
سعدالله زارعی
چهل روز جنگ، آمریکا را به این نتیجه رسانید که برآورد آن از جنگ با جمهوری اسلامی، اشکالات بنیادی داشته است. از این رو حدود ده روز پیش توقف جنگ را ذیل عنوان «آتشبس دو هفتهای» پیش کشید. برداشت عمومی جهانی هم این بود که آمریکا در مورد قدرت و اراده واکنش ایران دچار «اشتباه محاسباتی» گردیده و از چهل روز جنگ هیچ نتیجهای که نگرفته، خسارتهای هنگفت و بعضاً غیرقابل بازگشت هم به خود و وابستگانش در منطقه وارد کرده است در عین اینکه ایران علیرغم تحمل خسارتهای قابلتوجه، همان ایران قبل از جنگ است، البته با مردم و مسئولینی که تجربه اندوختهتر و درهمتنیدهتر شدهاند.
آمریکا اگرچه شکست در جنگ 40 روزه رمضان را پذیرفته و تا حدی به زبان هم آورده اما گزینه جنگ را کنار نگذاشته و این احتمال وجود دارد که بهزودی و احیاناً پس از پایان دو هفته آتشبس به گزینه جنگ بازمیگردد. شواهد و قرائن از جمله نقل و انتقالات نظامی و اینکه طراحان و صحنهگردانان جنگ رمضان کماکان بر استفاده از گزینههای نظامی برای تسلیم کردن ایران تاکید دارند، به ما هشدار میدهد که شاید ازسرگیری جنگ بسیار نزدیک باشد.
شکست آمریکا و رژیم اسرائیل و دولتهای عرب وابسته از جمهوری اسلامی در جنگ رمضان، آنان را وادار کرده تا در اهداف اعلامی، راهبرد نظامی و تاکتیکهای جنگی تجدیدنظر نموده و این موارد را بهروزرسانی کنند از جمله هدفگذاریهایی که قاعدتاً کنار گذاشته شده است، تغییر نظام جمهوری اسلامی میباشد چرا که امکانناپذیر بودن آن به اثبات رسیده است. الان به نظر میآید «سرپلگیری» برای وادار کردن ایران به پذیرش شرایط آمریکا، جایگزین تغییر نظام شده است. اما این سرپلگیری به چه معنا و مفهومی است و احیاناً شامل چه مواردی میشود؟
ما در روزهای اخیر شاهد دو حرکت نظامی و شبهنظامی از سوی آمریکا بودیم؛ تاکید بر ضرورت باز ماندن تنگههرمز و عدم دخالت ایران در آن و ایجاد یک نوار نظامی در جنوب دریای عمان بهگونهای که ایران- بهزعم باطل سران آمریکا- قادر به صادرات و واردات دریایی و استفاده از اقیانوس نباشد.
دیروز حتی با آنکه از سوی یکی از مقامات رده دوم ایران بحث گشایش تجاری تنگه مطرح شد، ترامپ 45 دقیقه بعد در توئیتی که منتشر کرد کماکان بر تداوم محاصره دریایی ایران تاکید نمود که البته میدانید که این بحثها جای چونوچرای بسیاری دارد. شواهد و قرائن نظامی میگوید علیرغم آنکه طراحی نفوذ زمینی آمریکا به ایران با شکست و هزینه زیاد در بیابانهای شهرضا مواجه شده، نفوذ زمینی از دستورکار آن کنار نرفته است و از اینرو ممکن است در روزهای و هفتههای آینده شاهد تقلای پنتاگون برای نفوذ زمینی به ایران باشیم که البته و صدالبته اگر اتفاق بیفتد، احمقانهترین کاری است که صورت گرفته است. شکست آمریکا در نفوذ که بدون استفاده از هلیبرن نیروها امکانپذیر نیست، در واقع سرنوشت درگیری آینده را بر ضد آمریکا تعیین خواهد کرد. اگر هدف آمریکا در تصرف زمینی، اقدامی نمادین باشد و مثلاً بخواهد صرفاً جزایر مشرف به تنگههرمز را مورد تعرض قرار دهد و آنها را برای مدتی در اختیار بگیرد، ظرف یکی- دو روز با آنچنان تلفاتی مواجه میگردد که در تاریخ آمریکا ثبت گردد. چرا که حداقل از سال 1374 و در مدت 30 سال این جزایر نهتنها تجهیز شدهاند بلکه به زمینی یکپارچه مسلح تبدیل گردیدهاند. ضمن آنکه پدافند آنها از سواحل هرمز کار را برای نیروی متجاوز بسیار دشوار میکند. همین حکایت درباره جزیره «خارک» در استان بوشهر هم عیناً وجود دارد. یک وجه دیگر در سرپلگیری که علیرغم احمقانه و دور از ذهن بودن، از آمریکا بعید نیست، اقدام احمقانهای شبیه آنچه در روز 35 جنگ رمضان واقع شد، است. این اقدامات چه در بحث نوار نظامی در جنوب دریای عمان، چه در خارج کردن کنترل هرمز از دست ایران، چه در تعرض به جزایر مشرف به تنگه و یا خارک و نیز بحث تصرف نقطهای از داخل سرزمین، بدون هیچ تردیدی در همان دقایق اولیه با شکست فاحش روبهرو میشود و واشنگتن هرگز قادر نخواهد بود از آن به عنوان یک برگ تعیینکننده در عقب راندن ایران از مواضع خود و پذیرش مواضع دشمن استفاده کند. ما خاطرمان از این حیث کاملاً جمع است.
اما در عین حال تسلط دشمن بر حتی یک وجب از خاک ایران حتماً حکایتی متفاوت از بمباران بخشهایی از خاک ایران و تأسیسات ایران و مقامات و مردم ایران دارد. دشمن، دستگاه نظامی، دستگاه رهبری و دستگاه اجتماعی- مردم- ایران را تجربه کرد. الان قرائن میگوید آمریکاییها حدود 17000 نیروی نظامی جدید را در شش پایگاه نظامی در قطر، امارات و رژیم اسرائیل اضافه کرده و 75 پرواز لجستیکی در حدفاصل زمان اعلام آتشبس تا دو روز پیش به این پایگاهها داشتهاند، حالا فرض کنیم تعداد آنان تا پایان دو هفته به دو برابر افزایش پیدا کند، اتفاق فوقالعادهای در میدان جنگ نمیافتد. جالب این است که در همین دوران آتشبس حدود 28 میلیون ایرانی تحت عنوان «جانفدای ایران» ثبتنام کرده و عدد بزرگی از این 28 میلیون نفر حتماً در جریان جنگ 8ساله و جنگهای دهساله منطقهای تجربه رزمی دارند. بنابراین دفع توهم دستاندازی زمینی دشمن، برای ملت ایران بسیار ساده است. اگر کوچکترین تعرض ولو در حد چند دقیقه به خاک جمهوری اسلامی صورت گیرد، حتماً انسجام ملی در ایران به اوج میرسد و در آن صورت اصلا نهتنها صفحه جنگ، راهاندازها و پشتیبانهای آن را به زیر میکشد بلکه تحول عمدهای هم در جغرافیای منطقه پدید میآورد بهگونهای که نقشههای جغرافیایی پیش از جنگ رمضان منسوخ گردیده و تاریخ مصرف آن به پایان برسد.
