محمد ایمانی
رشد و بلوغ یک انسان، بیش از آنکه با افزایش توان جسمی سنجیده شود، ناظر به تشخیص، قدرت روحی و تحمل مسئولیت است. اینکه در مقابل چالشها، تابآوری داشته باشد. جا نزند و خود را نبازد، بلکه از تهدیدها، فرصت بسازد. جامعه رشد یافته نیز از همین جنس است. یعنی قبل از هر مؤلفه دیگری، واجد مهارت تابآوری و قدرت پیشروندگی در تندباد بحرانهاست.
1) جنگ تحمیلی سوم که فردا 60 روزه میشود، میدان بروز رشد ملت ایران است. چه چیزی برخلاف محاسبات دشمن، موجب تابآوری درخشان این ملت شد؟ جنس این استقامت پیروز چیست؟ چگونه باید آن را تثبیت و تقویت کرد و برای پیشرفت کشور به خدمت گرفت؟ سخن از دو مدل، «راهبرد» و «راهبری» است که موجب میشود یک ملت، شهیدان خود را با افتخار
سر دست بگیرد و دیگری، کشتههایش را پنهان دارد و نتواند به آنها مباهات کند. یک ملت، به مدت دو ماه هر شبانهروز به میدان آمده و سینه سپر کرده است، اما در مقابل، هیچ اجتماعی در دفاع از جنگ افروزان برپا نمیشود، چون تلقی شرافتمندی نسبت به آن وجود ندارد.
2) ایران در این جنگ، راهبردی و منسجم و با وقار رفتار کرده است؛ اما آمریکا، آشفته و هیجانی و سردرگم. ایران، رهبر حکیم خود را در جنگ تحمیلی از دست داد. اما معماری رهبر شهید، چنان استوار بود که ایران، منسجم و مقتدر ایستاد و بزرگترین شکست 80 سال اخیر را به آمریکا تحمیل کرد. در مقابل، آمریکا شبه رهبری دارد که گروگان مافیای جزیره فحشا، و معمار از هم گسیختگی راهبردی در آمریکاست. ترامپ، با ادعای شکست دادن 3 روزه ایران، جنگافروزی کرد، اما آمریکا را در مخمصه تنگه هرمز انداخت. همین دیروز، «نورالی ناتزن» تحلیلگر جمهوریخواه و حامی پیشین ترامپ گفت: «او، خیلی شبیه بچهای است که از شدت کلافگی، اسباب بازیهایش را از کالسکه بیرون پرت میکند؛ چون خودش هم میداند که اوضاع در مقابل ایران، مطلقاً به هم ریخته و فاجعه بار است».
3) در مقایسه تفاوت دو رهبری (اگر قابل مقایسه باشند)، باید به اعترافات «رائول مارک گرشت» افسر پیشین سیا و عضو ارشد بنیاد دفاع از دموکراسیها اشاره کرد. نشریه فارین پالیسی، ۴ مهر ۱۳۹۸ در حالی که ترامپ در اوج توهم بود، گفتوگویی را با «گرشت» ترتیب داد. این عنصر ضدایرانی، هر چند عقدهگشایی فراوانی علیه رهبر انقلاب انجام داد، اما نهایتا اذعان کرد: «باید بگویم که گزینش اهداف از سوی ایرانیها مرا بسیار تحت تاثیر قرار داده است. رهبر عالی ایران، این اقدام را آزمونی نهائی برای عقبنشینی آمریکا میداند... اعمال تحریم بیشتر، پاسخی ضعیف است. زمانی که نمیتوانید هیچ کار دیگری انجام دهید، از تحریم استفاده میکنید... برخی افراد، رهبر عالی ایران را بازیگری محتاط میدانند، اما واقعیت این است که او، رویارویی با محدودیتها و کنار زدن آنها را دوست دارد. رهبر عالی ایران، یکی از موفقترین رهبران خاورمیانه از زمان جنگ جهانی دوم است. او از مهارتهای ممتاز و استعدادهای عالی برخوردار است. من میتوانم بر مبنای رکوردهای آماری بگویم که
رهبر عالی ایران، قطعا برتر از ترامپ و در نقطه مخالف او قرار دارد. من در این باره اطمینان دارم، چون سالها درباره او مطالعه کردهام».
4) رهبر جدید ایران، در کنار جراحت، داغدار شهادت مظلومانه پدر و همسر و سه هزار و چهارصد فرمانده و مدیر و نخبه و شهروند ایرانی است؛ اما خیابان و میدان و دیپلماسی را حکیمانه و با وقار، پیش برده است. او آخرین بار، اذن مذاکره را داد و خباثت و عهدنشناسی آمریکا مجددا نمایان شد؛ سپس، درست جایی که ترامپ تهدید را چاشنی کار کرده بود تا امتیاز بگیرد، میز بازی دشمن را به هم زد. با اقتدار، راه سوءاستفاده حریف از مذاکره را بست و مجوز برخورد مقتدرانه با دشمن را در دریا صادر کرد. در مقابلِ رهبر جدید ایران -که نیم قرن در مکتب امام شهید، حکمت نظری و عملی آموخته- سیاستمدار جنایتکار اما واماندهای است که همه دنیا بر خِرد آشفتگی و زوال عقل وی گواهی میدهند.
5) ترامپ و وزیر جنگ او را باید در رتبه «احمق» و «احمقتر» رتبهبندی کرد. این دو ادعا کردهاند نیروی دریایی و توان نظامی ایران را نابود کردهاند. با این وجود، چنان کم آوردند که دو بار مجبور شدند اعلام آتشبس کنند. تنگه هرمز، بعد از دو ماه، با اراده ایران همچنان بسته مانده و قوز بالای قوز اینکه آمریکای وامانده نمیداند جبهه مقاومت چه زمانی، اهرم تنگه دوم (بابالمندب) را هم فعال میکند و شوک ترکیبی غیرقابل تحملی را به حریف میدهد. بیعلت نیست که اشرار جنگافروز، پس از طغیان اولیه، مانند گرگ زخم خورده به دور خزیدهاند و شبانهروز زوزه میکشند. نه میتوانند عقبنشینی کنند و نه توان کافی برای تکرار جنگ را - بیآنکه ضربات بدتری بخورند- دارند. یقین دارند که ایران و متحدانش، این بار برگهای جدیدی را رو میکنند.
6) جنگ، فردا 60 روزه میشود؛ و حال آن که به ترامپ متوهم گفته شده بود ظرف سه روز، گل سر سبد پیروزیها را به چنگ میآورد. اما حالا دولت او در هفته نهم، وسط باتلاق دست و پا میزند. به یک معنا، تغییر رژیم، در حال وقوع است! ظرف چند ماه، بیش از 20 مقام دولتی و نظامی آمریکا، از جمله سه وزیر (کار، امنیت داخلی، نیروی دریایی)، مشاور امنیت ملی و دادستان کل و مدیر مرکز مبارزه با تروریسم، و 13 مقام ارشد نظامی، اخراج شده یا استعفا داده اند. ایرانِ قدرتمند، با آمریکا چه کرده که مقامات آن، برای نجات از مخمصه دست و پا میزنند و نیویورکتایمز و پروفسور رابرت پِیپ (استاد دانشگاه شیکاگو) و دیگران میگویند که جنگ، از ایران به عنوان چهارمین ابرقدرت رونمایی کرد؟
7) درباره بزرگی بحران، همین بس که روزنامه انگلیسی تلگراف اخیرا نوشت: «پنتاگون، تحت فشار جنگ، فرو پاشیده است. برکناری رئیس نیروی دریایی، نشاندهنده ناامیدی ترامپ از ناکامی در پایان دادن به بنبست است. وزارتی که تحت رهبری هگسث به هرج و مرج کشیده شده و به گفته افراد مطلع، در حال از دست دادن ایدهها برای پایان دادن به درگیری است. نه تنها ایرانیها، کشتیها را توقیف میکنند و کشتیهای شان، محاصره را میشکنند، بلکه به نظر میرسد نیروی دریایی آمریکا، رهبری خود را از دست میدهد. جنگ، مدتهاست از چهار تا شش هفته پیشبینی شده، گذشته است. پنتاگون تحت رهبری هگست در پارانویا، هرج و مرج و خیانت فرو رفته است. او از فوریه تاکنون، تعداد بیسابقهای از مقامات ارشد را برکنار کرده است».
