یکی از خطاهای رایج در تحلیل بحرانهای سیاسی–اجتماعی، نگاه دوگانه و سادهساز است: یا «همهچیز اعتراض مردمی است» یا «همهچیز توطئه». این دوگانه، نه به فهم واقعیت کمک میکند و نه راهحلی پیش روی جامعه میگذارد. تجربه دهههای اخیر در جهان نشان میدهد که پدیدهای میانی و پیچیدهتر وجود دارد که میتواند از دل نارضایتیهای واقعی زاده شود، اما به مسیری کاملاً متفاوت ختم گردد؛ پدیدهای که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان کودتای شهری یاد میشود.
کودتای شهری، برخلاف تصور رایج، لزوماً با تانک، پادگان و اعلامیه نظامی آغاز نمیشود. این الگو، بیش از آنکه متکی بر تصرف رسمی قدرت باشد، بر فرسایش تدریجی اقتدار دولت و اختلال در کارکردهای حیاتی جامعه تکیه دارد. ابزار اصلی آن، خیابان است؛ اما نه خیابان بهعنوان فضای اعتراض مدنی، بلکه بهعنوان میدان فشار، ناامنی و القای بیثباتی.
نقطه آغاز چنین فرایندی، معمولاً نارضایتی واقعی اجتماعی است؛ مسئلهای که انکار آن، نه علمی است و نه اخلاقی. اما کودتای شهری دقیقاً از همین نقطه وارد میشود: سوار شدن بر موج مطالبات، بدون تعهد به حل آنها. در این مرحله، اعتراض هنوز چهرهای مردمی دارد، اما بهتدریج نشانههایی ظاهر میشود که مسیر را تغییر میدهد.
نخستین نشانه، جابجایی هدف اعتراض است. در اعتراض مدنی، هدف روشن است: اصلاح یک سیاست، تغییر یک رویه یا شنیدهشدن یک مطالبه مشخص. اما در کودتای شهری، هدف بهتدریج مبهم و رادیکال میشود. مطالبات جای خود را به شعارهای کلی، نفی کامل نظم سیاسی و دعوت به فروپاشی میدهد. این تغییر، معمولاً نه بهصورت طبیعی، بلکه از طریق هدایت رسانهای و کنشهای میدانی هدفمند رخ میدهد.
نشانه دوم، تغییر ماهیت کنش خیابانی است. اعتراض، ذاتاً کنشی جمعی، علنی و قابل پیشبینی است. اما در الگوی کودتای شهری، خیابان به صحنهای برای کنشهای نامتقارن تبدیل میشود: گروههای کوچک، پرتحرک و ناشناس که در دل جمعیت حرکت میکنند، سطح خشونت را بالا میبرند و سپس ناپدید میشوند. در این وضعیت، اکثریت معترضان نه طراح خشونتاند و نه کنترلکننده آن، اما ناخواسته هزینهاش را میپردازند.
سومین مؤلفه، همافزایی خیابان و روایت است. هیچ کودتای شهری بدون جنگ روایتها موفق نمیشود. در این الگو، تصویر ارائهشده از واقعیت، گاه مهمتر از خود واقعیت است. اغراق در گستره ناآرامی، القای فروپاشی قریبالوقوع، و نمایش جامعه بهعنوان تودهای یکدست و عصیانزده، بخشی از این عملیات ادراکی است. مخاطب داخلی دچار ترس و سردرگمی میشود و مخاطب خارجی به مداخله، فشار یا حمایت سیاسی تشویق میگردد.
چهارمین نشانه، بیتفاوتی یا سکوت معنادار نسبت به خشونت است. در یک اعتراض مسئولانه، مرزبندی با تخریب، ناامنی و آسیب به مردم عادی روشن و صریح است. اما در کودتای شهری، خشونت یا توجیه میشود، یا نادیده گرفته میشود، یا بهعنوان «هزینه اجتنابناپذیر» بازنمایی میگردد. این سکوت، بهتدریج فضا را از دست معترضان خارج و در اختیار خشونتطلبان قرار میدهد.
در نهایت، آنچه کودتای شهری را از اعتراض متمایز میکند، افق نهایی آن است. اعتراض—even if تند—به آیندهای قابل اصلاح فکر میکند. کودتای شهری، اما آیندهای مبهم، پرهزینه و مبتنی بر خلأ قدرت را عادیسازی میکند. در این افق، نه برنامهای برای اداره جامعه وجود دارد و نه پاسخی برای تبعات فروپاشی نظم؛ تنها امید، فشار حداکثری و تغییر از مسیر بحران است.
درک این تمایز، به معنای نفی اعتراض نیست، بلکه شرط دفاع از آن است. جامعهای که نتواند مرز میان اعتراض و پروژه بیثباتسازی را تشخیص دهد، نهتنها مطالباتش به نتیجه نمیرسد، بلکه به ابزاری برای بازی دیگران تبدیل میشود. کودتای شهری دقیقاً در همین نقطه عمل میکند: جایی که اعتراض، بدون آنکه بداند، علیه خودش به کار گرفته میشود.
این فهم، نه توجیه اتفاقات است؛ و نه نادیدهگرفتن خطاها و ناکارآمدیها؛ بلکه دعوتی است، به عقلانیت سیاسی. عقلانیتی که میگوید؛ اگر قرار است اعتراض، ابزار اصلاح باشد، باید از ربایش آن توسط خشونت و پروژههای قدرتطلبانه جلوگیری کرد. در غیر این صورت، بازنده نهایی نه حکومت، بلکه جامعهای است که هزینه بیثباتی را با امنیت، معیشت و آینده خود میپردازد.