ما در این صحنه باید به دو نکته توجه اساسی کنیم؛ اگر چه هر جنگی ناگزیر به مذاکره منتهی میشود اما باید بدانیم هیچ جنگی در تاریخ با مذاکره به پایان نرسیده است بلکه پایان هر جنگی مذاکره است اما جنگها با تسلیم یکی و پذیرش اقتدار حریف به پایان میرسد و البته برای صورتبندی پایان آن لاجرم مذاکره صورت میگیرد. آمریکاییها در «صنعت مذاکره» یک عنصر را اضافه کردهاند و آن مذاکره حین جنگ و استفاده از آن بهمثابه ابزاری برای از دور انداختن حریف و سست کردن اراده طرف مقابل و «نفسگیری» میباشد. بر این اساس هرگاه در حین جنگ از مذاکره و توافق سخن میگویند، لزوماً به معنای تمایل آنان به پایان دادن به جنگ نیست. راهحل مواجهه با این دسیسه آمریکا این است که رابطه میان جنگ و مذاکره قطع گردد یعنی وقتی آمریکا پیشنهاد مذاکره میدهد- کمااینکه در دو جنگ اخیر این کار را کرد- طرف مقابل- در اینجا یعنی ایران- بگوید مذاکره را قبول میکنم اما ضرورتی ندارد برای آن جنگ را متوقف کنم. در این صورت میتوان از جنگ برای جلوگیری از بازیهای موازی دشمن و به تعبیر- قابل بحث- دکتر قالیباف از «زیادهخواهی» آمریکاییها جلوگیری کرد و واقعاً با ابزار جنگ، جنگ را به پایان رساند، در همین حدود صدسال گذشته جنگها با جنگ به پایان رسیدهاند. در همین جنگ اخیر اگر ما زیر بار آتشبس نرفته بودیم و به طرف پاکستانی میگفتیم به آمریکا بگوید ایران میگوید مذاکره آری توقف جنگ نه، اولاً دست آمریکاییها در پیشنهاد آتسبس رو میشد و ما میتوانستیم بفهمیم آیا دشمن واقعاً قصد توقف جنگ دارد یا قصد نفسگیری. اگر قبول میکرد که در حین جنگ مذاکره کند معنایش این بود که واقعاً میخواهد جنگ را متوقف کند اما اگر بر آتشبس پافشاری میکرد میتوانستیم بفهمیم که پایان جنگی در کار نیست و قرار نیست سایه جنگ از سر ایران رفع شود.
یک نکته مهم دیگر در این جنگ این است که ما درباره میزان اهمیت راهبردی و حیاتی تنگههرمز به اجماع ملی رسیدیم. ما فهمیدیم با استفاده از اهرم تنگه هرمز میتوانیم همه آنچه روی میز مذاکره گذاشتهایم- یعنی ده بند اعلامی شورای عالی امنیت ملی ایران- را محقق کنیم خواه با پذیرش آمریکا و خواه با عدم پذیرش آن. مثلا ما ميتوانیم وجوه بلوکهشده ایران را حتی اگر مورد پذیرش آمریکا نبود، بهصورت یکجا به دست بیاوریم. حسب بعضی نقلها حجم پولها- و نه داراییها- ی بلوکهشده ایران حدود 24 میلیارد دلار است که بین 6 تا 7 میلیارد دلار آن در اختیار دولت قطر است. اگر ما از طریق اعمال کنترل بر تنگه تجارت دریایی کشورهای مورد اشاره از طریق تنگه را متوقف کنیم، مطمئن باشیم ظرف کمتر از یکماه آنان پول و بهره پول ما را پرداخت خواهند کرد و یا در مورد پایگاههای آمریکا در کشورهای جنوب ما از طریق تنگه میتوانیم مانع تجارت کشورهای میزبان پایگاههای نظامی آمریکا شده و بساط نظامی آمریکا را از منطقه جمع کنیم. کمااینکه ما از طریق تنگه میتوانیم هزینههای جنگی خود را از روز آغاز خصومتهای آمریکا علیه ایران در سال 1358 تاکنون وصول کنیم و حتی پول موشکهایی که در عملیاتهای وعده صادق شلیک کردهایم را از آنان بگیریم. این جنگ ثابت کرد قدرت چهارم ایران، تنگه است و جنگ رمضان این را به ایران هدیه کرد. البته تنگه هزاران سال وجود داشته اما توجه به اهمیت آن وجود نداشته است. چندی پیش از این یک به اصطلاح دیپلماتیک مفلوک که در دوره مسئولیتش هزینه سنگینی به همراه حقارت بر این ملت غیور و مقتدر تحمیل کرد، اصطلاحی به نام دیپلماسی و میدان راه انداخت و البته مراد او غلبه دیپلماسی بر میدان بود، اصل این اصطلاح غلط است این دو در یک ردیف نیستند، میدان بر اعمال قدرت کانون منافع ملی است و دیپلماسی صرفاً یک ابزار در خدمت میدان است.

تقی دژاکام
موتور محرکه انقلاب اسلامی، غیر از رسانه تأثیرگذاری، چون اعلامیههای امام خمینی، منابر علمای مجاهد و بزرگی بود که جهادشان را تبیین خط امام و اهداف انقلاب میدانستند؛ کسانی، چون خامنهای، بهشتی، طالقانی، مطهری، مفتح و برخی روشنفکران و دانشگاهیان دینمدار. اما انقلاب اسلامی رسانههای مهم دیگری هم داشت و آن شعارهایی بود که عمدتاً به صورت خودجوش از سوی مردم در صحنه و خیابان سر داده میشد و نیز شعارهایی که شاعران انقلابی و خوشذوق تولید میکردند. یک رسانه مهم و بسیار مؤثر دیگر هم داشت که منظور اصلی این نوشته است: سرودهایی که پیش و در آستانه انقلاب و پس از پیروزی آن ساخته شد و در انتهای نوارهای کاست سخنان امام و سخنرانان انقلابی جا میگرفت یا بعدها در صداوسیمای جمهوری اسلامی به مرحله تولید رسید.
کارکرد این سرودها ایجاد هیجان و روح انقلابی بود و به خوبی هم از عهده این وظیفه بر میآمد. البته این نقشآفرینی منحصر به انقلاب ایران نبوده و در سایر انقلابها و نهضتها و خیزشهای آزادیبخش مثل انقلاب فرانسه یا انقلاب روسیه هم سابقه داشته است.
رهبر شهید انقلاب هم چندین بار به این نقشآفرینی سرودها و موسیقیها در تهییج مردم اشاره کرده بود. در کتاب «دغدغههای فرهنگی» به نقل از ایشان آمده است: «من شنیدهام که در قضایای جنگ جهانی در روسیه، «شور امیرُف» آهنگ معروفی است که البته من نه آهنگش را شنیدهام، نه درست میدانم چیست؛ آقایان میدانندـ در تهییج مردم برای وارد شدن به میدان جنگ بیشترین تأثیر را داشت؛ یعنی در خدمت اهداف مردمی قرار گرفت. به طور طبیعی این توقع از هنرمند هر کشوری وجود دارد.»