8) دولت آمریکا، بشدت تحت فشار است. چند روز قبل، خبرنگار پرسید: «به مردم آمریکا که میپرسند جنگ چقدر دیگر طول خواهد کشید، چه میگویید؟» ترامپ، آن قدر به هم ریخته بود که طاقت از کف داد و گفت: «تو چقدر بیشرفی! آنچه را گفتم نشنیدی؟ جنگ ویتنام چند سال طول کشید؟». در همین حال، معاون او «ونس»، با اذعان به گسترش اعتراضات گفته است: «من با آمریکاییانی که پس از ۲۵ سال درگیر شدن در خاورمیانه خسته شدهاند، همدردی میکنم. نگرانی را درک میکنم، اما تفاوت این است که قبلا رؤسای جمهور احمقی داشتیم»! مفهومِ این مواجهه با افکار عمومی، چیزی جز درماندگی و به ستوه آمدگی است؟
9) روایت جهانی درباره «تابآوری ملت ایران و چیرگی در جنگی بینظیر»، به حد تواتر رسیده است:
- وال استریت ژورنال: ترامپ، نگران تکرار شکست کارتر، و ضربهای است که از ایران خورده است.
- مارک اسپر، وزیر دفاع سابق: ایرانیها، در مقابل شدیدترین حملات تاب آوردند و رئیس اطلاعات ملی ما گفت هیچ نشانهای از گسست دیده نمیشود. آنها چنان احساس قدرت میکنند که درباره شرایط پایان جنگ شرط میگذارند.
- جان مرشایمر: محاصره ایران، نه تنها بیهوده است، بلکه اقتصاد جهانی را در لبه پرتگاه قرار میدهد. ایران، کشوری شدیداً ملی گرا و سرسخت است و در برابر تهدید وجودی، تابآوری بالایی دارد. آنها و حوثیها به زودی، دریای سرخ را مسدود خواهند کرد و با فلج کردن اقتصاد، ترامپ را وادار به عقبنشینی میکنند.
- آدام ارلی، دیپلمات سابق: اسرائیل و آمریکا، مقاومت ایران را دست کم گرفتند. ایرانیان، شور انقلابی دارند و میتوانند درد را خیلی فراتر از محاسبه برنامهریزان ما تحمل کنند. آنها خیلی دوام میآورند، مخصوصا وقتی، حرف زانو زدن مقابل آمریکا باشد.
- پاتریشیا مارینز، تحلیلگر نظامی: جنگ نامتقارن ایران، دقیقاً طبق برنامه پیش رفت و موجب پیروزی از طریق تابآوری شد.
- نیویورک تایمز: برخلاف وعده پیروزی سریع و ارزان، قدرتها در چنین جنگهایی، معمولاً نه در میدان، بلکه به دلیل فرسودگی اقتصادی و داخلی فرو میپاشند. ادعای ترامپ نتیجه معکوس داده و منجر به جسورتر شدن ایران و انزوای آمریکا شده است. مقامات ما تصور میکردند ایران، با اولین فشار عقب نشینی میکند. اما آنها تابآوری ملی ایران و توان بهرهگیری از جغرافیا را نادیده گرفته بودند.
10) دیگران هم ارزیابیهای مشابهی درباره این «استقامت پیروز» دارند:
- دنى سيترينوويج (مدير سابق میز ایران در اطلاعات ارتش اسرائيل): جنگ، بر پایه مفروضات نادرست درباره تاریخ و فرهنگ و تابآوری نظام ایران آن شکل گرفت. نگران کنندهتر اینکه، هیچ مسیر واقع بینانهای برای پایان دادن به جنگ وجود ندارد.
- گاردین: واشنگتن نه با مسئله تاکتیکی، بلکه شکست در برآورد راهبردی مواجه است. سردرگمی، پیامد شکاف عمیق میان انتظارات و واقعیات، و ناتوانی از درک ایرانی است که تابآوری ساختاری ایجاد کرده است. تغییر رویکرد از «شوک و هراس» به «صبر کن و ببین»، نه انتخاب استراتژیک، بلکه عقبنشینی آمریکا مقابل واقعیات تحمیلی است.
- بلومبرگ: ترامپ، از اینکه حکومت ایران فرو نپاشیده و تسلیم نشده، خشمگین است. این تابآوری، غافلگیرکننده بود. گزینههای ترامپ، به خاطر توان ایران برای ادامه درگیری، محدودتر شده، و هزینههای طولانی شدن جنگ، بدون نشانهای از عقبنشینی ایران، ناامیدی ترامپ را تشدید کرده است.
- الکس یانگر، رئیس سابق سرویس جاسوسی انگلیس: ایران، دست برتر را در جنگ دارد. از اینکه به این نتیجه رسیدهام، متأسفم. آمریکا، ابتکار عمل را به ایران واگذار کرد. تصمیمات درست نظامی از ژوئن گذشته، قدرت تابآوری بیشتری به آنها داده و با فهم اهمیت جنگ انرژی، تنگهها را در وضعیت تهدید نگه داشته و درگیری را به سطحی جهانی کشاندند.
- ریچارد هاس، رئیس سابق شورای روابط خارجی آمریکا: در این جنگ، احتمالا تابآوری ایران بهتر از آمریکا خواهد بود. یک تحقیر پرهزینه در نهایت انتظار آمریکا را میکشد.
- دو ویلپن، نخستوزیر پیشین فرانسه: ما در ایران، روحیه مقاومت بسیار مستحکم را دست کم میگیریم، اما به سختی میتوان بر این روحیه غلبه کرد.
- میشل بنهامو مدیر مؤسسه اروپایی جنگ: آمریکاییها ضربه سختی خوردند و نمیدانند چگونه واکنش نشان دهند. ترامپ جرات نمیکند بگوید بازنده شده؛ چرا که به هیچ وجه نمیخواهد به کارتر دیگری تبدیل شود که او هم قربانی شکست مقابل ایرانیها شد.
11) جنگ ارادهها، از یک میدان به میدان دیگر منتقل، اما متوقف نمیشود. رویکرد مقتدرانه ایران موجب شده که در جبهه دشمن شکاف بیفتد و حتی دولتهای غربی بگویند این جنگ، جنگ ما نیست. دیپلماسی ما (فراتر از مذاکره فرسایشی با آمریکا) باید در سراسر جهان، به یارگیری از کشورهایی بپردازد که منافعشان به خاطر شرارت آمریکا و اسرائیل آسیب دید. ضمنا باید به دشمن اطمینان داد که در صورت لزوم، جنگ منطقهای ابعاد دردناکتری خواهد یافت داده خواهد شد.
12) ملت رشید ما در جنگ تحمیلی، بر خلاف مغالطه مسموم «نمیشود» و «نمیتوانیم»، نشان داد که میتواند. اگر هم جایی نقض و کاستی هست، مربوط به قصور و تقصیرها و غفلت یا انحرافات مدیریتی در برخی بخشهاست، نه ناتوانی ملت و نظام. باید این مدل موفق جهادی در حوزه دفاعی و نظامی را به دیگر حوزههای مدیریتی توسعه داد. اقتصاد و صنعت، وقتی رونق میگیرند و ثمرات ملی میدهند که رنگ و بوی ایثار و مجاهدت به خود بگیرند. ملت ما در این جنگ، قدرت خیرهکننده جهانی را به نمایش گذاشت و دهها میلیون جانفدا در عرصههای گوناگون، پار کار آمدند. در جنگ اقتصادی، رسانهای و دیپلماتیک هم باید مجال به میدان آمدن عناصر کاربلد و جانفدا را فراهم، و بازدارندگی بیشتر تولید کرد. مردم پایه مقاومت پیروز هستند. مسئولان باید برای تثبیت و توسعه این پیروزی، دیدبان حامی زندگی مردم باشند و با قاطعیت تمام، سر فرصتطلبان و تروریستهای اقتصادی را به سنگ بکوبند. این، موجب تقویت سرمایه اجتماعی و مقاومت ملی است. در این نبرد تمدنی، باید در تراز بزرگی ملت رشید ایران بزرگ شد و از بازی در زمین نیرنگ دشمن پرهیز کرد؛ چه فریب مذاکراتی باشد و چه تفرقهافکنی در پوشش موافق و مخالف مذاکره.
