صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۳۸۸۱۴۵
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه چهارم اسفند ماه ۱۴۰۴
تشدید جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن در بستر لشکرکشی نظامی به منطقه در اثنای برگزاری مذاکرات هسته‌ای بار دیگر سناریوی فریب دشمنان برای رسیدن به اهدافشان در مقابله با ایران را آشکارتر کرده است. 

رسوائی اخلاقی در «اپستین» جنگ‌طلبی در خلیج فارس

حسن رشوند

هر بار که سیاست داخلی آمریکا به بن‌بست اخلاقی و حقوقی می‌رسد، عقربه تهدید به بیرون از مرزها می‌چرخد. تجربه نشان داده است که در واشنگتن، «بحران خارجی» نه یک حادثه، که ابزاری آزموده برای مهار فروپاشی اعتبار داخلی است. امروز نیز همزمان با تشدید فشارها و بازخوانی رسانه‌ای پرونده‌های مرتبط با ترامپ و شبکه جنجالی «جفری اپستین»، ماشین جنگی- رسانه‌ای آمریکا دوباره ایران را در تیررس قرار داده است؛ گویی آتش ترامپ در بیرون، قرار است دود رسوایی او را در داخل بپوشاند. تاریخ سیاست آمریکا مملو از نمونه‌هایی است که هرگاه پرونده‌ای اخلاقی- حقوقی، رئیس‌جمهور یا جریان حاکم را در تنگنا قرار می‌دهد‌، نسخه «تهدید بیرونی» پیچیده‌ می‌شود. از ماجرای «مونیکا لوینسکی» و بمباران و حملات چهار روزه موشکی آمریکا در عراق در 16 دسامبر 1998 گرفته تا دوره‌های بعدی که هر رسوایی، با یک عملیات رسانه‌ای- امنیتی همراه شده است. مقامات فعلی آمریکا هم امروز هم به‌دنبال تکرار همین الگوی سوخته قدیمی هستند و همزمان با داغ‌شدن دوباره گزارش‌ها، اسناد و روایت‌ها پیرامون شبکه سوءاستفاده جنسی اپستین و نسبت‌های مطرح‌شده درباره چهره‌های شاخص آمریکا که ترامپ شاه مهره آن است‌، بر طبل «بازدارندگی سخت» با ابزار نظامی علیه ایران کوبیده می‌شود.
وقتی پرونده اپستین به‌عنوان زخمی باز در حافظه عمومی آمریکا باقی مانده، طبیعی است که هر موج افشاگری، سازوکار انحراف افکار عمومی را فعال می‌کند. مرگ مشکوک اپستین در زندان فدرال، گزارش‌های رسمی درباره نقص‌های امنیتی، استعفاها در کشورهای دیگر همچون انگلیس و بازخواست‌های محدود و سپس فروکش‌کردن موقت موضوع، نتوانست افکار عمومی را قانع کند. انتشار دوره‌ای اسناد دادگاهی، اظهارات شاهدان و بازخوانی ارتباطات اجتماعی- اقتصادی اپستین با محافل قدرت، هر بار حساسیت تازه‌ای می‌آفریند. هر بار که این حساسیت بالا می‌رود، اتاق‌های فکر نزدیک به مجتمع‌های نظامی- صنعتی و شرکای رئیس‌جمهور آمریکا از جمله مجموعه‌هایی که به‌طور سنتی بر «تهدید ایران» سرمایه‌گذاری کرده‌اند، تولید محتوای خود را ابزارهای رسانه‌ای در اختیار تشدید می‌کنند. این محتوا‌ها از گزارش‌های هشداردهنده درباره برنامه هسته‌ای تا سناریوهای اغراق‌آمیز از «بی‌ثباتی منطقه» توسط جمهوری اسلامی ایران را شامل می‌شود.کیست که نداند این چرخه، برای مصرف داخلی آمریکا طراحی شده است. در واقع مقامات آمریکا به‌جای این پرسش که «چه کسی باید در این پرونده پاسخگو باشد؟» به‌دنبال این پرسش ساختگی و دروغین برای افکار عمومی داخل و مردم جهان هستند که «چه کسی ما را تهدید می‌کند؟ در حالی که چنین سؤالی از اساس اشتباه است و هم مردم آمریکا و هم ملت‌های جهان از آنچه در پرونده اپستین برای ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا و فرافکنی او در تهدیدنمایی ایران دنبال می‌شود‌، آگاهی کامل دارند. در رابطه با تهدیدهای این روزهای ترامپ علیه ایران و چنگ و دندان نشان دادن‌های او که بیشتر با هدف ایجاد ترس برای گرفتن امتیاز از ایران- بنابر اعترافی که اخیرا در پایگاه نظامی «‌فورت براک» داشته و گفته؛ «توافق با آنها (ایران) دشوار است...گاهی باید ترس ایجاد کرد. این تنها چیزی است که می‌تواند اوضاع را تعیین تکلیف کند»- و همچنین سرپوش گذاشتن بر فسادی که در پرونده اپستین گرفتار آن شده است‌، چند نکته وجود دارد:  
1- «جفری اپستین» سرمایه‌دار بدنام، نه فقط یک فرد که نماد شبکه‌ای از قدرت، ثروت و سوءاستفاده بود. گزارش‌های رسمی، اسناد قضائی و تحقیقات رسانه‌ای در آمریکا نشان داد که حلقه‌ای از افراد بانفوذ- از سیاستمدار بدنامی همچون ترامپ گرفته تا میلیادر‌های فاسد- با او مراوده داشته‌اند. مرگ مشکوک اپستین در زندان فدرال، به‌جای بستن پرونده، پرسش‌ها را تشدید کرده است. هر بار که اسناد تازه‌ای منتشر یا روایت‌های جدیدی برجسته می‌شود، حساسیت افکار عمومی آمریکا بالا می‌رود و درست در همین بزنگاه‌ها، دستورکار امنیتی- نظامی مقامات آمریکا علیه ایران پررنگ می‌شود.
2- ترامپ چه در دوره اول حضورش در کاخ سفید و چه در این دو سالی که در دوره دوم وارد کاخ سفید شده است‌، همواره در مرکز طوفان‌های رسانه‌ای بوده است. درباره ارتباطات او با اپستین، گزارش‌ها و تکذیب‌ها همزمان پیش رفته‌اند؛ اما واقعیت این است که تکرار روزانه نام اپستین در رسانه‌ها‌، برای جریان حامی ترامپ هزینه‌ساز شده است. تجربه نشان می‌دهد که تیم‌های رسانه‌ای همسو، برای تغییر دستورکار، به «تهدید خارجی» پناه می‌برند؛ تهدیدی که هم پایگاه رأی جمهوری‌خواهان را در انتخابات 2028 از بین نبرد و هم پرسش‌های ناخوشایند در‌باره رئیس‌جمهوری که از حزب آنها برخاسته است را به حاشیه ببرد. اما سؤال این است که چرا ایران؟ پاسخ روشن است: ایران همزمان «قدرت منطقه‌ای مستقل»، «نماد ناکامی سیاست تحریمی آمریکا و اروپا» و «لنگر مقاومت در غرب آسیا» است. هرگاه واشنگتن نیازمند نمایش اقتدار باشد، ایران بهترین هدف برای تهدیدنمایی است؛ بی‌آنکه لزوماً قصد جنگ تمام‌عیار با جمهوری اسلامی را داشته باشد. در چنین شرایطی‌، تهدید لفظی‌، برگزاری رزمایش، تحریم‌های جدید و مهم‌تر از همه، عملیات روانی و رسانه‌ای گسترده همه در خدمت تغییر کانون توجه افکار عمومی آمریکا قرار می‌گیرند. نشانه‌ها بیش از آنکه از آمادگی برای جنگ واقعی حکایت کند، از جنگ ادراکی خبر می‌دهد. آمریکا می‌داند که جنگ مستقیم با ایران، هزینه‌ای غیرقابل‌تحمل دارد. این جنگ می‌تواند از تزلزل بازار انرژی تا ناامنی پایگاه‌ها و متحدانش در منطقه را شامل شود و هشدار رهبر معظم انقلاب که فرمودند «جنگ منطقه‌ای» اتفاق خواهد افتاد یک تهدید معتبر و واقعی خواهد بود. بنابراین، آنچه جریان دارد، «دمیدن به جنگ» است نه آغاز آن؛ جنگی روانی- رسانه‌ای برای مصرف داخلی و مهار کاهش بحران اعتبار دولتمردان آمریکایی و در راس آنها ترامپ و حزب جمهوری‌خواه. این است که در هفته‌هایی که رسانه‌های آمریکایی به بازخوانی پرونده اپستین و تبعات آن پرداخته‌اند، شاهد تشدید لفاظی‌های نظامی، تحرکات دریایی و اعزام ناوهای جنگی‌، توئیت‌های تند ترامپ و بیانیه‌های غیرمسئولانه مقامات آمریکایی علیه ایران اسلامی بوده‌ایم. این همزمانی تصادفی نیست. اتاق‌های فکری مانند «بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها» (FDD) و رسانه‌های جریان اصلی نظام سلطه‌، با تکرار گزاره‌های نخ‌نما درباره برنامه هسته‌ای و موشکی ایران، تلاش می‌کنند فضای روانی جهان را ملتهب نگه دارند تا حاشیه امنی برای پرونده فساد ترامپ و مقامات آمریکا در پرونده اپستین باشد. 
3- این یک واقعیت است که در آمریکا، هر بحران خارجی برای عده‌ای سودهای سرشار دارد. مجتمع‌های نظامی– صنعتی با بودجه‌های کلان و رسانه‌هایی که از هیجان‌ها تغذیه می‌کنند، از تشدید تنش‌ها نفع می‌برند. پرونده‌های اخلاقی- حقوقی، اگر به عمق آن نفوذ پیدا کنند‌، این چرخه را تهدید می‌کنند. پس طبیعی است که با برجسته‌سازی «دشمن خارجی»، توجه از«‌فساد داخلی » منحرف می‌شود و این موضوع را مراکز فکری دو حزب جمهوریخواه و دموکرات به خوبی می‌دانند و تلاش دارند این موضوعات اخلاقی آسیبی به سرمایه‌گذاری‌های نظامی آنها وارد نکند.
4- اما جمهوری اسلامی ایران در برابر این الگو، راهبردی آزموده دارد.آرامش فعال همراه با بازدارندگی هوشمند. نه افتادن در دام تحریک و نه ارسال پیام ضعف به دشمن. این است که می‌بینیم وقتی دشمن ناو هواپیما بر خود در منطقه را به رخ می‌کشد، رهبر حکیم انقلاب بلافاصله می‌فرمایند در مقابل این ناو سلاحی هم هست که می‌تواند او را غرق کند. هرچند متاسفانه در دوره‌هایی شاهد بودیم برخی مقامات ایران با پالس ضعف‌، دشمن را در مقابل جمهوری اسلامی جری کرده بودند که نمونه بارز آن وزیر خارجه دولت روحانی بود که در دانشگاه تهران گفت آمریکا می‌تواند همه ما را با یک بمب نابود کند. این معادله از بعد از جنگ 12 روزه تغییر کرده و تکلیف ما با آمریکایی‌ها روشن شده است و ایران با اتکا به قدرت دفاعی، دیپلماسی منطقه‌ای و مدیریت افکار عمومی، نشان داده که می‌تواند تهدیدنمایی‌ها را به فرصت تبدیل‌کند. غرب آسیا امروز با دهه‌های قبل تفاوت بسیاری پیدا کرده است. محور مقاومت، معادلات را پیچیده کرده و متحدان آمریکا نیز نسبت به ماجراجویی تازه محتاط‌تر شده‌اند. تلاش و رایزنی‌های کشورهای حوزه خلیج‌فارس برای باز ماندن پنجره دیپلماسی بین ایران و آمریکا و پرهیز از آغاز هر جنگی در منطقه موید این نگاه است. هم کشورهای منطقه می‌دانند و هم اتاق‌های فکر در آمریکا به این نتیجه رسیده‌اند که هر تهدید جدی علیه ایران، اثر دومینویی دارد که واشنگتن قادر به مهار کامل آن نخواهد بود. به همین جهت این واقعیت از نگاه‌ها دور نمانده که «دمیدن به جنگ» ابزاری پرریسک است که در صورت گرفتار شدن آمریکایی‌ها و کشورهای منطقه به آن، چنین جنگی به آسانی پایان نمی‌یابد. 

ضمن اینکه افکار عمومی آمریکا امروز خسته از جنگ است. نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که جامعه آمریکا تمایلی به درگیری جدید در خاورمیانه ندارد. در آخرین گزارش Responsible Statecraft هشدار داده شده است که تکرار تجربه عراق، کابوس آمریکایی‌هاست. براساس این گزارش، فقط 21درصد موافق حمله نظامی و بیش از 49درصد کاملا مخالف و بخش بزرگی هم در اقدام نظامی علیه ایران مردد هستند. به همین دلیل، می‌توان گفت که امروز بیش آنکه «جنگ واقعی» و «‌گسترده» علیه ایران اسلامی متصور باشد، این «جنگ ادراکی» است که سعی دارد مدیریت ذهنی افکار عمومی را در اختیار بگیرد.
5- آنچه امروز می‌بینیم، تلاشی هدفمند است که ترامپ می‌خواهد با پوشاندن«دود رسوایی» با «آتش تهدید» ذهن جامعه خود و افکار عمومی جهان را از پرونده فساد اخلاقی‌اش منحرف کند. اما تجربه تاریخی می‌گوید این آتش، اگر شعله‌ور شود، مهارشدنی نیست. بنابراین آمریکا اگر می‌خواهد از باتلاق پرونده‌های اخلاقی– حقوقی رئیس‌جمهور و مقامات فاسد خود رهایی یابد، راهش شفافیت و پاسخگویی است، نه تهدید یک کشور و ملتی که هزاران کیلومتر دورتر از اتفاقی که برای رئیس‌جمهور این کشور رخ داده‌، قرار دارد. چراکه هیچ اقدام نظامی نمی‌تواند پرونده فساد جنسی رئیس‌جمهور آن را پاک کند.

فرصتی برای آزمون اراده‌ها

عباس حاجی‌نجاری

تشدید جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن در بستر لشکرکشی نظامی به منطقه در اثنای برگزاری مذاکرات هسته‌ای بار دیگر سناریوی فریب دشمنان برای رسیدن به اهدافشان در مقابله با ایران را آشکارتر کرده است. 
 بعد از خبرپراکنی‌های بوق‌های تبلیغاتی دشمن درزمینه اعزام گسترده تجهیزات نظامی به منطقه که آن هم بخشی از جنگ روانی و شناختی دشمنان است، وال‌استریت ژورنال از تغییر تاکتیک امریکا و عقب‌نشینی از حمله گسترده نظامی و انجام عملیات نظامی محدود برای وادار کردن ایران به توافق در برنامه هسته‌ای سخن به میان آورده و در شامگاه پنج‌شنبه ۳۰ بهمن در گزارش اختصاصی خود می‌نویسد که آقای ترامپ در حال بررسی انجام یک حمله نظامی «محدود و اولیه» علیه ایران است تا این کشور را وادار کند با خواسته‌های او برای دستیابی به یک توافق هسته‌ای موافقت کند.
 این نشریه به نقل از منابع آگاه نوشت این حمله ابتدایی که در صورت صدور مجوز شاید حتی «ظرف چند روز آینده» انجام شود، فارغ از ابعاد فنی روند مذاکرات هسته‌ای در زمینه غنی‌سازی اورانیوم در ایران و نحوه حفظ و نگهداری مواد غنی‌شده که تیم مذاکره‌کننده هسته‌ای در ازای کاهش تهدید‌ها و تحریم‌ها مشغول مذاکره بر سر آن است و ایران طبعاً مبتنی بر مصالح ملی در روز‌های آینده دیدگاه خود را به میانجی گران و طرف امریکایی اعلام می‌کند، خواست ترامپ فراتر از این موارد فنی است. او در نشست شورای به اصطلاح صلح که به بهانه موضوع غزه با حضور تعدادی از بله‌قربان‌گویان سنتی امریکا برگزار کرده، مطالبه خود را از ایران فراتر از مسائل هسته‌ای و حتی موشکی عنوان و با اشاره به اهداف «شورای صلح» می‌گوید: اکنون زمان آن رسیده است که جمهوری اسلامی در مسیر کاری که ما انجام می‌دهیم به ما بپیوندد. او اضافه می‌کند که «اگر به ما بپیوندند، عالی خواهد بود، اگر به ما نپیوندند مسیر بسیار متفاوتی خواهد بود، که آن هم عالی خواهد بود.»
تحقیر سران کشور‌های اروپایی و کشور‌های منطقه از سوی ترامپ که بعضاً با غارت سرمایه‌های آنها یا معطوف به اعمال سلطه بر آنها یا حتی رفتار‌های اروتیک با برخی از سران این کشور‌ها همراه است، بیانگر آن است که او حتی در مواجهه با متحدان سنتی امریکا و اروپا نیز که حتی زمانی به عنوان ابرقدرتی در جهان شناخته می‌شدند، رفتار مستقلانه آنها را برنتافته و بر اعمال سلطه امریکا بر آنها اصرار و بر نمایش آن نیز تأکید دارد و حال و در این شرایط که شاید اصلی‌ترین چالش‌های ایران عملکرد این رهبران مرعوب است که با این رفتار‌های مرعوبانه و سلطه پذیرانه خود ترامپ را متوقع کرده‌اند، تکلیف ایران در این میانه به عنوان یک نظام مستقل سیاسی که درگذشته ۵۷ سال سلطه انگلیس و امریکا را تحمل و با انقلاب اسلامی خود تلاش کرده است تا از زیر سلطه آنها خارج شود، روشن است. مقام معظم رهبری در بیانات خود در روز بیست‌وهشت دی‌ماه در جمع مردم تبریز این مرز را مبتنی بر تعالیم اسلام و مبانی انقلاب اسلامی به‌روشنی ترسیم و تصریح نموده و با اشاره به جمله تاریخی امام حسین (ع) مبنی بر اینکه کسی مثل من باکسی مثل یزید بیعت نمی‌کند، خاطرنشان کردند: «ملت ایران هم می‌گوید ملتی مثل ما با چنین فرهنگ، سابقه و معارف عالی باکسانی همچون افراد فاسد حاکم بر امریکا بیعت نخواهد کرد.»
 نکته‌ای که مارکو روبیو وزیر خارجه امریکا هم در کنفرانس اخیر امنیتی مونیخ به چالش اصلی امریکا درروند مواجهه با ایران اشاره و یادآور می‌شود: «ما با شیعه‌های افراطی (؟!) مواجه هستیم که تصمیمات سیاسی و ژئوپلیتیک خود را صرفاً بر اساس مبانی دینی اتخاذ می‌کنند و این موضوع پیچیده‌ای است. بنابراین توافق با ایران دشوار است.» براین اساس چشم‌انداز صحنه مواجهه آینده ایران که طبعاً این روز‌ها در بستر مذاکرات هسته‌ای تعریف می‌شود را روشن‌تر می‌توان دید که این امر نیز در بیانات رهبر معظم انقلاب در این دیدار تصریح و با نفی هرگونه تحمیل در مذاکره به بی‌منطقی عجیب‌تر امریکایی‌ها در نوع دعوت آنها به مذاکره اشاره و خاطرنشان کردند: آنها می‌گویند بیایید درباره انرژی هسته‌ای باهم مذاکره کنیم، اما نتیجه مذاکره باید این باشد که شما انرژی هسته‌ای نداشته باشید! ایشان با تأکید بر اینکه اگر بنا شد مذاکره‌ای انجام بگیرد، تعیین نتیجه آن از قبل، کاری غلط و ابلهانه است، افزودند: این کار ابلهانه را دولت و رئیس‌جمهور و بعضی از سناتور‌های امریکا انجام می‌دهند و فکر نمی‌کنند که این راه، برای آنها بن‌بست است. حال به رغم لشگر کشی امریکا به منطقه، روند تحولات داخلی امریکا، آسیب‌پذیری رژیم صهیونیستی در شرایط کنونی و جنگ احتمالی آینده، پیامد‌های آغاز یک درگیری که به رغم خواست امریکایی‌ها محدود نبوده و فراگیر خواهد شد و... نشانگر آن است که ترامپ تلاش دارد با استفاده از تکنیک «صلح از طریق قدرت» و با کمترین هزینه اراده خود را بر ایران تحمیل کند درحالی‌که به‌شدت از تبعات تحمیلی یک جنگ علیه ایران آگاه است و این نکته اساسی است که باید مدنظر تصمیم‌گیران و مسئولان دستگاه دیپلماسی قرار گیرد که ایستادگی ایران بر اصول سرنوشت تحولات آینده را تعیین می‌کند و هرگونه عقب‌نشینی از آن اصول، دشمن را برای گرفتن امتیازات بیشتر در گام‌های بعدی، امیدوارتر خواهد کرد. عرصه کنونی، عرصه جنگ اراده‌هاست و فرصتی را برای ایران ایجاد کرده که با اتکا به پشتوانه حمایت‌های مردمی که دو قله ۲۲ دی‌ماه و ۲۲ بهمن‌ماه و همچنین آمادگی‌ها و انسجام نیرو‌های مسلح و البته اعتماد به عنایات الهی و.. مصداق آن است، اراده خود را بر دشمن تحمیل با کمترین هزینه پیروزمندانه از این میدان به درآید.

خوانش صحیح از وضعیت کنونی

صابر گل عنبری

آمریکا بزرگ‌ترین و پیشرفته‌ترین تسلیحات جنگی خود را پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ به منطقه اعزام کرده است، این برداشت نزد برخی در ایران و خارج از آن وجود دارد که هدف اصلی اعمال حداکثر جنگ روانی برای افزایش فشار در میز مذاکره و گرفتن بیشترین امتیاز ممکن از تهران است.
این تفسیر خوانش دقیقی از وضعیت کنونی نیست. قرائن و شواهد متعددی در منطقه و داخل اسرائیل نشان می‌دهد که آنچه اکنون در جریان است، بیشتر به مراحل پایانی پیش از آغاز یک جنگ شباهت دارد. حتی می‌توان گفت که نشانه‌های وقوع جنگ، از آنچه پیش از جنگ ۱۲روزه دیده می‌شد، پررنگ‌تر و جدی‌تر است.
در آن مقطع جز در دو سه روز منتهی به آغاز درگیری، شواهد عینی خاصی دال بر وقوع جنگ وجود نداشت و قراین موجود هم صرفا از یک جنگ محدود حکایت داشت؛ حال آن‌ که یک مجموعه شواهد عینی و محتوایی نشان می‌دهد که احتمالا منطقه در آستانه جنگی گسترده‌تر از قبل با اهدافی متفاوت خواهد بود.
کمیت و کیفیت تسلیحات اعزامی آمریکا به‌گونه‌ای است که دشوار می‌توان غایت آن را صرفاً فشار به تهران برای یک توافق دانست؛ چرا که اساساً خود آمریکا نیز شانس تحقق چنین توافق یک‌طرفه‌ای را تقریباً ناممکن می‌داند. اگر واشنگتن حتی تا حدی به دستیابی به چنین توافقی امیدوار بود، بعید بود با اعزام حدود دو سوم ناوهای هواپیمابر خود و این حجم عظیم از تجهیزات نظامی، چنین هزینه سنگینی را تنها برای اعمال فشار متحمل شود و می‌توانست به سطح پایین‌تری اکتفا کند.
از این رو، می‌توان گفت اعزام این حجم از ناوها و جنگ‌افزارها نه یک نمایش قدرت، جنگ روانی و فشاری مذاکراتی، بلکه معطوف به یک تصمیم پیشینی برای جنگ است.
البته نوعی جنگ روانی و ادراکی در جریان است؛ اما نه به‌عنوان هدف اصلی اعزام این تسلیحات، بلکه بیشتر در قالب پیوست رسانه‌ای پیچیده دولت آمریکا در مسیری منتهی به جنگ است.
این عملیات روانی در اقدام پیوسته دولت آمریکا در تزریق غیر مستقیم اخبار امنیتی آمیخته به داده‌های ناهمگون، هدفمند و احیانا مواضع مستقیم چندپهلو نهفته است که ابعاد و اهداف متعددی هم دارد.
از جمله این موارد این که با ارسال بی‌سابقه تجهیزات جنگی دستکم در دو دهه اخیر به منطقه همچنان در روایت رسانه‌ای آمریکا گفته می‌شود که ترامپ هنوز تصمیم نهایی را نگرفته است و در حال بررسی است. حال آن ‌که بعید و نامعقول به نظر می‌رسد که آمریکا در چنین اقدام پرهزینه‌ای، ابتدا دو سوم ناوهای هواپیمابر و این حجم از تسلیحات را به منطقه اعزام کند و سپس تازه وارد مرحله بررسی و تصمیم‌گیری شود.
منطق اقتضا می‌کند که ابتدا بررسی و ارزیابی انجام شود و پس از تصمیم‌گیری، اعزام صورت گیرد. حتی اگر فرضا هدف صرفاً اعمال فشار مذاکراتی توام با امیدی به پذیرش خواسته‌های حداکثری از طرف تهران باشد، باز هم نیازی به اعزام چنین حجمی از تسلیحات به‌ ویژه تجهیزاتی نیست که فقط برای کاربرد عملیاتی ارسال می‌شوند.
بر این اساس، روایت رسانه‌ای دولت آمریکا طی دو تا سه هفته اخیر، به‌ویژه تأکید بر این‌که ترامپ هنوز تصمیم نگرفته است، احتمالاً سه هدف را دنبال می‌کند:
نخست، مدیریت فضای داخلی و القای تمایل به توافق به ‌ویژه در برابر مخالفان جنگ در آمریکا و در عین حال نیز آماده‌سازی افکار عمومی آمریکا و جهان برای جنگ.
دوم، فراهم‌سازی مقدمات جنگ در سطوح تدارکاتی، لجستیکی، امنیتی، اطلاعاتی و عملیاتی.
سوم، تأثیرگذاری بر محاسبات طرف ایرانی و ایجاد نوعی سردرگمی در تصمیم‌گیری، در کنار حفظ اصل غافلگیری؛ نه در اصل وقوع جنگ، بلکه در تاکتیک‌ها و شیوه‌های آن.
در همین قاب هم می‌توان مذاکرات را تعریف کرد. پذیرش گفت‌وگو صرفاً درباره پرونده هسته‌ای و پرهیز اولیه از طرح شروط غیرقابل‌قبول بیش از آن‌ که نشانه تمایل واقعی آمریکا به توافق باشد، رفتاری حساب‌شده در همین پازل است. اگر آمریکا واقعا تا این حد متمایل به توافق بود که از مسائل موشکی و منطقه‌ای چشم‌پوشی کند و تنها بر پرونده هسته‌ای متمرکز شود، اساسا چنین لشکرکشی گسترده‌ای توجیهی نداشت؛ حتی اگر قصد امتیازگیری گام به گام را امتیاز داشته باشد. البته وجود تصمیمی پیشینی برای جنگ لزوما به معنای آن نیست که لغوناپذیر است اما این مهم بهای بسیار سنگینی در این شرایط دارد که بعید است تهران بپذیرد.
شروع جنگ احتمالی هم غالبا معطوف به ادراکی دال بر پیش‌بینی ماهیت واکنش ایران و کنترل آن است. اما اگر حملات بسیار سنگین اولیه نتواند پاسخ ایران را مهار کند، بازه زمانی جنگ، دامنه و تبعات آن تابع سطح و گستره این واکنش خواهد بود.
حال باید دید اول آمریکا جنگ احتمالی را شروع می‌کند یا اسرائیل یا با هم.

قدرت چانه‌زنی کارگران در عصر انقلاب صنعتی چهارم؛ فرصت‌ها و الزامات در اقتصاد

افشین حبیب‌زاده
اقتصاد ایران امروز با مجموعه‌ای از چالش‌های هم‌زمان مواجه است؛ تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، رکود در برخی بخش‌های تولید، بیکاری جوانان تحصیل‌کرده، نااطمینانی سرمایه‌گذاری و فشار بر بنگاه‌های کوچک و متوسط.
در چنین شرایطی، بحث درباره دستمزد، امنیت شغلی و معیشت کارگران صرفا یک موضوع صنفی نیست، بلکه به مسئله‌ای ملی تبدیل شده است. اما پرسش مهم‌تر این است: در عصر «انقلاب صنعتی چهارم» و تحولات فناورانه گسترده، چگونه می‌توان قدرت چانه‌زنی نیروی کار را تقویت کرد، بدون آنکه به پایداری تولید و اشتغال آسیب وارد شود؟

انقلاب صنعتی چهارم مفهومی است که به موج جدید تحول فناوری شامل دیجیتال‌سازی، هوش مصنوعی، اینترنت اشیا، اتوماسیون پیشرفته و اقتصاد پلتفرمی اشاره دارد. این تحولات، ساختار بازار کار را دگرگون کرده‌اند. مشاغل سنتی در معرض جایگزینی با فناوری قرار گرفته‌اند و در مقابل، تقاضا برای مهارت‌های نوین رو به افزایش است. در چنین فضایی، تکیه صرف بر الگوهای قدیمی چانه‌زنی کارگری دیگر کارآمد نیست؛ نه برای کارگران و نه برای کارفرمایان. در اقتصاد ایران، این تحول دو وجه دارد؛ از یک‌ سو، بخش‌هایی از صنعت همچنان با فناوری‌های قدیمی فعالیت می‌کنند و بهره‌وری پایین، حاشیه سود محدود و وابستگی به واردات مواد اولیه دارند و از سوی دیگر، حوزه‌هایی مانند فناوری اطلاعات، استارتاپ‌ها، خدمات دیجیتال و کسب‌وکارهای پلتفرمی در حال رشد هستند، هرچند با محدودیت‌های سرمایه‌گذاری و زیرساختی مواجه‌اند. بنابراین، تقویت قدرت چانه‌زنی کارگران باید متناسب با این واقعیت دوگانه طراحی شود.

نخستین و بنیادی‌ترین محور، ارتقای مهارت است. در اقتصاد دانش‌بنیان، کمیابی مهارت جایگزین فراوانی نیروی کار شده است. کارگری که صرفا نیروی کار ساده محسوب می‌شود، در برابر رکود یا فشار هزینه‌ای، نخستین گزینه برای تعدیل است. اما نیروی کاری که مهارت تخصصی، دانش فنی به‌روز، توانایی کار با فناوری‌های نوین یا مهارت‌های ترکیبی فنی و مدیریتی دارد، جایگزینی دشوارتری دارد و همین امر قدرت چانه‌زنی او را افزایش می‌دهد. در ایران، سرمایه‌گذاری در آموزش‌های مهارتی، فنی و حرفه‌ای، آموزش‌های کوتاه‌مدت تخصصی و بازآموزی نیروی کار باید به اولویت ملی تبدیل شود. بدون این سرمایه‌گذاری، کارگر در رقابت با فناوری یا نیروی کار ارزان‌تر، موقعیت ضعیف‌تری خواهد داشت. محور دوم، بازتعریف مفهوم سازمان‌یابی کارگری در بستر دیجیتال است. بازار کار امروز فقط کارخانه و کارگاه نیست؛ پلتفرم‌های حمل‌ونقل، فروش آنلاین، خدمات فریلنسری (کار مستقل پروژه‌ای یا آزاد کاری) و پروژه‌ای بخش قابل توجهی از اشتغال شهری را تشکیل می‌دهند. این نوع اشتغال، پراکنده و فردمحور است و کارگران آن معمولا فاقد پوشش‌های سنتی حمایتی هستند. ایجاد شبکه‌های صنفی نوین، استفاده از ابزارهای دیجیتال برای تبادل اطلاعات، آگاهی از حقوق قانونی و دسترسی به داده‌های مرتبط با عملکرد و سودآوری شرکت‌ها می‌تواند به افزایش قدرت چانه‌زنی کمک کند. شفافیت اطلاعات، یکی از مهم‌ترین منابع قدرت در اقتصاد مدرن است.

سومین محور، پیونددادن دستمزد با بهره‌وری است. در شرایط رکود و فشار هزینه‌ای، تقابل صرف میان افزایش مزد و توان پرداخت کارفرما، راهگشا نیست. اما اگر نظام جبران خدمات به‌گونه‌ای طراحی شود که بخشی از افزایش درآمد کارگر به رشد بهره‌وری و بهبود عملکرد بنگاه گره بخورد، تعارض منافع کاهش می‌یابد. نظام‌های پاداش مبتنی بر بهره‌وری، سهیم‌کردن کارکنان در سود یا حتی واگذاری بخشی از سهام به کارکنان در بنگاه‌های بزرگ، می‌تواند رابطه کارگر و کارفرما را از رابطه صرفا هزینه‌ای به رابطه مشارکتی تبدیل کند. البته اجرای این مدل‌ها نیازمند شفافیت مالی و اعتماد متقابل است. چهارمین محور، اصلاح و به‌روزرسانی چارچوب‌های قانونی است. بسیاری از قوانین کار در ایران و جهان برای ساختار صنعتی قرن بیستم تدوین شده‌اند. امروز با گسترش کارهای پاره‌وقت، دورکاری، قراردادهای پروژه‌ای و اقتصاد پلتفرمی، خلأهای قانونی قابل توجهی وجود دارد. 

