه کارت فروبریزد؟ آیا کسی جدی فکر می‌کند ایران قرار است راه عراق را برود؟ آن هم در شرایطی که از ۲۲ مه ۲۰۰۳، با دستور اجرایی جورج بوش، تمام درآمدهای نفت عراق مستقیماً به حسابی در بانک فدرال‌رزرو نیویورک منتقل شده است؟ ترامپ فقط آخرین نسخه از همان زورگویی استعماری است که ایران به‌خوبی آن را می‌شناسد. ترامپ بهتر است تاریخ را بخواند، پیش از آنکه مرتکب پرهزینه‌ترین اشتباه سیاست خارجی دوران ریاست‌ جمهوری‌اش شود».