صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۳۹۰۴۸۹
مروری بر یادداشت روزنامه‌های سه‌شنبه اول اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
تاریخ در مقاطعی، پیچیده‌ترین روایت‌های ذهنی را در کوره‌ واقعیت عریان می‌سوزاند و حقیقت برهنه را نمایان می‌کند. جنگ حاضر دقیقاً یکی از همان نقاط عطف بی‌بدیل است.

معجزه وحدت و خشم دشمن

عباس شمسعلی

«ما باید از همه‌ طبقات ملت تشکر کنیم که این پیروزی تا این‌جا به‌واسطه‌ وحدت کلمه‌‌ ‌‌بوده است. وحدت کلمه‌ مسلمین همه، وحدت کلمه‌ اقلیت‌های مذهبی با مسلمین،‌‌ ‌‌وحدت دانشگاه و مدرسه‌ علمی، وحدت طبقه‌ روحانی و جناح سیاسی. باید همه این‌‌ ‌‌رمز را بفهمیم که وحدت کلمه، رمز پیروزی است؛ و این رمز پیروزی را از دست ندهیم و‌‌ ‌‌خدای نخواسته، شیاطین بین صفوف شما تفرقه نیندازند.»
این بخشی از سخنرانی کوتاه امام خمینی(ره) در فرودگاه مهرآباد در بدو ورود به میهن در 12 بهمن سال 57 بود. سخنانی که حاوی یک کلیدواژه مهم در اندیشه رهبری امام امت بود و بارها مورد تأکید ایشان قرار گرفت. این کلیدواژه همان 
«وحدت کلمه» بود که به فرموده آن پیر فرزانه، رمز پیروزی و مقاومت در برابر شیاطین و دشمنان است.
دشمن زخم خورده از پیروزی انقلاب عظیم اسلامی مردم ایران هم، از همان ابتدا متوجه این رمز طلایی پیروزی مردم در برابر دنیای استکبار و طاغوت مورد حمایت قدرت‌های مادی جهان شده بود.
طبیعی است که دشمن برای جبران شکست خود، با ارزیابی دقیق از نقاط قوت حریف تمام تلاش خود را برای تضعیف این اهرم‌های کلیدی به کار می‌گیرد.
بر این اساس؛ دشمن از همان بدو برپایی نظام مقدس اسلامی در کشورمان، به روش‌های متنوع و در مقاطع مختلف همه توان خود را بر روی خنثی کردن سلاح وحدت مردم ایران معطوف کرده است.
یک روز همه تلاش خود را برای ایجاد اختلافات قومی و منطقه‌ای و دامن زدن به تجزیه‌طلبی در برخی مناطق کشور آن هم در آغازین ایام پیروزی انقلاب می‌کرد و یک روز دیگر به دنبال تفرقه‌افکنی در قالب دامن زدن به اختلافات سیاسی و عقیدتی در دانشگاه و کف خیابان و درگیری مردم و گروهک‌های مختلف در جامعه بود.
 روز دیگر هم به دنبال بدبین کردن مردم به مسئولان از طریق شایعه‌سازی و ترور شخصیت می‌رفت تا اتحاد بیم مردم و مسئولان را خدشه‌دار کند.
ایجاد فتنه و دمیدن در آتش اختلاف سیاسی و فکری یکی دیگر از دسیسه‌های دشمن برای رخنه در سد محکم وحدت مردم ایران است که در سال‌ها و مقاطع مختلف و هر بار به بهانه‌ای همچون دروغ پردازی و تردید در نتیجه انتخابات، حجاب، آشوب اجتماعی با میدان دادن به تروریست‌های مسلح کف میدان و تروریست‌های رسانه‌ای شانس خود برای نتیجه گرفتن از آن را امتحان کرد.
دشمن در گذر زمان و با نتیجه نگرفتن مطلوب از این خدعه‌ها، تلاش خود را گسترش داده است. ایجاد و تغذیه طیف وسیعی از شبکه‌های ماهواره‌ای معاند و سوءاستفاده تمام و کمال از شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی که سرچشمه و تسلط بر آن در اختیار خود اوست، پرده مهمی از تلاش دشمن برای ایجاد تفرقه و شکستن اتحاد مردم و ایجاد شکاف بین جامعه و مسئولان کشور بوده است که سال‌هاست برای آن سرمایه‌گذاری کرده و به آن امیدها بسته است و اوج این امید بستن را در سال‌های اخیر و در فتنه‌ها و آشوب‌های مورد اشاره می‌توان دید.
از سوی دیگر؛ آشوب‌ها و فتنه‌ها برای ایجاد شکاف و شکستن وحدت جامعه در یک سال اخیر به عنوان مکمل جنگ نظامی دشمن در نظر گرفته شده است؛ با این فرمول که برای فراهم‌سازی موفقیت جنگ نظامی، از آشوب و شکستن وحدت جامعه کمک گرفته شود و از آن سو برای موفقیت آشوب و تجزیه کشور و انهدام وحدت اجتماعی، ابتدا به دنبال زمینه‌چینی و تضعیف جامعه با حمله نظامی برود.
نمونه‌های مختلف دیگری از تلاش دشمن برای شکستن وحدت و ایجاد تفرقه در جامعه ایران می‌توان برشمرد که شاید در مقاطعی آسیب‌هایی نیز ایجاد کرده است، اما با وجود آنکه تشخیص دشمن برای حرکت در مسیری که باعث اختلال در رمز و کلید موفقیت و پیروزی مردم ایران شود درست بود، نتیجه هرگز مطلوب دشمن نبوده است، زیرا در مقابل این توطئه حساب شده، مردم کشورمان در بزنگاه‌های مختلف و گردنه‌های حساس، نقشه دشمن را به خوبی خوانده و با همه سختی‌ها اجازه تسلط او بر نقطه قوت خود یعنی «حفظ وحدت» را نداده‌اند.
این یک ادعا نیست بلکه واقعیتی عینی است که مروری بر روند رو به رشد مردم در مسیر انقلاب اسلامی آن را اثبات می‌کند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی که به فرموده امام بزرگوارمان، وحدت کلمه رمز پیروزی در آن بود، مردم در شکست تلاش دشمن برای تجزیه و تفرقه قومی و عقیدتی، در جریان ایستادگی محکم در دفاع مقدس، در پشت سر گذاشتن فتنه‌ها با خلق حماسه‌هایی همچون 23 تیر 78، 9 دی 88، 22 دی 1404 و... جلوه‌هایی درخشان از ایستادگی بر محور وحدت و پرهیز از تفرقه را به نمایش گذاشتند، حماسه‌هایی که هر کدام در زمان خود خشم دشمن از نابودی امید و نقشه‌هایش را در پی داشت.
این روزها اما خیابان‌ها و میادین شهرهای بزرگ و کوچک در سراسر کشور، تبدیل به صحنه به نمایش درآمدن نمونه‌ای بی‌نظیر از وحدت و یکپارچگی مردم کشورمان در برابر توطئه‌های عظیم دشمن شده است.
حماسه حضور مردم با گرایشات و ظواهر و تفکرات مختلف حول دفاع از میهن و ایستادگی در برابر متجاوزان طی بیش از50 شب، تمام محاسبات دشمن برای حمله نظامی گسترده را آنچنان به هم ریخته که دنیا را حیرت‌زده کرده است.
این مردم که این چنین متحد و یکپارچه پای حفظ انقلاب و وطن ایستاده‌اند، رهنمودهای رهبر شهید خود را در ذهن و قلب خود مرور می‌کنند که بارها بر اهمیت حفظ وحدت برای خنثی کردن توطئه‌های دشمن تاکید داشتند.
رهبر شهیدی که می‌فرمود: «دشمن دو نقطه‌ اساسی را هدف گرفته: یکی وحدت ملّی، یکی امنیّت ملّی. وحدت ملّی مهم است؛ نگذارید وحدت را به هم ‌بزنند. وحدت یعنی چه؟ یعنی در مسائل اساسی کشور، آنجایی که پای منافع ملّت در میان است، اختلافات مذهبی، اختلافات ‌سیاسی، اختلافات گروهی، اختلافات قومی باید به کنار گذاشته بشود، همه باید در کنار هم باشند؛ اقوام مختلف در کنار هم، ‌مذاهب مختلف در کنار هم؛ آنجایی که یک جهت‌گیری مشخّصی هست، این وحدت مهم است. و امنیّت؛ آن کسانی که امنیّت ‌ملّی را تهدید می‌کنند دشمن ملّتند، برای دشمن کار می‌کنند؛ چه خودشان بفهمند، چه نفهمند. گاهی کاری می‌کنند، نمی‌فهمند ‌چه کار می‌کنند! پس بنابراین، این دو نقطه مهم است. دشمن این دو نقطه را، یعنی وحدت را و امنیّت را، آماج حمله‌ خودش قرار ‌داده که باید در مقابلش ایستاد‌.‌»
امروز تربیت‌شدگان مکتب خمینی عزیز و خامنه‌ای شهید، عمل به رهنمودها و هشدارهای آن دو ولی خدا در مورد اهمیت حفظ وحدت را با همه وجود به صحنه کشانده‌اند تا برای همیشه دشمن را مایوس کنند.
البته این روزها جلوه پر برکت دیگری از وحدت در جامعه بیش از هر زمان خودنمایی می‌کند و آن وحدت بین مردم، مسئولان اعم از دولت، مجلس و نیروهای مسلح است که دوشادوش یکدیگر توطئه دشمن متجاوز را خنثی کرده‌اند و البته باید مردم، مسئولان در همه قوا و بخش‌ها در ادامه بیش از پیش و هوشیارتر از همیشه بر این وحدت کارگشا اهتمام داشته باشند چرا که دشمن زخم خورده از این حماسه، همه تلاش خود را می‌کند تا این برگ برنده و گوهر درخشان که از هر سلاحی ارزشمند‌تر است را از کف این مردم و مسئولان برباید. 
در پیام‌های اخیر رهبر انقلاب نیز، توصیه‌ها و مطالبات ایشان برای حفظ، گسترش و تعمیق وحدت ملی و صرف‌نظر کردن از نقاط مورد اختلاف مشهود است. خط مهمی که حفظ و حراست از آن به فضل الهی جلوه‌های پرشکوه‌تری از «معجزه وحدت» را بر این ملت عیان خواهد کرد.

