صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۳۹۱۹۶۵
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه دهم خردادماه ۱۴۰۵
هر روز که رئیس‌ جمهور آمریکا در رسانه‌ها چیزی می‌گوید یا در شبکه اجتماعی‌اش چیزی می‌نویسد، یک درجه به عمق ناتوانی و استیصال خود در رابطه با جنگ ایران می‌افزاید و این استیصال هم چیزی نیست که از چشم رسانه‌های دنیا پنهان بماند.

بازار غرب و رژیم غاصب را زیر فشار نگه داریم

سعدالله زارعی

  تحرکاتی که ارتش متجاوز آمریکا در مقابل تحرک جدید نظامی ایران‌، از روز سه‌شنبه در تنگه هرمز و سواحل شمالی خلیج‌فارس به اجرا گذاشت‌، در یک ارزیابی عملیاتی، تلاشی بدون دستاورد برای آمریکا به حساب می‌آید چرا که ارزیایی نتیجه هر اقدامی تابع هدفی است که برای آن تعریف شده است. در اقدامات از سه‌شنبه تا جمعه‌، هدف بازکردن راهی در خلیج‌فارس و تنگه هرمز برای شکستن تدابیر جدید نظامی ایران در تنگه و آبراه خلیج‌فارس بود. از آنجا که این تلاش‌ها هیچ تغییر و خدشه‌ای در مدیریت ایران پدید نیاورده است می‌توانیم بگوییم با شکست کامل مواجه شده است اما حسب واکنش‌هایی که از سه‌شنبه به اجرا گذاشته و تکرار گردیده و به سرانجام نرسیده است‌، قاعدتاً این واکنش‌ها با شدت یا ضعف و یا نوسان استمرار پیدا می‌کند. آنگاه این پرسش مطرح می‌شود که آیا اقدامات جدید ایران برای بازداشتن ارتش آمریکا از واکنش کفایت می‌کند‌، یا خیر؟ اگر چه تداوم واکنش‌ها در روزهای پیاپی پاسخ این سؤال را روشن می‌کند اما از آنجا که ممکن است تشدید اقدامات جمهوری اسلامی در طرف آمریکایی‌ها پیش‌بینی شده باشد‌، پاسخ دقیق به این سؤال با دشواری‌هایی مواجه است. 
کما اینکه پاسخ متناظر و متناسب ایران به واکنش‌های دشمن این گمان را تقویت می‌کند که نیروهای نظامی ایران در این خصوص با تحلیل خاصی عمل کرده و عملکردشان هوشمندانه بوده است.
  واکنش‌های اخیر آمریکا در مقابل تثبیت موقعیت ایران به نوعی در ادامه همان تلاشی است که چندی قبل تحت عنوان «پروژه آزادی» انجام شد و قرار بود راه عبور از تنگه را باز کند اما بدون آنکه به نتیجه برسد‌، یک روز پس از اجرا رسماً خاتمه یافته اعلام گردید و حال آنکه رئیس‌جمهور آمریکا به همراه وزرای دفاع و خارجه وی با سر و صدای زیاد شروع این عملیات را اعلام کردند و ترامپ گفت نظامیان گفته‌اند تا پیروزی کامل کار را رها نخواهند کرد. حالا و پس از دو هفته همان مأموریت را بدون سر و صدا دنبال می‌کنند. علاوه‌ بر این، آنان این بار کشورهای عربی را جلو انداخته‌اند تا اگر کار به جایی نرسید‌، شکست در آن شکستی عربی در مقابل ایران باشد. البته کشورهای جنوب هم که از کنترل تنگه هرمز توسط ایران و رفتن آبراه خلیج‌فارس و دریای عمان تحت چارچوب مد نظر ایران و عمان وحشت دارند‌، به اندازه آمریکا و حتی شاید بیش از آن شانس خود را امتحان می‌کنند.
  جدای از این بحث‌، آنچه اکنون در تنگه در جریان است‌، به مرور به تثبیت رژیم کنترلی ایران منجر می‌شود. در طول دو ماه اخیر تنها کشتی‌هایی توانسته‌اند از تنگه عبور کنند که مجوز عبور به دست آورده‌اند‌، دو خط شمال و جنوب جزیره ایرانی لارک تنها دالان عبور ایمن کشتی‌های دارای مجوز بوده و کشورهایی که نفتکش‌ها و کشتی‌های تجاری‌شان از تنگه عبور کرده با نیروی دریایی سپاه وارد مذاکره شده‌اند. ادامه این روند طی پنج تا شش ماه آینده، عملاً رژیم ترانزیت ایران را بر تنگه و آبراه حاکم می‌کند. اصلاً بعید نیست تا آن موقع عربستان سعودی‌، امارات‌، کویت و قطر برای عبور کشتی‌ها و نفتکش‌هایشان با نیروی دریایی سپاه وارد مذاکره شوند چرا که ادامه رکود در صادرات نفت‌، آن‌ها را با دشواری زیاد مواجه می‌گرداند. همین حالا مؤسسات اقتصادی از ۳۳ درصد کسری بودجه عربستان در سال جاری میلادی خبر داده‌اند و قطر برای جلب نظر ایران ده روز پیش هیئتی را راهی تهران کرد.
واکنش‌های این چند روزه رژیم متجاوز آمریکا از یک منظر دیگر هم قابل بررسی است و این منظر از آنچه گفتیم مهم‌تر می‌باشد. استمرار اقدامات با سطح پایین آمریکا علیه سواحل‌، شناورها و نفتکش‌های ایران می‌تواند به مرور افزایش یابد به گونه‌ای که بدون آنکه به‌طور رسمی اعلام شود‌، از سرگیری جنگ با همان شدت چهل روز جنگ رمضان و یا کمی کمتر از آن باشد. آمریکا ممکن است یک جنگ جدید با هدف کنترل رفتار ایران و فرسودن توان آن را در نظر گرفته باشد. در جنگ قبلی زمانی که ایران پایگاه‌ها و نیروهای آمریکا و رژیم غاصب و موقعیت‌های حساس انرژی کشورهای جنوب را مورد هدف قرار داد و علاوه ‌بر آن‌ها به‌طور غیر مستقیم منافع کشورهای صنعتی و بازار مصرف آنان را زیر ضرب حملات خود گرفت‌، آمریکا تهدید به زدن زیر ساخت‌های ایران را کنار گذاشت و رسماً- البته مزورانه- اعلام کرد حاضر است بر اساس طرح ده ماده‌ای ایران با جمهوری اسلامی به توافق برسد. تاکنون روند مذاکرات به جایی نرسیده و هر بار اگر از جایی گشایشی دیده شده از جای دیگر به نقطه صفر بازگشته است.
ممکن است و به احتمال زیاد چنین است که آمریکا برای تحقق بخشی از هدف جنگ و یا رسیدن به دو سه هدفی که بعد از توقف نظامی جنگ اعلام کرده است‌، رویه‌ای را در پیش بگیرد که ایران ضمن مواجه بودن با هزینه‌های دوران نه جنگ نه صلح‌، از اهرم‌های فشار خود برای متوقف کردن حرکت دشمن استفاده نکند. به عبارت دیگر بر خلاف زمان فعال بودن جنگ که استفاده ایران از ابزارهای خود‌، سبب از بین رفتن تاب‌آوری آمریکا و رژیم غاصب و کشورهای عرب دخیل در جنگ و بازارهای مالی جهانی شد‌، ایران صرفاً و به‌طور محدود اقدامات نظامی علیه دشمن انجام دهد اما علی‌رغم آن‌، دشمن تاب‌آوری برای خود ایجاد کند. 
ایران در طول جنگ دو اهرم قوی مؤثر در توقف جنگ داشت؛ یکی قدرت نظامی بود که به تغییر موازنه نظامی به نفع ایران انجامید و دیگری قدرت تاثیرگذاری بر بازار‌های مالی غرب و از جمله خود آمریکا بود که فشار زیادی روی جبهه دشمن ایجاد کرد و در این‌جا نیز ایران به تغییر موازنه زیان اقتصادی به نفع خود رسید. 
  اگر آنچه در بحث سیاست کنونی آمریکا در مواجهه با ایران برشمردیم درست باشد و یا حتی به احتمال زیاد درست باشد‌، ایران باید برای تغییر مجدد موازنه به نفع خویش اقدام نماید.
در این‌جا اقدامات ممکن زیر می‌تواند در دستور کار ما قرار گیرد؛ اول‌، ما می‌توانیم اعلام کنیم پاسخ ما به هر اقدام واکنشی آمریکا، زدن زیرساخت‌های انرژی متعلق به آمریکا و یا زیر ساخت‌هایی که یک طرف آن آمریکا است‌، خواهد بود. الان آمریکا پذیرفته است که در مقابل اقدام نظامی علیه ایران تاوان نظامی بدهد و چون کنش نظامی ما در حال حاضر متناسب با واکنشی است که دشمن انجام داده است‌، دشمن این سطح از اقدامات ما را قابل تحمل می‌بیند. در حالی که وقتی به تأسیسات انرژی آن آسیب وارد می‌شود‌، قادر به مهار تبعات اقدام ایران نیست. در این‌جا ممکن است گفته شود‌، در صورت تصعید مرحله به مرحله نظامی ایران‌، دشمن نیز اقدام به زدن تأسیسات انرژی ایران می‌کند. پاسخ این است در رویکرد زدن زیر ساخت انرژی‌، آمریکا و عوامل آن در منطقه‌، به دلیل داشتن حجم وسیعی از زیرساخت‌های انرژی در منطقه‌، آسیب‌پذیرتر می‌باشد. از این رو وقتی رژیم اسرائیل به‌طور محدود تأسیسات عسلویه را زد و ایران تهدید کرد تأسیسات انرژی جنوب خلیج‌فارس را می‌زند‌، ترامپ بلافاصله اعلام نمود اسرائیل دیگر به تأسیسات انرژی ایران حمله نخواهد کرد و نکرد. نمونه دیگر اینکه ترامپ علی‌رغم تهدید به اقدام علیه تأسیسات نفتی ایران در جزیره خارک‌، دست به اقدامی علیه آن نزد. این یعنی تأسیسات انرژی بیش از ایران‌، پاشنه آشیل آمریکا، کشورهای جنوب و اروپا است. 
دوم‌، ما می‌توانیم اعلام کنیم چون آتش‌بس در لبنان روزانه از سوی رژیم اسرائیل نقض شده و این رژیم از زمان برقراری آتش‌بس دو هفته‌ای‌، بیش از دو برابر سرزمین‌های لبنانی که پیش از آن به تصرف درآورده بود‌، اشغال کرده است، ایران آتش‌بس را تمام شده تلقی کرده و عملیات علیه ناقض آتش‌بس را از سر می‌گیرد‌، مگر آنکه این رژیم طی چند روز به عقب برگردد و عملیات نظامی در لبنان را متوقف کند. این هشدار و سپس احتمال اقدام نظامی ایران روی بازارهای انرژی تاثیر فوری می‌گذارد و آژیر خطر بازگشت جنگ را برای آمریکا به صدا در می‌آورد. در این‌جا ممکن است گفته شود سیاست فعلی ایران پایان جنگ در همه جبهه‌هاست و نه تحریک جنگ و از سرگیری آن. پاسخ این است که روند فعلی چه آنچه آمریکا به‌صورت واکنشی در منطقه خلیج‌فارس انجام می‌دهد و چه آنچه هر روزه از سوی اسرائیل و با رضایت آمریکا و حوزه عربی علیه لبنان صورت می‌گیرد‌، چیزی جز جنگ نیست. اگر ما اعلام کنیم دیگر نقض آتش‌بس را تحمل نمی‌کنیم‌، به احتمال زیاد به توقف اقدامات نظامی علیه لبنان می‌رسیم‌، نه اینکه جنگ مشتعل‌تر می‌شود. الان رژیم اسرائیل خود را در آستانه تصرف کامل دو شهر نبطیه و صور می‌بیند و این در حالی است که به دلیل آتش‌بس‌، حزب‌الله به استفاده محدود از توانمندی‌های موشکی و پهپادی خود بسنده می‌کند. 

