سید محمدعماد اعرابی
شب 13 ژوئن 2025 (23 خرداد 1404) بنیامین نتانیاهو پای دیوار ندبه در بیتالمقدس رفت و یک یادداشت دستنویس حاوی قسمتی از آیه 24 کتاب چهارم موسی(تنخ) را به دیوار چسباند. این آیه که بخشی از تورات بود میگفت: «اینک قومی مانند شیر برمیخیزند و مانند شیر خود را بالا میکشند؛ تا شکار را نخورند و خون آن را ننوشند، نخواهند خوابید.» نخستوزیر خونخوار رژیم صهیونیستی چند ساعت بعد حمله به ایران را با اسم رمز «شیران برخاسته» آغاز کرد.
رفتار آنها اما بیش از «شیر» به «کفتار» شباهت داشت و البته کفتارهای صهیون با شروع حملات ایران، مانند موش به مخفیگاههایشان پناه بردند. صهیونیستها قرار بود طی عملیات «عروسی سرخ» در ساعات آغازین حمله به ایران مقامات ارشد نظامی جمهوری اسلامی را از میان بردارند و همزمان با عملیات «نارنیا» دانشمندان برجسته هستهای کشورمان را نیز حذف کنند. برآورد آنها این بود که با چنین عملیات غافلگیرانهای نظام ایران در شوک فرو میرود و ضمن جلوگیری از پاسخ ایران به حملات، ساختار حکومت نیز متزلزل میشود. معماران این عملیات از یکی از مشهورترین قسمتهای مجموعه نمایشی «بازی تاج و تخت» الهام گرفته بودند، که در آن چهرههای کلیدی رهبری یک گروه ظرف چند دقیقه در یک عروسی به قتل میرسیدند.
صهیونیستها پس از آن به سراغ حذف مقامات ارشد نظام رفتند. حمله به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بخش دیگری از طرح کودتای جنگی آنها بود تا ابزار تبلیغات را کاملا به دست گیرند.
۲ تیر 1404 (23 ژوئن 2025) در روز یازدهم جنگ، مرحله دیگری از حمله با هدف قرار دادن پایگاه بسیج، نیروی انتظامی و زندان اوین آغاز شد. این بار قرار بود مقدمات آشوب در خیابانها فراهم شود و برای همین پیشاپیش بسیج و نیروی انتظامی به عنوان نیروهای مقابله با آشوب هدف حمله قرار گرفتند.
مدتی بعد روزنامه صهیونیستی «هاآرتص» با استناد به گزارش مؤسسه تحقیقاتی «سیتیزنلب» مستقر در کانادا فاش کرد یک کارزار تبلیغاتی گسترده به زبان فارسی که تحت حمایت رژیم صهیونیستی قرار داشت، در روز حمله به زندان اوین با استفاده از محتوای هوش مصنوعی، جعل عمیق و دیگر ابزارها همزمان با جنگ رژیم صهیونیستی علیه ایران، اقدام به انتشار اطلاعات نادرست، حمایت از احیای سلطنت پهلویها در ایران و ترغیب به آشوبگری میکرد. به نوشته هاآرتص «سیتیزن لب» در گزارش خود نتیجهگیری کرده بود که هدف این کارزار در روزهای پایانی جنگ 12 روزه ایجاد آشوبی بود که میتوانست به ایجاد بیثباتی در حکومت منجر شود.
گزارش «هاآرتص» پیشتر توسط «اندیشکده امنیت داخلی اسرائیل» نیز تأیید شده بود. طبق گزارش این اندیشکده «برخی اقدامات اسرائیل، بهویژه در هفته دوم جنگ، با نیت تضعیف پایههای [نظام جمهوری اسلامی] و تحریک مردم ایران برای ازسرگیری اعتراضات عمومی انجام شد.» «اندیشکده امنیت داخلی اسرائیل» از «حمله به زندان اوین» و «حمله به پایگاه بسیج و نیروی انتظامی» نام برد و در عین حال اعتراف کرد که این حملات نهتنها به اعتراضات عمومی منجر نشد، بلکه موجی از انتقادات علیه اسرائیل را برانگیخت.
اما فقط این اتفاق نبود که محاسبات غلط رژیم صهیونیستی را نشان میداد. حالا با دقت خوبی میتوان گفت، در جریان جنگ 12 روزه اغلب رویدادها طبق خواست رژیم صهیونیستی پیش نرفت. شهادت فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان برجسته هستهای در اولین ساعات آغاز جنگ، اگرچه ضربهای سخت و غافلگیرانه به حساب میآمد اما طولی نکشید که جمهوری اسلامی ساختار نظامی و فرماندهی خود را ترمیم کرد و با قدرت به میدان جنگ وارد شد.
در هشتمین روز از شروع جنگ، روزنامه انگلیسی «تايمز» در گزارشی به نقل از مقامات غربی نوشت: «اسرائیل تازه متوجه شده که دارد بیش از تواناییاش به جنگ با ایران کشیده میشود.» تقریبا همان زمان بود که «شلومو بن آمی» وزیر خارجه اسبق رژیم صهیونیستی به شبکه تلویزیونی CNBC آمریکا گفت: «گزینه پیروزی اسرائیل در برابر ایران وجود ندارد.»
یک روز بعد در روز نهم جنگ، روزنامه عبری «یدیعوت آحارانوت» از قول «ایال زمیر» رئیس ستاد ارتش اسرائیل نوشت: «فکر میکردیم جنگ یکی دو هفتهای تمام میشود، ولی اکنون به این نتیجه رسیدهایم که طول میکشد و زمان پایان آن مشخص نیست.»