حمیدرضا شاهنظری
جنگ تمامعیار امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، بیتردید یکی از دراماتیکترین و سرنوشتسازترین رویدادهای تاریخ کوتاه، اما سراسر ظلمآلود امریکا و نیز تاریخ افول تدریجی امپراتوریها را رقم زد. پیش از این، امریکا با تکیه بر میراث جنگ جهانی دوم و «پیروزی هالیوودی» در جنگ سرد، خود را بهعنوان هژمون بیرقیب جهان بر همگان تحمیل کرده بود. این تصویر از پیش ساخته، با بهرهگیری از شبکهای گسترده از تبلیغات جهانی، نفوذ رسانهای و سلطه سیاسی چنان در اذهان تثبیت شده بود که تا دههها تنها با یک تشر واشینگتن، دولتها و ملتها دستها را به نشانه تسلیم برمیافراشتند.
اما دیری نپایید که پس از آغاز جنگ تمامعیار رمضان علیه ملت ایران، واشینگتن با واقعیتی تلخ و بیپرده روبهرو شد؛ نه ایران سربلند و نظام مردمیاش فروپاشید، نه برنامه هستهایاش متوقف گشت، و نه جبهه مقاومت گسست. با این حال، یک چیز پس از این جنگ ظالمانه به یقین سقوط کرده است؛ هژمونی بیچونوچرای امریکا در غرب آسیا و چه بسا در سراسر جهان.
این جنگ چهلروزه، آینه تمامنمای سقف توانمندی تاکتیکی و مرزهای راهبردی قدرت امریکا شد. اما فراتر از آن، تنها به محدودیتهای عملی قدرت نظامی امریکا و پایان هژمونیاش اشاره نکرد، بلکه سرآغاز عصری نوین را تعریف نمود؛ عصر درخشش «قدرت تابآور» مبتنی بر «نظریه مقاومت». نوعی از قدرت که در آن، توانایی بقا، بازیابی سریع و تغییر معادلات اقتصادی- امنیتی با تکیه بر ابزارهای ارزانقیمت، بر تفوق صرف تکنولوژیک و نظامی برتری مییابد.
در میدان نبرد، امریکا و اسرائیل از دو جهت شکستی تمامعیار خوردند؛ هم از حیث تاکتیکی درمانده شدند و نتوانستند قابلیتهای رزمی ایران را خاموش کنند و هم از نظر راهبردی نه تنها به هیچیک از اهداف اعلامی خود دست نیافتند، بلکه گامهایی به عقب نیز رانده شدند. افشای قدرت پنهان ایران، سبب شد تا این کشور از منظر ژئوپلیتیک و قدرت نرم، چندین پله ترقی کند. در بُعد تاکتیکی، ایران تا آخرین روز نبرد، آتش خود را حفظ کرد و ضمن انهدام پایگاههای دشمن در منطقه، از منظر راهبردی با تسلط کامل بر تنگه هرمز و خلیج همیشه فارس، به «قدرت الزامآور» منطقهای و جهانی بدل شد که دیگر هیچ بازیگری یارای نادیده گرفتنش را ندارد.
کارل فون کلاوزویتز، نظریهپرداز شهیر نظامی، به ما آموخته است که «جنگ، ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است.» در همین چارچوب است که شکست استراتژیک امریکا معنا مییابد؛ اهدافی که طی چند دهه تحریم و فشار محقق نشده بودند، رسماً به عنوان اهداف جنگ اعلام شدند، اما هیچیک عملی نشدند. تغییر رژیم، حذف کامل برنامه هستهای و موشکی و توقف حمایت از محور مقاومت، همه و همه در بوته آزمایش جنگ رمضان ناکام ماندند. با شروع جنگ و گذر روزها، روشنتر شد که جمهوری اسلامی ایران نه تنها فرو نپاشیده، بلکه بدنه اجتماعی و ساختار سیاسیاش بسیار نیرومندتر و استوارتر از آن بود که دشمنان تصور میکردند.
از سوی دیگر، امریکا ناگزیر جنگ را علاوه بر آشکار شدن هرچه بیشتر افول هژمونیکاش در جهان، با هزینهای سنگین و با صورت مسئلهای جدید و پرهزینه در عرصه داخلی متوقف کرد. اعتراضات گسترده اجتماعی، نارضایتی مردمی و افول پایگاه سنتی رأی جمهوریخواهان در کنار هزینه کلان جنگ، آن هم در بحبوحه بحرانهای داخلی و کاهش بودجه خدمات عمومی، کابوسی تمامعیار برای کاخ سفید بود. افزون بر این، نمایش ناتوانی نظامی امریکا و شکست تحقیرآمیز آن، به انزوای دیپلماتیک بیسابقهای برای این کشور دامن زد، بهویژه میان متحدان اروپاییاش. به گونهای که فرانسه گفتوگوها برای معماری امنیتی مستقل از امریکا را از سر گرفت و کانادا رایزنی برای تعمیق روابط با چین را تشدید کرد.
نکته محوری، اما این است که ایران با معیارهای قدیمی «پیروز» نشد، بلکه قواعد بازی را عوض کرد و شکست را بر دشمن تحمیل نمود. ایران در عصر جهانی شدن ثابت کرد که «تهدید به بستن تنگه هرمز» به اندازه داشتن یک ناوگان آبی- خاکی عظیم، بازدارندگی ایجاد میکند. با مختل شدن ترانزیت ۲۰درصد از نفت جهان، ایران نشان داد که امنیت انرژی جهانی در گرو منطقهای به وسعت ۱۷مایل است و بزرگترین قدرت نظامی جهان، با قویترین ناوگان دریاییاش که همواره مایه تفاخر رئیس دولت امریکا بود، توان مقابله با رویکرد نامتقارن دلاورمردان نیروی دریایی ایران را ندارد.
جنگهای دوران معاصر، در حقیقت نبردهای «اقتصاد هزینه» هستند. امریکا برای هر موشک ۹-WS نزدیک به ۴ میلیون دلار هزینه کرد، در حالی که ایران با پهپادهای شاهد ۲۰ هزار دلاری، معادله هزینه- فایده را به نفع خود دگرگون ساخت. در جنگ فرسایشی، کسی پیروز میدان است که ارزانتر و سریعتر بازسازی کند. این معادله حتی پس از توقف جنگ نیز پابرجاست، چنانکه فرمانده نیروی هوافضای سپاه صراحتاً اعلام کرد: «سرعت ما در بازسازی حتی از پیش از جنگ نیز بیشتر است.»
ایران در این جنگ دشوار اثبات کرد که الگوی برتر قدرت در قرن بیستویکم دیگر «هژمونی تهاجمی» نیست، بلکه «تابآوری راهبردی» است. کشوری که بتواند ضربات اولیه را تاب آورد، ظرف چند هفته خود را بازیابد، و همزمان از عهده جنگ اقتصادی و میدانی برآید و بر تنشهای ژئوپلیتیک چیره گردد، عملاً از مرز «قدرت منطقهای» به «بازیگر الزامآور جهانی» ارتقا یافته است.
جنگ رمضان آشکار ساخت که «هژمون بودن» دیگر یک ویژگی راهبردی برای امریکا محسوب نمیشود. روزگاری نظام تکقطبی بر این اصل استوار بود که امریکا میتواند یکجانبه عمل کند و هزینههای آن را بر دوش دیگران یا اقتصاد جهانی بیفکند. این جنگ نشان داد که حتی با مشارکت همهجانبه رژیم صهیونیستی بهعنوان شریکی قدرتمند، امریکا در برابر «جبهه مقاومت» به بنبستی راهبردی رسیده و هزینهای گزاف و بیسابقه را متحمل شده است.
این جنگ نشان داد که قدرت ایران نه تنها در صحنه منطقهای، که در عرصه جهانی نیز اثرگذار است؛ و بازداشتن ایران از مسیر هستهای یا موشکی هزینههایی دارد که جامعه جهانی دیگر تمایلی به پرداخت آن از جیب خود ندارد. این جنگ تاکنون هم «تغییردهنده بازی» بوده - با تثبیت محدودیتهای امریکا در منطقه و تثبیت سلطه ژئوپلیتیکی ایران - و هم «آشکارساز واقعیت» - با افشای قدرت نظامی و نرم ایران از یک سو و محدودیتها و سطح فراتر از تصور ضعف قدرت امریکا از سوی دیگر.