بازدارندگی چندلایه ایران  در برابر دشمن امریکایی– صهیونیستی 

رسول سنائی‌راد

برخلاف نظر برخی تحلیلگران که رویداد‌های دو جنگ تحمیلی ۱۲روزه و رمضان را تغییر در وضعیت بازدارندگی ایران تلقی کرده و حتی آن را نفی می‌کنند، واقعیت بازدارندگی با این برداشت تفاوت و فاصله زیادی دارد. نشانه آن هم این است که دشمنان جنایتکار مجبور به توقف جنگ شده‌اند و نه‌تنها ناظران جهانی قدرت واکنش و ضربات ایران به دشمن را فراتر از تصور و راه‌حل را سیاسی می‌دانند، بلکه امریکایی‌ها هم مذاکره با ایران را بر بازگشت به جنگ ترجیح می‌دهند. البته رژیم صهیونیستی که مشکل خود با ایران را موجودیتی می‌داند، فراتر از هرگونه محاسبه عقلانی به‌دنبال فرصت حضور ترامپ در قدرت برای ادامه جنگ و توهم گرفتن نتیجه، ولو با هزینه سنگین است. 
نباید فراموش کرد که بازدارندگی در پیوند با عقلانیت و محاسبه معنی می‌یابد و کاربرد پیدا می‌کند و آنچه موجب توقف جنگ از سوی امریکا و همچنین عدم ائتلاف و همراهی متحدان اروپایی با آن علیه ایران شده، محاسبات مربوط به هزینه و فایده جنگ بوده است، چراکه ابزار جنگ را زمانی به کار می‌گیرند که منافع از هزینه‌های آن بیشتر باشد و اینک در مواجهه با ایران، محاسبات آنان چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. آنان در جنگی وارد شده یا به آن ادامه می‌دهند که: 
۱- هزینه‌های آن کم و قابل مدیریت باشد و تلفات و خسارت آن را بتوانند تحمل کنند. 
۲- دامنه زمانی و مکانی جنگ قابل کنترل بوده، گسترده و فرسایشی نشود. 
۳- نتیجه جنگ پیروزی سریع و قاطع و زمینه‌ساز دستاورد‌های دیگر باشد. 
نمونه عینی چنین جنگی را در لیبی و عراق در گذشته و در ونزوئلای فعلی می‌توان سراغ گرفت، اما در ایران فرقی اساسی وجود دارد و آنهم برخورداری از بازدارندگی چندلایه است. این نوع بازدارندگی امکان طیف وسیعی از کنش و واکنش را در برابر متجاوزان فراهم می‌کند و پاسخ ایران صرفاً مستقیم و خطی نبوده و هیچ‌گونه محدودیت زمانی و مکانی ندارد. عواملی که راهبرد بازدارندگی چندلایه ایران را کاربردی، مؤثر و باورپذیر ساخته عبارتند از:
۱- برخورداری از عمق تمدنی و ماهیت اعتقادی و دینی برای مقابله و ستیز با دشمنان
۲- همراهی و مشارکت عموم ایرانیان در دفاع از تمامیت ارضی و موجودیت کشور و نظام اسلامی
۳- مشروعیت، اقتدار و اشراف رهبری برای بسیج‌گری، راهبری و هدایت ظرفیت‌ها و توانمندی‌های کشور برای مقاومت و واکنش به شرارت‌های دشمنان
۴- برخورداری کشور از ذخیره کافی تسلیحات راهبردی بومی و مؤثر و رزمندگان دارای اراده و شجاعت به کارگیری آنها علیه دشمنان
۵- برخورداری کشور از عمق و نفوذ در فراتر از مرز‌های ملی در منطقه و فراتر از منطقه و همراهی بسیاری از ملت‌های آزاده با آرمان‌ها، ایده‌ها و ارزش‌های اسلامی و ایرانی برای مقاومت و ظلم‌ستیزی
۶- وجود نفرت و خشم نسبت به روحیه و رویه ظالمانه و توسعه‌طلبانه و تروریستی امریکا و رژیم صهیونیستی در بین ملل مختلف دنیا و وجود زمینه همراهی و همکاری برای اقدامات مقابله‌ای با این محور شرارت و جنایت در نقاط مختلف جهان.
عوامل فوق زمینه شکل‌گیری بازدارندگی چندلایه و مؤثری برای ایران فراهم ساخته است که ابهام و نااطمینانی نسبت به خروجی جنگ با ایران را مقابل دشمنان قرار می‌دهد. چراکه ایران نه با تکیه بر وحدت و بسیج مردمی امکان ورود زمینی و اشغال و حتی به کارگیری نیروی نیابتی و مزدور داخلی برای بی‌ثبات‌سازی را سلب می‌کند، بلکه ظرفیت توسعه و گسترش جنگ به منطقه و فراتر از آن را هم فراهم می‌کند و ناامنی و فشار را بر دشمنان و حامیان آنها وارد می‌سازد. همچنین این عوامل امکان تاب‌آوری و مقاومت را برای پیشبرد جنگی فرسایشی و گیر انداختن دشمنان در ساحات مختلف و ایجاد باتلاقی مرگبار و دردناک برای تحمیل مرگی تدریجی بر او فراهم می‌کند که البته در این مسیر از همکاری و شراکت دشمنان و رقبای راهبردی امریکا مثل روسیه و چین هم می‌تواند استفاده کند.