هر چه بیشتر از شروع جنگ میگذشت، شرایط برای رژیم صهیونیستی به مراتب سختتر میشد. خبرنگار رسانه دولتی انگلیس(BBC) در گزارش خود از اراضی اشغالی گفت: «اینجا با هر کس صحبت میکنید، احساس ناامیدی و استیصال را در صحبتهای او میتوانیم بشنویم... خیلیها احساس میکنند اینجا آیندهای برایشان نیست و خیلی از متخصصان اسرائیل را ترک میکنند.» گزارش او شبیه گزارش خبرنگار شبکه آمریکایی CNN از «خیابانهای مملو از آوار» تلآویو بود: «ترس، هرج و مرج و اضطراب، خیابانهای تلآویو را پر کرده است.» شرایط برای رژیم صهیونیستی وقتی سختتر شد که رسانههای آمریکایی فاش کردند اسرائیل با کمبود موشکهای رهگیر برای سامانههای پدافند هوائی خود مواجه است و اگر جنگ برای چند هفته دیگر ادامه یابد، اسرائیل ممکن است ذخایر موشکهای رهگیر خود را به پایان برساند. «والاستریتژورنال» در همین زمینه نوشت: «اسرائیل تحمل بیش از دو هفته جنگ را ندارد» و «واشنگتنپست» نیز گزارش داد اگر ایران سطح کنونی حملات موشکی خود را حفظ کند، «اسرائیل تنها میتواند دفاع موشکی خود را برای ۱۰ یا ۱۲ روز دیگر حفظ کند.»
یک روز پس از پایان جنگ 12 روزه و برقراری آتشبس، «استیو بنن» مشاور سابق «دونالد ترامپ» در یک برنامه اینترنتی گفت: «دیروز اوضاع خیلی سختی بود. این آتشبس بیشتر برای نجات خود اسرائیل بود. این همان بخش پنهان ماجراست. آنها وارد ماجرائی شدند که فراتر از توانشان بود. تا جایی پیش رفتند که دیگر رمقی برایشان نمانده بود. دیروز واقعاً روزی وحشتناک برای اسرائیل بود. آنها به این آتشبس نیاز داشتند چون مهمات دفاعی آنها رو به اتمام بود و رئیسجمهور ترامپ با کمک قطر وارد ماجرا شد.»
«ترامپ» نیز خودش پس از پایان جنگ 12 روزه با صراحت بیشتری در این زمینه صحبت کرد و به رسانهها گفت: «اسرائیل ضربه خیلی سختی خورد. خصوصاً در روزهای آخر، اسرائیل واقعاً ضربه سختی خورد. وای پسر، اون موشکهای بالستیک خیلی از ساختمانها رو نابود کردند.»
حمله نظامی اسرائیل به ایران اگرچه پس از 12 روز در 3 تیر 1404 با ناکامی رژیم صهیونیستی در دسترسی به اهداف راهبردیاش به پایان رسید اما روز 18 دی 1404 را میتوان سیزدهمین روز از این نزاع دانست. آنها آمده بودند تا شکست خود در جنگ 12 روزه را جبران کنند و درست از همان نقطه پایان جنگ 12 روزه یعنی «ایجاد آشوب خیابانی» آغاز کردند. یک بار دیگر کارزارهای عملیات رسانهای توسط اسرائیل در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی شکل گرفت. در یک مورد تحقیقات شبکه «الجزیره» نشان داد کارزار گستردهای در شبکه اجتماعی ایکس(توئیتر سابق) علیه ایران هدایت شده است؛ «شعارها و هشدارهایی که در این شبکه منتشر شد، نه از خیابانهای تهران بلکه از اتاقهای عملیات در تلآویو مدیریت شدهاند.» حسابهای اسرائیلی و همکارانشان به برخی مردم در ایران فرمان میدادند و محتوایی تولید کردند که بهعنوان صدای ملت ایران جلوه داده شد. طبق این تحقیقات پستهای مربوط به ایران ناگهان رشد۴۹۰ درصدی پیدا کردند. چیزی حدود ۴۳۷۰ پست بازنشر شد، در حالی که تولیدکنندگان اصلی این پستها بیش از ۱۷۰ حساب کاربری نبودند! با این حال محتوای تولید شده توسط آنها بیش از ۱۸ میلیون نفر را تحت تأثیر قرار داد.
این آشوب نیز سرنوشتی بهتر از جنگ برای اسرائیل نداشت.
22 دی ماه 1404 اقیانوس عظیم مردم ایران در شهرهای مختلف کشور نشان داد رژیم صهیونیستی با اهداف واهیاش در ایران فرسنگها فاصله دارد. بیجهت نبود که حتی پیش از 22 دی، مقامات اطلاعاتی اسرائیل، آشوبهای ایران را ناکام ارزیابی کردند و شبکه 12 رژیم صهیونیستی به نقل از آنها گفت: «احتمال کمی وجود دارد که موج کنونی اعتراضات در ایران منجر به سقوط [نظام جمهوری اسلامی] شود.»
عباس حاجینجاری
تکرار شکست امریکا و رژیم صهیونی در طراحی و اجرای بزرگترین عملیات تروریستی که ممکن بود علیه یک کشور به اجرا درآید، همچون شکست در جنگ ۱۲ روزه بیش از هر چیز ثبات و استحکام نظام اسلامی را در مواجهه با بحرانها اثبات کرد و به رخ جهانیان کشید. بههمین دلیل است که امریکا و رژیم صهیونی و برخی متحدان اروپایی این روزها با تشدید فشارها و تحریمهای اقتصادی و با نمایش تهدید بالقوه نظامی با اعزام کارناوالی از کشتیها و هواپیماهای نظامی به منطقه، تمرکز دستگاه رسانهای و عملیات روانی خود را بر شکست اراده مردم ایران معطوف کرده و امید دارند از این طریق بتوانند شکست در جنگ ۱۲ روزه و فتنه دیماه را جبرانکنند.
این راهبرد ترامپ در چارچوب دکترین صلح (تسلیم) از طریق قدرت تعریفشده و او به زعم خود بنا دارد از این طریق با کمترین هزینهها ایران را وادار به تسلیم نماید. تسلیمی که بنا به اعلام نماینده او در منطقه در مرحله اول باید شامل خروج مواد غنیشده هستهای از ایران، تعطیلی کلیه فعالیتهای هستهای، توقف برنامه موشکی و قطع حمایت ایران از نیروهای مقاومت شده و طبعاً با توجه به روحیات فزون خواهان ترامپ شناسایی رژیم صهیونی و تسلط مجدد امریکا بر منابع نفتی ایران نیز در فهرست بعدی مطالبات امریکا قرار میگیرد.
مبتنی بر همین سناریو است که در پی انتقال ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به منطقه غرب آسیا، مزدوران رسانهای امریکا در پایگاههای تروریستی ایران اینترنشنال، من وتو، یورو نیوز، بیبیسی و دویچه وله تلاش دارند تا با قدرتمند نشان دادن امریکا و در نقطه مقابل ضعیف نشان دادن ایران، به زعم خود از هماکنون ترامپ را به عنوان پیروز این مرحله از جنگ معرفی و یک موفقیت در کارنامه سیاه یکساله او ثبت کنند و این در حالی است که مواضع متشتت ترامپ در این روزها از اعلام آمادگی برای عملیات نظامی علیه ایران در روزهای بعد از فتنه ۱۸ و ۱۹ دیماه و عقبنشینی از آن و تکرار آن در سایه اعزام ناوها و باز هم عقبنشینی در روزهای اخیر نشانگر آن است که بزرگترین نگرانی ترامپ در نوع مواجهه با ایران به پیامدهای هرگونه اقدام نظام علیه ایران بازمیگردد که همچون جنگ ۱۲ روزه شکست دیگری را از صلابت و اقتدار رهبری و آمادگی مردم نیروهای مسلح ایران متحمل شود، منتها با این تفاوت که او این بار ناچار است که تصویر کاروان تابوتهای سربازان و افسران امریکایی را در ذهن خود مرور کرده و برای توجیه جامعه امریکا از هماکنون دلیل بتراشد.
در این میان کم نیستند اندیشمندان و مراکز اندیشهورزی امریکایی که ترامپ را از این حقیقت بر حذر میدارند که ساختار نظام جمهوری اسلامی و انسجام درونی مردم ایران بهگونهای است که با هر تهدید نظامی دشمن مستحکمتر شده و اراده مردم و نیروی مسلح آن را در برابر تجاوزگری دشمن جدیتر میکند. اتکای ترامپ در تهدید جدید علیه ایران که به چند شناور متحرک او در دریا که آسیبپذیری آنها در برابر موشکهای قدرتمند و شهپادها و پهپادهای انتحاری ایران برای نظامیان امریکایی در پنتاگون محرز شده است.
فاکس نیوز در گزارش دو روز قبل خود با اشاره به توانمندیهای ایران در منطقه خلیجفارس تصریح میکند که انبوهی از پهپادهای جمهوری اسلامی ایران خطر واقعی را برای داراییهای پرارزش نیروی دریایی امریکا ازجمله ناو گروه هواپیمابر اس اس اس آبراهام لینکلن به شمار میرود که واشینگتن روانه غرب آسیا کرده است. این رسانه امریکایی در این زمینه میافزاید قابلیتهای پهپادی ایران ارزشی در حدود دهها میلیون دلار دارند. ایران با ترکیب کلاهکهای انفجاری ارزانقیمت و سکوی پرتاب کمهزینه توانسته است یک تهدید نامتقارن را علیه سامانههای نظامی بسیار پیشرفته امریکا ایجاد و با ایجاد حملات اشباعی، سامانه دفاعی متعارف را تحتالشعاع قرار دهند و این در حالی است که ضرباتی که رژیم صهیونیستی و پایگاههای دیگر نظامی امریکا در منطقه از اصابت موشکهای پیشرفته ایران متحمل شدهاند کابوس نظامیان امریکا را دوچندان کرده است؛ و به همین دلیل است که نظامیان امریکایی که تجربه مواجهه با پاسداران انقلاب اسلامی در آبهای خلیجفارس را در خاطره خوددارند و از شکست و فرار ناو دیگر هواپیمابر امریکایی از انصارالله در خلیج عدن و دریای سرخ زمان زیادی نمیگذرد، به ترامپ و سیاسیون مستقر در کاخ سفید توصیه کردهاند که فریب جنگ رسانهای مزدوران فارسیزبان در شبکههای تروریستی ایران اینترنشنال و... را نخورند و خانوادههای امریکایی را داغدار نکنند.
