صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۳۹۰۶۴۹
مروری بر یادداشت روزنامه‌های جمعه پنجم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
تصور باطل دشمن این بود که با پایان یافتن مراسم چهلم رهبر شهید و برقراری آتش‌بس، شعله‌های این حضور فروکش خواهد کرد. اما لبیک مقتدرانه ملت به فراخوان ولی فقیه و نایب امام زمان(عج) نشان داد که این حرکت نه از روی هیجان، بلکه برخاسته از یک تحلیل عمیق سیاسی و دینی است.

۵۵ شب ایستادگی در سنگر خیابان

مسعود اکبری

1- جمعه‌شبی که گذشت، تنها یک تاریخ در تقویم نبود؛ بلکه ثبت پنجاه و پنجمین برگ از دفتر حماسه‌ای بود که در آن، ملت ایران با حضوری مستمر و بی‌بدیل در خیابان، معادلات قدرت را جابه‌جا کردند. آنچه امروز در خیابان‌های شهرهای ایران شاهد آن هستیم، نه یک تجمع گذرا، که یک «بعثت اجتماعی» است. ملتی که تا اینجای کار قریب به دو ماه حتی زیر سایه تهدید و بمباران، حاضر به ترک میدان نشد، نشان داد که پیوند میان مردم و نظام سیاسی در ایران از جنسی متفاوت است. برای درک عظمت این حضور، باید سفری به عمق تاریخ داشت و ریشه‌های این تعلق خاطر را جست‌وجو کرد.
2- به عنوان نمونه چرا در شهریور ۱۳۲۰، زمانی که قوای بیگانه (انگلیس و شوروی) به مرزهای ایران تاختند و رضاشاه را در چشم‌به‌هم‌زدنی از کشور اخراج کردند، صدایی از مردم بلند نشد؟ چرا وی در لحظه بحران تنها ماند؟ پاسخ در مفهوم «تعلق» نهفته است. رژیم پهلوی محصول کودتا و اراده بیگانه بود و مردم هرگز آن را از آنِ خود ندانستند. 
به عبارت دیگر، واکاوی سقوط رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، بیش از آنکه یک بحث نظامی باشد، یک کالبدشکافی عمیق در رابطه میان «دولت» و «ملت» است. در حالی که تبلیغات رسمی پهلوی اول، ارتش را دژ استوار میهن و شاه را معمار نوین ایران معرفی می‌کرد، با نخستین تهاجم قوای متفقین، این عمارت پوشالی در کمتر از چند روز فرو ریخت. نکته حیرت‌آور، سکوت و حتی شادمانی مردمی بود که شاهد اخراج شاه از کشور بودند.
ریشه این مسئله به کودتای ۱۲۹۹ بازمی‌گردد. جامعه ایران که هنوز خاطره تلخ استعمار را در حافظه داشت، رژیم پهلوی را نه برآمده از اراده ملی، بلکه محصول دخالت بیگانه می‌دید. وقتی یک نظام سیاسی بر پایه «کودتا» شکل می‌گیرد، در ذهن توده‌ها به عنوان «دیگری» طبقه‌بندی می‌شود. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی نیز مردم زمانی برای یک حاکم به میدان می‌آیند که او را «نماینده ملت» بدانند و نه «گماشته اجنبی».
3- در مقابل، امروز شاهدیم که در برابر جنگ همه‌جانبه قدرت‌های بیگانه علیه جمهوری اسلامی ایران، نه تنها خاک کشور واگذار نمی‌شود، بلکه مردم با تمام وجود از کلیت نظام دفاع می‌کنند. این تفاوت ناشی از گفتمان «اسلام ناب» است؛ گفتمانی که امام راحل (رضوان‌الله تعالی علیه) آن را بنا نهاد، 
امام شهید(رضوان‌الله تعالی علیه) آن را رشد و گسترش داد و امروز تحت هدایت حضرت آیت‌الله‌العظمی سید مجتبی خامنه‌ای، به بلوغی رسیده که توده‌های مردم را از دورترین روستاها تا قلب پایتخت به میدان می‌کشاند.
4- حضور میدانی اخیر مردم ایران از یک ویژگی منحصربه‌فرد برخوردار است و آن «تداوم بی‌سابقه» است. حتی در روزهای پرشور انقلاب اسلامی ایران در سال ۵۷ نیز شاهد نبودیم که مردم به مدت دو ماه متوالی، شب و روز و بدون انقطاع در صحنه بمانند. 
در آن دوران، حرکت‌ها غالباً در مقاطع خاص و با فواصل زمانی (مانند چهلم‌ها) شکل می‌گرفت. اما حماسه اخیر، یک «جریان مداوم و پیوسته» است. این حضور شبانه‌روزی، خیابان را از یک معبر ساده به یک «سنگر تمدنی» تبدیل کرده است. این تداوم نشان‌دهنده آن است که نسل امروز، نه تنها میراث‌دار آرمان‌های انقلاب اسلامی ۵۷ است، بلکه در مقام اجرا، به سطحی از «تاب‌آوری استراتژیک» رسیده که پیش از این در هیچ کجای جهان تجربه نشده بود. 
علاوه ‌بر این، این انتخاب داوطلبانه، حتی در زمان‌هایی که تهدیدات نظامی و موشکی به اوج خود می‌رسید، نشان‌دهنده یک خودآگاهی تاریخی است.
5- تصور باطل دشمن این بود که با پایان یافتن مراسم چهلم رهبر شهید و برقراری آتش‌بس، شعله‌های این حضور فروکش خواهد کرد. اما لبیک مقتدرانه ملت به فراخوان ولی فقیه و نایب امام زمان(عج) نشان داد که این حرکت نه از روی هیجان، بلکه برخاسته از یک تحلیل عمیق سیاسی و دینی است.
به عبارت دیگر، اتاق‌های فکر استکبار، با تکیه بر فرمول‌های روان‌شناسی اجتماعی، تصور می‌کردند که با فرسایشی شدن حضور و پایان یافتن مراسم‌های سوگواری چهلم رهبر شهید، مردم به خانه‌ها بازخواهند گشت. آن‌ها «آتش‌بس» را ابزاری برای سرد کردن تنور حماسه می‌پنداشتند. اما آنچه محاسبات آن‌ها را ویران کرد، پیوند ناگسستنی میان «امت و امام» بود.
6- یکی از نقاط عطف این حضور حماسی، مشارکت فعال شهرهای کوچک و روستاهاست. در ادوار پیشین تاریخ ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی، کانون تحولات عمدتاً در شهرهای بزرگ بود. اما امروز شاهد معجزه‌ای در شهرستان‌ها هستیم که روایت آن در کلمات نمی‌گنجد. مردم در این مناطق، بدون انتظار برای دریافت بیانیه از شوراها یا نهادهای رسمی، خود صاحب تحلیل شده‌اند. آن‌ها شعارهایشان را خود برمی‌گزینند و خط قرمزهای رهبری را بهتر از هر تحلیلگری می‌شناسند. این تمرکززدایی، نشان‌دهنده ریشه‌دار شدن گفتمان انقلاب اسلامی در عمق جانِ جامعه است.
7- در این میان، چند عامل کلیدی در شکل‌گیری این نقش‌آفرینی بی‌بدیل دخیل هستند که عبارتند از:
*** خون پاک رهبر شهید: شهادت مظلومانه رهبر معظم انقلاب، شوکی آگاهی‌بخش به جامعه وارد کرد که منجر به برانگیختگی بی‌سابقه شد.
*** الگوی پیاده‌روی اربعین: مردم با استفاده از تجربه تشکیلاتی و معنوی اربعین، توانستند تجمعات مردمی را به شکلی سازمان‌یافته و خودجوش مدیریت کنند.
*** رذالت دشمن: رفتار پست و ضدانسانی استکبار، راه را بر هرگونه تردید بست و ملت را در برابر دشمنی که هیچ رحمی به خرد و کلان ندارد، بیش از پیش متحد کرد.
*** امید به آینده: با وجود تمام فشارها، تصویری که مردم از آینده ایران دارند، تصویری مثبت و مقتدرانه است.
8- دشمنان جمهوری اسلامی ایران همواره در درک منشأ قدرت این نظام ناتوان و عاجز بوده‌اند. در دوران دفاع مقدس، حضور داوطلبانه رزمندگان را به «قند و شکر» نسبت می‌دادند؛ در زمان حضور داعش در منطقه و رشادت‌های کم‌نظیر مدافعان حرم، مدعی بودند که رزمندگان پول‌های کلان می‌گیرند و امروز مدعی‌اند مردم برای شبی دو میلیون تومان در خیابان می‌مانند! این تحلیل‌های سخیف نشان‌دهنده «حماقت نهادینه» در جبهه مقابل است. تفکری که نتواند عشق میان امام و امت را درک کند، محکوم به شکست است. در سوی مقابل، نظام سیاسی‌ای که چنین دشمنانی دارد که ریشه حمایت مردمی را در مادیات ناچیز می‌جویند، تا ابد پایدار و پیروز خواهد ماند.
9- و اما درخصوص حضور حماسی مردم در خیابان، یک نکته قابل تأمل دیگر هم وجود دارد. برخی، بارندگی‌های اخیر را به مسائل فنی و انهدام رادارهای دشمن نسبت می‌دهند. اگرچه در خباثت دشمن شکی نیست، اما نباید از قدرت ایمان غافل شد. وقتی میلیون‌ها قلب پاک، یک‌صدا زیر سقف آسمان «الله‌اکبر» می‌گویند و پرچم مزین به نام جلاله «الله» را به اهتزاز درمی‌آورند، نگاه ویژه پروردگار شامل حال این ملت می‌شود. این باران‌ها، بیش از آنکه منشأ آزمایشگاهی داشته باشند، رحمت الهی بر ملتی هستند که در مسیر حق استقامت و ایثار کردند.
10- آنانی که در سال ۸۸ تصور می‌کردند ایران شبیه یوگسلاوی، گرجستان، اوکراین و قرقیزستان است و امروز خیال می‌کنند می‌توانند الگوی ونزوئلا یا سوریه را این‌جا پیاده کنند، سخت در اشتباهند. اگر ایران لقمه‌ای راحت برای استکبار بود، ۴۷ سال به چالش اول ابرقدرت‌های جهان تبدیل نمی‌شد. همان‌طور که رهبر شهید در سخنرانی تاریخی خود در ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ فرمودند، هرگاه مردم وارد میدان شوند، آتش‌ها خاکستر خواهند شد. این مردم مبعوث شده‌اند تا کار را تمام کنند و این وعده الهی است که حق ماندنی و باطل رفتنی است.