ماهیت واقعی ترامپیسم

سجاد عطازاده

ترامپیسم را باید تلاقی ژئوپلیتیک و اقتصاد دانست. در نگاه ترامپ، تجارت آزاد زمانی مطلوب است که به افزایش قدرت آمریکا منجر شود؛ اما اگر این تجارت باعث تقویت رقبای استراتژیک گردد، باید محدود شود. این دقیقاً همان منطق مرکانتیلیستی است که اقتصاد را تابع رقابت قدرت‌های بزرگ می‌داند. به همین دلیل، در دوره ترامپ، مفاهیمی مانند «امنیت زنجیره تأمین»، «استقلال صنعتی»، «بازگرداندن تولید به داخل»، و «حمایت از صنایع راهبردی» به ادبیات رسمی سیاست‌گذاری آمریکا بازگشتند.
یکی از مهم‌ترین پیامدهای این تحول، فرسایش تدریجی نظم تجارت آزاد جهانی بود. سازمان تجارت جهانی که زمانی نماد نظم لیبرال اقتصادی محسوب می‌شد، عملاً در دوره ترامپ تضعیف شد. واشنگتن با بی‌اعتنایی به قواعد چندجانبه، ترجیح داد سیاست‌های یک‌جانبه و تعرفه‌ای را دنبال کند. این مسئله نشان داد که حتی خود آمریکا نیز دیگر به جهان‌گرایی اقتصادی دهه ۱۹۹۰ باور ندارد. در واقع، ترامپ نخستین رئیس‌جمهور آمریکایی پس از جنگ سرد بود که آشکارا اعلام کرد منافع ملی آمریکا بر هرگونه تعهد به نظم جهانی اولویت دارد.
اما مسئله مهم‌تر آن است که ترامپیسم صرفاً یک انحراف مقطعی در سیاست آمریکا نبود؛ بلکه نشانه‌ای از تغییر ساختاری در اقتصاد سیاسی بین‌المللی است. حتی پس از پایان دولت ترامپ، بسیاری از سیاست‌های حمایت‌گرایانه او ادامه یافتند. دولت بایدن نیز با وجود تفاوت‌های گفتمانی، بخش مهمی از محدودیت‌های فناورانه علیه چین، حمایت از صنایع داخلی و سیاست‌های بازصنعتی‌سازی را حفظ کرد. این امر نشان می‌دهد که بازگشت مرکانتیلیسم، صرفاً محصول شخصیت ترامپ نیست، بلکه ناشی از بحران عمیق هژمونی آمریکاست.
در شرایطی که چین به مرکز تولید جهانی و بازیگری پیشرو در فناوری‌های نوظهور تبدیل شده، آمریکا دیگر نمی‌تواند مانند دهه ۱۹۹۰ صرفاً بر مزیت‌های مالی و خدماتی تکیه کند. به همین دلیل، دولت آمریکا بار دیگر به سمت مداخله فعال در اقتصاد، حمایت از صنایع استراتژیک و کنترل زنجیره‌های فناوری حرکت کرده است. این تحول را می‌توان گذار از «جهانی‌شدن لیبرال» به «ژئواکونومی امنیتی» نامید؛ وضعیتی که در آن، اقتصاد جهانی بیش از گذشته تابع ملاحظات امنیت ملی و رقابت قدرت‌های بزرگ می‌شود.
سیاست‌های ترامپ همچنین پیامدهای گسترده‌ای برای ساختار اقتصاد جهانی داشته‌اند. یکی از نتایج مهم این روند، تضعیف زنجیره‌های تأمین جهانی و حرکت به سمت منطقه‌گرایی اقتصادی است. شرکت‌های بزرگ غربی اکنون بیش از گذشته به انتقال خطوط تولید از چین، تنوع‌بخشی به شرکای اقتصادی و کاهش وابستگی به رقبای ژئوپلیتیکی فکر می‌کنند. مفاهیمی مانند «دوست‌سپاری» و «بازگردانی تولید» که امروز در ادبیات اقتصادی آمریکا رواج یافته‌اند، در واقع بیانگر پایان تدریجی عصر جهانی‌شدن بی‌مرز هستند.
از منظر نظری، بازگشت مرکانتیلیسم را می‌توان نشانه شکست برخی مفروضات لیبرالیسم اقتصادی دانست. نظریه‌پردازان لیبرال تصور می‌کردند وابستگی متقابل اقتصادی، رقابت‌های ژئوپلیتیکی را مهار خواهد کرد؛ اما تجربه آمریکا و چین نشان داد که وابستگی اقتصادی نه‌تنها مانع رقابت قدرت‌های بزرگ نشده، بلکه خود به میدان اصلی رقابت تبدیل شده است. امروز فناوری، انرژی، نیمه‌هادی‌ها، هوش مصنوعی و مسیرهای تجاری، همگی ابعاد جدیدی از رقابت ژئوپلیتیکی هستند.
با این حال، سیاست‌های ترامپ واجد تناقض‌های جدی نیز بودند. او تلاش داشت با ابزارهای حمایت‌گرایانه، صنایع آمریکایی را احیا کند؛ اما همزمان بی‌ثباتی شدیدی در اقتصاد جهانی ایجاد کرد. جنگ تعرفه‌ای، افزایش هزینه تولید، نااطمینانی در بازارها و تضعیف نهادهای بین‌المللی، بخشی از پیامدهای این رویکرد بودند. افزون بر این، ترامپ تصور می‌کرد که فشار اقتصادی می‌تواند به‌تنهایی برتری آمریکا را احیا کند؛ در حالی که واقعیت نظام بین‌الملل نشان می‌دهد انتقال قدرت به شرق آسیا، روندی ساختاری و بلندمدت است که صرفاً با تعرفه‌های تجاری متوقف نخواهد شد. بازگشت مرکانتیلیسم آمریکایی واجد دو معناست. نخست آنکه نظم لیبرال جهانی که آمریکا دهه‌ها مدعی رهبری آن بود، اکنون از درون دچار بحران شده است. دوم آنکه جهان در حال ورود به دوره‌ای است که اقتصاد و امنیت بیش از هر زمان دیگری درهم تنیده خواهند شد. در چنین شرایطی، دولت‌هایی موفق‌تر خواهند بود که بتوانند میان ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی، توان صنعتی، استقلال فناوری و تاب‌آوری اقتصادی پیوند برقرار کنند.
به بیان دیگر، عصر جدید اقتصاد جهانی دیگر صرفاً عصر بازارهای آزاد نیست؛ بلکه عصر رقابت دولت‌های بزرگ برای کنترل فناوری، زنجیره‌های تولید و منابع راهبردی است. ترامپ شاید آغازگر این روند نبود، اما بدون تردید یکی از آشکارترین نمادهای بازگشت مرکانتیلیسم به سیاست جهانی محسوب می‌شود؛ بازگشتی که نشان می‌دهد در نهایت، قدرت سیاسی همچنان بر فراز اقتصاد جهانی ایستاده است.

فرصتی برای بازنگری در شیوه‌های حکمرانی

ناصر ذاکری

دوره یک‌ساله گذشته بی‌تردید دوره‌ای بی‌بدیل در تاریخ معاصر کشورمان و بلکه جهان است. دشمن با دو هجوم گسترده و به‌کارگیری پیچیده‌ترین و فناورانه‌ترین روش‌ها سعی در تحمیل اراده خود داشته، اما موفق نشده‌ است.

تعریف واژه‌هایی همچون جنگ، بازدارندگی و تاب‌آوری تغییر کرده و حتی کارایی بسیاری از ابزارهای جنگی نیز در مقابل نوآوری‌های هوشمندانه نیروهای دفاعی ما مورد تردید قرار گرفته‌ است. در این یک‌ سال، دشمن با این تصور که با ترور ناجوانمردانه مسئولان ارشد یک کشور می‌تواند کارش را پیش ببرد، پا به میدان گذاشت، اما از این نامردمی خود طرفی نبست. همچنین برخلاف تصور برخی کارشناسان، این جنگ نابرابر منجر به تحرک دیپلماتیک وسیع در سطح جهان و تشکیل جبهه حامیان نشد. هرچند برخی سیاست‌مداران و سخنوران به حمایت از ملت ایران برخاستند، نه در جبهه متجاوزان صف حامیان تشکیل شد و نه حمایت‌های شکل‌گرفته از ایران منجر به تغییر جدی روند جنگ شد. به بیان دیگر، هر دو طرف به‌نوعی طعم تنهایی استراتژیک را تجربه کردند و متحدان بالفعل و بالقوه هر دو طرف تمایل چندانی به حضور جدی در این درگیری فوق‌مدرن که می‌توانست مقدمه جنگ جهانی سوم باشد از خود نشان ندادند. در مورد تجربه یک‌ سال اخیر می‌توان عناوین بسیاری از مباحث درخور تأمل را برشمرد که هرکدام در جای خود ارزش بحث و بررسی دارند، اما در این یادداشت فقط به این نکته می‌پردازم که تجربه یک سال اخیر با انبوه حوادث عظیم آن، باید ما را به مطالعه‌ای گسترده با هدف بازنگری در شیوه کشورداری وادار کند. این تجربه را می‌توان به وضعیت یک مدل خودروی جدید تشبیه کرد که سانحه‌ای بسیار سهمگین را پشت سر گذاشته‌ است. اینک مهندسان می‌توانند با بررسی بدنه خودرو، علل مقاومت بخش‌هایی از بدنه یا متلاشی‌شدن بخش‌های دیگر را شناسایی کنند.