علاوه بر آن، روشن کردن هرگونه آتش جنگ در منطقه، متحدان امریکا در منطقه را که خاکشان را مأمن امریکاییها کردهاند درگیر خواهد کرد و در آن صورت دامنه آن از یک جنگ محدود منطقی فراتر رفته و با توجه به قدرت بازدارندگی ایران که صهیونیستها به خوبی آن را در جنگ ۱۲ روزه تجربه کردهاند، پیامدهای سنگینی را برای واشینگتن به همراه خواهد داشت که میتواند باعث افول واقعی جایگاه جهانی امریکا و از دست دادن هر چه بیشتر متحدان منطقهای این رژیم بینجامد.
حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار هزاران نفر از قشرهای مختلف مردم به مناسبت عید مبعث شکست امریکا به دست ملت ایران در فتنه اخیر را در ادامه شکست امریکا و رژیم صهیونی در جنگ ۱۲ روزه برشمردند و گفتند: آنها این فتنه را با مقدمات فراوان برای کارهای بزرگتر راه انداختند که البته ملت فتنه را خاموش کرد، اما این کافی نیست و امریکا باید پاسخگوی اقدامات خود باشد. ایشان دستگاههای مسئول ازجمله وزارت امور خارجه را موظف به پیگیری جرائم اخیر امریکا دانستند و گفتند: ما کشور را به سوی جنگ نمیبریم، اما مجرمان داخلی و بدتر از آنها مجرمان بینالمللی را رها نمیکنیم. این کار باید با شیوههای خود و روش درست دنبال شود. رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: به توفیق الهی، ملت ایران همانطور که کمر فتنه را شکست کمر فتنهگر را هم باید بشکند.
سجاد عطازاده
نظمهای سیاسی نه صرفاً بر اقتضائات سیال اجتماعی–تاریخی، بلکه بر افسانههای سیاسی نیز استوار هستند؛ روایتهایی که اجزای پراکنده را به کلهایی منسجم بدل کرده و ظاهری از ثبات و مشروعیت ایجاد میکنند. این افسانهها، اگرچه اغلب واقعیتنما نیستند، اما از طریق مشروعیت اخلاقی و فرهنگی به قدرت، انسجام و معنا میبخشند. در سطح بینالمللی، این امر بدان معنا است که نظم جهانی نه تنها از دولتها، نهادها و هنجارها ساخته شده، بلکه از بازتولید و پذیرش روایتهایی بنیادین که جهان را معنادار میسازند، شکل میگیرد.
پس از جنگ جهانی دوم، افسانههای صلح، دموکراسی و همکاری نهادی بهعنوان مفاهیم جهانشمول نظم پساجنگ تثبیت شدند. این روایتها، فراتر از آرمانهای نظری، شالوده هنجاری حکمرانی جهانی را شکل دادند و به نظم پساجنگ مشروعیت بخشیدند. اما امروز، حتی در حالی که بسیاری از نهادهای آن نظم پابرجا هستند، افسانههایی که مشروعیت آنها را تأمین میکردند، به تدریج تهی و ناتوان شدهاند.
در واقع، افسانههای نظم لیبرال بینالمللی در حال فروپاشی هستند: تعرفههای ترامپ قداست تجارت آزاد را میدرند، تهاجم روسیه به اوکراین افسانه مصونیت حاکمیت ملی را تضعیف میکندو اشغال غزه توسط اسرائیل با حمایت قدرتهای غربی، ادعای جهانشمولی هنجارهای بینالمللی را بیاعتبار میسازد. حاصل، ایجاد «خلأ افسانهای» است: دورهای میاندوران که در آن افسانههای قدیمیپیش از شکلگیری افسانههای جدید، نفوذ خود را از دست میدهند. این وضعیت بیسابقه، فراتر از جابهجاییهای قدرت مادی، نشاندهنده بحران مشروعیت و معنا در نظم جهانی است.
و همراه آنها ملت ایران ذرهذره هویت خود را باخته و رو به زوال نشسته است. آری ما ملت کهن، بعد از ازدستدادن کرورکرور جوانان و نخبگانمان در مهاجرتهایی که همچنان ادامه دارند، باید از میراث فرهنگیمان مراقبت کنیم که بزرگترین ثروت ما برای مباهات در سطح جهانی است. اما مسئله کجاست که این بیتوجهیها مدام تکرار میشوند و ما از آنها درس نمیگیریم؟ از کشف آنچه در رسانه تحت عنوان تونلهای غیرمجاز در زیر زمین سراهای سهگانه در قلب بازار تهران نامیدند، چیزی کمتر از یک ماه میگذرد. یادمان است که دادستان تهران، شهردار منطقه و همه آدمهای کنجکاو و حساس به مسائل تهران قدیم از درون و بیرون دستگاه دولت به آنجا رفتند و خبرش همهجا پیچید که سازههای بازار در اثر جرزخواری ناپایدار شدهاند و باید از خطر فروریختن بازار تهران ترسید. واقعیت این است که غفلت آگاهانه افراد در پستهای مدیریتی و آسانگرفتن این تخلفات علت اصلی نابودی است. بودجه وزارت میراث از توان فنی و ارادهاش در برابر تجاوزات نیز محدودتر است. از همین رو است که خانههای تاریخی مانند خانه حسام لشکر (یا امین لشکر یا دیگر خانههایی که 20 سال پیش از طرف شهرداری و نیروی انتظامی در اودلاجان میانی خریده شد...) به گفته شهردار منطقه، باز از طرف نیروی انتظامی ولی با لودر و بولدوزر شهرداری، تخریب میشوند. اعتراضات و کنایهها در رسانههای عمومی هم در نهایت به جایی نمیرسد و بعد از چند روز، هم شورای شهر قضیه را فراموش میکند و هم شهرداری و دیگران... .
