حماسه و جهاد >>  دفاع مقدس >> اخبار ویژه
تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۳۰۳۹۱۸
سالروز بازگشت آزادگان/آزادگان آمدند اما نه همه...
روز موعود فرا رسید، آمدند همان طور که رفته بودند؛ دلیر و مقاوم، نستوه و استوار، امیدوار و دلاور، آمدند با همان صلابت همیشگی، همان طور که دیروز رفته بودند، امروز آمدند. بوی اسپند و دود، بوی عطر خاطرات، و بوی مهربانی و انتظار، فضای دل ها را سرشار از شور و شعف کرد.
پایگاه بصیرت / گروه حماسه و جهاد/ سیدعلی موسوی

برخی واژه ها غریب اند، مثل بعضی از آدمها، مثل واژه اسارت برای یک مرد توی غربت جنگ و در دل تاریکی دشمن، زیر سقف اردوگاهی در ناکجاآباد که توی هیچ نقشه ای حتی رد پای سربازها هم حک نشده باشد. چه برسد به اسم و رسم و آمار اسرای اسارتگاه. بزرگترین تناقض ادبی تاریخ که عریان ترین حقیقت را فریاد میزند معامله است، معامله ای برای ابد با بینهایت، با تمام دارایی های مادی و معنوی در مقابل حس بندگی خدا و به دور از درد بندگی برای غیر پروردگار. آزادی را که برای به دست آوردنش هزینه های سنگینی بپردازی، باید با جان و دل نگه داشت، اما هزینه ها زیاد نیستند، بلکه آزادی خیلی گران است و نایاب. در جنگل بازار بورس عالم، سخت است بخواهی از همه قید و تعلقات دنیا بگسلی تا فقط بندگی حق را به عنوان مدال افتخار داشته باشی. درست وقتی جوانه آزادی دارد رقص کنان در هوای پاک استقلال به عرش دل ها حکومت می‌کنند. دشمنان خدا می‌خواهند این جوانه جوان و نورسیده آزادی را از نور خورشید محروم کنند و در تاریکی حبس کنند تا بمیرد و به درخت تناوری مبدل نگردد و سایه اش باعث عزتمندی و تولید هوای آزاد نشود. به خیال خودشان با دهان هایشان میخواهند خورشید را خاموش کنند، تا رویش ها را بمیرانند و در دنیای ظلمت و تاریکی ها خود حکومت کنند بر تردیدهای دل های لرزان، که چند صباحی از لذت خودکامگی جنونشان را از سراب، سیراب کنند و در لجنزار خود خواهی دهن های بسته را مطیع کنند. زمان کمی بود که هوای آزادی همه جا قابل استشمام بود و مردم ایران در عزت خودکفا شده بودند و استقلال‌شان را تازه به دست آورده بودند. گرگ های عالم خوار قصد تصرف احساسات ایرانیان را در سر داشتند، که مبادا این صدور قلب های انقلابی ذهن های بسته را باز کند و درد فکر کردن، ارمغانِ مردمِ در تبعید از آزادی باشد، و تاج و تخت ها با نابودی مواجه شوند. از زمین و آسمان و با تمام تجهیزات موجود، باید صدای مردم خفه می شد، تا مبادا صداها گوش ها را بیدار کند تا به حساب و کتاب زندگی بپردازند. چنین بود که جنگ را آغاز کردند. جنگ زمان و مکان خاص خودش را دارد. اما