صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۴  ، 
کد خبر : ۳۹۰۶۹۰
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه ششم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵

قطره‌ای از دریای دستاورد‌های جنگ رمضان

دن کیشوت متوهم قرن بیست و یکم، جنگی را آغاز کرد تا به بهانه خنثی کردن «بمب هسته‌ای فرضی و خیالی» ایران را نابود کند، اما غافل از اینکه «بمب ژئواکونومیک واقعی» ایران (تنگه هرمز) در انتظار او بود. اینک همه چیز تغییر کرده است، نبض اقتصاد جهانی در دستان پرقدرت محور مقاومت است، نه ایران، نه تنگه هرمز و نه قیمت انرژی به حال سابق باز نخواهد گشت.

یاد

تغییرات راهبردی فوری جنگ

سعدالله زارعی

جنگ چهل روزه میان آمریکا، رژیم اسرائیل و بعضی دولت‌های عربی و ایران تغییرات مهمی در صحنه سیاسی پدید می‌آورد و این البته از آغاز آن قابل پیش‌بینی بود و ضمناً یک پیامد طبیعی هم تلقی نمی‌شد. کاملاً واضح بود که طرفین جنگ برای حل یک یا دو مسئله و یا تحقق یک یا دو هدف ولو مهم درگیر جنگ نشده‌اند بلکه آنکه طرف متجاوز بود و آنکه به دلیل اقتداری که پیدا کرده بود مورد تجاوز قرار گرفت‌، به‌طور هوشیارانه وارد میدان تغییرات بزرگ شدند. این تغییرات بزرگ در دو صورت پیروزی و یا شکست ایران و به تعبیری پیروزی یا شکست یکی از طرفین واقع می‌شد. 
جنگ هنوز به پایان نرسیده و هر لحظه ممکن است از سر گرفته شود اما واقع مطلب این است که امروز صورت‌بندی جنگ نسبت به روزی که راه افتاد‌، تغییرات اساسی کرده است. الان دیگر سؤال این نیست که آیا ایران می‌تواند در برابر ماشین عظیم جنگی آمریکا در یک دوره چند هفته‌ای تاب بیاورد یا نه. سؤال این است که با وجود مقاومت شدید و تاب‌آوری بالای ایران آیا امکان اینکه آمریکا با یک دستاورد قابل قبول از جنگ خارج شود‌، وجود دارد یا نه. این یعنی تغییرات اساسی در جنگ رخ داده و مهاجم در وضعیت سختی قرار دارد. استعفا یا بر‌کناری مقامات متعدد نظامی آمریکا که ناشی از ناکامی‌های نظامی در برابر ایران و بروز اختلاف ناشی از چرایی این ناکامی‌ها است در حالی صورت گرفته که نظام جمهوری اسلامی‌، جنگ را با وجود شهادت فرماندهان ارشد خود اداره کرده و هیچ فرمانده و جمعیت نظامی ایران احساس کمترین ناکامی در جنگ ندارد. کما اینکه احساس عمومی مردم در آمریکا و ایران‌، جنگ را تا این‌جا به نفع ایران و با پیروزی نهائی ایران جمع‌بندی می‌کند؛ ۶۶ درصد آمریکایی‌ها و ۹۳ درصد ایرانی‌ها و این خیلی مهم است. 
جنگ به پایان نرسیده و در نتیجه دستاوردهای آن قابل جمع‌بندی نهائی نیست ولی آنچه مشخص است در نتیجه این جنگ تغییرات بسیار بنیادین در راه می‌باشد. تا اینجای کار می‌توان تغییرات راهبردی زیر را در نظر گرفت:
۱- تصور اینکه ایران از طریق نظامی و اقتصادی و جنگ روانی و یا ترکیب این‌ها شکست خورده و فرو می‌پاشد که پیش از این به نحو گسترده‌ای وجود داشت و حتی بعضی از نزدیک‌ترین کشورها به ایران را درگیر کرده بود‌، دیگر وجود ندارد. این تغییر ذهنیت نه تنها محیط منطقه‌ای ما را تحت تاثیر آنی قرار می‌دهد بلکه در محیط بین‌الملل و روابط بین قاره‌ای ایران هم اثرات عمیقی بر جای می‌گذارد. مثلاً برخورد عملی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای با رژیم غاصب اسرائیل که تا پیش از این جنگ از سوی کشورهای اسلامی امکان‌پذیر یا نتیجه بخش ارزیابی نمی‌شد‌، اینک به امری ممکن و لازم تبدیل شده است. دیدیم که سومالی در روزهای اخیر عبور و مرور کشتی‌های متعلق به رژیم را از تنگه باب‌المندب ممنوع کرد. 
۲- یکی دیگر از موضوعات تغییر راهبردی در وضعیت لبنان و مقاومت آن است. تا پیش از این جنگ‌، حزب‌الله در حالی که در یک دوره ۱۵ ماهه در فضای سکوت نظامی قرار داشت‌، به‌شدت برای خلع سلاح و در واقع محو موجودیت، تحت فشار شدید خارجی و داخلی قرار داشت ضمن آنکه تقریباً روزانه شهید و زخمی می‌داد و تعرض‌های فیزیکی علیه سرزمین خویش را هم بنا به مصلحتی تحمل می‌کرد. بعد از جنگ اخیر همه این معادلات به‌ هم ریخت. حزب‌الله از فضای سکوت نظامی خارج شد و به زمانی که طی ۶۶ روز ارتش اسرائیل را زیر ضرب سنگین خود قرار داده بود‌، بازگشت. در این زمان این جنبش انقلابی پا را از این فراتر گذاشته و اعلام کرد‌، هر نقض آتش‌بس و یا هر تحرک نظامی پس از پایان آتش‌بس را با فوریت و متناسب با اقدام دشمن پاسخ می‌دهد. آمار اعلام شده سایت ارتش اسرائیل بیانگر آن است که طی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه گذشته ۴۵ عنصر نظامی و غیرنظامی اسرائیل زخمی شده‌اند که البته تنها بخشی از واقعیت ماجراست.‌ همین سایت روز پنجشنبه نوشت از آغاز آتش‌بس میان اسرائیل و لبنان- یعنی از سه‌شنبه و طی ده روز- ۷۳۵ عنصر نظامی و مدنی اسرائیل در جنگ با لبنان زخمی شده‌اند. نتانیاهو به هیچ وجه گمان نمی‌کرد این جنگ‌، به احیای نقش منطقه‌ای حزب‌الله منجر می‌شود و آن را در فضای تشدید می‌برد. اگر نه این جنگ را شروع نمی‌کرد. 
این جنگ و خروجی آن در بخش مقاومت لبنان نتانیاهو را در شرایط دشواری قرار داده چرا که از یک‌سو قادر به تغییر معادله نظامی کنونی و غلبه بر حزب‌الله نیست و از دیگر سو بازگشت حزب‌الله به‌موقعیت جنگی زمان سید حسن نصرالله او را در داخل تحت فشار قرار داده است. وقتی شخصی در چنین موقعیتی قرار می‌گیرد کارت‌های بازی او به‌شدت محدود می‌شود و در وضعیت مخاطرات روزافزون قرار می‌گیرد. و البته برای خود چاره‌ای جز بازگشت به جنگی با انتهای نامعلوم نمی‌بیند.
۳- پس از این جنگ نه تنها اداره پرونده‌های سابق ایران برای مقامات آمریکایی و غربی و ائتلافی از آنان دشوار می‌شود بلکه امروز پرونده‌های جدیدی اضافه شده‌اند که بیش از عناصر قبلی قدرت ایران اهمیت دارند و کار با ایران را به‌شدت دشوار می‌کند. ایران به احتمال خیلی زیاد‌، در پایان این جنگ‌، مرحله تهدید به جنگ را پشت سر می‌گذارد در چنین شرایطی اعتبار گزینه‌های غیر نظامی آمریکا از جمله تحریم‌های آمریکا هم یا به کلی از بین می‌رود و یا تاثیر آن محدود می‌شود. در چنین وضعیتی ایران در هر موضوع مورد مداخله و یا علاقه آمریکا سرسختی بیشتری خواهد داشت. چرا که اعتماد به قدرت و مدیریت قدرت از سوی ایران در سطوح داخلی‌، منطقه‌ای و بین‌المللی افزایش می‌یابد و حکومت ایران می‌تواند از این رهگذر بسیاری از تحولات و روندهای جهانی را تحت تاثیر قرار دهد.
تسلط جبهه مقاومت بر دو آبراه حساس جهان که جمعاً ۵۰ درصد تجارت جهانی را در خود جای داده است، معادله‌ساز خواهد بود. ان‌شاءالله از این رهگذر نه تنها مشکلات اقتصادی و تجاری جبهه مقاومت و به‌ویژه ایران حل می‌شود بلکه ایران و بقیه اضلاع جبهه مقاومت را در شرایط تعیین معادلات اقتصادی و در کانون معاملات بزرگ قرار می‌دهد.
۴- این جنگ یک وضعیت جدیدی در جهان اسلام از حیث سیاسی و فرهنگی پدید خواهد آورد. در حین جنگ و هرچه به پایان دوره چهل روزه نزدیک می‌شدیم دو کشور اسلامی که خارج از جبهه مقاومت بودند- ترکیه و سومالی- رژیم صهیونی را تهدید به جنگ نظامی کردند و کشور دیگر اسلامی -مصر- در برابر مداخلات اسرائیل در بحث سومالی‌لند تحرک نظامی علیه آن نشان داد. این قلم الان در پی ارزیابی عمق و اندازه اهمیت این مواضع نیست آنچه مد نظر است تغییر در وضع ذهنی کشورهای اسلامی می‌باشد که حتماً متأثر از گرایشات شدید ملت‌ها به مقاومت است. تغییر نگاه‌هایی که سال‌ها بر جهان اسلام سایه افکنده و سبب انفعال شدید آن و خیال آسوده دشمن شده بود‌، اینک در معرض تندباد اساسی است. 
تسلط ایران بر تنگه هرمز که رسانه‌های غربی از آن به بمب ایرانی یاد کردند حتماً صورت‌بندی منطقه را تغییر می‌دهد و این آغاز راه تحولات بزرگی است که جهان آن را به انتظار نشسته است.