اگرچه آقای دکتر آئینی شهردار محترم منطقه تاریخی تهران همان موقع گفتند «بافتهای فرسوده و بناهای تاریخی نهتنها بخشی از گذشته این شهر هستند، بلکه سرمایهای ارزشمند برای آینده محسوب میشوند و توجه به این بافتها و صیانت از آنها وظیفهای مشترک میان مدیریت شهری، دستگاههای مسئول و مردم است». خلاصه اینکه بین تعارفات معمول و خلافهایی که جلوگیری از آنها مشکل مینماید، مردم شهرها ماندهاند و دریایی از پرسشها. اما پیشگیری از وقوع بحران و اقدامات لازم در راستای ایمنسازی و نوسازی این مجموعههای در خطر و آسیبدیده چگونه باید آغاز شود؟ گام اول انجام بررسیهای فنی و حقوقی، فازبندی، تعطیلی بخشهایی از بازارها، ساختوساز و جابهجاییها، مرمت و بازسازی سیستمهای فرسوده برق و سیمکشیهای غیراصولی، جمعآوری پیکنیکیهای کوچک و کپسولهای گاز موجود در انبارهای بازار، نصب سیستمهای هوشمند هشدار آتشسوزی و حتی شیرهای آب آتشنشانی در بازارها، باز نگهداشتن مسیرهای تنگ دسترسی به بسیاری از سراها برای امداد از طرف شهرداریهاست. اینها همه کارهای فنی و تخصصیای هستند که باید قبل یا بعد از وقوع فاجعه انجام و اجرا شوند. انتخاب با بازاریها و شهرداریهاست. برای انجامش هم قوانین به کمک شهرداری میآیند.
اما مهمترین موضوع در حفاظت از میراث در شهرها و روستاهای کشوری که میراث در همه جای آن حیّ و حاضر است، به قول بانو منیر همایونی در جلسه ایکوم، آموزش عمومی در کتابهای دبستانی تا دبیرستانی و در مدارس است. مردم ما نمیدانند تعریف میراث فرهنگی دقیقا چیست؟ و چرا باید از آن از سوی خود مردم حفاظت شود، حتی اگر مسئولان در شهرستانها حواسشان نباشد. آری وزارت میراث فرهنگی و دولتیها هم باید مردم، مالکان و متخصصان دغدغهمند را در کارها سهیم کنند و از ایشان کمک بگیرند تا ضوابط و حق میراث درست اجرا شود! به قول شکسپیر: بودن یا نبودن؟ مسئله این است: قبل یا بعد از وقوع فاجعه؟
سید مصطفی صابری
اسماء خواجهزاده
هیتلر در حمله به لهستان مفهوم تازهای از جنگ ایجاد کرد، او بمبافکن شیرجهای و هواپیمای تهاجمی «یونکرس یو 87» معروف به «اشتوکا» را بهطور اختصاصی برای حمله به لهستان طراحی کرده بود که ارابههای فرود ثابت این جنگنده، پروانههای کوچکی داشت که در حین شیرجه با جریان هوا به چرخش درمیآمدند و سوتهایی را همچون زوزهای ممتد، گوشخراش و ازپیشطراحیشده تولید میکردند. آلمانیها به آن «شیپور اریحا» میگفتند، اما برای قربانیانش تنها یک نام داشت: «شیپورهای وحشت»!
تولید نویز؛ تاکتیک ساده اما کشنده
این سازوکار ساده، یک تاکتیک روانی حسابشده بود. هواپیماهای نازیها مثل کرکس در آسمان ظاهر میشدند؛ اما پیش از رهاشدن بمب، چیزی خطرناکتر از فولاد و مواد منفجره رها میشد؛ یک زوزه رعبآور و نفسگیر که ذهن را پیش از تن هدف میگرفت، چون سوتها تنها در حالت شیرجه به سمت هدف به صدا درمیآمدند و شنیدن آن صدا برای مردم لهستان فقط یک معنی میداد: «مرگ دقیقاً و مستقیماً از آسمان به سمت شما حرکت میکند.»
این کار قدرت تشخیص را فلج و موجی از هراس بین همه، نظامی و غیرنظامی، پخش میکرد. قدرت «نویز» یک سلاح تمامعیار در جنگ جهانی دوم بود! و فضای ذهنی را چنان مسموم میکرد که اثر بمبهای فیزیکی چندبرابر میشد! سلاحی که هنوز هم در جنگهای ترکیبی استفاده میشود.
نویز اطلاعاتی؛ جنگ در عصر ابهام
کرکسهای نازی هنوز هم توی آسمان مشغول پروازند، فقط شکل آنها کمی متفاوت شده است. هنوز هم وقتی هواگردهای دشمن به سمت جایی حمله میکنند پیش از آن که بمبهای فیزیکی تخریب ایجاد کنند صدای مهیب آنها آسمان و مغز آدمها را میشکافد و اطلاعات و روایتها طوری در آسمان ضربه میزنند که اثر موشکها روی زمین چندبرابر میشود. آنها پیشوپس از هر حملهای شیپورهای اریحا را به صدا درمیآورند و با دادههای مغشوش، اخبار متضاد و روایتهای هدفمند سعی میکنند قوه تشخیص را مختل کنند. «شیپورهای وحشت» این بار بهصورت «نویز اطلاعاتی» طنینانداز میشوند. استراتژی مدرنی برای ایجاد غبار مصنوعی در فضای ذهنی جامعه که قصد دارد اعتماد به هر منبع خبری را از بین ببرد و سرگیجه شناختی ایجاد کند و در نهایت قوه قضاوت و اقدام جمعی را بهطور کامل فلج کند. بهاینترتیب جامعه نمیتواند واقعیت را از افسانه تشخیص دهد و در نتیجه هر جنایتی میتواند در پشت این پرده مهآلود عادی و ناپیدا شود!
عادیسازی؛ از انفجار تا تیتر روزانه
شیپور وحشت دیروز و نویز اطلاعاتی امروز دقیقاً مثل هم عمل میکنند. دیروز غرش شیپورهای اشتوکا پیشزمینهای برای فرودآمدن بمب و حمله بود و شهروندان در ترس و انتظار مرگی نامشخص فلج میشدند و امروز نویز اطلاعاتی کاری میکند ما اخبار هولناکی را که به گوشمان میرسد، نه بهعنوان «فاجعه» که بهعنوان یک «تیتر معمولی» بپذیریم. آدمها وقتی دچار فلج ذهنی میشوند نمیدانند با خودشان چه میکنند، نمیفهمند که این رفتار چه عواقبی میتواند داشته باشد و در مورد اتفاقاتی که متعاقباً گریبانشان را میگیرد بیتفاوت عمل میکنند. اتفاقاتی که اصلاً طبیعی نیستند.
عادیسازی چیزهای غیرعادی
در نهایت، زنجیره روانشناسی از «زوزه اشتوکا» تا «سیل اطلاعاتی امروز» یک مسیر واحد را ترسیم میکند؛ هدف اصلی ازبینبردن زیرساختها نیست، ازکارانداختن توانایی ذهنی جامعه برای مقاومت فعال است. با تکرار مداوم اخبار هولناک و ضدونقیض، خواه درباره جنگ جهانی دوم باشد خواه تهدیدات امروزی و شایعات مرتبط با یک درگیری احتمالی مانند حمله آمریکا به ایران، ذهن از حالت «وحشت واکنشی» به «بیحسی مزمن» سقوط میکند؛ درست همانطور که مردم زیر صدای زوزه اشتوکا در انتظار مرگ بودند، امروز زیر تیترهای روزانه، به نظرشان فاجعه امری است که نمیتوان از آن اجتناب کرد. انباشت لایههای متعدد شایعات و تحلیلهای متناقض (نویز) عملاً ظرفیت جامعه را برای اینکه میان یک احتمال واقعی و یک عملیات سلب توجه روانی تمایز قائل شوند را به نقطه صفر نزدیک میکند. اینگونه است که شیپور اریحای مدرن، با پنهانسازی حقیقت میان حجم عظیم دادههای مسموم، هدف نهایی خود یعنی عادیسازی آنچه را نباید عادی باشد، محقق میکند! وقتی با عباراتی نظیر «کار خودشان است» یا «از این بدتر که نمیشود» مواجه میشویم و بعد از آن انبوهی از روایتهای متضاد اطراف این اخبار را احاطه میکند، مغز سعی میکند از خودش محافظت کند و برای این محافظت، راه بیتفاوتی را پیش میگیرد. این، نقطه اوج پیروزی مهندسان نویز است؛ اطلاعات نادرست دیگر جوششی ایجاد نمیکند!
وظیفه در میانۀ غبار؛ جستوجوی سیگنال
ما بهعنوان شهروند، در میدان جنگ مدرن باید این سلاح را بشناسیم. باید دانست که این هیاهوهای بهظاهر طبیعی، اغلب ساختگی و هدفمندند. باید مهارت قضاوتکردن در لحظه اول را پیدا کرد و الگوهای تکرارشونده در میانه آشوبها را به یاد آورد و از اینها عظیمتر پرسشهای سادهای است که نویز سعی میکند آنها را محو کند: «چه کسی؟»، «به دستور چه کسی؟» و «چه کسی سود میبرد؟». مهمتر از همه؛ «این مسیر به کجا میرود؟»
حقیقت را معمولاً در تکرار آرام یک واقعیت توسط شاهدان مستقل میتوان یافت. تاریخ به ما هشدار میدهد که هرگاه جامعهای تشخیص حقیقت را که سنگبنای هر اعتراض و محکمهای است، به نویز واگذار کند، فاجعه که فقط یکقدم آنسوتر در کمین نشسته، دستبهکار میشود. کار ما یافتن و تقویت آن سیگنالهای ضعیف اما واقعی است!
ماشاءالله ذراتی
در میانه گرد و غبار رقابتهای نمادین و پیامهای کوتاه رسانهای، آنچه بیش از همه شایسته تأمل است، نه یک کنش منفرد بلکه بازتاب جمعیِ مفهومی است که از زبانهای رسمیِ غربی امروز شنیده میشود: اعتراف ضمنی به پایان «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» که پس از سال ۱۹۴۵ محورِ نگاه و سیاستورزی متحدان غربی بود. سخنان مارک کارنی در اجلاس داووس و بازتابهای بعدی در پایتختهای اروپایی باید نه صرفاً به مثابه اعتراضات لحظهای، بلکه به عنوان اعلام یک بیداری دیرهنگام تفسیر شود؛ بیداریای که نشان میدهد آنچه برای دههها به عنوان «روایت خوشایند» درباره هژمونی آمریکا پذیرفته شده بود، امروز دیگر نهتنها تضمینکننده امنیت و ثبات نیست، بلکه خود منبع عدم اطمینان شده است.
آنچه نخست وزیر کانادا بیان میکند، صرفاً انتقاد از دونالد ترامپ یا یک دوره خاص از سیاست آمریکا نیست، بلکه اعترافی صریح به «گسست» در نظم جهانیای است که دههها مبنای امنیت، رفاه و معنا برای قدرتهای متوسط غربی بوده است.
کارنی سخنرانی خود را با مفهومی کلیدی آغاز میکند: گسست. او به روشنی تصریح میکند جهان در میانه یک گسست قرار دارد، نه یک گذار. این تمایز، از منظر روابط بینالملل، اهمیتی بنیادین دارد. گذار معمولاً به تغییر تدریجی درون یک چارچوب اشاره دارد اما گسست، به معنای فروپاشی مفروضات پیشین است. کارنی از «پایان یک داستان خوشایند» سخن میگوید؛ داستانی که بر اساس آن، نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد، بهرغم همه کاستیها، در نهایت قابل اتکا و محافظتکننده بود. اکنون به تعبیر او، «واقعیتی خشن» جای آن را گرفته است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ، خود را مقید به هیچ حد و مرزی نمیداند. این گزاره، اگرچه برای بخش بزرگی از جهان سخنی تازه نیست اما بیان آن از زبان نخستوزیر کانادا یکی از نزدیکترین و وفادارترین شرکای ایالات متحده حامل معنایی فراتر است. کارنی عملاً همان اصل کلاسیک سیاست قدرت را یادآوری میکند که قرنها پیش صورتبندی شده بود: قدرتمندان آنچه را میتوانند انجام میدهند و ضعیفترها آنچه را ناگزیرند تحمل میکنند. تفاوت امروز در این است که این منطق، دیگر صرفاً متوجه کشورهای پیرامونی یا جنوب جهانی نیست، بلکه به قلب جهان غرب سرایت کرده است.
کارنی تأکید میکند جهان در یک وضعیت انتقالی آرام قرار ندارد، بلکه با گسستی عمیق مواجه است. بحرانهای مالی، بهداشتی، انرژی و ژئوپلیتیک ۲ دهه اخیر، آسیبپذیریهای ادغام افراطی جهانی را آشکار کرده اما آنچه وضعیت را به طور کیفی تغییر داده، استفاده آگاهانه قدرتهای بزرگ از ادغام اقتصادی به عنوان ابزار اجبار است. تعرفهها به اهرم فشار سیاسی بدل شده، زیرساختهای مالی نقش سلاح پیدا کرده و زنجیرههای تأمین به نقاط آسیبپذیری تبدیل شده که میتوان از آنها بهرهبرداری ژئوپلیتیک کرد. در چنین شرایطی، بهگفته کارنی، نمیتوان همچنان در توهم منفعت متقابل ادغام زیست، وقتی ادغام به منبع فرمانبرداری تبدیل شده است.
این دقیقاً همان نقطهای است که غرب برای نخستینبار، تجربه زیسته بسیاری از کشورهای غیرغربی را لمس میکند. تحریم، فشار مالی و استفاده ابزاری از تجارت و فناوری، سالهاست بخشی از واقعیت سیاست جهانی است اما اکنون این منطق به اروپا و کانادا نیز رسیده و به همین دلیل، زبان انتقادی تغییر کرده است. آنچه امروز به عنوان «بیداری» غرب مطرح میشود، بیش از آنکه کشف حقیقتی تازه باشد، حاصل جابهجایی موقعیت درون همان نظم نابرابر است.
آنچه کارنی توصیف میکند ترکیبی از ۲ شکاف است: شکاف میان گفتار و کنشِ دولتی که از مدتها پیش وجود داشته و شکاف میان توقعات سنتی متحدان و رفتار روزافزون یک هژمونِ نامطمئن. اگر تا دیروز عضویت در نهادهای بینالمللی و قرار گرفتن زیر چتر رهبری ایالات متحده به مثابه تضمینی نسبی تلقی میشد، اکنون همان ادغام اقتصادی و امنیتی به ابزاری تبدیل شده که میتواند علیه همان متحدان به کار گرفته شود. این تجربه جدید، بویژه وقتی از زبان نزدیکترین شریک ژئوپلیتیک واشنگتن بیان میشود، نشانگر وقوع یک تغییر پارادایمی واقعی است: بازنگری در محمولات سیاست خارجیِ کشورهایی که پیش از این از مزایای نظم لیبرال بهرهمند میشدند. خوانش انتقادیِ این پدیده باید از ۲ وجه انجام شود؛ نخست از منظر ساختاری: نظم بینالمللی فعلی مبتنی بر توزیع نامتقارن قدرت است؛ هژمون، کالاهای عمومی را فراهم میکند و متحدان در ازای آن نسبتی از اقتدار و امنیت کسب میکنند اما وقتی هژمون رفتارهای یکجانبه و ابزارهای اقتصادی - سیاسی را علیه متحدانش اعمال میکند، معامله نمادین «حمایت در برابر تبعیت متقابل» فرومیپاشد. دوم از منظر هویت و روایت: اروپای پساجنگ جهانی و شرکای آن در غرب، خود را ذینفعانی میدانستند که نظام قواعد بینالمللی را مشروع و مفید میپنداشتند؛ اکنون این روایت شکست خورده و ضرورت بازخوانیِ مبانیِ مشروعیت نظم بیرون از سکوی ایدئولوژیک قدیمی مطرح است. این بیداری دیرهنگام اما محدودیتهای روشنی دارد. نقدی که از زبان رهبران غربی شنیده میشود عموماً از درونِ نظم لیبرال و از موضع ذینفعِ ناراضی بیان میشود؛ یعنی آنها خواهان مدیریت بهتر و توزیع معقولتر هزینهها هستند، نه فروپاشی یا بازتعریف کامل ساختار قدرت.
به عبارت دیگر، تلاش امروز معطوف به «بازتولیدِ هژمونی» در پوششی نو یا «کاستن از آسیبپذیری» در درون همان نظم پیشین است؛ چارچوبی محافظهکارانه که هدفش تأمین مجدد امنیت و رفاه در شرایطی است که قواعد دیگر همان تضمینهای سابق را فراهم نمیآورد. از منظر آیندهپژوهی، ۳ سناریوی متضاد اما واقعگرایانه قابل تصور است. سناریوی اول «انسجام مجدد تحت رهبری آمریکایی» است: در این مسیر، آمریکا و متحدان غربی سازوکارهایی توافقی برای بازتوزیع هزینهها و شفافسازی قواعد ایجاد میکنند و اروپا و کانادا به صورت رسمی وابستگیهای خود را نظاممند میپذیرند؛ نتیجه کوتاهمدت این سناریو ثبات بیشتر اما استمرارِ نابرابریِ ساختاری خواهد بود. سناریوی دوم «استقلال استراتژیک منطقهای» است: اروپا و بازیگران میانی مانند کانادا سرمایهگذاریهای عمده در توان دفاعی، زیرساختهای حیاتی و زنجیرههای تأمین داخلی انجام میدهند و با ائتلافهای مسألهمحور و دیپلماسی چندقطبی تلاش میکنند اتکای خود به هژمون را کاهش دهند؛ این مسیر پرهزینه اما بالقوه بلندمدت، امکان ظهور یک «هژمونی منطقهای نرم» را فراهم میآورد. سناریوی سوم اما «فروپاشی مدیریتشده نظم» است؛ شرایطی که در آن انحلال نسبیِ مقررات بینالمللی و افول مکانیسمهای چندجانبه منجر به رقابتهای محلی و شکنندگیهای پیشرونده میشود که هزینههای اقتصادی و امنیتی سنگینی برجای مینهد.
هر سناریو مستلزم مجموعهای از گزینشهای راهبردی است. در سناریوی مستقلسازی، اصلیترین تکلیف سیاستگذاران، سرمایهگذاری در ظرفیتهای تولیدی حیاتی، تجارت با تنوع شرکایی و ایجاد مکانیسمهای اروپایی برای بازدارندگی ترکیبی (نظامی، اقتصادی و سایبری) است.
در سناریوی مدیریتشده تحت رهبری آمریکا، تأکید بر شفافسازیِ قواعد نرمگذاری و تعهدات متقابل و نهادسازی برای تضمینِ پیشبینیپذیری اهمیت مییابد و در هر صورت، تقویت دیپلماسی عمومی، پایگاه مشروعیت داخلی و گفتوگوی اجتماعی درباره هزینهها و فایدههای هر انتخاب، شرط لازم برای پایداری سیاستهای بلندمدت خواهد بود.
نکتهی کلیدی اما این است که تغییرِ روایت کافی نیست؛ باید تطبیق نهادی و بازتوزیع منابع نیز رخ دهد. بیانیههای انتقادی بدون سرمایهگذاری در صنایع دفاعی، زیرساختهای انرژی و غذا یا اصلاح بنیادین در سیاست تجاری و فناوری، به زبان نمادین تقلیل مییابد. بنابراین آنچه امروز از زبان کانادا و برخی رهبران اروپایی شنیده میشود، اگر به سیاستگذاری تبدیل نشود، صرفاً تبدیل به یک «شکل نوینِ محافظهکاری» خواهد شد: بهبودِ ابزارهای کاهش آسیب در حالی که بنیانهای نظام توزیع قدرت تغییریافته باقی میماند.
سرانجام باید پرسید آیا غرب هنوز آمادگی تحمل هزینههای استقلال راهبردی را دارد؟ آیا کشورهای میانی حاضرند از مزایای کوتاهمدتِ تبعیت صرفنظر کنند تا زیرساختهای تداومِ بلندمدت را بسازند؟ پاسخ به این پرسشها تعیینکننده خواهد بود. اگر تمایل به تحول واقعی وجود داشته باشد، آنچه امروز با اعتراضات دیپلماتیک آغاز شده میتواند به بازآفرینی یک معماری امنیتی - اقتصادی مبتنی بر قواعد مشترک و توزیعشده منجر شود.
نقطه محوری سخنان کارنی، نقد تمایل فراگیر به «کنار آمدن و سازش» است؛ همان گرایشی که کشورها را به اطاعت، سازگاری و سکوت سوق میدهد، به این امید که تبعیت بتواند امنیت بخرد. او این منطق را صریحاً رد میکند و تأکید دارد چنین معاملهای دیگر کار نخواهد کرد. این جمله کوتاه اما قاطع، پایان یک توهم دیرپا را اعلام میکند: این تصور که همسویی بیچون و چرا با آمریکا، مصونیت به همراه میآورد.