
سعدالله زارعی
جنگ آمریکا علیه ایران قواعد خیلی خاصی دارد و بدون توجه به آن، دستیافتن به پایان دائمی جنگ ممکن نیست. دشمنی دولت آمریکا با ایران عمیق و فراگیر است و با محوریت جریان صهیونی آمریکا دائماً برگهای این کتاب قطور افزایش پیدا کرده است. از اینرو تنها زمانی از فکر دشمنی و جنگ با ایران منصرف میشود که آن را بینتیجه ببیند. آمریکا راهبرد اصلی خود را بر تحریم اقتصادی قرار داده و با تهدید به جنگ و دستزدن به آن تلاش میکند تحریمها اثر قطعی خود را بر وضعیت ایران بگذارد. اگر ما بتوانیم تحریمها را از اثر بیندازیم، به پایان دائمی تهدیدات نظامی امنیتی علیه خود هم میرسیم. چه زمانی میتوانیم این دو هدف مهم را محقق کنیم؟ «ریچارد نفیو» که از او با عنوان معمار تحریمهای ایران یاد میشود این سؤال را پاسخ داده است. او در کتاب «هنر تحریمها» مینویسید «تحریمهای اقتصادی ایران تا زمانی کارایی دارند که آمریکا در جایگاه ابرقدرتی بتواند دیگر قدرتهای جهان را با خود همراه کند اما بهمحض آنکه قدرتها راه دیگری در پیش بگیرند، تحریمها اثر خود را از دست میدهند و حتی به ضد خود تبدیل میشوند.»
او در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ در مصاحبهای صراحتاً اعلام کرد «اینک دیگر تحریمهای ایران قادر به تامین اهداف خود نیستند.»
اما آنچه نفیو در مورد بیاثر شدن تحریمهای ایران گفت، یک امر جبری نیست یعنی خود به خود اتفاق نمیافتد. جمهوری اسلامی باید- بسیار بیش از آنچه تاکنون انجام داده است- اقداماتی انجام دهد تا این دو هدف محقق بشوند. ایران باید از فضاهای بینالمللی جدیدی که بر اثر از هم گسیختگی نظام قبلی بینالمللی ایجاد شده است استفاده کند اما پیش از آن باید در داخل استحکام خود را در مواضع و جدیت خود در استفاده از فضاهای جدید خارجی نشان دهد تا دیگران به آن اعتماد کرده و به همکاری رغبت نشان بدهند.
به نظر این قلم ما سه کار اساسی را باید انجام بدهیم تا اقتدار ما به جلب همکاری بینالمللی منجر گردد:
ترتیب این سه کار این است؛ اول مواضع داخلی ما باید مستحکم و هماهنگ باشد. هرگونه پالس ضعف از سوی مقامات و نهادها- که در هفتههای اخیر مشاهده شدند- باید کنار گذاشته شود، دوم در مورد رژیم جدید حقوقی تنگه هرمز مبتنی بر منافع بلندمدت ایران باید قاطع باشیم و رفتارهایی که به غلط متزلزل بودن ما را تداعی میکند کنار بگذاریم، سوم در مورد حفظ مواد غنیسازی شده هستهای و چرخه کامل آن قاطع باشیم.
این اقدامات راههای بینالمللی را به روی ایران باز میکند و در نتیجه آن تحریمهای اقتصادی و محاصره دریایی ایران بیاثر میشوند و سایه جنگ هم بهطور دائمی کنار میرود و بازدارندگی ایجاد میشود.
در اسناد امنیتی نظامی آمریکا که طی همین ششماه اخیر منتشر شدهاند از ایران با عنوان دشمن enemy یاد شده و چند لایه دیده شده و سختترین لایههای آن را استقلالطلبی ایرانیان دانستهاند که از دو منبع ملیت و دین تغذیه میشود. استراتژی آمریکا در مواجهه با دشمنی با این مختصات حتماً پایدار و قطعی است. اما همانطور که گفتیم لاینحل نیست و خنثیکردن آن در دسترس ماست اگر درست حرکت کنیم.
یکی از نتایج قطعی که باید از این بحث بگیریم این است که انتظار ما از مذاکرات کنونی معطوف به خاتمه دائمی جنگ علیه ایران واقعبینانه نیست. بله تلاش دیپلماتیک برای آنکه مسئولیت آمریکا را در راهاندازی جنگها تصریح کند خوب است، اما انتظار راهبردی داشتن از این بحث حتما خطا میباشد.
بهنظر این قلم نباید خاتمه دائمی جنگ را بهعنوان یک هدف راهبردی در مذاکرات قرار میدادیم چراکه از این مسیر به آن نمیرسیم. وقتی ما ختم دائمی جنگ را از دشمن خود درخواست میکنیم با دو اشکال اساسی مواجه میگردیم و حتماً نتیجه عکس میگیریم:
اشکال اول این است که اراده آمریکا- حداقل در این بازه و در بازه میانمدت- نه کنارگذاشتن جنگ و نه کنارگذاشتن تهدید به آن بهعنوان ابزار امتیازگیری است. آمریکا اگر بتواند حتما حلقه محاصره کنونی دریایی ایران را حفظ میکند و آن را از دست نمیدهد کمااینکه در جریان تبادل نامه ۱۴ مادهای ایران در برابر کنارگذاشتن آن شدیداً مقاومت کرده و بحث درباره آن را به توافق جامع موکول نموده است. البته ایران برای رفع این مشکل راهحل دارد و منظور ما از راهحلهای جایگزین، استفاده از مرزهای زمینی نیست. ایران برای اینکه آمریکا ناوها و هواپیماها و سایر تجهیزات نظامی خود را از پیرامون ایران خارج کند راهحل دریایی دارد بنابراین لازم نیست برای رفع این مشکل، امتیاز بدهد.
اشکال دوم این است که وقتی تیم ایران پایان جنگ را مهمترین هدف مذاکراتی خود قرار میدهد و آن را از دشمن درخواست میکند، دشمن بهطور طبیعی میپرسد چه مابهازایی میدهی؟! وقتی هدف بزرگ اعلامی تیم ایرانی، توقف دائمی جنگ باشد، مابهازا باید با آن تناسب داشته باشد. آنگاه دشمن فهرستی از خواستههای زورگویانه خود را روی میز میگذارد- کمااینکه گذاشته و بر آن پافشاری شدید هم میکند- و در برابر وعدهای که ارزش واقعی ندارد از ایران طلب داراییهای با ارزش فوری و عینی و اکثراً دائمی میکند.
بیایید خیلی خیلی خوشبین باشیم؛ آمریکاییها در جریان مذاکرات و یا تبادل پیامها پایان دائمی جنگ را امضا میکنند، بعد این قبول به امضای رئیسجمهور متجاوز آن میرسد، بعد نمایندگان کنگره با اکثریت قاطع آن را به تصویب میرسانند، بعد در شورای امنیت سازمان ملل علیرغم حضور و مواضع ضدایرانی آمریکا، انگلیس و فرانسه، با اجماع تصویب میشود، بعد رؤسایجمهور روسیه، چین، پاکستان و دهها رؤسای دولت دیگر، اجرای آن را تضمین میکنند، آیا واقعاً قرار آمریکا با تجربه نزدیکی که از آن داریم، اعتباری دارد؟ پس اگر به دلایلی که قابلتوجیه هم هستند درصدد گرفتن امضای دشمن روی ورقه ختم دائمی جنگ هستیم، به هیچوجه به آن دل نبندیم و توقف دائمی جنگ را از راههای واقعی دنبال نماییم.
مثلاً اگر ما نفتکشهای خود را با تمهیداتی از محدوده حصار دریایی آمریکا خارج نماییم، راهبرد محاصره دریایی دشمن را شکستهایم و آنوقت دشمن نه پایان جنگ را به ما میفروشد و نه رفع حصر دریایی را.