اما پدیده تازه و بدیع این جنگ، «ایران بهمثابه الگو» است؛ کشوری که باوجود تحریمهای فلجکننده و هجوم دو ابرقدرت نظامی، نه تنها فرونپاشید، بلکه نظم نوینی از «قدرت ارزان، مقاوم و نامتقارن مبتنی بر دیدگاه توحیدی عدم ترس از قدرتها» را بر تارک جهان نشاند. جنگ رمضان نقطه پایان هژمونی یکجانبه امریکا در غرب آسیا بود. ایران ثابت کرد که با «قدرت درونزای فرساینده» میتوان قواعد بازی را چنان تغییر داد که حتی بزرگترین ارتش جهان در برابر ملتی مقاوم، زانو بزند و اینک از خونهای ریختهشده در گرمای رمضان، نهال نوظهور «نظم مقاومت» در قامت قدرتی جهانی سر برآورده است.
با این همه، اگر بگوییم همه آوردهها از مردم برآمده است و جغرافیا هیچ نیست، به همان اندازه به خطا رفتهایم. کوه، پستی و بلندی، اقلیم، باد، نور، دوری و نزدیکی، هر یک شیوهای از زیستن را ممکن میکنند و شیوهای دیگر را دشوار. شهری که در دامنه کوه نشسته است، نسبت دیگری با افق دارد؛ چنانکه شهری در کنار دریا، یا در حاشیه کویر، خلق و خوی دیگری از زیستن را در خود میپرورد. جغرافیا تقدیر مطلق نیست، اما بیاثر هم نیست؛ بستر است، افق امکان است، حد و اندازهای است که زندگی در درون آن شکل میگیرد.
از سوی دیگر، مردم نیز صرفا ساکنان منفعل یک بستر طبیعی نیستند. آنها با کار، زبان، معاشرت، خاطره، آیین و رنج و امید مشترک، به این بستر صورت و سیرت میدهند. آدمی فقط در جایی زندگی نمیکند؛ آنجا را نیز با زیستن خود دگرگون میکند. از همین رو، تفاوتی هست میان زمین و وطن. زمین میتواند فقط پهنهای باشد بینام و بیخاطره؛ اما وطن آنجاست که انسان در آن خود را جا میدهد، یاد میسازد، دلبسته میشود و رد زندگی خود را بر آن مینشاند. آنچه زمین را به وطن بدل میکند، حضور صرف نیست، بلکه نسبتی است که در طول زمان شکل میگیرد.
اگر این پرسش را از تهران به ایران ببریم، صورت آن عوض میشود، اما جان آن نه: آیا جغرافیا مهمتر است، یا مردمان، یا مردمانی که در نسبت با یک جغرافیا شکل میگیرند؟ آیا ایران بدون مردمش هنوز همان چیزی است که ما از آن سخن میگوییم؟ اگر مقصود فقط کوهها و دشتها و رودها و مرزها باشد، آری، چیزی بر جای میماند. اما آنچه ما ایران مینامیم، هرگز فقط نام یک پهنه نبوده است. ایران برای ما با زبان، تاریخ، حافظه، رنج، آرزو و زیستن مشترک معنا پیدا میکند. سرزمینی که در آن هیچ خاطرهای نچرخد، هیچ زبانی طنین نیندازد، هیچ امیدی برنخیزد و هیچ رنجی رسوب نکند، شاید هنوز بر نقشه بماند، اما دیگر وطن نیست.
از این رو، دوگانه جغرافیا یا مردم، دوگانهای ناکافی است. حقیقت نه در یکی از این دو، بلکه در نسبت میان آنهاست. جغرافیا، بدون انسان، بستر است اما جهان زیسته نیست؛ و انسان، بدون جغرافیا، از امکان استقرار در جهان زیسته محروم میماند. آنچه ما دوست میداریم، نه فقط این خاک است و نه فقط این مردم؛ بلکه رابطهای است که در طول زمان میان این دو بسته شده است. شاید به همین دلیل است که سرزمینهای دور، هرچند از نظر کالبدی پابرجا بمانند، در ما حسی از غربت برمیانگیزند. زیرا ما در وطن، فقط مرز نمیبینیم؛ انباشت زمان میبینیم. دوستداشتن یک مکان، دوستداشتن امری بیرون از ما نیست؛ دوستداشتن نسبتی است که آن مکان با زندگی ما پیدا کرده است. یک مکان از آنجا معنا پیدا میکند که دیگر برای ما صرفا بیرونی بیتفاوت نباشد، بلکه به تجربهای زیسته بدل شود.
اکنون اگر بار دیگر از همان بلندی به تهران نگاه کنم، شاید دیگر نپرسم جغرافیای حضور مهمتر است یا بازیگران عرصهاش؟ پرسش دقیقتر این است: چگونه زمین و انسان، در هم، ارزشی میآفرینند که نامش وطن است و چگونه این وطن، در طول زمان، به مقولهای بدل میشود که ما میتوانیم دوستش بداریم. پاسخ این است: وطن نه از زمین به تنهایی ساخته میشود و نه از مردم به تنهایی، بلکه از پیمان نانوشتهای میان این دو. ما فقط در وطن زندگی نمیکنیم؛ وطن نیز در ما زندگی میکند!
به ایران نمانیم برگ درخت
نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت.
علیرضا میردیده ، پژوهشگر علوم سیاسی : با نزدیک شدن به شصتمین روز از تجاوز آمریکایی - صهیونی به کشورمان، برخی تحلیلگران با استناد به قطعنامه اختیارات جنگی و نیز جایگاه رئیسجمهور ایالات متحده به عنوان فرمانده کل قوا، این احتمال را مطرح کردهاند که با فرارسیدن ۱۱ اردیبهشت (اول مه)، دونالد ترامپ دیگر قادر به ادامه تهاجم علیه جمهوری اسلامی ایران نخواهد بود. بااینحال، بررسی دقیق ساختار حقوقی و سازوکارهای نهادی در ایالات متحده نشان میدهد تحقق چنین سناریویی چندان محتمل نیست. نوشتار حاضر در پی آن است که این مسئله را از منظر حقوقی بررسی کند.
توازن قوا در آغاز جنگ و حدود اختیارات رئیسجمهور
موضوع اینکه چه نهادی در نظام سیاسی ایالات متحده اختیار آغاز جنگ را دارد، از همان ابتدای شکلگیری جمهوری آمریکا محل مناقشه بوده است. قانون اساسی تلاش کرد میان دو نگرانی تعادل برقرار کند؛ از یکسو پرهیز از تمرکز قدرت جنگ در دست یک فرد و ازسویدیگر امکان واکنش سریع دولت در شرایط خطر. بر همین اساس، اصل اول قانون اساسی اختیار «اعلانجنگ» و تأمین بودجه نیروهای نظامی را به کنگره میدهد، درحالیکه اصل دوم رئیسجمهور را «فرمانده کل قوای ارتش و نیروی دریایی ایالات متحده» معرفی میکند. این دوگانگی از همان ابتدا فضایی برای تفسیر ایجاد کرد. رؤسایجمهور معمولاً استدلال کردهاند عنوان فرمانده کل قوا به آنها اجازه میدهد در شرایط اضطراری یا برای دفاع از منافع آمریکا بدون اعلان رسمی جنگ، اقدام نظامی انجام دهند. در مقابل، بسیاری از اعضای کنگره تأکید کردهاند اختیار آغاز جنگ باید در نهایت در اختیار قوه مقننه باقی بماند.
در عمل، رؤسایجمهور آمریکا بارها با اتکا به همین تفسیر از ماده دوم دست به اقدام نظامی زدهاند؛ از مداخلات محدود قرن نوزدهم گرفته تا عملیاتهای قرن بیستم. یکی از استدلالهای رایج در نظریه حقوقی قوه مجریه این است که رئیسجمهور میتواند برای دفاع از منافع ملی، پایگاههای نظامی یا شهروندان آمریکایی در خارج از کشور، بدون مجوز قبلی کنگره وارد عملیات محدود شود. این دیدگاه در بسیاری از یادداشتهای حقوقی وزارت دادگستری و دفتر مشاور حقوقی دولت (Office of Legal Counsel) بازتاب یافته و در گزارشهای رسمی رؤسایجمهور به کنگره نیز تکرار شده است.