بی‌تردید نظام اداری کشورمان و ساختار تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری آن، نکات قوت و ضعف‌هایی دارد که باید به‌ دنبال بروز حوادث دشوار، در اولین فرصت از طریق مطالعه کارشناسانه کشف شوند. چنین حوادثی را می‌توان فرصتی برای کشف و برطرف‌‌کردن ضعف‌ها تلقی کرد که اگر از چنین فرصتی استفاده نشود، مانند این است که سازندگان خودروی جدید هزینه آزمون مقاومت بدنه خودرو را پرداخته، ولی از فایده آن که همانا کشف ضعف‌های محصول جدید است، بهره‌مند نشده‌اند. ‌نکته بسیار د‌رخور تأمل دیگر این است که هرقدر عظمت حادثه بیشتر باشد، اهمیت مطالعات مرتبط با کشف ضعف‌ها و قوت‌ها بسیار بیشتر ‌خواهد شد؛ زیرا در چنین موقعیت‌هایی است که ضعف‌ها و قوت‌های یک سیستم به عریان‌‌ترین شکل ممکن خودنمایی خواهند کرد. به‌‌عنوان نمونه، یکی از بارزترین موارد قوت سیستم که بحق حیرت ناظران جهانی را برانگیخت، شیوه خاص واگذاری و ساختار مدیریت نظامی بود. دشمن با حذف سطح بالای فرماندهی انتظار نوعی فروپاشی یا حداقل بلاتکلیفی کشنده را در تشکیلات دفاعی کشور داشت، اما همان زمان معلوم شد برای برخی مسئولیت‌ها حتی تا هفت سطح جانشین تعیین شده تا کوچک‌ترین بلاتکلیفی در سیستم بروز نکند. این وضعیت را می‌توان با تدبیر رسول مکرم‌(ص) در جنگ موته مقایسه کرد که ایشان به دلیل بُعد مسافت، برای سپاه اعزامی سه فرمانده تعیین کرد که با شهادت نفر اول و حتی دوم، سپاه گرفتار بلاتکلیفی نشود. نکته شایان تأمل دیگر این بود که در سطح فرماندهی، نیروهای ما کوچک‌ترین ضعفی نشان ندادند، هرچند همگی می‌دانستند که با قبول مسئولیت به‌عنوان هدف متحرک یک ماشین فوق‌مدرن ترور تعیین خواهند شد. بالطبع‌ علل دستیابی به چنین سطحی از روحیه تاب‌آوری باید کشف و شناسایی بشود. عملکرد اقتصاد ملی در چند دهه گذشته چندان ارزشمند نبوده‌ است. دشواری‌هایی از نوع تورم دورقمی مزمن، کسری بودجه، افزایش نجومی حجم نقدینگی، نرخ بالای بیکاری پیدا و پنهان، سقوط بهره‌وری و... همگی دستاوردهای این عملکرد ضعیف هستند. در نگاهی سیاست‌زده و غیرکارشناسی‌ می‌توان ریشه این عملکرد ضعیف را به «سوءمدیریت» فروکاست. همان‌گونه که سال‌ها پیش دانشجوی جوانی گفت جنگ را با 20ساله‌ها بردیم و اقتصاد را با 60ساله‌ها باختیم و البته طرفداران یک جریان سیاسی خاص برای این جوان خام و پرشور هورا کشیدند، اخیرا نیز یک کارشناس اقتصاد علت ناکامی در حوزه اقتصاد را برخلاف حوزه دفاع، به حاکمیت «بچه‌های شیکاگو» فروکاسته‌ است. با این‌ حال، پرسشی که نه آن دانشجوی پرشور و حامیانش و نه این کارشناس پرطمطراق اقتصاد پاسخی برای آن ندارند، این است که چرا در دوره‌هایی که آن به‌اصطلاح 60ساله‌های غرب‌زده با تحقیر تمام خانه‌نشین شدند، اقتصاد ملی اوج نگرفت و چرا دولت سیزدهم برخلاف وعده انتخاباتی ایجاد سریع رونق، از ارائه عملکرد موفق بازماند؟ توجه به چنین نکاتی اهمیت مطالعات کارشناسانه برای کشف موارد قوت و ضعف و تلاش برای مصون‌ماندن این مطالعات از هجوم بی‌رحمانه حب و بغض‌های سیاسی را به‌خوبی نشان می‌دهد. با این‌ حال در سال‌های اخیر برخی سخنوران به‌سرعت در مقابل به‌کارگیری واژه بازنگری موضع گرفته و آن ‌را به‌ معنی تردید در برخی اصول تلقی می‌کنند.

در حالی ‌که براساس تعالیم دینی‌مان که یک ساعت تفکر را بالاتر از 70 سال عبادت می‌داند، همه به بازبینی کارنامه گذشته‌مان و تلاش برای یافتن روش‌های بهتر از گذشته ملزم شده‌ایم. به بیان دیگر، روشی که در گذشته به‌ کار بسته‌ایم، حتی اگر کارآمد بوده و نتایج درخشانی به بار آورده‌ باشد، از کجا معلوم که به درد آینده هم بخورد و باز هم بتواند مفید باشد؟ بازنگری در شیوه‌های حکمرانی شامل حوزه‌های اقتصاد، سیاست داخلی، سیاست خارجی، امور اجتماعی و فرهنگی می‌شود. در یادداشت‌های آینده به چند مورد از سرفصل‌های اقتصادی خواهم‌ پرداخت.