در ایام پیش و حین انقلاب اسلامی نیز سرودها، تصنیفها و ترانههایی در این میدان نقشآفرینی کردند مانند «از خون جوانان وطن لاله دمیده»، «ایران ایران رگبار مسلسلها»، یا سرودهایی، چون «برخیزید»، «خمینیای امام»، «بانگ آزادی»، «بهاران خجسته باد» و آنها که در واحد سرود حسینیه ارشاد با شعرها و موسیقیها و اجرای کسانی، چون حمید سبزواری، م. آزرم، حمیدرضا شاهنگیان، احمدعلی راغب و گلریز ساخته و پرداخته میشد و سرودهای ایام جنگ، چون «امریکا امریکا ننگ به نیرنگ تو»، «ظفر مبارک»، «این پیروزی خجسته باد»، «شهیدان خدایی»، «سلاح را برگیریم»، «همپای جلودار»، «گلبرگ سرخ لالهها»، «ایرانای سرای امید»، «من ایرانیم آرمانم شهادت»، «ایران خورشیدی تابان دارد»، «وطنم»، و بهخصوص «ای ایران»، که هیچگاه از دوران سلطه بیگانگان بر ایران تا همین امروز از ذهن و زبان مردم حذف نشده است؛ همان سرودی که پس از سیلی یک سرباز انگلیسی در گوش یک افسر ایرانی در خاک کشورمان شکل گرفت و مرحوم حسین گلگلاب را اشکریزان و گریان به پیش روحالله خالقی و غلامحسین بنان کشاند و شعر و سرود و ترانه این سرود ملی و ضدبیگانه در کوتاهترین زمان خلق و ماندگار شد.
در ۵۰ روز اخیر و حتی از آغاز جنگ ۱۲ روزه، نوحهها و مداحیهای ارزنده و فراوانی تولید و ارائه شده که بعضاً از لحاظ هنری هم شایسته تقدیرند و به همین دلیل مردم، بهویژه جوانان و نوجوانان هم از آن شدیداً استقبال کردهاند که این جای خوشحالی و خوشبختی دارد، اما بیاعتنایی و بیتوجهی به موسیقی و سرود، بهویژه آثار ماندگار و خاطرهانگیز قدیمی و نقش بسیار بالایی که در تهییج مردم بهویژه در خیابانها دارد، هم کاری شایسته و عقلانی نیست. این غفلت تنها به بلندگوداران عرصه خیابان محدود نمیشود و صداوسیما هم در بازپخش یا بازتولید موسیقایی آنها کمکاری دارد و این ایام جای آنها در میان برنامههای صداوسیما و طبیعتاً تجمعات گسترده مردمی خالی است.
شاید اگر بدانیم بسیاری از مردم نسل انقلاب و جنگ و میدان و خیابان سالهای دور با این سرودها و ترانهها خاطرههای فراوان و عمیقی دارند و پخش آنها باعث تهییج مجدد و حضور پررنگتر آنها در خیابان و صحنههای عمومی میشود، وضع فرق کند و غیرتی بجنبد و همتی دست برآرد و کاری کند. ضمن اینکه محتوا و مضامین و ریتم تند و پرشور آنها به گونهای است که بر نسلهای بعدی هم حتماً تأثیر خواهد گذاشت.
از این نوشته نباید دوگانه مداحی ـ سرود برداشت شود، چه اینکه شاهد بودیم بسیاری از سرودها و ترانههای ملی ـ میهنی مثل «ای ایران»، «ایرانای سرای امید» بهویژه با تأکیدات رهبر شهید انقلاب به مثلاً حاج محمود کریمی بازخوانی و بهروز شد که علاوه بر اینکه نشانه تجلیل رهبر شهید از مضامین آنهاست، به یک نکته مهم هم اشاره میکند و آن اینکه آرمانهای اصیل انقلاب اسلامی اعم از آرمانهای ضدامریکایی، شهادتطلبی، ایراندوستی و عشق به میهن و رهبری همچنان پس از ۴۷ سال در خون و جان این مردم زنده و پرطراوت باقی است و حتی بیشتر و پرشورتر هم شده است. امیدوارم تصمیمگیرندگان این موضوع در صداوسیما این یادآوری را جدی بگیرند و خودشان و مردم، تأثیرات فراوان آن را به سرعت مشاهده کنند.

احسان محمدی
در طول حدود چهل روز جنگ تجاوزکارانه بر علیه ایران، امریکا و رژیم صهیونیستی بارها به زیرساخت های غیرنظامی ایران حمله ور شدند. از جمله مهم ترین آنها موارد زیر می باشند: زیرساختهای انرژی: انبارهای نفت، پالایشگاهها و میادین گازی از جمله میدان گازی پارس جنوبی؛ زیرساختهای آب: حمله به آب شیرینکن جزیره قشم و قطع آب ۳۰ روستا؛زیرساختهای حملونقل: حمله به حداقل ۸ خط راهآهن و فرودگاههای متعدد و همچنین جادهها، پلها و شبکههای حملونقل عمومی؛زیرساختهای ارتباطی و مخابراتی: حمله به زیرساختهای مخابراتی و ساختمانهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران؛تأسیسات علمی و پژوهشی: هدف قرار دادن مؤسسه پاستور تهران که یک مرکز تحقیقاتی و سلامت عمومیبا بیش از یک قرن سابقه و عضو شبکه بینالمللی پاستور می باشد. همچنین حمله به مجتمعهای عظیم فولاد مبارکه به عنوان قطب صنعت کشور ایران و نیروگاه برق مبارکه نیز از دیگر موارد هدف قرارگرفتن زیرساختهای غیر نظامی ایران به شمار می آیند.
در حقوق بینالملل بشردوستانه، اصل اساسی این است که طرفین درگیر در یک مخاصمه مسلحانه باید همواره میان افراد و اهداف غیرنظامی از یک سو و نظامیان و اهداف نظامی از سوی دیگر تمایز قائل شوند. هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی غیرقانونی و ممنوع میباشد. اصل تفکیک سنگ بنای حقوق بینالملل بشردوستانه در زمینه هدایت مخاصمات است. این اصل در ماده ۴۸ و ماده ۵۲ پروتکل اول الحاقی به کنوانسیونهای ژنو (۱۹۷۷) و همچنین در حقوق بینالملل عرفی تثبیت شده است. بر اساس این قاعده، حملات تنها باید علیه اهداف نظامی صورت گیرد و هدایت حملات علیه اهداف غیرنظامی اکیداً ممنوع است. زیرساختهای غیرنظامی مانند بیمارستانها، مدارس، مناطق مسکونی و تأسیسات زیربنایی حیاتی ذاتاً مشمول حمایت بوده و نباید هدف حمله قرار گیرند. صرف وجود «ارتباط نظامی احتمالی» نمیتواند حمله به تأسیسات عمدتاً غیرنظامی را توجیه کند.
ماده ۵۱ پروتکل اول الحاقی به اصل تناسب پرداخته است. بر اساس این اصل، حتی در صورتی که یک زیرساخت واجد شرایط یک هدف نظامی مشروع باشد، انجام حمله، در صورتی که انتظار میرود تلفات جانبی غیرنظامیان، آسیب به غیرنظامیان یا خسارت به اهداف غیرنظامی در مقایسه با مزیت نظامی مستقیم و مشخص مورد انتظار، بیشتر باشد، ممنوع است.