یاد

قطره‌ای از دریای دستاورد‌های جنگ رمضان

سیدعبدالله متولیان

بهای نفت نسبت به قبل از جنگ رمضان با رشد چشمگیر مواجه شده و پیش‌بینی می‌شود با افزایش تنش و درگیری از مرز ۱۲۰ دلار نیز بگذرد، رقمی که نه نتیجه گمانه‌زنی دلالان نفتی، که زاییده یک حقیقت راهبردی تازه است. «تنگه هرمز» بمبی است که ایران اینک چاشنی آن را کشیده است. نشریه آتلانتیک آن را «سلاح آخرالزمانی» ایران خواند، دیمیتری مدودف، معاون شورای امنیت روسیه، با صراحتی کم‌نظیر نوشت: «ایران سلاح‌های هسته‌ای خود را آزمایش کرده است. نامش تنگه هرمز است و پتانسیل آن پایان‌ناپذیر». اما فراتر از این تعابیر ژورنالیست آنچه در بیش از ۵۰ روز جنگ تحمیلی رمضان رخ داده، تولد یک «بمب ژئواستراتژیک» است، سلاحی که نه با اورانیوم که با جغرافیا و اراده مقاومت مردم ایران در کف خیابان مسلح شده است. 
از نهم اسفند ۱۴۰۴ ترامپ و ائتلاف متجاوزین با اتکا به ۲۰ مفروض غلط «توهم پیروزی سریع»، از برتری هوایی قاطع گرفته تا تصور فروپاشی زنجیره فرماندهی، آسمان ایران را آماج ۱۳ هزار حمله هوایی کردند، اما آنچه تا اینجا از این ماراتن نفس‌گیر رقم خورده، نه سقوط ایران، که رونمایی از یک ابرسلاح چندلایه و بی‌بدیل است که معادلات قدرت را برای همیشه بازنویسی کرده است. 
سلاحی که بمب اتم در برابرش کاملاً رنگ می‌بازد. قدرت تخریب بمب‌های متعارف، حتی هسته‌ای، محدود به شعاع انفجار (همراه با نفرت راهبردی) است، اما شعاع تخریب «ابربمب هرمز» کل کره زمین را در بر می‌گیرد. بستن این آبراه ۳۳ کیلومتری، ۲۰ درصد نفت جهان را از بازار حذف کرده و زنجیره تأمین انرژی آسیا را که ۸۰ درصد جریان تنگه را می‌بلعد، فلج می‌سازد و هزینه بیمه ریسک جنگی کشتی‌ها را بیش از ۲۵ برابر افزایش می‌دهد. جهان صنعتی در برابر این سلاح ژئواکونومیک به کلی برهنه و آسیب‌پذیر است. 
بمبی که پول خرج نمی‌کند، بلکه پول‌ساز است. بر اساس برآورد‌های رسمی، ایران با تبدیل تنگه هرمز به یک «گمرک دریایی»، سالانه بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار (معادل حدود ۲۵ درصد تولید ناخالص داخلی کشور) از محل عوارض عبور کشتی‌ها درآمد کسب خواهد کرد. در حالی که ترامپ و نتانیاهو با رویای تحریم و فشار اقتصادی به ایران حمله کردند، «بمب هرمز» با یک تیر چند نشان را هدف می‌گیرد: هم غرامت جنگی را از متجاوزان می‌ستاند، هم بودجه بازسازی و تقویت بنیه دفاعی کشور را تأمین می‌کند، و هم با دریافت عوارض به ریال و یوآن، طومار سلطه دلار را در هم می‌پیچد. 
بمبی که قدرت نرم ایران را به اوج می‌رساند. پروفسور رابرت پیپ از دانشگاه شیکاگو در تحلیلی که نیویورک تایمز آن را بازتاب داد، اذعان کرد که تسلط ایران بر تنگه هرمز، این کشور را به «چهارمین مرکز قدرت جهانی» در کنار امریکا، چین و روسیه ارتقا داده است. او هشدار داد که تداوم این وضعیت، «سلسله مراتب قدرت در خلیج فارس را به نفع ایران تغییر خواهد داد». اکنون جهان (به ویژه نظام سرمایه‌داری) به خوبی دریافته که «زلف امنیت اقتصادی و روانی» آن به تنگه هرمز گره خورده است. 
نکته نهایی اما، افق‌های تازه این ابرسلاح است. اگر فشار بر ایران ادامه یابد، تنگه هرمز تنها برگ برنده محور مقاومت نیست، جنبش انصارالله یمن صریحاً هشدار داده که تنگه باب‌المندب (دیگر شریان حیاتی انرژی جهان) را نیز خواهد بست. با مسدود شدن هم‌زمان این دو تنگه، اقتصاد غرب در محاصره‌ای ژئواکونومیک گرفتار خواهد شد که هیچ ناو هواپیمابری قادر به شکستن آن نیست. 
دن کیشوت متوهم قرن بیست و یکم، جنگی را آغاز کرد تا به بهانه خنثی کردن «بمب هسته‌ای فرضی و خیالی» ایران را نابود کند، اما غافل از اینکه «بمب ژئواکونومیک واقعی» ایران (تنگه هرمز) در انتظار او بود. اینک همه چیز تغییر کرده است، نبض اقتصاد جهانی در دستان پرقدرت محور مقاومت است، نه ایران، نه تنگه هرمز و نه قیمت انرژی به حال سابق باز نخواهد گشت. این جنگ ثابت کرد که در قرن جدید، قدرت یک ملت نه در زرادخانه‌های هسته‌ای که در توانایی آن در «گره زدن امنیت خود به امنیت جهان» نهفته است؛ و امروز کلید این قفل راهبردی، محکم در دستان ایران است.