شیعه بودن و نردبان هویتی

جواد شاملو
چندین روز پیش، در قاب تلویزیون و در جریان برنامه «لاله‌خیز»، بینندگان شاهد گفت‌وگویی تکان‌دهنده بودند. مهمان برنامه، خانم جوانی بود که در بهار جوانی و در سن ۳۴ سالگی، بار سنگین دو عنوان پرصلابت را بر دوش می‌کشید: هم «مادر شهید» بود و هم «همسر شهید». رامین جعفری و علیرضا جعفریِ ۹ساله، همسر و فرزند او هر دو در همین جنگ رمضان و در کنار یکدیگر به شهادت می‌رسند. این خانم  در میان صحبت‌هایش، توصیفی از همسر شهید خود ارائه داد که فراتر از یک روایت عاشقانه یا سوگنامه شخصی بود؛ کلام او، پرده از یک منظومه فکری و یک سلسله‌مراتب عمیق هویتی برمی‌داشت.
او گفت همسرش پاسدار بود اما به همین عنوان بسنده نکرد و پله‌های نردبان هویتی شهید را پایین‌تر رفت تا به ریشه برسد: «پیش از پاسدار بودن، یک بسیجی بود! و پیش از بسیجی بودن، نوکر و خادم امام حسین (علیه‌السلام) بود.»
این بانوی جوان، در لابه‌لای این کلمات ساده، دقیقاً چه می‌گفت و از چه راز بزرگی پرده برمی‌داشت؟ واکاوی این سطوح و سلسله هویتی در واقع رمزگشایی از ساختار شخصیتی انسان تراز مکتب تشیع است. انسانی که سطوح و عرصه‌های گوناگون زندگی‌اش از هم جدا نیستند؛ بلکه یک ساختمان واحدند و ریزترین امورات و فعالیت‌هایش میوه‌هایی‌اند که جز از ریشه ایمان و عقیده تغذیه نمی‌شوند. در چنین حیاتی شخص خیلی اوقات همان کاری را می‌کند که دیگران می‌کنند، اما برای او جهاد نوشته می‌شود و برای دیگران هیچ؛ چراکه کار او در ادامه عمل صالحی دیگر است. 
پاسدار بودن، فراتر از یک شغل، ترکیبی است درهم‌تنیده از هویت، آرمان و تعهد. پاسداری، پذیرش یک مسئولیت خطیر برای حراست از یک حقیقت بزرگ‌تر است. با این حال، می‌توان از نظر حقوقی و سازمانی پاسدار بود، اما فاقد آن روحِ تپنده درونی بود. پاسداری که تنها به فرم و ساختار محدود بماند، در نهایت یک کارمند نظامی یا امنیتی است.
اینجا است که مفهوم «بسیجی بودن» وارد میدان می‌شود. بسیجی بودن، نخستین مرحله از تجسم یک هویت زنده و پویاست. بسیجی بودن، نشانه‌ای باطنی و درونی از روحیه پاسداری از انقلاب اسلامی و آرمان‌های توحیدی است. 
بسیجی، منتظر بخشنامه و دستورالعمل اداری نمی‌ماند؛ او با درک تکلیف، خود را به میدان پرتاب می‌کند. اما آیا بسیجی بودن به تنهایی نقطه کمال است؟
اگر یک بسیجی، اهل هیئت، روضه، اشک و متصل به ساحت قدسی امام حسین (علیه‌السلام) و اهل بیت عصمت و قرآن کریم نباشد، به مرور زمان دچار استحاله می‌شود. چنین فردی بیشتر به یک چریک بی‌کله، پرجنب‌و‌جوش و ماجراجو  می‌ماند که در هرکجای عالم و ذیل هر بیرق دیگری هم که بود، یک مبارز از آب در می‌آمد. کسی که شاید بسیار بی‌قرار و فعال باشد، اما این بی‌قراری برای او صرفاً یک خصلت روانی و شخصی است، نه جوششی که ریشه در یک هویت قدسی و متصل به آسمان داشته باشد. عمل‌گرایی بدون پشتوانه معنوی، ممکن است در نهایت یا به خستگی و بریدن ختم ‌شود یا به انحراف.
در حقیقت، آنچه به این سلسله‌مراتب هویتی معنا و استحکام می‌بخشد، نه صرفاً «کنش» است و نه حتی «فداکاری» به‌تنهایی؛ بلکه جهت فداکاری است. بسیاری می‌توانند اهل شور، حرکت و حتی خطرپذیری باشند، اما تا وقتی این شور در مدار ولایت قرار نگیرد، همچنان در سطح یک انرژی خام باقی می‌ماند؛ انرژی‌ای که ممکن است در خدمت حق قرار بگیرد، اما همان‌قدر نیز استعداد آن را دارد که به بی‌راهه برود. 
اما وقتی حلقه آخر یعنی به قول آن مادر شهید و همسر شهید «نوکری اباعبدالله (علیه‌السلام)» به این زنجیره متصل می‌شود، کیمیاگری رخ می‌دهد. عشق به سیدالشهدا و حشر و انس با روضه‌ها و مرثیه‌های او، به طور طبیعی و تکوینی، از یک انسان معمولی، یک مأمور، یک رزمنده، یک گماشته الهی و یک شخصیت تماماً معطوف به هدف می‌سازد. «آدمِ امام حسینی»، دیگر متعلق به خودش نیست؛ او از دایره تنگ «خود» خارج شده و در اراده امام ذوب شده است. او می‌داند که جان، مال و آبرویش، امانتی است برای روز مبادا.
اساساً زیست شیعیان راستین در طول چهارده قرن حیات پرفراز و نشیب این شریعت حقه، همواره بر همین مدار بوده است. شیعیان در طول تاریخ، در میان مردم کوچه و بازار می‌زیستند، به مشاغل گوناگون مشغول بودند، تجارت می‌کردند، زراعت می‌کردند و ظاهراً افرادی کاملاً عادی به حساب می‌آمدند؛ اما در باطن، هر کدام مأمور اعتقاد و مکتب خود بودند. آن‌ها در حالت آماده‌باش کامل قرار داشتند و ممکن بود هر زمان که ولیّ خدا اراده کند، پرده از این مأموریت بردارند و جان فدا کنند.
هویت شیعی، به سرعت و به محض دریافت فرمان، تبدیل به آمادگی مطلق برای جانفشانی در راه اعتقاد می‌شود؛ همان چیزی که ما امروز در ادبیات انقلاب اسلامی به آن «بسیجی‌گری» می‌گوییم. بسیجی‌گری است که از انسان، یک پاسدار می‌سازد؛ چه این شخص رسماً زیرمجموعه سازمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد، چه نباشد. با این نگاه، یک پاسدار می‌تواند کاسبِ بازار سنتی باشد، می‌تواند برنامه‌نویسی در زیست‌بوم فناوری و استارتاپی باشد، می‌تواند معلمی در یک روستای دورافتاده، یا استاد و دانشجویی در دل دانشگاه باشد. او می‌تواند هر شغلی که سایر مردم دارند را داشته باشد، اما یک تفاوت بنیادین دارد: او «آدمِ امام» است. آدمِ امام بودن یعنی چه؟ می‌گویند مسلم بن عوسجه در راه حمام بود که حبیب‌بن‌مظاهر را دید و از استنصار امام حسین علیه‌السلام مطلع شد؛ و می‌گویند او بساط حمامش را در همان کوچه رها کرد و با حبیب راهی قرارگاه عشاق شد. وقتی اذان عشق به گوش می‌رسد؛ یعنی وقت تنگ است؛ لحظه‌ای به تأخیرانداختنِ اجابت، باعث می‌شود قضا شوی. مسلم بن عوسجه آدم خودش نبود که بگوید حمامم را می‌روم، بعد می‌آیم و یا اینکه بگوید وسایلم را می‌گذارم و بعد می‌آیم. آدمِ امام زندانی زندگی روزمره است؛ وقتی فرمان می‌رسد، در واقع او را آزاد می‌کنند. حبیب بن مظاهر در قفس مسلم بن عوسجه را باز کرد. مگر کبوتری که آزاد می‌شود دیگر به ظرف آب و دانه قفسش التفاتی می‌کند؟
شیعه بودن، یعنی در هر لحظه «آدمِ امام» بودن. تاریخ ما پر از این الگوهاست. جناب میثم تمار چه کسی بود جز یک خرمافروش ساده در بازار کوفه؟ آیا او در نهایت، پاسدارانه و با فدا کردن زبان و جانش بر سرِ دار، به شهادت نرسید؟ و مگر علی‌بن یقطین، یک سیاست‌مدار برجسته و وزیر در بالاترین سطوح دستگاه خلافت طاغوتی عباسی نبود؟ اما او در همان کاخ، گوش به فرمان و چشم به اشاره‌ی امام موسی‌بن‌جعفر (سلام‌الله علیه) داشت و مأموریتش حفظ جان و مال شیعیان بود. جناب عبدالعظیم حسنی یک عالمِ سید، محدث و هاشمی‌تبار بود؛ اما به علم‌آموزیِ صرف در گوشه حجره بسنده نکرد. او آدمِ امام بود، آواره بیابان‌ها شد و پیام امام را به ری رساند تا آنکه به شهادت رسید.
دقیقاً همین روحیه و همین سلسله‌مراتب هویتی بود که شخصیتی چون روح‌الله موسوی خمینی را تبدیل به مردی کرد که جغرافیای ذهنش، محدود به دیوارهای حجره‌های فیضیه و حوزه علمیه نماند. او با شوری که از سودای انتقام خون سیدالشهدا تغذیه می‌شد و با غیرت و شجاعتی که از امیرالمؤمنین علیه‌السلام به ارث برده بود، نهاد سنتی حوزه و فقاهت را از یک نهاد صرفاً علمی، تبدیل به سنگ بنای حاکمیت سیاسی شیعه کرد. شاید علاقه شخصی امام خمینی، غرق شدن در متون عمیق علوم دینی، فلسفی و عرفانی بود؛ اما او می‌دانست که شیعه بودن یعنی هدف داشتن. شیعه خط می‌گیرد، شیعه مأموریت دارد و نمی‌تواند نسبت به طاغوت زمان بی‌تفاوت باشد. همین شد که فقیه و عارف خلوت‌گزین قم، سر از تبعید در نجف و ترکیه و نوفل‌لوشاتو درآورد و در نهایت، آن پیرمرد عارف، با تکیه بر همان هویت «بسیجی و حسینی»، هندسه قدرت در جهان را به هم ریخت.
خلاصه کلام آنکه، شیعه بودن یعنی در هر کجا که هستی، در هر زمانه‌ای که زندگی می‌کنی و به هر کاری که مشغولی، مدام یک سؤال اساسی را از خود بپرسی: «من آدمِ کیستم؟» آیا آدمِ منافع خودم، شهواتم و روزمرگی‌هایم هستم، یا «آدمِ امام»؟ مکتب تشیع پیش از آنکه صرفاً یک نظام فقهی و مجموعه‌ای از احکام فردی باشد، یک ساختار و یک جبهه به هم پیوسته است و قطعی‌ترین مهر امضای عضویت در این ساختار شهادت است.
ما در این ساختار، مأموریم و همان‌گونه که عاشورا از ما نیروی رزمنده و جان‌فدا می‌سازد، غدیر نیز از ما یک رسانه‌ و یک مأمور ابلاغ می‌سازد. حکم این مأموریت تاریخی را شخص پیامبر خاتم (صلی‌الله علیه و آله) در روز غدیر صادر کرده است، آنجا که فرمود: «فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة» (پس باید حاضران به غایبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت این پیام را برسانند). یکی از اصلی‌ترین مأموریت‌های ما به عنوان یک شیعه، این است که با هر ابزاری، در هر شغلی و به شعاعِ تمامِ توانمان، این پیام را به گوش تاریخ برسانیم که: «فرمانروای بر حق این عالم، مردی است به نام علی‌بن‌ابیطالب». این مأموریتِ غدیری، با مأموریت انتقام خون سیدالشهدا و زمینه‌سازی برای ظهور منتقم کربلا، در هم آمیخته است و تا روزی که نفس می‌کشیم، بر گردن ماست. ما آدمِ امامیم و باید به دیگران بگوییم امامِ آدم‌ها کیست. هرکس، به شیوه خودش. 
امام خمینی غدیر را با احیای ولایت فقیه بزرگ داشت. خلاصه تمام تلاش‌ها و مبارزات و مجاهدات پیر جماران را می‌توان در این جمله خلاصه کرد که: «حکومت تنها حق علی و فرزندان علی است و در صورت غیبت ایشان، کسی که به علی و فرزندان علی نزدیک‌تر از دیگران باشد». خامنه‌ایِ شهید نیز غدیر را با اجرای نظری و عملی منشور حکومت علوی پاسداشت؛ اگر امام با انقلاب، ایران را به مدار غدیر برگرداند، آقای شهید با چهار دهه رهبری نظام در راستای حکومت به سبک مولای متقیان گام برداشت. آقا شهید شد؛ چون غدیری بود. راه و روش غدیری با راه و روش اموی جمع نمی‌شود؛ حتی اگر کار به جمله «مثلی لایبایع مثل یزید» ختم شود که بیت‌الغزل شهادت‌طلبی است و از پایان عاشورایی خبر می‌دهد. دعوا بر سر حق غنی‌سازی و سلاح هسته‌ای نیست؛ آنچه اردوگاه شیطان را به این تکاپوی وحشیانه واداشته، احیای راه و رسم علی در دیار سلمان است؛ دیاری که اگر به قله برسد، بار دیگر صدای ضجه‌های ابلیس جهان را پر می‌کند و کعبه مهیای  پذیرایی از آن ندادهنده موعود می‌شود. ما برای امیرالمؤمنین است که می‌جنگیم. چنان‌که فاطمه زهرا برای امیرالمؤمنین بود که در کوچه‌ها جنگید و خوب که تاریخ را ببینی پیامبر در غدیر خم فقط خطبه نخواند؛ او علیه منافقین با بالا بردن دست مولای متقیان شمشیر کشید و به همین دلیل است که قرآن ذیل آیه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» می‌فرماید: «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ». اگر خطر نبود، چرا قرآن فرموده «و خدا تو را از (شر) مردمان محفوظ خواهد داشت»؟ پس رسول خدا هم برای علی جنگید. ما برای علی می‌جنگیم و به «وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ایمان داریم. رمز در پناه خدا بودن، ابلاغ پیام غدیر است. 
ما همه مأموریم؛ مأمورانی در لباس‌های روزمره، اما با هویتی متصل به کربلا و غدیر، این صحراهای پر رمز و راز.