این اصل به ویژه در مورد زیرساختهایی که دارای کاربری دوگانه هستند یعنی هم برای اهداف نظامی و هم برای اهداف غیرنظامی استفاده میشوند از اهمیت حیاتی برخوردار است. به عنوان مثال، یک نیروگاه برق ممکن است هم تأسیسات نظامی را تغذیه کند و هم بیمارستانها، مدارس و منازل مسکونی را. در چنین مواردی، مهاجم موظف است پیش از حمله، ارزیابی کند که آیا خسارت ناشی از قطع خدمات غیرنظامی (مانند قطع برق بیمارستانها و سیستمهای تصفیه آب) در مقایسه با مزیت نظامی مورد انتظار، مازاد خواهد بود یا خیر؟ خسارت گسترده به زیرساختهای حیاتی نظیر آب، برق و درمان که زندگی میلیونها غیرنظامی را تحت تأثیر قرار داده، به وضوح این اصل را نقض میکند.
برخی از زیرساختها از حمایت ویژه و تشدیدشدهای برخوردارند: اهداف ضروری برای بقای جمعیت غیرنظامی: بر اساس ماده ۵۴ پروتکل اول الحاقی، حمله، تخریب، خارجسازی یا از کار انداختن اهداف ضروری برای بقای جمعیت غیرنظامی مانند تأسیسات و منابع آب آشامیدنی، مواد غذایی و اراضی کشاورزی ممنوع است. همچنین استفاده از گرسنگی به عنوان یک روش جنگی نیز ممنوع میباشد. تأسیسات حاوی نیروهای خطرناک: بر اساس ماده ۵۶ پروتکل اول الحاقی، تأسیساتی مانند سدها، خاکریزها و نیروگاههای هستهای، حتی اگر واجد شرایط هدف نظامیباشند، نباید مورد حمله قرار گیرند؛ زیرا چنین حملاتی ممکن است باعث آزاد شدن نیروهای خطرناک و در نتیجه تلفات سنگین در میان جمعیت غیرنظامیشود.
حملاتی که علیه یک هدف نظامی مشخص هدایت نمیشوند یا از روشها و ابزارهای جنگی استفاده میکنند که قابل هدایت علیه یک هدف نظامی مشخص نبوده یا آثار آنها قابل محدودسازی نیست، ممنوع میباشند. به عنوان مثال، استفاده از بمبهای سنگین در مناطق شهری که قادر به تفکیک میان اهداف نظامی و اهداف غیرنظامی نیستند، مصداق حملات غیرهدفمند محسوب میشوند.
طرفین مخاصمه موظفند همواره مراقبتهای لازم را برای حفظ جان غیرنظامیان و اهداف غیرنظامیبه عمل آورند. این تکالیف شامل موارد زیر است: انجام تمام اقدامات ممکن برای راستیآزمایی این که اهداف مورد نظر، اهداف نظامی مشروعی هستند؛ انتخاب روشها و ابزارهای جنگی که خسارت تبعی به غیرنظامیان و اشیاء غیرنظامی را به حداقل برساند؛ خودداری از حمله در صورتی که مشخص شود خسارت وارده در مقایسه با مزیت نظامی مورد انتظار مازاد خواهد بود؛ ارائه اخطار مؤثر در مورد حملاتی که ممکن است جمعیت غیرنظامی را تحت تأثیر قرار دهد.
مطابق ماده ۵۲ پروتکل اول الحاقی به کنوانسیونهای ژنو، تنها آن دسته از زیرساختهایی که نقش مستقیم در عملیات نظامی ایفا میکنند، میتوانند مورد هدف قرار گیرند. هدف قرار دادن عمدی اهداف غیرنظامی، از جمله زیرساختهای غیرنظامی، در حقوق بینالملل بشردوستانه جنایت جنگی محسوب میشود. اساسنامه دیوان کیفری بینالمللی در ماده ۸ به صراحت هدایت عمدی حملات علیه اهداف غیرنظامی را در مخاصمات مسلحانه بینالمللی به عنوان جنایت جنگی معرفی کرده است. همچنین، نقض اصول تناسب و احتیاط نیز در شرایط مناسب میتواند مسئولیت کیفری بینالمللی را به دنبال داشته باشد. رئیس کمیته بینالمللی صلیب سرخ، هشدار داده است که حملات عمدی یا بیرویه به زیرساختهای حیاتی میتواند نقض فاحش حقوق بشردوستانه بینالمللی تلقی شود و وضعیتی ایجاد کند که در آن دیگر هیچ چیز ایمن نیست. با این حال امریکا و اسرائیل تاسیسات حیاتی از جمله پالایشگاههای نفت، مراکز انتقال برق، مخازن سوخت، خطوط آبرسانی و تاسیسات مخابراتی را هدف قرار دادند. چنین حملاتی برخلاف توجیهات نظامی ارائه شده، موجب اختلال در زندگی میلیونها فرد غیرنظامیشد. نابودی منابع انرژی و آب نه تنها بر سلامت و بهداشت عمومی اثرات منفی و مخرب دارد بلکه میتواند امنیت غذایی و اقتصادی جامعه را نیز ویران نماید. در نتیجه از منظر حقوق بینالملل، حملات آمریکا و اسرائیل به زیرساختهای ایران فاقد هرگونه توجیه حقوقی بوده و مصداق تجاوز و جنایت جنگی می باشد. همچنین در پرتو اصول مندرج در گزارشهای سازمان ملل متحد درباره “حمایت از زیرساختهای حیاتی در زمان جنگ”، این اقدامات ناقض اصول بنیادین حقوق بشردوستانه هستند.

اگرچه هنوز مشخص نیست آیا با اتمام دوره آتشبس، امکان استمرار آن تا حصول یک توافق با آمریکا وجود دارد یا خیر، اما به نظر میرسد دیدار مقامات عالیرتبه دو کشور ایران و آمریکا با پادرمیانی پاکستان میتواند به آغاز دور جدیدی از تحرکات دیپلماتیک میان ایران و آمریکا منجر شود. اگرچه در عرصه بینالمللی بخشی از جناح تندرو آمریکایی و نیز اسرائیل از حصول هر نوع توافقی با ایران ناراضی است و به همین دلیل در پی ممانعت از توافق پایدار میان آمریکا و ایران است، در عرصه داخلی نیز گروهی با استفاده از امکانات و ابزارهای در اختیار، در تقابل با روندهای دیپلماتیک به تکاپو افتادهاند تا عرصه را برای دیپلماسی محدود و محدودتر کنند و دولت هم در برابر این اقدامات با دست خالی ظاهر شده و هیچ اقدامی برای محدودکردن این دست از اعمال فشارهای جریان تندرو انجام نشده است.
هرچند فرصت برابری برای دیگر هموطنان با خواستهای متفاوت وجود ندارد. در یک جمعبندی کلی میتوان گفت در شرایط موجود دو امکان برای کشور متصور است؛ تأکید بر دیپلماسی و ادامه اقدمات دیپلماتیک و تدبیر در برابر شرایط پیشرو با توجه به توازن نیروی شکلگرفته یا آمادگی برای ورود دوباره به فضای جنگی و آغاز درگیریهای نظامی و جنگ؛ یعنی دو امکان دیپلماسی یا برگشت به جنگ در دسترس است. اگر به هر دلیلی دیپلماسی متوقف شود یا آتشبس به اتمام برسد و دوباره آتش جنگ شعلهور شود، قرار است چه اتفاقی روی دهد؟ ایران تردد کشتی از تنگه هرمز را محدود و متوقف میکند و به اهدافی در کشورهای منطقه و اسرائیل حمله خواهد کرد و جنگ در خوشبینانهترین احتمالات، به صورت فرسایشی ادامه مییابد تا شاید تحولات داخلی آمریکا موجب شود ترامپ با فشار داخلی مجبور به اتمام جنگ شود. در مقابل هم طرف آمریکایی و اسرائیلی مانند اسفندماه ضمن حملات هوایی به اهداف نظامی و سیاسی، بهویژه ترور مقامات کشور و حتی حملات به زیرساختها و دیگر تأسیسات اقتصادی ایران، اهداف نظامی خود را تعقیب خواهد کرد.