اینجا شهرها بمباران می‌شوند و مدارس خون آلود، کوچه های 6 متری موشک های 12 متری را میزبانی می‌کنند. مردان می‌جنگند برای دفاع و زنان ایستاده اند برای دفاع. روز و شب، از هر سو و با تمام قوا می‌آیند تا هوا را بکُشند، تا مردم آزادی را گران بپندارند، اما خدا خوب بلد است امتحان کند، در اوج سختی سوال امتحان طرح می‌شود؛ چه کسانی حاضرند برای آزادی اسیر شوند؟ چه کسانی حاضرند آزادی بدهند تا آزادی بدست بیاورند؟ بعد از جنگیدن با دشمن حالا وقت مقابله با خود است باید صبور باشی تا آزادی تو را فریب ندهد. باید تمام سختی های اسارت را به جان بخری و توهین ها را بشنوی، وعده آزادی نباید تو را مجبور به خیانت کند، خیانت به مردمت، به کشورت و خیانت به آزادی. تورا می‌زنند، فحش می‌دهند و تحقیرت می‌کنند، آب و غذایت نمی‌دهند، دوستانت را کتک می‌زنند و به ارزشهایت توهین می‌کنند. خبری هم از صلیب سرخ، سیاه، سفید یا هر رنگ دیگری که باشد نیست. تو هستی و سختی و وعده آزادی. دور از وطن، بی خبر از عزیزانت، آن‌ها هم از شما بی خبرتر، رادیو ها برایتان واقعیت می‌سازند، اراده هایتان را زیر مشت و لگد می‌گیرند تا شما آزادی را بفروشی، آزادی کشورت را مورد خیانت قراردهی و خود را به وعده ها بفروشی! دیگر خبری از بمب های روحیه نیست، اینجا کسی شعار جنگ جنگ تا پیروزی سر نمی‌دهد. دیوارهای اینجا قلب ها را می‌فشرد، تا درد ها روح را سرگردان افکار پوچ کنند، تا اراده خم شود و به خاک ذلت بیفتد. مرد میخواهد بار اسارت را بر دوش بکشد و چشمانش به آسمان خیره بماند و وعده های شیطان را باور نکند و در برابر تمام شلاق‌ها بر کف پایش قدم‌هایش را آهنین بردارد، سرش را بالا بگیرد تا در چشمان شیطانک های مزدور باورش را به رخ دنیا بکشد. او خود جهانی است که در دیوار ها محبوس است، خود دیوارها خجالت زده اند از این محدودیت های ساختگی که سیمرغ ها را به بندشان کشیده است. اما بوی آزادی از همین شلاق‌ها و اسارتگاه ها به دنیا می‌رسد. اینجا مرکز آزادگان در بند است که تمام امیدشان، حس نگاه خداوندی است که همین نزدیکی ها دارد دنیا را رنگ آزادی میزند و دلشان قرص به اسارت زینب کبری است که فریادش در مجلس اسارت یزید، خون حسین را جاودانه کرد. اسارت واژه ای سرد است ولی نماد قدرتِ مردان و زنانی است، که با چشمانشان فریاد می‌زدند و با دل هایشان می‌دیدند وعده خدا را. همان‌ها که آزادی را به وعده آزادی نفروختند و هزینه آزادی را با اسارتشان پرداختند، تا واژه ها بدانند قیمت آزادی از جان هم بیشتر است و درخت آزادگی ریشه در آسمان دارد. بندگانی که عبد بودن خود را باور کردند از میوه این درخت می‌خورند.