معماری قدرت تمام‌نشدنی ایران در انقلاب سوم

سیدعبدالله متولیان

چه می‌شود اگر یک نظام سیاسی چنان قدرتی را در میان مردم توزیع کند که حتی حذف فیزیکی رأس هرم هم قادر به از کار انداختن آن نباشد؟ این معمای راهبردی، پاسخ خود را در «انقلاب سوم» ایران یافته است، جایی که مردم از «مخاطب امنیت» به «متولی آن» تبدیل شدند. آنچه در شب‌های جهاد خیابانی رقم خورده، نه یک واکنش احساسی، که تولد دکترین دفاعی جدیدی مبتنی بر «بازدارندگی نفوذناپذیر» است که تمام نظریه‌های کلاسیک قدرت را باطل کرده است. آنچه رخ داده، فروپاشی دشمن (که برای فروپاشی جمهوری اسلامی ایران دست به تجاوز زده است) در برابر «بعثت ملت ایران» به عنوان پدیده‌ای بی‌سابقه است. دشمن انتظار داشت با «ضربه نهایی» سر هرم را قطع کند، اما غافل از اینکه مرکز ثقل قدرت در ایران از یک فرد یا نهاد، در «لایه‌های غیرقابل‌حذف اجتماعی» توزیع شده و قدرت از حالت نهادی به «حالت زیسته» درآمده است. 
۱. قدرت توزیع‌شده، ضربه‌ناپذیری راهبردی: دستاورد اصلی انقلاب سوم، ارتقای «بازدارندگی کلاسیک» مبتنی بر موشک و ارتش به «بازدارندگی شبکه‌ای جامعه‌محور» است. در دکترین نوین ایران، هر مسجد و هیئت، هر محله و صنف، یک «گره دفاع اجتماعی» مستقل است که در صورت هدف قرار گرفتن مراکز فرماندهی، همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. این همان «توزیع‌شدگی قدرت» است که سیستم‌های متمرکز و سلسله‌مراتبی را در برابر ضربات دقیق، شکننده و این مدل را «ضربه‌ناپذیر» می‌کند. دشمن دیگر نمی‌تواند با یک «حمله جراحی»، بدنه نظام را از کار بیندازد. 
۲. مدیریت «تکثر»، پادزهر جنگ ترکیبی: یکی از ظریف‌ترین لایه‌های این معماری، بازتعریف انسجام ملی بر پایه «وحدت در عین تنوع و تکثر» است. دکترین‌های جنگ ترکیبی، «شکاف‌های اجتماعی» را اصلی‌ترین نقطه نفوذ خود تعریف می‌کنند. اما آنچه در الگوی حضور خیابانی مردم در ایران رخ داده، ذوب شدن یخ‌های قومی، مذهبی و سیاسی است. پذیرش صریح تفاوت‌ها و تلاش برای هماهنگی در عین تکثر، یک مانور واقع‌گرایانه برای کاهش اصطکاک‌های داخلی است که هزینه‌های کنترل امنیتی را کاهش داده و امنیت داخلی را به یک «تولید عمومی» تبدیل کرده است. 
۳. از توازن وحشت تا توازن پایداری: این دکترین دفاعی جدید، ایران را به سمت «بازدارندگی نفوذناپذیر» سوق می‌دهد. بازدارندگی‌ای که نه با تهدید به ضربه متقابل، که با غیرممکن‌سازی اشغال و تغییر رفتار اجباری تعریف می‌شود. این مدل را می‌توان به عنوان «الگوی دفاعی نوین» به متحدان منطقه‌ای بسط داد. پیام روشن این تحول به بازیگران منطقه‌ای و جهانی این است: «هر روز که امریکا در این تله باقی می‌ماند، ایران یک گام به تثبیت مدل قدرت مردم‌بنیان خود نزدیک‌تر می‌شود.» ماندن در منطقه برای متجاوزان، هزینه‌ای بی‌انت‌ها و فاقد دستاورد خواهد بود. 
۴. سهامداران اقتصاد و امنیت، پایان سلاح تحریم: عمیق‌ترین پیوند در این هندسه جدید، پیوند «امنیت» و «اقتصاد» است. وقتی مردم خود را «سهامداران اصلی امنیت» بدانند، ثبات داخلی نه با نیروی انتظامی، که با اراده عمومی حفظ می‌شود. ایران می‌تواند خود را به عنوان «جزیره ثبات در قلب بحران» به قدرت‌های رقیب امریکا معرفی کند و ریسک سرمایه‌گذاری را کاهش دهد. این همان «عمق استراتژیک داخلی» است که بزرگ‌ترین ضربه را به سلاح تحریم وارد می‌کند. وقتی تحریم نتواند جامعه را به آشوب بکشاند، «تروریسم اقتصادی» امریکا برای همیشه شکست خورده است. 
مقام معظم رهبری، معمار هندسه نوین قدرت در ایران، در پی آن هستند که الگویی را به نمایش بگذارند که قدرت واقعی نه در موشک‌هایی که می‌توانند منهدم شوند، بلکه در باوری نهفته است که نمی‌توان آن را ترور کرد. «انقلاب سوم» ملت ایران، منشور گذار از «دفاع واکنشی» به «مقاومت پیش‌رونده» است، جایی که قدرت نه از بالا به پایین، که از بطن و متن محلات به سمت ساختار کلان جریان می‌یابد. این، سخت‌ترین و گران‌قیمت‌ترین نوع هدف برای هر عملیات براندازی یا فشار خارجی است. ۱۴۰۵، سالی است که معماری «ایران قوی» بر ستون‌های مستحکم «مردم» بنا شده است، معماری‌ای که نه‌تنها با گلوله فرو نمی‌پاشد و با دلار تسلیم نمی‌شود، بلکه هر عامل بازدارنده به استحکام درونی و تقویت هر چه بیشتر اتحاد ملی و امنیت ملی کمک می‌کند.

