شکست راهبردی ائتلاف آمریکا و رژیم صهیونی در جنگ رمضان که ذیل عملیاتهایی با عناوینی چون «خشم حماسی» و «غرش شیران» طراحی و اجرا شده بود طرف غربی را به بازنگری بنیادین در اهداف راهبردها و تاکتیکهای خود واداشته است. مهمترین و ملموسترین برآیند این ناکامی میدانی حذف قطعی گزینه «تغییر نظام جمهوری اسلامی» از فهرست اهداف قابل دسترس برای طراحان بحران بود چرا که عدم امکانپذیری عملی آن در صحنه نبرد به اثبات رسید و این حقیقت اکنون حتی در محافل تصمیمسازی رقیب نیز پذیرفته شده است. در چنین شرایطی به نظر میرسد تمام تمرکز و ظرفیت دشمن بر دو مؤلفه جدید و بههمپیوسته جایگزین شده است نخست تلاش برای اعمال کنترل ژئوپلیتیکی بر «تنگه هرمز» به عنوان شاهرگ حیاتی اقتصاد انرژی جهان و دوم بهرهگیری از فرآیند «مذاکره» به مثابه ابزاری برای وادار ساختن ایران به پذیرش شروط و الزامات جدید.
تحلیل عمیق از هرگونه مذاکره آتی میان ایران و آمریکا مستلزم درک این واقعیت انکارناپذیر است که ابزارهای فشار سنتی واشنگتن کارآمدی تاریخی خود را از دست دادهاند. سیاست خارجی آمریکا در قبال جمهوری اسلامی همواره بر دو پایه متزلزل استوار بوده است. محور نخست تحریمهای اقتصادی شبکهای پیچیده و فرسایشی که با هدف فلجسازی ساختارهای تولیدی و معیشتی کشور طراحی شده بود اما سازگاری هوشمندانه اقتصاد ایران با شرایط تحریم و عبور موفق از مراحل بحرانی کشور را به سطحی از تابآوری ساختاری رسانده که دیگر تحریمها یک متغیر تعیینکننده و فلجکننده بر میز مذاکره محسوب نمیشوند. محور دوم تهدید نظامی مستقیم گزینهای که همواره با عبارت کلیشهای «همه گزینهها روی میز است» تکرار میشد این تهدید نیز به دلیل رشد تصاعدی توان بازدارندگی همهجانبه ایران و هزینههای غیرقابل محاسبه هرگونه درگیری مستقیم اعتبار بازدارندگی خود را به طور کامل از دست داده است.
در این میان ممکن است سناریوی یک تهاجم محدود با هدف تصرف موقت جزایر ایرانی مشرف بر تنگه هرمز همچنان در اتاقهای فکر دشمن مرور شود این اقدام یک خطای محاسباتی احمقانه و تکراری در ادامه شکستهای تاریخی نظیر طبس و اصفهان خواهد بود. جزایر ایرانی خلیج فارس دیگر نقاطی منفصل و آسیبپذیر نیستند بلکه به یک دژ مستحکم و یکپارچه دفاعی تبدیل شدهاند که هرگونه تلاش برای تهاجم زمینی را با شکستی تاریخی و تلفاتی بیسابقه مواجه خواهند ساخت.