یاد

ردپای بنگاه سالاری در تصمیمات بین‌المللی

حمیدرضا فرتوک زاده

برنی سندرز، سناتور آمریکایی در واکنش به برنامه دولت ترامپ برای کمک اقتصادی به امارات در توییتی نوشت: به من بگویید افراطی، اما فکر نمی‌کنم باید میلیون‌ها آمریکایی را از پوشش بهداشت و درمان محروم کنیم در حالی که یک دیکتاتور بی‌رحم را که دارایی خانواده‌اش ۳۰۰ میلیارد دلار است، نجات دهیم. بنگاه سالاری یعنی حاکم یک شیخ نشین ۳۰۰ میلیارد دلار ثروت شخصی از مجرای حکومت در چرخه پترودلار به دست آورده است و جنگ افروزی هایش در سودان، یمن و … هزاران انسان بی گناه را به خاک و خون کشیده و همه امکانات آن سرزمین را برای تجاوز و بمباران خاک ایران در اختیار آمریکا و رژیم صهیونی قرار داده است. یک شیخ نشین که بالغ بر ۸۰ درصد جمعیت آن اساسا شهروند نیستند که بخواهند حق رأی داشته باشند، و در عین حال با برخورداری از رسانه های حرفه ای و پشتوانه سرویس های عملیات روانی، کشورمان را به نقض دموکراسی متهم می‌کند. همچنان که رژیم صهیونی با داشتن صدها کلاهک هسته‌ای، کشورمان را به عنوان خطر هسته‌ای معرفی می‌کند و خیلی چیزهای دیگر … این جنگ ناجوانمردانه اردوگاه اصحاب اپستین با همه خسارت های جبران ناپذیرش، باعث شد که بسیاری از ایرانیان که شیخ نشین های خلیج فارس را از کانال رسانه‌های بنگاه سالاری شناخته بودند، فرصت بازاندیشی پیدا کنند. در این میانه نقش موثر حاکم کاخ سفید در برملاکردن ناخواسته نیت های شوم هم پیمان های تسخیر شده اش در خلیج فارس جایگاه ویژه‌ای دارد. بی مبالاتی زبان آلوده او در اعتراف به جنگ افروزی حاکمان شیخ نشین، مهر تاییدی بر ماهیت منطقه ای این جنگ تحمیل شده بر مردم ایران گذاشت همچنان که جاه طلبی نابخردانه او در پیشی گرفتن از رژیم صهیونی در نسل کشی و تهدید به محو یک تمدن چند هزار ساله از روی زمین، سند حقانیت دفاع میهنی مردم ایران و بانک اهداف منطقه ای نیروهای مسلح کشورمان است.

یاد

فروپاشی اعتماد از دل واژه‌ها آغاز می‌شود

سیدفرید موسوی
در هر جامعه‌ای، واژه‌ها فقط ابزار انتقال پیام نیستند؛ آنها ستون‌های اعتماد عمومی‌اند. میان حکومت و مردم، پیش از هر قانون و هر تصمیم، نوعی قرارداد نانوشته زبانی وجود دارد؛ قراردادی که بر پایه صداقت، شفافیت و فهم مشترک شکل می‌گیرد.
هرگاه این قرارداد آسیب ببیند، نخستین نشانه‌های بحران نه در آمارهای اقتصادی، بلکه در زبان ظاهر می‌شود. مردم پیش از آنکه بی‌اعتمادی خود را در رفتار سیاسی نشان دهند، آن را در برداشتشان از کلمات ثبت می‌کنند. واژه‌ها آرام‌آرام اعتبار خود را از دست می‌دهند و آنچه باقی می‌ماند، نه معنا، بلکه تردید است.یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این وضعیت، واژه «موقت» است. در معنای طبیعی، موقت یعنی کوتاه، محدود و گذرا؛ چیزی که زمان مشخصی دارد و قرار نیست به یک وضعیت دائمی تبدیل شود. اما وقتی از «قطعی موقت اینترنت» سخن گفته می‌شود و این وضعیت نه چند ساعت یا چند روز، بلکه هفته‌ها و حتی ماه‌ها ادامه پیدا می‌کند، مسئله دیگر صرفا یک اختلال فنی نیست؛ اینجا با اختلال در معنا مواجه هستیم.

کلمه‌ای که باید نشانه آرامش و اطمینان باشد، به نماد بی‌اعتمادی تبدیل می‌شود. مردم دیگر آنچه را می‌شنوند، با معنای لغوی آن درک نمی‌کنند، بلکه آن را با تجربه زیسته خود می‌سنجند. همین سرنوشت برای واژه‌هایی مانند «حمایتی»، «صیانت» و «مولدسازی» نیز رخ داده است. «حمایتی» باید یادآور کاهش فشار و پشتیبانی از اقشار آسیب‌پذیر باشد، اما در ذهن بسیاری، به سیاست‌هایی گره خورده که نتیجه‌اش افزایش فشار اقتصادی بوده است. «صیانت» از نظر لغوی به معنای حفاظت و نگهداری است، اما در تجربه عمومی بیشتر با محدودسازی، انسداد و کنترل همراه شده است. «مولدسازی» نیز اگرچه در ظاهر واژه‌ای اقتصادی و مثبت برای بهره‌وری دارایی‌هاست، اما در افکار عمومی اغلب به معنای فروش دارایی‌های عمومی برای جبران بحران‌های کوتاه‌مدت فهمیده می‌شود.

این فقط یک تغییر ساده در زبان نیست؛ آنچه رخ داده، نوعی فرسایش معنایی است؛ و در برخی موارد حتی وارونگی معنایی. واژه همان است، اما تجربه جمعی مردم، معنایی تازه و گاه معکوس برای آن ساخته است. زبان از اختیار گوینده خارج شده و معنا دیگر نه در بخش‌نامه‌ها، بلکه در حافظه اجتماعی شکل می‌گیرد. نگرانی اصلی در سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی است. هر بار که واژه‌ای برخلاف واقعیت محسوس مردم به کار می‌رود، بخشی از اعتماد عمومی فرسوده می‌شود. جامعه شاید بتواند با دشواری‌های اقتصادی کنار بیاید، اما با احساس فریب‌خوردگی نه. مردم می‌توانند کمبود را تحمل کنند، اما تحریف را نه. اگر شهروندان احساس کنند حتی ساده‌ترین واژه‌ها نیز دیگر معنای روشنی ندارند، فاصله میان گفتار رسمی و افکار عمومی عمیق‌تر می‌شود. این فاصله، همان شکافی است که ترمیم آن بسیار دشوارتر از حل بحران‌های اقتصادی خواهد بود.

زبان، حافظه جمعی جامعه است. نمی‌توان از مردم خواست آنچه را تجربه کرده‌اند، فراموش کنند و تنها به روایت رسمی اعتماد داشته باشند. بازسازی اعتماد، پیش از هر چیز، نیازمند بازسازی معناست؛ بازگرداندن واژه‌ها به جای اصلی‌شان. «موقت» باید واقعا موقت باشد، «حمایت» باید حس حمایت ایجاد کند و «صیانت» باید امنیت و آرامش بیاورد، نه محدودیت و نگرانی. سیاست، پیش از آنکه در قانون نوشته شود، در زبان آزموده می‌شود. اگر کلمات اعتبار خود را از دست بدهند، هیچ توضیحی نمی‌تواند جای آن را پر کند. شاید امروز، مهم‌ترین اصلاح، نه در ساختارها، بلکه واژه‌ها آغاز شود؛ جایی که اعتماد، آرام و بی‌صدا فرومی‌ریزد.

یاد

عراقچی بدون دستورکار مذاکره با آمریکا و با هدف تشریح دیدگاه‌های ایران به اسلام‌آباد سفر کرده بود

سفر ابلاغ موضع

علی ملکی

یکی از مهم‌ترین تحولات جنگ هیبریدی علیه ایران، سفر ترکیبی عباس عراقچی، وزیر امور خارجه به پاکستان، عمان و روسیه است. رئیس دستگاه دیپلماسی تحت یک برنامه فشرده و در راستای تحولات و جنگ منطقه‌ای، شامگاه جمعه ۴ اردیبهشت وارد اسلام‌آباد شد. عراقچی پیش از عزیمت در حساب کاربری خود در توییتر (ایکس) اعلام کرد هدف از این سفر‌ها، «هماهنگی نزدیک با شرکای خود در موضوعات دوجانبه» و «رایزنی درباره تحولات منطقه‌ای» است. وزیر امور خارجه تأکید کرد «همسایگان ما در اولویت ما قرار دارند.»
فارغ از آنچه در اسلام‌آباد، مسقط و مسکو خواهد گذشت، اصل سفر پیام‌آور این است که تهران هم‌زمان با حراست از منافع ملی در دریا و توقیف شناور‌های متخاصم، تحرکات دیپلماتیک را نه‌تنها کاهش نداده که در بالاترین سطح در طول جنگ پیگیری می‌کند. 
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه ایران طی پیامی در توییتر نوشت هیچ دیداری بین ایران و آمریکا برنامه‌ریزی نشده است. این امر پاسخی روشن به فضاسازی آمریکایی‌ها مبنی بر «درخواست ایران برای مذاکره» بود. جایی که موضع تهران «رفع محاصره اعلامی و اعمالی» به‌عنوان لازمه‌ ازسرگیری رایزنی‌هاست. 
از روز‌های گذشته رسانه‌های آمریکایی خبر‌هایی مبنی بر سفر استیو ویتکاف و جرد کوشنر به اسلام‌آباد منتشر کرده بودند. آن‌ها قصد داشتند به این وسیله انسجام اجتماعی ایران را هدف قرار دهند و دیدگاه افکار عمومی را نسبت به کنش‌های دیپلماتیک مسئولان خدشه‌دار کنند. بااین‌حال وزارت امور خارجه صراحتاً اعلام کرد هیچ دستور کاری برای مذاکره با طرف آمریکایی در پاکستان وجود ندارد. با خروج هیئت ایرانی از اسلام‌آباد، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا که این راهبرد رسانه‌ای خود را هم شکست‌خورده می‌دید، به این بهانه متوسل شد که «سفر به پاکستان 18 ساعت طول می‌کشد» و «همان بهتر که به‌صورت تلفنی با ایران در گفت‌وگو باشیم.» درنهایت ترامپ مدعی شد سفر اکیپ املاکی‌ها به اسلام‌آباد را لغو کرده است! چراکه به اعتقاد او این سفر برای «هیچ‌چیزی» است. به عبارت بهتر او معتقد است آمریکا هیچ دستاوردی از این سفر نخواهد داشت و این بدان معناست که ایران حاضر به دادن امتیازی به طرف مقابل نیست.

صلح دراسرع‌وقت
بر اساس بیانیه‌ای که وزارت امور خارجه پاکستان منتشر کرد، عراقچی با استقبال سناتور محمد اسحاق‌دار، معاون نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه پاکستان، عاصم منیر رئیس ستاد ارتش و فرمانده نیرو‌های مسلح و دیگر مقامات ارشد، وارد اسلام‌آباد شد. این وزارتخانه اعلام کرد در جریان این سفر، عراقچی با مقامات عالی‌رتبه پاکستان دیدار و درباره «آخرین تحولات منطقه‌ای» و همچنین «تلاش‌های جاری برای صلح و ثبات منطقه‌ای» گفت‌وگو خواهد کرد. 
وزیر خارجه پاکستان طی پیامی در ایکس (توییتر) نوشت: «خوشحالم که در کنار آقایان فیلد مارشال عاصم منیر و محسین نقوی، وزیر کشور از برادرم جناب آقای سید عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، در اسلام‌آباد استقبال کرده و به ایشان خوشامد گفتم. مشتاقانه در انتظار دیدار‌ها و تعاملات سازنده‌مان هستم که با هدف تقویت صلح و ثبات در منطقه انجام خواهد شد.»
نخستین دیدار و رایزنی عراقچی در جریان سفر به پاکستان، صبح روز شنبه ۵ اردیبهشت با «فیلد مارشال عاصم منیر»، فرمانده ارتش پاکستان انجام شد. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه که همراه با هیئت ایرانی وارد اسلام‌آباد شده بود، به فضاسازی آمریکایی‌ها مبنی بر «درخواست ایران برای مذاکره» پاسخ داد: «هیچ دیداری بین ایران و آمریکا برنامه‌ریزی نشده است.» بقایی تأکید کرد: «نظرات و ملاحظات جمهوری اسلامی ایران به طرف پاکستانی منعکس می‌شود.» هم‌زمان با سفر عراقچی به اسلام‌آباد، وزارت امور خارجه مصر در بیانیه‌ای اعلام کرد بدرالعاطی، وزیر خارجه مصر با همتای پاکستانی خود درباره «راه‌های پیشبرد مسیر دیپلماتیک بین آمریکا و ایران» گفت‌وگو کرده است. در پایان وزیر امور خارجه پاکستان در گفت‌وگو با عراقچی بر اهمیت گفت‌و‌گو و تعامل پایدار برای رسیدگی به «مسائل معوقه» به‌منظور پیشبرد صلح و ثبات منطقه‌ای در «اسرع وقت» تأکید کرد.