فراز و نشیب ایران و اروپا

سجاد عطازاده

تحولات پس از ۲۰۲۲ نقطه عطفی در روابط ایران و اروپا را رقم زد. جنگ اوکراین و شکل‌گیری تقابل ساختاری میان روسیه و غرب، محیط امنیتی اروپا را دگرگون کرد. در این بستر، ایران نه صرفاً به‌عنوان یک موضوع اشاعه‌ای، بلکه به‌مثابه یک متغیر ژئوپلیتیکی در معادله امنیت اروپا تعریف شد؛ به‌ویژه در پی ادعاهای مربوط به همکاری‌های نظامی تهران و مسکو. از این زمان، رویکرد اروپا از «مدیریت بحران» به سمت «بازدارندگی چندلایه» حرکت کرد: گسترش تحریم‌های حقوق بشری، اعمال محدودیت‌های موشکی و پهپادی، و هم‌سوسازی بیشتر با سیاست‌های آمریکا. در واقع، اروپا از بازیگر میانجی به بازیگری همسو در چارچوب راهبرد مهار تبدیل شد.
این تغییر را می‌توان در چارچوب گذار اتحادیه اروپا از «قدرت هنجاری» به «بازیگر ژئوپلیتیک» تحلیل کرد؛ مفهومی‌که در اسناد راهبردی جدید بروکسل نیز برجسته شده است. اروپا در پی آن است که در نظم در حال گذار بین‌المللی، نه صرفاً تنظیم‌کننده قواعد، بلکه کنشگری امنیت‌محور با ابزارهای سخت و نیمه‌سخت باشد. در این چارچوب، ایران در کنار روسیه و چین، بخشی از چالش‌های پیرامونی نظم لیبرال تلقی می‌شود. از این رو، سیاست اروپا دیگر صرفاً معطوف به تغییر رفتار هسته‌ای ایران نیست؛ بلکه به مهار ظرفیت‌های منطقه‌ای، موشکی و شبکه‌های نفوذ آن نیز تسری یافته است.
افزون بر این، تحول در سیاست اروپا نسبت به ایران را باید در چارچوب تغییر در معماری کلان امنیتی قاره نیز فهم کرد. پس از جنگ اوکراین، گفتمان «خودمختاری راهبردی» که پیش‌تر بیشتر ناظر بر استقلال فناورانه و دفاعی بود، به سطحی عینی‌تر ارتقا یافت. اروپا در پی آن است که زنجیره‌های تأمین، امنیت انرژی و تاب‌آوری صنعتی خود را در برابر شوک‌های ژئوپلیتیکی بازتنظیم کند. در این چارچوب، هر بازیگری که بتواند در معادلات انرژی، امنیت دریایی یا پیوندهای راهبردی با رقبای ساختاری اروپا اثرگذار باشد، در کانون سیاست مهار قرار می‌گیرد. ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی در خلیج فارس، اتصال به کریدورهای ترانزیتی اوراسیا و ظرفیت اثرگذاری بر بازار انرژی، از نگاه اروپاییان صرفاً یک «پرونده هسته‌ای» نیست؛ بلکه یک متغیر ژئواکونومیک و امنیتی چندبعدی است.
در این میان، بازیگری فعال رژیم صهیونیستی نیز بر معادله روابط ایران و اروپا اثرگذار بوده است. تل‌آویو طی سال‌های اخیر کوشیده با برجسته‌سازی تهدیدهای ناشی از برنامه هسته‌ای، موشکی و شبکه‌های منطقه‌ای ایران، اروپا را به هم‌سویی بیشتر با راهبرد مهار سوق دهد؛ از طریق دیپلماسی امنیتی، همکاری‌های اطلاعاتی و اثرگذاری بر گفتمان تهدید در پایتخت‌های اروپایی. همزمان، گسترش اعتراضات و تحرکات ضدصهیونیستی در کف خیابان‌های شهرهای اروپایی – به‌ویژه در پی تحولات غزه – موجب شده رژیم نسبت به فرسایش سرمایه نمادین و سیاسی خود در افکار عمومی اروپا احساس نگرانی کند. این وضعیت یک دوگانگی ایجاد کرده است: از یک سو، همگرایی امنیتی دولت‌های اروپایی با اسرائیل در چارچوب مهار ایران؛ و از سوی دیگر، فشار اجتماعی و هنجاری از پایین که می‌تواند بر محاسبات سیاستمداران اروپایی اثر بگذارد و دامنه مانور آن‌ها را در همراهی بی‌قیدوشرط با تل‌آویو محدود کند.
همزمان، نقش نهادهای فراملی و افکار عمومی اروپایی نیز در سخت‌تر شدن سیاست‌ها بی‌تأثیر نبوده است. پارلمان اروپا و برخی دولت‌های عضو، در سال‌های اخیر با تکیه بر دستورکار حقوق بشری و امنیت منطقه‌ای، دامنه تحریم‌ها و محدودیت‌ها را گسترش داده‌اند. این روند نشان می‌دهد که سیاست اروپا نسبت به ایران دیگر صرفاً محصول محاسبات دیپلماتیک در سطح شورای اروپا نیست؛ بلکه برآیند ائتلافی از نیروهای سیاسی، رسانه‌ای و امنیتی است که ایران را در پیوند با بحران‌های گسترده‌تر نظم اروپایی تعریف می‌کنند. در چنین بستری، حتی اگر اراده‌ای برای احیای مسیر دیپلماسی وجود داشته باشد، بازگشت به الگوی «تعامل انتقادی» دهه ۱۹۹۰ با موانع ساختاری جدی مواجه است.
با این حال، راهبرد اروپایی با یک پارادوکس ساختاری مواجه است. از یک سو، اروپا به دلیل وابستگی انرژی، بحران‌های مهاجرتی و بی‌ثباتی خاورمیانه نیازمند کانال‌های ارتباطی با تهران است؛ از سوی دیگر، فشارهای امنیتی و هم‌پیمانی فراآتلانتیکی، دامنه مانور بروکسل را محدود می‌کند. نتیجه، شکل‌گیری سیاستی دوگانه است: حفظ حداقلی از دیپلماسی برای جلوگیری از فروپاشی کامل توافق هسته‌ای؛ اما تعمیق تدریجی ابزارهای فشار و بازدارندگی.