زمینه تاریخی تصویب «قطعنامه اختیارات جنگی»
باوجوداین سابقه، تجربه جنگ ویتنام نگرانیهای جدی درباره گسترش تدریجی اختیارات رئیسجمهور ایجاد کرد. در دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، حضور نظامی آمریکا در ویتنام بدون اعلان رسمی جنگ از سوی کنگره به یک جنگ تمامعیار تبدیل شد. بسیاری از اعضای کنگره احساس کردند که عملاً از فرایند تصمیمگیری درباره جنگ کنار گذاشته شدهاند. این نگرانیها پس از افشای عملیاتهای مخفی در کامبوج و گسترش جنگ تشدید شد.
در چنین فضایی کنگره در سال ۱۹۷۳ «قطعنامه اختیارات جنگی» (War Powers Resolution) را تصویب کرد. هدف این قانون آن بود که میان ضرورت واکنش سریع رئیسجمهور و حق نظارتی کنگره توازن ایجاد کند. ریچارد نیکسون این قانون را وتو و استدلال کرد که محدودیتی غیرقانونی بر اختیارات فرمانده کل قواست؛ اما کنگره با رأی دو سوم در هر دو مجلس وتو را شکست و قانون را اجرایی کرد. قانون جدید چند سازوکار اصلی ایجاد کرد. رئیسجمهور موظف شد ظرف چهلوهشت ساعت پس از ورود نیروهای آمریکایی به «مخاصمه» یا وضعیتی که احتمال درگیری در آن وجود دارد، گزارشی به کنگره ارائه دهد، همچنین مقرر شد که اگر کنگره مجوز مشخصی برای عملیات (AUMF) صادر نکرده باشد، حضور نیروها نبایستی بیش از شصت روز ادامه یابد، مگر برای یک دوره سیروزه اضافی که صرف خروج امن نیروها میشود. تصور قانونگذاران این بود که این محدودیت زمانی مانع از تبدیل عملیات محدود به جنگهای طولانی خواهد شد.
ابهام در مفهوم «مخاصمات»
اما این تصورات درست از کار در نیامد. یکی از مهمترین ضعفهای این قانون، به تعریف مخاصمات (hostilities) برمیگردد. این اصطلاح در متن قانون تعریف نشده است؛ سکوتی که به نظر میرسد تعمدی، حاصل نوعی ملاحظه تقنینی و تلاش برای حفظ اجماع سیاسی در زمان تصویب آن بوده است. این سکوت به رؤسایجمهور امکان داده تفسیری مضیق از آن ارائه کنند.
رؤسایجمهور معمولاً استدلال کردهاند تنها درگیریهایی که خطر جدی برای نیروهای آمریکایی ایجاد میکند یا شامل تبادل مستقیم آتش باشد، ذیل این مفهوم میگنجد. نمونه مشهور این رویکرد در جنگ کوزوو در سال ۱۹۹۹ دیده شد. دولت بیل کلینتون عملیات هوایی گسترده علیه صربستان را آغاز کرد، اما استدلال کرد این عملیات الزاماً در چهارچوب «مخاصمات» موردنظر قانون قرار نمیگیرد، زیرا نیروهای زمینی آمریکا در معرض خطر مستقیم قرار ندارند. این استدلال به دولت اجازه داد بدون پذیرش صریح محدودیت شصتروزه به عملیات ادامه دهد. این منطق در عملیات لیبی در سال ۲۰۱۱ نیز تکرار شد. دولت باراک اوباما در گزارشی به کنگره اعلام کرد مشارکت آمریکا در عملیات ناتو به دلیل نقش محدود، استفاده از تواناییهای دوربرد و خطر پایین برای نیروهای آمریکایی «مخاصمات» به معنای قانون محسوب نمیشود. بسیاری از حقوقدانان و اعضای کنگره این تفسیر را مورد انتقاد قرار دادند، اما از نظر عملی دولت توانست از فعالشدن محدودیت زمانی قانون جلوگیری کند.
ظرافت زبانی در گزارشهای رؤسایجمهور
گذشته از تفسیر به مطلوب قانون، از زمان نیکسون تاکنون رؤسایجمهور در تلاش بودند تا بهنحوی با بهرهگیری از رتوریک خاص حقوقی - سیاسی، اهمیت این قطعنامه را تقلیل دهند. یکی از ویژگیهای ثابت گزارشهای رسمی رؤسایجمهور به کنگره، استفاده از عبارتی خاص است. دولتها معمولاً اعلام میکنند اقداماتشان «سازگار با» (consistent with) قطعنامه اختیارات جنگی است، نه اینکه «بر اساس» یا «مطابق با» (pursuant to) آن انجام شده است. این تفاوت ظاهراً کوچک در واقع اهمیت حقوقی قابلتوجهی دارد.
عبارت «مطابق با» به معنای پذیرش کامل چهارچوب قانونی و آغاز محدودیت زمانی شصتروزه است. اما عبارت «سازگار با» امکان گزارشدهی سیاسی را فراهم میکند بدون آنکه دولت الزام حقوقی ناشی از قانون را بپذیرد. بسیاری از گزارشهای ریاستجمهوری از دهه ۱۹۷۰ تا امروز دقیقاً از همین فرمول استفاده کردهاند؛ رویکردی که در تحلیلهای حقوقی خدمات پژوهشی کنگره (Congressional Research Service) نیز موردتوجه قرار گرفته است. در حقیقت این مسئله از آنجا سرچشمه میگیرد که در تحلیل حقوقی قوه مجریه ایالات متحده، باور این است که قوانین اساسی برتر از قوانین عادی هستند، بنابراین اختیارات اعطا شده در اصل دوم، برتر از قطعنامه اختیارات جنگی و محدودیتهای اعمال شده در آن است. بااینحال، این منطق در لفافه کلمات پیچیده شده و بهصراحت اعلام نمیشود.
ابزارهای واقعی کنگره برای توقف عملیات چیست؟
اگر رئیسجمهور محدودیتهای قانون را نادیده بگیرد یا عملیات را خارج از تعریف «مخاصمات» بداند، گزینههای کنگره برای توقف آن محدود است. مهمترین ابزار کنگره تصویب قانونی است که عملیات را محدود یا ممنوع کند. چنین قانونی میبایست در مجلس نمایندگان و سنا تصویب شود و سپس برای امضا به رئیسجمهور ارائه شود. در صورت وتوی رئیسجمهور، کنگره تنها با رأی دوسوم در هر دو مجلس میتواند آن را بیاثر کند؛ امری که بهمراتب برای کنگره سختتر میشود. نمونهای از دشواری این مسیر در جریان جنگ کوزوو دیده شد. در آن زمان کنگره چندین طرح مختلف برای تأیید یا توقف عملیات بررسی کرد، اما هیچکدام موفق نشد اکثریت لازم را به دست آورد. در نتیجه عملیات بدون مجوز رسمی ادامه یافت. نمونه دیگر در سال ۲۰۱۹ رخ داد؛ زمانی که کنگره قانونی برای پایاندادن به حمایت آمریکا از عملیات نظامی در یمن تصویب کرد، اما ترامپ آن را وتو کرد و کنگره نتوانست رأی لازم برای شکستن وتو را فراهم کند.
جایگاه قوه قضائیه در اختلافات جنگی
باوجوداین مناقشات، دادگاههای فدرال بهندرت وارد اختلاف میان کنگره و رئیسجمهور درباره اختیارات جنگی شدهاند. در بسیاری از پروندهها قضات استدلال کردهاند شاکیان «ذینفع مستقیم» نیستند یا اینکه موضوع از جنس «مسائل سیاسی» است و بایستی در حوزه روابط میان دو قوه حل شود. در نتیجه، مسیر قضایی معمولاً نتوانسته است بهعنوان ابزاری مؤثر برای اجرای محدودیتهای قانون عمل کند و بیشتر دست قوه مجریه را در این اختلافات پر کرده است. نمونه بارز این مسئله به پرونده INS v. Chadha (1983) باز میگردد. هنگام تصویب قطعنامه اختیارات جنگی، قانون به کنگره اجازه میداد با استفاده از «قطعنامه همزمان» (concurrent resolution) عملیات نظامی را متوقف کند. قطعنامه همزمان متنی است که در هر دو مجلس تصویب میشود، اما برخلاف قوانین عادی برای امضای رئیسجمهور ارسال نمیشود. به همین دلیل این سازوکار قرار بود راهی باشد تا کنگره بدون مواجهه با وتوی رئیسجمهور دستور پایان عملیات را صادر کند. اما دیوان عالی در پرونده مذکور اعلام کرد هر اقدامی که اثر حقوقی الزامآور داشته باشد باید از روند کامل قانونگذاری عبور کند، یعنی تصویب در هر دو مجلس و ارائه به رئیسجمهور، در نتیجه سازوکارهای موسوم به «وتوی قانونگذاری» مغایر قانون اساسی شناخته شدند. این رأی عملاً بخش مهمی از قانون ۱۹۷۳ را بیاثر کرد؛ زیرا قطعنامه همزمان دیگر نمیتوانست بهتنهایی رئیسجمهور را ملزم به توقف عملیات کند. پس از این تصمیم، کنگره برای توقف عملیات ناچار است همان روند دشوار تصویب قانون و احتمال شکستن وتوی رئیسجمهور را طی کند.
آیا پس از 11 اردیبهشت ترامپ از تجاوزگری باز میماند؟
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر میرسد رئیسجمهور ایالات متحده و دولت وی در عمل راههای متعددی برای عبور از محدودیتهای مقرر در قطعنامه اختیارات جنگی در اختیار دارند. تاکنون تلاشهای قانونگذاران برای محدودسازی اختیارات دونالد ترامپ در سنا - در پنج مورد - و در مجلس نمایندگان - در یک مورد - ناکام مانده است. هرچند برخی نمایندگان جمهوریخواه کنگره، از جمله جان کرتیس (سناتور جمهوریخواه) و دان بیکن (نماینده جمهوریخواه مجلس نمایندگان)، اعلام کردهاند در صورت تداوم عملیات پس از مهلت شصتروزه، ممکن است از تلاشهای محدودکننده حمایت کنند، بااینحال تجربه سال ۲۰۱۹ نشان میدهد حتی در صورت تصویب چنین طرحی در کنگره، رئیسجمهور میتواند آن را وتو کند. ازآنجاکه شکستن وتوی ریاستجمهوری مستلزم کسب آرای دوسوم اعضای هر دو مجلس است، تحقق چنین امری در عمل بسیار دشوارتر از تصویب اولیه قانون خواهد بود. به نظر میرسد آنچه بتواند از تجاوزات دشمن آمریکایی - صهیونی به کشورمان جلوگیری کند، پیامدهای سیاسی - اقتصادی و نیز واقعیات میدانی و نظامی است، نه ساختار نظارت و تعادل آمریکایی.
حامد شیخ پور قاسمینیا
در سپهر حکمرانی جمهوری اسلامی ایران، نهاد امنیت همواره با نوعی «گمنامی استراتژیک» پیوند خورده است؛ اما گاه چهرههایی در این ساختار ظهور میکنند که حضورشان نه در هیاهوی تریبونها، بلکه در هندسه «آنچه رخ نمیدهد» معنا میشود.چهلمین روز پرواز روح پاک حجتالاسلام والمسلمین سیداسماعیل خطیب، وزیر شهید اطلاعات صرفاً مجالی برای سوگ نیست؛ بلکه فرصتی است برای تحلیل برشی از تاریخ امنیتی کشور که در آن، مرز میان «سیاست ملی» و «صیانت مقتدرانه» بازتعریف شده است.
۱. امنیت به مثابه یک فرایند پیشدستانه: کارنامه شهید خطیب را باید در چارچوب تغییر پارادایم از «امنیت واکنشی» به «امنیت پیشدستانه» تحلیل کرد. در جهانی که تهدیدها از میدانهای سخت نظامی به لایههای خاکستریِ جنگهای سایبری و ترکیبی کوچ کردهاند، نقش نهاد اطلاعاتی از یک «ناظر» به یک «معمار» تغییر یافته است. او نماد نسلی از مدیران امنیتی بود که پایداری نهاد را بر برجستهسازی فرد ارجح میدانستند. در دوران او، مدیریت بحران نه در لحظه وقوع، بلکه در سکوت اتاقهای وضعیت پیگیری میشد؛ جایی که هزینه یک اشتباه محاسباتی، نه یک معضل سیاسی، بلکه به قیمت ضربه به امنیت یک ملت تمام میشود.
۲. توازن میان اقتدار و اخلاق حرفهای: یکی از پیچیدهترین گلوگاههای حکمرانی در نهادهای حاکمیتی، تنظیم نسبت میان «قدرت صلب» و «اخلاق سیاسی» است. شهید خطیب در جایگاه سکاندار دیدهبانی نظام، با چالشی همیشگی روبهرو بود: حفظ تعادل میان ضرورتهای گریزناپذیر امنیتی و حقوق شهروندی در سایه حاکمیت قانون. میراث او را میتوان در تلاش برای نهادینهسازی نوعی «عقلانیت امنیتی» جستوجو کرد که میکوشید ضمن صیانت از نظام در برابر نفوذ، ترور و جنگافروزی، از افتادن وزارتخانه تحت مدیریتش به ورطه مصلحتسنجیهای سلیقهای پرهیز کند. اگرچه این مسیر همواره محل تضارب آرا بوده، اما ثبات ساختاری دستگاه اطلاعاتی در دوران مدیریت شایسته وی، نشان از غلبه نگاه نهادی بر رویکردهای مقطعی داشت.
شهادت در اوج
شهادت یک مقام عالیرتبه اطلاعاتی در اوج مهمترین منازعه جاری در جهان، حامل پیامی معنادار در ادبیات سیاسی است. این شهادت مظلومانه، نشاندهنده آن است که لایههای پنهان امنیت در ایران، برخلاف تصورات انتزاعی برخی، مستقیماً با «هزینه امنیت» درگیرند. شهادت او، وجهِ عینی و خونبارِ امنیتی است که جامعه، اغلب آن را به مثابه یک کالای عمومی رایگان مصرف میکند اما این رخداد، پرده از عمق تقابل ایران با دشمنان برداشت و نشان داد فرماندهان امنیت، خود در خط مقدم همان تهدیدهایی هستند که برای دفعشان برنامهریزی میکنند.
از فرد به نهاد
نامها در تقویم سیاسی جابهجا میشوند، اما آنچه پایداری یک نظام را تضمین میکند، «انباشت تجربه نهادی» است. شهید خطیب اکنون از قالب یک کارگزار اجرایی به بخشی از حافظه تاریخی و استراتژیک ایران بدل شده است.اربعین این شهید، فراخوانی است برای نخبگان و تحلیلگران تا نسبت میان «دولت، جامعه و امنیت» را در دوران جدید بازخوانی کنند. ماندگاری یاد او نه در ذکر مناقب، بلکه در فهم دقیق مسیری است که او پیمود: مسیر دشوار، بیصدا و پرمخاطرهای که در آن، امنیت نه یک وضعیت ایستا، بلکه جهادی مستمر برای بقای یک آرمان است؛ آرمانی که بهزودی، سربازان گمنام امام زمان(عج) را به امامشان خواهد رساند انشاءالله.
محمدامین هدایتی
بامداد یکشنبه به وقت ایران، یک ماجرای امنیتی، باعث لغو نشست ترامپ با اهالی رسانه شد. بر اساس تصاویر منتشر شده و ادعای منابع دولتی آمریکا، عامل این ماجرا با یک اسلحه شاتگان و یک کلت کمری، سعی کرد از گیت ورودی وارد محل برگزاری نشست شود که توسط مأموران پرشمار امنیتی دستگیر شد.
آمریکاییها مدعیاند این فرد «کول توماس آلن» نام دارد؛ ۳۱ ساله، اهل کالیفرنیا.