کاخ سفید در جست‌وجوی پنجره خروج در ایوان صدر
آمریکا هم‌زمان با تحرکات دیپلماتیک ایران در منطقه تلاش کرد از این امر به‌عنوان فرصتی برای پیشبرد عملیات روانی خود استفاده کند. مقامات و رسانه‌های آمریکایی با هدف تحریک افکار عمومی ایران این‌طور القا کردند که ایران به دنبال مذاکره است و عراقچی در سفر به پاکستان قرار است با طرف آمریکایی پای میز مذاکره بنشیند. 
سی‌ان‌ان به نقل از مقامات آمریکایی گزارش داد دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، استیو ویتکاف، نماینده ویژه خود و جرد کوشنر، داماد و مشاور ارشدش را برای شرکت در گفت‌و‌گو‌هایی با عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران در آخر هفته جاری (شنبه یا یکشنبه) به پاکستان اعزام می‌کند. بااین‌وجود خبرگزاری رویترز اعلام کرده عراقچی در پاکستان با مقامات آمریکایی دیداری نخواهد داشت. 
به همین ترتیب کارولین لیویت، سخنگوی کاخ سفید با ادعای اینکه ترامپ، ویتکاف و کوشنر را برای ادامه گفت‌و‌گو‌ها به پاکستان اعزام می‌کند، مدعی شد ایرانی‌ها تماس گرفته و درخواست گفت‌وگوی حضوری با آمریکایی‌ها در پاکستان را داده‌اند و در چند روز گذشته پیشرفت‌هایی در گفت‌و‌گو‌ها با ایران صورت گرفته است. این ادعا در حالی مطرح شده که آمریکا همچنان به محاصره دریایی ایران اصرار دارد و ایران نیز محاصره را نقض آتش‌بس و اعلام جنگ دانسته است. ایالات متحده علی‌رغم اشتیاق برای پیداکردن راه خروج جنگ از طریق مذاکره، می‌کوشد که این پنجره را از طریق کاخ ریاست‌جمهوری پاکستان(ایوان صدر) ایجاد کند و بیش از این جنگی که قرار بود چهارروزه تمامش شود را ادامه ندهد. درنهایت بنا به آنچه تهران اعلام کرده، تا زمانی که محاصره دریایی ترامپ ادامه داشته باشد خبری از مذاکره با آمریکا نیز نخواهد بود.

مذاکره؛ تاکتیکی که ایران فعلاً نمی‌خواهدش
آنچه در فرامتن تحرکات دیپلماتیک اخیر رخ داد نشان‌دهنده این واقعیت است که فرایند مذاکره در نظام بین‌الملل دارای ظرایف و پیچیدگی‌هایی است که حاکمیت با درک موقعیت منطقه و طبق آن پیش می‌رود. حضور میدانی وزیر امور خارجه در سه پایتخت مهم منطقه‌ حکایتگر این است که دیپلماسی نه‌تنها تعطیل نیست، بلکه به‌عنوان مکمل قدرت میدانی و با فشردگی در حال اجراست. مواضع صریح سخنگوی وزارت امور خارجه و ارزیابی سیگنال‌های ارسالی نشان می‌دهد که تهران میان «دیپلماسی» و «مذاکره با آمریکا» تفکیک قائل شده است. 
نکته حائز اهمیت در این کارزار، تضاد میان روایت‌های طرفین است. درحالی‌که مقامات آمریکایی بار‌ها مدعی شده‌اند که ایران پیام‌هایی برای درخواست مذاکره ارسال کرده، موضع رسمی و قاطع تهران، نفی هرگونه برنامه برای رایزنی با طرف آمریکایی بوده است. ادعا‌های مقامات آمریکایی مبنی بر اینکه مذاکرات به درخواست ایران صورت گرفته، بخشی از همان پازل عملیات روانی برای تحت‌فشار قرار دادن افکار عمومی است. 
در نگاه کلان جمهوری اسلامی نه مذاکره امری مقدس تلقی می‌شود و نه ترک آن؛ بلکه هر دو ابزار‌هایی تاکتیکی در خدمت دستگاه سیاست خارجی هستند. شواهد نشان می‌دهد که در مقطع کنونی، مذاکره تاکتیکی از دیپلماسی است که ایران عامدانه از آن استفاده نمی‌کند تا توازن قوا حفظ شود. طرف آمریکایی علاوه بر فشار‌های خارجی تلاش می‌کند جریان‌های خاصی را در داخل فعال کند تا مسیر تصمیم‌گیری را تحت‌تأثیر قرار دهد. بااین‌حال تهران با تکیه بر راهبرد‌های کلان دیپلماسی، بازی را در زمین خود پیش می‌برد.

لغو سفر املاکی‌ها به دلیل خروج هیئت ایرانی از پاکستان
درحالی‌که بازوان رسانه‌ای آمریکا با خبرسازی درباره حضور هم‌زمان هیئت‌های آمریکایی و ایرانی در اسلام‌آباد، سعی در فشار به افکار عمومی ایران داشتند، عراقچی و هیئت همراه پس از دیدار و گفت‌وگو با مقام‌های بلندپایه پاکستانی و رایزنی درباره روابط دوجانبه و تحولات منطقه‌ای اسلام‌آباد را ترک کردند. این زمان‌بندی حتی پیش از رسیدن ویتکاف و کوشنر به اسلام‌آباد رخ داد. موضوعی که باعث شد جنگ روایت آمریکایی‌ها مبنی بر رایزنی هیئت‌های تهران-واشنگتن در اسلام‌آباد کاملاً بی‌اثر شود. ساعاتی بعد دونالد ترامپ در اظهاراتی مضحک به فاکس‌نیوز اعلام کرد سفر ویتکاف و کوشنر را برای دیدار با ایرانی‌ها در اسلام‌آباد لغو کرده است! او درحالی‌که سخنگوی دولتش ساعاتی پیش‌تر مدعی درخواست ایرانی‌ها برای مذاکره شده بود، گفت ایرانی‌ها می‌توانند هر زمان که بخواهند با ایالات متحده تماس بگیرند. ادعایی که توسط رسانه‌ها به‌عنوان عطش مذاکره از سوی کاخ سفید تعبیر شد.

پاسخ تهران به پیشنهادهای عاصم منیر؟ 
درک ابعاد سفر‌های سه‌گانه عراقچی، بدون بازخوانی مأموریت اخیر عاصم منیر به تهران ناقص خواهد بود. فرمانده ارتش و وزیر کشور پاکستان در سفری سه‌روزه که از روز چهارشنبه 26 فروردین انجام شد در دیدار‌هایی سطح بالا با رئیس‌جمهور، رئیس مجلس و وزیر امور خارجه ایران، حامل پیشنهادهایی برای تسهیل حل‌وفصل مسالمت‌آمیز مناقشات خاورمیانه و تقویت ثبات در منطقه بود. این مأموریت که با هدف ارتقای صلح و کاهش تنش‌ها انجام شد، بستری را برای یک تبادل نظر فراهم کرد که در آن پاکستان تلاش داشت نقش تسهیلگر را در فضای امنیتی در حال تحول منطقه ایفا کند. سفر عراقچی به اسلام‌آباد را می‌توان پاسخ به سفر فرمانده ارتش پاکستان در تهران دانست. بر اساس ارزیابی‌ها، وزیر امور خارجه کشورمان در جریان این سفر مأموریت یافته است تا پاسخ ایران را به طرف پاکستانی منتقل کند. هیئت ایرانی به ریاست عباس عراقچی شامگاه شنبه وارد مقصد دوم سفر خود شد تا با مقامات عمانی دیدار و گفت‌وگو کند. 

یاد

بررسی ابعاد اثرات بخشنامه جدید ترخیص کالا بر تجار، بازارکالا و ارز  و سود دولت و بانک مرکزی از این رویه 

پز عالی با جیب تجار و بازار؟

مسعود حمیدی 

بخشنامه اخیر گمرک جمهوری اسلامی ایران که امکان ترخیص کالا را بدون دریافت کد «ساتا» و صرفاً با ثبت تعهد «عدم درخواست ارز پس از ترخیص از بانک مرکزی»  فراهم کرده، در نگاه اول پاسخی به یکی از گلوگاه‌های اصلی تجارت خارجی یعنی «تأخیر در فرایند تخصیص» و «تأمین ارز» است. در ماه‌های گذشته بسیاری از واردکنندگان به دلیل طولانی بودن مراحل بانکی، کمبود منابع ارزی یا تغییرات سیاست‌های ارزی، با توقف طولانی کالا در بنادر و گمرکات مواجه بودند؛ موضوعی که هزینه‌هایی مانند دموراژ، انبارداری، خواب سرمایه و حتی فسادپذیری کالا را به دنبال داشت؛ رویه‌ای که علاوه بر رئیس‌جمهور، اعتراض دیگر سران قوا  را در پی داشت. لذا می‌توان گفت این مصوبه با هدف تسریع در ترخیص، کاهش رسوب کالا و کنترل هزینه‌های جانبی صادرشده است و کارکرد اصلی این بخشنامه افزایش انعطاف‌پذیری برای واردکنندگانی است که ارز موردنیاز خود را خارج از سازوکار رسمی بانک مرکزی تأمین کرده‌اند یا تمایلی به انتظار برای دریافت ارز بانکی ندارند؛  این گروه می‌توانند با پذیرش تعهد، کالا را سریع‌تر وارد بازار کنند و از فشار هزینه‌های توقف بکاهند. پر واضح است که بیشترین منفعت نصیب تجاری می‌شود که منابع ارزی مستقل دارند یا با ارز آزاد فعالیت می‌کنند و سرعت گردش سرمایه برایشان اولویت دارد.
 اما این بخشنامه روی دیگری هم دارد و در مقابل، واردکنندگانی که مدل کسب‌وکارشان بر پایه دریافت ارز رسمی یا نیمایی استوار است، در صورت استفاده از این مسیر، امکان بهره‌مندی از ارز بانکی برای آن محموله را از دست می‌دهند و اگر در آینده برای همان گروه کالایی نرخ ترجیحی یا شرایط مناسب‌تری فراهم شود، این دسته از تجار دیگر امکان استفاده از آن را نخواهند داشت. صریح‌تر آنکه، برای فعالانی که حاشیه سود پایین دارند یا به ثبات نرخ ارز وابسته‌اند، تصمیم بر استفاده از این بخشنامه می‌تواند ریسک‎زا باشد.
اما این تمام ماجرا نیست و اثر این مصوبه بر بازار به دو شکل قابل‌تحلیل است؛  در کوتاه‌مدت، با کاهش رسوب کالا و تسریع عرضه، احتمالاً از فشار کمبود و افزایش قیمت ناشی از تأخیر در ترخیص کاسته می‌شود. این موضوع می‌تواند به ثبات نسبی بازار کمک کند. اما در میان‌مدت و بلندمدت، اگر سهم بیشتری از واردات با ارز آزاد انجام شود، هزینه تمام‌شده کالاها افزایش می‌یابد و این افزایش به مصرف‌کننده منتقل می‌شود. 
این بخشنامه و سیاست ابلاغی اگرچه به ترکیب واردکنندگان و شرایط بازار ارز بستگی دارد اما می‌تواند برای برخی تجار تسهیل‎گر و برای گروهی پرریسک باشد و اثر نهایی آن در بازار  از یک‌سو می‌تواند کمبودهای احتمالی را جبران کند ولی از ‌سوی دیگر می‌تواند عاملی برای افزایش قیمت‌ها شود. همچنین می‌تواند باعث رشد تقاضا برای ارز آزاد شود که به رشد قیمت ارز آزاد در بازار می‎انجامد.
اما درنهایت باید اذعان کرد تنها کسی که از این رویه سود می‌برد دولت است؛ دولت دیگر مجبور نیست برای واردات ارز تأمین کند، فشار تعهدات ارزی بانک مرکزی کاهش شدید پیدا می‌کند، رسوب کالا در گمرکات کاهش می‎یابد و فشار رسانه‌ای برداشته می‌شود و ریسک تأمین ارز به تجار منتقل می‌شود. هرچند اهرم‌های نظارتی بانک مرکزی بر منشأ و ارزش ارز کاهش می‌یابد.

یاد

آغاز انتخابات محلی فلسطین در سایه محاصره و جنگ؛

یک‌میلیون فلسطینی پای صندوق؛ نیمی از غزه بی‌نماینده!

محسن فاطمی‌نژاد

«ما برای انجام وظیفه‌مان آمده‌ایم، اما کسی انتظار معجزه ندارد»؛ این جمله یکی از ساکنان دیرالبلح، تصویری فشرده از حال‌وهوای انتخاباتی است که دیروز (شنبه) در سایه جنگ و محاصره برگزار شد. برای بسیاری از رأی‌دهندگان، صندوق رأی نه راه‌حل بحران، بلکه تلاشی برای سبک‌تر کردن بار زندگی در شهری است که کمرش زیر فشار کمبودها خم شده است.

دیروز روند رأی‌گیری انتخابات هیئت‌های محلی ۲۰۲۶ در کرانه باختری و شهر دیرالبلح در مرکز غزه برگزار شد و امروز نتایج اولیه آن در حال انتشار است. حدود یک‌میلیون و ۳۰ هزار نفر در ۱۸۳ هیئت محلی واجد شرایط رأی‌دهی بودند؛ مشارکتی که در ظاهر گسترده است، اما در بطن خود با ملاحظات سیاسی و میدانی پیچیده همراه است.

در دیرالبلح که پس از نزدیک به دو دهه نخستین انتخابات شهری خود را تجربه می‌کند، رأی‌دهندگان با نگاهی واقع‌گرایانه پای صندوق‌ها رفتند. یکی از شهروندان می‌گوید: «صندوق رأی برای ما آب و برق نمی‌آورد، اما حداقل می‌توانیم کسی را انتخاب کنیم که پیگیر مطالباتمان باشد». این روایت، نشان‌دهنده شکاف میان انتظارات حداقلی مردم و واقعیت‌های سخت میدانی است.

در چنین شرایطی، این انتخابات به «آزمون دموکراسی در بحران» تعبیر شده است؛ جایی که تأمین امنیت حوزه‌ها و تداوم رأی‌گیری، نشانه‌ای از تلاش برای حفظ سازوکارهای مدنی در دل جنگ است. با این حال، انتقادهای قابل توجهی نیز مطرح شده است.

محمود حاجو، جوان سی‌وسه‌ساله، از محدود شدن انتخابات به دیرالبلح و تعمیم نیافتن آن به کل نوار غزه این طور به خبرگزاری فلسطینی «شهاب» گلایه می‌کند: «شادی ما ناقص است، زیرا دیرالبلح بخشی از یک کل است و من آرزو داشتم این صندوق‌های رأی را در غزه، شمال و خان‌یونس نیز ببینم».

در کنار این انتقاد، نکته مهم دیگر، غیبت معنادار بازیگران اصلی صحنه سیاسی فلسطین در این انتخابات است که سبب تضعیف پویایی دموکراتیک می‌شود.

به هر ترتیب، انتخابات دیروز بیش از آنکه یک رقابت محلی باشد، بازتابی از تلاش جامعه فلسطینی برای حفظ «حق انتخاب» در سخت‌ترین شرایط بود؛ تلاشی که همچنان میان امید به مشارکت و چالش‌های ساختاری در نوسان است.