ضرب المثل ها را چه کسی کشت؟

محمد بهبودی نیا 

می‌خواهم ابتدا خاطره‌ای برایتان بگویم و بعد بروم سر اصل مطلب. شش یا هفت سالم بود که مادربزرگم که آخرِ عمری شیرین‌زبان‌تر هم شده بود، هر وقت با یک نفر هم صحبت می‌ شد، با شعر و ضرب‌المثل با لحنی شیرین پند و اندرزی می داد و آخرش هم می گفت این هم یک یادگاری از من برای تو. آن‌قدر قصه ها و ضرب‌المثل‌ها را برایمان قابل لمس می‌کرد و با شخصیت‌های خوب و بد محله که می شناختیم پیوند می‌زد که ما باورمان می شد عمو جعفر،بی بی مریم و ... همان شخصیت داستان هستند ؛ مثلا محمدعلیِ همسایه که یکه‌بزن محل بود، جای ضحاک  را می گرفت و به جای این که دقیقا مثل ضحاک  مغز جوان ها را بخورد، مار به خانه مردم می‌انداخت و داوود، پهلوانِ محله کوچکِ ما که آدم خوبی بود، در نقش «رستم»، ناجیِ همه بود. ما با این قصه‌ها بزرگ شدیم و از زبان او شنیدیم که «دو صد گفته چون نیم کردار نیست». تمام این روایت‌ها و شخصیت هایش در ذهنِ کودکانه ما مصداق بیرونی داشتند.
اما امروز، دیگر خبری از آن ضرب‌المثل‌ها و قصه‌های سورئال که بومی سازی شده بودند، نیست. گویی امروز و در جهان ما همه چیز در یک «واقع‌گراییِ مطلق» غرق شده است. نظام آموزشی ما، به تبعیت از مدرن شدن زندگی آدم ها ، به همان میزان خشک و بی‌روح شده و «خوش‌سخنی» جای خود را به اطلاعات  سرد و بی روح  داده است. امروز باید ذره‌بین بردارند تا در دهان ما مردم، ردی از یک حکایت یا ضرب‌المثل بیابند. عطرِ خوشِ گفتار و ارجاع به داستان‌های کهن، از میان کلام ما رخت بربسته است. انگار قدیم‌ترها که مردم کم‌سوادتر بودند، «خوش‌سخنی» و آراستنِ کلام، اصلی قابل‌اعتنا بود، اما امروز، در هیاهوی کلماتِ تک‌بعدی و تک معنایی، دیگر کسی حوصله ندارد برای بهتر فهماندن حرفش به تعداد زیاد از جملات و ضرب المثل ها و قصه ها وام بگیرد. اگر چه می گوییم  «آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب» یا در وصفِ بی‌نتیجه ماندنِ تلاش‌ها، می گوییم  «نرود میخ آهنین در سنگ» اما ریشه این ضرب المثل های شنیدنی را نمی دانیم.
شاید بپرسید خُب که چی؟ آسیب این ماجرا کجاست؟  پاسخ کلی  در یک جمله نهفته است: «جذابیت و تاثیرگذاری کلام دارد از بین می رود». ادبیات و کلام، اگر از شورانگیزی و خیال تهی شود، می‌میرد ما غم نان ،رنج زیستن، شادی ها و حتی حرف دلمان را با این قصه ها و ضرب المثل ها به صورت عمیق تری می توانیم به یکدیگر منتقل و بیشتر با هم گفت و گو کنیم و در نهایت از انزوای ناخواسته خارج شویم. بپذیریم یا نه ما کم کم داریم اصل مهم هم صحبتی به معنای واقعی را ازیاد می بریم . در نظام آموزشی هم که به دور از هر تعارفی، به جای پرورشِ راویانِ شیرین سخن، در بسیاری از موارد ماشین‌هایِ تولیدِ اطلاعات تربیت کرده‌ایم. وقتی فضای ادبی و آموزشی ما خشک و فاقد کشش باشد، نسل جدید نه سعدی و حافظ و فردوسی و عطار و خیام و ... را به خاطرِ پندهایشان می‌خواند و نه «ضرب‌المثل» را ابزاری برای بیانِ بهترِ احساساتش می‌داند.
همه می‌دانیم زندگی سخت است و شاید بسیاری از ما حوصله‌  این حرف ها  را نداشته باشیم، اما باید قبول کنیم که مشقت‌ها در طول تاریخ همیشه بوده و خواهد بود؛ پس چه بهتر که این دو روزه عمر را با رنگ و لعاب دادن به گفت‌ و گوهایمان شیرین‌تر کنیم و دوباره عطرِ خوشِ کلام مادربزرگ ها را به صحبت های روزمره مان  بازگردانیم.
فراموش نکنیم که انسانِ مدرن، نه در کمبودِ اطلاعات، بلکه در قحطیِ کلام آمیخته با قصه ها و ضرب المثل ها غرق شده است؛ بازگشت به این میراث، نه عقبگرد، که راهِ نجات خودمان است برای طعم خوش بخشیدن به زندگیِ  امروز. بیایید نگذاریم ضرب المثل ها و قصه ها مثل سر انسانی بی گناه وسط خیابان زیر چرخ ماشین له شود.

تفاوت ماهیتی تفاهم احتمالی و برجام

سعید آجورلو

طیفی از افراد وجود دارند که پذیرش آتش‌بس از جانب ایران را اشتباه توصیف می‌کنند و با این مفروض باقی اقدام‌های جمهوری اسلامی را ادامه این اشتباه می‌دانند.
پاسخ به این طیف از بیان چند استدلال می‌گذرد:

1- جمهوری اسلامی در زمان موافقت با آتش‌بس در موقعیت افتخارآمیز نظامی و دفاعی بود که عبارتند از: تثبیت معادله جنگ منطقه‌ای، حفظ نواخت آفند، تحکیم موقعیت ایران در تنگه هرمز و مواردی از این دست. بنابراین لحظه آتش‌بس لحظه عزت نظامی ایران بود و این در قواعد جنگی معنای خود را می‌دهد. منتقدان این تصمیم بگویند که چه اتفاقی از نظر نظامی غیر از این نکات در نظر بود که با اتکا به آن‌ها توصیه‌ای غیر از آتش‌بس داشتند؟ من هنوز از آن‌ها در این مورد به‌خصوص جوابی نشنیدم.

2- جمهوری اسلامی در لحظه آتش‌بس از نظر ثبات سیاسی و اجتماعی دقیقاً در نقطه‌ای بود که دشمنان تصورش را نداشتند؛ بنابراین پذیرفتن آتش‌بس در چنین لحظه‌ای چرا تحسین این گروه را در پی ندارد؟اگر هدف دشمن به‌هم‌ریختگی سامان سیاسی و وقوع نوعی جنگ داخلی بود، چرا نرسیدن دشمن به هدف را به‌عنوان دستاورد مورد توجه قرار نمی‌دهند؟ دلیلش از نظر من ندیدن بعد اجتماعی و سیاسی جنگ از جانب این گروه است. پس تا اینجا ایران در ابعاد نظامی، اجتماعی و سیاسی در لحظه درست وارد آتش‌بس شد. 

3- من هنوز یک منطق روشن از سمت این گروه درباره فرایند کوتاه‌مدت هم ندیدم چه رسد به طرح ایجابی بلندمدت. بیان بلند و محکم گزاره‌های سلبی، به معنای وجود یک ایده ایجابی روشن نیست. کشور نیازمند ایده‌هایی است که هم‌زمان بعد اجتماعی، سیاسی، نظامی و اقتصادی را موردتوجه قرار دهد. غیبت هر یک از عناصر، تحلیل کلان را دچار عیب‌وایراد خواهد کرد.

4- مسئله اصلی ایران اکنون باید پاسخ به سؤال چگونگی امکان توسعه و پیشرفت از دل این مقاومت و دفاع شکوهمند باشد. دست‌یافتن به چنین هدفی نیاز به فهم دوران جدید دارد. از مهم‌ترین ویژگی‌های این دوره هم‌زمانی «جنگ» و «مذاکره» است. به بیانی «مذاکره» به معنای پایان قطعی «جنگ» نیست و «جنگ» به معنای پایان «مذاکره» نخواهد بود. در واقع میدان دفاع، جلوه‌های مختلفی دارد. ایران درون یک متن و کانتکست جنگی، مذاکره می‌کند. باید در مذاکره بسیار بدبین و محتاط باشد و به دنبال اقدام عینی و ملموس. مذاکره را به شکل تحمیل خواسته‌های خود باید بنگرد. این حد از واقع‌بینی و سخت‌گیری که ویژگی اصلی جهان آنارشیک جدید است یک نگاه پرسپکتیو و کلان را تجویز می‌کند که برخلاف دوقطبی‌های قدیم «مذاکره/ جنگ» است. متأسفانه گروهی که درباره آن‌ها حرف زدم هنوز ویژگی‌های این دوران را درک نکرده‌اند و وارد عصر جدید نشده‌اند و دهه نودی به مسئله می‌نگرند. سلطه چنین نگاهی اساساً امکان ایجاد زیرساخت یک تحلیل جامع را تا حدود زیادی سلب می‌کند. این گروه جداشدن سیاست خارجی از سیاست داخلی را ابتدای گسست خود از «سیاست هویت»ی می‌دانند که امکان کنش قطبی سیاسی را از آن‌ها می‌گیرد.در مجموع باید گفت که ایده «نفی آتش‌بس» برای آینده نظامی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کشور نسخه راهگشا ندارد که البته ریشه در معرفت‌شناسی این تفکر دارد. دریچه نگاه دهه نو‌دی امکان تجویز برای عصر جدید را نمی‌دهد و همچنان با عینک دوران برجام به توضیح اضلاع مختلف در کشور می‌پردازد؛ غافل از اینکه جاده چرخیده و فرمان ماشین هم باید بچرخد. دوران سیاسی برجام تمام شده است. پایان متن سیاسی برجام به معنای خروج از دوقطبی جنگ / مذاکره است. پذیرفتن این واقعیت برای گروه‌هایی که در‌ون این دوقطبی کمپین تولید کردند، مساوی است با کنارگذاشتن بیش از یک دهه تاریخ و ادبیات سیاسی؛ بنابراین راحت‌ترین کار ماندن در متن سیاسی برجام است که امکان تحلیل و توصیف شرایط را برای ساده‌سازی موضوعات به آن‌ها می‌دهد. ای‌ کاش شرایط با ساده‌سازی آن‌ها قابل‌توضیح بود که نیست.ظاهرشدن «جنگ» و وجود «سایه جنگ»، توصیف‌ها و تجویز‌های پیچیده‌تری می‌خواهد؛ چرا که مقاومت تعریف متفاوتی از دهه ۹۰ دارد و فراتر از یک تعریف خطی است. واقعیت این است که در آمریکا دولتی وجود دارد که نمی‌گوید همه گزینه‌ها روی میز است تا باب مذاکره باز کند؛ بلکه دولتی سرکار است که دو بار با ما جنگیده و آماده جنگ سوم است. اسرائیل، ایده کلنگی شدن ایران را دنبال می‌کند و ذهن ترامپ را تسخیر کرده. در چنین شرایطی چگونه ایده استقامت و مقاومت مانند دهه ۹۰ به صحنه نگاه می‌کند؟ اکنون یک ایران جدید متولد شده که از گردوغبار جنگ به سلامت بیرون آمده؛ اما تردیدی نیست که استقامت و مقاومت در بلندمدت نیاز به ایده پیشرفت و آرامش و ثبات اجتماعی دارد. ایده جدید ایران سخت‌گیری و واقع‌بینی در گفت‌وگو، بازگشت‌پذیری و اقدامات ملموس در هرگونه تفاهم و آمادگی کامل برای جنگ مجدد است.دقیقاً برخلاف متن برجام که می‌خواست جنگ را دور کند این ایده به دنبال تجهیز و بازسازی برای جنگ است تا احتمال جنگ را کمتر کند. با این فرض برخی دوستان درباره تجهیز اجتماعی و اقتصادی کشور هم باید ایده ثبات‌ساز و تفاهم‌گرا ارائه کنند نه قطبیت‌ساز. پاسخ به سؤال پیشرفت ایران پس از جنگ رمضان از جنس واقعیت‌های جدید جهان آنارشیک امروز است و با پاسخ‌های خطی دهه نود تفاوت دارد.خیابان و میدان و دیپلماسی یک پاسخ هستند به سؤال اصلی نه پاسخ‌های مجزا. در این نگاه، قدرت موشکی و قدرت منطقه‌ای مخل مذاکره نیست؛ بلکه مکمل آن است. متوجه هم می‌شوم که گروهی به دنبال تفکیک آن‌ها از یکدیگرند. کار آن‌ها هر چه باشد واقعی نیست؛ بلکه از جنس پاسخ‌های قدیمی به حساب می‌آید.

واکاوی پیامدهای نظامی و سیاسی رهگیری جنگنده اف-۳۵ آمریکایی توسط سامانه‌های پدافند هوایی ایران

رهگیری اف-۳۵ و تغییر دکترین هوافضای آمریکا

میراحمدرضا مشرف

انتشار خبر رهگیری‌ و متواری کردن جنگنده اف-۳۵ رادارگریز و نسل پنجمی آمریکا توسط سامانه پدافند هوایی یکپارچه جمهوری اسلامی، توجه بسیاری را به ویژه از سوی کارشناسان نظامی جلب کرده است. در این میان تحلیلگران سایت مطالعات دفاعی آسیا باور دارند انتشار این خبر و فیلم می‌تواند تنش‌های ژئوپلیتیکی در منطقه را تشدید کرده، پرسش‌های جدیدی در مورد تسلط رادارگریز آمریکا در خلیج فارس به‌وجود آورده و محاسبات راهبردی درباره بقای قدرت هوایی آمریکا در منطقه را تغییر دهد.؛ چرا که هواپیمای رادارگریز اف-۳۵ همچنان محور دکترین هوافضای عملیاتی آمریکاست.

جنبه‌ها و پیامدهای سیاسی و نظامی این تحول

الف. وزن راهبردی روایت رهگیری جنگنده اف-۳۵؛ در بُعد اول تحلیلگران سایت مطالعات دفاعی امنیتی آسیا صرفاً به وزن این ادعای راهبردی ایران، صرف نظر از درستی و یا نادرستی آن، توجه نشان می‌دهند. از این منظر ایران با طرح این ادعا به دنبال تضعیف این تصور دیرینه است که هواپیماهای نسل پنجم می‌توانند با مصونیت عملیاتی تقریباً کامل در فضای نبرد خلیج فارس مانور دهند؛ ادعایی که یکی از ستون‌های اساسی دکترین هوافضای ایالات متحده را شامل می‌شود. اما ایران با طرح ادعای خود برنامه‌ریزان عملیاتی آمریکا را با عدم قطعیت مواجه کرده و آن‌ها را به اقداماتی همچون تغییر مسیر پرواز، افزایش الزامات پشتیبانی، گسترش بسته‌های اسکورت و تخصیص بسته‌های اطلاعاتی، نظارتی و شناسایی اضافی وادار می‌کند.

ب. ظرفیت‌های عملی پدافند هوایی یکپارچه ایران؛ در شرایطی که تحلیلگران مطالعات دفاعی امنیتی آسیا در ابتدا صرفاً بر جنبه روانی ادعای ایران توجه کرده‌اند، در مرحله بعد به جنبه‌ها و قابلیت‌های اجرایی این ادعا توجه نشان می‌دهند. در اینجا کارشناسان نظامی سایت بحث‌های فنی و تخصصی را مطرح می‌کنند که عصاره آن قابلیت ایران در انجام چنین کاری به لحاظ تئوریک است؛ هر چند که هدف راهبردی پشت این معماری حسگری، لزوماً شامل تضمین انهدام هدف نیست، بلکه ایجاد اطمینان کافی در مسیر حرکت برای پیچیده کردن رفتار عملیاتی آمریکا و افزایش عدم قطعیت در مورد قابلیت‌های پنهان‌کارانه است.

ج. اهمیت جغرافیای هرمز در بزرگ‌نمایی این تحول؛ از نظر این تحلیلگران بخش مهمی از حساسیت این تحول به جغرافیای مکان وقوع آن یعنی تنگه هرمز مربوط می‌شود؛ جایی که کریدورهای دریایی فشرده، حتی سیگنال‌های نظامی محدود را به رویدادهایی با پیامدهای فوری برای امنیت انرژی جهانی و ثبات تجارت بین‌المللی تبدیل می‌کنند.