پساجنگ؛ لحظه آمایش سرزمین

امیر ثامنی
این روزها ایران در برزخ میان «توافق» یا «جنگ» به سر می‌برد و دیر یا زود بالاخره بر سر میز مذاکره (حتی در صورت از‌سرگیری مجدد جنگ) این جنگ و سرنوشت آینده تعیین تکلیف می‌شود.
با فرض وقوع هر سناریویی، دوره پساجنگ همواره یکی از بهترین فرصت‌ها برای آمایش سرزمین و مهندسی ترتیبات توسعه سرزمینی از طریق جانمایی مجدد نظام فعالیت‌ها، سکونت و نظام زیرساخت‌ها و بازنگری در رویکردها، سازوکارها و خطاهای پیشین است. به عبارت بهتر پساجنگ فرصت کم‌نظیری است که می‌تواند «بازسازی» خرابی‌ها را به «نوسازی» رویکردها، ساختارها و سازوکارها گره زده و تحولی بنیادین در روند سازمان‌دهی توسعه سرزمینی در کشور رقم بزند. واقعیت آن است که کشور طی هفت دهه اخیر با جریانات و روندهای غلط متعددی در مدیریت توسعه سرزمین گریبان‌گیر بوده که نتیجه‌ و پیامدی جز اتلاف گسترده منابع، فرصت‌سوزی‌های متعدد و خسارت‌های اغلب جبران‌ناپذیر برای محیط‌ زیست کشور نداشته است: از ساخت ذوب‌آهن در اصفهان در دهه 40 به دست شوروی سابق تا انتقال کارخانه فولاد از هرمزگان به مبارکه اصفهان در دهه 70 و از جانمایی بسیاری از فعالیت‌های آب‌بر (پتروشیمی و فولادی) در دشت‌های ممنوعه و مناطق در تنش آبی بسیار زیاد تا غفلت از بارگذاری جمعیت و فعالیت در سواحل جنوب کشور. وقوع جنگ تحمیلی سوم در اواخر سال گذشته تا امروز خسارات اقتصادی و زیرساختی درخورتوجهی را بر کشور تحمیل کرده و تجارب ناشی از آسیب‌های این جنگ و آشکار‌شدن تدریجی پیامدهای بسیاری از خطاهای پیشین، درس‌های زیادی را برای بازاندیشی و بازنگری جدی در مهندسی ترتیبات توسعه سرزمینی و به تعبیر بهتر آمایش سرزمین فراهم کرده است. از‌جمله آنها می‌توان به:

الف) تمرکز ناموزون جمعیت: بر‌اساس آمار، بیش از 60 درصد جمعیت کشور تنها در 20 درصد مساحت کشور مستقر بوده و تراکم جمعیتی در برخی مناطق شهری از‌جمله تهران، اصفهان و مشهد بسیار بالاتر از تراکم میانگین کشوری (بیش از 20 برابر) است. این در شرایطی است که توان اکولوژیک و ظرفیت برد سرزمین در این مناطق در موضوعاتی مانند آب، هوا، خاک، منابع طبیعی، لرزه‌خیزی و... با دشواری‌ها و تنگناهای جدی زیادی روبه‌رو بوده و این مناطق را به بمب ساعتی تبدیل کرده است. از طرف دیگر بسیاری از مناطق مستعد جمعیت‌پذیری در کشور ازجمله جنوب کرمان، سواحل مکران، زاگرس میانی، قلمروهای مرزی و... به سبب برخوردارنبودن از امکانات زیرساختی و اقتصادی و نیز فرصت‌های رشد، از جمعیت‌پذیری به‌مراتب پایین‌تری از دیگر مناطق کشور برخوردار هستند. چرایی این واقعیت را باید در تمرکز قدرت اقتصادی و اداری و دسترسی به طیف متنوعی از امکانات و فرصت‌های رشد، صرفا در چند قطب جمعیتی خاص در کشور جست‌وجو کرد.

به‌عنوان مثال اینکه در یک دهه اخیر ما با سونامی انواع بیماری‌ها و سرطان‌ها در استان اصفهان مواجه هستیم، به دلیل آن است که 70 درصد از فعالیت‌ها و جمعیت استان تنها در هفت درصد مساحت استان متراکم شده و بارگذاری جمعیت و فعالیت بیش از توان سرزمین در این محدوده کوچک به‌علاوه تراکم آلودگی‌های ناشی از خودروها، نیروگاه‌ها و صنایع بزرگ آلاینده سبب آلوده‌سازی گسترده محیط طبیعی استان شده است. همین وضعیت در مشهد و تهران نیز به سبب کمبود شدید منابع آبی و انواع آلودگی‌ها و مخاطرات دیگر سبب به وجود آمدن مناطق شهری به‌شدت شکننده و در آستانه بحران شده است.

ب) تسلط منطق غیراقتصادی در سازمان‌دهی سرزمینی نظام فعالیت‌ها: اغراق نیست اگر گفته شود از آغاز دوره صنعتی‌شدن کشور در اوایل دهه 1340 تا امروز، تنها چیزی که بر صدور مجوزها و هدایت اعتبارات و سرمایه‌گذاری‌ها به سمت فعالیت‌های صنعتی، معدنی و لجستیکی به معنای واقعی کلمه حاکم نبوده است، «منطق اقتصادی» هم از منظر روابط درونی اقتصاد میان نهاده‌های تولید، دسترسی به مواد اولیه، بازار مصرف، صرفه‌های مقیاس و تجمع و هم از منظر روابط بیرونی اقتصاد به مفهوم فهم از اقتصاد بین‌الملل و جریانات و روندهای اصلی آن، اقتضائات تحول مستمر در زنجیره‌های ارزش و تأمین و الزامات اتصال اقتصاد کشور به اقتصاد منطقه و جهان بوده است.

براساس آمار، امروز قریب به 60 درصد از شالوده صنعت کشور هنوز «منبع‌محور» و وابسته به بهره‌برداری از منابع خام بوده که در کنار تلقی غلط و مصرفانه از الگوی مصرف انرژی و نیز متأثر از لابی‌های سیاسی کانون‌های قدرت، سبب تسلط رویکردهای چپ در توزیع بنگاه‌های صنعتی و معدنی در سرتاسر کشور با هدف اشتغال‌زایی و بهره‌مندسازی همه کشور از مظاهر صنعتی‌شدن کشور شده است. به‌عنوان مثال بخش زیادی از مواد اولیه کارخانه‌های ذوب‌آهن اصفهان و فولاد مبارکه (در مرکز کشور) از طریق حمل‌ونقل جاده‌ای از معادن سنگان خراسان رضوی (شرق کشور) و چادرملوی یزد تأمین و محصولات صادراتی آنها نیز بار دیگر عمدتا از طریق جاده به بنادر جنوب کشور منتقل می‌شوند. همچنین در حوزه خوراک پتروشیمی هم داستان فاصله میان تأمین نهادها، محل فراوری و بازار مصرف همین میزان اسف‌بار بوده و عادت‌وارگی صنعت به انرژی ارزان و یارانه‌های بی‌حساب‌وکتاب سبب توزیع غیراقتصادی (و به تعبیری کمونیستی) مراکز پتروشیمی‌ خرد و کوچک در سراسر کشور و حمل‌ونقل جاده‌ای خوراک بین مراکز مختلف شده و در نتیجه یکی از ریشه‌های جدی بروز ابرچالش ناترازی انرژی به همین نمونه بازمی‌گردد.

ج) پیوندنداشتن نظام زیرساخت‌ها با نظام کسب‌وکارها و بهره‌وری پایین منابع و سرمایه‌های کشور: یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین خطاهای مدیریت توسعه سرزمین در کشور که بازنمود آن در جداول و ردیف‌های مختلف بودجه‌های سنواتی به‌وضوح مشخص است، پیوندنداشتن نظام تعریف و پیشبرد نظام زیرساخت‌ها (حمل‌ونقل، انرژی، صنعت، آب و...) با نظام تعریف و شکل‌گیری کسب‌وکارها و فعالیت‌های اقتصادی است. به عبارت دیگر نظام زیرساخت‌ها در کشور عمدتا به صورت الگوی «عرضه‌محور» و دولت‌پایه (مبتنی بر لابی‌های سیاسی کانون‌های قدرت) بوده، درحالی‌که اقتضای ایجاد یک نظام کسب‌وکار پویا، بهره‌ور و رقابت‌پذیر، استقرار یک نظام زیرساختی «تقاضامحور» بوده که بتواند نیازمندی‌های شکل‌گیری و رونق کسب‌وکارها در محیط ملی و در چارچوب زنجیره‌های ارزش منطقه‌ای و جهانی را پاسخ‌دهی کند.‌به‌عنوان مثال در حوزه ترانزیت و لجستیک مشکل اصلی کشور، کمبود زیرساخت نیست، بلکه ضعف جدی در بهره‌وری و اثربخشی استفاده از زیرساخت‌های موجود است؛ به‌ گونه‌ای که بخش درخورتوجهی از ظرفیت حمل‌ونقل کشور، به دلیل فقدان مدیریت یکپارچه و نبود هماهنگی نهادی مؤثر، به‌ صورت پراکنده و جزیره‌ای اداره می‌شود. درحال‌حاضر حدود ۱۴ هزار کیلومتر خطوط ریلی در کشور وجود دارد که نزدیک به نیمی از آن، یعنی حدود هفت هزار کیلومتر، نیازمند بازسازی اساسی یا بهسازی جدی است. این در حالی است که تنها حدود ۱۵ درصد از بودجه مورد نیاز تعمیر و نگهداشت شبکه تخصیص می‌یابد؛ وضعیتی که به فرسایش مستمر دارایی‌ها، کاهش سرعت سیر قطارها و افت سطح ایمنی منجر شده است. ظرفیت اسمی بار شبکه ریلی کشور حدود ۱۲۰ میلیون تن در سال برآورد می‌شود، اما عملکرد واقعی آن به حدود ۴۰ میلیون تن محدود مانده که نشان‌دهنده استفاده از تنها یک‌سوم ظرفیت بالقوه شبکه است. اما باوجوداین هنوز بسیاری از نمایندگان مجلس یا حتی دستگاه‌های دولتی متولی امر درصدد ارائه پیشنهادهای جدید ساخت خطوط ریلی و ارائه گزارش‌های خیالی و برآوردهای ساختگی درباره حجم ترانزیت احتمالی از این مسیر در فردای ساخت خطوط پیشنهادی خود هستند و به‌ندرت در این حوزه نگاه سیاست‌گذاری و تنظیم‌گری در ارتقای بهره‌وری خطوط موجود مشاهده می‌شود.

واقعیت این است که آمایش سرزمین با وجود پیشینه قریب به پنج دهه در نظام برنامه‌ریزی و در نهایت تصویب و ابلاغ «سند ملی آمایش سرزمین» در مورخ 11/12/1399 که آن را از بحران «بی‌سندی» نجات داده و از حاشیه به متن نظام برنامه‌ریزی و مدیریت توسعه کشور برگرداند، همچنان از اشکالات و حفره‌های نظری درخورتوجهی رنج می‌برد که باید در دوره بازسازی کشور در پساجنگ مورد توجه قرار گیرد و این بار آمایش سرزمین بتواند با فهم عمیق و دقیق از پیچیدگی‌های اقتصادی و سیاسی مؤثر بر روند سازماندهی فضا و گذار از سطحی‌نگری و تنظیم‌گری ساده‌انگارانه سه موضوع انسان، فضا و فعالیت، طرحی نو برای مدیریت توسعه سرزمین دراندازد. اینکه برخی بازاندیشی در مدیریت توسعه سرزمین را صرفا به انتقال بازسازی فولاد مبارکه از اصفهان به سواحل مکران یا خارج‌کردن مراکز نظامی و امنیتی از شهرها به خارج شهرها یا تأکید شعاری بر ضرورت پدافند غیرعامل در زیرساخت‌های شهری تقلیل دهند، بازتولید همان رویکردهای تقلیل‌گرایانه قبلی نسبت به بینش آمایش سرزمین در صورت و شمایل دیگری است. این در حالی است که رجوع به آمایش سرزمین، به منزله تغییر پارادایم در بعد بینشی و رویکردی از نگرش‌های سطحی و تک‌بعدی به مسئله سازمان‌یابی فضا و بسنده‌نکردن به ساختار مشارکت ناقص‌ و بدون شناخت و مشارکت جدی بازیگران و کنشگران مؤثر بر سازمان‌یابی‌ فضا، به سطحی جدید و نگرشی نوین است که آمایش سرزمین را به‌مثابه سازوکار تخصیص بهینه فضای توسعه با فهمی عمیق از نیروها و عوامل شکل‌دهنده به فضا و شناخت صحیح از جریانات، روندها و فراروندهای درونی و بیرونی تأثیرگذار، از طریق برهم‌کنش چهار مؤلفه «منابع»، «منافع عمومی»، «قدرت» و «فناوری» در نظر می‌گیرد. امروز آمایش سرزمین در ایران نیاز به یک پوست‌اندازی جدی در نگاه خود هم در ساحت «تحلیل» به مقوله سازمان‌یابی فضا و هم در ساحت «تجویز» به مقوله سازمان‌دهی فضا دارد.

اینکه نمایندگان چند دستگاه دولتی مبتنی بر ادراک و تجربه خویش از مسئله و براساس انجام مطالعه (که چند پژوهشگر یا دانشگاهی بدون دراختیار داشتن اطلاعات و تحلیل‌های عمیق لازم آن را تهیه و تنظیم کرده‌اند)، نسبت به ارائه تجویزهای مؤثر بر شکل‌گیری استخوان‌بندی ساختار فضایی سرزمین، بدون مشارکت جدی نمایندگان بخش خصوصی و صاحبان کسب‌وکارها، بدون درک عمیق از روندها و مؤلفه‌های بیرونی (و عمدتا اقتصادی) تأثیرگذار اعم از ملاحظات مرتبط با ابتکارات و کریدورهای بین‌المللی بهره‌برداری شده یا در دست ساخت، زنجیره‌های ارزش و تأمین منطقه‌ای و جهانی، تأثیرات برنامه‌های توسعه کشورهای منطقه و فرامنطقه، توجه به فراوری قابلیت‌های مغفول‌مانده‌ای مانند مرزها و تقویت اتصالات حمل‌ونقلی با همسایگان و... اقدام کنند، چیزی جز بر عبث پاییدن در کارآمدسازی مدیریت توسعه سرزمین نیست.

مذاکره و چند نکته

میکائیل دیانی خبرنگار : 
1- جنگ رمضان پس از چهل روز به مرحله آتش‌بس موقت رسید. درحالی‌که طرف مقابل جنگ را با هدف نابودی ایران و جمهوری اسلامی شروع کرده بود؛ در روز پایانی جنگ خواستار آتش‌بس شد. آتش‌بسی که در آن شروط آمریکا پذیرفته نشد و دست آخر شخص ترامپ با انتشار شروط ده‌گانه ایران برای آتش‌بس وارد این مرحله از جنگ شد؛ این یعنی پیروز مطلق جنگ در این مقطع ایران بوده است.
2- از ابتدایی که موضوع «مذاکره» در مقطع آتش‌بس مطرح شد؛ برخی در جامعه شروع به حمله به مسئولان کشور کردند؛ - آن‌هم همان مسئولانی که در این چهل روز در میانه آتش جنگ؛ فرماندهی و اداره میدان را برعهده داشتند - و حالا قرار بود بخش دیگری از تثبیت پیروزی را در میدان دیپلماسی رقم بزنند. باوجودآنکه رهبری معظم انقلاب نیز در پیامشان موضوع مذاکرات را مطرح کردند و حضور میدانی مردم را تقویت‌کننده موضع ایران در مذاکره دانستند؛ نقدها همچنان ادامه پیدا می‌کرد، آن‌هم با باز‌نشر سخنان رهبر شهید انقلاب که در مورد مذاکره با آمریکا در طول سالیان اخیر در موضوع هسته‌ای مطرح کرده بودند. 
این مناقشه در حالی بود که ماهیت این دو مذاکره اساساً با یکدیگر متفاوت است و مهم‌ترین تفاوت این است که مذاکرات اسلام‌آباد فی‌نفسه و مستقلاً معنایی ندارد؛ بلکه با عنوان «مذاکرات پایان جنگ» معنا می‌شود. در تمام طول تاریخ هر جنگی را نقطه پایانی بوده و نقطه پایان هم مذاکره و قراردادی مابین طرفین نزاع و یا حتی طرف‌های سوم و چهارم و... است. این اصل هم بدیهی است که در شرایط موازنه قدرت نمی‌شود جنگ را تا ابد ادامه داد و مذاکره در این مسیر کارکرد پایان‌دادن به نزاع و تثبیت منافع را برعهده دارد و لذا اساساً این مذاکره با مذاکرات هسته‌ای در دو دهه اخیر کاملاً متفاوت است اگرچه طرف مقابل مذاکره همان آمریکای غیرقابل‌اعتماد در مذاکرات قبلی باشد.
3- ؤالی که ذهن بخشی از جامعه را درگیر کرده این است که «اینکه ما در مذاکرات شرکت می‌کنیم به معنای کوتاه‌آمدن است؟» پاسخ به آن را شرایط ورود ما به مذاکرات که در پاراگراف اول آمده است، مشخص می‌کند. ما با شروط تعیین‌شده از سوی حاکمیت ایران وارد مذاکره شده‌ایم و این در موقعیت توفق نظامی ما در میدان جنگ بوده، یعنی این مذاکره نمودی از غلبه قدرت ایران بر آمریکا و تثبیت فرصت‌ها و کارت‌هایی است که از پیش و در فرایند جنگ حاصل شده است و حالا باید به منافع پایدار ملی مبدل شود و این جز با یک مذاکره و به تحریر درآمدن و تبدیل شدن آن به‌عنوان یک سند حقوقی بین‌المللی حاصل نمی‌شود. 

4- سؤال دیگر در این مقطع این می‌شود که «آیا در مذاکره همه شروط ایران محقق می‌شود؟» پاسخ را می‌شود در رفتار هیئت ایرانی دید. آنچه ما از تیم مذاکره‌کننده در مرحله نخست دیدیم این است که از حقوق ملت ایران ذره‌ای عقب‌نشینی نمی‌کند؛ اما این موضوع را نباید فراموش کرد که دیپلماسی هم مانند میدان است و میدان هم مانند دیپلماسی است. آیا در میدان نظامی همه اهداف جنگ صددرصد محقق می‌شود؟ طبیعتاً خیر. هر تک یا پاتک؛ هر اقدام آفندی یا پدافندی می‌تواند درصدی از موفقیت را با خود حمل کند و البته هزینه‌هایی هم داشته باشد. عرصه دیپلماسی هم همچنین است و آنچه اینجا حائز اهمیت است شروط غیرقابل‌مذاکره و برآیند کلی نتیجه مذاکره است، به‌عنوان‌مثال «کنترل و نظارت ایران بر تنگه هرمز» یک عنصر کلیدی در این مذاکرات است و تثبیت آن در حفظ منافع ملی ایران جزو شروط غیرقابل‌مذاکره است.
5- این سؤال در تجمعات بسیار طرح می‌شود که «آیا فعال‌شدن دیپلماسی به معنای فراموش‌کردن میدان است؟» طبیعتاً پاسخ به این نیز منفی است. همچنان که فرماندهان اعلام کردند «ایران دست روی ماشه است»؛ هم میدان تحت رصد کامل ایران است و هم این دوره آتش‌بس فرصت بازسازی و تقویت توان دفاعی و تهاجمی ایران را فراهم کرده است و البته به‌محض تخطی دشمن از شروط آتش‌بس سیستم نظامی ایران بلافاصله اقدام و عمل خواهد داشت؛ چنانچه در 21 ساعت حین مذاکرات و از پشت میز مذاکره قالیباف یک بار این تهدید را مطرح کرد و ناو دشمن مجبور به عقب‌نشینی شد و همچنان در این مدت این آمادگی و اقدام ادامه داشته است.
اصل مذاکره در میانه جنگ و در مقطع آتش‌بس بسته به نتیجه و کارکرد آن ادامه پیدا می‌کند یا متوقف می‌شود؛ همچنان که نپذیرفتن شروط ایران در مرحله اول مذاکره یا رفتار آمریکایی‌ها در محاصره دریایی بعد از مذاکره اسلام‌آباد، ممکن است بن‌بستی در مسیر مذاکره باشد و سرآغاز دوباره فعال‌شدن میدان نظامی باشد که در این وضعیت نیز ایران آمادگی خودش را بارها اعلام کرده است.
6- ما باید برای این مذاکره چه کنیم یا به تعبیری دیگر «نسبت مردم و مذاکره چگونه است؟» این سؤال مهمی است. به‌واقع پیروزی ما در مرحله اول جنگی محصول حضور میدانی مردم در خیابان‌ها و میادین بود که هم تقویت نیروهای مسلح ما را به همراه داشت و هم تضعیف دشمنی که با دیدن تصاویر مردم در خیابان‌ها مأیوس و مستأصل می‌شدند. همین حضور بااهمیت و اثرگذار حتماً در مرحله مذاکرات هم مؤثر است. اینکه دشمن ببیند پشت تیم مذاکره‌کننده ایران صفوف بزرگ و درهم‌تنیده ملت ایران قرار دارد؛ در گفت‌وگو از موضع پایین قرار می‌گیرد و تیم مذاکره‌کننده به پشتوانه این ملت می‌تواند قدرت چانه‌زنی بیشتری داشته باشد.
7- اما نکته پایانی این است که به جهات مختلف باید به حاکمیت و تیم اداره‌کننده کشور اعتماد کنیم. همچنان که ایران در ورود به جنگ بلافاصله و بدون غافلگیری عمل کرد و از همان ابتدا کنترل جنگ را در اختیار داشت؛ در این مقطع هم بایستی روند مذاکرات را به پیش ببرد. دغدغه و احساس اعتقادی و ایمانی ملت بسیار ارزشمند است؛ اما لزوماً اطلاعات و داده‌های تصمیم‌گیری‌اش به نسبت مسئولان کشور یکسان نیست. اگر بپذیریم این مذاکره‌کنندگان نیروهای غیور و باایمان ما هستند - چنانچه محمدباقر قالیباف در همین مصاحبه اخیر اعلام کرد برای او هیچ‌چیز از شهادت بالاتر نیست و قرارگرفتنش در موضع مذاکره امری بوده که به او شده است - اعتماد به آنها با توجه به دامنه اطلاعاتی که آنها دارند و ما نداریم، یک امر عقلی و شرعی است.

خطر روایت تک بُعدی رسانه

سید مصطفی صابری 

جامعه ما در تقاطع روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی سوم و  چالش‌های عمیق اقتصادی، در حال گذراندن یکی از پیچیده‌ترین آزمون‌های تاریخی خویش است. در چنین بزنگاه‌هایی، واکنش‌های اقشار مختلف مردم به سیر اتفاقات یکدست نیست؛ بلکه تابعی از تنوع تجارب زیسته، سرمایه فرهنگی، پایگاه‌ اقتصادی و فشارهای روزمره محسوب می‎شود و از طرفی برای حفظ پیکره واحدی به نام «ایران»، درک این تکثر و به رسمیت شناختنش نیازی حیاتی است؛ به‎ویژه اینکه اگر میهن عزیزمان توانست از تجاوزی همه جانبه سربلند خارج شود، تمام اجزای جامعه در آن نقش داشتند. اما متاسفانه نگاهی به خروجی رسانه ملی نشان می‌دهد که نادیده گرفتن بخش عظیمی از واقعیت‌های کف جامعه جدی است؛ نادیده گرفتنی که می‎تواند پیامدهای تلخی داشته باشد.
تاب‎آوری در عین مشکلات معیشتی
اگر صورت‎بندی سرراستی داشته باشیم می‎توان گفت در مواجهه با شرایط خطیر کنونی، ما با دو جلوه متفاوت از مفهوم عشق به ایران روبه‌رو هستیم که هر دو ارزشمند هستند. جلوه نخست، «وطن‌دوستی ملموس و حاضر در خیابان» است؛ جریانی که با حضور فیزیکی، پرچم‌گردانی و ابراز هیجانات حماسی، تلاش می‌کند روحیه جمعی را دربرابر تهدیدات خارجی بالا نگاه دارد و عرصه را برای حضور عوامل داخلی دشمن در خیابان مسدود کند و با این حضور بسیاری از معادلات را به نفع ایران برهم زد. اما جلوه دوم، «وطن‌دوستی تاب‌آورانه» است که بسیار خاموش است و به چشم نمی‎آید. قهرمانان این عرصه که حتی ممکن است در خیابان با پرچم زیبای ایران هم حضور داشته باشند، افراد مختلفی هستند از جمله کارگران روزمزدی  که در رکود بازار ساخت و ساز به دنبال نان حلال‌اند؛ رانندگان تاکسی‌های اینترنتی که در ترافیک‌های سنگینِ همین روزها، برای معیشت خانواده زحمت می‎کشند؛ کارگرانی که با رکود برخی کسب‎وکارها تعدیل شدند یا صاحبان کسب‌وکارهای مجازی که با وجود قطعی اینترنت بین‎الملل و آسیب‌های سنگین اقتصادی، فشار زیادی را به‎دوش می‎کشند. خلاصه اینکه این گروه که در بسیاری از مواقع  با گروه اول همپوشانی دارند، خط مقدم تاب‌آوری ملی را تشکیل می‌دهند.
خطر نادیده گرفتن بخشی از جامعه
اما خطر بزرگ، که می‌توان آن را «گسست زیرپوستی» نامید، دقیقا از نقطه‌ای آغاز می‌شود که رسانه‌های رسمی ، تنها یک چهره از این وطن‌دوستی را به رسمیت می‌شناسند. وقتی تلویزیون تمام تمرکز خود را معطوف به حضور پرشکوه مردم در خیابان می‌کند و از کنار رنج خاموش گروه دیگر عبور می‌کند، احساس «نادیده گرفته شدن» در این اقشار حس می‌شود. این نادیده گرفتن در نهایت به «فرسایش همدلی» می‌انجامد. وقتی یک شهروند در قاب رسانه ملی هیچ بازتابی از دغدغه‌ها و فشارهای خردکننده‌اش نمی‌بیند، ناخودآگاه خود را بیرون از دایره «ما» احساس می‌کند و تاب‎آوری‎اش کاهش می‎یابد.
پیامد تقلیل وظایف رسانه ملی
در عین‎حال که طی این روزها رسانه ملی تمام قد پای کار بوده اما در کنار نقاط قوتش نقد دیگری که می‎توان به آن داشت، مربوط به تقلیل وظایفش به «روایت حماسه» در زمان جنگ است. رسانه ملی در شرایطی مثل این روزها، علاوه بر اینکه باید حماسه را پمپاژ کند، باید نقش «لنگرگاه آرامش» و «پناهگاه روانی» جامعه را  هم ایفا کند. امروز، در شرایطی که مدارس هنوز تعطیل هستند و آموزش آنلاین هم به‎خصوص برای مدارس دولتی با ضعف‌های جدی روبه‌روست، کودکان و نوجوانان زمان زیادی را در خانه‌ هستند. اما حتی بعد از گذشت پنجاه روز از آغاز جنگ، تلویزیون هنوز در بسیاری از محتواها به ریتم عادی زندگی بازنگشته و خبری از برنامه‎های کمدی و سرگرم‎کننده به‎خصوص برای کودکان و نوجوانان نیست. آن‎هم در حالی که نیاز به سرگرمی، حتی آموزش درسی و عادی‌سازی زندگی برای خیلی از افراد جامعه، تا حدی به اندازه اطلاع‌رسانی و شورآفرینی اهمیت دارد. کودکان ما در میان اخبار جنگ، نیازمند فضایی برای تنفس روانی و فراغت‌اند و رسانه ملی به‎رغم موفقیت نسبی در دیگر عرصه‎های مربوط به اطلاع‎رسانی جنگ، در پر کردن این خلأ، نمره قابل قبولی نگرفته است.
پیشگیری از گسست زیرپوستی
نکته دیگر اینکه بسیاری از مردمی که این روزها در خیابان‌ها حضور دارند به‎رغم مشکلات معیشتی خود، بازهم حواسشان به اقشار آسیب‌دیده از جنگ هست؛ اما این همدلی باید از سطح فردی به یک «نگاه فراگیر اجتماعی» ارتقا یابد. چرا که اگر رسانه، رنج بسیاری از مردم را روایت می‌کرد، ناخودآگاه پیوند و درک متقابلی میان تمام اقشار جامعه شکل می‌گرفت و نگرانی بابت اینکه شاید بخشی از افرادی که نادیده گرفته شدند جذب روایت دشمن شوند ایجاد نمی‎شد. برای عبور از این گسست زیرپوستی و تقویت انسجام ملی، باید اقشار درگیر چالش‌های معیشتی به‎عنوان بخش مهمی از روایت مقاومت ملی این روزها به رسمیت شناخته شوند. مطالبات و دغدغه‌های آنان باید در برنامه‌های پرمخاطب منعکس شود تا خود را در ویترین رسانه ببینند و بدانند قدر تاب‎آوری آن‎ها دانسته شده و در این مسیر مردم هم با کمک رسانه بدانند «وطن‌دوستی تاب‎آورانه» به‎رغم خاموش بودن، کمتر از حضور در میدان نیست. خلاصه اینکه ایرانِ امروز، بیش از هر زمان دیگری به روایتی نیازمند است که در آن هیچ‌کس جا نماند؛ روایتی که در آن، پرچم‌دار میدان و کارگرِ خسته در پایان روز، هر دو قهرمانان بی‌بدیل یک سرزمین واحد باشند.