در کشاکش نظامی و سیاسی میان ایران و دشمن آمریکایی، بحث تنگه هرمز بسیار مهم است. مدیریت ایران بر تنگه و عدم قطعی اجازه عبور دشمنان ایران- یعنی آمریکا و رژیم جعلی- و عبور کنترل شده دیگران، متناسب با قوانین تنظیمی ایران علامت روشن و غیرقابل خدشه شکست آمریکا در جنگ با ایران میباشد. تثبیت این پیروزی بزرگ برای ایران، چند تاثیر اساسی خواهد داشت:
- پایان یافتن تهاجم نظامی به ایران. چراکه هر اقدام نظامی آمریکا محتاج همراهی طیفی از کشورها میباشد و کنترل تنگه توسط ایران حتماً مانع همراهی آنان با آمریکا خواهد شد؛
- کنترل تنگه توسط ایران بقاء پایگاه پنجم دریایی آمریکا در بحرین و نیز تردد سرفرماندهی سنتکام به منطقه را بهطور حتمی از بین میبرد و بر پایگاههای هوائی آمریکا در کشورهای قطر، امارات، کویت، عربستان و عمان تاثیر قطعی کاهنده خواهد داشت؛
- کشورهای اطراف ایران شامل شش کشور جنوب و دو کشور پاکستان و عراق را در فضای جدیدی قرار میدهد. کاهش روابط آنان با آمریکا که در صورت در اختیارداشتن تنگه توسط ایران، قطعی خواهد بود، این کشورها را به توسعه روابط با همدیگر و سرعتدادن به حل اختلافاتشان با هم سوق میدهد و منطقه پس از حدود ۱۰۰ سال تنش ناشی از مداخلات خارجی به ثبات میرساند و توسعه کشورها را تسهیل میکند.
- تنگه هرمز موقعیت جبهه مقاومت از فلسطین در شرق مدیترانه تا ایران و یمن در اقیانوس هند را تثبیت میکند و به منطقهای که دهها سال در آتش جنگ و تروریسم و تخریب آمریکایی صهیونی سوخته، جان تازهای میدهد. با کنترل تنگه توسط ایران، رژیم غاصب قادر به به آشوب و جنگ کشیدن لبنان نخواهد بود چراکه جنگها علیه لبنان همواره در هماهنگی کامل بین تلآویو و برخی پایتختهای عربی صورت گرفته است. در اینجا بد نیست بپرسیم آیا حتی اگر آمریکا و رژیم جعلی امضا دهند که دیگر به لبنان حمله نمیکنند اگر تنگه قدرتمند هرمز در دست ما نباشد، این امضاها برای رژیمی که چهار روز پیش رسما اعلام کرد اسیران کرانه باختری را اعدام میکند، کمترین اعتباری دارد؟
- ایران مطالبات متعددی دارد. غرامت و خسارت سنگین ایران در جنگ هشتساله با عراق، خسارتها و غرامتهای ناشی از جنگ آمریکا و رژیم و مشارکت بعضی از دولتهای اطراف ایران، پولهای بلوکه شده ایران و اموال فراوان در خارج از کشور، از طریق تنگه قابل اخذ میباشند و حال آنکه بدون تنگه حتی یک دلار آن از طریق مذاکرات به دست ایران نخواهد رسید. کمااینکه نزدیک چهار سال گفتوگوهای ما با دولتی به کوچکی و ضعیفی قطر که داعیه دوستی عمیق با ایران هم دارد برای دریافت پولی که از یک بانک کرهای به بانکی در قطر منتقل شده نداشتهایم.
اگر کنترل تنگه را رها کنیم با هزاران ساعت دیپلماسی و صدها بار سفر و صدها مبادله پیام به هیچکدام از ده بند حقوق اعلامی خود نخواهیم رسید و همین کشورهای ضعیف جنوب حتی خسارات خود در جنگی که خائنانه در آن شریک بودهاند را از طریق دادگاههای بینالمللی تحت نفوذ از ما خواهند گرفت. و البته ایران به هیچوجه از این قدرت خدادادی و برترین سلاح راهبردی لحظهای غفلت نمیکند.

سیدعبدالله متولیان
سوم خرداد ۱۳۶۱، پس از ۵۷۰ روز اشغال، جهان معادلات مادي قدرتهاي بزرگ را درهم شكسته ديد. آن روز بر ديوار خرمشهر آزاد شده، رمز ماندگاري فتح نقش بست: «خرمشهر؛ جمعيت ۳۶ميليون نفر». اين جمله، اعلاميه تولد دكترين «امنيت مردمپايه» بود؛ دكتريني كه امروز، در سوم خرداد ۱۴۰۵ و پس از ۵۰ روز سكوت صحنه نبرد در «جنگ رمضان»، در مقياسي عظيمتر و با پيچيدگي تمدنيتر به منصه ظهور رسيده است.
ائتلاف اشرار تروريست غربي- صهيوني در ۹ اسفند ۱۴۰۴، جنگي تركيبي و ششلايه را با هدف «فروپاشي سيستمي» ايران طراحي كرد، از ترور امام خامنهاي (سلاماللهعليه) براي ايجاد خلأ رهبري و شوك رواني، تا فلج زيرساختي، خفهسازي اقتصادي، جنگ شناختي- رسانهاي و تحريك تجزيهطلبي. محاسبات پنتاگون بر اين برآورد استوار بود كه ايرانِ بدون رهبر، ظرف سه روز تكرار سناريوي ليبي خواهد شد، اما اين محاسبه، يك خطاي راهبردي مهلك داشت؛ دشمن، ايران را با ترازوي «دولت- ملت»هاي وستفاليايي سنجيد، غافل از آنكه ايران يك «تمدن-ملت» 7هزار ساله است. اين موجوديت تمدني، از دل عيلام و هخامنشي سربرآورده و در طول تاريخ با فرهنگ غني اسلامي عجين شده و هر مهاجمي را در خود هضم كرده است، عمقي كه هيچ اتاق فكر غربي قادر به درك آن نيست.
جلوه اين عمق تمدني در «انسان ژئوپابليك» ايراني نمايان شد. «ژئوپابليك»، قدرتي برآمده از تلفيق جغرافيا و اراده عمومي است. دشمن با تحليل يك «جامعه مصرفكننده» وارد شد، اما با يك «جامعه مأموريتگرا» روبهرو گشت. هنگامي كه تهديد به نابودي زيرساختها شد، زنجيرههاي انساني و ثبتنام بيش از ۳۰ ميليون داوطلب، تجليبخش مكتب دفاعي امام(ره) در مقياس يك ملت ۹۰ميليوني شد. ترور رهبري، نه پايان كار كه آغاز تولد ۹۰ ميليون رهبر مبعوث شده بود.
در بعد ژئواكونوميك، نقطه عطف «جنگ رمضان» نسبت به جنگ هشت ساله، تبديل جغرافيا به سلاحي فعال بود. در واكنش به محاصره دريايي غيرقانوني امريكا، ايران «نهاد مديريت آبراه خليج فارس» (PGSA) را تأسيس و با ايجاد يك سامانه چندلايه، ضمن مسدودسازي كامل تنگه هرمز به روي ائتلاف متخاصم، عبور ۳۵ كشتي غيرمتخاصم را تسهيل كرد. اين هنرنمايي راهبردي، گلوگاه تحريمي را به ابزار فشار مبدل ساخت و ثابت كرد كه امنيت انرژي جهان، بدون رضايت تهران ممكن نيست.
اكنون در پايان سومين ماه نبرد و پس از ۵۰ روز سكوت، تحليلگران غربي در برابر يك «پارادوكس استراتژيك» گيج ماندهاند. اين آتشبس كه در آستانه ضربالاجل «قانون اختيارات جنگي» كنگره امريكا برقرار شد، يك مكث هوشمندانه بود. دشمن كه با توهم «جنگ ۱۲ روزه» آمد، در «جنگ ۴۰ روزه» زمينگير شد و اكنون در بنبست ناشي از «جنگ فرسايشي معكوس» گرفتار آمده است.
ابتكار عمل در دست ايران باقي مانده است؛ زيرساختهاي آسيبديده با تكيه بر توان داخلي بازسازي ميشود و در مذاكرات غيرمستقيم با ميانجيگري پاكستان، طرح ۱۴ مادهاي ايران شامل خروج كامل نيروهاي امريكايي و جبران خسارات، آزادسازي داراييهاي مسدود شده و پايان جنگ در تمامي محورهاي مقاومت دستور كار مسلم شده است. پيامد منطقهاي اين حماسه، شكست مداخلهگري فرامنطقهاي و ضرورت طلوع يك «جامعه امنيتي بومي» در غرب آسياست. براساس استراتژي ديرينه «بيم و اميد»، به همسايگان همسرنوشت نويد ميدهيم كه نظم نوين، بر پايه امنيت دستهجمعي درونزا شكوفا خواهد شد، اما كشورهايي كه كماكان با ائتلاف متخاصم همراهي ميكنند، بايد بدانند كه جغرافيا تغييرناپذير است؛ قدرت ايران در خليج فارس، يك واقعيت ژئواستراتژيك ابدي است كه نه با لفاظي كه با احترام متقابل به نفع همگان تثبيت خواهد شد. عمر رژيمهاي دستنشانده كوتاه است، اما عمر ملتهاي ريشهدار، جاويدان.
اگر خرمشهر با «جمعيت ۳۶ ميليون نفر» آزاد شد، تاريخ درباره اين حماسه نيز ثبت خواهد كرد: ملتي ۹۰ ميليوني كه پنج دهه تحريم، تهديد، تحديد و ترور را تاب آورده، با قامتي استوار و برخوردار از «عمق تمدني» و «اراده ژئوپابليك»، فاتحانه از دل بزرگترين جنگ تركيبي تاريخ معاصر بيرون آمد. اينك، جهان شاهد طلوع نظمي است كه در آن، اراده ملتها، جغرافياي مقاومت و ايمان به نصرت الهي، زنجيرههاي سلطه را براي هميشه در هم خواهد شكست.

نیما گلیاری
تحریمهای اقتصادی در دنیای امروز به مثابه یک اسلحه کشتار جمعی عمل میکنند. این ابزارها که ظاهراً برای فشار بر دولتها طراحی شدهاند، در عمل بیشترین آسیب را به مردم عادی، به ویژه اقشار فقیر و آسیبپذیر وارد میکنند. تحریمها با قطع دسترسی به منابع مالی، دارو، تجهیزات پزشکی، مواد غذایی و فناوریهای حیاتی، زندگی روزمره میلیونها انسان را مختل میسازند. در کشورهای هدف، تورم سرسامآور، بیکاری گسترده، کمبود دارو و افزایش مرگومیر ناشی از بیماریهای قابل درمان، مستقیماً نتیجه این سیاستها است. برخلاف ادعای طراحان تحریم، بار اصلی بر دوش خانوادههای کمدرآمد، کودکان، سالمندان و بیماران میافتد.
تاریخ نشان میدهد که تحریمهای گسترده اقتصادی، بیش از هر چیز دیگری، به مثابه جنگی نامرئی علیه ملتها عمل کردهاند. در عراق سابق، تحریمهای دهه ۱۹۹۰ منجر به مرگ صدها کودک شد. در ایران، ونزوئلا، کوبا و سوریه نیز همین الگو تکرار شده است. مردم فقیر که قدرت خریدشان به شدت کاهش یافته، نمیتوانند غذا، دارو یا حتی سوخت تهیه کنند. مدارس و بیمارستانها تعطیل یا نیمهتعطیل میشوند و نسلهای آینده با سوءتغذیه و کمبود آموزش مواجه میگردند. این دقیقاً ویژگی اسلحه کشتار جمعی است: کشتن تدریجی، خاموش و بدون شلیک مستقیم گلوله.
مجامع بینالمللی، به ویژه سازمان ملل متحد، شورای امنیت و نهادهای حقوق بشری، مسئولیت سنگینی در برابر این پدیده دارند. آنها باید در مقابل تحریمهای یکجانبه که صرفاً به ملتها ضربه میزنند، ایستادگی کنند و حتی در عمل آنها را نقض نمایند. تحریمهایی که تحت لوای امنیت بینالمللی امروز از سوی آمریکا اعمال میشوند، اغلب ابزار سیاست خارجی هستند و عدالت جهانی را قربانی میکنند. سازمان ملل باید مکانیسمی الزامی برای بررسی اثرات انسانی تحریمها ایجاد کند و در صورت اثبات آسیب گسترده به غیرنظامیان، آنها را غیرقانونی اعلام نماید. کشورها نیز میتوانند با نادیده گرفتن تحریمهای غیرچندجانبه و گسترش تجارت انسانی، جبههای واحد در برابر این فشارها تشکیل دهند.
در دنیای بههمپیوسته امروز، تحریم اقتصادی نه تنها ناکارآمد است بلکه ضداخلاقی به شمار میرود. این ابزار، به جای تغییر رفتار دولتها، باعث تقویت انزوا، رادیکالیسم و مهاجرت اجباری میشود. مجامع بینالمللی موظفاند با تصویب قطعنامههای الزامآور، استفاده از تحریم به عنوان جنگ اقتصادی علیه مردم را ممنوع کنند. تنها در این صورت است که میتوان از اصول حقوق بشر و عدالت جهانی دفاع کرد. تحریمها نباید به ابزاری برای مجازات جمعی تبدیل شوند، زیرا در نهایت، قربانی اصلی همیشه انسانهای بیگناه هستند.

یکی از قابلتأملترین اتفاقات سالهای گذشته، احضار وزیر ارتباطات دولت یازدهم به مجلس بود. نمایندگان منتقد وزیر میگفتند چرا او دسترسی شهروندان به اینترنت را بدون پیوستهای فرهنگی گسترش داده و تسهیل کرده است. صدالبته منظور آنان از عبارت «پیوستهای فرهنگی» همان شیوه فیلترینگ بود. با شروع جنگ ظالمانه از اسفندماه گذشته، در اولین قدم محدودیت برای دسترسی شهروندان به اینترنت شکل گرفت که البته با توجه به شرایط جنگی و ترفندهای پیچیده دشمن امری معقول بود. اما با گذشت زمان و خروج از شرایط اضطراری روزهای اول، بار دیگر بحث بین دو جریان درباره کیفیت دسترسی به فضای مجازی آغاز شده است. بااینحال به نظر میرسد این بحث بیشتر از اینکه به مطالعات کارشناسی اتکا داشته باشد، متأثر از سلیقه جریان سیاسی مدافع محدودیت است که خواه شرایط جنگی در کشور حاکم باشد یا نباشد، دسترسی شهروندان به فضای مجازی را برنمیتابد و فراتر از آن، اگر زورش بچربد، کلیه رسانههای غیرهمسو را هم تعطیل میکند. در چنین فضایی انتظار از دولت این است که تلاش کند در قدم اول بحث درباره کیفیت دسترسی به اینترنت را به فضای مطالعات کارشناسی بکشاند و از مخالفان بخواهد با تحلیل و استدلال عالمانه و با صراحت نظر خود را بیان کنند، اتفاقی که تاکنون سابقه نداشته است.
در نگاه کارشناسانه باید به هزینهها و فایدههای یک تصمیم توجه داشت و با مقایسه این دو، شیوه درست اقدام را انتخاب کرد. در این رابطه توجه به نکات زیر ضروری است:
1 – حامیان محدودیتها میگویند در شرایط جنگی دشمن از شبکه ارتباطات اینترنتی علیه منافع ملی کشورمان استفاده میکند. هرچند در شرایط جنگی دشمن ممکن است از هر ابزاری برای گردآوری اطلاعات یا شناسایی اهداف بالقوه استفاده کند، اما لزوما محدودکردن اینترنت دسترسی دشمن را قطع نمیکند. گفتنی است بیشترین حملات خسارتبار دشمن در شرایطی اتفاق افتاده که اینترنت قطع بوده است. البته باید به این نکته هم توجه داشت که حامیان محدودیتها حتی بدون درنظرگرفتن شرایط جنگی هم به فضای مجازی روی خوش نشان نمیدهند.
2 – محدودکردن دسترسی به فضای مجازی در دوماهونیم گذشته خسارت هنگفتی به کسبوکارهای متکی به اینترنت وارد کرده و مشاغل بسیاری را از بین برده یا در خطر قرار داده است. در شرایطی که کشور دچار دشواریهای اقتصادی است و بیکاری و فقر در کمین بسیاری از خانوارهاست، ازبینبردن بخشی از فرصتهای شغلی کمک بزرگی به دشمن برای گسترش نارضایتیهای مردمی است.
3 – علاوه بر گسترش بیکاری و متضررشدن بنگاهها، عدم امکان استفاده از فضای مجازی و دسترسی به اطلاعات علمی و پژوهشی دشواری بزرگی برای پژوهشگران و دانشگاهیان ایجاد کرده است.
4 – محدودیت دسترسی به فضای مجازی موجب شده بسیاری از کاربران ایرانی که میتوانستند در مبارزات رسانهای به نفع کشورشان وارد شده و پیام این ملت مظلوم اما مقتدر و مقاوم را به گوش جهانیان برسانند، از این مبارزه برحق باز بمانند.
5 – اما نکته بسیار مهم و قابل تأمل این است که حامیان محدودیتها بارها و بارها رقبای سیاسی خود را به دلیل بیان نظراتشان درباره موضوعاتی چون ضرورت مذاکره، ضرورت تعامل مثبت با جهان و ضرورت جلوگیری از گسترش آتش جنگ به «ارسال پیام ضعف و تسلیم» به دشمنان متهم کردهاند؛ درحالیکه اتفاقا ایجاد محدودیت بر سر راه دسترسی شهروندان به فضای مجازی پیام پرمعنیتری ارسال میکند. زیرا چنین محدودیتی دشمنان را به این باور غلط میرساند که کشور چنان درگیر بحران است که اگر شهروندان به فضای مجازی دسترسی داشته باشند و اخبار و اطلاعات را از مسیری غیر از رسانههای رسمی دریافت کنند، سر به شورش برخواهند داشت. بهراستی چگونه است که اینان سخنگفتن از مذاکره را ارسال پیام ضعف میدانند، اما قطع اینترنت را نشان اقتدار حکومت میخوانند؟
با کنار هم گذاردن این نکات و مواردی از این دست، میتوان نگاهی کارشناسانهتر و از منظر تحلیل هزینه-فایده اقتصادی به پرونده برقراری ارتباطات اینترنتی انداخت و دریافت که یک روز و حتی یک ساعت تأخیر در لغو محدودیتها خسارتی بزرگ به کشور وارد میآورد.

چرا خالصسازی در دولت آمریکا به گبارد رسید؟
سیدمهدی طالبی
کنار رفتن «تولسی گبارد»، مدیر امنیت ملی از جایگاه خود به شکل مسالمتجویانه، بحثهایی را درباره التهاب در دولت ترامپ، احتمال بروز جنگی دیگر و تغییر وزن جناحها در دولت برانگیخته است. اختلاف میان این دو از مدتها پیش نمایان شده بود، اما در نهایت این اختلاف به یک خروج نرم از دولت منتهی شد؛ گبارد از ترامپ تمجید کرده و خروجش را ناشی از بیماری سرطان همسر خود معرفی و ترامپ نیز متقابلاً از وی تشکر کرد. همه اما میدانند تغییر در این جایگاه، چیزی بیش از یک بیماری است.
بیثباتی در دولت
دولت نخست ترامپ بیثبات بود. ترامپ ساختارشکن، مشورتناپذیر با رفتارهای ناگهانی و بسیار طالب وفاداری و فرمانبرداری کامل نمیتوانست با قدیمیها و شخصیتهای سیاسی دارای ایده بهراحتی کار کند. او کوچکترین تفاوتی را برنمیتافت و بهجای مدیریت روابط با زیردستان، اخراج را برمیگزید. تغییر مشاوران امنیت ملی، وزیر خارجه، وزیر دفاع در بالاترین سطوح، بیثباتی را به اوج رساندند. برای بهبود این وضعیت، ترامپ پس از شکست در انتخابات و در دوره فترت با مرکز قرار دادن عمارت مارئه لاگو برای اقامت و رایزنیهای سیاسی، در میانه مشکلات حقوقی با رقبا و تلاش برای حفظ خود در برابر اقدامات حذفی، در حال یافتن و جلب وفاداری کامل از افراد بود. او موفق شد برای تشکیل کابینه، وفاداری کامل دو عضو حزب دموکرات را با سوابق نامتعارف سیاسی، جلب کرده و در میان جمهوریخواهان نیز این موفقیت را در مقیاسی بزرگتر، تکرار کند. پیش از انتخابات ریاستجمهوری مشخص بود ترامپ در دولت دوم خود با مخالفتهایی از جنس دولت اول خود مواجه نمیشود؛ دیگر کسانی وجود نداشتند که در برابر او بایستند و وی را علناً بکوبند؛ کاری که اخراجیهای دولت اول و بهویژه جان بولتون مشاور امنیت ملیاش از آن دریغ نکرده و همواره وی را به چالش میکشد. مشکل به چالش کشیدهشدن ترامپ توسط اعضای تیمش در دولت دوم حل شد، اما بیثباتی ادامه یافت. به نظر میرسد مشکل دیگر شجاعت مقامات در به چالش کشیدن رئیسجمهور نیست، بلکه این ترامپ است که حالا حساستر شده و تحمل مخالفتهای اندک را هم ندارد؛ گرچه آنها به طور علنی و مستقیم رئیسجمهور را به چالش نکشند. ترامپ میخواهد دیگران هنگامی که نظر او را دریافتند، به تملق آن نگاه بپردازند و کاری به چیز دیگری نداشته باشند. رئیسجمهور حلقه وفاداران خود را تکمیل کرده و در حال افزایش کیفیت این وفاداریهاست. ترامپ در برابر انتقادات از شدت عملش قصد دارد خود را یک رئیسجمهور مقتدر در قالب دموکراسی جلوه دهد، اما آنچه از وی درک میشود، تمایلش به دیکتاتوری است. سیر فزاینده وفاداریطلبی و تشدید بیوقفه آن نشان میدهد ترامپ یک دیکتاتور است و پس از آنکه تمایلاتش را علنی ساخت، تحمل شنیدن هیچ حرف متفاوت و هیچنگاه مخالفی را ندارد.
تفاوت در عملکرد اخراجشدگان
مقامات دولت اول ترامپ افراد سنگینوزنی در سیاست آمریکا بودند و پس از اختلاف با او دولت را به طور کامل ترک میکردند. مقامات دولت کنونی ترامپ اما اشخاص سبکوزنتری بوده و البته تعظیم در برابر او را پذیرفتهاند. آنها میدانند تنها مزیت سیاسیشان که باعث جهش بیسابقهشان شده، اتصال و تعظیم در برابر ترامپ بوده و در غیر این صورت و مواجهه با برکناری، شانسی برای باقی ماندن در این سطوح سیاسی ندارند. بهعنوان نمونه وزرای دفاع پیشین آمریکا افراد مهمی در حوزه نظامی یا صنایع نظامی بودند، اما پیت هگست، وزیر دفاع کنونی یک افسر کوچک بود و بعداً یک مجری تلویزیونی شد و از جایگاه یک سلبریتی مجازی به وزارت دفاع رسید. آخرین مشاور امنیت ملی اخراجی ترامپ جان بولتون بود که به یک منتقد جدی ترامپ تبدیل شد، اما مایک والتز، مشاور امنیت ملی پس از برکناری از سمت خود، راضی شد ترامپ وی را بهعنوان نماینده آمریکا در سازمان ملل منصوب کند. کریستین نوم، وزیر امنیت داخلی نیز پذیرفت بهعنوان یک نماینده در وزارت خارجه فعالیت کند.
عمق اخراجها
دولت در قاعده پایینی خود که محل فعالیت کارمندان است، با چند التهاب روبهرو بوده است. تغییر دولتها معمولاً باعث تعویض پستهای دولتی میان وفاداران دو حزب میشود، اما این تغییرات نیز حالتهای خاصی دارند. این تغییرات شامل نیروهای جزء نشده و هرچه مقام پایینتر باشد، تغییرات دیرتر به آن میرسد. ترامپ در دولت دوم خود اما بهسرعت سراغ این تغییرات رفت. موضوع دوم، تعدیل نیرو در وزارتخانهها برای کاهش بودجه بود. ایلان ماسک یکی از مشاوران ترامپ در کاهش هزینههای دولت بود که وظیفه داشت محل هدررفتها را شناسایی کند، در نتیجه بسیاری از کارمندان اخراج شده و برخی از بخشها به طور کامل حذف شدند. در یک بخش، 20 درصد از نیروهای وزارت خارجه در معرض اخراج قرار گرفتند. سومین موضوع به تعطیلی دولت و احتمال تکرار آن باز میگردد. در این تعطیلیها کارمندان دولت به مرخصیهای بدون حقوق فرستاده شده و تنها کارمندان بخشهای حساس حفظ میشوند. دولت ترامپ در سال گذشته 43 روز یا یک ماه و نیم تعطیل بود که وضعیت سختی برای کارمندان دولت رقم زد.
پاکسازی زنان
در ماههای اخیر تمام اخراجهای مهم کابینه، از زنان بودهاند. کریستی نوم، وزیر امنیت داخلی، پم باندی، وزیر دادگستری، لوری چاوز-درمر، وزیر کار و تولسی گبارد رئیس آژانس اطلاعات ملی چهار زن اخراجی از کابینه هستند. هرکدام از این افراد به دلایلی برکنار شدهاند؛ کسی مانند گبارد به دلیل مخالفت و فردی مانند نوم به اتهام ناتوانی در اداره امور و اشتباه. به نظر میرسد ترامپ بهعنوان شخصی اقلیتستیز که علیه سیاهپوستان، لاتینتباران و زنان عمل میکند، با وجود تلاش برای پنهان کردن این دیدگاهها، به زنان اعتماد ندارد و آنها را ضعیف میبیند.
بدونجایگزینی
نقشهایی که مسئولان آنها اخراج شدهاند، اغلب به شکل ناهنجاری اداره میشوند. در دولت ترامپ به دلیل کماهمیتی ساختارها و تلاش برای دورزدن و تضعیف برخی از آنها، این امر از سوی وی مثبت تلقی میشود. پس از برکناری و تنزل رتبه مشاور امنیت داخلی، وزیر خارجه به طور همزمان بهعنوان سرپرست این نقش اعلام شده و تاکنون خبری از معرفی گزینهای جداگانه نیست. ترامپ از این طریق، یک پست را بهراحتی حذف کرد. درباره مدیر امنیت ملی نیز زمزمههای جدیدی شنیده میشود. اگر وقایع 11 سپتامبر و اتفاقات پس از آن باعث شکلگیری این منصب شد، به نظر میرسد نهادهای اطلاعاتی که با تشکیل مدیریت امنیت ملی، سایه یک نهاد بالادستی را بر بالای سر خود سنگین میبینند، درپی حذف آن به صورت نهایی برآمدهاند.
بازگشت سیاست دولت بوش
در دولت جورج بوش، رئیسجمهور اسبق آمریکا، این کشور قصد داشت به هر بهانهای که شده به منطقه حمله کرده و بر آن مسلط شود. این سیاست، توسط برخی جناحهای جنگطلب آمریکا طراحی شده و هدف آن تضمین تسلط واشنگتن بر جهان طی صدسال آینده بود. قطعاً برخی نهادها با این طراحی مخالف بودند، زیرا بخشهایی از آن غیرواقعی و به شکل انتزاعی نوشته شده بود. بوش با عملگرایی بالا این وضعیت را تغییر داد. در دوره او نهادهای اطلاعاتی و نظامی کشور تغییر مأموریت پیدا کرده و وظیفه آنها دیگر ارائه و شفافسازی واقعیتها نبود، بلکه این سازمانها به دستگاه دروغساز و تبلیغاتی تبدیل شدند تا توجیهگر اقدامات دولت باشند. بزرگترین دروغی که سازمان سیا برای توجیه جنگ طراحی کرد، وجود سلاحهای کشتارجمعی در عراق بود؛ این دلیل به بهانه اصلی حمله به عراق تبدیل شد. بعدها مشخص شد آنچه سیا در این باره ساختهوپرداخته کرد، اطلاعات نبودند، بلکه این سازمان برای تأیید قصد دولت برای تهاجم به عراق، این دروغ را ساخت. آنچه دولت امروز میخواهد، همان چیزی است که بوش میخواست. نهادهای اطلاعاتی نباید به وظایف حرفهای خود عمل کنند، بلکه باید برای آنچه دولت میگوید، توجیهاتی بیابند. ترامپ این قضیه را در دو نوبت به شکل عریانی نشان داده است. پس از جنگ 12 روزه او فرمانده اطلاعات ارتش را برکنار کرد، زیرا یک گزارش افشاشده نشان میداد این بخش از ارتش معتقد نیست که برنامه هستهای ایران به طور کامل نابود شده است. مدیر امنیت ملی نیز میگفت ایران درپی ساخت سلاح هستهای نبوده است. این اطلاعات و ارزیابیها واقعی بودند. ترامپ پس از جنگ و در جنگ 40 روزه به شدت پیگیر مسئله هستهای بود که نشان میداد ادعای او درباره نابودی این برنامه نادرست بوده است. بدتر آنکه خود وی میدانسته این اظهارات دروغند و این اتفاق یک اشتباه در ارزیابی به حساب نمیآمد.
ارتش
ترامپ در اقدامی عجیب و کمسابقه پس از روی کار آمدن بهسرعت ژنرال چارلز «سی کیو» براون، رئیس پیشین ستاد مشترک نیروهای مسلح را برکنار کرد. او یک سیاهپوست منصوب شده در دولت دموکراتها بود و مشخص بود ترامپ با طرحهای جدید خود نخواهد توانست او را تحمل کند؛ بااینحال ریاست ستاد ارتش مسئولیتی حرفهای بود که تغییر در آن باید بهصورت نرم رخ میداد که ترامپ به آن اعتقادی نداشت. ترامپ دهها مقام عالیرتبه ارتش را برکنار کرده که ژنرال رندی جورج، رئیس ستاد نیروی زمینی آخرین فرد مهم در میان آنها بوده است. دریادار لیزا فرانکتی، فرمانده نیروی دریایی و گارد ساحلی، ژنرال جفری کروز، رئیس آژانس اطلاعات دفاعی، ژنرال جیمز اسلیف، قائممقام رئیس ستاد نیروی هوایی، فرمانده نیروهای جنوبی ایالات متحده و سه وکیل نظامی از جمله دیگر مقامهای ارشد نظامی هستند که در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ برکنار شدهاند.
رابطه برکناری گبارد با جنگ
خروج گبارد از دولت قطعاً صدای جنگطلبان در دولت را بالاتر میبرد، اما این به معنای حتمی بودن جنگ نیست. شاید عدهای جنگ را حتمی و عدهای غیرحتمی بدانند که مسئلهای متفاوت است، اما برکناری گبارد در آن اهمیت مستقیمی ندارد. زمانی که گبارد در رأس مسئولیت بود، دو جنگ بر ایران تحمیل شد که در هر دو نوبت آمریکا دخالت داشت. پس او مانعی بر سر جنگ نبود که با عدم حضورش تغییر رخ دهد. مهم آن است که ترامپ در دو جنگ، گبارد را مطمئن و وفادار نمیدانست. خروج او یک تسویهحساب نسبت به گذشته بود نه لزوماً آمادهسازی فضا برای آینده و شرکت در جنگی دیگر؛ هرچند نمیتوان جنگطلبی ترامپ و احتمال مبادرتش به جنگ بعدی را نادیده گرفت.
وضعیت سیاسی مخالفان جنگ در آمریکا
ضد جنگها در آمریکا مخالف هرگونه درگیری نظامی نیستند، بلکه میخواهند کشورشان در جنگهای دشوار و طولانیمدتی مانند افغانستان و عراق که «جنگهای بیپایان» توصیف میشوند، گرفتار نشوند. ضد جنگها با این شعار در سیاست آمریکا اوج گرفتند، زیرا جامعه طی این دو جنگ زیانهای قابلتوجهی را درک کرده و از آنها خسته شده بود. ضد جنگها در حال حاضر احساس میکنند جریانی بودند که ترامپ با آنها بازی کرد تا از نفوذشان برای رأی آوردن بهره گیرد. این در حالی است که ترامپ خود نیز با سردادن شعار ضد جنگهای طولانیمدت به نظر میرسید جزئی از این جریان باشد.

میراحمدرضا مشرف
«دوستی والاتر از کوهها، عمیقتر از اقیانوسها و شیرینتر از عسل»؛ این توصیفی است که برخی برای روابط میان اسلامآباد و پکن به کار بردهاند و اکنون که این روابط در آستانه ۷۵ سالگی خود قرار گرفته، شهباز شریف نخست وزیر پاکستان عازم پکن شده است تا در جریان سفری چند روزه، پایههای این روابط را بیش از پیش استحکام بخشیده و آن را از جنبههای مختلف راهبردی ارتقا دهد.
اما با در نظر گرفتن برنامهها و اهداف اعلام شده برای این سفر و همچنین با لحاظ شرایط منطقهای و بینالمللی، اهمیت این سفر را در دو محور میتوان مورد توجه قرار داد:
الف)روابط دو جانبه؛ پیشینه تاریخی هفت دهه روابط میان پاکستان و چین نشان میدهد این دو کشور یکی از با ثباتترین و راهبردیترین شراکتهای دو جانبه بینالمللی را پشتسر گذاشتهاند. این شراکت در حال حاضر به طور عمده بر دو محور متمرکز شده است:
۱) همکاری در حوزه اقتصادی؛ چین با سرمایهگذاری افزونبر ۶۰ میلیارد دلار در پاکستان، اکنون به عنوان بزرگترین سرمایهگذار خارجی در این کشور شناخته میشود. پروژه و یا کریدور اقتصادی چین و پاکستان معروف به «سیپک» نهتنها در مرکز این سرمایهگذاری، بلکه در مرکز سیاستخارجی و روابط دو جانبه اسلامآباد و پکن قرار دارد. فاز دوم کریدور سیپک که بخشی از ابتکار اقتصادی عظیم «کمربند و جاده» چین است، در سفر سال گذشته شهباز شریف به پکن راهاندازی شد.
با این حال روند ورود سرمایه به این کریدور در سالهای اخیر با کاهش مواجه شده که نارضایتی پکن را به همراه داشته است. تردیدی نیست که چالشها و ناآرامیهای امنیتی بهخصوص در مناطقی مانند بلوچستان پاکستان را باید بزرگترین مانع بر سر راه «سیپک» تلقی کرد.
۲) همکاریهای نظامی و امنیتی؛ این بخش از روابط پکن و اسلامآباد بهتازگی و به خصوص پس از جنگ اخیر میان هند و پاکستان، بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته است. عملکرد نظامی فوقالعاده پاکستان در این جنگ با بهرهگیری از تسلیحات چینی، بهویژه در حوزه هوافضا، سطوح بسیار بالای همکاریهای دفاعی و امنیتی میان دو کشور را نشان میداد. در عین حال برگزاری رزمایش مشترک حفظ صلح در دریا-۲۰۲۵ در منطقه دریای عرب و همچنین مراسم الحاق زیردریاییهای پیشرفته کلاش هنگور چینی به ناوگان پاکستان در جریان حضور آصف زرداری رئیسجمهور پاکستان در پکن، ابعاد دیگری از این همکاریها را روشن کرده است.
اکنون نیز انتظار میرود در جریان سفر نخستوزیر پاکستان به چین، فصل جدیدی از ارتقای همکاریهای دفاعی و امنیتی میان دو کشور شکل گیرد.
ب) روابط بینالمللی و منطقهای؛ اسلامآباد و پکن در یکی دو دهه اخیر اتحاد راهبردی نزدیکی را در صحنه تحولات منطقهای و بینالمللی از خود بروز دادهاند که همکاری در سازمانهایی همچون شانگهای نیز زمینهساز تقویت آن شده است.
اما در شرایط فعلی این اتحاد راهبردی در برابر دو مسئله حساس و دشوار منطقهای و بینالمللی قرار گرفته است؛ تنش میان پاکستان و طالبان و از آن مهمتر؛ جنگ اخیر در خاورمیانه در جریان تجاوز آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران. در این شرایط تلاشهای موفق اخیر پکن برای میانجیگری میان پاکستان و طالبان از یکسو و هماهنگی خوب پکن در فرایند میانجیگری اسلامآباد در تنش میان ایران و ایالات متحده از سوی دیگر را شاید بتوان شاخصههای مناسبی برای استمرار اتحاد راهبردی دو کشور در عرصه جهانی تلقی کرد.


کوروش شجاعی

جعفر حسنخانی
درک سیاست ایران، اگر از سطح خبرهای روز و منازعات مقطعی فراتر رود، ناگزیر به یک پرسش بنیادی میرسد: چه زمانی دولت در ایران توانسته قدرت تمدنساز تولید کند؟ پاسخ تاریخ، دستکم در چند بزنگاه بزرگ، روشن است و آن اینکه هر جا ایران به مثابه یک خاطره تمدنی مشترک نیرومند، با تشیع به مثابه یک نظام معنایی نیرومند پیوند خورده، دولت وقت ایران توان بیشتری برای بسیج، مشروعیت و ماندگاری یافته و هر جا این همافزایی رخ نداده، حاصل دولت ضعیف بوده است. این الگو در چند سده اخیر توضیحدهنده نمودار قدرت در ایران بوده است.
این بحث البته نه به معنای یکی گرفتن «ملت» و «مذهب» است و نه به معنای نادیده گرفتن شکافهای تاریخی ایران؛ سخن بر سر یک واقعیت جامعهشناختی است و آن اینکه در ایران، هویت ملی و هویت شیعی، هر گاه ۲ شبکه معنایی مستقل درک شده و راه تضاد پیمودهاند، به تضعیف نهاد قدرت در ایران انجامیده و هر گاه به مثابه یک شبکه معنایی درهمتنیده درک شدهاند، موجبات تولید قدرتی شکوهمند را فراهم کرده است. هر پروژه سیاسی موفقی که این قابلیت اتصال را فهمیده، توانسته از آن برای ساخت دولت، تولید وفاداری و دفع تهدید خارجی در تاریخ ایران استفاده کند و هر پروژهای که به جداسازی مکانیکی این دو امید بسته، در بهترین حالت با بسیج ناقص و در بدترین حالت با بحران مشروعیت روبهرو شده است. این همان نکته مهمی است که حتی برخی راهبردنگارهای آمریکایی نیز از بیرون ایران به فهم آن نائل شدهاند.
بازخوانی برژینسکی و مسأله جداسازی
این حقیقت مهم درباره ایران را ارزیابهای صاحبنظر که درباره ایران تامل کردهاند نیز متذکر شدهاند. برای نمونه میتوان به گزارش شورای روابط خارجی آمریکا به ریاست زبیگنیو برژینسکی در سال ۲۰۰۴ با عنوان «ایران؛ زمانی برای یک رویکرد جدید» اشاره کرد. این گزارش از این جهت مهم است که با وجود نگاه کاملا آمریکامحور، یک حقیقت مهم را درباره ایران تشخیص میدهد. این گزارش تصریح میکند سیاست فشار عریان و ادبیات تغییر رژیم، به فروپاشی نظام سیاسی ایران منجر نمیشود، بلکه به برانگیخته شدن حساسیتهای ملی در دفاع از همان نظام میانجامد. در جمعبندی اجرایی گزارش تصریح شده بود آمریکا نباید از ادبیات تغییر رژیم استفاده کند، زیرا چنین زبانی احساسات ملیگرایانه را برمیانگیزد. گزارش همچنین هشدار میداد هر تلاش نظامی علیه ایران میتواند به تقویت میل تهران به بازدارندگی و تحریک شورهای ملی در کنار اسلام سیاسی حاضر در صحنه بینجامد. به بیان دیگر، برژینسکی ۲۲ سال پیش - سال ۲۰۰۴- چنین منطقی را درباره ایران صورتبندی میکند که هر تهدید خارجی، امکان همجوشی اعتراض داخلی با دفاع ملی را فراهم میکند.
۲ سال بعد، برژینسکی همین مضمون را بسیار صریحتر نوشت. او در یادداشت سال ۲۰۰۶ خود در یکی از رسانههای آمریکایی نوشت: «هدف راهبردی ما... باید جدا کردن ملیگرایی ایرانی از بنیادگرایی مذهبی باشد». او بلافاصله افزود برخورد محترمانه با ایران و نگاه تاریخی به آن، به پیشبرد این هدف کمک میکند. این عبارت، از منظر تاریخ ایران، یک اعتراف راهبردی است و آن اینکه آمریکا و غرب، جدا از شعارهای دموکراسیخواهانه، بهخوبی میدانند اگر حس تهدید شدن ایران با آموزههای شیعی مقاومت و مظلومیت در هم بیامیزد، محصول آن صرفاً دینداری بیشتر یا ملیگرایی بیشتر نیست، بلکه یک هویت ترکیبی نیرومند است که بسیج اجتماعی و پایداری سیاسی بالایی تولید میکند.
اهمیت این بازخوانی در آن است که برژینسکی از بیرون، همان چیزی را دید که بخشی از نخبگان ایرانی گاه از درون نادیده میگیرند. وی فهمیده بود در ایران، میهندوستی صرفاً ستایش خاک و پرچم نیست؛ میهندوستی بر بستری از تاریخ دولتمندی، حافظه امپراتوری، زبان پارسی، اسطورههای شاهنامه و تجربههای مکرر تعرض خارجی شکل گرفته است. از سوی دیگر، تشیع نیز در ایران صرفاً یک الهیات مذهبی نیست و چیزی بسیار فراتر از این تصور است. تشیع در ایران شبکهای از آیین، سوگواری، مرجعیت، عدالتخواهی و روایت تاریخی مقاومت است. وقتی این دو جدا از هم درک شوند و تلاش شود علیه هم عمل کنند، هر کدام بخشی از نیروی خود را از دست میدهند و صرف تضعیف دیگری میکنند اما وقتی زیر فشار بیرونی یا در یک پروژه دولتساز، به هم متصل شوند، نیرویی پدید میآورند که حتی رقیب خارجی نیز از آن هراس دارد. این هراس در تحلیلهای برژینسکی درباره ایران آشکار است.
تاریخ موفقیت در نتیجه همافزایی میهندوستی و تشیع
نمونه درخشان این همافزایی در تاریخ ایران، دولت صفوی است. صفویان با تاجگذاری شاه اسماعیل، صورتبندی نویی از دولت ایرانی را بنیان گذاشتند. رسمی کردن تشیع ۱۲ امامی در ایران، عامل مهمی در پدید آمدن آگاهی ملی واحد میان عناصر قومی و زبانی گوناگون ایران بود. موفقیت صفوی در توانایی آنان برای فاصله گرفتن از عناصر صرفاً قبیلهای و تکیه بر ائتلافی میان فقهای ۱۲ امامی و دیوانسالاران و کاتبان فارسیزبان نهفته است. به همین دلیل، صفویه را باید یک پروژه همزمان دولتسازی و احیای ایران دانست.
در این چارچوب، در عصر صفوی، شاهنامه به سرمایه نمادین دولت صفوی بدل شد. شاهاسماعیل اول، شاهنامه و نظام معنایی حاکم بر این کتاب را در امتداد مذهب شیعه به عنوان یکی از عوامل اصلی انسجامبخش اقوام ایرانی میدید. صفویان در جنگ با عثمانیها و ازبکان از اشعار شاهنامه برای تقویت روحیه سپاه ایران بهره میبردند. صفویان در نشر و گسترش شاهنامه کوشیدند و شاهنامهخوانی را گرامی داشتند. در سطح هنر نیز این توجه کاملاً مشهود است که از آن جمله میتوان به شاهنامه شاهطهماسب که از باشکوهترین نسخههای مصور شاهنامه است، اشاره کرد. این یعنی دولت صفوی، تاریخ حماسی ایران را در مرکز صورتبندی مشروعیت خود قرار داده بود و اینگونه بود که دولتی شکوهمند در ایران برآمد و توانست هم از ایران و هم تشیع قدرت بزرگی را شکل دهد. این همان فرمولی است که به صفویه امکان داد پس از قرنها تلاطم و حکومتهای غیرمتمرکز، ایران را دوباره به صورت یک واحد سیاسی-تمدنی مستقل بازسازی کند.
تاریخ شکست در نتیجه جدایی ایران و اسلام شیعی
اگر صفویه نمونه موفق همافزایی اسلام و ایران باشد، نادرشاه یکی از روشنترین نمونههای تلاش برای جداسازی یا دستکم تضعیف این پیوند است. نادر بیتردید از بزرگترین فاتحان تاریخ ایران بود اما توان نظامی او نتوانست کمبودِ مشروعیت نمادین را جبران کند. او در دشت مغان در سال ۱۷۳۶ میلادی اعلام کرد برخی مناسک شیعی دیگر کنار گذاشته شود و تشیع ۱۲ امامی با عنوان مذهب جعفری از رسمیت بیفتد و در چارچوب مذاهب اهل سنت بازتعریف شود. هدف او محدود کردن تعارض شیعه و سنی و هموار کردن روابط با عثمانی بود اما همین سیاست، مشروعیت او را زیر سوال برد و همه آن قدرتی را که در ایران شکل داده بود، با سرعت بسیار زیادی به سمت واگرایی و تزاحم سوق داد.
مشکل نادر این بود که قدرت داشت اما فرمول مشروعیت نداشت. او با شمشیر توانست امپراتوری بسازد اما نتوانست آن را بر یک حافظه مشترک پذیرفتنی استوار کند. تغییرات مذهبی او، از تعلیق موقوفات تا تحدید برخی شعائر شیعی، بیش از آنکه در داخل ریشه بدواند، راه در مسیری گذاشت که پایانش زوال قدرت بود. بدین ترتیب، قدرتی که از پیوند ایرانیت و تشیع تغذیه نمیکرد، با حذف شخص فاتح، به سرعت شکاف برداشت. نادر خواست ایران را نیرومند کند اما چون نتوانست به سبک صفوی میان حافظه ایرانی و مشروعیت شیعی پیوندی پایدار بسازد، شکوه او بیشتر ناشی از برق شمشیر بود تا بنیان دولت.
در جنگهای ایران و روسیه در عهد قاجار نیز همین ناتمام بودن پیوند ایران و مذهب تشیع دیده میشود. علما برای بسیج مردم رسالههای جهادیه نوشتند تا جنگ را امر ملی و میهنی و شیعی و اسلامی کنند اما در ساختار سیاسی آن زمان، جهت امر ایلیاتی بود و شاه و دربار در قبال جنگ همه توان کشور را بسیج نکردند. در آغاز دور دوم جنگها روحیه جهادی به پیروزیهای بزرگی برای ایران انجامید اما ایدهای که پیروزی در جنگ را در توافق فینکنشتاین با ناپلئون بناپارت، ابرقدرت آن زمان میدانست، مسیر دیگری را برای کشور تمهید کرد که نتیجه آن عدم توجه به ظرفیتهای ملی و شیعی برای دفاع بود.
جنگ با روسیه، هرچند با فتوای جهاد، نیروی مذهبی را به صحنه تاریخ آورد اما در سطح سازمانی هنوز بیش از آنکه ملی باشد، ایالتی و ایلی ماند. بر همین اساس یکی از علتهای شکست را باید در ناتمام ماندن همافزایی ایران و تشیع جست. شور مذهبی تولید شد اما به علت ضعف دولت و ساخت قبیلهای ارتش، به یک دفاع اسلامی و میهنی منسجم تبدیل نشد.
فرمول غربی و تکرار تاریخ شکست
دولت پهلوی، بویژه در عصر رضاخان، میخواست از مسیر دیگری به ساخت دولت ملی و بازسازی قدرت در ایران برسد. تمرکزگرایی، سکولارسازی ساختارهای حقوقی و آموزشی و برجسته کردن ایران پیشااسلام، سیاستهای پهلوی اول بود برای دولتسازی به شیوهای مطلقه اما متجددانه. رضاشاه به نام ملیگرایی تلاش کرد اسطوره آریایی را به یکی از ارکان مهم روایت رسمی پهلوی تبدیل کند و این اقدام برای پیوند ایران با اروپا و فاصله دادن آن از عقبماندگی دنیای اسلام به کار رفت. این ملیگرایی، به جای آنکه ایرانیت را با سنت زنده جامعه آشتی دهد، اغلب آن را در شکل باستانگرایی دولتمحور و آمرانه صورتبندی میکرد.
نقش محمدعلی فروغی در این پروژه نیز مهم بود. فروغی به عنوان نظریهپرداز باستانگرایی پهلوی و معمار بخش مهمی از ایدئولوژی شاهنشاهی، با کار بر شاهنامه و خلاصهسازی و انتخاب آن، این اثر را در خدمت ایدئولوژی سلطنت قرار داد. مسأله اما همینجا پیچیده میشود. در همین مقطع، حکومت پهلوی از یکسو در تهران در سطح رسمی، فردوسی و شاهنامه را میستود و از آنها برای مشروعیتبخشی به سلطنت جدید سود میبرد و عملا شاهنامه را در خدمت پروژه سلطنت قرار میداد، نه ایران و از سوی دیگر، در برخی روایتهای مردمنگارانه و محلی درباره زاگرس و بویراحمد آمده که در سالهای پایانی رضاشاه، شاهنامهخوانی در میان ایلات با سوءظن امنیتی روبهرو شد و حتی مأموران در پی جمعآوری نسخههای شاهنامه برآمدند، زیرا این سنت حماسی، روحیه رزمی و سرپیچی عشایر را تقویت میکرد!
شکست پهلوی دقیقاً از همینجا قابل فهم است. آنچه مشروعیت پایدار میسازد، صرف ایران باستان یا برگزاری آیینهای دولتی نیست. دولت باید بتواند ایران تاریخی را با وجدان دینی اکثریت جامعه آشتی دهد.
جمهوری اسلامی و بازتعریف پیوند ایران و تشیع
جمهوری اسلامی را میتوان در سطح نظری، تلاشی برای بیرون کشیدن «ایرانیت» از قالب ملیگرایی گذشتهگرای پهلوی که سویههای نژادی و فاشیستی داشت و پیوند زدن دوباره آن با سنت شیعی دانست. یکی از متون محوری این بازتعریف، کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران اثر آیتالله شهید مرتضی مطهری است.
استاد شهید برابر کسانی که اسلام را صرفاً غلبه عربیت بر ایران میدانستند، کوشید نشان دهد ایران و اسلام نهتنها متضاد نیستند، بلکه هر دو به رشد یکدیگر مدد رساندهاند. اهمیت این اثر در آن است که به جای انتخاب یکی از دوگانه «ایران» یا «اسلام»، منطق پیوستگی را پیش مینهد و به نوعی شالوده نظری آشتی دادن هویت ملی با جهانبینی اسلامی را فراهم میکند و پا در مسیری میگذارد که پیشتر صفویان رفته بودند و توانسته بودند قدرت بزرگی را در ایران فراهم کنند.
این منطق با رهبری حضرت آیتاللهالعظمی امام شهید «سیدعلی خامنهای» در سالهای بعد قوام دوچندان یافت. امام شهید خامنهای پیوند ایران و اسلام را در یک پیوستار تاریخی درک میکردند و امت را در تضاد با ملت نمیدانستند، بلکه نسخه بزرگتر و سازگار آن میدانستند. سمزدایی از ملیگرایی گذشتهگرای دارای سویههای فاشیستی و نژادی، در نهایت در جمهوری اسلامی به پیرایش ملیت از آلودگیها انجامید. ملیت، اگر در منطق پهلوی میخواست از اسلام فاصله بگیرد، در اینجا میکوشد در دل یک دستگاه معنایی شیعی بازخوانی شود. در دقیقه تاریخیای که سردار شهید سپهبد «حاجقاسم سلیمانی» در میانه جنگ با داعش تصریح کرد ایران حرم است و مدافعان حرم از ایران دفاع میکنند، همچنین در دقیقه تاریخیای که تنها ۳ روز پس از آتشبس جنگ 12 روزه که امام شهید انقلاب اسلامی در شب عاشورا در مراسم عزاداری حضرت اباعبداللهالحسین علیهالسلام در حسینیه امام خمینی(ره) حاضر شدند و از مداح اهل بیت خواستند «ای ایران» بخواند و او خواند: «ای میهن خدایی/ صحن امام رضایی...» همافزایی ایران و اسلام در اوج خود عینیت یافت.
فرجام
اگر بخواهیم از این فراز و فرودهای تاریخی یک قاعده استخراج کنیم، آن قاعده چنین است: در ایران، امکان تاسیس دولت پایدار و قدرتمند از همافزایی اسلامیت و ایرانیت حاصل میشود. صفویان زمانی کامیاب شدند که توانستند حافظه ایران تاریخی را با زبان و نهاد شیعی درهم بیامیزند و از این پیوند، هم مشروعیت و هم قدرت بسازند و نیروی تاریخیشان را در صحنه حاضر کنند.
نادرشاه، با همه توان نظامیاش، چون خواست از این فرمول فاصله بگیرد، امپراتوریای کمدوام ساخت. در جنگهای ایران و روس، چون دولت قاجار نتوانست شور مذهبی را به سازمان ملی منسجم تبدیل کند، شکست خورد. پهلوی نیز چون ایرانیت را در قالب باستانگرایی آمرانه و در ستیز با تشیع صورتبندی کرد، در بزنگاه بحران، جامعه علیه او قیام کرد و ناتوان ماند.
جمهوری اسلامی، برعکس، کوشید این دو را دوباره به هم پیوند زند و در بزنگاههای اخیر در میانه جنگ سرنوشتساز با آمریکا این پیوند را به سرمایه نمادین سیاسی تبدیل کند.
در این معنا، زبیگنیو برژینسکی فقط یک توصیهنامه برای سیاست آمریکا ننوشت، او ناخواسته کلید فهم تاریخ سیاسی ایران را به دست داد. «زبیگ» از بیرون دید اگر ملیگرایی ایرانی و سنت مذهبی شیعی از هم جدا بمانند، ایران را میتوان آسیبپذیر کرد اما اگر این دو به هم پیوند بخورند، محصولشان چیزی بیش از جمع دو نیرو خواهد بود. تاریخ ایران، از صفویه تا امروز، مؤید همین نکته است: «ایران» وقتی کنار «تشیع» قرار میگیرد، فقط یک هویت دوگانه نمیسازد، در این لحظه یک منطق قدرت آفریده میشود؛ قدرتی که یارای ایستادن در برابر ابرقدرت جهان را دارد.