کدام آزادی؟ کدام اسارت؟

روز موعود فرا رسید، آمدند همان طور که رفته بودند؛ دلیر و مقاوم، نستوه و استوار، امیدوار و دلاور، آمدند با همان صلابت همیشگی، همان طور که دیروز رفته بودند، امروز آمدند. بوی اسپند و دود، بوی عطر خاطرات، و بوی مهربانی و انتظار، فضای دل ها را سرشار از شور و شعف کرد.

حس غریبی بود عشق خودنمایی می کرد، اقاقیا به استقبال آمده و آفتابگردان صورت خود را به خورشید سپرده بود. نسیم، مژده وصل می داد انتظار پایان یافته و بازگشت پرستوها، سخنی بود که هر پیر و جوانی ورد زبان خود کرده بود. پاییز اسارت و بهار آزادی. آری، آن روز عشق طلوع کرد همان عشقی که هشت سال پیش بدرقه اش کردیم و اینک به استقبالش می رویم چشم های همگان اشک بار بود نه بخاطر غم و اندوه، بلکه این بار از شوق وصال؛ چرا که وعده خدا محقق شده بود «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا» به درستی که پس از هر سختی آسانی است.

آزادگان ما، وارثان شهیدان اند و ماندند تا نامشان را زنده نگه دارند و راهشان را ادامه دهند. این از معراج برگشتگان، اینک با حضور خود در جامعه، آمده اند تا در صحنه های سازندگی حماسه ای دیگر بیافرینند و هم دوش هم سنگران دیروزشان، روح بزرگی و صلابت را در جامعه بدمند. خاطراتشان را آورده بودند. رنج دوری از وطن همراه فحش ها و کتک ها و..... آمده بودند که ببیند چرا رفتند. «عصر 27 مردآدماه 1369، ساعتی به یاد ماندنی و منظره ای فراموش ناشدنی بود. چشم ها سخن می گفت، اما زبان ها ساکت و آرام بود. دست ها بالاجبار گشوده می شد و یار و رفیق تنهایی ها و شریک لحظه های غم و اندوه را به آغوش می کشید. در این میان، جوانی را دیدم که خلوت گزیده و با تلاوت قرآن دلی خوش کرده بود. به آرامی سلام کردم و گفتم: مگر قصد کوچ نداری؟ قرآن را بوسید و بعد نگاه پرمعنایی کرد و گفت: خواستم کتاب اسارت را به خیر ببندم و لذا حُسن ختامی بهتر از قرآن نیافتم. سپس آیه ای از قرآن را با صدای دل انگیزی قرائت کرد.»

فرزندان میهن به عشق دیدار پیر جماران، روزهای سخت هجران را به امید وصال سپری می کردند و هردم به این امید، روزها را لحظه شماری می کردند. آنان در گوشه زندان های تاریک و وحشتناک دشمن، با پدر پیرخود درد و دل می کردند و آن پیر فرزانه با عشق پدری به آنان پاسخ می داد:«فرزند بسیار عزیزم! از نامه دل سوزانه شما بسیار متأثر گردیدم. من ناراحتی شما عزیزان دربند را احساس می کنم، شما هم ناراحتی پدرتان را که فرزندان عزیزش دور از وطن هستند، احساس کنید. عزیزان من! سیّد و مولای همه ما حضرت موسی بن جعفر بیش از همه شماها و ماها در رنج و گوشه زندان به سر بردند. برای اسلام عزیزش صبر کنید.

خداوند فرج را ان شاءاللّه نزدیک می نماید و پدر پیر شما را با دیدن شما شاد می فرماید. به همه عزیزان دربند اسلام سلام مرا برسانید. من از دعای خیر فراموشتان نمی کنم. خداحافظ شما باشد».

حرف هایشان پر از معنا بود، پر از معنای ولایت «چه اندازه پدر و مادرت را دوست داری؟ گفت: به اندازه چشمانم، امام خمینی قلب من است، او را به اندازه قلبم دوست دارم. انسان بدون چشم می تواند زندگی کند، اما بدون قلب، زندگی ممکن نیست.» اسرا در چنگال دژخیمان خود سرود آزادی اند و آزادگان جهان آن را زمزمه می کنند. «صبر و استقامت آنان به اسلام و جمهوری اسلامی آبرو بخشید.» مردانی رفتند اسیر شدند اسیر ماندند و اسارت را خجالت زده کردند و آمدند در حالی که همه خوشحال بودند.

اما یک سوال اگر روزی قرار باشد حاج احمد متوسلیان برگردد به جز دود اسفند، و حلقه گل قرار است با نگاه هایمان چه برایش بگوییم، از کجا بگوییم، اصلا قرار است چه قدر او را خودی یا غیر خودی بدانیم. و یا قرار است عضو کدام جبهه شود؟ قرار است کدامین تریبون ها با او باشند و کدامین تریبون ها بر علیه او برپا شوند؟ چه القابی خواهد داشت؟ خطوط قرمزهای او کجاست؟ در چه اموری حق ندارد حرف بزند، چون نبوده است و چون از امور مطلع نیست؟ حق انتقاد دارد؟ یا اصلا حق دارد که باشد، یا او هم مروج خشونت است؟ و بودنش هزینه زیادی است برای سازش! گزارش غلط هم به او می‌دهند! نمی‌خواهم آرزو کنم ولی شاید بهتر باشد که تو نیایی، شاید بهتر باشد در آسمان بمانی. حاج‌احمد به مردی از تبار «اصحاب کهف» می‌ماند که بیشتر ترجیح می‌دهم در غارش یا آسمانش، راحت به خواب یا راحت‌تر به شهادت و روزی خوردن از خداوند منان مشغول باشد تا اینکه بخواهد برگردد و علی‌الدوام سیلی بخواباند توی گوش این مسئول بی‌مسئولیت و آن مسئول بی‌مسئولیت‌تر! تویی که نفاق بنی‌صدر را تاب نمی‌آوردی، اگر بیایی از غصه دق خواهی کرد! و تو را خواهند کشت! به جرم بزرگ حاج‌احمد بودن!

کدام آزادی؟ کدام اسارت؟

می‌دانی سردار! این جماعت، خیلی منافق‌اند، خیلی منافق‌تر از آن رئیس جمهور فراری! من که دعا می‌کنم شهید شده باشی، چون نمی‌خواهم روزگار برای فرمانده محبوبم، درد سر درست کند! می‌فهمی که؟! وقتی نیستی، برایت فیلم می‌سازند، فیلمی که اول جشنواره فجر می‌شود، چون نیستی! برایت همایش ها می‌گیرند و نام و نشان هایی برایت برمی‌گزینند. همه خود را زیر سایه خیالی تو جا می‌کنند و از تو دم می‌زنند اما اگر باشی، اگر بیایی و اگر برگردی، بلاشک قهرمان «جشنواره زجر» خواهی شد! حاج احمد اینجا بسیجیِ خوب، بسیجیِ مرده است تو تا مرده باشی و در افسانه ها باشی در سر تیتر اخبار خوبان عالمی والا اگر بیایی و بخواهی در مورد فساد غصه بخوری، اگر بیایی و بخواهی در زمینه اقتصاد اسلامی یا سیاست دینی حرف بزنی، اگر به دشمن بدبین باشی، اگر بیایی و از صدور انقلاب حرف بزنی، اگر از آرمان های جهانی و وطنی ظلم ستیزی خمینی حرف بزنی، اگر بیایی و بخواهی چالش درست کنی، مثلا با اسرائیل و بگویی اسرائیل باید از بین برود، اگر بخواهی در مورد مسائل فرهنگی حرف بزنی، مثل حجاب، مثل سند های حاکم بر نظام آموزش و پرورش، مثل صداو سیما و سینما و کنسرت ها یا همایش ها، مثل وضع علمی در دانشگاه ها، مثل اشرافی گری ها و نجومی ها یا مثلا شخص فلان وزیر ، مثل درد فقر و فاصله اش با غنا و هزاران چیز دیگر، سریعا تو هم زنده خواهی شد و بر سرتیتر برچسب ها وتهمت ها خواهی نشست. تو را هم دلواپس می‌نامند، به تو هم کاسب خواهند گفت. مطمئن باش به تو هم می‌گویند: به جهنم! راستی حاج احمد اگر برگردی شناسنامه داری؟ آیا جز عده معدودی یا اصلا جزء نبوده ها هستی؟ تیمت کدام طرف است با کدام جناح و قبیله وگروه وحزب؟ مثلا اگر پرچم آمریکا را آتش بزنی یا اگر مرگ بر آمریکا بگویی اینجا برخی ها می‌سوزند و آتشش دامان تو را هم خواهد گرفت. اینجا شهر ها به کنسرت ها شناخته می‌شوند و نه شهدا. اسم اسارت دیگر ساعتی را در رسانه ها و دانشگاه ها اشغال نمی‌‌کند. اینجا فهمیدن حسین فهمیده ها خشونت است. اینجا فهم آدم ها به اندازه پارگی های لباسشان شده است! اینجا رحمانیت من درآوردی از خود اسلام هم بزرگتر است. اینجا فوتبالیست های ما با اسرائیل نرد عشق می‌بازند و تازه از دایی شهیدشان هم مایه می‌گذارند. اینجا خودکار ها سلاح شده اند و داستان ها برایش می‌سازند، اما موشک ها را زیادی می‌دانند. اینجا برای همه، جا هست الا موشک ها، که جای حضرات را تنگ کرده، و خار چشمشان شده است. اینجا موشک ها از ترکش تهمت ها در امان نیستند. می‌خواهند همه مشکلات را که روزگاری به گردن دولت قبل می‌انداختند، حالا به گردن موشک ها بیندازند. حاج احمد اینجا آسمان هم بخیل شده است، باران نمی‌بارد. اینجا دریاچه ها دارند می‌میرند. هور گلویش گرفته است، خوزستان نفسش به شماره افتاده. کوه‌های کردستان فقط نظاره‌گر رفت و آمد کولبرانند، همان‌ها که از خون ارتزاق می‌کنند. اینجا قراردادها همه محرمانه اند. اینجا بوی اسفندِ دود نمی‌آید. اینجا بوی نو بودن در راس عقول است. اینجا مردان بیشه دیروز، از سکوت ارتزاق غصه می‌کنند. اینجا در جنگل آرزوها کسی برای تو شمعی روشن نمی‌کند. اینجا کسی به یاد هدف های تو از سفر به بیروت تیتر نمی‌زند. روزنامه ها اینجا رنگ لوگویشان را با شال موگرینی و کلینتون و جوراب ترامپ ست می‌کنند. اینجا غریب ها فقط آشنایند. حاج احمد؛ گفته باشم اگر بیایی، رفتن به مکه و کربلا و سوریه و هزینه کردن برای هیئت و عزاداری و نذر و نیاز اصلا خوب نیست. درواقع اسراف محسوب می شود. اما سفر به دبی، آنتالیا و سوئیس عین دستور اسلامِ رحمانی‌ست. الان جنگ ها با مختصات سلفی گرا می‌گیرند. که چقدر دقیق برج و باروی عزت ایران را هدف قرار می‌دهند. حاج احمد اگر بیایی دیگر نه حسین همدانی هست، نه علی هاشمی و نه حتی حاج احمد کاظمی. دیگر همت هم نیست، خرازی هم، و بروجردی. حاج احمد، وزوایی هم دیگر نیست، شاید باورت نشود ولی خمینی بت شکن را هم به خدا برگرداندیم. اینجا خط امامی ها خط خطی شده اند. اینجا سردمدارانِ زنجیره ای هایِ خانوادگی مزاج ها را می‌سازند. اینجا مردم اهل جنگ نیستند، اهل تَکرارند. اینجا سیاست دینی نیست. اینجا سیاست لیستی از تَکرار هاست. اینجا نبودن یعنی حماسه و اگر بیایی یعنی خشونت، حالا خود دانی ما که دوست داریم بیایی و تو هم در کنار مردان کم تعداد غصه بخوری، غصه غربت کعبه. غصه غربت بت شکن در کاخ مطهر، غصه فوت شدن در استخر کوشک پهلوی، غصه اختلاس ها ونجومی ها، غصه فروش کودکان، غصه فروش آدم ها که اینجا نرخ همه چیز به دلار است، حتی وطن پرستی. غصه رهبری تنها، مظلوم و مقتدر. اینجا شعار صلح خریدار بیشتری دارد، جنگ دیگر بازارش تعطیل شده. حالا با شعار جنگ سر می‌برند اینجا موشک ها هم دارند غصه می‌خورند وای به حال تو حاج احمد، از ما گفتن بود اینجا خودکار پرست زیاد شده است.

برچسب اخبار
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ترین
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات