
دکتر محمدحسین محترم
۱-رهبرمعظم انقلاب در سالروز بعثت نبی مکرم اسلام فرمودند«هدف و سیاست آمریکا، نه رئیسجمهور کنونی، بلعیدن ایران و بازگرداندن سلطه سیاسی - اقتصادی خود بر ایران است». حال سؤال این است که چنین هدف و سیاستی مگر میشود و میتواند بدون برنامهریزی و دخالت خود آمریکا پیگیری شود؟ رهبرمعظم انقلاب سپس تاکید کردند«رئیسجمهور آمریکا جزء فتنه بود و این فتنه آمریکایی با دخالت شخص رئیسجمهور آمریکا، نقشه از پیش آماده شده بود و آنها این فتنه را با مقدمات فراوانی برای کارهای بزرگتر راه انداختند»
۲- در نگاه اول سادهاندیشان البته با القای جریان نفوذی رسانهای-سیاسی تصور میکردند که اعتراضاتی در ایران شکل گرفته و آمریکاییها و صهیونیستها با لفاظیهای خود در حمایت از معترضین، قصد سوءاستفاده از این موقعیت و موجسواری بر این اعتراضات را بدون هیچگونه برنامهریزی قبلی دارند. اما برخلاف این تصورات و القائات، جنگ تروریستی اخیر دارای یک سناریوی بزرگ برنامهریزی شده صد درصد آمریکایی-صهیونی بود که پیوستها و مقدمات و متاخراتی داشت و دارد. لذا علاوهبر مواضع صریح ترامپ و نتانیاهو و بیش از ۲۰ سناتور آمریکایی و دیگر مقامات غربی - صهیونی و اعترافات رسانههای آنها که پشت صحنه ماجرا را روشن کرد، اسناد غیرقابل انکاری وجود دارد که پشت صحنه را روشنتر میکند و نشان میدهد دشمنان از سالها قبل برای اقدامات براندازانه خود سناریونویسی و برنامهریزی و هزینههای هنگفتی کرده بودند. این اسناد آشکارا نشان میدهد که سیا و موساد از سال ۲۰۲۲(۱۴۰۰) در حال تدارک نقشه فروپاشی ایران برای سال ۲۰۲۶(۱۴۰۴) در راستای سیاست کلان خود و در ادامه تحولات دوسال اخیر در منطقه بودند که فتنه ززآ و همچنین جنگ ۱۲ روزه نیز پازلهایی از نقشه فروپاشی آنها بود. تصویب لوایحی همچون «لایحه2614H.R» تحت عنوان «قانون حمایت حداکثری» و«لایحه 2570H.R» تحت عنوان «قانون فشار حداکثری» و«لایحه 3360S» تحت عنوان «قانون به کارگیری تجهیزات نوظهور برای رسانههای دیجیتال-FREEDOM Act» در مجلس نمایندگان و سنای آمریکا و تدوین«سیاست پشتیبانی حداکثری- Max.Support» از سوی دولت آمریکا و امضای «یادداشت امنیت ۲- NSPM-2» توسط ترامپ علیه ایران از جمله این اسناد غیرقابل انکار دخالت مستقیم و برنامهریزی سیستماتیک آمریکا برای ایجاد آشوبها در ایران با هدف فروپاشی و سوریهسازی است.
۳- در این قوانین به صراحت بر سه برنامه تاکید شده است: اول فعال کردن جریانهای برانداز و مزدور با محوریت بقایای رژیم پهلوی! سیا و موساد در سال ۱۴۰۰ در راستای اجرای این بند از قوانین مجلس نمایندگان آمریکا با راهاندازی تشکیلاتی با حضور بقایای رژیم پهلوی تحت عنوان «آوای آزادی – iVOL»، یکی از افسران ارشد پنتاگون به نام «آدم لوینگر» را که قبلا مسئولیت تدوین قانون اساسی عراق پسااشغال را برعهده داشت، و همچنین طراح اصلی سیاست فشار حداکثری ترامپ علیه ایران بوده، در راس آن قرار دادند. سیا همچنین یکی دیگر از ماموران پنتاگون و دستگاههای اطلاعاتی- جاسوسی آمریکا راکه از سالها قبل او را در کنار کودک پهلوی گماره بودند تا به عنوان نزدیکترین فرد، وی را به عنوان عروسک خیمه شب بازی خود هدایت کنند، به عنوان فرد شماره دو این تشکیلات منصوب کردند. این مامور که از همان ابتدا با کلاه قرمز ترامپ در رسانهها حاضر میشد، و در اغتشاشات سال ۱۴۰۱ نیز نقش پررنگی ایفا کرده بود، یک فراماسون بلندپایه و مزدور ایرانیالاصل به نام «بیژن کیا» است. انتشار عکسهای حضور این دو افسر پنتاگون و ماموران ارشد سیا در جلسه تیم امنیت ملی آمریکا در دوره اول ترامپ به خوبی نقش آنها و همچنین نقش آمریکا در جنایات تروریستی اخیر را آشکارتر میکند. در این تشکیلات مرکز حقوق بشر ایران نیز که در نیویورک مستقر است و توسط خانم «وُردن» همسر یکی از افسران عالی رتبه پنتاگون مدیریت میشود، حضور دارد. وی دارای تجربه سالها فعالیت در حمایت و هماهنگی و هدایت مخالفان چینی و هنگکنگی است. این تشکیلات چند ماموریت اصلی داشت از جمله تدوین قانون اساسی پساجمهوری اسلامی، شکستن تابوی رابطه با اسرائیل و تربیت و هدایت یک زن به عنوان نفر سوم تشکیلات و نماد و لیدر دوره گذار آشوب و اغتشاش، تا در حقیقت جایگزین شیرین عبادی شود که در فتنههای گذشته این نقش را برعهده گرفته بود! برای اجرای این ماموریت یک زن ایرانی به نام «نازنین برادران» را که هدفمند نام مستعار «رها پدرام» را بر او گذاشتند، انتخاب و او را مسئول تدوین قانون اساسی پساجمهوری اسلامی و همچنین مسئول تشکیلات در داخل ایران کردند.البته با گرفتار شدن وی در تور اطلاعاتی نیروهای اطلاعات سپاه و بازداشت وی هنگام ورود به تهران پس از ماهها رصد او، این ماموریت تشکیلات آمریکایی -صهیونی با شکست مواجه شد و باید منتظر انتشار خبرهای جدیدی در این خصوص باشیم. وی قبل از ورود به ایران در دیدار با تام کاتن سناتور جمهوریخواه و از نزدیکان ترامپ طرح سوریهسازی ایران را ارائه داده بود. با سندی که از این تشکیلات به دست آمده، اعضای آن، خود را «نیروهای نیابتی آمریکا برای فروپاشی ایران» معرفی میکنند. البته تشکیلات آوای آزادی مامور بزک کردن چهره پهلوی به عنوان آلترناتیو فقط در دوره گذار آشوب نیز بود که پس از شکست این پروژه، ادعای او در عدم فراخوان دادن نشان داد که سیا و موساد چقدر احمق بودند که روی چنین احمقتر از خودشان سرمایهگذاری کرده بودند! دومین مصوبه نمایندگان مجلس آمریکا حمایت آشکار اطلاعاتی - مالی از جریانهای تجزیهطلب و بزک کردن آنها با محوریت سازمان منافقین بود. تمایز نحوه اقدامات تروریستی گروهکهای تروریستی با دورههای قبل چه در شرق و چه در غرب کشور در فتنه اخیر نشان داد که برای تضعیف توان امنیتی - نظامی کشور، آنها را یک ماه قبل با ادعاهای ائتلافهای نظامی و با اعلام موجودیت گروهکی به نام «جبهه مبارزون- MPF» با هسته مرکزی منافقین و با هدف برندسازی جدید برای جذب حمایت سایر اپوزیسیون و حمایتهای بینالمللی هماهنگ کرده بودند. نکته بسیار حائز اهمیت که رهبرمعظم انقلاب فرمودند«لیدرهای آشوبها را برده بودند خارج آموزش داده بودند»، این است که برخلاف موضع رسمی دولت آمریکا مبنی بر مبارزه با تروریستها، گزارشهای افشاگرانه «سیمور هرش» روزنامهنگار معروف آمریکایی، پرده از این راز بزرگ برمیدارد و نشان میدهد که فرماندهی عملیات ویژه مشترک ایالات متحده(jsoc) در یک بازه زمانی دو ساله اعضای انتخاب شده از سوی سازمان منافقین را در خاک آمریکا و به جای پایگاههای نظامی معمول، در یک سایت مخفی متعلق به وزارت انرژی آمریکا (DOE) در نوادا در شمال غربی لاسوگاس با هدف حفظ بالاترین سطح امنیتی آموزش دادند که شامل مهارتهای پیشرفته جنگ نامتقارن و عملیاتهای پیچیده تروریستی و همچنین آموزش ارسال و دریافت امن اطلاعات از داخل ایران و چگونگی نفوذ به شبکه مخابراتی ایران و چگونگی استفاده از هوش مصنوعی بود. نکته مهمتر در این آموزشها آشنایی تروریستها با سلاحهای سازمانی ناتو بوده که نشان میدهد برای ایفای نقش نظامی ناتو در ایران هم در توهّمات آنها برنامهریزی و هماهنگیهای لازم نیز با مسئولان ناتو و کشورهای غربیِ عضو آن به منظور ایجاد چتر حمایتی نظامی از آشوبطلبان تروریستی و نابودی زیرساختهای ایران صورت گرفته بوده است! البته مستندات زیادی نیز وجود دارد که کشورهای اروپایی بخصوص سفیران آلمان، انگلیس و فرانسه علاوهبر هماهنگیهای نظامی، در تمام مراحل سناریوی آمریکا مستقیماً در کنار تروریستها ایستادند و در هدایت آشوبها نقشآفرینی کردند. از جمله با انتقال دلار و ارز آتشبیار معرکۀ اغتشاشات بودند.سومین مصوبات نمایندگان آمریکا، برنامهریزی برای اعتصابات گسترده و تامین مالی اعتصابات با «ایجاد صندوق اعتصابات ایران» بود. سازمانهای سیا و موساد در تصورات غلط و توهّمات خود با استفاده از این قوانین سناریوهای خطرناکی برای اعتصابات گسترده بازاریان و کارگران صنعت نفت و پتروشیمی و کاریکاتورسازی اعتصابات سال 57 درجهت «فلج اقتصادی» و به راه انداختن «جنگ داخلی» برنامهریزی کرده بودند! چهارمین بند مصوبات آمریکاییها «تاسیس کارگروه آزادی و مقابله با سانسور اینترنت در ایران» توسط وزارتخانههای خارجه و خزانهداری آمریکا با تمرکز بر عبور کامل از زیرساختهای مخابراتی تحت کنترل ایران با «جنگ تکنولوژیک» بود. در این قوانین بودجه لازم برای چهار حوزه تصویب و هزینه شد: اولا توزیع گسترده فناوریهای پیشرفته نظیر VPNهای غیرقابل ردیابی و سیم کارتهای الکترونیکی و اتصال اینترنت مستقیم به موبایلهای معمولی (Direct-to-Cell) و برقراری ارتباط بین داخل و خارج از کشور و بین مجریان سناریو در خارج با سرپلهای خود در داخل. ثانیا جنگ پهپادی سایبری برای ارائه اینترنت در مناطق درگیری تا عملا بخشی از حریم هوائی ایران را در اختیار زیرساخت ارتباطی اپوزیسیون قرار دهند. این سیستم متفاوت از ماهواره استارلینک -که نیازمند تجهیزات زمینی قابل ردیابی هستند- عمل میکرد. ثالثا وزارت خزانهداری آمریکا با به روزرسانی مجوز عمومی 2D به شرکتهای فناوری اجازه داد تا خدمات ابری و ابزارهای ضدجاسوسی و نرمافزارهای ارتباطی امن را در اختیار کاربران ایرانی قرار دهند تا مستقیما توانایی شبکه ملی اطلاعات ایران برای قطع دسترسی به اینترنت جهانی را از بین ببرند. پنجمین مصوبه ایجاد چتر حمایتی نظامی از تروریستها قبل و بعد از آشوبها بود.
۴-براساس آنچه بیان شد، رئیسجمهور آمریکا فوریه۲۰۲۵(بهمن ۱۴۰۳) با امضای «یادداشت امنیت ۲ (NSPM-2) آغاز قمار بزرگترین و خطرناکترین و پیچیدهترین جنگ ترکیبی تاریخ را با اطمینان متوهّمانه از حصول موفقیت در آن کلید زد که سه بخش داشت: اول جنگ دلاری برای مسدودسازی منابع ارزی ایران از مبدا از طریق تمرکز بر شبکههای واسطهگری مالی و صرافیهای مستقر در امارات و هنگکنگ و هند با هدف ایجاد «سکته ارزی» قبل از حملات ژوئن ۲۰۲۵ (خرداد ۱۴۰۴) بود. دوم تمرکز بر اتخاذ تصمیمات اشتباه اقتصادی در ایران و نفوذیهای سیاسی و اقتصادی و رسانهای و مدعیان کارشناسی در اطراف دولت با هدف ادراک سازی افکارعمومی و زمینهسازی اعتراضات مردمی با درز خبر مصوبات و تصمیمات دولت به جامعه و بازار به ویژه درخصوص سیاست حذف ارز ترجیحی بود! توضیح و تحلیل این بحث بماند برای بعد! اما به فرمایش رهبری«بالارفتن بیحساب ارز خارجی و عدم ثبات بازار طبیعی نبود و کار دشمن بود».لذا هیچ چیز اتفاقی نبود؛ وقتی قطعات پازل را کنار هم میچینیم، تصویر نهائی واضحتر از همیشه میشود: یک هماهنگی کامل برنامهریزی شده از قبل برای جنگ ترکیبی خطرناک و بیسابقه! بخش سوم امضای یادداشت امنیت ۲ ترامپ اجرای عملیات نظامی علیه ایران در هماهنگی با ناتو در قبل و بعد از آشوبها، از یکسو با هدف ترساندن ملت و مقامات سیاسی و فرماندهان نظامی ایران و از سوی دیگر تهییج و امیدوار کردن تروریستهای مسلح برای به اوج رساندن جنایات خود در آشوبها و اغتشاشات بود!
۵-حضور برخی از وطن فروشان مزدور در سیرک نشست سازمان ملل هم بخشی از سیاست به اصطلاح دیپلماتیک تدوین شده سیا در اسناد تشکیلات آوای آزادی بود که توسط آمریکا با هدف معرفی آنها به عنوان رهبران جدید ایران!به جهان(مثل جولانی) در پروژه سوریهسازی روی صحنه آمد. البته برنامه آنها حضور افراد دیگر و پروپاگاندای زیادی روی آنها بود که با توجه به شکستشان در به ثمر رساندن آشوبها و رو شدن دستشان برای مقامات دنیا، برای ناامید نکردن تروریستها و اپوزیسیون خارجنشین به حضور دو نفر از آنها بسنده کردند!
۶- اکنون با روشن شدن پشت صحنه و کنار رفتن غبار فتنه، عظمت حضور وحدتآفرین و البته شگفتانگیز و یوماللهساز ملت ایران بیشتر خود را نشان میدهد که در مقابل چه توطئه بزرگ و خطرناکی ایستادند و با عنایت الهی بر تمام این مراحل و برنامهریزیهای پیچیده فائق آمدند و «کمر فتنه را شکستند» و به اذعان مقامات و سیاسیون جهان و رسانههای بینالمللی و منطقهای «آمریکا را شکست دادند». اما «رئیسجمهور مجرم آمریکا و مجرمان داخلی» باید منتظر «شکستن کمر فتنهگران» هم باشند. لذا بعد از اینکه «ملت قوی و مقتدر ایران»، «حرف آخر» را زدند، ترس از حمله مجدد به ایران در وجود رئیسجمهور آمریکا افتاد و مجبور به عقبنشینی شد، اما لفاظیها و سخنان و توئیتهای پیدرپی ترامپ در طی آشوبهای اخیر نیز نگرانیاش را آشکار کرده بود و نشان میداد که با محاسبه قدرت ایران در جنگ ۱۲ روزه، به آشوبها امید فراوان بسته بود و نگران بود که دنیا شکستش را به نظاره خواهد نشست و ایران بار دیگر با این شکست تاریخساز آمریکا،نشان میدهد که «هیمنه آمریکا پوشالی است»!

سیدعبدالله متولیان
در بیانات مقام معظم رهبری، بارها بر حل مشکلات معیشتی مردم و اهمیت «اقتصاد مقاومتی» و «پیشرفت جهشی» تأکید شده است. تحقق این امر، مستلزم به کارگیری تمامی ظرفیتها و توانمندیهای داخلی است. در این میان، حضور آگاهانه و فعالانه مردم در مطالبهگری و نظارت بر عملکرد مسئولان، نقشی حیاتی ایفا میکند. آیا با فعالسازی این ظرفیت عظیم، میتوان گامهای مؤثری در جهت تحقق چشم اندازهای توسعهای برداشت؟
مطالبهگری آگاهانه، فراتر از انتقادهای تند، سطحی و بدون پشتوانه است. این نوع مطالبهگری، با درک عمیق از توطئههای دشمن و با تکیه بر اتحاد ملی و انسجام اجتماعی بر اساس فرمایشات رهبری، به دنبال ریشهیابی مشکلات و ارائه راهکارهای عملی و کارآمد است. رهبر معظم انقلاب با اشاره به جنگ ترکیبی دشمن، بر لزوم هوشیاری و بصیرت در تشخیص توطئهها و مقابله با آنها تأکید فرمودهاند. مطالبهگری آگاهانه میتواند نقش مهمی در تقویت این بصیرت و افزایش آگاهی عمومی ایفا کند.
در شرایط ویژه کنونی، با توجه به فشارهای اقتصادی و جنگ پیچیده ترکیبی و اقدامات تروریستی دشمن، تقویت تولید داخلی و حمایت از کالاهای ایرانی، از اهمیت ویژهای برخوردار است. مطالبهگری آگاهانه میتواند با نظارت دقیق بر فرآیند خصوصیسازی و حمایت از تولیدکنندگان کوچک و متوسط، به رشد و شکوفایی اقتصادی کشور کمک کند.
برای عبور از چالشهای اقتصادی کنونی و تحقق اهداف اقتصاد مقاومتی نیازمند یک جهش عملیاتی هستیم؛ جهشی که از دل مطالبات مردمی و نظارت دقیق به ثمر برسد. در این راستا، پنج گام کلیدی قابل اجراست. نخست، شفافسازی عملکرد مسئولان و ایجاد سازوکارهای پاسخگویی؛ دوم، اصلاح ریشهای ساختارهای اداری و حذف بروکراسی با بهرهگیری از فناوریهای نوین؛ سوم، حمایت جدی و هدفمند از تولیدکنندگان داخلی، بهویژه کسبوکارهای کوچک و متوسط؛ چهارم، مبارزه بیامان با فساد و ریشهکنی آن از بدنه اقتصادی و اداری کشور؛ و بالاخره پنجم، افزایش سطح سواد رسانهای در میان مردم برای تشخیص اخبار دروغ و تحلیل درست اطلاعات. این اقدامات، نه تنها گامهای مؤثری در جهت تقویت اقتصاد کشور هستند، بلکه بستری را برای مشارکت فعالانه مردم در اداره امور فراهم میآورند و به تحقق خواستههای رهبری در زمینه پیشرفت جهشی کمک میکنند.
بیتردید، با اتکال به خداوند متعال و با مشارکت فعالانه مردم و تلاش صادقانه مسئولان، میتوان بر تمامی چالشها غلبه کرد و گامهای مؤثری در جهت تحقق اقتصاد مقاومتی و پیشرفت جهشی برداشت. همانطور که مقام معظم رهبری فرمودهاند، «انقلاب، یک فرآیند دائمی است و تا رسیدن به قلههای متعالی، باید با بصیرت و پشتکار به راه ادامه دهیم.». بیایید با مطالبهگری آگاهانه، چراغ این راه را روشن نگه داریم و آیندهای روشن و مرفه را برای ایران عزیز رقم بزنیم.

حمید روشنائی
این روزها، حکومت ترامپ یکساله می شود. این یعنی وی ۳ سال دیگر فرصت دارد به کارهایش ادامه دهد البته اگر به روشی، دوران ریاست جمهوری اش را تمدید نکند!؟ اقدامات کاغذی ترامپ در این مدت اندک،(۲۰ ژانویه ۲۰۲۵ تا ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۵) بالغ بر ۲۰۹ فرمان اجرایی، ۵۲ یادداشت ریاستجمهوری و ۹۱ اطلاعیه رسمی بوده است . اما اقدامات عملی رئیس جمهور آمریکا در طول یکسال شامل موارد ذیل است:
1- حمله به مراکز هسته ای ایران
2- ربودن رئیس جمهور ونزوئلا و انتقال او به داخل آمریکا
3- حمایت بی دریغ از رژیم صهیونیستی در کشتار غزه
4- برداشتن حمایت از اوکراین و تنها گذاشتن دوستان اروپایی
5- طلب کردن منطقه گرینلند از دانمارک و اروپا
6- وضع تعرفه ها بر روابط اقتصادی با سایر کشورها ( حتی متحدان آمریکا )
7- افزایش چالش اقتصادی با چین
8- وضع تحریم های بیشتر بر کشورهای مخالف واشنگتن
9- ربایش کشتی های نفت کش ونزوئلا و انتقال آن به بنادر آمریکا
10- فاصله گرفتن از دوستان سابق مانند اروپا و هند
اقدامات فوق نتایج مهمی به همراه داشته که عوارض متعدد آن برای کشور آمریکا و جهان، سنگین خواهد بود.
برهم خوردن نظام بین الملل و ایجاد نظام چندقطبی سیال: بعد از جنگ جهانی دوم، نظام دوقطبی شرق و غرب به نوعی ثبات در نظام بین الملل ایجاد کرد. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز کشورهای غربی سعی نمودند نوعی تک قطبی با محوریت آمریکا ایجاد نمایند که آن نیز اکنون با ایجاد اختلاف در کمپین غرب، با چالش جدی مواجه است. آنچه امروز می توان برای دنیای پس از ترامپ تصور کرد، یک نظام چندقطبی سیال می باشد که با اتحادها و پیمان های مختلف شکل گرفته و یا از بین می رود.
بازگشت استعمار کلاسیک قرن هیجدهم میلادی: در قرن نوزدهم و پس از دو جنگ جهانی ویرانگر با وجود جامعه و سازمان ملل، این احتمال می رفت که دوران جنگ های استعماری و قانون جنگل به سر رسیده و رفتار کشورها از دیسپلین خاصی برخوردار شده است. هرچند بسیاری از متفکران این دوران را نوعی استعمار جدید می دانند اما به هر ترتیب شکل خشن و یکجانبه گرایی گذشته در ظاهر از بین رفت و دنیای دیگری ظهور کرد. رفتار ترامپ با کشورهای دیگر همانند ونزوئلا، این ذهنیت را بوجود آورده که استعمار گذشته با همان زشتی خود، بازگشته است و دولت های بزرگ نقاب از چهره انداخته چشم طمع خود را به منابع کشورهای ضعیف دوخته اند و برای آن هر اقدامی انجام می دهند.
تضعیف نهادهای بین المللی: یکی از دستاوردهای جهان مدرن و نظام بین الملل قرن بیستم، نهادها و سازمان های بین المللی قدرتمند بود. آنچه که تحت عنوان این سازمان ها صورت می گرفت، نوعی همکاری و مشورت بین دولت ها بوده که به ثبات و آرامش (هرچند نسبی) و تحت نوعی هژمونی قدرت ها انجام می شد. اما با ظهور ترامپ، این سازمان ها بیش از پیش رنگ باخته و دیگر تصمیم سازی در آنها صورت نمی گیرد و مرکز ثقل تصمیمات، واشنگتن و کاخ سفید است.
بی هویتی حقوق بین الملل: اگرچه حقوقدانان معتقدند که حقوق بین الملل تابع و توجیه سیاست کشورها بخصوص قدرت های بزرگ در قبال مسائل مختلف می باشد اما در نهایت، حقوق بین الملل نوعی ساماندهی و قابل پیش بینی کردن رفتار کشورها در سطح بین الملل بوده است. اقدامات ناهماهنگ و غیرقابل پیش بینی ترامپ که با گفتارهای پریشان وی هماهنگی دارد، حقوق بین الملل را نیز بی فایده و بی اثر کرده است به نحوی که به نظر می رسد در آینده می بایست جزوات حقوق بین الملل را از ابتدا نوشت.
پایان هژمونی آمریکا: اقدامات ترامپ علاوه بر آنکه در داخل این کشور، نوعی برهم ریختگی بوجود آورده است، در خارج از آن نیز، موجب بی ثباتی و عدم همکاری های منطقه ای و جهانی با دیگر کشورها و در نهایت انزوای آمریکا شده است. ترامپ به هیچکدام از توافقات و پیمان های منطقه ای و بین المللی وقعی نمی نهد و برایش فقط منافع ملی ( یا به تعبیری منافع شخصی ) مهم است.
او اعتقادی به همکاری نداشته و همین هژمونی آمریکا در هماهنگ کردن کشورهای دوست را با شکست مواجه کرده به نحوی که اکنون در موضوع گرینلند، اروپای متحد در مقابل او ایستاده است.
خاتمه روند تجارت جهانی: در سال های پایانی قرن بیستم، به نظر می رسید جهان در حال تعیین اولویت ها و مزیت های کشورها، در تجارت جهانی است و سازمان تجارت جهانی با قدرت و قوت در حال تشکیل بلوک های اقتصادی می باشد. این موضوع اگرچه نوعی استعمار جدید محسوب می گردید اما می توانست موجب رشد اقتصادی برخی کشورها و نظم بخشیدن به تجارت در جهان باشد. تعرفه های ترامپ و برهم زدن شاخص های تجارت و مبادله کالا توسط وی، این روند را با مخاطره مواجه و به سوی سقوط کشانده است.
اختتامیه لیبرالیسم و دموکراسی: کشور آمریکا پس از انقلاب و استقلال از استعمار انگلیس، همیشه پیشرو در اندیشه های لیبرالیستی و دموکراتیک بوده است. هرچند این اندیشه ها با منافع این کشور همخوانی داشته و در راستای آن بوده، اما به هر حال در جهان آزاد، نام آمریکا بعنوان رهبریت مطرح گردیده است. ترامپ نشان داده است که به هیچکدام از این ارزش ها، متعهد نبوده و اکنون روابطش با کشورهای دیکتاتوری بسیار بهتر می باشد و دموکراسی و آزادی را صرفا بعنوان یک ابزار موقتی برای سرکوب کشورهای دیگر و طعنه زدن به دوستان سابق خود می خواهد.
فروپاشی ناتو و همکاری های نظامی: از دوران دولت گذشته ترامپ، این حرف که آمریکا نمی خواهد نقش نگهبان و امنیه دوستانش را بازی کند، وجود داشت. وی به آنها گفته بود که باید هزینه خدمات نظامی آمریکا را بپردازند و میزان سهم خود از ناتو را به ۲ و نیم درصد برسانند. این کشورها که برخی با مشکلات اقتصادی دست به گریبان بوده و هستند، اکنون موظف شده اند که سهم خود را به ۵ درصد برسانند. این درحالی است که موضوع گرینلند می تواند به همکاری در ناتو برای همیشه پایان دهد زیرا براساس این پیمان، اگر کشوری به یک عضو ناتو حمله کند، بقیه موظف به پاسخ وی هستند و اکنون یکی از مهمترین کشورهای عضو به عضوی دیگر در حال حمله است .. پایان صلح جهانی: داستان شروع “زیاده خواهی هیتلر” پس از رسیدن به عنوان رایش سوم، را جهان فراموش نمی کند. هیتلر با فریب انگلیس و اروپا، ابتدا با فشار، کشورهای دیگر از جمله چکسلواکی را مجبور به دادن بخش های از کشورشان به آلمان نمود و در نهایت با محو لهستان، وارد جنگ جهانی دوم شد. ترامپ نیز امروز با همین بلند پروازی ها خواهان گرفتن منابع ونزوئلا، خلیج مکزیک، کشور کانادا و سرزمین گرینلند شده است. این می تواند پایان صلح در جهان و شروع جنگ جهانی دیگری باشد.
ممکن است عمر دولت ترامپ فقط یک دوره ۴ ساله باشد لیکن پس از وی نیز، رئیس جمهور آینده آمریکا (چه جمهوری خواه و چه دموکرات)، نمی توانند میراث خوار وی نباشند. مطمئنا دنیای پس از ترامپ شفاف و زیبا نخواهد بود زیرا او تمام دستاوردهای بشریت مدرن در حکمرانی و همزیستی بین المللی را از بین برده وجهانی سیاه و زشت را به نمایش گذاشته است.

به بیان دیگر اخلال در عرصه اقتصادی کشور بخشی از برنامهریزی دشمن برای ناراضیکردن مردم بوده است تا زمینه را برای ایجاد اغتشاش از سوی پادوهای تروریست خود فراهم کرده باشند!» (کیهان- 24/10). عین این تحلیل در خبرگزاری فارس ارائه شده است و اینکه «طرح آمریکا در اغتشاشات اخیر، شامل پنج مرحله بود. در مرحله اول، از طریق اخلال در بازار ارز، تا اعتراضات شکل بگیرد. مرحله دوم، اعتراضات بهسرعت تبدیل به اغتشاش شود. در مرحله سوم، اغتشاشات زمینه فعالیت هستههای کوچک ترور را فراهم کند. در مرحله بعد، گروهکهای تروریستی در سطح گسترده فعال شوند و در آخرین مرحله، حمله نظامی صورت گیرد» (فارس- 28/10). اشکال بزرگ تحلیلهای فوق و اصولا این نوع نگاه که عوامل نفوذی و خارجی و... را عامل بحرانهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کشور میدانند، بیپاسخ گذاشتن نقش سیاستها، قوانین و مقررات، ساختار و سازوکار اجرائی و بسترهای اجتماعی و فرهنگی جامعه و مجریان و سیاستگذاران داخلی در ایجاد این اوضاع و احوال ناگوار و آشفته است
اگر دخالتهای خارجی (مستقیم و غیرمستقیم) میتوانند وضعیت اقتصادی کشور را با چنین بحرانهای عظیمی مواجه کنند (کسری بودجه چندصد هزار میلیارد تومانی، ورشکستگی نظام بانکی و تأمین اجتماعی، سرمایهگذاری و رشد اقتصادی منفی، حجم نقدینگی 13 هزار همتی، تورم 50درصدی و...) پس جایگاه، مسئولیت و تدابیر نظام حکمرانی در این میان چه میشود و کجای ماجراست؟
2. واقعیت آن است که اقتصاد ایران اسیر سه معضل اساسی نفتی، دولتی و بستهبودن است. این سه معضل اساسی، ساختاری متزلزل، رانتی و رفاقتی را جایگزین چارچوبی پایدار، خلاق، آزاد و رقابتی کرده است. اقتصادی که با افزایش صادرات و فروش نفت، آن هم در قیمتهای بالا، ورم میکند و با کاهش و ضعف قیمت و صادرات آن، لاغر و تکیده میشود و اسیر دولتی بزرگ است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در ید اختیار اوست و در تضاد و جنگ با جهان به سر میبرد. اقتصاد سیاسی شکلگرفته در این بستر، بهخصوص پس از اجرای سیاستهای اصل 44 و ایجاد بنگاههای صنعتی عظیم خصولتی مبتنی بر انرژی و مواد خام و نه خلاقیت و فناوری و همچنین تحریمهای بینالمللی و برکتدانستن آن از سوی افراد و جریانهایی در ساختار قدرت و... افراد و جریانهایی را حاکم بر حیات و منافع ملی کرد که جز به منافع خود نمیاندیشند. رویهای که با افزایش شکاف دولت-ملت، امر سیاست (در معنای اصیل آن که «هدف و غایت سیاست سعادت و بهزیستی شهروندان است» – سیسرون) به امری حاشیهای و مناسکی تبدیل شده و احزاب سیاسی به بازیگران این مناسک و نه نهادهایی فعال و مورد اعتماد و وثوق جامعه هستند (بهعنوان یک حزب اصلاحطلب تاکنون بارها درخواستهای ما برای برگزاری تجمع مسالمتآمیز درباره مسائل مختلف رد شده است.
وقتی بهعنوان نخبگان سیاسی اجازه حرفزدن نداریم، مردم دیگر روی ما حساب نمیکنند و مرجعیتی نداریم... اگر جمهوری اسلامی اجازه داده بود که احزاب مرجعیت پیدا کنند، امروز کارش اینقدر دشوار نمیشد... حاکمیت هرگز نخواسته نیروهای میانه را به رسمیت بشناسد- سخنگوی حزب اتحاد ملت- 28/10).
این حکایت امروز و این سالها نیست و حکایت تاریخ معاصر کشورمان است؛ از نامه تجار به رهبری حاج محمد حسنخان امینالضرب به ناصرالدین شاه که «این بندگان را به شخصی بسپارید که دولتخواه باشد، متدین بیطمع باشد، بیغرض باشد، مستغنی باشد، گرسنه نباشد، مقتدر باشد، حکمش در همه بلاد و وزارتخانهها نفاذ باشد، تجار و فقرا را محل مداخل و تعیش خود قرار ندهد» (1301 هجری قمری) تا نامه سه رهبر سیاسی یک سال و چند ماه قبل از انقلاب 57 به محمدرضا پهلوی که نسبت به قرارگرفتن مملکت در لبههای پرتگاه هشدار میدهند و اینکه «نیازمندیهای عمومی بهخصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی گشته، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور گردیده و... نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان و... که دست به کارهایی میزنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند و از همه بدتر نادیدهگرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و رواج فساد و فحشا و تملق، فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشانده است» (نامه سرگشاده کریم سنجابی، شاپور بختیار و داریوش فروهر– 22/3/1356) و حدود نیمقرن بعد که 180 اقتصاددان و صاحبنظر و استاد دانشگاه که ضمن تجلیل از همبستگی و انسجام ملی برای حفظ ایران در جنگ 12روزه نسبت به «تشدید ابرچالشهای ناشی از ناترازی فزاینده در بخشهای مختلف، افول سرمایهگذاری مولد، تشدید مهاجرت نخبگان به خارج از کشور و...» هشدار میدهند و خواستار «اصلاحات بنیادین در رویکرد نظام حکمرانی، پایاندادن به انحصار رسانهای، تقویت شایستهسالاری و آزادی زندانیان سیاسی و دیپلماسی و مذاکره سازنده با آمریکا و اروپا و همچنین خروج نیروهای نظامی از اقتصاد و بازنگری در سیاستهای ارزی و مالی برای مقابله با رانتجویی، فساد و احیای اعتماد عمومی» میشوند (دنیای اقتصاد- 17/4/1404).
3. خروج از این چرخه معیوب و انسداد بیش از صدساله جز با تأمل و صبوری و خرد فراوان ممکن نیست. چنانکه اگر امروز بزرگترین خطری که تمامیت ارضی و حاکمیت ملی و جریان آزادیخواهی در کشور را تهدید میکند، تنشها و تضادهای داخلی و مداخلهجویی خارجی است، باید به این سؤال مهم پاسخ داد که کدام جریان فکری، اقتصادی و سیاسی با انداختن تقصیر وضعیت بس ناگوار اقتصادی و زندگی و معیشت مردم به گردن خارج و سلب مسئولیت از نظام حکمرانی عملا از اصلاح امور غفلت کرده و آدرس «خارج» را به جامعه داده و عاملیت انسان ایرانی را به امری حاشیهای تبدیل کردهاند؟! وقتی عمده مسائل و مشکلات به خارج منتسب میشود، بالطبع راهحلها هم در خارج جستوجو میشود! اکنون اما هرکس به سهم خود وظیفه دارد بر این باور تأکید کند که نه خشونت داخلی و نه مداخله خارجی هیچیک به توسعه و پیشرفت این سرزمین و کاهش فقر و فلاکت این مردم راه نمیبرد که درد و رنج را جانکاهتر و عقبماندگی را تشدید میکند. باید تعمق کرد و با درسگیری از گذشته، گذشتهای که متأسفانه حی و حاضر است، درها را گشود و امید به اصلاح را بازگرداند؛ «بکوشید و خوبی به کار آورید/ چو دیدند سرما بهار آورید» (حکیم طوس).

در برابر چین نیز، جنگ تعرفهای ادامه یافت، اما نتیجهای که وعدهدادهشده بود حاصل نشد. تعرفهها فشار را به مصرفکننده آمریکایی منتقل کردند و بیش از ۵۵ درصد مردم ایالات متحده معتقد بودند این سیاستها مستقیماً به ضرر آنها بوده است. وزارت کشاورزی آمریکا گزارش داد هزاران مزرعه کوچک در این کشور با کاهش صادرات، افزایش بدهی و رشد ورشکستگی مواجه شدهاند. آنچه «پیروزی در جنگ تجاری» نامیده میشد، به هزینهای داخلی برای طبقه متوسط و کشاورزان آمریکایی بدل شد.
مهمتر از همه، در این یک سال قدرت نرم آمریکا نیز متحمل آسیبی جدی شده است. نظرسنجیهای بینالمللی نشان میدهند نگاه منفی به آمریکا در میان متحدان سنتی این کشور افزایشیافته است. در کانادا، بیش از ۵۰ درصد پاسخدهندگان دیدگاهی منفی نسبت به نقش جهانی آمریکا ابراز کردهاند. در دانمارک، فرانسه و سوئد نیز میزان اعتماد به رهبری آمریکا به پایینترین سطح خود در یک دهه اخیر رسیده است. سهم کسانی که معتقدند نفوذ جهانی آمریکا رو به افول است، در این کشورها به بیش از ۶۰ درصد رسیده؛ نشانهای از فرسایش سرمایهای که دههها ستون اصلی قدرت واشنگتن بود.
در داخل، سیاستهای سختگیرانه مهاجرتی ادامه یافت، بدون آنکه اصلاح ساختاری یا راهحل پایدار ارائه شود. مطابق آخرین نظرسنجیها، تنها ۳۸ درصد شهروندان آمریکایی در حال حاضر این سیاستها را مؤثر میدانند. نقش ICE یا «پلیس مهاجرت آمریکا» در این میان بهشدت مورد انتقاد قرار گرفت، بهویژه پس از قتل «رنه گود» در جریان یکی از عملیاتهای نیروهای مهاجرتی در اوائل ژانویه. این حادثه موجی از اعتراضات سراسری را برانگیخت؛ اعتراضاتی که نهفقط علیه یک مأمور، بلکه علیه خشونت ساختاری و مصونیت نهادی شکل گرفت. گزارشها نشان میدهد در هفتههای پس از این قتل، بیش از ۵۰ شهر آمریکا شاهد تجمعات اعتراضی بودند. واکنش دولت، بهجای بازنگری سیاستها، تأکید بر حمایت از ICE بود؛ تصمیمی که شکاف اجتماعی را عمیقتر و خشم عمومی را تشدید کرد.
در حوزه سلامت کاهش برنامههای حمایتی توسط دولت ترامپ باعث شد بین ۳ تا ۵ میلیون نفر بیمه درمانی خود را از دست بدهند. وعده بهبود خدمات با هزینه کمتر، عملاً محقق نشد و دسترسی اقشار آسیبپذیر به مراقبتهای پزشکی دشوارتر شد. در مبارزه با مواد مخدر نیز، بحران فنتانیل ادامه یافت و دادههای CDC نشان میدهد مرگومیر ناشی از مصرف مواد مخدر در آمریکا همچنان در سطح بالایی باقیمانده است. در نتیجه وعده کنترل سریع بحران توسط ترامپ، بار دیگر بینتیجه ماند.
یک سال پس از بازگشت ترامپ، تصویر کلی روشن است. تورم مهار نشد، جنگها پایان نیافتند، متحدان فاصله گرفتند، شکافهای اجتماعی عمیقتر شد و اعتماد عمومی بیشازپیش فرسایش یافت. بهطوری که حالا ترامپ در نظرسنجیها نامحبوبترین رئیسجمهور 80 سال گذشته آمریکاست.
در حقیقت سیاستهای ترامپ، چه در داخل و چه در خارج ایالات متحده، اغلب با شکست مواجه شد. سال اول ریاستجمهوری او نه آغاز «دوران پیروزی»، بلکه نمایشی از شکست شعار، تقابل و تصمیمهای شتابزده بود؛ شکستی که پیامدهای آن، در سالهای پیشرو، احتمالاً عمیقتر و پرهزینهتر خواهد شد و آمریکا را بیش از پیش تضعیف خواهد کرد.

گرینلند و سناریوهای بقای ناتو
ثمانه اکوان
تلاش دونالد ترامپ برای تصاحب گرینلند در طول چند هفته گذشته بیشتر شده و دولت آمریکا مأموریت جدی یافته است راههای رسیدن به این هدف را مورد بررسی قرار دهد. حالا که کشورهای اروپایی به تکاپو افتادهاند از این منطقه در برابر زیادهخواهیها و سیاستهای استعماری ترامپ حفاظت کنند، سناریوهای مختلفی درباره سرنوشت این منطقه وجود دارد و هر کدام از این سناریوها میتواند تبعات شدید دیگری بر یکپارچگی و هماهنگی کشورهای غربی داشته باشد. مهمترین پیامدی که این مساله میتواند بر روابط آمریکا - اروپا داشته باشد، مساله ناتو و اتحاد نظامی 75 سالهای است که در طول دهههای گذشته، ضامن امنیت اروپا و بقای اتحادیه اروپایی در برابر تهدیدات داخلی و خارجی بوده است. ناتو در واقع هم کار حفاظت از اروپا در برابر تهدیدات خارجی را انجام داده و بازدارندگی بزرگی برای قدرتهای بزرگ دیگر چون روسیه ایجاد کرده و هم در اصل از اروپا در برابر تهدیدات داخلی و برخی تلاشها جهت انحلال اتحاد و صلح اروپاییها حفاظت کرده است. حالا سرنوشت این اتحاد نظامی در دستان رئیسجمهور آمریکاست؛ رئیسجمهوری که در دوره اول فعالیتش بارها اعلام کرده بود ناتو عملاً سودی برای آمریکا ندارد و میخواهد ایالات متحده را از آن خارج کند. ترامپ تاکنون بارها از ضرورت خروج آمریکا از ناتو صحبت کرده اما این صحبتها در میان فریادهای کارشناسان دموکرات و اروپایی بهدرستی شنیده نشد. برخی هم این کار را چنان ترسناک و مخوف و غیرقابل اجرا میدانند که سعی دارند صورت مساله را پاک کرده و به آن نپردازند. با این حال سؤال اصلی این است: گرینلند قرار است چطور به دست آمریکا بیفتد و این رویارویی چگونه بر سرنوشت ناتو تأثیر میگذارد؟
1- سناریوی استعمار به روش سخت
در نخستین سناریو، گرینلند از طریق حمله نظامی به دست آمریکا میافتد و به تبع آن اتحادیه اروپایی مجبور است خود از گرینلند در برابر آمریکا دفاع کند و عملاً ناتو دچار فروپاشی میشود. در صورتی که گرینلند به روش سخت و نظامی به دست آمریکا بیفتد، میتوان با صراحت بیشتری بیان کرد دیگر عملاً ناتویی بعد از این اتفاق وجود نخواهد داشت. این همان سناریویی است که در دولت اول ترامپ، امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه درباره آن بشدت هشدار داده و خواستار تشکیل ارتش مشترک اروپایی برای دفاع از منافع اروپا شده بود. صحبتهای مکرون برای اروپا در آن زمان مانند زنگ هشداری بود که هیچکس طاقت شنیدن آن را نداشت. رهبران اروپا در آن زمان سعی داشتند خود را با این مساله فریب دهند که «ترامپ بزودی رفتنی است». آنها که همچنان با دوستان دموکرات خود در ایالات متحده ارتباط داشتند و تلاش آنها برای ساقط کردن دولت ترامپ را میدیدند، امیدوار بودند او در داخل چنان درگیر بحرانهای سیاسی شود که دیگر نخواهد حرف از خروج آمریکا از ناتو بزند. با برگزاری انتخابات سال 2020 و روی کار آمدن جو بایدن، بخش زیادی از اروپا نفس راحتی کشید و گمان کرد ترامپ و پدیده ترامپیسم برای همیشه از صحنه سیاست آمریکا دور شده است. با این حال بازگشت ترامپ به عرصه قدرت هم نتوانست آنها را در این باره بیدار کند. آنها گمان میکردند ترامپ که یک دوره ریاست جمهوری کرده است، میداند سیاست اقتضائات خاص خود را دارد و نمیتوان او را با دوره اول ریاست جمهوریاش مقایسه کرد. با این حال مرور زمان نشان داد ترامپ در دوره دوم ریاست جمهوریاش بشدت خطرناکتر و رادیکالتر از دوره قبل است و هیچ حرکتی از او بعید نیست. حالا که او و دولتش به صراحت از تجاوز به خاک دانمارک و تصاحب گرینلند میگویند و دلیل و برهان حقوقی ساختگی میآورند که از اول هم گرینلند متعلق به دانمارک نبوده است، رهبران اروپا به تکاپو افتادهاند با ارسال نیرو به این منطقه یا برگزاری رزمایشهای نظامی نشان دهند طاقت و یارای ایستادگی در مقابل خواست و اراده آمریکا را دارند. با این حال کارشناسان زیادی هستند که معتقدند اروپا نمیتواند به سناریوی حمله نظامی یا مقابله نظامی با آمریکا فکر کند و در نهایت گرینلند را دودستی به آمریکا تحویل میدهد. اعتراضهای این روزهای کشورهای اروپایی به تعرفههای ترامپ نشان میدهد سناریوی حمله به گرینلند شاید در اجرا با پیچیدگیهای زیادی روبهرو باشد اما در صورتی که از سوی آمریکا به صورت جدی دنبال شود، در نهایت تسلیم اروپا را به همراه خواهد داشت. بعد از آن، اروپا بار دیگر به درون توجه میکند و شاید اگر اختلافی در میان سران آن وجود نداشته باشد، به حرف مکرون برگردند که باید ارتش مشترک نظامی تشکیل دهند تا شاید در موارد بعد مدت زمان بیشتری بتوانند در برابر خواستههای غیرمنطقی آمریکا مقاومت کنند.
2- سناریوی فروش گرینلند به آمریکا با قلبی شکسته
در این سناریو، گرینلند با تهدید و ارعاب از سوی ترامپ و عدم توانایی کشورهای اروپایی برای مقابله با خواستهها و تهدیدات ترامپ، به آمریکا فروخته میشود و بعد از آن ناتو شاید وجود داشته باشد اما اصولاً دیگر کاراییای نخواهد داشت. خبرها درباره احتمال برچیده شدن پایگاههای نظامی آمریکا در اروپا نشان میدهد ترامپ همانطور که در دوره اول ریاست جمهوری خود نیز گفته بود تمایلی به ادامه حمایت نظامی و سیاسی از اروپا آن هم از طریق کانال ناتو ندارد و عملاً سعی در فروپاشی این اتحاد نظامی 75 ساله دارد.
ترامپ با استفاده از ادبیات انزواگرایی آمریکایی، به دنبال اعمال قدرت ایالات متحده برای پیشبرد اهداف امپریالیستی و استعماری خود است. آمریکا در واقع بر این اساس تنها از ادبیات انزواگرایی استفاده میکند و عملاً منزوی نمیشود، بلکه به قدرتی استعماری در گوشهای از دنیا تبدیل خواهد شد که هر گاه اراده کند چیزی را بر اساس منافع ملی خود به دست آورد، به دوست و دشمن رحم نمیکند. بر این اساس ترامپ با اعمال تعرفه، حتی با اعمال تحریم علیه برخی افراد و شخصیتهای اروپایی به سمت «ناچار کردن» اروپا به تسلیم گرینلند پیش میرود. از نظر او آمریکا در طول 75 سال گذشته، سواری مجانی به بسیاری از کشورهای اروپایی داده و در شرایطی که بیشتر بودجه ناتو توسط ایالات متحده تأمین میشده است، کشورهای اروپایی نخواستند و نتوانستند بودجههای نظامی خود را به 4 تا 5 درصد تولید ناخالص داخلیشان برسانند و سهم خود را در ناتو بپردازند. وی معتقد است اگر کشوری بخواهد امنیت خود را از طریق رابطه با آمریکا تأمین کند، باید هزینه آن را نیز بپردازد؛ این هزینه میتواند به صورت نقدی پرداخت شده یا با ارائه زمین یا منابع زیرزمینی تامین شود. این همان کاری است که دولت ترامپ با اوکراین نیز کرد، البته این کار را به صورت کامل نیز انجام نداد و در شرایطی که اوکراین قرارداد استفاده آمریکا از منابع زیرزمینی و معدنی خود را تمام و کمال بنا به درخواست ترامپ امضا کرد، هنوز مشخص نیست ترامپ به بهانه پذیرفته نشدن طرحهای صلحش همچنان بهکمکهای نظامی به کییف ادامه دهد یا خیر. تا امروز چندینبار طرح صلح مدنظر ترامپ بین آمریکا و کشورهای اروپایی رد و بدل شده و مورد بحث قرار گرفته است اما هنوز افق روشنی برای کارایی این طرح در توقف حملات نظامی روسیه به اوکراین وجود ندارد. مدل مد نظر ترامپ برای همکاری نظامی با اروپا دقیقاً مدل اوکراین است. قراردادهایی نظامی که با ارائه منابع زیرزمینی و معدنی کمیاب از طرف اروپا همراه خواهد بود و عملاً اروپا را در حالی زیر چتر حمایتهای نظامی ایالات متحده قرار میدهد که این کشورها به جبههای بزرگ از کشورهای استعمارشده از سوی ترامپ تبدیل میشوند. در این شرایط شاید ناتو اسماً وجود داشته باشد اما عملاً نمیتواند نمایشدهنده اقتدار یک قرارداد نظامی 75 ساله باشد که تا مدتها باعث بازدارندگی نظامی در سایر نقاط جهان برای اروپا شده بود.
تلاش برخی نمایندگان مجلس فرانسه برای خروج هر چه سریعتر این کشور از پیمان ناتو دقیقاً به همین دلیل است. آنها معتقدند ناتو در شرایط فعلی دیگر آن اتحاد قدیمی نظامی نیست که بتواند منافع کشورهای مستقل اروپا را به رسمیت شناخته و مورد حمایت قرار دهد، بلکه رفتارهای ترامپ و آمریکا نشان داده باقی ماندن در این اتحادیه نظامی میتواند به از دست رفتن استقلال این کشورها بینجامد و در عمل چیزی از آبرو و در نهایت صلح چندین دههای که این اتحاد نظامی برای قاره سبز به ارمغان آورده بود، باقی نگذارد.
3- سناریوی از دست دادن آبرومندانه گرینلند
در این سناریو، گرینلند به صورت اسمی تحت قلمروی دانمارک باقی میماند اما رسماً تحت استعمار آمریکا قرار میگیرد. این سناریو، نسخهای آبرومندانه برای اروپاست که هم خود را همچنان مستقل نشان دهد و اجازه دستکاری در مرزهای جغرافیایی را به آمریکا ندهد و هم آبرویش را برای سر خم کردن در مقابل خواستههای استعماری ترامپ از دست ندهد. این سناریو تا حد زیادی میتواند با توجه به ناتوانی اروپا برای مقابله با ترامپ و تلاش آن برای زمان خریدن تا رسیدن به انتهای دوره ترامپ همخوانی داشته باشد. آنها در ابتدا با لشکرکشی به گرینلند و برگزاری مانورهای مشترک، نمایش اقتدار از خود نشان میدهند و بعد به دنبال راه گفتوگو و مذاکره با ترامپ میروند و در نهایت زمانی که با انواع و اقسام تهدیدهای نظامی و تعرفهای و حتی تحریم اقتصادی روبهرو شدند، به این نتیجه میرسند بهتر است گرینلند به صورت کامل به آمریکا فروخته نشود اما با قراردادهای بزرگ اقتصادی و نظامی عملاً به ونزوئلای دوم تبدیل شود. در این سناریو اروپاییان میتوانند ادعا کنند تلاششان برای استقلال این منطقه ثمر داده و در عین حال قراردادها را به صورتی تنظیم کنند که با پایان یافتن دوران ریاست جمهوری ترامپ، امکان تجدید نظر در آنها وجود داشته باشد و امیدوار باشند دولت بعد آمریکا مانند ترامپ رویه استعماری نداشته باشد. با این حال تجربه نشان داده رؤسای جمهور آمریکا هر قدر هم با یکدیگر درباره نوع رسیدن به منافع ملی آمریکا اختلافنظر داشته باشند اما در کلیات این امر، از منافع کشورشان حفاظت میکنند و بعید است رئیسجمهور بعد ایالات متحده - چه از حزب دموکرات و چه جمهوریخواه - در این سناریو دیگر تمایلی به بر هم زدن قراردادهای قبلی داشته باشد یا از منافع آنها چشمپوشی کند. در این سناریو، باز ناتو به اتحادی تبدیل میشود که شاید همچنان انسجام خود را حفظ کرده است اما در نهایت از معنا خالی شده و میتوان آن را با هر تلنگری، دچار فروپاشی کرد.