یاد

گسست در نظام لیبرال

ماشاءالله ذراتی

در میانه‌ گرد و غبار رقابت‌های نمادین و پیام‌های کوتاه رسانه‌ای، آنچه بیش از همه شایسته‌ تأمل است، نه یک کنش منفرد بلکه بازتاب جمعیِ مفهومی است که از زبان‌های رسمیِ غربی امروز شنیده می‌شود: اعتراف ضمنی به پایان «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» که پس از سال ۱۹۴۵ محورِ نگاه و سیاست‌ورزی متحدان غربی بود. سخنان مارک کارنی در اجلاس داووس و بازتاب‌های بعدی در پایتخت‌های اروپایی باید نه صرفاً به ‌مثابه اعتراضات لحظه‌ای، بلکه به ‌عنوان اعلام یک بیداری دیرهنگام تفسیر شود؛ بیداری‌ای که نشان می‌دهد آنچه برای دهه‌ها به ‌عنوان «روایت خوشایند» درباره هژمونی آمریکا پذیرفته شده بود، امروز دیگر نه‌تنها تضمین‌کننده امنیت و ثبات نیست، بلکه خود منبع عدم اطمینان شده است.
آنچه نخست‌ وزیر کانادا بیان می‌کند، صرفاً انتقاد از دونالد ترامپ یا یک دوره خاص از سیاست آمریکا نیست، بلکه اعترافی صریح به «گسست» در نظم جهانی‌ای است که دهه‌ها مبنای امنیت، رفاه و معنا برای قدرت‌های متوسط غربی بوده است.
کارنی سخنرانی خود را با مفهومی کلیدی آغاز می‌کند: گسست. او به‌ روشنی تصریح می‌کند جهان در میانه یک گسست قرار دارد، نه یک گذار. این تمایز، از منظر روابط بین‌الملل، اهمیتی بنیادین دارد. گذار معمولاً به تغییر تدریجی درون یک چارچوب اشاره دارد اما گسست، به معنای فروپاشی مفروضات پیشین است. کارنی از «پایان یک داستان خوشایند» سخن می‌گوید؛ داستانی که بر اساس آن، نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد، به‌رغم همه کاستی‌ها، در نهایت قابل اتکا و محافظت‌کننده بود. اکنون به تعبیر او، «واقعیتی خشن» جای آن را گرفته است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ، خود را مقید به هیچ حد و مرزی نمی‌داند. این گزاره، اگرچه برای بخش بزرگی از جهان سخنی تازه نیست اما بیان آن از زبان نخست‌وزیر کانادا یکی از نزدیک‌ترین و وفادارترین شرکای ایالات متحده حامل معنایی فراتر است. کارنی عملاً همان اصل کلاسیک سیاست قدرت را یادآوری می‌کند که قرن‌ها پیش صورت‌بندی شده بود: قدرتمندان آنچه را می‌توانند انجام می‌دهند و ضعیف‌ترها آنچه را ناگزیرند تحمل می‌کنند. تفاوت امروز در این است که این منطق، دیگر صرفاً متوجه کشورهای پیرامونی یا جنوب جهانی نیست، بلکه به قلب جهان غرب سرایت کرده است.
کارنی تأکید می‌کند جهان در یک وضعیت انتقالی آرام قرار ندارد، بلکه با گسستی عمیق مواجه است. بحران‌های مالی، بهداشتی، انرژی و ژئوپلیتیک ۲ دهه اخیر، آسیب‌پذیری‌های ادغام افراطی جهانی را آشکار کرده اما آنچه وضعیت را به ‌طور کیفی تغییر داده، استفاده آگاهانه قدرت‌های بزرگ از ادغام اقتصادی به ‌عنوان ابزار اجبار است. تعرفه‌ها به اهرم فشار سیاسی بدل شده، زیرساخت‌های مالی نقش سلاح پیدا کرده‌ و زنجیره‌های تأمین به نقاط آسیب‌پذیری تبدیل شده که می‌توان از آنها بهره‌برداری ژئوپلیتیک کرد. در چنین شرایطی، به‌گفته کارنی، نمی‌توان همچنان در توهم منفعت متقابل ادغام زیست، وقتی ادغام به منبع فرمانبرداری تبدیل شده است.
این دقیقاً همان نقطه‌ای است که غرب برای نخستین‌بار، تجربه زیسته بسیاری از کشورهای غیرغربی را لمس می‌کند. تحریم، فشار مالی و استفاده ابزاری از تجارت و فناوری، سال‌هاست بخشی از واقعیت سیاست جهانی است اما اکنون این منطق به اروپا و کانادا نیز رسیده و به همین دلیل، زبان انتقادی تغییر کرده است. آنچه امروز به ‌عنوان «بیداری» غرب مطرح می‌شود، بیش از آنکه کشف حقیقتی تازه باشد، حاصل جابه‌جایی موقعیت درون همان نظم نابرابر است.
آنچه کارنی توصیف می‌کند ترکیبی از ۲ شکاف است: شکاف میان گفتار و کنشِ دولتی که از مدت‌ها پیش وجود داشته و شکاف میان توقعات سنتی متحدان و رفتار روزافزون یک هژمونِ نامطمئن. اگر تا دیروز عضویت در نهادهای بین‌المللی و قرار گرفتن زیر چتر رهبری ایالات متحده به ‌مثابه تضمینی نسبی تلقی می‌شد، اکنون همان ادغام اقتصادی و امنیتی به ابزاری تبدیل شده که می‌تواند علیه همان متحدان به ‌کار گرفته شود. این تجربه‌ جدید، بویژه وقتی از زبان نزدیک‌ترین شریک ژئوپلیتیک واشنگتن بیان می‌شود، نشانگر وقوع یک تغییر پارادایمی واقعی است: بازنگری در محمولات سیاست خارجیِ کشورهایی که پیش از این از مزایای نظم لیبرال بهره‌مند می‌شدند. خوانش انتقادیِ این پدیده باید از ۲ وجه انجام شود؛ نخست از منظر ساختاری: نظم بین‌المللی فعلی مبتنی بر توزیع نامتقارن قدرت است؛ هژمون، کالاهای عمومی را فراهم می‌کند و متحدان در ازای آن نسبتی از اقتدار و امنیت کسب می‌کنند اما وقتی هژمون رفتارهای یک‌جانبه و ابزارهای اقتصادی‌ - سیاسی را علیه متحدانش اعمال می‌کند، معامله‌ نمادین «حمایت در برابر تبعیت متقابل» فرومی‌پاشد. دوم از منظر هویت و روایت: اروپای پساجنگ جهانی و شرکای آن در غرب، خود را ذی‌نفعانی می‌دانستند که نظام قواعد بین‌المللی را مشروع و مفید می‌پنداشتند؛ اکنون این روایت شکست خورده و ضرورت بازخوانیِ مبانیِ مشروعیت نظم بیرون از سکوی ایدئولوژیک قدیمی مطرح است. این بیداری دیرهنگام اما محدودیت‌های روشنی دارد. نقدی که از زبان رهبران غربی شنیده می‌شود عموماً از درونِ نظم لیبرال و از موضع ذی‌نفعِ ناراضی بیان می‌شود؛ یعنی آنها خواهان مدیریت بهتر و توزیع معقول‌تر هزینه‌ها هستند، نه فروپاشی یا بازتعریف کامل ساختار قدرت. 
به ‌عبارت دیگر، تلاش امروز معطوف به «بازتولیدِ هژمونی» در پوششی نو یا «کاستن از آسیب‌پذیری» در درون همان نظم پیشین است؛ چارچوبی محافظه‌کارانه که هدفش تأمین مجدد امنیت و رفاه در شرایطی است که قواعد دیگر همان تضمین‌های سابق را فراهم نمی‌آورد. از منظر آینده‌پژوهی، ۳ سناریوی متضاد اما واقع‌گرایانه قابل تصور است. سناریوی اول «انسجام مجدد تحت رهبری آمریکایی» است: در این مسیر، آمریکا و متحدان غربی سازوکارهایی توافقی برای بازتوزیع هزینه‌ها و شفاف‌سازی قواعد ایجاد می‌کنند و اروپا و کانادا به ‌صورت رسمی وابستگی‌های خود را نظام‌مند می‌پذیرند؛ نتیجه کوتاه‌مدت این سناریو ثبات بیشتر اما استمرارِ نابرابریِ ساختاری خواهد بود. سناریوی دوم «استقلال استراتژیک منطقه‌ای» است: اروپا و بازیگران میانی مانند کانادا سرمایه‌گذاری‌های عمده در توان دفاعی، زیرساخت‌های حیاتی و زنجیره‌های تأمین داخلی انجام می‌دهند و با ائتلاف‌های مسأله‌محور و دیپلماسی چندقطبی تلاش می‌کنند اتکای خود به هژمون را کاهش دهند؛ این مسیر پرهزینه اما بالقوه بلندمدت، امکان ظهور یک «هژمونی منطقه‌ای نرم» را فراهم می‌آورد. سناریوی سوم اما «فروپاشی مدیریت‌شده نظم» است؛ شرایطی که در آن انحلال نسبیِ مقررات بین‌المللی و افول مکانیسم‌های چندجانبه منجر به رقابت‌های محلی و شکنندگی‌های پیشرونده می‌شود که هزینه‌های اقتصادی و امنیتی سنگینی برجای می‌نهد.
هر سناریو مستلزم مجموعه‌ای از گزینش‌های راهبردی است. در سناریوی مستقل‌سازی، اصلی‌ترین تکلیف سیاست‌گذاران، سرمایه‌گذاری در ظرفیت‌های تولیدی حیاتی، تجارت با تنوع شرکایی و ایجاد مکانیسم‌های اروپایی برای بازدارندگی ترکیبی (نظامی، اقتصادی و سایبری) است. 
در سناریوی مدیریت‌شده تحت رهبری آمریکا، تأکید بر شفاف‌سازیِ قواعد نرم‌گذاری و تعهدات متقابل و نهادسازی برای تضمینِ پیش‌بینی‌پذیری اهمیت می‌یابد و در هر صورت، تقویت دیپلماسی عمومی، پایگاه مشروعیت داخلی و گفت‌وگوی اجتماعی درباره هزینه‌ها و فایده‌های هر انتخاب، شرط لازم برای پایداری سیاست‌های بلندمدت خواهد بود.
نکته‌ی کلیدی اما این است که تغییرِ روایت کافی نیست؛ باید تطبیق نهادی و بازتوزیع منابع نیز رخ دهد. بیانیه‌های انتقادی بدون سرمایه‌گذاری در صنایع دفاعی، زیرساخت‌های انرژی و غذا یا اصلاح بنیادین در سیاست تجاری و فناوری، به زبان نمادین تقلیل می‌یابد. بنابراین آنچه امروز از زبان کانادا و برخی رهبران اروپایی شنیده می‌شود، اگر به سیاست‌گذاری تبدیل نشود، صرفاً تبدیل به یک «شکل نوینِ محافظه‌کاری» خواهد شد: بهبودِ ابزارهای کاهش آسیب در حالی که بنیان‌های نظام توزیع قدرت تغییریافته باقی می‌ماند.
سرانجام باید پرسید آیا غرب هنوز آمادگی تحمل هزینه‌های استقلال راهبردی را دارد؟ آیا کشورهای میانی حاضرند از مزایای کوتاه‌مدتِ تبعیت صرف‌نظر کنند تا زیرساخت‌های تداومِ بلندمدت را بسازند؟ پاسخ به این پرسش‌ها تعیین‌کننده خواهد بود. اگر تمایل به تحول واقعی وجود داشته باشد، آنچه امروز با اعتراضات دیپلماتیک آغاز شده می‌تواند به بازآفرینی یک معماری امنیتی - اقتصادی مبتنی بر قواعد مشترک و توزیع‌شده منجر شود.
نقطه محوری سخنان کارنی، نقد تمایل فراگیر به «کنار آمدن و سازش» است؛ همان گرایشی که کشورها را به اطاعت، سازگاری و سکوت سوق می‌دهد، به این امید که تبعیت بتواند امنیت بخرد. او این منطق را صریحاً رد می‌کند و تأکید دارد چنین معامله‌ای دیگر کار نخواهد کرد. این جمله کوتاه اما قاطع، پایان یک توهم دیرپا را اعلام می‌کند: این تصور که همسویی بی‌چون ‌و چرا با آمریکا، مصونیت به همراه می‌آورد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات