
حسن رشوند
تاریخ انقلاب اسلامی ایران را نمیتوان صرفاً در قالب توالی سالها، تغییر دولتها و جابهجایی مدیران آن خلاصه کرد. این تاریخ، پیش و بیش از هر چیز، تاریخ میدانداری ارادههاست؛ صحنههایی که در آن، حقیقت از دل غبار فتنه و تهدید سر برمیآورد و ملتی با تشخیص و حضور به موقع، معادلات طراحیشده دشمن را بر هم میزند. در این منظومه تاریخی، برخی روزها فقط «مناسبت» نیستند، بلکه «معیار»ند؛ معیار سنجش ایمان حقیقی، بصیرت اجتماعی و نسبت واقعی مردم با نظام و مرزبندی با دشمن. حکمت بصیرت مردم در همین روزها است که امام روشن ضمیر انقلاب اسلامی خمینی کبیر (قدس الله نفس الزکیه) و رهبر حکیم و سکاندار انقلاب اسلامی چه زیبا و با تعبیری دقیق و الهامگرفته از آیات قرآن کریم، از این روزها با این مناسبتهایی که در آن رخ داده به عنوان «ایامالله» یاد میکنند. روزهایی که نیت و همت مردم، به مجرای تجلی نصرت الهی تبدیل میشود و حوادث، معنا و جهت تازهای پیدا میکنند.
1-در میان ماههای تقویم انقلاب اسلامی، دیماه جایگاهی ویژه و متمایز پیدا کرده است. دی، ماه تضادهای معنادار است؛ ماهی که هم داغ دارد و هم افتخار، هم اندوه دارد و هم شکوه، هم یادآور فقدانهای سنگین است و هم ثبتکننده پیروزیهای سرنوشتساز. دیماه، ماه آزمونهای بزرگ و پاسخهای بزرگتر ملت ایران است. از سیزدهم دی و شهادت حاجقاسم سلیمانی، فرماندهای که نامش با میدان، اخلاص، عقلانیت انقلابی و شکست پروژههای امنیتی آمریکا در منطقه گره خورده است، تا نهم دی ۱۳۸۸؛ روزی که ملت ایران با حضوری قاطع، خودجوش و معنادار، بساط فتنهای پیچیده و چندلایه را برچیدند تا آن حماسه ماندگار چند ده میلیونی تشییع پیکر آن فرمانده اسطورهای جمهوری اسلامی در 16 دی و حماسهای به یاد ماندنیتر دیگر در 22 دی آنهم در شرایطی که عوامل داعشی دشمن در خیابانهای کشور، مردم را سلاخی میکردند و سردمداران کاخ سفید و تلآویو تهدید میکردند که در صورت برخورد حکومت با عوامل میدانی آنها به حمایت از اغتشاشگران وارد فاز نظامی خواهند شد. اما مردم فوج فوج در صفهای فشرده دهها کیلومتری بدون توجه به این تهدیدها و ترسی به میدان آمدند تا در سومین دهه دی ماه نیز همچون دو دهه دیگر افتخار دیگری بر تارک زرین انقلاب بنشانند. در سه دهه از یک ماه، سه حماسه آفریده شد. دهه اول باحماسه 9 دی بساط فتنه 88 برچیده شد و در 15 تا 17 دی مردم قدرشناس ایران عزیزترین فرمانده شهید خود را بر روی دستان خود با حضور دهها میلیون نفری تشییع و بدرقه بهشت کردند و در سومین دهه این ماه با حضور میلیونی خود در همه شهرهای کشور، خط بطلان بر همه فتنههای آمریکایی– اسرائیلی کشیدند. حالا میتوان گفت که دی ماه به عنوان سمبل مقاومت و بصیرت ملت ایران، ماهی است که در آن، نقابها کنار رفته و صفوف حق و باطل، آشکار گردید.
2- 22دی، مردم به خیابانها آمدند تا بگویند دعوا بر سر «اعتراض به سختی معیشت و گرانیهای افسار گسیخته» نیست و اگر جماعتی داعشگونه از مرزهای اعتراض عبور کنند و اعتراضهای به حق مردم تبدیل شود به «تخریب اموال عمومی و سرمایههای مردم»، «زنده زنده آتش زدن مامور تامین امنیت و بانوی پرستار حافظ سلامت»، «سلاخی کردن پلیس و مردم با فجیعترین حالت»، «کشتن مظلومانه کودک سه ساله»، «آتش زدن مساجد و سوزاندن قرآن کریم این کتاب آسمانی که موجب احترام همه ادیان آسمانی است»،«بیحرمتی به مقدسات»، «آتشزدن پرچم جمهوری اسلامی که برای برافرازی آن صدها هزار نفر از پاکترین جوانان این مرز و بوم فدا شدهاند»، «خوشحالی رسانههای دشمن از اینترنشنال گرفته تا بیبیسی و صدای آمریکا و کفزدنهای نتانیاهو و ترامپ» و... دیگر اسم آن اعتراض نیست؛ بلکه فتنه است و وظیفه مؤمن در فتنه، سکوت و تماشا نیست. 22 دی به تعبیری روز دیگری از «جوشش بصیرت» ملت ایران بود که در امتداد 9 دی و حضور چند ده میلیونی در مراسم تشییع حاج قاسم سلیمانی شکل گرفت. روزی که مردم بدون آنکه کسی برایشان اتوبوس بفرستد، بدون آنکه جایزهای در کار باشد، با هزینه خود، با دل خود، به میدان آمدند و گفتند «خط قرمز ما اصل نظام و ولایت و امنیت است». این پیام وقتی به واشنگتن و تلآویو رسید، بسیاری از میزهای طراحی براندازی را بر هم زد؛ چراکه معلوم شد روی «خیابان» در ایران نمیتوان مثل برخی پایتختهای عربی و منطقه حساب باز کرد.
3-اما دشمن، دشمن است؛ عقبنشینی تاکتیکی میکند، اما هیچگاه نباید انتظار تغییر ماهیت از آن داشت. این بود که دیدیم ترامپ بلافاصله پس از خوردن تودهنی از ملت ایران به تنظیم کارخانهای خود بازگشت و اعلام کرد«از همین لحظه، هر کشوری که با جمهوری اسلامی ایران تجارت کند، برای هر گونه تجارتی که با ایالات متحده آمریکا انجام دهد، تعرفه ۲۵درصدی پرداخت خواهد کرد. این دستور قطعی و نهائی است». این جدیدترین اظهارنظر ترامپ درباره ایران است که دوشنبه شب پس از اغتشاشات روزهای گذشته و پس از حضور میلیونی مردم بیان کرد. این سناریوی سوختهای است که بارها امتحان شده است و سال ۸۸ نیز بعد از آشوبهای فتنه سبز، دولت آمریکا با تحریمهایی که عنوان فلجکننده و ثانویه به آن داده بود، به سراغ مردم ایران آمد.
اقدامات ترامپ و متحدین اروپایی او ثابت کرده که جبهه استکبار بار دیگر پروژه خود را از خیابان به «اقتصاد» و «امنیت منطقهای» منتقل خواهدکرد. تحریمهای موسوم به فلجکننده، ترور دانشمندان هستهای، جنگ رسانهای تماموقت، ایجاد ناامنی در مرزها و تقویت رژیم کودککش صهیونیستی در منطقه همه حلقههای یک زنجیره هستند تا شاید این ماشین به گل نشسته بتواند از باتلاقی که گرفتار جنگ اوکراین و بیآبروییهایی رژیم کودککش صهیونیستی شده و صدای شکستن استخوانهای آن براحتی شنیده میشود با این چنگ و دندان نشان دادنهای تصنعی، رعب و ترس در دل مردم ایران و جبهه مقاومت و آزادگان جهان ایجاد کند. غافل از آنکه دیگر دوران آن لاف زدنهای در غربت گذشته است. این را میتوان از پاسخ قاطع مقامات چین به ترامپ پس از آنکه اعلام کرد هر کشوری که با ایران دادوستد انجام دهد، مشمول تعرفه ۲۵ درصدی خواهد شد، فهمید. دولت چین آشکارا مخالفت خود را با هرگونه تهدید تعرفهای دولت آمریکا علیه کشورهایی که با ایران همکاری اقتصادی دارند، اعلام کرد. سخنگوی وزارت خارجه چین «مائو نینگ» در نشست خبری روز دوشنبه در واکنش به تهدیدهای رئیسجمهور آمریکا علیه ایران گفت: «پکن با دخالت در امور داخلی کشورهای دیگر و استفاده از زور یا تهدید در روابط بینالملل مخالف است و بر این باوریم که حاکمیت و امنیت همه کشورها باید کاملا با کمک قوانین بینالمللی حفظ شود.» مائو نینگ با بیان اینکه پکن از نزدیک اوضاع ایران را زیر نظر دارد، افزود: «مطمئن هستیم تهران بر مشکلات غلبه خواهد کرد و ثبات این کشور حفظ خواهد شد».
4-در محاسبات اتاقهای فکر غربی، مردم ایران باید در چنین شرایطی دچار هراس، التهاب، شایعهپذیری و فاصله گرفتن از حاکمیت میشدند. قرار بود با کشتهسازی و خشونتی که به خرج داده میشود دیوار اعتماد مردم به نظام ترک بردارد و بنگاه خبرسازیهای دروغین دشمن با برجسته کردن خشونت پلیس، نظام جمهوری اسلامی را بیاعتبار کند. اما به قول فرمانده نیروی انتظامی، پلیس مظلومانه با دستان خالی ایستاد و نیروی کف میدان او سلاخی شد و در آتش سوخت تا روایت غلط دشمن بر روایت درست انقلاب غلبه نکند. قرار بود فضای مجازی پر شود از شایعات فرار مسئولان، سقوط شهرهای کشور- همانگونه که در مشهد چنین کردند- و فروپاشی قریبالوقوع نظام و جامعه به سمت بیاعتمادی و یأس. اما واقعیت میدان به گونهای دیگر رقم خورد. مردم ایران، همان مردمی که در ۹ دی فتنه را لگدکوب کردند، این بار چهار روز دندان روی جیگر گذاشتند و همه این شقاوتها، جنایتها و بیحرمتیها را دیدند و در نهایت با حماسه ماندگار 22 دی کاری کردند کارستان تا آنجا که همان دشمنانی که میگفتند کار جمهوری اسلامی تمام است، پروژهشان را شکست خورده اعلام کردند و هر کدام تقصیر را به گردن یکدیگر انداختند. این روزها درگیری جبهه کفر دیدنی است تشکیلات تروریستی منافقین و سلطنتطلبان که در روزهای اخیر برای به آشوب کشیدن ایران اسلامی و شکاف در بدنه ملت، اشتراکنظر داشتند، اکنون خواستار حذف جدی همدیگر از صفحه روزگار شدهاند.
خیال خام براندازی و گرفتن قدرت پس از جمهوری اسلامی، جریانات ضد انقلاب را به تکاپو واداشته بود تا با شکل دادن به کارزارهای میدانی و مجازی، به دروغ خود را در میان مردم مشروع و دارای حمایت حداکثری نشان دهند، اما با شکست پروژه براندازی، این تفالههای بیوطن و مزدور آمریکا بهدنبال جویدن خرخره هم هستند تا جایی که یکی از چهرههای رسانهای سلطنتطلبان با استناد به گزارشی از «تایمز اسرائیل»، مدعی برنامهریزی برای ترور ربع پهلوی از سوی منافقین شده است.
5-بنابراین، از فتنه ۸۸ تا آشوبهای 1401 و از جنگ ۱۲ روزه تا اغتشاشهای روزهای اخیر، هرچه دشمن هزینه کرده، با وجود همه دلخوریهای مردم از تنگی معیشت و کاستیها، در نهایت به تقویت «اعتماد ملت به نظام و انقلاب» انجامیده است. دشمن هر بار آمد تا پایان جمهوری اسلامی را جشن بگیرد، ملت ایران در عمل، یک حماسه دیگر در دفتر تاریخ این مرز و بوم ثبت کرد. ۹ دی و 22 دی، قطعا دو صفحه طلایی از همین دفترند؛ دو صفحهای که هر خواننده منصفی را به یک نتیجه واحد میرساند؛ این مردم، در مقابل دشمن، محکم ایستادهاند و این ایستادگی، نه یک شعار احساسی، که یک واقعیت محاسباتی و راهبردی است؛ واقعیتی که هر کس آن را نبیند، دیر یا زود بهای سنگین خطای خود را خواهد پرداخت.

عباس حاجینجاری
۲۶ دی ماه سالروز فرار شاه مخلوع از کشور و سقوط رژیم پهلوی، یکی از فرازهای اصلی حرکت انقلاب اسلامی مردم ایران است، چراکه در این روز روند مبارزات انقلابی مردم ایران با هدایت حضرت امام (ره) علیه رژیم وابسته پهلوی و کلاً سلسلههای پادشاهی به ثمر نشست و محمدرضا پهلوی ناچار شد به دلیل جنایات و خیانتهایش علیه مردم ایران از کشور فراری و به دامن امریکا پناهنده و رژیم شاهنشاهی برای همیشه در کشور ساقط شود. صحنههای خوشحالی مردم هنگام فرار شاه در زمره شیرینترین لحظات حرکت انقلاب اسلامی مردمی ایران است که برای همیشه در خاطره مردم ایران ثبت شده است. چرایی این شادی را علاوه بر رهایی مردم از سلطه استبدادی رژیمهای شاهنشاهی، باید در رهایی از سلطه بیگانگان در این کشور به دلیل شکلگیری یک نظام مستقل مبتنی بر ارزشهای دینی و ملی ایران تحت عنوان «نظام جمهوری اسلامی ایران» دانست که مردم ایران کمتر از دو ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با مشارکت ۹۸ درصدی خود در رفراندوم جمهوری اسلامی در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ به آن رأی آری دادند. موقعیت سوقالجیشی ایران در منطقه غرب آسیا و منابع غنی انرژی و پیشینه فرهنگی مردم این سرزمین سبب شده بود که از دیرباز دشمنان این ملت به آن طمع ورزیده و بهویژه بعد از رنسانس اروپا و شکلگیری کشورهای سلطهگر در اروپا، تسلط بر ایران به عنوان یک هدف راهبردی و سرپلی برای تثبیت نفوذ این کشورها در منطقه در قرون اخیر تبدیل شده بود، اما پیشینه فرهنگی، گسترش نفوذ اسلام و فرهنگ شیعه در ایران و نقش برجسته علما و مجاهدان در این کشور، بهرغم ضعف سلسلههای سلطنتی اخیر، بیگانگان نتوانسته بودند همچون دیگر کشورهای منطقه بر ایران سلطه یافته و ایران را مستعمره خود کنند.
اما در عین حال انگلیسیها از اوایل قرن چهاردهم از فرصت ضعف حکومت پادشاهان قاجار استفاده کرده و باگماردن رضاخان میرپنج بر کشور -که بهرغم قلدری شخصی مطیع بیگانگان بود- توانستند بیش از نیمقرن مسیر حرکت کشور ایران را در چارچوب اهداف و منافع خود منحرف و بهرغم اینکه ایران به ظاهر مستعمره آنها نبود، اما تسلط انگلیسیها بر ایران در ربع اول قرن ۱۴ و در ادامه آن تسلط امریکاییها تا پیروزی انقلاب اسلامی، سبب شده بود که منابع ملی این کشور در راستای منافع این دو قدرت سلطهگر به تاراج رفته و در بهترین حالت در دوران محمدرضا پهلوی، این رژیم افتخار ژاندارمی امریکا در منطقه را نصیب خود کرده و شاه مخلوع فراتر از گاوهای شیرده کنونی منطقه (حکام دستنشانده امریکا در منطقه) زمینه غارت منافع ملی ایران توسط امریکاییها را فراهم کرده و ارتش ایران را برای حفظ منافع امریکا در منطقه و رژیمهای متزلزل دستنشانده غرب بهکار گیرد.
سلطه امریکاییها در دوران محمدرضا پهلوی در ایران سبب شده بود که مستشاران نظامی و اقتصادی امریکا بر این کشور حکومت کرده و با بهرهگیری از قانون کاپیتولاسیون دستشان برای هر جنایتی در این کشور باز باشد و مراجع قضایی و امنیتی ایران اجازه بازخواست از آنها را نداشته باشد.
اما فراتر از غارت اموال این کشور، تلاش برای محو فرهنگ و ارزشهای اسلامی و ایرانی، یکی از جنایات اصلی این رژیم بود، گسترش فساد و فحشا در کشور که جشن هنر شیراز یک نمونه آن بود و تلاش برای از بین بردن نشانههای اسلام در این کشور با تغییر مبدأ تاریخ و... از دیگر نمونههای اقدامات رژیم علیه فرهنگ و مذهب مردم ایران بود. این راهبرد غرب البته با ایجاد یک سیستم مخوف امنیتی به نام ساواک در طی دوران سلطه امریکاییها بر این کشور با دستگیری، زندان، شکنجه و شهادت دهها هزار از جوانان، تحصیلکردگان و علمای این کشور همراه بود. این تحقیر و سلطه سبب شده بود که ایران بهرغم تاریخ کهن و نقشی که در قرون اولیه بعد از اسلام در توسعه علم در جهان و الهامبخشی به دیگر ملل جهان حتی کشورهای غربی داشت، در دوران رژیم پهلوی محلی از اعراب در جهان نداشته و بیگانگان علاوه بر انتخاب رضاخان به عنوان شاه ایران، در کودتای سوم اسفند ۱۳۰۳ و جابهجایی او با فرزندش در سال ۱۳۲۰ و پس از آن تثبیت موقعیت محمدرضا در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، حتی در انتخاب مدیران دونپایه در این کشور دخالت کرده و در عرصه علمی و حدمترسانی به مردم ایران نیز آنچنان حقیر و فقیر بود که بخش اصلی کادر پزشکی در ایران را، پزشکان بنگلادشی و پاکستانی تشکیل میدادند که بیماران ایرانی باید با ایما و اشاره درد خود را با آنها در میان گذاشته و نسخهای دریافت میکردند. اما پیروزی انقلاب اسلامی ایران با هدایت امام عظیمالشأن و حمایت مردم ایران و تشکیل نظامی مستقل مبتنی بر ارزشهای دینی و ملی ایران، نهتنها ایران را از یوغ سلطه بیگانگان نجات داد، بلکه ایرانی را که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب اسلامی توان ساخت سیم خاردار را هم نداشت به جایی رساند که اکنون قدرتهای برتر صنعتی جهان برای الگوبرداری از پهپادها و موشکهای ساخت جوانان ایرانی به رقابت برخاستهاند. پیشرفتهای علمی صنعتی، فضایی، پزشکی، هستهای و نظامی ایران که محصول دستاوردهای جوانان این کشور است در اوج فشارها، تحمیل جنگها و تحریمهای اقتصادی و سیاسی جلوهای از ایران بهعنوان الگوی کشورهای مستقل ساخته که کشورهای سلطه برای مهار آن در طی ۴۷ ساله گذشته دو جنگ و دهها فتنه بزرگ را برای مهار آن تحمیل کرده و البته موفق نشدهاند.

سجاد عطازاده
تحولات اخیر در غرب آسیا، بهویژه پس از جنگ غزه، رژیم صهیونیستی را وارد مرحلهای از پیچیدگی و بیثباتی راهبردی کرده است. برخلاف تصور تلآویو، استفاده گسترده از قدرت نظامی لزوماً به تثبیت جایگاه سیاسی یا ژئوپلیتیک منتهی نمیشود. عملکردهای تاکتیکی این رژیم در غزه، لبنان و سوریه نشان داده است که برتری سختافزاری بدون مشروعیت سیاسی و انسجام استراتژیک، توان محدود و نتایج کوتاهمدت دارد و منجر به فرسایش مشروعیت و تضعیف موقعیت بینالمللی میشود.
اسرائیل طی دههها امنیت خود را عمدتاً بر پایه بازدارندگی سخت تعریف کرده و تلاش داشته است از طریق برتری نظامی، هرگونه تهدید را مهار کند. این استراتژی در کوتاهمدت موفقیتهایی کسب کرده، اما در سطح استراتژیک، ناتوانی در تبدیل دستاوردهای تاکتیکی به ثبات سیاسی آشکار شده است.
در عملیاتهای اخیر، اقداماتی همچون بمباران زیرساختها، هدفگیری رهبران محور مقاومت و حملات برونمرزی، هرچند نتایج فوری و محسوس داشته، اما نه تنها به تثبیت امنیت بلندمدت منجر نشده، بلکه محدودیتها و تردیدهای داخلی و بینالمللی را برجسته ساخته است. به بیان دیگر، ابزارهای نظامی اسرائیل قادر به خلق نظم پایدار نیستند؛ آنها صرفاً بازتابدهنده توان محدود در اجرای اهداف سیاسی و راهبردی هستند. این وضعیت نشان میدهد که مفهوم بازدارندگی صرفاً از مسیر ابزار سخت به دست نمیآید؛ بلکه نیازمند مشروعیت، اعتماد منطقهای و همسویی سیاست داخلی و خارجی است، مؤلفههایی که اسرائیل در حال حاضر فاقد آنهاست.
یکی از ابعاد اصلی بحران کنونی، تغییر در رابطه میان تلآویو و واشنگتن است. برای نخستین بار طی دههها، میان اهداف راهبردی آمریکا و اقدامات میدانی اسرائیل فاصله قابلتوجهی شکل گرفته است؛ فاصلهای که نه صرفاً محصول اختلافات تاکتیکی، بلکه نتیجه تغییر در اولویتها و الگوی تصمیمگیری دو طرف است.
در گذشته، اسرائیل نقش عملیاتی مشخصی در سیاستهای آمریکا ایفا میکرد و هماهنگی میان اهداف استراتژیک و اقدامات میدانی قابل پیشبینی بود. با این حال، گسترش دامنه عملیاتها و نادیده گرفتن محدودیتهای بینالمللی باعث شده است که برخی اقدامات اسرائیل با اهداف راهبردی آمریکا همخوانی نداشته باشد و بار مدیریتی بر واشنگتن تحمیل شود.
افزون بر این، تغییرات داخلی در آمریکا، از جمله تحول در نگرش افکار عمومی، اختلافات حزبی و بازتعریف اولویتهای سیاست خارجی، بیانگر آن است که حمایت بیقید و شرط از اسرائیل با محدودیت روبهرو خواهد شد. وابستگی اسرائیل به پشتیبانی لجستیکی و تسلیحاتی آمریکا، این رژیم را در حفظ عملیاتهای گسترده به شدت وابسته ساخته و نشان میدهد که توان راهبردی اسرائیل بدون همراهی واشنگتن محدود است.

این البته نگاه با حسن نیت به تصمیمگیران است و نه نگاه بدبینانه و اطلاعاتی. نه اینکه یکسانسازی نرخ ارز امری نامطلوب باشد اما این ادعا که همیشه از سوی بانک مرکزی بوده، همواره با شکست روبهرو شده و تنها خاصیت آن تأمین نیاز قاچاقچیها و خارجکنندگان ثروت کشور بوده است، این بار هم موفق نخواهد شد و هماکنون هم میگویند ارز آزاد نرخ دیگری خواهد داشت. اگر امروز قیمت روغن و برنج و تخممرغ و مرغ و گوشت یکباره تا سه برابر افزایش یابد، باید بدانند که دیگر کالاها هم به قول معروف کپیکاری بلد هستند و بهزودی همه قیمتها و ازجمله قیمت خدمات به صورت فوقالعادهای زیاد میشود و هیچ تضمینی نیست که تورم سالانه 40 درصد در ششماهه آینده به 70 درصد افزایش پیدا نکند. آیا در آن هنگام کسی مسئولیت این امر را میپذیرد؟ تئوریسینهای اصالت پول معتقدند که با ابزار پول میتوان جامعه را بهینهسازی کرد و مثلا مصرف بنزین یا گاز یا آب را با افزایش قیمت کنترل کرد، درحالیکه حداقل در جامعه ایران -هم تجربیات نشان داده و هم حجم نقدینگی و قابلیتهای افزایش قیمت- چنین امری غیرممکن است و تنها ضریب تورم افزایش مییابد. یکی از کارهای جدید پولی بیهوده و مشکلآفرین حذف چهار صفر از پول کشور بوده است؛ کاری که ونزوئلا دو بار انجام داد و یک بار چهار صفر و بار دیگر پنج صفر از پول خود را حذف کرد. آیا پا جای پای ونزوئلا میگذاریم و باید منتظر حذف پنج صفر در آینده باشیم؟
اتفاقا در مبحث بهینهسازی انرژی یعنی یکی از اصلاحات مورد نیاز کشور در قانون برنامه هفتم پیشرفت، مباحث بسیار مناسبی آورده شده است ولی مسئولان فعلی بهینهسازی صرفا به دنبال افزایش نرخ انرژی از طریق پولی هستند و ظاهرا طرحی در دست اجرا دارند که براساسآن سهمیه بنزین و گاز به افراد داده میشود و آنها میتوانند بنزین و گاز را به هر نرخی بفروشند. این در حقیقت یعنی افزایش قیمت بنزین و گاز که طبعا تورم حاصل از آن بدون آنکه قبلا اعلام شود، تأثیر شگرفی بر نرخها در جامعه خواهد گذاشت. متأسفانه مسئولان کشور به جای اصلاحات اقتصادی و درک اثرات آن در جامعه تنها با جابهجایی اعداد و ارقام و اختراع روشهای بدیع مثل ارز توافقی، ارز نیمایی، ارز مسافرتی و زیارتی، فروش ارز در بازار آزاد و خرید طلا و پخش آن در بازار و بهتازگی ادعای یکسانسازی ارز (امری که سالهای مدید است همه مسئولان بانک مرکزی ادعای آن را دارند) میخواهند اداره ارزی کشور را به سامان برسانند و طبعا علاوه بر آنکه توفیقی در این امر نداشتهاند، موجب بههمریختگی اقتصادی، نبود ثبات بازار و ابهام در آینده اقتصادی کشور میشوند، زیرا بههیچوجه نخواستهاند حقیقت تحریم، مرزهای آشفته، مصارف نابخردانه ارزی و اینکه طرح اقتصاد کشور باید متناسب با تحریم و مقاومت باشد و نه تقلید کورکورانه از اقتصاد آزاد را دریابند و فکری درست برای آن انجام دهند. مؤلفههای مؤثر بر مبادلات ارزی را میتوان چنین برشمرد.
1- سالانه 20 میلیارد دلار کالای قاچاق وارد کشور میشود و طبیعی است که ارز مورد نیاز برای خرید در خارج به بازار داخلی فشار وارد میکند.
2- روزانه 20 میلیون لیتر بنزین و گازوئیل از کشور به خارج قاچاق میشود و دولت در ازای آن شش میلیارد دلار بنزین وارد میکند.
3- کسانی که دست به مهاجرت میزنند و لازم میدانند که مایملک خود را در ایران به فروش برسانند و معادل ارزی آن را به خارج بفرستند، در بازار ارز مؤثر هستند و برآورد میشود سالانه 15 میلیارد دلار خروج ارز از طریق صرافیها داشته باشند. آمار گذشته چنین حکایت میکند.
4- مهاجران افغان و دیگر مهاجران که در ایران کار میکنند، بخش زیادی ارز درآمد خود را به افغانستان میفرستند و طبعا در بازار ارز مؤثر هستند که برآورد آن سالانه تا حدود چهار میلیارد دلار میشود.
5- به دلیل نپذیرفتن مقررات افایتیاف، ارز صادرکنندگان از طرق غیررسمی که به آنها افراد یا مؤسسات تراستی میگویند، باید به کشور برگردانده شود و طبعا از این رهگذر علاوه بر حدود 30 درصد عدمالنفع و فسادهای ذاتی، ممکن است ارزی به کشور وارد نشود.
6- ارزی که از قِبَل فروش کالا به چین حاصل میشود، صرفا باید صرف خرید از چین شود و طبعا بسیاری از خریدهای کشور نمیتواند از طریق چین باشد.
با اینهمه تنگنا که طبعا به اقتصاد داخلی فشار وارد میشود، لازم است انضباط مالی و اقتصادی در کشور برقرار شود.
در طول سالهای متمادی تحریم، دولتهای ایران بهجای تجهیز منابع و بهینهسازی سیستمهای داخلی و تنظیم امور حسب تحریم که جوابگوی تحریمها باشد، با فلسفه دورزدن تحریمها (که در جای خود لازم است) درباره عادی وانمود کردن جامعه با ولنگاری ارزی، افزایش بودجه دولت، پولپاشی در جامعه و کنترلنکردن مرزها، به انحای مختلف به شلختهبودن اقتصاد کمک کردهاند، سیاست انقلابی نمیتواند با شلختگی اقتصادی و بیتوجهی به مکانیسمهای کنترلی صورت گیرد. سیاستهای شبهلیبرالی یا حتی لیبرالی اصولی فقط مواقعی میتواند اعمال شود که کشور در انقلاب و تحریم و دشمنی بیگانگان قرار نداشته باشد. همانطور که بارها در این زمینه گفته شده، دو امر متضاد نمیتواند در آن واحد همزمان با هم قرار گیرد و طبیعی است روشی را که سالهاست دنبال میکنیم و میخواهیم عوامل متضاد را با یکدیگر اجرا کنیم، علاوه بر آنکه نمیتواند کارساز باشد، لزوما حادثهآفرین است. دولتمردان ایران چرا نمیتوانند درک کنند که حمایت از سیاست مقاومت در خارج از کشور، نبود سازش و تسلیم با دشمن، تحمل تحریمها، تحمل همسایگان نهچندان مهربان با شلختگی داخلی، تمکیننکردن به قانون در داخل، هرزگردی اقتصادی، تقلید کورکورانه از لیبرالیسم و رشد الگوی زندگی آمریکایی همسویی ندارد و واقعا اگر معتقد به شقّ اول ذکرشده هستند، باید در داخل بهاصطلاح به تجهیز عِده و عُده بپردازند؛ و الّا روش کنونی پایانش معلوم است.

کبری آسوپار
یک پهلوی را دولتهای خارجی اخراج کردند و پسرش را پهلوی دوم کردند؛ پهلوی دوم را مردم ایران بیرون کردند و از کشور گریخت؛ بعدی هم هیچوقت پهلوی سوم نشد. شاهزادهای ناکام ماند و چند سالی است که پس از چند دهه خوشگذرانی، یادش افتاده فعالیت سیاسی علیه ایران را پی بگیرد. آنها که ایران بودند و در رأس قدرت، از ایران اخراج شدند. اویی که آخرین حضورش در ایران به تیر 57 برمیگردد، چگونه برایش خواب رسیدن به تهران میبینند؟
برای اپوزیسیونی که هیچگاه نتوانسته حرکتی جدی علیه جمهوری اسلامی ایران ایجاد کند، و هیچگاه لیدری نداشته و بین بازیگر و فوتبالیست و خبرنگار و نوبلگرفتههای سفارشی دستبهدست شده، و درنهایت هم شرافت و غیرت ملی را با تمنای کمک خارجی و اتحاد با دشمنان ملت ایران معامله کردند، ایجاد یک تجمع چند صد نفره در داخل ایران، اتفاقی فوقالعاده محسوب میشود و داشتن یک لیدر -هر چند از مؤلفههای لیدر بودن هیچ نداشته باشد و همه ادعایش به وجود یک ژن در بدنش برگردد- یک رؤیای برآورده شده است! وقتی ژن پهلوی بیانیه میدهد و وقتی این تجمعات را با پروژه کشتهسازی که از سوی موساد و سیا طرحریزی و اجرا میشود، ترکیب میکنند، لابد حس پیروزی هم دارند!
در واقعیت اما تصویری که این روزها از رضا پهلوی شکل گرفته، پرترهای نیست که بتواند او را از چهارچوب طنزها و القاب مضحکی که مردم ایران به او دادهاند، رهایی ببخشد و بتواند برای او وجههای در میان شهروندان عادی این مملکت دست و پا کند. رضا پهلوی صرفاً در قیاس با سایر خواص اپوزیسیون میتواند کمی حس برتری جویی درباری خود را ارضا کند که آن هم با ارتزاق از پس مانده سفره قدرت نتانیاهو و ترامپ است؛ نه آنکه خود توانسته باشد کاری در جهت اهدافش پیش ببرد.
مؤلفههایی که در روزهای گذشته، تصویر رضا پهلوی را برای افکارعمومی پررنگتر ساخت، در چند مورد قابل بیان است:
سرسپردگی
رضا پهلوی در مسیر مبارزه با جمهوری اسلامی ایران، سال 1402 در سفری غیررسمی و دیداری محقر با نتانیاهو نشست تا پیوندش با دشمن خارجی تصویری علنیتر بیابد. اپوزیسیون ایرانی بارها از تحریم اقتصادی ایران و حتی تجاوز خارجی به کشور حمایت کرده بود و حالا رضا پهلوی شفافیت بیشتری به این وابستگی و سرسپردگی بخشید.
در جریان وقایع اخیر ایران هم در بیانیههای او متعدد از رسیدن کمک ترامپ میگفت و روشن میکرد که خط سرسپردگی در خاندان پهلوی همچون بسیاری خصلتهای دیگر موروثی است. او حتی اگر در این کشور به شاهی هم برسد -فرض محال که محال نیست- مهره دستنشاندهای است که باید از نیویورک و تلآویو به او بگویند که چه کند و چه نکند؛ نه آنکه او قدرتی مستقل داشته باشد. چنانچه نسبت پدر و پدربزرگش با آمریکا و شوروی و قدرتهای دیگر غربی اینگونه بود.
پهلوی اول را خارجیها بر سرکار آوردند؛ پهلوی دوم را هم خارجی حکومت بخشیدند و پهلوی سوم هم دنبال آمریکا و اسرائیل راه افتاده تا شاید به کمک آنها بتواند انتقام ناکامی در رسیدن به تخت شاهی را از ایرانیان بگیرد و بر عقدههای فروخورده انقلاب اسلامی مرهمی گرچه دیرهنگام بگذارد.
ناتوان بودن
رضا پهلوی با همه قدرت خارجی حامیاش نتوانست بر تودههای مردمی ایران مؤثر باشد و تجمعاتی حداکثری یا حتی اقلیتی پرتعداد را به خیابان بکشاند. او در اداره کشور یا کوچکترین امور اجرایی نیز همینگونه خواهد بود. رضا پهلوی نه سابقه کار اجرایی و مدیریت، بلکه اساساً سابقه هیچ کاری ندارد. او حتی توان لیدری اپوزیسیون ایرانی به شکل منسجم ندارد و بسیاری از براندازان از اساس او را قبول ندارند و تجمعات براندازان در تورنتو و لسآنجلس با بالا گرفتن اختلافات میان سلطنتطلبان و سایر اضلاع خسته و شکسته اپوزیسیون، به خشونتهای درونگروهی آنان منجر شد. تا جایی که چند روز پیش در لسآنجلس و در میانه تجمع براندازان، یکی از آنها با خودروی سنگین تعمداً به دل جمعیت زد و دیگران را زیر گرفت! در واقع او توان اجماعسازی بین گروههای مختلف ضدانقلاب را هم ندارد.
خشونت و دیگر هیچ
سلطنتطلبان ناتوان از جذب تودههای مردمی، روی به تشکیل هستههای خشن با مشی داعشی آوردند تا یا کشتهسازی و ارعاب مردم و یا مقصر جلوه دادن جمهوری اسلامی در بالا بودن آمار کشتهها بتوانند کار خود را پیش ببرند. زندهسوزی، کشتار متعدد، سلاخی کردن افراد، سر بریدن، شکنجه وسط خیابان، ویران کردن آنچه در مقابلشان قرار دارد و مواردی از این دست که این روزها تصاویر آن از سراسر ایران در صداوسیما پخش شد، عمده کار آنها در کف خیابان است.
همه فعالان مجازی حتی بعضاً مجریان بیبیسی فارسی تصدیق میکنند که سلطنتطلبان توحش کلامی کمنظیری در فضای مجازی دارند و بیان عقیده سیاسیشان کمتر امکان دارد که از الفاظ رکیک خالی باشد. آنها در پنجشنبه و جمعه گذشته این توحش را از کلام به عمل رساندند و بجای مجازی در کف خیابانهای ایران پیاده کردند. رضا پهلوی هم با بیان اینکه «جنگ است و جنگ هم تلفات دارد»، آن را توجیه کرد.
طبیعی است این سطح بالای خشونت که یادآور جنایات داعش و یا گروهک رجوی است، بیش از گذشته، مردم را متوجه ماهیت پهلوی میکند و نشان میدهد او در جنایت و آدمکشی هم وارث خوبی برای پدر و پدربزرگش بوده است.
ضددین بودن
حمله سازمانیافته و هدفمند به مراکز مذهبی مردم ایران، اعم از مساجد، حسینهها، قبور متبرکه و قرآن سوزی نشانههای آشکار ضددین بودن پهلوی است. اگر محمدرضا پهلوی تلاش میکرد حداقل در ظاهر، مسلمان بودن ملت ایران را به رسمیت بشناسد و خود را شاه یک کشور اسلامی بداند و به مؤلفههای اسلامی احترام بگذارد، رضا پهلوی همان اندک سیاست را هم ندارد و در همین آغاز ماجرا دستش را رو کرده است. هم از این رو بیراه نیست که بگوییم او از همین آغاز، شکست خود را نشان داده است، چه آنکه هویت اصلی این مردم را هدف گرفته است.
عافیتطلبی
عرصه سیاسی که بر محمدرضا پهلوی تنگ میشد، سریع از کشور میگریخت؛ چه در کودتای 28 مرداد 32 (که البته با سقوط دولت مصدق توسط آمریکا توانست مجدد به ایران بازگردد) و چه در 26 دی 57 (که البته با پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران) نتوانست دیگر به ایران برگردد. روحیه عافیتطلبی طبعاً بخشی مهم از هویت درباری پهلوی است. در غیر تنگناهای سیاسی، در بسیاری از بزنگاههای مشکلات مردم ایران، محمدرضا پهلوی مشغول تفریح در فلان ساحل و بهمان ویلا بوده است. این همه تازه برای اویی است که بر مسند پادشاهی ناگزیر اموری را اداره میکرد، رضا پهلوی که همان را هم ندارد و 47 سال است جز خور و خواب و شهوت، هیچ نبوده و چه خبر دارد از جهان آدمیت؟
روشن است که او عافیت خوشگذرانی غرب را با هیچ عوض نخواهد کرد، و خود هم اذعان کرده که مقیم دائمی ایران نخواهد شد. حال میزان رؤیاسازی سلطنتطلبان روشن میشود که چگونه از چنین شخصی میخواهند شاه بسازند، گرچه چاه باشد.
مخلص کلام آنکه مردم ایران یکبار با هزینه بالا و با دادن شریفترین جانهای خود پهلوی را بیرون کردهاند؛ از آفتاب روز روشن، روشنتر است که تهمانده پهلوی را هم راه نخواهند داد.

علی کاکادزفولی
یکی از بنیادیترین و در عین حال مغفولترین چالشهای مربوط به فهم مسائل نظام جمهوری اسلامی ایران، در حوزه معرفتشناختی و جامعهشناختی حکمرانی نهفته است؛ ابهام و گاه اختلال در تشخیص مرجع «مردم». این واژه که شالوده نظام جمهوری اسلامی به شمار میآید و در تار و پود گفتمان رسمی و غیررسمی تنیده شده، به صورت فزایندهای به ابزاری چندوجهی و گاه سلاحی برای توجیه استنتاجات متعارض بدل شده است. هر جریان سیاسی، هر رسانه و هر کنشگر اجتماعی، برداشتی از «مردم» ارائه میدهد که با اهداف و منافعش همسو است و «مردم» را در قامت حامیان خود بازنمایی میکند.
در این میان، آنچه از دست میرود، درک عمیق از کلیت پیچیده، متکثر و گاه متناقض جامعه ایران است. به نظر میرسد این وضعیت، نوعی «بحران شناخت» برای نخبگان و گاه سطوحی از حاکمیت ایجاد کرده است؛ گویی دولت در تالار آیینههایی گرفتار آمده که هر آیینه، تصویری مخدوش و جزئی از واقعیت را به عنوان تمام آن منعکس میکند. بخش بزرگی از سردرگمیهای تحلیلی، سیاستگذاریهای متناقض و خطاهای راهبردی، ناشی از یکی انگاشتن ۲ مفهوم متمایز «مردم» (The People) و «افکار عمومی» (Public Opinion) است. افکار عمومی اغلب برساختی رسانهای، پرنوسان، وابسته به هیجانات زودگذر و نماینده بخشهای پرصدای جامعه است اما «مردم» کلیتی عمیقتر، دیرپاتر، حامل حافظهای تاریخی و دارای منطق کنشگری منحصربهفرد است که لزوماً در هیاهوی رسانهای بازتاب نمییابد.
برای کسانی که جامعه و سیاست ایران را بخوبی میشناسند، حضور میلیونی مردم در حماسه باشکوه 22 دی تعجبآور نبود؛ غالبا در این موارد بیشتر کسانی تعجب میکنند که تحت تاثیر فضاسازی رسانهای قرار دارند و تصور میکنند وضع واقعی کشور آنگونه است که در سرمقالهها و مصاحبههای روزنامههای ناهمسو ترسیم میشود. این هم از ویژگیهای جامعه ایران است که هر از گاهی با کنش هوشمندانه خود تمام دستگاههای محاسباتی را به هم میریزد و بخش زیادی از تحلیلهایی را که گاه در طول چند سال شکل گرفته، به یکباره و ناگهان بیاعتبار میکند.
جای طرح این سوال است: صرف نظر از دشمنان و بدخواهان که غافلگیری همواره بخش مهمی از سرنوشت برنامههای عملیاتی آنهاست، چرا در داخل کشور حتی افراد و جریانهای انقلابی و حتی بخش قابل توجهی از مسؤولان نیز حداقل در این سطح انتظار چنین حضوری را نداشتند؟ در کنار همه پاسخهایی که به این سوال میتوان داد، یکی از پاسخها حتما به فضای ذهنی آنها باز میشود. غافلگیری زمانی اتفاق میافتد که ما در ذهن خویش جهان بیرون را به گونه معینی درک کنیم و ببینیم اما آنچه در واقعیت رقم میخورد، منطبق بر نگاه ما نیست و چه بسا گاه کاملا خلاف آن است. فضای ذهنی بخشهایی از جامعه و حتی خود مسؤولان و سیاستگذاران بسیار تحت تاثیر تحلیلهای نادرست و گزارههای مسموم و انگارههای بیپایه است به طوری که اگر چه جسمشان در این جامعه زندگی میکند اما گویی حقایق این جامعه را چنان که هست درک نمیکنند و تحت تاثیر القائات، قطبنمای تحلیلی آنها دچار اختلال میشود.
اما چرا فضای ذهنی این عده دچار چنین اختلالی میشود؟
* مصیبتی که از نظرسنجیها و پیمایشها میکشیم!
یکی از دلایل اصلی که باعث میشود نتوانیم تحولات جامعه و ویژگیهای آن را بدرستی درک کنیم، اتکا به نظرسنجیها و پیمایشهاست. روی میز مقامات و مسؤولان و سیاستگذاران، پر است از آمارهایی که مبتنی بر مطالعه جوامع نمونه محدود به دست آمدهاند؛ این دست نظرسنجیها غالبا بر مبنای فراوانی اندک (در نسبت با اهمیت موضوع مورد سنجش) و به صورت تلفنی یا پرسشنامهای طراحی میشوند و چون سهلالوصولند، در مناسبتهای مختلف انجام میشوند تا به زعم اجراکنندگان، بتوان جامعه را در نسبت با یک موضوع یا رخداد خاص بهتر شناخت.
متاسفانه سیاست علمی مشخصی پشت انجام این نظرسنجیها وجود ندارد و بدبختانه چون در برخی موضوعات این نظرسنجیها توانستهاند پیشبینیهایی نزدیک به واقعیت آینده را ارائه دهند، از آن پس مبنای کار قرار گرفتهاند و به عنوان اسناد محکم در سیاستگذاری مورد استناد قرار میگیرند. این دست آمارگیریها و نظرسنجیها البته در دنیا منسوخ شدهاند و اگر هم گاهی انجام میشوند، بیشتر جنبه جهتدهی به افکار عمومی را دارند؛ در واقع نتایج آنها بیشتر از آنکه قرار باشد مبنای سیاستگذاری قرار گیرد، در رسانهها منتشر میشود تا احساس و هیجان و ذهن جامعه را در مسیر نتایج نظرسنجی دستکاری کند و تحت تاثیر قرار دهد.
موسسات غیرایرانی مقیم کشورهای خارجی هم که گاه درباره موضوعات ایران نظرسنجیهایی انجام میدهند و نتایج آنها را به صورت علنی منتشر میکنند، غالبا در همین راستا عمل میکنند. البته جای تعجب برای آنها وجود ندارد، چرا که آنها اغراض و مقاصد مشخص خود را دارند اما جای تعجب از آن است که در داخل کشور نیز بر مبنای همین خط مشی عمل میشود و این نتایج گمراهکننده، گاه مبنای مهمترین تصمیمات دولت و سازمانها و وزارتخانهها قرار میگیرد.
در فضای جدید، آنچه مسؤولان سیاسی، اطلاعاتی و امنیتی کشورها بر مبنای آن تصمیم میگیرند، دادههای بسیار انبوهتر، دقیقتر و پیچیدهتری است که بخشی از آنها ذیل «کلاندادهها» قرار میگیرد. البته حتی همان کلاندادهها هم نمیتواند پیچیدگی و ظرایف واقعیتهای اجتماعی را به درستی نشان دهد و هرگز نمیتوان آنها را به عنوان سندی برای فهم تمام و کمال جامعه به حساب آورد. در بهترین حالت، آنچه در گذشته سعی میشد از طریق نظرسنجیها به دست آید، اکنون با این کلاندادهها راحتتر، نزدیکتر و با درصد فراوانی بیشتری از جامعه به دست میآید. پس مهم است بدانیم در هر صورت انتظار ما از این دست نظرسنجیها و دادهها چه باید باشد و در چه سطحی تنظیم شود.
* مردم؛ اقیانوس عمیق و حامل تاریخ
وقتی از «مردم» سخن میگوییم، به یک کلیت جامعهشناختی اشاره داریم که درون یک واحد سرزمینی - سیاسی به نام ایران زندگی میکند. این کلیت، یک توده همگن و یکپارچه نیست، بلکه مجموعهای پیچیده از خردهفرهنگها، اقوام، طبقات اجتماعی، گروههای سنی و سبکهای زندگی متفاوت است. اجزای آن لزوماً با یکدیگر ارتباطی منسجم و ارگانیک ندارند و حتی ممکن است منافع متعارضی داشته باشند. با این حال، «مردم» در چند ویژگی بنیادین مشترکند.
- مردم حاملان یک تاریخ چند هزار ساله، با تمام پیروزیها، شکستها، اسطورهها و تجربیات تلخ و شیرین آن هستند. این حافظه، نوعی ناخودآگاه جمعی میسازد که بر قضاوتها و کنشهای امروزشان تأثیر میگذارد، حتی اگر خودآگاه نباشد.
- کنشهای مردم از لایههای عمیق فرهنگی (باورهای دینی، سنتهای ملی، آداب و رسوم محلی) تغذیه میشود. این لایهها به کندی تغییر میکند و در برابر تغییرات سطحی مقاوم است.
- دغدغههای اصلی «مردم» عموماً ملموس و عینی است؛ معیشت، امنیت، آینده فرزندان، سلامت و حفظ کیان خانواده و جامعه. منطق آنها ضمن آنکه ممکن است ایدئولوژیک باشد، پراگماتیک و مبتنی بر تجربه روزمره هم هست.
بخش بزرگی از «مردم» در حالت عادی، کنشگر سیاسی یا رسانهای نیستند. آنها زندگی روزمره خود را دنبال میکنند و حضورشان جز در بزنگاههای خاصی مانند انتخابات یا اتفاقات بزرگ، به وضوح دیده نمیشود اما این بدان معنا نیست که حضور ندارند یا همراه نیستند؛ پس باید مراقب بود این مشاهده نشدن، با «نبودن» اشتباه گرفته نشود. «مردم» به مثابه یک اقیانوس آرام و عمیق هستند؛ سطح آن ممکن است آرام یا متلاطم باشد اما قدرت اصلی در توده عظیم، جریانات زیرین و دمای کلی آب نهفته است که بسادگی تغییر نمیکند. شناخت این اقیانوس نیازمند ابزارهای عمقسنج و تحلیلهای پیچیده است، نه صرفاً نگاه کردن به امواج سطحی.
* افکار عمومی؛ امواج پرسر و صدای سطح اقیانوس
در مقابل، «افکار عمومی» بیشتر یک پدیده سیاسی - رسانهای مدرن است. افکار عمومی، برآیند بازنمایی شده، گزینششده و اغلب تقویتشده نگرشها و قضاوتهایی است که امکان و توانایی «بروز» و «نمود» در حوزه عمومی را پیدا میکنند. ویژگیهای کلیدی آن عبارت است از:
- افکار عمومی بشدت تحت تأثیر رسانهها (رسمی، غیررسمی و شبکههای اجتماعی) است. رسانهها با برجستهسازی یک موضوع و چارچوببندی آن، میتوانند درک عمومی از یک مساله را جهتدهی کنند.
- امکان «بروز» و «نمود» خود محصول دسترسی به منابع قدرت، ثروت و رسانه است. بنابراین «افکار عمومی» نه صدای تمام مردم، بلکه پژواک صدای بخشهایی از مردم (اغلب نخبگان شهری، طبقه متوسط به بالا و گروههای سازمانیافته) است که ابزار لازم برای فریاد زدن را در اختیار دارند.
- افکار عمومی میتواند به سرعت حول یک موضوع شکل بگیرد (مثلاً یک هشتگ در ایکس)، به اوج برسد و به همان سرعت فروکش کرده و به فراموشی سپرده شود. این پدیده ذاتاً کوتاهمدت و واکنشی است.
- فضای رسانهای برای جلب توجه، تمایل به سادهسازی مسائل پیچیده و تبدیل آنها به روایتهای دوقطبی «خوب» و «بد» یا «ما» و «آنها» دارد.
افکار عمومی همان امواج خروشانی است که در سطح اقیانوس دیده میشود؛ پر سروصدا، قابل مشاهده، تأثیرگذار در کوتاهمدت و نیازمند واکنش فوری اما لزوماً نشاندهنده وضعیت اعماق اقیانوس نیست. اشتباه راهبردی این است که سیاستگذار، تمام توجه و انرژی خود را صرف پاسخگویی به این امواج کند و از روندهای عمیق و بلندمدت غافل بماند.
با این تمایز، پرسشهای راهبردی مطرح میشود.
- آیا هر تغییری در «افکار عمومی» (مثلاً یک بحران در شبکههای اجتماعی)، به معنای تحولی بنیادین در زیست و نگرش «مردم» است؟
- چه کسانی و چه جریاناتی «افکار عمومی» را تعریف، نمایندگی و تفسیر میکنند؟ آیا یک رسانه با سوگیری ایدئولوژیک یا یک گروه فشار سازمانیافته میتواند مدعی نمایندگی افکار «عمومی» باشد؟
آیا میتوان از هیجانات شکل گرفته در فضای رسانهای، رفتار واقعی تودههای مردم در بزنگاههای تاریخی (مانند انتخابات و بحرانهای ملی) را پیشبینی کرد؟
پاسخ دقیق به این پرسشها کلید خروج از بنبستهای تحلیلی و سیاستگذاریهای واکنشی و پرهزینه است.
* جمهوری اسلامی مردم ایران نه جمهوری اسلامیِ افکار عمومی!
شناخت تمایز مفهومی میان مردم و افکار عمومی، مستقیماً به بازتعریف مسؤولیت حاکمیت منجر میشود. منطق کنشگری این ۲ پدیده متفاوت است و هر یک، رویکرد متفاوتی از سوی دولت را میطلبد. کنشگری «افکار عمومی» سریع، پرهیجان، احساسی و اغلب کوتاهمدت است. یک هشتگ میتواند در چند ساعت فراگیر و به همان سرعت نیز فراموش شود. این کنشگری، قدرت بالایی در ایجاد بحرانهای کوتاهمدت، فشار بر سیاستگذاران و فرسایش روانی جامعه دارد.
اما کنشگری «مردم»، آهسته، عمیق، مبتنی بر محاسبات پیچیده و بسیار پایدارتر است. واداشتن تودههای ملت به یک حرکت اجتماعی بزرگ کار سادهای نیست اما اگر چنین حرکتی بر اساس تغییر در باورهای عمیق یا فشارهای واقعی زندگی آغاز شود، ریشههایی عمیق و پیامدهایی درازمدت خواهد داشت. این تمایز، قلب مسؤولیت راهبردی حاکمیت است.
- حاکمیت باید از دام «واکنش به افکار عمومی» بپرهیزد؛ سیاستگذاری بر مبنای ترندهای رسانهای، مانند ساختن خانه روی شن روان است. این امر منجر به تصمیمات متناقض، کوتاهمدت و از دست دادن افقهای کلان میشود. دولت و نهادهای حاکمیتی باید به جای رصد صرفاً هیجانی فضای مجازی، به ابزارهای شناخت عمیق جامعه (پیمایشهای ملی معتبر و دورهای، تحلیلهای جامعهشناختی و انسانشناختی بیطرفانه، ارتباط ارگانیک با نهادهای مدنی، اصناف و معتمدان محلی) مجهز شوند تا بتوانند نبض واقعی «مردم» را بسنجند و روندهای بلندمدت را از نوسانات کوتاهمدت تشخیص دهند.
- حاکمیت باید نسبت خود را با «قدرت» و «نمایندگی» بازتعریف کند؛ طبیعتاً هر حاکمیتی تمایل دارد «ما»یی را به رسمیت بشناسد که با مؤلفههای ایدئولوژیک و سیاسی قدرتش همسو باشد اما یک حاکمیت هوشمند و پایدار میداند که مشروعیت و قدرت حقیقیاش از نمایندگی کردن «کل» مردم و ایجاد احساس تعلق در همه آنها نشأت میگیرد.
به حاشیه راندن بخشهایی از جامعه که در چارچوب «افکار عمومی» مطلوب نمیگنجند و گاه حتی اصلا دیده نمیشوند، آنها را در حالت خوشبینانه از دایره حکومت به حاشیه میراند؛ حتی اگر این به حاشیه راندن در وفاداری آنها به نظام تاثیر نگذارد، باز هم رسم قدرشناسی و عدالت نیست که این عده به حال خود رها شوند. در حالت بدبینانه هم این به حاشیه راندن، آنها را به اپوزیسیون خاموش و بالقوه خطرناک تبدیل میکند و در بلندمدت به فرسایش سرمایه اجتماعی و تولید نارضایتیهای انباشته منجر میشود.
- البته حاکمیت نباید افکار عمومی را نادیده بگیرد، بلکه باید آن را به صورت فعال مدیریت کند؛ افکار عمومی، اگرچه با کل مردم یکی نیست اما این قدرت را دارد که بر درک مردم از واقعیت تأثیر بگذارد و کنشگری آنها را شکل دهد. اینجاست که نقش رسانههای رسمی و سیاستهای فرهنگی حاکمیت از یک نقش تبلیغاتی صرف، به یک نقش استراتژیک ارتقا مییابد. رسالت آنها نه صرفاً تبلیغات یکسویه، بلکه تبیین پیچیدگیها، مقابله با سادهسازیهای خطرناک، بازنمایی تنوع موجود در جامعه و تلاش برای ساختن پل میان خردهفرهنگها برای نیل به همان «ما»ی مشترک است. حاکمیت باید نقاط حساس تلاقی منطق افکار عمومی با منطق کنشگری مردم را شناسایی کرده و اجازه ندهد گروههای محدود و رادیکال (در هر دو سو)، با استفاده از ابزارهای رسانهای، کل جامعه را به مسیرهای پرخطر و نامعلوم سوق دهند.
به طور خاص در مقطع کنونی، تشخیص تمایز «مردم» از «افکار عمومی» مسالهای راهبردی و امنیتی برای جمهوری اسلامی ایران است. گرفتار شدن در تور بازنماییهای رسانهای و اتاقهای پژواک، حاکمیت را از مردم واقعی دور میکند، سیاستها را ناکارآمد، پرهزینه و گاه بیاثر میکند و نظام را در برابر «شگفتی»های اجتماعی و «شوک»های سیاسی آسیبپذیر میکند.
نیاز به یک تغییر پارادایم از حکمرانی واکنشی و رسانهمحور، به سوی یک حکمرانی عمیق، آیندهنگر و جامعهمحور احساس میشود.
شناخت دقیق مردم، به معنای درک هوشمندانه کثرتها و تلاش برای مدیریت سازنده آنها حول یک محور مشترک به نام «ایران» است. جمهوری اسلامی تنها زمانی میتواند به آرمانهای خود نزدیک شود که «جمهور» را نه در آیینه مخدوش و هیجانزده «افکار عمومی»، بلکه در سیمای واقعی، متکثر و اصیل «مردم» ایران جستوجو و برای آن «ما»ی بزرگ، سیاستگذاری کند.