د. سیگنال‌های امنیتی به عنوان اهرم مذاکره؛ با ادعای توانایی شناسایی و به چالش کشیدن یک اف-۳۵ آمریکایی که در نزدیکی حریم هوایی ایران در حال پرواز بوده است، تهران می‌خواهد اعلام کند فعالیت‌های شناسایی، مأموریت‌های جمع‌آوری اطلاعات و به همراه آن‌ها، کمپین‌های فشار نظامی قهری آینده، ممکن است در این شرایط با محیط عملیاتی رقابتی‌تری مواجه شوند. توانایی‌های اثبات شده- یا صرفاً برداشت‌های معتبر از توانایی- اغلب اهرم مذاکره را تغییر می‌دهند، زیرا بازیگران نظامی ‎نه فقط تهدیدات شناخته شده، بلکه متغیرهای نامشخصی را که قادر به مختل کردن فرضیات نبرد هستند، مورد محاسبه قرار می‌دهند.

تحلیل آتلانتیک از حال و روز رئیس‌جمهور آمریکا

ترامپ پشیمان است؟

مهدی حسنی

هر روز که رئیس‌ جمهور آمریکا در رسانه‌ها چیزی می‌گوید یا در شبکه اجتماعی‌اش چیزی می‌نویسد، یک درجه به عمق ناتوانی و استیصال خود در رابطه با جنگ ایران می‌افزاید و این استیصال هم چیزی نیست که از چشم رسانه‌های دنیا پنهان بماند. به باور رسانه‌ها، ترامپ حتی در پیشبرد توافق با ایران هم ناتوان است و شکستش در جنگ چنان عمیق بوده که حتی راهی برای بستن یک معامله خوب هم ندارد. در آخرین نمونه، ماهنامه «آتلانتیک» این موضوع را موشکافی کرد. رسانه آمریکایی نوشت پیش رفتن جنگ بر خلاف خواست ترامپ، طول کشیدن آن و ناتوانی در رسیدن به یک توافق، موجب شده او بسیار ناتوان و خشمگین شود: «دستیاران ترامپ به خبرنگاران آتلانتیک گفتند او از ناتوانی خود در وادار کردن ایران به تسلیمِ کامل، به‌شدت مستأصل و سرخورده شده و از مفسرانی که می‌گویند این بن‌بست ادامه‌دار باعث شده ضعیف به نظر برسد، بسیار خشمگین است». مساله به نظر این مجله آن است که ترامپ عمیقاً در یک مخمصه گیر افتاده؛ او بسیار نگران وضعیت هزینه‌کرد مهمات آمریکاست، از پاسخ ایران بسیار می‌ترسد و حاضر به پذیرش شکست هم نیست؛ همین وضعیت باعث شده به هر دری برای فرار از این وضعیت بزند: «ناکامی ترامپ در دستیابی به توافق، ناشی از عدم تمایلش نیست؛ او هفته‌هاست به هر دری می‌زند تا راهی برای خروج از درگیری با ایران پیدا کند. او تلاش کرده با مجموعه‌ای از تهدیدات فزاینده و تعیین ضرب‌الاجل‌ها، تهران را وادار به تسلیم کند اما هر بار، ایران بلوف او را خوانده و ترامپ راه‌هایی برای تمدید آتش‌بس پیدا کرده است؛ آتش‌بسی که پیش از سفر اواسط آوریل جی‌دی‌ ونس، معاونش به اسلام‌آباد برقرار شده بود؛ سفری که به امید دستیابی به یک توافق گسترده‌تر انجام شد اما او دست‌ خالی از پاکستان بازگشت. با وجود تهدیدهای مکرر، ترامپ تمایلی به از سرگیری خصومت‌ ندارد؛ دستیارانش به ما گفتند او نگرانِ کاهش ذخایر مهمات ایالات متحده است و از این می‌ترسد که ایران در اقدامی تلافی‌جویانه، زیرساخت‌های انرژی همسایگان خود در خلیج فارس را هدف قرار دهد و بحران جهانی سوخت را وخیم‌تر کند». به باور آتلانتیک، ترامپ برای پایان جنگ چنان مستاصل است که حتی موجب شده تندروهای اطرافش از تصمیماتش بسیار دچار هراس شوند: «سیاستمداران تندرو حامی ترامپ در قبال ایران که از پابرجا ماندن جمهوری اسلامی در تهران به‌شدت سرخورده شده‌اند، نگرانند مبادا رئیس ‌جمهور با عجله تن به یک توافق بد بدهد. 
لیندزی گراهام، نماینده کارولینای جنوبی در مجلس سنا، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: این ترکیب که تصور شود ایران توانایی ایجاد وحشت دائم در تنگه هرمز را دارد و همچنین تواناییِ وارد کردن آسیب‌های گسترده به زیرساخت‌های نفتی خلیج فارس، تغییر عمده‌ای در توازن قوا در منطقه است و با گذشت زمان به یک کابوس برای اسرائیل تبدیل خواهد شد». به عقیده نویسندگان ماهنامه آتلانتیک، بخشی از لفاظی‌های ترامپ ریشه در همین وضعیت اطرافیان و استیصال خودش دارد: «یکی از دستیاران ترامپ به آتلانتیک گفت رئیس‌ جمهور از واکنش‌های منفی و مخالفت‌ها غافلگیر و آزرده‌خاطر شده اما این انتقادات علنی، همچنین لابی‌های پشت‌ پرده گراهام و دیگران، یکی از دلایلی است که باعث شد ترامپ لحن خود را تغییر داده و آن را باز هم تهاجمی کند». نکته جالب اینکه آتلانتیک می‌نویسد مذاکرات در نقطه‌ای آغاز شده و پیش می‌رود که از نقطه آغاز و کف خواسته‌های ترامپ، یعنی مسائل هسته‌ای هم دور است: «در این میان، مذاکرات با ایران همچنان در بن‌بست قرار دارد و این واقعیت که دولت حتی در کشاندن تهران به نقطه شروع مذاکرات بر سر مهم‌ترین دغدغه ترامپ، یعنی متوقف کردن برنامه توسعه هسته‌ای ایران، با دشواری جدی روبه‌رو است، چشم‌انداز تیره‌ای برای موفقیت نهایی وی به دست می‌دهد». آتلانتیک نوشت ترامپ در تله‌ای افتاده که جان کری، وزیر پیشین خارجه نسبت به آن هشدار داده بود؛ اینکه تلاش برای حل تمام مسائل میان ایران و آمریکا ممکن است به حل نشدن هیچ‌‌کدام منتهی شود، آن هم زمانی که ترامپ عملاً در یک جنگ علیه ایران شکست خورده است: «اکنون، در شرایطی که رئیس‌ جمهور پس از ناکامی یک کارزار نظامی گسترده در تحقق هر یک از آن اهداف، به دنبال راه خروج می‌گردد، به نظر می‌رسد ترامپ دقیقاً در همان مخمصه‌ای گرفتار شده که کری درباره‌اش هشدار داده بود؛ تلاش برای حل‌وفصل همزمان مسائل متعدد، ممکن است به این معنا باشد که هیچ‌کدام از آنها حل نخواهد شد». به نوشته آتلانتیک، مساله اصلی آن است که ترامپ هر توافق احتمالی برای پایان جنگ میان ایران و آمریکا را به عنوان یک پیروزی برای خود جا خواهد زد و استاد این ادعاهای تقلبی است ولی واقعیت میدان تنها نشان می‌دهد او شکست خورده و حجم زیادی نارضایتی در آمریکا نسبت به خود ایجاد کرده است: «ترامپ مدت‌هاست در القای واقعیت خودساخته‌اش استاد است؛ او به‌سادگی شکست را پیروزی می‌نامد و حامیان وفادارش نیز چشم‌بسته از او پیروی می‌کنند اما اکنون این رویکرد در آستانه آزمونی تازه قرار دارد. تاکنون در جریان این جنگ، نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد آمریکایی‌ها به ‌طور گسترده‌ای از تصمیم‌های وی که منجر به فشارهای اقتصادی در داخل کشور شده ناراضی‌اند. قیمت بنزین سر به فلک کشیده و تابلوهای جایگاه‌های سوخت در امتداد جاده‌ها و بزرگراه‌های سراسر آمریکا به یادآورهای عینی و معنادار این وضعیت تبدیل شده‌اند. اگر توافقی حاصل شود، ترامپ حتما ادعای پیروزی خواهد کرد، کما اینکه پیش از این نیز چند بار چنین ادعایی کرده اما ادعای شکست دادن ایران به‌شدت محل تردید خواهد بود». به اعتقاد آتلانتیک، ایران اکنون به‌خوبی از ارزش سلاح اقتصادی هرمز در دستان خود آگاه است و اوضاع برای ترامپ چنان پیش رفته که او آرزو می‌کند کاش می‌توانست به عقب بازگردد و هرگز جنگ علیه ایران را آغاز نکند.