در این وضعیت افزون بر وارد آمدن خسارات به کشورهای همسایه، خسارات اقتصادی زیادی هم بر کشور وارد خواهد شد و حتی ممکن است این روند در احتمالی بدبینانه موجب برهمخوردن توازن نیرو میان طرفهای حملهکننده با ایران شود و بهتدریج موجب شود حتی برخی از کشورهای اروپایی و دیگر متحدان آمریکا نیز وارد درگیریهای
خلیج فارس شوند. این وضعیت به هر نتیجهای منجر شود، شکی نیست که خسارات اقتصادی درخور توجهی بر جای میگذارد و بر تورم و گرانی و حتی توزیع روان کالاها و خدمات مورد نیاز هموطنان فشار وارد کرده و به این ترتیب شرایط برای گذران زندگی روزانه هموطنان دشوارتر میشود.
در میان دو سناریوی پیشروی ایران، یعنی ورود دوباره به جنگ یا استمرار دیپلماسی، روشن است که تأکید بر دیپلماسی و استمرار فعالیتهای دیپلماتیک، مبتنی بر منطق حکمرانی و منافع و مصالح کشور است و ورود دوباره به جنگ حتی با ارزیابی اینکه نتایج جنگ با خوشبینی میتواند به نفع ایران و تغییر موازنه در میدان جنگ روبهرو شود نیز حتما با خسارات اقتصادی و انسانی و حتی سیاسی درخور توجهی روبهرو خواهد بود. بنا بر این استدلال و در نظر گرفتن میزان تابآوری اجتماعی در عرصه ملی، ضروری است مسئولان ارشد کشور همچنان کمهزینهترین و کمخسارتترین روش پیگیری مصالح ملی یعنی دیپلماسی را در اولویت قرار دهند. دیپلماسی روشی کمهزینهتر و کمخطرتر برای کشور و ملت ایران در دستیابی به منافع ملی و مصالح کشور است.

ترامپ با یک نمایش مسخره و ناتوان در معرفی تیم مذاکرهکننده نشان داد برای توافق جدی نیست
سیدمهدی طالبی
توافق آتشبس دو هفتهای میان ایران و آمریکا روبه پایان بوده و نگاهها به دو موضوع دوخته شده است؛ اول توافق بر سر آتشبس کامل یا تمدید آتشبس موقت و دوم، امکان قانونی ترامپ برای تداوم جنگ.
«دونالد ترامپ»، رئیسجمهور آمریکا کار سختی در هر دو موضوع دارد و برای همین مانورهای سنگینی در این باره آغاز کرده است.
درباره مذاکرات، تمرکز کنونی ترامپ بهجای دستورکارهای اصلی، بازی با آمدن یا نیامدن «جی دی ونس»، معاون رئیسجمهور به پاکستان برای دور دوم گفتوگوهاست.
در زمینه عملیات جنگی، ترامپ مدتزمان قانونی اندکی برای حرکت نظامی دارد و با توجه به شخصیت او، این احتمال میرود که شاید آتشبس موقت را پایان عملیات نظامی درنظر گرفته و یک مهلت 60 روزه دیگر برای اقدام جنگی قائل شود.
چرا دو روایت از حضور ونس و غلبه یک روایت؟
روز گذشته دو روایت درباره حضور ونس در مذاکرات منتشر شد. یک روایت میگفت ونس در مذاکرات اسلامآباد حضور خواهد یافت که «مایک والتز»، سفیر آمریکا در سازمان ملل آن را تأیید کرد.
روایت دیگر، عدم حضور ونس در اسلامآباد بود. این روایت ابتدا توسط رسانهها مطرح شد. ترامپ اعلام کرده بود ویتکاف و کوشنر به مذاکرات میروند که به معنای عدم حضور ونس تفسیر شد. رئیسجمهور سپس این نظر را تأیید کرده و گفت، ونس به دلیل ملاحظات امنیتی به اسلامآباد نخواهد رفت. با این وجود، بار دیگر منابعی در داخل دولت به رسانهها گفتند، ریاست تیم اعزامی بر عهده ونس خواهد بود. در این خصوص نکاتی وجود دارد:
1- بازی میآید، نمیآید
انتشار اخبار متعدد و ضد و نقیض درباره آمدن یا نیامدن ونس به پاکستان ناشی از چند مسئله است:
1-1. درهم ریختگی در دولت
در هم ریختگی و بینظمی هرجا که ترامپ باشد، وجود دارد. او امور مالی شرکتهایش و مسئولیت ریاستجمهوری را با اقدامات فردی و یا از طریق زد و بندهایی که صورت میدهد، به پیش میبرد. اینکه شرکتهایش به سود میرسند، لزوماً ریشه در فعالیت صحیح اقتصادی آنها ندارد، بلکه تا حد زیادی ناشی از زد و بندهای اقتصادی و سیاسی است؛ در دولت نیز او همینگونه است.
۱-۲. امتیازگیری
ترامپ شاید پیش خود فکر میکند اگر با آمدن یا نیامدن ونس کار خبری کند، ایران دچار هراس گشته و به تکاپو میافتد تا بهجای مذاکره با ویتکاف - کوشنر، با معاون رئیسجمهور گفتوگو کند. بهزعم ترامپ، او به ایران خواهد گفت اگر ونس را به اسلامآباد اعزام کند، تهران باید حاضر به دادن امتیازات بیشتری به شکل فوری شود. این ایده شکست خورده است و تهران تکاپویی در این باره نداشته و امتیازی نمیدهد.
2- بازی با میز مذاکره
آمریکا مذاکره را جدی نمیداند و از آن برای خرید وقت، فریب و ایجاد شکاف داخلی در میان رقبای خود بهره میگیرد. بیتوجهی واشنگتن به اصل مذاکرات در جنگ رمضان شواهدی دارد:
۲-۱. احتمال کاهش سطح تیم
صرف مطرح کردن احتمال کاهش سطح تیم آمریکا در مذاکرات با ایران از معاون رئیس جمهور به مشاوران او، آن هم در دور دوم مذاکرات که حساسیت بیشتری دارد، یک نشانه از بیتوجهی به اصل گفتوگوهاست.
2-2. حضور یا ریاست دو عنصر نامطلوب
ایران از مذاکره با ویتکاف و کوشنر خاطره خوشی ندارد و این دو ضمن تلاش برای عدمتوافق، در آمریکا به کارشکنی درخصوص ایران متهم هستند.
2-3. اخبار متناقض
ترامپ و دولتمردان آمریکایی با موضعگیریهای متناقض، دروغ و بدون پشتوانه، مذاکرات را جدی نگرفته و بیشتر با فضاسازی و فشار نظامی درپی تحقق اهداف خود هستند.
3- رقابت داخلی
میان ونس با «مارکو روبیو»، وزیر خارجه رقابت آشکاری برای انتخابات بعدی ریاستجمهوری جهت جانشینی ترامپ وجود دارد. علاوه بر این دو، دیگرانی نیز خواهان جانشینی ترامپ در حزب جمهوریخواه هستند. رقابت میان این جناحها بر ترکیب مذاکرات مؤثر است؛ این جناحها نمیخواهند طرف مقابلشان در پروندهای به پیروزی برسد.
4- فشار لابی صهیونیستی
پس از حضور ونس در دور اول مذاکرات، نتانیاهو ادعا کرد او همانند دیگر اعضای دولت آمریکا، به او در این خصوص گزارش داده است. پیش از این، عدهای خارج شدن ریاست مذاکرات از دستان زوج ویتکاف - کوشنر را که هر دو یهودی صهیونیست هستند، تضعیف کنترل تلآویو و لابی صهیونیستی بر مذاکرات ارزیابی کرده بودند. این کشمکش میان لابی صهیونیستی و دیگر گروههای ذینفع در آمریکا وجود دارد.
محدودکردن اختیارات جنگی رئیسجمهور آمریکا
دموکراتها در سال 2026، در چهار نوبت لایحه کاهش اختیارات جنگی ترامپ را در کنگره به رأی گذاشتهاند. نگرانی دموکراتها به استقرار نظامی در دریای کارائیب برای تقابل با ونزوئلا و جنگ با ایران در غرب آسیا مربوط میشود. به دلیل اکثریت حزب جمهوریخواه در دو مجلس سنا و نمایندگان، تمام رأیگیریها شکست خوردهاند. دو رأیگیری پس از آغاز جنگ با ایران انجام شدند که یک مورد در حین جنگ و یک مورد در طول آتشبس موقت اجرا شدند.
اختیار جنگ با کدام نهاد است؟
در نظام تفکیک قوا که قوای سهگانه شامل قوه مجریه، مقننه و قضایی وجود دارند، دو قوه مجریه و مقننه در خصوص جنگ از حق اعلام نظر رسمی و اجرایی برخوردارند. در آمریکا کنگره یا قوه مقننه بر دولت یا قوه مجریه، در اینباره برتری دارد. حق اعلام جنگ بر عهده کنگره است؛ اما رئیسجمهور در موارد خاص از چنین حقی برخوردار میشود.
اگر کنگره اعلام جنگ کند، طبق ماده دوم، رئیسجمهور بهعنوان فرمانده کل قوا میتواند تصمیم بگیرد که جنگ چگونه انجام شود. بر اساس همین ماده، رئیسجمهور میتواند با شرایطی، بدون اطلاع کنگره دست به اقدام جنگی بزند. رؤسایجمهور مجاز به انجام چنین حملاتی بر مبنای حق «دفاع از خود» هستند که برای تحقق آن باید آمریکا در معرض یک تهدید فوری قرار گیرد.
رئیسجمهور در صورت وجود تهدید فوری میتواند دستور پاسخ صادر کند؛ اما ضروری است که ظرف ۴۸ ساعت پس از شروع اقدام نظامی، کنگره را مطلع کند. اگر دولت هیچگونه تأیید قانونی برای ادامه پاسخ نداشته باشد، نیروها نمیتوانند برای بیشتر از 60 روز یا دو ماه در منطقه مستقر بمانند.
پس از این مدت استقرار به دو شکل امکانپذیر است؛ با تأیید کنگره اقدام نظامی میتواند جنگ تلقی شده و استقرار مجاز گردد و یا آنکه استقرار نظامی تنها برای 30 روز یا یک ماه دیگر تأیید شود. در صورتی که یکی از این دو حرکت انجام نشود، رئیسجمهور از نظر قانونی ملزم به خروج نیروها از محل استقرار نظامی آنها خواهد بود.
توجیه ترامپ برای جنگ با ایران
ترامپ برای حمله به ایران اینگونه استدلال کرده که علیرغم مذاکره با ایران، او معتقد است تهران قصد حمله به منافع آمریکا را دارد و این مسئله حق «دفاع از خود» را برای او ایجاد کرده است. رئیسجمهور آمریکا استدلالش را چنین شرح داده که کشورش میدانست رژیم صهیونیستی به ایران حمله میکند و در این صورت، تهران برای انتقام و تلافی، به پایگاههای واشنگتن حمله میکرد.
سناریوهای مهار داخلی ترامپ
حزب دموکرات به دلیل نظر متفاوت در اداره کشور و رقابت انتخاباتی خواهان مهار ترامپ است. حزب جمهوریخواه با او همراهی نشان داده؛ اما هراس از آغاز یک جنگ بیپایان دیگر و احتمال شکست در انتخابات میاندورهای، انگیزههایی برای مهار ترامپ در این حزب ایجاد کرده است.
1. مهار کوتاهمدت ترامپ
حزب جمهوریخواه انگیزهای برای مهار ترامپ در مدت 60 روزه ندارد و حتی متمایل به تمدید 30 روز دیگر و رساندن مدت مجاز عملیات به 90 روز است؛ اما اعلام کرده پس از این مدت، جنگ باید ارزیابی شود. از این رو حزب جمهوریخواه فاقد انگیزههای کوتاهمدت در مهار ترامپ است. حزب دموکرات اما چنین انگیزهای در کوتاهمدت دارد که آن را میتوان در لایحه کاهش اختیارات جنگی رئیسجمهور دید. اگر این لایحه در نهایت رأی بیاورد، شکلی نمادین خواهد داشت زیرا ترامپ میتواند آن را وتو کرده و در این صورت برای رد وتو وی، در هر دو مجلس نیاز به رأی دوسوم نمایندگان خواهد بود.
2. مهار اختلالی
ترامپ برای تأمین هزینههای فزاینده جنگ با ایران که روزانه حداقل یک میلیارد دلار برآورد شده، نیازمند بودجه است. این بودجه از مسیر تغییر در ردیفهای بودجه سال جاری به دست میآید که به معنای کاهش یا حذف برخی از ردیفهاست. جمهوریخواهان در هر دو مجلس اکثریت ضعیفی دارند. در مجلس سنا آنها با 53 کرسی بر 47 کرسی اکثریت را در اختیار دارند؛ اما برای تصویب بسیاری از قوانین، نیازمند 60 رأی هستند. در این مسیر به 7 رأی از دموکراتها نیاز خواهد بود. حزب دموکرات میتواند از این اهرم برای جلوگیری از تأمین بودجه جنگی استفاده کند.
3. مهار مشروعیت قانونی و داخلی جنگ
اگر ترامپ در مدت 60 روز، کاری از پیش نبرد برای تمدید 30 روزه و یا تبدیل آنچه عملیات مینامد، کارش گیر رأی دموکراتها خواهد بود. حزب دموکرات با تکیه بر غیرضروری بودن جنگ با ایران و هزینههای بیهودهاش، تبلیغات وسیعی علیه ترامپ به راه انداخته است و از آن دست نخواهد کشید.

جعفر یوسفی

جواد رستمزاده
با شروع جنگ تحمیلی علیه ایران، بسیاری از اماکن اصلی ورزشی تهران در معرض تهدید مستقیم قرار گرفتند. ورزشگاه ۱۲هزار نفری که نماد ورزش کشور بود، به کلی نابود شد. مسابقات رشتههای مختلف و لیگهای داخلی تعطیل شدند و تمرینات تیمهای ملی متوقف ماند.