نبود پوشش بیمه‌ای مناسب، ابهام در تعریف رابطه کارگر و کارفرما در پلتفرم‌ها و ضعف ضمانت اجرای برخی حقوق قانونی، قدرت چانه‌زنی را کاهش می‌دهد. اصلاح تدریجی و هوشمند قوانین، با مشارکت نمایندگان کارگران و کارفرمایان، می‌تواند امنیت شغلی را افزایش داده و زمینه گفت‌وگوی اجتماعی مؤثرتر را فراهم کند.

با این حال، نمی‌توان از بستر کلان اقتصادی غافل شد. تورم بالا، بی‌ثباتی نرخ ارز و کسری بودجه مزمن، فضای تصمیم‌گیری را برای همه بازیگران دشوار کرده است. در اقتصادی که ارزش پول ملی به‌طور مستمر کاهش می‌یابد، هرگونه توافق مزدی در معرض فرسایش قرار می‌گیرد. بنابراین، تقویت قدرت چانه‌زنی کارگران بدون مهار تورم و ایجاد ثبات اقتصادی، دستاورد پایداری نخواهد داشت. سیاست‌های پولی و مالی منضبط، کاهش کسری بودجه، شفافیت در سیاست‌گذاری و کاهش نااطمینانی، به‌طور غیرمستقیم اما عمیق، به نفع نیروی کار عمل می‌کند.

نکته مهم دیگر، توجه به بنگاه‌های کوچک و متوسط است که بخش بزرگی از اشتغال کشور را بر عهده دارند. این بنگاه‌ها در برابر شوک‌های اقتصادی آسیب‌پذیرترند و افزایش ناگهانی هزینه‌ها می‌تواند به تعدیل نیرو یا تعطیلی بینجامد. بنابراین، سیاست‌گذاری مزدی باید همراه با حمایت‌های هدفمند از این بخش باشد؛ از‌جمله تسهیل دسترسی به تسهیلات، کاهش بوروکراسی، اصلاح نظام مالیاتی و بیمه‌ای و کمک به نوسازی فناوری. تقویت بنگاه کوچک، در نهایت به تثبیت اشتغال و افزایش قدرت چانه‌زنی کارگر منجر می‌شود.

در کنار این موارد، فرهنگ گفت‌وگوی اجتماعی اهمیت ویژه‌ای دارد. تقابل صفر و صدی میان کارگر و کارفرما، در شرایط پیچیده اقتصادی امروز نتیجه‌بخش نیست. ایجاد سازوکارهای گفت‌وگوی مستمر، مبتنی بر داده و تحلیل کارشناسی، می‌تواند از شکل‌گیری بحران‌های دوره‌ای جلوگیری کند. وقتی هر دو طرف از وضعیت واقعی بنگاه، هزینه‌ها، سودآوری و چشم‌انداز بازار آگاه باشند، امکان رسیدن به توافق‌های واقع‌بینانه و پایدار افزایش می‌یابد.

در ایران، سازوکار رسمی گفت‌وگوی مزدی در قالب شورای عالی کار تعریف شده است؛ شورایی با ترکیب سه‌جانبه دولت، کارگران و کارفرمایان. 

با این حال، صرف پیش‌بینی ساختار سه‌جانبه در قانون، به‌تنهایی تضمین‌کننده تحقق کامل گفت‌وگوی اجتماعی نیست. دولت، به‌عنوان سیاست‌گذار و در عین حال یکی از بزرگ‌ترین کارفرمایان کشور، در موقعیتی چندنقشی قرار دارد که ضرورت تقویت توازن و اعتماد متقابل را دوچندان می‌کند. در عمل، تمرکز مذاکرات اغلب بر تعیین سالانه حداقل مزد قرار می‌گیرد، در حالی که ظرفیت شورا می‌تواند فراتر از چانه‌زنی عددی و ناظر بر موضوعاتی همچون بهره‌وری، امنیت شغلی، سرمایه‌گذاری و آینده بازار کار باشد.

از سوی دیگر، اصل سه‌جانبه‌گرایی سال‌هاست در ادبیات روابط کار مورد تأکید قرار گرفته، اما تحقق مؤثر آن مستلزم نهادهای توانمند، شفافیت اطلاعات، امکان مذاکره واقعی و استمرار گفت‌وگو در طول سال است، نه صرفا در آستانه تعیین مزد. بدون این الزامات، گفت‌وگو ناگزیر به فرایندی مقطعی تقلیل می‌یابد و نمی‌تواند نقش پایدار خود را در کاهش تعارضات و افزایش اعتماد ایفا کند.

تقویت فرهنگ گفت‌وگوی اجتماعی مستلزم بازاندیشی در شیوه‌های اجرائی موجود، ارتقای توان کارشناسی نمایندگان طرفین و طراحی بسترهایی برای گفت‌وگوی منظم و داده‌محور است؛ به‌گونه‌ای که تصمیم‌گیری‌ها از حالت واکنشی و کوتاه‌مدت خارج شده و در چارچوب چشم‌اندازی بلندمدت برای تولید و معیشت سامان یابد.

در نهایت، باید پذیرفت که در عصر انقلاب صنعتی چهارم، قدرت چانه‌زنی دیگر صرفا از تعداد نیروی کار یا فشار اجتماعی ناشی نمی‌شود؛ بلکه از ترکیب مهارت، دانش، سازمان‌یابی هوشمند، چارچوب قانونی مناسب و ثبات اقتصادی حاصل می‌شود. برای ایران که هم‌زمان با چالش‌های ساختاری اقتصادی مواجه است، این مسیر شاید دشوار باشد، اما گریزی از آن نیست.

اگر نیروی کار ایرانی بتواند مهارت‌های خود را به‌روز کند، در قالب‌های نوین سازمان یابد، در فرایند ارزش‌آفرینی بنگاه‌ها مشارکت فعال داشته باشد و از حمایت قانونی متناسب با شرایط جدید برخوردار شود، قدرت چانه‌زنی او به‌طور طبیعی افزایش خواهد یافت. در مقابل، اگر اقتصاد در چرخه تورم، رکود و نااطمینانی باقی بماند، هرگونه افزایش دستمزد یا توافق مزدی، به‌سرعت اثر خود را از دست خواهد داد.

تقویت قدرت چانه‌زنی کارگران در ایران امروز، نه با شعار، بلکه با اصلاحات ساختاری، سرمایه‌گذاری در سرمایه انسانی و بازسازی اعتماد میان دولت، کارگر و کارفرما ممکن است. این مسیر، هرچند زمان‌بر، اما تنها راه رسیدن به تعادلی پایدار میان عدالت اجتماعی و پایداری اقتصادی است.

تظاهر حق علیه ظلم

جواد شاملو
 در شب‌های پربرکت ماه مبارک رمضان، وقتی دعای «افتتاح» را زمزمه می‌کنیم، به فرازی می‌رسیم که عمق دردهای تاریخی و آرمان‌های یک امت در آن نهفته است: «اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکو إِلَیْک فَقْدَ نَبِیِّنَا وَ غَیْبَهَ وَلِیِّنَا وَ کثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّهَ عَدَدِنَا وَ شِدَّهَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا...». ما به عنوان بندگانی که پناهی جز خدا، پیامبر رحمت و امام غایبمان نداریم، از هجوم فتنه‌ها و «تظاهر زمان» — یعنی صف‌آرایی و غلبه شرایط روزگار علیه خویش — به درگاه الهی شکوه می‌کنیم. بی‌تردید مهم‌ترین گمشده و درد ما در این دوران، غیبت امام زمان ست.

اما آیا این شکوه و گلایه به درگاه حق، به معنای انفعال و پذیرش ستم است؟ هرگز. ما در برابر این تظاهر زمانه رسالتی سنگین بر دوش داریم. معادله روشن است: اگر زمانه و روزگار علیه ما تظاهر و صف‌آرایی می‌کند، ما نیز باید علیه آن تظاهر و قیام کنیم. به قول امام، «اگر در برابر دین ما بایستید، در برابر دنیایتان خواهیم ایستاد». از اساس انقلاب اسلامی جلوه‌ای از تظاهر ما علیه زمان است. وقتش شده که ظلم از تظاهر ما علیه خود شکایت کند. امروز، تجلی زهرآگینِ این «تظاهر زمان» را در گستاخی‌های بی‌شرمانه و سازمان‌یافته شیاطین می‌بینیم. حتی به زبان آوردنِ جنایات شنیعی همچون سوزاندن قرآن کریم و توهین به مقدسات الهی، مصیبتی عظمی و دردی جانکاه است. اما جامعه کثیر، عزتمند و قدرتمند شیعه و جهان اسلام، نباید و نمی‌تواند این حجم از وقاحت را با سکوت تحمل کند. وقتی باطل با تمام وقاحت در برابر حق تظاهر می‌کند، مؤمنان نیز باید با تمام اقتدار، شوکت و صلابت خود را به رخ بکشند.
هیچ احدی در هیچ کجای این کره خاکی نباید جرئت کند که به سمت مقدسات شیعه و انسان مسلمان، چپ نگاه کند. هیبت و اقتدار ما باید چنان سدی پولادین بسازد که بدخواهان، کینه و دشمنی با ظواهر اسلامی را از سر ترس و ناچاری در همان دل‌های ناپاک و تاریکشان نگاه دارند و هرگز مجال و جرئت ابراز آن را در پهنه اجتماع نیابند.
دعای افتتاح، تنها یک مناجاتِ صرفاً احساسی نیست؛ بلکه مانیفستِ بیداری، مقاومت و زمینه‌سازی برای ظهور است. ما شکایتِ هجوم فتنه‌ها را به خدا می‌بریم تا از او قدرتِ ایستادگی بگیریم. امروز دفاع از ساحت قرآن و حریم اهل‌بیت، خط قرمز و حیاتی ماست. باید با اتحاد، صلابت و حضور قدرتمندانه، تظاهر شوم زمانه را در هم بشکنیم و ثابت کنیم که امت اسلام، با وجود تمام دشمنی‌ها، تا پای جان پاسدار حریم مقدسات خویش است.

افول تمدن خشونت و طلوع ایران

علی اکبر ولایتی

ایران پیش از مصر، چین، هند و یونان و روم کهن‌ترین تمدن بشری به‌حساب می‌آید. پس از اسلام تلفیق فرهنگ ایرانی و اسلامی شتاب بالایی به پیشرفت علمی و تمدنی ایران داد و علوم طبیعی و انسانی و حتی علوم غریبه توسط دانشمندان مسلمان ارائه شد و گسترش یافت. اما پس از جنگ‌های صلیبی بین مسلمانان و اروپا روند پیشی‌گرفتن غرب از تمدن شرقی آغاز گردید و کشور ایران که به دلیل جغرافیا و منابع سرشارش همواره مورد هجوم و حمله و طمع کشور‌های مختلف در طول تاریخ بود از قافله پیشرفت عقب نگه ‌داشته شد تا امروز که غرب وحشی با ظاهر تمدنی و بشری بر دنیا حکومت کرده است. تمدن غربی طی قرون اخیر با شعارهای فریبنده حقوق بشر، دموکراسی و پیشرفت بشری، خود را به‌عنوان الگوی برتر تمدنی به جهان معرفی کرده است. اما نگاهی دقیق به تاریخ پرفرازونشیب این تمدن، چهره‌ای متفاوت و آشفته از خشونت، استعمار، توحش و جنگ‌افروزی را نمایان می‌سازد. از یونان و روم باستان با درگیری‌های خونین دولت‌شهر‌ها و تفریحات وحشیانه گلادیاتوری، تا قرون‌وسطای اروپا با جنگ‌های مذهبی کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها و از استعمارگری استعمارگران اروپایی در سرتاسر جهان تا دو جنگ جهانی ویرانگر که صد‌ها میلیون کشته بر جای گذاشت، سابقه تمدن غرب سراسر از خون‌ریزی و چپاول رنگین است. این نوشتار با بررسی مستند رویداد‌های تاریخی، به افشای ماهیت واقعی ادعا‌های تمدنی غرب می‌پردازد و در مقابل، طلوع مجدد تمدنی را ترسیم می‌کند که ریشه در فرهنگ صلح‌طلبی و عدالت‌خواهی دارد. 
در سال 1492، کریستف کلمب ایتالیایی با حمایت اسپانیا، آمریکا را کشف کرد و واسکودوگامای پرتغالی با دور زدن دماغه امید نیک در آفریقا با راهنمایی احمد بن ماجد، دریانورد شیعه به سمت اقیانوس هند حرکت کرد ولی میان اسپانیا و پرتغال بر سر تعیین منطقه نفوذ و مرز میان آن‌ها اختلافات بالا گرفت به‌گونه‌ای که آن‌ها از پاپ خواستند میانشان میانجیگری کند؛ در نتیجه در سال 1494، با وساطت پاپ، خط معینی در غرب جزایر کیپ ورد (دماغه سبز) در غرب قاره آفریقا، مرز میان اسپانیا و پرتغال اعلام شد. معذلک، پرتغال حاضر نشد از مهم‌ترین بخش آمریکای جنوبی یعنی برزیل کنار برود و هنوز زبان آن‌ها، پرتغالی است. اسپانیا نیز در آفریقا صحرا (جنوب مراکش) و در آسیا (فیلیپین) را مستعمره کرد. در قرن شانزدهم از 1562 تا 1598، بیش از 30 سال، کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در فرانسه با یکدیگر جنگ‌های بسیار خونینی داشتند که بسیاری از مردم در این جنگ‌ها کشته شدند. اوایل قرن هفدهم از 1618 تا 1648، بین تعداد قابل ملاحظه‌ای از کشور‌های اروپایی، جنگ‌های خونینی در گرفت که 30 سال به طول انجامید و از وقایع بسیار اسف‌بار تاریخ است که سرانجام با انعقاد قرارداد معروف به وستفالی به پایان رسید. قرارداد وستفالی به لحاظ تأثیرات مهم سیاسی که در اروپا و سایر نقاط جهان داشت مبنای شکل‌گیری دولت - ملت‌ها گردید و ازآن‌پس قاعده‌ تشکیل کشور‌ها در جهان در چهارچوب دولت - ملت پذیرفته شد، البته پیش از آن کشور‌هایی تاریخی مانند ایران، مصر و چین، دولت - ملت بودند. اولین کاشف آمریکا دولت اسپانیا بود و بعداً انگلیسی‌ها به اتازونی (ایالات متحده آمریکا) حمله کرده و بخشی از آن را تصرف نمودند و همین امر موجب درگیری بین این دو دولت شد و در ادامه بین انگلیس و فرانسه نیز درگیری‌هایی رخ داد. 

از بیسمارک تا صلح مسلح
بیسمارک از 1862 تا 1871 وارد جنگ‌های خونینی با همسایگان خود شد و به‌این‌ترتیب قدرت برتر آلمان در اروپا را تثبیت نمود. در دوره چهل‌وسه‌ساله قبل از آغاز جنگ اول (1871 تا 1914) که مشهور به دوره صلح مسلح است، کشور‌های عمده جهان و عمدتاً اروپایی، به شکل زیر دسته‌بندی شدند؛ در یک‌سو عثمانی، پروس (آلمان)، اتریش - هنگری (مجارستان) که از دریای بالتیک تا آدریاتیک ادامه داشت و در سوی دیگر انگلیس، فرانسه و روسیه صف‌آرایی کرده بودند. یک جرقه به انبار باروت اروپا موجب شعله‌ورشدن آتش جنگ شد؛ به‌این‌ترتیب که یک جوان صرب، ولیعهد اتریش را در سارایوو ترور کرد. این امر باعث شد اتریش - هنگری با حمایت آلمان، به صربستان اعلام جنگ کند. متقابلاً، روسیه به‌عنوان حامی اسلاو‌ها، به حمایت از صربستان که اسلاو‌های جنوبی هستند، بسیج عمومی اعلام کرد و آلمان نیز به روسیه ضرب‌الاجل داد. سپس فرانسه که متحد روسیه بود، با آلمان وارد جنگ شد و آلمان از طریق بلژیک به فرانسه حمله کرد و به‌خاطر نزدیکی فرانسه و بلژیک به بریتانیا، انگلیس هم به جنگ پیوست. 

از صلح مسلح تا جنگ جهانی اول
آمریکا در ابتدا (سال 1914) اعلام بی‌طرفی کرد، اما پس از مورد اصابت قرار گرفتن کشتی‌های آمریکایی توسط آلمان، در سال آخر جنگ (1917)، علیه آلمان وارد جنگ شد و این بهانه‌ای برای نخستین حضور نظامی آمریکا در قاره اروپا گردید. 
به‌این‌ترتیب جنگ جهانی اول (1914 تا 1918) بین متفقین (بریتانیا، فرانسه، روسیه، ایتالیا، آمریکا و...) با نیرو‌های مرکز (آلمان، اتریش - هنگری، امپراتوری عثمانی و بلغارستان) درگرفت. در این جنگ بر اساس آمار‌های مختلف حدود 15 تا 20 میلیون نفر کشته شدند. در همان سال 1917، در روسیه انقلاب بلشویکی روی داد و حکومت جدید بلشویکی روسیه، نیرو‌هایش را از تمامی کشور‌های مورد تهاجم از جمله ایران بیرون کشید، ولی خود گرفتار جنگ خونین داخلی شد به‌گونه‌ای که میلیون‌ها نفر در این جنگ جان خود را از دست دادند. در این زمان، انگلیس از یک سو، گسترش بادکنکی داشت؛ به‌گونه‌ای که معروف بود آفتاب در قلمروی بریتانیای کبیر غروب نمی‌کند. به‌این‌ترتیب که شبه‌قاره هند، استرالیا، کانادا، اقیانوس آرام تحت سلطه انگلیس قرار داشت به‌نحوی که تصور می‌کرد که این امپراتوری ابدی خواهد بود و هند مهم‌ترین مستعمره انگلیس بود و از یک‌سو معادن و امکانات طبیعی هند غارت می‌شد و ازسوی‌دیگر محصولات انگلیس از جمله پارچه‌های بافت منچستر لباس عامه مردم هند شد. دولت بریتانیا از 1918 تا 1927، دهلی‌نو را مقری برای استقرار دائمی در شبه‌قاره هند قرار داد و ازسوی‌دیگر، هلند در اندونزی و آسیای جنوب شرقی، جای پای خود را محکم کرد و از طرف سوم، فرانسه در ویتنام، لائوس و کامبوج نیرو‌هایش را تقویت نمود. 
کشور‌های پیروز و شکست‌خورده جنگ اول، سرانجام در کاخ ورسای در فرانسه، معاهده صلحی را امضا کردند. نکته تأسف‌بار این است که عده‌ای از دولت مردان قاجاری که حتی هزینه سفر نداشتند، به پاریس رفته و چون شنیده بودند که روسیه در حال تقسیم‌شدن است، تقاضا کردند که هفده شهر قفقاز به ایران بازگردانده شود که با بی‌اعتنایی مواجه شدند و دست‌خالی به کشور بازگشتند. 

از جنگ جهانی اول تا جنگ جهانی دوم
پس از معاهده ورسای، جامعه ملل تشکیل شد، ولی تأثیری در صف‌آرایی جدید قدرت‌های اروپایی و متحدانشان در برابر یکدیگر نداشت. شکست‌خوردگان جنگ اول، مشخصاً اتریش و آلمان سرسخت اما ناکام، شروع به تجدید قوا نمودند. مهم‌ترین اقدامی که رخ داد این بود که حزب نازی در آلمان به پیشوایی هیتلر تشکیل شد که بار دیگر در پی احیای رایش و شکوه دوران بیسمارک بود و قصد داشت قلمروی خود را از بالتیک تا آدریاتیک گسترش دهد. پس از یک دوره ۲۱ساله، اقدامات آن حزب، بار دیگر موجب وحشت عمومی در اروپا شد و کشور‌های قدرتمندی مثل انگلیس و فرانسه را مجبور کرد تا در سپتامبر 1938 در مونیخ قرارداد عدم تعرض با آلمان امضا نمایند. بر اساس این قرارداد بخش سودت لند چکسلواکی که مردم آن آلمانی‌تبار بودند، به خاک آلمان ضمیمه شد و در مقابل هیتلر قول داد که ادعای ارضی جدیدی نداشته باشد، اما این امتیاز باعث شد که هیتلر جسورتر شود و چند ماه بعد کل چکسلواکی را اشغال کرده و یک سال بعد از قرارداد مونیخ، در سپتامبر 1939، به لهستان حمله نماید. 
هیتلر در اوت 1939 با شوروی پیمان عدم تجاوز امضا کرد و یک هفته بعد آلمان از غرب و دو هفته بعد شوروی از شرق وارد لهستان شدند که آغازی بر جنگ جهانی دوم بود که 6 سال طول کشید و در 1945 با بمباران هسته‌ای هیروشیما و ناکازاکی توسط آمریکا به پایان رسید. در جنگ جهانی دوم (1939 تا 1945) نیز بین متفقین (انگلیس، شوروی، آمریکا، فرانسه و...) با نیرو‌های محور (آلمان، ایتالیا، ژاپن و...) حدود 70 تا 80 میلیون نفر کشته شدند. از اینجا به بعد دیگر آمریکا به معنای واقعی کلمه، میراث‌خوار استعمار شد، به این معنی که در 1951، در ویتنام، فرانسوی‌ها در دژ دین پین فو، توسط نیرو‌های هوشی مین، محاصره شده و شکست خوردند. از آن طرف آمریکایی‌ها، جای فرانسوی‌ها را گرفتند و در شرق دور، فیلیپین را از دست اسپانیایی‌ها درآوردند و علاوه بر فیلیپین، سه کشور ویتنام، لائوس و کامبوج را نیز اشغال کردند و سپس مداخله مستقیم آمریکا در ویتنام از 1965 آغاز شد. 

از یالتا تا فروپاشی دیوار برلین
از جنگ جهانی دوم، اساس دنیای امروز، در 1945، در نشست یالتا در کریمه بین روزولت (آمریکا)، چرچیل (انگلیس) و استالین (شوروی) شکل گرفت و نشست یالتا آغاز تقسیم‌بندی دنیا شد. این توافق‌ها در کاخ پوتسدام آلمان بین سه کشور نهایی شد که به‌موجب آن تانک‌های شوروی تا هر کجا که پیش رفته بودند، مرز غربی شوروی پذیرفته شد. شوروی که با کمک انگلیس و آمریکا، آلمان نازی را شکست داده بود به‌عنوان تعقیب نیرو‌های شکست‌خورده آلمان تا پایتخت آن کشور (برلین) پیش رفت. آمریکا و انگلیس دریافتند که استالین قصد دارد بخش اعظم اروپا را اشغال نماید، لذا تانک‌های آمریکا و انگلیس تا برلین پیش روی نموده و رودرروی تانک‌های شوروی قرار گرفتند و این‌گونه آلمان تا نیمه‌شرقی شهر برلین در اختیار نیرو‌های شوروی قرار گرفت و دولت آلمان شرقی تشکیل شد و متقابلاً در نیمه غربی آلمان، با کمک آمریکا و انگلیس دولت فدرال آلمان (آلمان غربی) ایجاد شد. از آن زمان تاکنون ارتش آمریکا پایگاه‌های نظامی مختلفی را در سراسر آلمان غربی مستقر نمود. به‌این‌ترتیب مرزبندی بین بلوک شرق کمونیستی و بلوک غرب سرمایه‌داری مشخص گردید. دیوار برلین که از 1961 تا 1989 شهر برلین را به دو بخش تقسیم کرده بود، عملاً تقسیم‌بندی جهان را به دو بلوک شرق و غرب پررنگ‌تر نمود. در بلوک شرق، 7 کشور لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، رومانی، چکسلواکی، بلغارستان و آلبانی قرار داشتند که در 1955 عضو پیمان نظامی ورشو شدند. در این میان یوگسلاوی مستثنی شد؛ همان‌طور که اتریش و فنلاند از پیوستن به دسته‌بندی سیاسی جدید در غرب مستثنی شدند و بقیه کشور‌های اروپایی در طرف غرب دیوار برلین در بلوک غرب قرار گرفتند و بسیاری از آن‌ها از آوریل 1949 عضو پیمان نظامی ناتو شده بودند. سنگ بنای جنبش عدم تعهد، پس از پیروزی اندونزی بر استعمار هلند در 1955، ده سال پس از پیمان یالتا، با برگزاری نشستی در شهر باندونگ شکل گرفت که این رویداد در واقع واکنش کشور‌های معترض به تقسیم‌بندی ناشی از پیمان یالتا بود که توسط افراد نامداری چون مارشال تیتو (یوگسلاوی)، جمال عبدالناصر (مصر)، نهرو (هند)، سوکارنو (اندونزی)، قوام نکرومه (غنا)، سلیمان باندرا نایکه (سری لانکا) و چوئن لای (چین) تشکیل و عملاً در 1961 اولین کنفرانس عدم تعهد در بلگراد برگزار شد که بعداً بیش از 100 کشور از جمله ایران (پس از انقلاب) به آن پیوستند. 

واقعیت تمدن توحشی غرب در تاریخ
1-  یونان به‌عنوان مهد تمدن غرب همواره گرفتار درگیری‌های خونین بین دولت‌شهر‌های خود بود به‌گونه‌ای که دو دولت شهر آتن و اسپارت نتوانستند متحد شوند و بدتر از یونانی‌ها، رومی‌ها نماد دیگر فرهنگی و تمدنی غرب بودند. 
2-  تفریح مردم و اعیان و اشراف روم این بود که برده‌ها را به نام گلادیاتور به جان هم می‌انداختند تا آنجا که یکی از آن‌ها باید دیگری را از پای درمی‌آورد و در صورتی که آن فرد پیروز از کشتن حریف خود امتناع می‌‌کرد جان خودش را از دست می‌داد. این فرهنگ خشونت بار امروزه نیز در قالب سنت هنوز هم در برخی کشور‌های اروپایی به شکل گاوبازی و کشتار گاو وجود دارد که مورد تحسین همگان قرار می‌گیرد. 
3-  جنگ‌های مختلف انگلیس و ایرلند از زمان قرون وسطی و اشغال ایرلند توسط انگلیس در سده دوازدهم تا استقلال ایرلند در 1921 و درگیری‌های ایرلند شمالی در 1998 نیز از دیگر نمونه‌های کشتار در اروپا بوده است. 
4-  آخرین نمونه این خون‌ریزی‌ها پس از فروپاشی و تجزیه یوگسلاوی رخ داد. در جنگ‌های بالکان که از 1992 تا 1995 در یوگسلاوی سابق رخ داد شاهد خونین‌ترین و شقاوت‌آمیزترین نسل‌کشی‌ها به ویژه در دو شهر ژپا و سربرنیتسا بوده‌ایم. در این جنگ صرب‌های ارتدوکس و کروات‌های کاتولیک، پس از استقلال بوسنی به‌عنوان تنها کشور مسلمان در مرکز اروپا به آن کشور یورش بردند که منجر به کشتار حدود 200 هزار نفر از جمعیت حدود دومیلیون نفری مسلمانان بوسنی شد که صرب‌ها عمدتاً با کمک روس‌ها و کروات‌ها با کمک آلمانی‌ها این جنایات را انجام دادند (در هر دو مورد کل اروپاییان کمک می‌کردند که مسلمانان کشته شوند) و انگلیس‌ها هم آتش‌بیارمعرکه بودند و دیگر کشور‌های اروپایی هم اگر چه در ظاهر به دنبال پایان‌دادن به این درگیری‌ها بودند، اما در پشت پرده از نسل‌کشی مسلمانان حمایت می‌کردند. 
5-  یکی دیگر از نمونه‌های توحش غربی‌ها در گزارشی است که اخیراً منتشر شده است. در دوره جنگ داخلی در بوسنی، برخی از تور‌های گردشگری گروهی از ثروتمندان ایتالیایی را به اطراف شهر سارایوو منتقل می‌‌کردند و به آن‌ها فرصت می‌دادند تا مردم مسلمان شهر را با تک تیراندازی شکار کرده و از این اقدام خود لذت ببرند. 
آخرین مورد نیز جنگ روسیه و اوکراین از فوریه 2022 تاکنون است که همچنان ادامه دارد. 

رسوایی اپستین، پایان تمدن نمایشی غرب
اروپا و در ادامه آمریکا و به‌عبارت‌دیگر کلیت غرب، همواره مدعی پرچم‌داری تمدن و فرهنگ و از جمله پایه‌گذاران حقوق بشر، دموکراسی و اخلاق سیاسی بوده‌اند. نگاهی به جنگ‌های خونین چند قرن اخیر که بانیان آن اروپای به‌اصطلاح متمدن بوده و ازسوی‌دیگر کشتار مسلمانان در غزه، شامل زنان و کودکان بی‌گناه و بررسی پرونده سیاست‌مداران آمریکایی و متحدان غربی آن‌ها در ماجرای اپستین، موجبات رسوایی فراگیر غرب را نزد افکار عمومی داخلی و جهانی در همه عرصه‌های مورد ادعا فراهم آورده است. این در حالی است که در کشور‌های اسلامی هرگز چنین اتفاقات تلخی روی نداده. در مقایسه دو تمدن شرق و غرب باید به نمونه ایران اشاره کرد که به گفته یکی از محققان معاصر غربی، ایرانی‌ها 2500 سال پیش از دوره کوروش (ذوالقرنین) بنیانگذار دولتی پهناور همراه با صلح و کمترین خون‌ریزی بودند و در ادامه نیز همواره ملتی دادخواه، دادگستر و صلح‌طلب بوده‌اند و تنها هنگامی دست به سلاح برده‌اند که از سوی بیگانگان مورد تجاوز قرار گرفته‌اند. بررسی تاریخ چندین سده اخیر به‌روشنی نشان می‌دهد تمدن غربی، فارغ از ادعا‌های پوچ حقوق بشری و اخلاقی، همواره بر پایه خشونت، استثمار و جنگ‌افروزی استوار بوده است. از تقسیم جهان بین استعمارگران با وساطت پاپ، تا جنگ‌های جهانی با چند میلیون کشته، از نسل‌کشی بوسنی با حمایت پنهان اروپاییان تا کشتار مردم بی‌گناه در غزه، زنجیره‌ای پیوسته از جنایات را شکل داده که امروزه نیز با جنگ اوکراین ادامه دارد. در مقابل، تمدن اسلامی - ایرانی با سابقه‌ای کهن در صلح‌طلبی و عدالت‌گستری، از دوران کوروش کبیر تا کنون، تنها در دفاع از خود دست به سلاح برده و همواره مدافع هم‌زیستی مسالمت‌آمیز ملل بوده است. با ظهور انقلاب اسلامی روند بازسازی و احیای تمدن اسلامی آغاز گردید و امروزه که رسوایی‌های اخلاقی و سیاسی غرب از پرونده اپستین تا حمایت آشکار از نسل‌کشی در غزه افکار عمومی جهان را آگاه ساخته، زمان آن فرارسیده که جایگاه واقعی تمدن‌ها بازتعریف شود و جهان بداند آینده متعلق به تمدنی است که عدالت، صلح و کرامت انسانی را نه در شعار که در عمل محقق می‌سازد. 

آن سوی پاسخ سیاسی ایران

سید مجتبی جلالی 

 در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، اتحادیه اروپا با اقدامی نسنجیده، غیرمسئولانه و کاملاً مغایر با اصول بنیادین حقوق بین‌الملل، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در فهرست به اصطلاح «نهادهای تروریستی» قرار داد. این تصمیم نه تنها برخلاف منشور ملل متحد که بر احترام به حاکمیت برابر دولت‌ها تأکید دارد، اتخاذ شد، بلکه نادیده‌انگاشتن آشکار جایگاه قانونی و رسمی یکی از نهادهای حاکمیتی جمهوری اسلامی ایران بود. وزارت امور خارجه کشورمان در تاریخ ۰۲/۱۲/۱۴۰۴ با صدور بیانیه‌ای قاطع و مبتنی بر موازین حقوقی، پاسخی متقارن و کاملاً مشروع به این تجاوز دیپلماتیک داد.
۱. اروپا با تصمیم غیرقانونی خود خط قرمز جمهوری اسلامی را نقض کرد
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بر اساس صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، یکی از ارکان اصلی نیروهای مسلح رسمی کشور محسوب می‌شود. این نهاد والا، نه تنها در دفاع از مرزهای میهن در طول هشت سال دفاع مقدس و پس از آن نقش بی‌بدیلی ایفا کرده، بلکه در مبارزه با گروهک‌های تروریستی در منطقه، به ویژه در برابر داعش که اروپا را نیز تهدید می‌کرد، در خط مقدم جهاد ایستاده است.اتحادیه اروپا با این اقدام، عملاً به یک نهاد رسمی و قانونی یک کشور مستقل توهین کرده و حاکمیت ملی ایران را هدف قرار داده است. این در حالی است که خود اروپا همواره مدعی احترام به حاکمیت دولت‌ها و قوانین بین‌المللی است. این تناقض آشکار، چهره واقعی اروپا را نمایان ساخت؛ اروپایی که تحت فشار و تبعیت از سیاست‌های خصمانه آمریکا، ارزش‌های ادعایی خود را زیر پا می‌گذارد. هیچ کشوری در جهان نمی‌پذیرد که نهاد رسمی و حاکمیتی آن از سوی دیگر کشورها تروریستی خوانده شود و جمهوری اسلامی ایران نیز از این حق مسلم خود برای پاسخگویی استفاده کرده است.
۲.چارچوب حقوقی محکم اقدام متقابل ایران
پاسخ ایران، برخلاف اقدام احساسی و غیرقانونی اروپا، در چارچوبی مستحکم و حقوقی طراحی و اجرا شد. دولت جمهوری اسلامی ایران با استناد به اصل مسلم و پذیرفته‌شده «عمل متقابل» در حقوق بین‌الملل، و با تکیه بر قانون مصوب مجلس شورای اسلامی تحت عنوان «قانون اقدام متقابل در برابر اعلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان سازمان تروریستی توسط آمریکا» مصوب سال ۱۳۹۸، دست به اقدامی متقارن و قانونی زد.
بر اساس ماده ۷ این قانون، هر کشوری که به هر نحو از تصمیم غیرقانونی ایالات متحده تبعیت یا حمایت کند، مشمول عمل متقابل خواهد شد. اتحادیه اروپا با تبعیت از واشنگتن، خود را در زمره این کشورها قرار داد. بنابراین، اجرای ماده ۴ این قانون که به موجب آن نیروهای مسلح کشورهای متبوع می‌توانند به عنوان سازمان تروریستی شناسایی شوند، نه تنها حق مسلم ایران، بلکه یک الزام قانونی برای دستگاه دیپلماسی کشور بود.نکته حائز اهمیت آن که ایران در این اقدام، نهایت دقت و تناسب را رعایت کرده و صرفاً نیروی دریایی و هوایی کشورهای اروپایی را مشمول این قانون دانسته است. این انتخاب هوشمندانه نشان می‌دهد تهران به دنبال ایجاد تعادل در پاسخ خود بوده است. نیروی دریایی اروپا که در آب‌های منطقه به ویژه خلیج فارس و دریای سرخ حضور دارد و نیروی هوایی آن که در پایگاه‌های منطقه‌ای مستقر است، اکنون باید منتظر پیامدهای قانونی این اقدام خصمانه اروپا باشند. ایران با این تصمیم، عملاً به اروپا فهماند که هر اقدامی، واکنش متناسب و قانونی در پی خواهد داشت.
۳.پیام سیاسی پاسخ ایران: امنیت ملی قابل معامله نیست
پاسخ قاطع ایران حامل پیامی روشن و شفاف برای اروپا و هر بازیگر دیگری است که قصد تعرض به حریم امنیت ملی ایران را داشته باشد: «بازی با امنیت ملی ایران هزینه‌های سنگینی به همراه دارد». جمهوری اسلامی ایران با این اقدام نشان داد که در برابر زورگویی و ارعاب‌سازی حقوقی، هرگز منفعل نخواهد ماند.اقدام ایران، نوعی بازدارندگی فعال و هوشمندانه بود. تهران به اروپا تفهیم کرد که اگر سپاه پاسداران را که نقشی کلیدی در تأمین امنیت منطقه و مبارزه با تروریسم دارد، نهادی مداخله‌گر و تروریستی تلقی می‌کنید، ما نیز حضور نظامی شما در آب‌های حساس منطقه را که دور از خانه و به بهانه‌های واهی صورت گرفته است، تهدیدی برای صلح و امنیت منطقه و اقدامی تروریستی ارزیابی می‌کنیم.علاوه بر این، پاسخ ایران پاسخی به مطالبه به‌حق افکار عمومی و ملت شریف ایران بود. سپاه پاسداران در ایران نه فقط یک نهاد نظامی، بلکه نمادی از ایستادگی، مقاومت و عزت ملی است. هرگونه توهین یا اقدام علیه این نهاد مقدس، خشم ملی را برمی‌انگیزد. دولت جمهوری اسلامی ایران با این اقدام قاطع، ضمن صیانت از منافع و حاکمیت ملی، به ندای ملت برای پاسخگویی کوبنده به اروپا لبیک گفت.
۴.اروپا در دام سیاست‌های آمریکایی گرفتار شد
اتحادیه اروپا با این تصمیم نابخردانه، عملاً استقلال سیاسی خود را زیر سؤال برد و نشان داد که هنوز نتوانسته از زیر سایه سیاست‌های مداخله‌جویانه آمریکا خارج شود. اروپایی که تا دیروز مدعی نقش میانجی و متمایز از واشنگتن بود، امروز با تبعیت از دستور کار آمریکا، خود را در صف دشمنان ملت ایران قرار داد.این اقدام، ظرفیت میانجی‌گری اروپا را برای همیشه از بین برد. چگونه می‌توان انتظار داشت کشوری که نهاد رسمی یک کشور را تروریستی می‌خواند، بتواند نقش بی‌طرفی در مذاکرات ایفا کند؟ اروپا با این تصمیم، پل‌های پشت سر خود را ویران کرد و عملاً جایگاه خود را به عنوان یک بازیگر مستقل در مناسبات بین‌المللی از دست داد. این اشتباه راهبردی، تا سال‌ها بر روابط ایران و اروپا سایه خواهد افکند و هرگونه همکاری آینده را با چالش مواجه خواهد ساخت.
۵.آینده روابط در گرو تجدیدنظر اروپا در اقدام خصمانه خود است
جمهوری اسلامی ایران همواره به دنبال تعامل سازنده و محترمانه با همه کشورها، از جمله اروپا، بر اساس اصول احترام متقابل و منافع مشترک بوده است. اما این بدان معنا نیست که در برابر تجاوز و توهین سکوت کند. ایران به خوبی نشان داده که در عین تمایل به گفت‏وگو، در دفاع از حقوق ملت و حاکمیت خود ذره‌ای کوتاه نمی‌آید.اکنون توپ در زمین اروپاست. آینده روابط ایران و اتحادیه اروپا کاملاً به این بستگی دارد که بروکسل آیا ظرفیت و شجاعت پذیرش اشتباه خود را دارد و می‌تواند از این مسیر غلط و تحریک‌آمیز بازگردد. اگر اروپا به دنبال حفظ اعتبار و باقی ماندن به عنوان یک بازیگر مؤثر در معادلات منطقه‌ای است، چاره‌ای جز تجدیدنظر در این تصمیم غیرقانونی و عذرخواهی از ملت ایران ندارد.ایران دست دوستی را به سوی همه کشورهایی که به حاکمیت و استقلال آن احترام می‌گذارند، دراز کرده است، اما دست متجاوز را با قاطعیت قطع خواهد کرد. راه گفت‎وگو و تعامل همچنان باز است، مشروط بر آن که اروپا از اشتباه خود درس بگیرد و به جای تبعیت از زورگویان، منافع بلندمدت خود را در تعامل محترمانه با ایران جست‎وجو کند. تا آن زمان، پاسخ ایران پاسخی قاطع، قانونی و برحق خواهد بود.

چرا لیبرال - ‌دموکراسی توان فهم جمهوری اسلامی را ندارد؟

علی کاکادزفولی

پارادایم لیبرال - ‌دموکراسی بر پایه مفهوم «انسان اقتصادی» و ارزش‌گذاری صرفاً مادی بنا شده است؛ دستگاهی محاسباتی که در آن، هر دولتی در مواجهه با ترکیب محاصره شدید مالی و تهدید عریان نظامی، لاجرم باید میان نابودی یا پذیرش سلطه، تن به تسلیم دهد! اما استیصال امروز کاخ سفید از آنجا نشأت می‌گیرد که جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر عقلانیت توحیدی و مفهوم غایی مقاومت، فرمول وحشت - تسلیم آمریکا را دچار فلج سیستمی کرده و نشان داده ارزش‌های فرامادی نظیر حفظ استقلال، هویت و مقاومت شرافتمندانه، قابلیت وتوی فشارهای سخت‌افزاری ابرقدرت را دارد. اظهارات اخیر ویتکاف مبنی بر حیرت ترامپ از عدم تسلیم ایران در برابر ماشین فشار و تهدید واشنگتن، در حقیقت نماد آشکار بن‌بست معرفت‌شناختی و پارادایمی در ساختار فکری غرب است. ما با یک شکست معرفت‌شناختی و بن‌بست در قلب پارادایم لیبرال - دموکراسی غربی روبه‌رو هستیم. قدرتمندترین ماشین تولید سلطه در تاریخ بشر یعنی ایالات متحده اعتراف می‌کند دستگاه محاسباتی‌اش در قبال ایران کار نمی‌کند؛ یعنی به شکسته شدن فرمول‌های بنیادین نظم مورد نظر خود اعتراف کرده و این واقعیت، قابل چشم‌پوشی نیست.
* برخورد ماشین محاسباتی غرب با دیوار نامرئی «معنا»
عبارتی که از زبان ویتکاف، فرستاده و از افراد نزدیک به دونالد ترامپ مطرح شد، بسیار قابل تامل است و نباید از کنار آن به سادگی گذشت. او در توصیف رفتار جمهوری اسلامی ایران می‌گوید: «نمی‌خواهم بگویم مستأصل شده‌ایم اما ترامپ متحیر است که با وجود گسیل بی‌سابقه‌ترین فشارها و ماشین جنگی نظامی ما، چرا ایران تسلیم نمی‌شود؟ چرا دست‌کم به یکی از خواسته‌ها تن نمی‌دهند؟»
این حیرت عمیق و استیصال پنهان پس این واژگان، نمایانگر برخورد یک نظام محاسباتی به ظاهر مسلط با دیواری نامرئی است که تا پیش از این هرگز در هندسه سیاست بین‌الملل آن را تجربه نکرده بود. مساله این نیست که ترامپ، بایدن یا بوش راهبردهای اشتباهی انتخاب کرده‌اند، مساله این است که آنها با یک پدیده استثنایی و قاعده‌شکن در سیستم فکری خود مواجه شده‌اند. ایالات متحده نماینده و کارگزار نهایی نظام سیاسی - اقتصادی لیبرال - دموکراسی غربی است و در برابر آن، ایران دیگر تنها یک کشور یا جغرافیا نیست، بلکه یک مدل بدیع دولت - ملت است که بر ویرانه‌های فرضیات جهان پساوستفالیایی بنا شده و در حال به چالش کشیدن تمام اصول بدیهی‌ انگاشته‌شده‌ غرب است. استیصال امروز واشنگتن، ناشی از این برخورد تمدنی و پارادایمی است.
* فوکویاما در کوچه بن‌بست؛ نزاع هستی‌شناختی با لیبرالیسم سکولار
جهان غرب پس از فروپاشی شوروی، با تکیه بر نظریاتی چون «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما مدعی شد مدل لیبرال - دموکراسی سرمایه‌دارانه، غایت نهایی و تکامل‌یافته‌ترین شکل زیست سیاسی بشر است. پیش‌فرض این الگو بسیار ساده بود؛ همه انسان‌ها و متعاقباً همه دولت‌ها در نظام بین‌الملل، بازیگرانی محاسبه‌گر با ذهنیتی مبتنی بر مادیات پراگماتیک هستند. در این پارادایم، یگانه هدف هر سیستم سیاسی، بقای مادی و به ‌حداکثر رساندن سود و لذت اقتصادی است.
اگر این فرض را بپذیریم، سیاست خارجی آمریکا در ۷۰ سال گذشته کاملاً منطقی و موفق بوده است. ابزار این لیبرال - دموکراسی برای تسلیم کردن جهان چه بود؟ تئوری‌های نورئالیستی که می‌گفتند برای تغییر رفتار هر بازیگری ۲ اهرم کافی است؛ تهدید وجودی (مانند اعزام ناوگان هواپیمابر که بقای فیزیکی را تهدید می‌کند) و محاصره منابع (مانند تحریم‌های فلج‌کننده و انزوای دلارمحور). الگوریتم لیبرال - دموکراسی به درستی محاسبه می‌کرد که وقتی ملتی میان فقر و فروپاشی نظامی از یک سو و پذیرش سلطه آمریکا (همراه با ورود به بازارهای جهانی) از سوی دیگر مخیر شود، لاجرم هژمونی را انتخاب خواهد کرد، چرا که برای انسان اقتصادی و لیبرال سکولار، هیچ ارزشی بالاتر از حیات و رفاه بیولوژیک وجود ندارد.
اما نقطه تولد حیرت ترامپ و ویتکاف درست همین‌جاست؛ جایی که الگوریتم لیبرال - دموکراسی از فهم موجودیت جدیدی به نام جمهوری اسلامی ایران فلج می‌شود. جمهوری اسلامی مدلی متفاوت از حکمرانی به جهان معرفی کرده که اگرچه در سازوکار اداره دولت مدرن دخیل است اما مغزافزار محاسبه‌گر آن کاملاً با نظام غرب متفاوت است. 
در گفتمان انقلاب اسلامی، مفاهیمی نظیر حفظ هویت دینی - ملی، مقاومت ذاتی در برابر مستکبر، استقلال در تصمیم‌گیری و بالاتر از آن مفهوم بی‌بدیلی چون «شهادت‌طلبی» (به عنوان کنش عقلانی - تاریخی و نه انتحاری) از ارکان مشروعیت‌بخش قدرتند. آمریکا حیرت‌زده است، زیرا معادله هزینه/ فایده را که مبتنی بر فلسفه تقلیل‌گرایانه فایده‌گرایی ساخته است، به سیستم ایران وارد می‌کند اما خروجی آن به جای تسلیم یا فروپاشی، بازتولید شگرف توان مقاومت است.
* ملت بی‌پروا و سایه جنگی که دیگر کسی را نمی‌ترساند
ساختار سیاست در نگاه اندیشه‌وران لیبرال غرب مبتنی بر ایجاد یک نظم شبکه‌ای سلسله‌مراتبی است. به زبان ساده‌تر، معماری سیاسی و حقوقی نهادهای بین‌المللی که آمریکا رأس هرم آنهاست، بر پایه کنترل دیگر کشورهاست. کشورهایی که با سیستم لیبرال همراه می‌شوند، تا سطح محدودی مجاز به قدرت گرفتن هستند و هرگونه عدول از نظم واشنگتن، مساوی با مرگ است.
الگوی سیاسی برآمده از ایران جدید، یعنی نظام متکی بر نظریه ولایت فقیه و مردم‌سالاری دینی، از پایه این سلسله‌مراتب را نامشروع (طاغوت) می‌داند. ایران نشان داده مدل حکمرانی برای موفق بودن الزاما نیازی به استنساخ از نظام‌های سرمایه‌داری ندارد. غرب تلاش کرد در مدل خاورمیانه بزرگ، دموکراسی‌های وارداتی را (در قالب لیبرالیسم مخدوش‌شده غربی) از طریق لشکرکشی به منطقه القا کند اما در تضاد کامل با ارتش متجاوز و ناوهای پنتاگون، دموکراسی مشارکتی درون‌زایی در ایران پاگرفته که با پیوندهای توده‌ای عمیق، مقاومت و کنشگری ضدسلطه را با اراده ملی ممزوج کرده است.
عامل اصلی که امثال ترامپ و تیم تاجرپیشه آنها را عصبی می‌کند، فروپاشی اساسی مکانیسم فشار آنهاست. وقتی دولتمردان آمریکایی نیروی نظامی فرستادند، رویای‌شان ایجاد وحشت برای کرنش بود. آمریکا استاد مهندسی ترس است و سیاست ایجاد هراس، ستون فقرات هژمونی آمریکاست. وقتی ناوگان‌های واشنگتن جابه‌جا می‌شوند، تمام دولت‌های عربی منطقه (که دست بر قضا متحد غرب هستند) مرعوب می‌شوند و دولت‌های سکولار شرقی، معادلات‌شان را تغییر می‌دهند اما چرا رهبر ایران، نیروهای مسلح آن و ملت معتقد پشتیبانش دچار فرونشست نمی‌شوند؟
زیرا دکترین سیاسی ایران از دوگانه جبری غرب، یعنی توهم دوگانگی امنیت وارداتی در برابر پیشرفت سرسپرده، عبور کرده است. در این سیستم، ترس (و نه احتیاط و تدبیر) از ساختار ادراکی سیاست خارجی و نظامی کشور زدوده شده است. آمریکایی‌ها روی کاغذ، اقتصادی را می‌بینند که در زیر سنگین‌ترین رژیم تحریمی جهان دچار فشار شده و نظامیانی را می‌بینند که ده‌ها هزار کلاهک ویرانگر غرب دور آنها خیمه زده؛ سیستم محاسبات سیلوهای واشنگتن هشدار می‌فرستد ایران دیگر تاب‌آوری ندارد. آنها با خوشحالی انتظار تسلیم و فروپاشی را می‌کشند و بعد از سال‌ها به جای یک موجود مرده و مطیع، با کشوری مواجه می‌شوند که به انزوا کشیده نشده و بازدارندگی هسته‌ای و زیرزمینی بومی برای خود می‌آفریند و شبکه‌ای غیررسمی، بدون مرکز ثابت و آرمانی از محور مقاومت را در قلب ژئوپلیتیک و شریان‌های نفتی تحت سلطه سنتکام مستقر می‌کند.
* چرا واشنگتن به «تسلیم نمایشی» ایران نیازمند است؟
حرف ویتکاف پرده از نگرانی دیگری برمی‌دارد؛ آمریکا حتی راضی شده ایران کل شروط را نپذیرد، بلکه یک نمایش مذاکراتی ترتیب دهد تا تنها یک خواسته آمریکا اجابت شود؛ دلیل این التماس برای تسلیم محدود چیست؟
در پارادایم لیبرال - دموکراسی جهانی و مکتب قدرت آمریکایی، بزرگ‌ترین خطر، تسلیحات ایران، پیشرفت هوافضای سپاه یا تعداد سانتریفیوژها نیست، خطر اصیل و تهدید بنیادی جمهوری اسلامی علیه لیبرالیسم آمریکایی، تولید و صادرات یک الگوی اثبات‌شده و زنده در انکار و به زانو درآوردن نظام استکبار جهانی است. واشنگتن بهتر از هر کسی می‌داند استقلال از سیستم اقتصادی - امنیتی دلارمحور غرب برای بسیاری از کشورها (چه در آفریقا، آمریکای لاتین و چه شرق دور) یک آرمان بزرگ اما دوردست تلقی می‌شود. کشورها با وجود اینکه از وضع کنونی راضی نیستند اما جرأت شورش بر نظم حاکم بین‌الملل را هم ندارند. حالا در نقطه عطف تاریخ، آمریکا نگران گسترش مقاومت به کل آناتومی جهان مسلط است.
پیروزی الگوی مقاومت، اثبات عملی امکان‌پذیری شکست بت غرب است. دلیل التماس ترامپ برای اندکی تمکین از سوی ایران این است که آنها می‌خواهند اسطوره آمریکا در چشم سایر کشورهای تحت استعمار حفظ شود. اگر دنیا متوجه شود کشوری می‌تواند در دالانی 47 ساله از انواع توطئه‌ها - از شورش‌ها تا شدیدترین فشارهای همه‌جانبه - قرار بگیرد، به ناو آمریکایی حمله مستقیم کند و ساختار پوشالی صهیونیسم را برآشفته کند و نه‌تنها فرونریزد، بلکه وسعت بازدارندگی خود را بیفزاید، در آن زمان، فاتحه کل هیمنه جهانی پنتاگون و نظام کاپیتالیسم برای بلعیدن جهان مستقلین خوانده می‌شود.
* طلیعه جهان چندقطبی در گورستان نظریه‌های نولیبرالی
این سخنان افراد مستقر در دالان‌های اتاق‌های تصمیم‌ساز غربی نباید تنها یک پیروزی رسانه‌ای تلقی شود، بلکه نیازمند تحلیل با ادبیات عمیق فلسفه ‌سیاسی است. این نقل‌قول‌ها از درون سیستم سیاسی آمریکا همان شیپوری است که در حال نواخته شدن است؛ صدای فروریختن استخوان‌های فلسفه ‌اقتدارگرایانه‌ غربی و افول یک ابرقدرت که متکی بر نیروی ارعاب بوده است.
آنها که در نظریه‌های لیبرالی‌شان تاریخ بشر را محدود و منحصر در حکومت‌هایی بر پایه‌های نفسانیت سکولاریته محصور کرده‌ بودند و ادعا می‌کردند نسخه بشر با سیستم‌های تک‌ساحتی کاپیتال - دموکرات مختوم شده است، حالا روبه‌روی نظامی قرار گرفته‌اند که تلفیقی حیات‌بخش از سنت الهی با فناوری‌ نو و درآمیخته با عنصر لاینفک اراده آزاد و استقلال‌خواه را بنیان نهاده است. جمهوری اسلامی فرضیه بنیادین واشنگتن را که عنوان می‌کرد توسعه منوط به اطاعت از قوانین دموکراسی غرب است، از مدار خارج کرده ‌است.
تعجب و واماندگی آنها از عدم زانو زدن ایران نیست؛ از این رو است که ایران اساساً زبان و منطق بازی زورسالار غرب را برای تعیین حدود خویش ابطال کرده و با تولید ادبیاتی به ‌غایت برتر، به عنصری پیشرو در گذار بشریت و شکل‌دهنده اتمسفری جهانی مبتنی ‌بر ظهور عصر چندقطبی با نظام ارزشی غیرغربی مبدل شده ‌است. 
آنچه مقامات فعلی ایالات متحده به ‌عنوان بن‌بست سیاست ایران نظاره‌گرند، زنگ خطری برای فروپاشی ساختمان خودشان و خلع سلاح جهان‌بینی نولیبرالی در برابر مدل بومی تمدنی از جنس عقلانیت ایرانی است. حیرت واشنگتن نهایتی نخواهد داشت، مگر با انصراف‌ از درک ایران مستقل به ‌عنوان مهره‌ و به رسمیت شناختن مدلی که به تعبیر غربی‌ها نامش «معما» و در زبان ایرانیان «استقلال بر محور ایمان مقاومت‌آفرین» نام گرفته است.