در آمریکا، تحلیلگران درباره این ماجرا به ۲ بخش تقسیم شدهاند. یک گروه معتقدند این ماجرا یک نمایش برای بازسازی وجهه ترامپ و حتی زمینهسازی برای اقدامات آتی وی است. آنها با اشاره به شکل عملیات، میگویند به خاطر تعداد پرشمار محافظان و حلقههای پرتعداد امنیتی، احتمال اینکه فرد مسلح میتوانست وارد محل برگزاری مراسم شود، بسیار پایین بوده است. بنابراین خطر چندانی ترامپ را تهدید نمیکرد. البته هنوز انگیزه فرد مسلح مشخص نیست و معلوم نشده آنگونه که نزدیکان و حامیان ترامپ مدعی هستند، هدف این فرد، شخص ترامپ بوده یا فرد یا افراد دیگر. از سوی دیگر، این کارشناسان با توجه به وضعیت و جایگاه ترامپ در افکار عمومی آمریکا، معتقدند این ماجرا باعث میشود وضعیت متزلزل وی در افکار عمومی آمریکا مقداری بهبود یابد. وی به خاطر سیاستهای اشتباه اقتصادی، مورد انتقاد طیف گستردهای از مردم آمریکاست. ضمن اینکه جنگ علیه ایران باعث شد انتقادات بیسابقهای علیه او شکل بگیرد. نظرسنجیها نشان میدهد محبوبیت ترامپ حتی در بین هسته سخت حامی او یعنی جنبش ماگا نیز به طرز محسوسی مخدوش شده است. تبعات اقتصادی جنگ علیه ایران نیز موج وسیعی از انتقادات را علیه ترامپ به وجود آورده است. به همین خاطر، تا قبل از ماجرای بامداد یکشنبه، وضعیت ترامپ در افکار عمومی آمریکا نامناسب بود. مجموعه این عوامل باعث شده اکنون بخش زیادی از کارشناسان و اهالی رسانه در آمریکا معتقد باشند ماجرای سوءقصد به ترامپ، یک نمایش برای تغییر وضعیت اجتماعی ترامپ بوده است. این کارشناسان همچنین معتقدند یکی از اهداف احتمالی این نمایش، میتواند زمینهسازی برای اقدامات ترامپ علیه ایران باشد. در شرایط فعلی، مهمترین موضوع و محور انتقادات از ترامپ در آمریکا، جنگ او علیه ایران است. همانگونه که گفته شد، تبعات اقتصادی این جنگ و افزایش هزینههای جاری مردم آمریکا باعث شده بخش وسیعی از جامعه آمریکا ضمن انتقاد از این اقدام ترامپ، خواستار توقف این جنگ باشند. از سوی دیگر، شکست ترامپ در تحقق اهداف تعیینشده برای این جنگ، باعث شده جریانات سیاسی و رسانههای متعددی در آمریکا این جنگ را یک سیاست و تصمیم اشتباه دانسته و تداوم آن را موجب افزایش هزینهها برای آمریکا بدانند. ضمن اینکه انسداد تنگه هرمز، باعث افزایش قیمت جهانی نفت و زمینهساز انتقاد فعالان اقتصادی دنیا، همچنین اعتراض کشورهای همپیمان آمریکا شده است. مجموعه این گزارهها باعث شد ترامپ در قبال ادامه جنگ، همچنین برای خروج از آن، در وضعیت نامناسبی قرار گیرد اما آنچه در این حوزه، توجه کارشناسان و صاحبنظران را به خود جلب کرد، همزمانی ادعای سوءقصد به ترامپ با شرایط فعلی او در قبال ایران، بویژه پس از شکست مذاکرات پاکستان است. بعدازظهر شنبه، یعنی ساعاتی قبل از وقوع ماجرای سوءقصد به ترامپ، او اعلام کرد مانع سفر ویتکاف و کوشنر به پاکستان شده است؛ سفری که قرار بود در راستای برگزاری مذاکرات با تیم مذاکرهکننده ایرانی انجام شود اما ناگهان ترامپ مدعی شد پاسخ ایران به پیشنهادات اخیر آمریکا برای توافق، کافی نبوده و او به این نتیجه رسید دلیلی برای انجام سفر ویتکاف و کوشنر به اسلامآباد وجود ندارد.
ممانعت ترامپ از سفر ویتکاف و کوشنر به پاکستان، تقریبا به منزله شکست مذاکرات بود. به همین خاطر، بسیاری از کارشناسان معتقدند ترامپ به بهانه شکست مذاکرات، جنگ علیه ایران را مجددا از سر میگیرد. اگرچه ترامپ پس از اعلام لغو سفر ویتکاف و کوشنر به پاکستان، تصریح کرد این موضوع لزوما به معنای صدور فرمان حمله مجدد نظامی به ایران نیست اما کارشناسان با توجه به شواهد میدانی و ارسال حجم بیسابقه نیرو و تجهیزات نظامی به غرب آسیا، معتقد بوده و هستند ترامپ بهزودی فرمان حمله مجدد نظامی به ایران را صادر خواهد کرد. البته در این بین، یک مانع مهم وجود دارد و آن وضعیت افکار عمومی آمریکا نسبت به از سرگیری جنگ است. پس از ممانعت ترامپ از سفر تیم مذاکرهکننده آمریکایی به پاکستان و افزایش احتمال از سرگیری جنگ علیه ایران، بسیاری از کارشناسان معتقدند انتقادات گسترده افکار عمومی و جریانهای سیاسی آمریکا نسبت به جنگ و تبعات سیاسی و اقتصادی آن، یک مانع بزرگ بر سر راه از سرگیری جنگ علیه ایران است.
دقیقا به خاطر همین شرایط است که بلافاصله پس از ماجرای امنیتی بامداد یکشنبه، بخش قابل توجهی از کارشناسان آمریکایی، بیان کردند این ماجرا کاملا به موضوع جنگ علیه ایران مرتبط و تلاشی است برای موجه کردن از سرگیری جنگ علیه ایران. نکته قابل تأمل اینکه، خود ترامپ نیز در نخستین واکنش به این ماجرا، بلافاصله پای ایران را به میان کشید. ترامپ اگرچه اعلام کرد هنوز مشخص نیست آیا این ماجرا به ایران ربط دارد یا خیر اما همین که در نخستین واکنش، انگشت اتهام را به سمت ایران برد، فرضیه کارشناسان مبنی بر اینکه ماجرای سوءقصد به ترامپ، نمایشی برای فراهم کردن زمینه حمله مجدد نظامی به ایران است، تقویت کرد.
نکته دیگر، وقوع این اتفاق در نشست ترامپ با اهالی رسانه است. به واسطه حضور پررنگ اهالی رسانه و نمایندگان رسانههای اصلی آمریکا در این نشست، قاعدتا این ماجرا ضریب رسانهای بیشتری خواهد یافت، زیرا به واسطه ترس و دلهره اهالی رسانه از این ماجرا، احتمالا آنها روایتی که از این ماجرا ارائه میدهند، تا حدود زیادی همسو با روایت مطلوب ترامپ و تیم او خواهد بود. بنابراین مجموعه این گزارهها باعث شده طیف وسیعی از کارشناسان و رسانهها، بویژه کارشناسان و رسانههای مستقل در فضای مجازی آمریکا، بر این باور باشند ماجرای بامداد یکشنبه در هتل هیلتون واشنگتن، یک نمایش و صحنهسازی برای خارج کردن ترامپ از بحران افکار عمومی و زمینهسازی برای از سرگیری جنگ علیه ایران است.
منفور ایالات
اما در کنار فرضیه ساختگی بودن ماجرای سوءقصد به ترامپ، بخشی دیگر از کارشناسان نیز معتقدند این ماجرا یک واکنش طبیعی نسبت به سیاستهای ترامپ در بیش از یک سال اخیر است. این واقعیت غیر قابل انکار است که ترامپ اکنون یکی از منفورترین سیاستمداران آمریکایی در افکار عمومی این کشور است. طیفهای مختلف و متنوعی از مردم آمریکا دلایل زیادی برای انتقاد، اعتراض و تنفر نسبت به ترامپ دارند. سیاستهای ترامپ چه در دوره نخست ریاستجمهوریاش و چه در دوره دوم ریاستجمهوریاش، باعث شده زندگی بخشهای مهمی از مردم آمریکا تحتالشعاع قرار بگیرد. از سیاستهای اقتصادی و اقدامات ضد مهاجرتی گرفته تا سیاستهای جنگطلبانه ترامپ در سراسر دنیا، به اندازه کافی دلایل تنفر عمومی در آمریکا نسبت به او را به وجود آورده است.
بخش قابل توجهی از مردم آمریکا معتقدند ترامپ نهتنها وجهه آمریکا در دنیا را مخدوش کرده، بلکه بزرگترین خطر برای منافع و حتی موجودیت آمریکاست. ترامپ باعث شد یک دوقطبی بیسابقه در آمریکا به وجود بیاید. از سوی دیگر، توهینهای مکرر او نسبت به منتقدانش، باعث شده اعتراضات و انتقادات نسبت به او به تنفر و خشم فزاینده تبدیل شود. کارشناسان معتقدند مجموعه این عوامل باعث شده در طیفهای مختلفی از آمریکاییها، انگیزه لازم و کافی برای ترور ترامپ به وجود بیاید. بر همین اساس، این دسته از کارشناسان معتقدند دلیل اصلی افزایش موارد سوءقصد به جان ترامپ، همین نفرت فزاینده عمومی نسبت به او است. آنچه بامداد یکشنبه در هتل هیلتون واشنگتن رخ داد، چهارمین اقدام امنیتی علیه ترامپ در کمتر از ۲ سال اخیر است.
اولین و جدیدترین مورد، ژوئیه ۲۰۲۴ در پنسیلوانیا رخ داد. در این حادثه گلوله به گوش راست ترامپ سایش پیدا کرد.
طبق معمول، عامل این ترور که گفته شد فردی به نام توماس کروکس بود، توسط نیروهای امنیتی کشته شد تا ردپای این ترور کور شود. سپتامبر ۲۰۲۴ در وست پالم بیچ نیز یک حادثه امنیتی علیه ترامپ رخ داد. آن زمان ادعا شد فردی به نام رایان وسلی روث با یک تفنگ دوربیندار در نزدیکی زمین گلف ترامپ مخفی شده بود که توسط سرویس مخفی دستگیر و بعداً به حبس ابد محکوم شد. مورد سوم، فوریه ۲۰۲۶ در اقامتگاه شخصی ترامپ در مارالاگوی فلوریدا رخ داد. در این مورد نیز ادعا شد فردی به نام آستین تاکر مارتین با اسلحه و گالن بنزین وارد محوطه شد که توسط ماموران هدف قرار گرفت و کشته شد. حالا نیز چهارمین مورد امنیتی علیه ترامپ در هتل واشنگتن هیلتون رخ داده تا ترامپ در بین روسای جمهور آمریکا، رکورددار بیشترین ترور در یک مدت زمان کمتر از ۲ سال شود.
به اعتقاد عدهای از کارشناسان، این تعدد ترور، نتیجه طبیعی سیاستها و اقدامات و به طور کلی رفتار ترامپ است که باعث شکلگیری موجی کمسابقه از رواج خشونت در آمریکا شده است. بر اساس آمار منتشر شده، خشونت در آمریکا طی سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ حدود ۳۰ درصد افزایش یافته است. نکته قابل تامل اینکه این افزایش خشونت، دامنگیر مقامات سیاسی آمریکا نیز شده است. سپتامبر ۲۰۲۵ چارلی کِرک، از معروفترین چهرههای جنبش ماگا، هنگام سخنرانی در یکی از برنامههای دانشگاهی سازمان TPUSA در دانشگاه یوتا هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
قتل چارلیکرک، نشانهای آشکار از تشدید خشونت سیاسی در آمریکا بود؛ خشونتی که به اعتقاد کارشناسان، مهمترین دلیل آن سیاستهای دونالد ترامپ است. ترامپ در نخستین واکنش به ماجرای هتل هیلتون گفت از این حیث در بین روسای جمهور آمریکا رکورددار است. به اعتقاد کارشناسان، این واقعیتی است که یکی از پیامدهای طبیعی سیاستها و اقدامات خود ترامپ است. اگرچه جدیدترین ترور دونالد ترامپ باعث به وجود آمدن ۲ دیدگاه کاملا متضاد، یعنی نمایشی بودن این ترور و نفرت عمومی از ترامپ شده اما برخی تحلیلگران نیز بر این باورند اگر حتی بپذیریم این ترور یک صحنهسازی برای پیشبرد سیاستهای داخلی و خارجی ترامپ بوده باشد، باز هم نمیتواند منکر واقعیت نفرت عمومی از ترامپ باشد. حتی میتوان گفت این نمایش ترور، اقدامی است که تنفر عمومی از ترامپ، زمینه آن را فراهم کرده است. ترامپ هم در دوره نخست و هم دوره دوم ریاستجمهوریاش، به گونهای رفتار کرد که خشونت و نفرت را در جامعه آمریکایی رواج داد و طبیعی است حالا بستر این خشونت و ترور، موجب شده تعداد سوءقصدها به جان او بیشتر از سایر روسای جمهور آمریکا باشد یا وجود این فضای خشونت و نفرت عمومی، زمینهساز پیادهسازی سناریوها و نمایشهای ترور او شود.
پای موساد در میان است؟
همانگونه که اشاره شد، برخی صاحبنظران معتقدند این ترور، یک نمایش و زمینهسازی برای پیشبرد سیاستهای ضد ایرانی ترامپ، خاصه از سرگیری جنگ علیه ایران است. اقدام ترامپ در مطرح کردن نام ایران نیز این فرضیه را تقویت میکند. همین موضوع باعث میشود گمانهها سراغ موساد برود. در واقع، این نمایش ترور میتواند طرحی مشترک بین دولت ترامپ و رژیم صهیونیستی بوده باشد تا با متهم کردن ایران، از سرگیری جنگ علیه ایران در افکار عمومی آمریکا موجه شود.
اما در عین حال، میتوان یک فرضیه دیگر را نیز در نظر گرفت؛ فرضیهای که میگوید این نمایش ترور، یک هشدار رژیم صهیونیستی به ترامپ درباره سیاست او در قبال وضعیت جنگ علیه ایران است. حالا این موضوع، یک واقعیت غیرقابل انکار است که هماهنگی و همکاری بیسابقه دولت آمریکا با رژیم صهیونیستی، نتیجه یک زد و بند یا اخاذی پشتپرده بین ترامپ و لابی صهیونیستی یا بین ترامپ و موساد است. عدهای معتقدند لابی صهیونیستی قبل از انتخابات ۲۰۲۴ حمله به ایران را به عنوان شرط حمایت از ترامپ و پیروزی تضمینی او در انتخابات ریاستجمهوری مطرح کرده بود. کما اینکه نتانیاهو قبل از جنگ ۴۰ روزه، در گفتوگو با فاکسنیوز تصریح کرد ترامپ قبل از انتخابات ۲۰۲۴ تصمیم خود را برای حمله به ایران گرفته بود. در کنار این فرضیه، این احتمال نیز به صورت فراگیر مطرح است که موساد اسناد فساد ترامپ در پرونده اپستین را در اختیار دارد و به واسطه این اسناد، در حال اخاذی از ترامپ است. به عبارتی، بر اساس این فرضیه، دلیل اصلی حمله آمریکا به ایران، اخاذی رژیم صهیونیستی از ترامپ است. این فرضیه به قدری پرطرفدار است که آنتونی بلینکن، وزیر خارجه دولت بایدن نیز اخیرا در مصاحبهای تصریح کرد موساد نوارهای فساد ترامپ در پرونده اپستین را در اختیار دارد و دلیل حمله آمریکا به ایران، همین موضوع است. با در نظر گرفتن این واقعیات، نشانهها و قرائن مختلفی وجود دارد که نشان میدهد موساد برای حفظ تداوم همکاری ترامپ با رژیم صهیونیستی علیه ایران میتواند با طراحی این نمایشهای ترور، هشدارهای لازم را به ترامپ بدهد. کما اینکه از ابتدای شروع به کار دولت دوم ترامپ، بعضا مواردی بوده است که برخی افراد سرشناس، از احتمال ترور ترامپ توسط موساد گفتهاند.
از سوی دیگر، زمانبندی ماجرای هتل هیلتون واشنگتن هم این فرضیه را تقویت میکند. حادثه سوءقصد علیه ترامپ، تنها ساعاتی پس از آن رخ داد که ترامپ مانع سفر ویتکاف و کوشنر به پاکستان شد.
ترامپ البته پس از اعلام خبر ممانعت از سفر ویتکاف و کوشنر به پاکستان، تصریح کرد این اقدام، به معنی از سرگیری جنگ علیه ایران نیست. در واقع او به گونهای موضع گرفت که شکست مذاکرات، لزوما به معنای از سرگیری جنگ تلقی نشود. کما اینکه او پیشتر نیز نشان داده بود در مقایسه با از سرگیری جنگ، بیشتر تمایل دارد اقداماتی مانند محاصره دریایی ایران را دنبال کند.
بدیهی است این موضع ترامپ خوشایند رژیم صهیونیستی نباشد، چرا که از نظر نتانیاهو، شرایط ایدهآل برای رژیم صهیونیستی، از سرگیری جنگ علیه ایران است. بر همین اساس است که برخی تحلیلگران معتقدند نمایش ترور واشنگتن میتواند یک هشدار به ترامپ نیز تلقی شود.