در آن روزهای سخت، به نظر میرسید ورزش قهرمانی فلج شده است، اما دیری نپایید که اراده ملی و برنامهریزی جهادی مدیران ورزش، فصل تازهای را رقم زد. اعزام تیمهای ملی از سر گرفته و برای این اعزامها تمریناتی بیرون از تهران برای ملیپوشان در نظر گرفته شد. درواقع تمرینات تیمهای ملی به شهرهای امن و میهماننواز منتقل شد تا تیمها با آمادگی خوبی راهی رقابتها شوند. سبزوار میزبان اردوی تیم ملی هندبال شد؛ تیمهای جانبازان و معلولان و تیم ملی دوومیدانی راهی مشهد شدند. ساری محل برگزاری مسابقات تدارکاتی تیم ملی والیبال شد و کشتیگیران برای اردوهای خود راهی جویبار و مازندران شدند. سایر رشتهها نیز تمریناتشان را در شهرهایی غیر از تهران پیگیری کردند.
اتفاق مهم آنجا بود که این تغییر جغرافیا، دو دستاورد بزرگ به همراه داشت:
نخست اینکه تقویت روحیه مردمی و نشاط اجتماعی در بحبوحه جنگ را به همراه داشت و حس میهنپرستی را تقویت کرد. حضور تیمهای ملی در شهرهای مختلف، شور و هیجان و امید را در دل جنگ پررنگ کرد. تماشاگرانی که سالها فقط از تلویزیون قهرمانان را دیده بودند، حالا از نزدیک آنها را میدیدند و مطمئن میشدند که زندگی با وجود همه تهدیدها ادامه دارد.دوم اینکه فرصتی برای دیده شدن استعدادهای پنهان در مناطق دورافتاده را فراهم کرد و موجب مرکززدایی از ورزش ایران شد. امکانات ورزشی که گاه در شهرستانها خاک میخوردند و مغفول مانده بودند، ناگهان جان تازهای گرفتند. مهمتر اینکه چشمهای تیزبین سرمربیان تیمهای ملی به استعدادهای ناب و دیدهنشده در گوشهوکنار ایران هم روشن شد. پس این کوچ فرصتی برای کشف ستارههایی که شاید هرگز به تهران نمیرسیدند را هم مهیا کرد.این همت و اتحاد و برنامهریزی جهادی به ما آموخت که باید از تهدیدها فرصت ساخت. تیمهای ملی متعلق به همه ایرانیان است؛ نه فقط مردم تهران. سالهاست که بنا به دلایل مختلفی ظرفیتهای زیرساختی و استعدادی شهرستانها فدای دلبستگی مسئولان به پایتخت شده و الان بهترین فرصت است که بار دیگر بسیاری از مسابقات مهم را به میزبانی شهرهای مختلف برگزار کنیم؛ هم برای عدالت در توزیع فرصتها، هم برای زنده نگه داشتن همان روحیه وحدتآفرین و نشاط بخشی که روزهای سخت جنگ، ماهرانه آن را تجربه کردیم.

ماشاءالله ذراتی
در میانه گرد و غبار رقابتهای نمادین و پیامهای کوتاه رسانهای، آنچه بیش از همه شایسته تأمل است، نه یک کنش منفرد بلکه بازتاب جمعیِ مفهومی است که از زبانهای رسمیِ غربی امروز شنیده میشود: اعتراف ضمنی به پایان «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» که پس از سال ۱۹۴۵ محورِ نگاه و سیاستورزی متحدان غربی بود. سخنان مارک کارنی در اجلاس داووس و بازتابهای بعدی در پایتختهای اروپایی باید نه صرفاً به مثابه اعتراضات لحظهای، بلکه به عنوان اعلام یک بیداری دیرهنگام تفسیر شود؛ بیداریای که نشان میدهد آنچه برای دههها به عنوان «روایت خوشایند» درباره هژمونی آمریکا پذیرفته شده بود، امروز دیگر نهتنها تضمینکننده امنیت و ثبات نیست، بلکه خود منبع عدم اطمینان شده است.
آنچه نخست وزیر کانادا بیان میکند، صرفاً انتقاد از دونالد ترامپ یا یک دوره خاص از سیاست آمریکا نیست، بلکه اعترافی صریح به «گسست» در نظم جهانیای است که دههها مبنای امنیت، رفاه و معنا برای قدرتهای متوسط غربی بوده است.
کارنی سخنرانی خود را با مفهومی کلیدی آغاز میکند: گسست. او به روشنی تصریح میکند جهان در میانه یک گسست قرار دارد، نه یک گذار. این تمایز، از منظر روابط بینالملل، اهمیتی بنیادین دارد. گذار معمولاً به تغییر تدریجی درون یک چارچوب اشاره دارد اما گسست، به معنای فروپاشی مفروضات پیشین است. کارنی از «پایان یک داستان خوشایند» سخن میگوید؛ داستانی که بر اساس آن، نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد، بهرغم همه کاستیها، در نهایت قابل اتکا و محافظتکننده بود. اکنون به تعبیر او، «واقعیتی خشن» جای آن را گرفته است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ، خود را مقید به هیچ حد و مرزی نمیداند. این گزاره، اگرچه برای بخش بزرگی از جهان سخنی تازه نیست اما بیان آن از زبان نخستوزیر کانادا یکی از نزدیکترین و وفادارترین شرکای ایالات متحده حامل معنایی فراتر است. کارنی عملاً همان اصل کلاسیک سیاست قدرت را یادآوری میکند که قرنها پیش صورتبندی شده بود: قدرتمندان آنچه را میتوانند انجام میدهند و ضعیفترها آنچه را ناگزیرند تحمل میکنند. تفاوت امروز در این است که این منطق، دیگر صرفاً متوجه کشورهای پیرامونی یا جنوب جهانی نیست، بلکه به قلب جهان غرب سرایت کرده است.
کارنی تأکید میکند جهان در یک وضعیت انتقالی آرام قرار ندارد، بلکه با گسستی عمیق مواجه است. بحرانهای مالی، بهداشتی، انرژی و ژئوپلیتیک ۲ دهه اخیر، آسیبپذیریهای ادغام افراطی جهانی را آشکار کرده اما آنچه وضعیت را به طور کیفی تغییر داده، استفاده آگاهانه قدرتهای بزرگ از ادغام اقتصادی به عنوان ابزار اجبار است. تعرفهها به اهرم فشار سیاسی بدل شده، زیرساختهای مالی نقش سلاح پیدا کرده و زنجیرههای تأمین به نقاط آسیبپذیری تبدیل شده که میتوان از آنها بهرهبرداری ژئوپلیتیک کرد. در چنین شرایطی، بهگفته کارنی، نمیتوان همچنان در توهم منفعت متقابل ادغام زیست، وقتی ادغام به منبع فرمانبرداری تبدیل شده است.
این دقیقاً همان نقطهای است که غرب برای نخستینبار، تجربه زیسته بسیاری از کشورهای غیرغربی را لمس میکند. تحریم، فشار مالی و استفاده ابزاری از تجارت و فناوری، سالهاست بخشی از واقعیت سیاست جهانی است اما اکنون این منطق به اروپا و کانادا نیز رسیده و به همین دلیل، زبان انتقادی تغییر کرده است. آنچه امروز به عنوان «بیداری» غرب مطرح میشود، بیش از آنکه کشف حقیقتی تازه باشد، حاصل جابهجایی موقعیت درون همان نظم نابرابر است.