چرا باید باب‌المندب بسته شود؟

سیدعبدالله متولیان

دونالد ترامپ، در حالی که فرصت ۶۰ روزه عملیات نظامی بدون مجوز کنگره رو به پایان است، آتش‌بس را «تا زمان ارائه پیشنهاد واحد از سوی ایران» تمدید کرده است. او با تداوم محاصره دریایی تنگه هرمز، روزانه ۵۰۰ میلیون دلار به اقتصاد ایران خسارت می‌زند و همزمان با القای روایت «شکاف در حاکمیت ایران»، به دنبال تضعیف انسجام ملی از درون است. این آتش‌بس یک‌جانبه، نه نشانه صلح‌طلبی، بلکه «دام راهبردی» برای فرو بردن ایران در باتلاق فرسایش روانی و اقتصادی است. در چنین شرایطی، پاسخ ایران نباید انفعال در میز مذاکره باشد، بلکه باید «فعال‌سازی رینگ دوم» باشد، یعنی بستن تنگه باب‌المندب توسط انصارالله یمن را در دستور کار قرار دهد. 
تحلیلگران CNN تمدید آتش‌بس را تلاشی برای «خرید زمان و یافتن راه فرار از جنگی فزاینده نامحبوب» می‌دانند. اهداف ترامپ از این اقدام را می‌توان در پنج محور خلاصه کرد: 
۱- عملیات فریب برای غافلگیری مجدد (هرچند شکست در اصفهان آن را بی‌اعتبار کرده است)
۲- فرسایش روانی با دامن زدن به دوگانه «جنگ یا صلح» و تضعیف اتحاد ملی
۳- خرید زمان برای بازسازی قوای مستهلک شده ائتلاف
۴- وادار کردن ایران به پذیرش شروط تحقیرآمیز در مذاکرات 
۵- خروج آبرومندانه با سرپوش گذاشتن بر شکست مفتضحانه. 
قالیباف، رئیس مجلس به درستی تأکید کرده که «طرف بازنده نمی‌تواند شروط تعیین کند». برد قاطع مذاکرات پاکستان از سوی ایران و شوک ۷درصدی متعاقب آن به بازار نفت نشان داد تهران بازی در زمین ترامپ را بلد نیست. 
برای خروج از این مخمصه، ایران باید «دکترین تهاجمی ژئواکونومیک» خود را فعال کند. برگ برنده اصلی، بستن تنگه باب‌المندب توسط متحد یمنی است. اهمیت این آبراه کم از هرمز نیست. روزانه ۳/۹ میلیون بشکه نفت (۱۲ درصد تجارت دریایی جهان) از این گذرگاه ۲۹ کیلومتری می‌گذرد. تحلیلگران هشدار داده‌اند که بسته شدن آن، «فشار بر امریکا و متحدانش در خلیج فارس را به شدت افزایش خواهد داد». مقامات انصارالله نیز صریحاً اعلام کرده‌اند «اگر صنعا تصمیم بگیرد، انس و جن قادر به بازگشایی آن نخواهند بود». این تهدید، یک عملیات روانی توخالی نیست؛ ترسیم نقشه راهی عملیاتی است. نقشه راه پیشنهادی برای فعال‌سازی این اهرم، چهار گام اساسی دارد:
۱- فعال‌سازی هماهنگ «قیچی ژئواکونومیک»: همزمان با حفظ انسداد تنگه هرمز باید به انصارالله چراغ سبز نشان داد تا باب‌المندب را ببندد. این اقدام، عملاً «کریدور حیاتی شرق به غرب» را فلج می‌کند و ترامپ را در آستانه جام جهانی ۲۰۲۶ با کابوس کمبود انرژی مواجه می‌سازد. 
۲- دیپلماسی همزمان تهدید و تطمیع: پیام روشن ایران به جهان باید این باشد؛ تا زمانی که محاصره هرمز ادامه دارد، هیچ کشتی از دو شریان اصلی انرژی جهان عبور نخواهد کرد. تنها راه بازگشت آرامش، لغو محاصره و پذیرش خسارت و پرداخت غرامت است.
۳- جنگ روایت معکوس: باید با واژگونی روایت دشمن، تیتر رسانه‌ها را از «بن‌بست مذاکرات» به «تحمیل اراده ایران بر اقتصاد جهانی» تغییر داد. هر روز آتش‌بس، باید به عنوان یک روز از تحمیل خسارت ۵۰۰ میلیون دلاری به اقتصاد امریکا و اروپا روایت شود. 
۴- بسیج اقتصادی و روانی در داخل: به جای آنکه مردم در خلأ خبری دوران «نه جنگ، نه صلح» دچار فرسایش شوند، باید با نمایش درآمد‌های حاصل از عوارض تنگه هرمز و تقویت ارزش پول ملی، آنان را «سهامدار پیروزی» کرد. 
در پایان باید تأکید کرد که آتش‌بس تحمیلی ترامپ، یک «تله فرسایشی» است. ماندن در وضعیت انفعالی کنونی به معنای بازی در زمین دشمن و پذیرش شکست تدریجی است. راهبرد برون‌رفت، «آفند ژئواکونومیک» و فعال‌سازی ظرفیت عظیم باب‌المندب است. جهان باید بداند که امنیت انرژی و اقتصاد جهانی، در گرو احترام به حاکمیت و منافع ملی ایران است. این تنها راه برای واداشتن ترامپ به عقب‌نشینی کامل و تثبیت ایران به عنوان قدرتی بلامنازع در نظم نوین جهانی است.

تله زمانی واشنگتن

حسین قاهری

دور دوم مذاکرات ایران و آمریکا با میانجی‌گری پاکستان در اسلام‌آباد هنوز به نتیجه نهایی نرسیده است، اما همین تداوم گفتگوها بدون عقب‌نشینی ایران از مواضع راهبردی خود، خود یک پیام روشن دارد: موازنه قدرت در میدان و دیپلماسی تغییر کرده است.
آنچه در پشت صحنه این مذاکرات می‌گذرد، صرفاً چانه‌زنی بر سر کلمات نیست، بلکه تقابل دو محاسبه پیچیده راهبردی است که یکی از آنها گرفتار یک محدودیت قانونی بی‌سابقه و دیگری مسلح به صبر راهبردی و برگ برنده جغرافیایی به نام تنگه هرمز است.
از یک سو، آمریکا تلاش کرده است با تشدید محاصره دریایی در آب‌های خلیج فارس و دریای عمان، فشار حداکثری خود را بر اقتصاد ایران بازگرداند. استقرار ناوگان پنجم، بازرسی کشتی‌ها در آب‌های بین‌المللی و تهدید به توقیف نفت‌کش‌های حامل محموله‌های ایرانی، بخشی از همان استراتژی قدیمی واشنگتن برای قطع صادرات نفت ایران است.
اما آنچه طراحان این محاصره در پنتاگون شاید کمتر به آن توجه کرده‌اند، این واقعیت ساده اما مهلک است که تنگه هرمز تنها گذرگاه دریایی برای نفت کشورهای حوزه خلیج فارس است و ایران برای دهه‌ها توانایی خود را در مختل کردن تردد در این آبراه استراتژیک به اثبات رسانده است.
نتیجه طبیعی این وضعیت، شکل‌گیری یک «محاصره متقابل» است: آمریکا بنادر ایران را مسدود کرده، و ایران هم تردد کشتی‌های مرتبط با طرف متخاصم را با مانع مواجه کرده است. در چنین وضعیتی، هیچ کشوری به تنهایی نمی‌تواند از طریق دریا صادرات نفت خود را با امنیت کامل انجام دهد، اما تفاوت در تاب‌آوری اقتصادی دو طرف است.
اقتصاد آمریکا و متحدانش به عبور روزانه حدود ۱۷ میلیون بشکه نفت از تنگه هرمز وابسته است، در حالی که ایران با اتکا به مشتریان شرقی خود (چین، هند و برخی کشورهای جنوب شرق آسیا) و استفاده از نفتکش‌هایی با پرچم‌های دیگر کشورها و خاموش کردن سیستم شناسایی بخش قابل توجهی از صادرات خود را حفظ کرده است.
اقتصاد ایران در طول دهه‌های تحریم، به تدریج خود را با شرایط انسداد دریایی وفق داده، اما اقتصاد جهانی به هیچ‌وجه برای اختلال طولانی‌مدت در تنگه هرمز آماده نیست. این همان نابرابری راهبردی است که ایران از آن به عنوان اهرم فشار استفاده می‌کند. از سوی دیگر، ترامپ درگیر یک محدودیت قانونی است که بسیاری از تحلیلگران بین‌المللی آن را «تله زمانی واشنگتن» نامیده‌اند.
بر اساس قانون جنگ‌قدرت ۱۹۷۳ رئیس‌جمهور آمریکا موظف است ظرف ۶۰ روز پس از گزارش به کنگره درباره اعزام نیروهای مسلح به منطقه جنگی، عملیات نظامی را پایان دهد یا مجوز صریح کنگره را دریافت کند. ترامپ در دوم مارس ۲۰۲۶ این گزارش را ارائه کرده است، بنابراین ضرب‌الاجل ۶۰ روزه در اواخر آوریل و نهایتاً اول مه ۲۰۲۶ به پایان می‌رسد. پس از این تاریخ، ادامه جنگ بدون موافقت مجلس سنا عملاً نقض آشکار قانون اساسی آمریکا محسوب می‌شود.
در شرایط فعلی، کسب رأی مثبت ۶۰ سناتوری برای مجوز جنگ تقریباً غیرممکن است، هم به دلیل مخالفت دموکرات‌ها و هم به دلیل بی‌میلی بخش قابل توجهی از جمهوری‌خواهان. این یعنی ترامپ با یک معادله سه‌وجهی فلج‌کننده مواجه است: یا باید التماس کنگره کند که احتمال شکست بالایی دارد، یا شکست را بپذیرد و بدون امتیاز عقب‌نشینی کند که فروپاشی سیاسی شخصی او را در پی دارد، یا قانون را نقض کند که بحران استیضاح و مشروطه را رقم می‌زند. هیچ راه چهارمی وجود ندارد.
در چنین شرایطی، ایران به درستی تشخیص داده است که نه نیاز به شتاب در توافق دارد و نه مجبور به کوتاه آمدن از خطوط قرمز خود است. عقب‌نشینی نکردن ایران در دور دوم مذاکرات اسلام‌آباد، نه از روی لجاجت که مبتنی بر یک محاسبه کاملاً عقلانی است: با هر روز طولانی شدن مذاکرات، ترامپ به ضرب‌الاجل قانونی خود نزدیک‌تر می‌شود و قدرت چانه‌زنی واشنگتن کاهش می‌یابد. ایران در این مذاکرات خواسته‌های روشنی دارد: رفع کامل محاصره دریایی، تضمین عدم خروج مجدد آمریکا از هر توافق احتمالی از طریق مکانیزم الزام‌آور قانونی یا میانجی‌گران بین‌المللی و حفظ حق خود برای برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز و توان دفاعی. هیچ کدام از این خواسته‌ها تا امروز از سوی آمریکا به طور کامل پذیرفته نشده و همین دلیل اصلی نهایی نشدن مذاکرات است.

تحلیلی بر آخرین گزارش سازمان ملل درباره افزایش فقر بر اثر جنگ اخیر

محمد‌حسین عمادی
روز گذشته و در پی تشدید تنش‌های ژئوپلیتیک در خاورمیانه، برنامه سازمان ملل (UNDP) در بیانیه‌ای هشدار داده است که جنگ اخیر می‌تواند ۳۲ میلیون نفر را در جهان به زیر خط فقر سوق دهد. این برآورد در امتداد هشدارهای پیشین نهادهای بین‌المللی درباره افزایش فقر جهانی قرار دارد؛ به‌ گونه‌ای که در سال‌های اخیر نیز گزارش‌هایی از افزایش بیش از صد میلیون نفر به جمعیت فقرا، در نتیجه شوک‌های اقتصادی، تحریم‌ها و بحران‌های جهانی منتشر شده است. چنین ارزیابی‌هایی نیازمند تحلیل جامع، چندبعدی و مبتنی بر پیوندهای ساختاری اقتصاد جهانی است که در این نوشتار نقد و بررسی می‌شود.
۱- تحلیل اخیر UNDP مبتنی بر مدل‌سازی سناریویی اقتصاد جهانی است که در آن، پیامدهای یک تشدید نظامی در منطقه خلیج فارس بررسی شده است. در این چارچوب، رقم ۳۲ میلیون نفر به‌عنوان برآوردی در «بدترین سناریو» مطرح می‌شود، نه یک محاسبه دقیق و‌ پیامد قطعی. این سناریو بر پایه وقوع هم‌زمان چند شوک طراحی شده است: افزایش شدید قیمت انرژی، اختلال در زنجیره تأمین جهانی و کاهش رشد اقتصادی. UNDP از این وضعیت با عنوان «شوک سه‌گانه» (انرژی، غذا، رشد اقتصادی) یاد می‌کند؛ بنابراین، باید تأکید کرد که این رقم بیش از آنکه بیانگر یک واقعیت تحقق‌یافته باشد، هشداری سیاستی برای پیشگیری از گسترش بحران بر مبنای چند سناریو است.

۲- یکی از محورهای جدید و کلیدی در این تحلیل، نقش حیاتی گلوگاه‌های انرژی، به‌ویژه تنگه هرمز است که تاکنون کمتر در محاسبات لحاظ می‌شد. هرگونه اختلال در این تنگه راهبردی می‌تواند عرضه جهانی نفت و گاز را مختل کرده و به افزایش سریع قیمت انرژی منجر شود. این افزایش قیمت نه‌تنها هزینه تولید و حمل‌ونقل را بالا می‌برد، بلکه از طریق افزایش قیمت کودهای شیمیایی -که وابستگی زیادی به انرژی دارند- بخش کشاورزی و امنیت غذایی را نیز تحت فشار قرار می‌دهد. در نتیجه، شوک انرژی به‌ صورت غیرمستقیم به افزایش قیمت مواد غذایی و کاهش دسترسی اقشار آسیب‌پذیر به منابع حیاتی منجر می‌شود. و مهم‌تر آنکه دسترسی به غذا برای کشورهای واردکننده مواد غذایی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این فرایند، در عمل، کارکردی مشابه تحریم‌های گسترده اقتصادی پیدا می‌کند که از طریق محدودسازی عرضه و افزایش هزینه‌ها، سال‌هاست که معیشت مردم را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

۳- نقش مخرب اما خاموش تحریم‌ها در این تحلیل فراموش شده است. تمرکز صرف بر پیامدهای منازعات و‌ جنگ، تصویر کاملی از اثر روندهای سیاسی و نظامی بر فقر جهانی را ارائه نمی‌دهد. در دو دهه اخیر، استفاده از تحریم‌های اقتصادی به‌عنوان ابزار سیاست خارجی به‌ طور گسترده و چشمگیری افزایش یافته و بنا بر برخی برآوردها، بیش از ۶۰ کشور جهان در معرض انواعی از این محدودیت‌ها قرار گرفته‌اند. تحریم‌ها از طریق کاهش دسترسی به بازارهای مالی، محدودسازی تجارت و افزایش هزینه واردات کالاهای اساسی، به تضعیف ساختارهای اقتصادی در کشورهای هدف انجامیده‌اند. در بسیاری از موارد، پیامد مستقیم این سیاست‌ها، کاهش درآمد واقعی خانوارها، افزایش بیکاری و در نهایت، گسترش فقر بوده است. از این منظر، تحریم‌ها را می‌توان یکی از عوامل ساختاری و مستمر در بازتولید فقر جهانی دانست که اثرات آن، گاه حتی از شوک‌های کوتاه‌مدت جنگی نیز پایدارتر و مخرب‌تر است.

۴- نادیده‌‌گرفتن سیستماتیک وضعیت داخلی کشورهای قربانی تحریم از سوی سازمان ملل یکی از ملاحظات مهم در نقصان تحلیل‌های کلان جهانی است. به ادعای سازمان ملل و دستگاه‌های مربوطه، محدودیت دسترسی به داده‌های دقیق از طرف برخی کشورها، ازجمله ایران است. در بسیاری از مدل‌های بین‌المللی، به دلیل نبود داده‌های به‌روز یا قابل اتکا، اثرات واقعی تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی بر سطح معیشت مردم این کشورها به‌ طور کامل بررسی نشده یا منعکس نمی‌شود. این مسئله می‌تواند به کم‌برآوردی ابعاد فقر و نابرابری در این جوامع منجر شود.

به‌ویژه در دهه اخیر، شواهد متعددی از کاهش قدرت خرید، افزایش هزینه‌های زندگی و آسیب‌پذیری بیشتر اقشار متوسط و پایین در ایران وجود داشته است، اما به نظر نگارنده و تجارب تخصصی مانع اصلی نبود دیتا نیست، بلکه یک اراده سیاسی مانع از شناخت و موضع‌گیری علیه تحریم‌ها و اثرات آن وجود دارد. در مجامع تصمیم‌گیری جهانی بیان نقش تحریم‌ها از سوی آمریکا و کشورهای غربی به یک تابو تبدیل شده و آن را موضع سیاسی می‌خوانند و از مطالعه و طرح آن به هر نحو‌ ممکن  طفره می‌روند.

5- بررسی تحلیل‌های UNDP و روندهای جهانی نشان می‌دهد که جنگ، تحریم و محاصره اقتصادی، هر سه به‌عنوان نیروهای هم‌افزا در گسترش و تعمیق فقر جهانی عمل می‌کنند. این عوامل، به‌ویژه در کشورهای در حال توسعه، موجب تشدید نابرابری و کاهش تاب‌آوری اقتصادی می‌شوند. در‌عین‌حال، یکی از چالش‌های مهم در ارزیابی این پدیده‌ها، نادیده‌ماندن یا کم‌برآوردی وضعیت مردم در کشورهای تحت تحریم است. در نهایت، می‌توان گفت که ساختار کنونی اقتصاد و سیاست جهانی، به‌ گونه‌ای عمل می‌کند که هزینه اصلی بحران‌ها بر دوش فقیرترین اقشار قرار می‌گیرد؛ به‌ طوری که فقرا در سراسر جهان، بیش‌از‌پیش فقیرتر می‌شوند. حال با انسداد تنگه هرمز و عیان‌شدن هزینه‌های مستقیم و‌ غیر‌مستقیم آن، اقتصاد جهانی با شکلی خفیف اما عمومی از تحریم آشنا و با اثرات مخرب آن مواجه شده است. سازمان ملل و دستگاه تخصصی آن مانند UNDP, FAO در روند گفت‌وگوها و مذاکرات بین‌المللی خود لازم است بررسی و محوریت تحریم‌هایی که قشر فقیر جوامع را هدف قرار می‌دهد، در دستور کار خود قرار دهد. حال که رژیم حقوقی تنگه هرمز در حال بازنگری است، دستگاه دیپلماسی ایران به‌ویژه در بخش سازمان‌های بین‌المللی همراه با متحدان خود باید تلاش جدی برای لحاظ‌کردن تأثیرات تحریم در تعمیق فقر و نابرابری را فعالانه به صورت حقوقی و سیستماتیک دنبال کند.

 «ایران» را بیشتر یاد کنیم

علیرضا حیدری 

پیش از جنگ بود و یکی از بازی‌های جام ملت‌های آفریقا را می‌دیدم که در مراکش برگزار می‌شد؛ به دلیلی تصمیم گرفتم یادداشتی قلمی کنم که نشد تا به امروز که دلیل قوی‌تری هم پیدا کردم. انگیزه‌ای که موجب شده بود آن یادداشت را بنویسم، این بود که نام ورزشگاهی که بازی در آن انجام می‌شد «ابن‌بطوطه» بود. دست‌کم در دوروبرم تعدادی پرسیدند که ابن‌بطوطه کیست؟ شاید کسان دیگری هم در جاهای دیگری چنین پرسشی را مطرح کرده باشند. این نام در هر بازی فوتبالی که در این ورزشگاه برگزار می‌شود، بارها و بارها تکرار می‌شود و مخاطبان انبوهی که آن را تماشا می‌کنند، نام «ابن‌بطوطه» را می‌شنوند. اینکه ورزشگاهی مهم به نام یک سفرنامه‌نویس، جغرافی‌دان و جهانگرد اسلامی در کشور زادگاهش نام‌گذاری می‌شود، کوششی برای بازآفرینی هویت تاریخی و فرهنگی از طریق ورزش است. پس وقتی ورزش هم می‌تواند بستری برای انتقال فرهنگ و هویت ملی کشورها باشد، صدالبته که بسترهای فراوان دیگری هم برای این منظور فراهم است. ارجاع تاریخی و فرهنگی از طریق نام‌گذاری‌ها، از جمله مهم‌ترین راه‌های بازتعریف هویت‌ ملی است. نام‌گذاری مکان‌ها، خیابان‌ها، دستاوردها و فناوری‌های علمی به نام مفاخر و مکان‌های تاریخی، علاوه بر هویت‌سازی، موجب بازشناسی آن‌ها برای جامعه و برافروختن غیرت ملی و تاریخی می‌شود. نام‌ها پشتوانه‌ای از خودِ فرهنگی و فرهنگ خودی است که در ذهن و ضمیر مخاطب می‌نشیند. نام‌هایی که هر کدام نشانی از داشته‌های فرهنگی، تاریخی، طبیعی و جغرافیایی ایران را با خود بازمی‌نمایاند. 
یاد ویدئویی از امیر حبیب‌ا... سیاری، دریادار تکاور ارتش جمهوری اسلامی افتادم که چندی پیش دیده بودم. گشتم و پیدا کردم و دوباره گوش دادم. 
امیر سیاری در این ویدئو از نام‌گذاری ادوات و ناوها و تجهیزات نظامی در ارتش جمهوری اسلامی می‌گفت و مثلاً اینکه پایگاه‌های شناور با نام استان‌ها طراحی شده‌اند تا نقش مناطق مختلف کشور در حمایت از پاسداری دریایی پررنگ‌تر شود مانند: مکران، کردستان، خوزستان و سمنان.
مرور فناوری‌های نظامی ایران نیز نشان می‌دهد که در این مسیر گام‌هایی برداشته شده است: ناوشکن‌هایی (که همه برگرفته از قله‌های ایرانی است) به نام دنا، سهند، البرز، زاگرس؛ ناوهای موشک‌انداز (که اسامی شاهنامه است) به نام گرز، پیکان، جوشن، درفش، نیزه، کمان؛ ناوهای پشتیبانی (که اسامی بندرها و جزیره‌های ایرانی را دارد) به نام خارک، هنگام، لاوان؛ ناوهای کوچک (که اسامی رودخانه‌های ایرانی را دارد) به نام کارون، هیرمند، اترک و کرخه؛ تانک‌هایی به نام سبلان و رخش؛ موشک‌هایی به نام خرمشهر، تندر، توسن، آذرخش؛ بالگردهایی به نام سورنا، هما و پهپادهایی به نام آرش و سیمرغ. این نام‌ها که فقط از هویت ایرانی چندهزارساله می‌گوید، در کنار نام‌هایی که برگرفته از قرآن و فرهنگ اسلامی است مانند: ذوالفقار، خیبر، ابابیل، سجیل و... نشانه‌هایی است که هویت ایرانی و اسلامی و زبان فارسی را بازتاب می‌دهد. 
اما ای کاش همچنان که ورزشگاه حافظیه و میدان نفتی آرش داریم، بیشتر از این و باز هم نام‌های درخشانی چون فردوسی، خیام، مولانا، نظامی، بیرونی، خواجه نصیر، خوارزمی، فارابی، سعدی، رستم، سهراب، سیاووش، گردآفرید، تهمینه، کوروش، بزرگمهر، امیرکبیر و... را برای نام‎گذاری‌ها فراموش نکنیم تا این نام‌ها خود سفیری باشند برای فهماندن آن‌ها که عمر تمدنشان به اندارۀ یک انگشت کوچک این پیکرۀ بزرگ تمدن ایرانی نمی‌شود و سند محکمی برای آن کوتوله‌های عصر حجری که فریفتۀ دانش روز خودشان شده‌اند! 

تلنگر ترامپ و حجتی که باید تمام شود

مهدی حسن‌زاده

پست اخیر ترامپ درباره ادعای وجود اختلاف در میان مسئولان کشور، خوشبختانه با پاسخ قاطع سران قوا و سایر مسئولان و چهره‌های سیاسی و نظامی مواجه شد. در حقیقت ترامپ با دستاویز قرار دادن روایتی که میزان صحت آن محل تردید است، سعی کرد موج‌سازی کند و جنگ روانی را این بار در زمین مسئولان ادامه دهد که با هوشیاری سران قوا ناکام ماند.حالا دیگر می‌توان به ترجیع‌بند همه مواضع، سخنرانی‌ها و پیام‌های رهبر شهید انقلاب در سال‌های اخیر و به ویژه در فاصله دو جنگ خرداد و اسفند توجه بیشتری داشت و اصرار آن عزیز سفرکرده بر وحدت را فهم کرد. با این حال ما بر سر دوراهی واقعیت اجتماعی- سیاسی و ضرورت امنیتی- نظامی قرار داریم.

واقعیت اجتماعی- سیاسی ایران امروز تکثری از گفتمان‌ها، سلایق و دیدگاه‌هاست که در موضوعات مهمی نظیر نحوه مواجهه با آمریکا خود را در قالب تفاوت‌های نظری و سیاسی نشان می‌دهد و طیفی وسیع از تسلیم تا نفی کامل هر گونه مذاکره و نگاه‌های بینابین این دو سر طیف را می‌بینیم. تا حدی که این تفاوت دیدگاه، واقعیت اجتماعی و مابه‌ازای بیرونی دارد، نمی‌توان و نباید آن را نفی کرد اما زمانی که در شرایط جنگ مستقیم با همین کشور قرار داریم در اتاق فرماندهی و تصمیم‌گیری، ظهور و بروز صدای متفاوت حتی اگر وجود هم داشته باشد خطرناک است.

اقتضای جنگ و به ویژه اقتضای فرماندهی در دوران جنگی این است که نظرات متفاوت به صداهای متفاوت تبدیل نشود. نظر متفاوت و اختلاف نظر در نهایت باید پشت میز جلسات باقی بماند و جلوتر نیاید. اینکه نظر متفاوتی به عرصه رسانه، فضای مجازی و کف خیابان بیاید و با ادبیاتی تند، نظر مخالف خود را متهم به خیانت و وادادگی کند، اشتباه راهبردی به شدت بزرگی است که جبران آن نیز به سختی ممکن است؛ چرا که به محض بالا گرفتن صداهای متفاوت و حرف‌های چندگانه، آمریکایی‌ها بر این شکاف سوار شده و مسئولان کشور را به دو دسته تقسیم خواهند کرد. البته ترامپ آن قدر بی‌آبرو و منفور است که هر گونه بازی مستقیمش در این وادی به نفع انسجام ملی و تقویت‌کننده وحدت مسئولان خواهد بود، اما اگر بازی به سمت لایه‌های زیرین برود و سعی شود بدون حمایت مستقیم و حساسیت‌برانگیز، تفاوت‌ها و شکاف‌ها پررنگ جلوه داده شود، آن‌هایی که در آتش این تفاوت و اختلاف دمیدند چه پاسخی به تاریخ و خون رهبر شهیدمان خواهند داشت؟ رهبری که بارها بر ضرورت وحدت و پرهیز از اختلاف‌افکنی تأکید کرده و نسبت به پیامدهای این مسئله هشدار داده بودند.

تلنگر این روزهای ترامپ بار دیگر گوهر ارزشمند وحدت را پیش چشم همه نمایان کرد و فهمیدیم با چه دشمن غداری مواجهیم که از کاه تفاوت، کوه اختلاف می‌سازد و مترصد فرصتی برای لانه‌گزینی در شکاف‌های سیاسی است. همین حجت برای اینکه سمت و سوی شعارها را از سمت دشمن به سمت دوست منحرف نکنیم، کافی است، البته اگر فهم کافی برای شناخت این حقیقت بدیهی وجود داشته باشد!

«بقیق» را بزنیم؛ جهان می‌سوزد

مجتبی توانگر 

بسیاری کارشناسان بین‌المللی بر این باورند که این یک تصمیم جدید توسط نیروی هوافضای سپاه است که تعیین بانک اهداف از بین تأسیسات نفتی است و هر جا را دشمن بزند، ما تأسیسات نفتی منطقه را می‌زنیم: «همسایگان جنوبی ما بدانند اگر از جغرافیا و امکانات آن‌ها در خدمت دشمنان برای تعرض به ملت ایران استفاده شود، باید با تولید نفت در منطقه خاورمیانه خداحافظی کنند.»
بر این اساس در صورت تشدید تنش‌های جدید در خلیج‌فارس و ادامه آتش‌افروزی‌های آمریکا و رژیم صهیونیستی، به نظر با اهمیت‌ترین هدف نفتی، زنجیره چهارگانه نفتی عربستان (غوار، بقیق، پترولاین و ینبع) است که با پاسخ ایران از یک سیستم اقتصادی صرف، به نقطه شکننده نظم انرژی جهانی تبدیل می‌شود. این چهار گلوگاه نه‌تنها درآمد‌های ریاض و واشنگتن را به خطر می‌اندازند، بلکه هر اختلال بزرگ در آن‌ها می‌تواند بازار جهانی نفت را وارونه کند و اقتصاد جهانی و تورم روزمره مردم را عمیقاً تحت‌تأثیر قرار دهد.
1- این زنجیره در ظاهر یکی از پایدارترین زیرساخت‌های انرژی جهان است؛ اما در واقع بر چهار نقطه بسیار حساس و متمرکز بنا شده که هر کدام به‌تنهایی می‌تواند بحران بزرگ ایجاد کند. ایران با آگاهی از این شکنندگی، می‌تواند آن را به‌عنوان اهرم فشار اقتصادی در برابر آتش‌افروزی‌های ایالات متحده، رژیم صهیونیستی، عربستان و متحدانشان قرار دهد. حمله دقیق به «بقیق» می‌تواند بیش از نیمی از تولید عربستان را فلج کند و صادرات را برای هفته‌ها یا ماه‌ها مختل سازد. آمریکا نه‌تنها متحد استراتژیک سعودی است، بلکه از طریق شرکت‌هایی مانند Baker Hughes، Halliburton، SLB، KBR، Fluor و دیگران، شریک فنی و مالی مستقیم در این زیرساخت‌ها نیز است. فقط در سال ۲۰۲۵ بیش از ۱۲۰ میلیارد دلار تفاهم‌نامه و قرارداد مرتبط با آرامکو امضا شد. بنابراین هرگونه آتش‌افروزی بیشتر، مستقیماً به منافع آمریکایی‌ها آسیب می‌زند و ماجراجویی منطقه‌ای را به بحران اقتصادی جهانی تبدیل می‌کند. 
اگر تنش‌ها بالا بگیرد و ایران به این چهار گلوگاه، به‌ویژه «بقیق»، حمله کند، شعله‌های آتش فقط عربستان را نمی‌سوزاند؛ پمپ‌بنزین‌های آمریکا، بورس وال‌استریت و اقتصاد جهانی را نیز درگیر می‌کند. افزایش شدید قیمت نفت و بنزین در ایالات متحده، تورم جدید، آسیب به سهام شرکت‌های آمریکایی مرتبط با آرامکو و تهدید امنیت انرژی، تنها بخشی از عواقب آن است. 

 

2- «غوار» همچنان بزرگ‌ترین میدان نفتی متعارف جهان است و روزانه حدود 3.8 تا ۴ میلیون بشکه نفت تولید می‌کند. این رقم معادل نزدیک به نیمی از تولید عربستان (کل تولید عربستان در اوایل ۲۰۲۶ حدود ۱۰ میلیون بشکه در روز) و نزدیک به ۴ درصد عرضه جهانی نفت است. هرچند غوار به‌صورت شبکه‌ای توسعه یافته، اما به چند گره کلیدی وابسته است. حتی کاهش ۱۰ درصدی عملکرد این میدان می‌تواند در کوتاه‌مدت حدود ۳۸۰ تا ۴۰۰ هزار بشکه در روز از عرضه جهانی کم کند. 
3- «بقیق» مهم‌ترین حلقه زنجیره است. این تأسیسات بزرگ‌ترین مرکز فراورش نفت خام جهان با ظرفیت حدود ۶ تا ۷ میلیون بشکه در روز (برخی گزارش‌ها بیش از ۷ میلیون) است. بدون «بقیق»، بخش بزرگی از نفت تولیدی عربستان وارد بازار جهانی نمی‌شود. در حمله ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۹ با ۱۸ پهپاد و ۳ موشک کروز، 5.7 میلیون بشکه در روز (بیش از نیمی از تولید عربستان و حدود ۵ درصد عرضه جهانی) موقتاً خارج شد. قیمت نفت در چند روز حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد افزایش یافت و برنت از حدود ۶۰ دلار به بیش از ۶۹ دلار رسید. گزارش‌ها از آسیب به سیستم‌های کنترل صنعتی نیز خبر دادند. اختلالات مشابه اخیر، از جمله کاهش ۶۰۰ هزار بشکه‌ای تولید عربستان در‌آوریل ۲۰۲۶، نشان می‌دهد «بقیق» همچنان قلب تپنده این سیستم است. 
4- «پترولاین» خط لوله‌ای حدود ۱۲۰۰ کیلومتری با ظرفیت اسمی ۷ میلیون بشکه در روز است که جریان واقعی معمولاً بین ۱ تا ۵ میلیون بشکه متغیر بوده و در شرایط تنش اخیر به حداکثر نزدیک شده است. این خط به‌عنوان مسیر جایگزین برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز طراحی شده، اما عملکرد آن به چند ایستگاه تقویت فشار حساس است. کاهش ۲۰ تا ۳۰ درصدی عملکرد می‌تواند ۵۰۰ هزار تا یک میلیون بشکه در روز از ظرفیت صادراتی را خارج کند. حمله اخیر به یکی از ایستگاه‌های پمپاژ در‌آوریل ۲۰۲۶ باعث کاهش ۷۰۰ هزار بشکه در روز شد. 
5- «ینبع» یکی از مهم‌ترین بنادر صادرات نفت عربستان در دریای سرخ است و ظرفیت آن در اتصال کامل به پترولاین به حدود ۴ تا ۵ میلیون بشکه در روز می‌رسد (در هفته‌های اخیر گاهی از 4.5 میلیون بشکه فراتر رفته). این بندر مسیر جایگزین برای صادرات به اروپا و مدیترانه است، اما وابستگی مستقیم به جریان پترولاین دارد.     این چهار حلقه سیستمی وابسته‌اند: غوار تولید را تأمین می‌کند، «بقیق» نفت را قابل تجارت می‌سازد، پترولاین آن را جابه‌جا می‌کند و ینبع آن را وارد بازار جهانی می‌سازد. کل سیستم به اندازه ضعیف‌ترین حلقه خود عمل می‌کند. عربستان با وجود ذخایر بیش از ۲۶۷ میلیارد بشکه، همین چهار گلوگاه متمرکز را دارد که ریسک سیستمی خطرناکی ایجاد کرده است. 
6- اگر ایران مستقیم یا از طریق نیرو‌های هم‌پیمان به این تأسیسات، به‌خصوص «بقیق»، حمله کند، عواقب اقتصادی فاجعه‌بار خواهد بود. تجربه ۲۰۱۹ نشان داد حتی اختلال چندروزه می‌تواند 5.7 میلیون بشکه در روز را قطع کند. در سناریوی شدیدتر، عربستان ممکن است ۵۰ درصد یا بیشتر تولید خود (۵ تا ۶ میلیون بشکه یا بیشتر) را از دست بدهد که با قیمت‌های فعلی روزانه ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار یا بیشتر زیان مستقیم ایجاد می‌کند، ارزش سهام آرامکو را پایین می‌آورد و بودجه دولتی (که نفت بیش از ۵۰ درصد درآمد آن را تشکیل می‌دهد) را تحت فشار شدید قرار می‌دهد. تعمیرات در شرایط جنگی ممکن است هفته‌ها یا ماه‌ها طول بکشد و تولید را برای مدت طولانی زیر ۸ میلیون بشکه در روز نگه دارد.  اثر این بحران به اقتصاد جهانی نیز سرایت می‌کند. کاهش ۳ تا ۶ درصد یا بیشتر در عرضه، جهش غیرخطی قیمت نفت را به دنبال دارد. بازار نفت رفتار وحشی دارد؛ کاهش یک درصد عرضه معمولاً ۵ تا ۱۵ درصد افزایش قیمت ایجاد می‌کند. در سناریوی حمله موفق به «بقیق» و زنجیره، قیمت نفت می‌تواند به ۱۳۰ تا ۲۰۰ دلار یا بالاتر برسد. قیمت بنزین در بسیاری کشور‌ها ۳۰ تا ۵۰ درصد یا حتی دو برابر می‌شود. این شوک تورمی رشد اقتصادی جهانی را کند کرده، هزینه حمل‌ونقل و تولید را بالا می‌برد و کشور‌های واردکننده بزرگ را به رکود نزدیک می‌کند.  کل زنجیره چهارگانه در تیررس مستقیم موشک‌های بالستیک ایران قرار دارد. غوار حدود ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ کیلومتر از بندرعباس و کمتر از ۱۰۰۰ کیلومتر از بوشهر فاصله دارد. «بقیق» حدود ۱۱۰۰ تا ۱۴۰۰ کیلومتر، پترولاین با ایستگاه‌های پمپاژ در طول ۱۲۰۰ کیلومتر و ینبع حدود ۱۸۰۰ تا ۱۹۰۰ کیلومتر از بندرعباس و ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ کیلومتر از بوشهر فاصله دارد. موشک‌های شهاب-3، قدر و سجیل به‌راحتی به همه آن‌ها می‌رسند.  این تحلیل هشداری محکم برای همه بازیگران متجاوز به ایران است که هر ماجراجویی اضافی در خلیج‌فارس ممکن است از جنگ منطقه‌ای به بحران جهانی تبدیل شود. 

گسست در نظام لیبرال

ماشاءالله ذراتی

در میانه‌ گرد و غبار رقابت‌های نمادین و پیام‌های کوتاه رسانه‌ای، آنچه بیش از همه شایسته‌ تأمل است، نه یک کنش منفرد بلکه بازتاب جمعیِ مفهومی است که از زبان‌های رسمیِ غربی امروز شنیده می‌شود: اعتراف ضمنی به پایان «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» که پس از سال ۱۹۴۵ محورِ نگاه و سیاست‌ورزی متحدان غربی بود. سخنان مارک کارنی در اجلاس داووس و بازتاب‌های بعدی در پایتخت‌های اروپایی باید نه صرفاً به ‌مثابه اعتراضات لحظه‌ای، بلکه به ‌عنوان اعلام یک بیداری دیرهنگام تفسیر شود؛ بیداری‌ای که نشان می‌دهد آنچه برای دهه‌ها به ‌عنوان «روایت خوشایند» درباره هژمونی آمریکا پذیرفته شده بود، امروز دیگر نه‌تنها تضمین‌کننده امنیت و ثبات نیست، بلکه خود منبع عدم اطمینان شده است.
آنچه نخست‌ وزیر کانادا بیان می‌کند، صرفاً انتقاد از دونالد ترامپ یا یک دوره خاص از سیاست آمریکا نیست، بلکه اعترافی صریح به «گسست» در نظم جهانی‌ای است که دهه‌ها مبنای امنیت، رفاه و معنا برای قدرت‌های متوسط غربی بوده است.
کارنی سخنرانی خود را با مفهومی کلیدی آغاز می‌کند: گسست. او به‌ روشنی تصریح می‌کند جهان در میانه یک گسست قرار دارد، نه یک گذار. این تمایز، از منظر روابط بین‌الملل، اهمیتی بنیادین دارد. گذار معمولاً به تغییر تدریجی درون یک چارچوب اشاره دارد اما گسست، به معنای فروپاشی مفروضات پیشین است. کارنی از «پایان یک داستان خوشایند» سخن می‌گوید؛ داستانی که بر اساس آن، نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد، به‌رغم همه کاستی‌ها، در نهایت قابل اتکا و محافظت‌کننده بود. اکنون به تعبیر او، «واقعیتی خشن» جای آن را گرفته است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ، خود را مقید به هیچ حد و مرزی نمی‌داند. این گزاره، اگرچه برای بخش بزرگی از جهان سخنی تازه نیست اما بیان آن از زبان نخست‌وزیر کانادا یکی از نزدیک‌ترین و وفادارترین شرکای ایالات متحده حامل معنایی فراتر است. کارنی عملاً همان اصل کلاسیک سیاست قدرت را یادآوری می‌کند که قرن‌ها پیش صورت‌بندی شده بود: قدرتمندان آنچه را می‌توانند انجام می‌دهند و ضعیف‌ترها آنچه را ناگزیرند تحمل می‌کنند. تفاوت امروز در این است که این منطق، دیگر صرفاً متوجه کشورهای پیرامونی یا جنوب جهانی نیست، بلکه به قلب جهان غرب سرایت کرده است.
کارنی تأکید می‌کند جهان در یک وضعیت انتقالی آرام قرار ندارد، بلکه با گسستی عمیق مواجه است. بحران‌های مالی، بهداشتی، انرژی و ژئوپلیتیک ۲ دهه اخیر، آسیب‌پذیری‌های ادغام افراطی جهانی را آشکار کرده اما آنچه وضعیت را به ‌طور کیفی تغییر داده، استفاده آگاهانه قدرت‌های بزرگ از ادغام اقتصادی به ‌عنوان ابزار اجبار است. تعرفه‌ها به اهرم فشار سیاسی بدل شده، زیرساخت‌های مالی نقش سلاح پیدا کرده‌ و زنجیره‌های تأمین به نقاط آسیب‌پذیری تبدیل شده که می‌توان از آنها بهره‌برداری ژئوپلیتیک کرد. در چنین شرایطی، به‌گفته کارنی، نمی‌توان همچنان در توهم منفعت متقابل ادغام زیست، وقتی ادغام به منبع فرمانبرداری تبدیل شده است.
این دقیقاً همان نقطه‌ای است که غرب برای نخستین‌بار، تجربه زیسته بسیاری از کشورهای غیرغربی را لمس می‌کند. تحریم، فشار مالی و استفاده ابزاری از تجارت و فناوری، سال‌هاست بخشی از واقعیت سیاست جهانی است اما اکنون این منطق به اروپا و کانادا نیز رسیده و به همین دلیل، زبان انتقادی تغییر کرده است. آنچه امروز به ‌عنوان «بیداری» غرب مطرح می‌شود، بیش از آنکه کشف حقیقتی تازه باشد، حاصل جابه‌جایی موقعیت درون همان نظم نابرابر است.
آنچه کارنی توصیف می‌کند ترکیبی از ۲ شکاف است: شکاف میان گفتار و کنشِ دولتی که از مدت‌ها پیش وجود داشته و شکاف میان توقعات سنتی متحدان و رفتار روزافزون یک هژمونِ نامطمئن. اگر تا دیروز عضویت در نهادهای بین‌المللی و قرار گرفتن زیر چتر رهبری ایالات متحده به ‌مثابه تضمینی نسبی تلقی می‌شد، اکنون همان ادغام اقتصادی و امنیتی به ابزاری تبدیل شده که می‌تواند علیه همان متحدان به ‌کار گرفته شود. این تجربه‌ جدید، بویژه وقتی از زبان نزدیک‌ترین شریک ژئوپلیتیک واشنگتن بیان می‌شود، نشانگر وقوع یک تغییر پارادایمی واقعی است: بازنگری در محمولات سیاست خارجیِ کشورهایی که پیش از این از مزایای نظم لیبرال بهره‌مند می‌شدند. خوانش انتقادیِ این پدیده باید از ۲ وجه انجام شود؛ نخست از منظر ساختاری: نظم بین‌المللی فعلی مبتنی بر توزیع نامتقارن قدرت است؛ هژمون، کالاهای عمومی را فراهم می‌کند و متحدان در ازای آن نسبتی از اقتدار و امنیت کسب می‌کنند اما وقتی هژمون رفتارهای یک‌جانبه و ابزارهای اقتصادی‌ - سیاسی را علیه متحدانش اعمال می‌کند، معامله‌ نمادین «حمایت در برابر تبعیت متقابل» فرومی‌پاشد. دوم از منظر هویت و روایت: اروپای پساجنگ جهانی و شرکای آن در غرب، خود را ذی‌نفعانی می‌دانستند که نظام قواعد بین‌المللی را مشروع و مفید می‌پنداشتند؛ اکنون این روایت شکست خورده و ضرورت بازخوانیِ مبانیِ مشروعیت نظم بیرون از سکوی ایدئولوژیک قدیمی مطرح است. این بیداری دیرهنگام اما محدودیت‌های روشنی دارد. نقدی که از زبان رهبران غربی شنیده می‌شود عموماً از درونِ نظم لیبرال و از موضع ذی‌نفعِ ناراضی بیان می‌شود؛ یعنی آنها خواهان مدیریت بهتر و توزیع معقول‌تر هزینه‌ها هستند، نه فروپاشی یا بازتعریف کامل ساختار قدرت. 
به ‌عبارت دیگر، تلاش امروز معطوف به «بازتولیدِ هژمونی» در پوششی نو یا «کاستن از آسیب‌پذیری» در درون همان نظم پیشین است؛ چارچوبی محافظه‌کارانه که هدفش تأمین مجدد امنیت و رفاه در شرایطی است که قواعد دیگر همان تضمین‌های سابق را فراهم نمی‌آورد. از منظر آینده‌پژوهی، ۳ سناریوی متضاد اما واقع‌گرایانه قابل تصور است. سناریوی اول «انسجام مجدد تحت رهبری آمریکایی» است: در این مسیر، آمریکا و متحدان غربی سازوکارهایی توافقی برای بازتوزیع هزینه‌ها و شفاف‌سازی قواعد ایجاد می‌کنند و اروپا و کانادا به ‌صورت رسمی وابستگی‌های خود را نظام‌مند می‌پذیرند؛ نتیجه کوتاه‌مدت این سناریو ثبات بیشتر اما استمرارِ نابرابریِ ساختاری خواهد بود. سناریوی دوم «استقلال استراتژیک منطقه‌ای» است: اروپا و بازیگران میانی مانند کانادا سرمایه‌گذاری‌های عمده در توان دفاعی، زیرساخت‌های حیاتی و زنجیره‌های تأمین داخلی انجام می‌دهند و با ائتلاف‌های مسأله‌محور و دیپلماسی چندقطبی تلاش می‌کنند اتکای خود به هژمون را کاهش دهند؛ این مسیر پرهزینه اما بالقوه بلندمدت، امکان ظهور یک «هژمونی منطقه‌ای نرم» را فراهم می‌آورد. سناریوی سوم اما «فروپاشی مدیریت‌شده نظم» است؛ شرایطی که در آن انحلال نسبیِ مقررات بین‌المللی و افول مکانیسم‌های چندجانبه منجر به رقابت‌های محلی و شکنندگی‌های پیشرونده می‌شود که هزینه‌های اقتصادی و امنیتی سنگینی برجای می‌نهد.
هر سناریو مستلزم مجموعه‌ای از گزینش‌های راهبردی است. در سناریوی مستقل‌سازی، اصلی‌ترین تکلیف سیاست‌گذاران، سرمایه‌گذاری در ظرفیت‌های تولیدی حیاتی، تجارت با تنوع شرکایی و ایجاد مکانیسم‌های اروپایی برای بازدارندگی ترکیبی (نظامی، اقتصادی و سایبری) است. 
در سناریوی مدیریت‌شده تحت رهبری آمریکا، تأکید بر شفاف‌سازیِ قواعد نرم‌گذاری و تعهدات متقابل و نهادسازی برای تضمینِ پیش‌بینی‌پذیری اهمیت می‌یابد و در هر صورت، تقویت دیپلماسی عمومی، پایگاه مشروعیت داخلی و گفت‌وگوی اجتماعی درباره هزینه‌ها و فایده‌های هر انتخاب، شرط لازم برای پایداری سیاست‌های بلندمدت خواهد بود.
نکته‌ی کلیدی اما این است که تغییرِ روایت کافی نیست؛ باید تطبیق نهادی و بازتوزیع منابع نیز رخ دهد. بیانیه‌های انتقادی بدون سرمایه‌گذاری در صنایع دفاعی، زیرساخت‌های انرژی و غذا یا اصلاح بنیادین در سیاست تجاری و فناوری، به زبان نمادین تقلیل می‌یابد. بنابراین آنچه امروز از زبان کانادا و برخی رهبران اروپایی شنیده می‌شود، اگر به سیاست‌گذاری تبدیل نشود، صرفاً تبدیل به یک «شکل نوینِ محافظه‌کاری» خواهد شد: بهبودِ ابزارهای کاهش آسیب در حالی که بنیان‌های نظام توزیع قدرت تغییریافته باقی می‌ماند.
سرانجام باید پرسید آیا غرب هنوز آمادگی تحمل هزینه‌های استقلال راهبردی را دارد؟ آیا کشورهای میانی حاضرند از مزایای کوتاه‌مدتِ تبعیت صرف‌نظر کنند تا زیرساخت‌های تداومِ بلندمدت را بسازند؟ پاسخ به این پرسش‌ها تعیین‌کننده خواهد بود. اگر تمایل به تحول واقعی وجود داشته باشد، آنچه امروز با اعتراضات دیپلماتیک آغاز شده می‌تواند به بازآفرینی یک معماری امنیتی - اقتصادی مبتنی بر قواعد مشترک و توزیع‌شده منجر شود.
نقطه محوری سخنان کارنی، نقد تمایل فراگیر به «کنار آمدن و سازش» است؛ همان گرایشی که کشورها را به اطاعت، سازگاری و سکوت سوق می‌دهد، به این امید که تبعیت بتواند امنیت بخرد. او این منطق را صریحاً رد می‌کند و تأکید دارد چنین معامله‌ای دیگر کار نخواهد کرد. این جمله کوتاه اما قاطع، پایان یک توهم دیرپا را اعلام می‌کند: این تصور که همسویی بی‌چون ‌و چرا با آمریکا، مصونیت به همراه می‌آورد.