آنچه کارنی توصیف میکند ترکیبی از ۲ شکاف است: شکاف میان گفتار و کنشِ دولتی که از مدتها پیش وجود داشته و شکاف میان توقعات سنتی متحدان و رفتار روزافزون یک هژمونِ نامطمئن. اگر تا دیروز عضویت در نهادهای بینالمللی و قرار گرفتن زیر چتر رهبری ایالات متحده به مثابه تضمینی نسبی تلقی میشد، اکنون همان ادغام اقتصادی و امنیتی به ابزاری تبدیل شده که میتواند علیه همان متحدان به کار گرفته شود. این تجربه جدید، بویژه وقتی از زبان نزدیکترین شریک ژئوپلیتیک واشنگتن بیان میشود، نشانگر وقوع یک تغییر پارادایمی واقعی است: بازنگری در محمولات سیاست خارجیِ کشورهایی که پیش از این از مزایای نظم لیبرال بهرهمند میشدند. خوانش انتقادیِ این پدیده باید از ۲ وجه انجام شود؛ نخست از منظر ساختاری: نظم بینالمللی فعلی مبتنی بر توزیع نامتقارن قدرت است؛ هژمون، کالاهای عمومی را فراهم میکند و متحدان در ازای آن نسبتی از اقتدار و امنیت کسب میکنند اما وقتی هژمون رفتارهای یکجانبه و ابزارهای اقتصادی - سیاسی را علیه متحدانش اعمال میکند، معامله نمادین «حمایت در برابر تبعیت متقابل» فرومیپاشد. دوم از منظر هویت و روایت: اروپای پساجنگ جهانی و شرکای آن در غرب، خود را ذینفعانی میدانستند که نظام قواعد بینالمللی را مشروع و مفید میپنداشتند؛ اکنون این روایت شکست خورده و ضرورت بازخوانیِ مبانیِ مشروعیت نظم بیرون از سکوی ایدئولوژیک قدیمی مطرح است. این بیداری دیرهنگام اما محدودیتهای روشنی دارد. نقدی که از زبان رهبران غربی شنیده میشود عموماً از درونِ نظم لیبرال و از موضع ذینفعِ ناراضی بیان میشود؛ یعنی آنها خواهان مدیریت بهتر و توزیع معقولتر هزینهها هستند، نه فروپاشی یا بازتعریف کامل ساختار قدرت.
به عبارت دیگر، تلاش امروز معطوف به «بازتولیدِ هژمونی» در پوششی نو یا «کاستن از آسیبپذیری» در درون همان نظم پیشین است؛ چارچوبی محافظهکارانه که هدفش تأمین مجدد امنیت و رفاه در شرایطی است که قواعد دیگر همان تضمینهای سابق را فراهم نمیآورد. از منظر آیندهپژوهی، ۳ سناریوی متضاد اما واقعگرایانه قابل تصور است. سناریوی اول «انسجام مجدد تحت رهبری آمریکایی» است: در این مسیر، آمریکا و متحدان غربی سازوکارهایی توافقی برای بازتوزیع هزینهها و شفافسازی قواعد ایجاد میکنند و اروپا و کانادا به صورت رسمی وابستگیهای خود را نظاممند میپذیرند؛ نتیجه کوتاهمدت این سناریو ثبات بیشتر اما استمرارِ نابرابریِ ساختاری خواهد بود. سناریوی دوم «استقلال استراتژیک منطقهای» است: اروپا و بازیگران میانی مانند کانادا سرمایهگذاریهای عمده در توان دفاعی، زیرساختهای حیاتی و زنجیرههای تأمین داخلی انجام میدهند و با ائتلافهای مسألهمحور و دیپلماسی چندقطبی تلاش میکنند اتکای خود به هژمون را کاهش دهند؛ این مسیر پرهزینه اما بالقوه بلندمدت، امکان ظهور یک «هژمونی منطقهای نرم» را فراهم میآورد. سناریوی سوم اما «فروپاشی مدیریتشده نظم» است؛ شرایطی که در آن انحلال نسبیِ مقررات بینالمللی و افول مکانیسمهای چندجانبه منجر به رقابتهای محلی و شکنندگیهای پیشرونده میشود که هزینههای اقتصادی و امنیتی سنگینی برجای مینهد.
هر سناریو مستلزم مجموعهای از گزینشهای راهبردی است. در سناریوی مستقلسازی، اصلیترین تکلیف سیاستگذاران، سرمایهگذاری در ظرفیتهای تولیدی حیاتی، تجارت با تنوع شرکایی و ایجاد مکانیسمهای اروپایی برای بازدارندگی ترکیبی (نظامی، اقتصادی و سایبری) است.
در سناریوی مدیریتشده تحت رهبری آمریکا، تأکید بر شفافسازیِ قواعد نرمگذاری و تعهدات متقابل و نهادسازی برای تضمینِ پیشبینیپذیری اهمیت مییابد و در هر صورت، تقویت دیپلماسی عمومی، پایگاه مشروعیت داخلی و گفتوگوی اجتماعی درباره هزینهها و فایدههای هر انتخاب، شرط لازم برای پایداری سیاستهای بلندمدت خواهد بود.
نکتهی کلیدی اما این است که تغییرِ روایت کافی نیست؛ باید تطبیق نهادی و بازتوزیع منابع نیز رخ دهد. بیانیههای انتقادی بدون سرمایهگذاری در صنایع دفاعی، زیرساختهای انرژی و غذا یا اصلاح بنیادین در سیاست تجاری و فناوری، به زبان نمادین تقلیل مییابد. بنابراین آنچه امروز از زبان کانادا و برخی رهبران اروپایی شنیده میشود، اگر به سیاستگذاری تبدیل نشود، صرفاً تبدیل به یک «شکل نوینِ محافظهکاری» خواهد شد: بهبودِ ابزارهای کاهش آسیب در حالی که بنیانهای نظام توزیع قدرت تغییریافته باقی میماند.
سرانجام باید پرسید آیا غرب هنوز آمادگی تحمل هزینههای استقلال راهبردی را دارد؟ آیا کشورهای میانی حاضرند از مزایای کوتاهمدتِ تبعیت صرفنظر کنند تا زیرساختهای تداومِ بلندمدت را بسازند؟ پاسخ به این پرسشها تعیینکننده خواهد بود. اگر تمایل به تحول واقعی وجود داشته باشد، آنچه امروز با اعتراضات دیپلماتیک آغاز شده میتواند به بازآفرینی یک معماری امنیتی - اقتصادی مبتنی بر قواعد مشترک و توزیعشده منجر شود.
نقطه محوری سخنان کارنی، نقد تمایل فراگیر به «کنار آمدن و سازش» است؛ همان گرایشی که کشورها را به اطاعت، سازگاری و سکوت سوق میدهد، به این امید که تبعیت بتواند امنیت بخرد. او این منطق را صریحاً رد میکند و تأکید دارد چنین معاملهای دیگر کار نخواهد کرد. این جمله کوتاه اما قاطع، پایان یک توهم دیرپا را اعلام میکند: این تصور که همسویی بیچون و چرا با آمریکا، مصونیت به همراه میآورد.