حکمرانی زیارت؛ از ایده تا اجرا

مصطفی فاطمی نسب،

این روزها که سند جامع مشهد توسط شهرداری نگاشته می‌شود، بهانه خوبی است تا به الزامات و اقتضائات یک حکمرانی زیارت موفق بپردازیم.
در حوزه حکمرانی و سیاست‌گذاری زیارت در مشهد، آشفتگی‌هایی نظیر چندپارگی، فقدان نگاه جامع تمدنی و ضعف نظام پایش دیده می‌شود.
پرسش این است که این نقصان را چگونه می‌توان در چشم‌انداز حکمرانی زیارت در مشهد آینده مرتفع کرد؟
ابتدا مهم است که این پرسش را چه کسی (نهادی) می‌پرسد؛ شهرداری؟ آستان قدس؟ استانداری؟ چراکه برای هر سؤال‌کننده ممکن است جواب متفاوتی وجود داشته باشد.
به عبارتی در حکمرانی یکپارچه زیارت، هر نهاد از بُعد مخصوصی، مانع این یکپارچگی می‌شود. از این رو پاسخ به این پرسش نیز در هر بُعد متفاوت خواهد بود.
بنابراین نفس دیدن مشکل از این زاویه کلی و تجویز کلی‌تر آن در قالب یک پروژه سیاستی، خود به‌ یک مانع مهم رسیدن به حکمرانی یکپارچه زیارت در مشهد تبدیل شده است.
به صورت کلی و فارغ از مسائل نظری مهم در حوزه حکمرانی زیارت و تلاش‌های پژوهشگران، تجربه اجرایی دست‌اندرکاران در برگزاری برنامه‌های زیارتی در مقیاس شهر نشان می‌دهد که مسئله مهم و حیاتی زیارت در مشهد، به نوعی پیشاحکمرانی است.
مسئله این بوده که مشهد در حوزه زیارت، یک بزرگ‌تر می‌خواهد؛ بزرگ‌تری با ویژگی نگاه فرانهادی (ولو خود در یک نهاد مسئول باشد)، آشنا با ادبیات حکمرانی و جایگاه حقیقی زیارت و البته مقبول اضلاع متنوع زیارت در شهر. این نسخه را فارغ از اختصاصی بودن آن برای حل این چالش، به این دلیل صحیح می‌دانم که سرنوشت نسخه‌های بدل قانونی و اسنادی ابلاغی را همگان در این مدت دیده‌اند.
دوم و به‌صورت جزئی‌تر، مسئله فقط چندپارگی در حکمرانی زیارت نیست. بگذارید با ذکر یک مثال مسئله را واکاوی کنیم. به نظر شما اگر به جای واژه «زیارت» در عبارت «حکمرانی زیارت»، واژه «خانواده، سبک زندگی، رسانه و...» را اضافه کنیم، اساساً مشهد می‌تواند یک حکمرانی واحد در حوزه فرهنگی داشته باشد؟ پس مسئله در وهله نخست زیارت نیست؛ نفس حکمرانی فرهنگی است. باید ابتدا زمین ناهموار را علاج کرد سپس جاده ساخت. همین شکل و شمایل مسئله است که ما را مجاب می‌کند آن را ریشه‌ای‌تر در هر نهاد و سازمان مرتبط با زیارت بنگریم.
مشهد شهری با تناقضات فرهنگی و نهادی فراوان و گاه کُشنده است. یک مکان قدسی در بستر شهری به ظاهر مدرن و مصرف‌گرا، یک شهر پرجمعیت و پرخدمت، وسیع و زائرمحور با منابع مالی شکننده و پیش‌بینی‌ناپذیر، یک مدیریت شهری واحد با تعارضات ملکی و مدیریتی پرشمار و ده‌ها تناقض دیگری که در مجال این نوشته نمی‌گنجد.
بزرگی که آشنا به مسئله حکمرانی باشد، می‌داند در وهله نخست باید مسائل مرتبط با زیارت را در سازمان‌ها علاج کرد تا حکمرانی واحد شکل بگیرد.
از نبود نیروی انسانی آشنا با مفهوم زیارت و ساختار و بودجه ضعیف گرفته تا رقابت‌ها و دلخوری‌های شخصی و بین‌سازمانی و... مسائلی هستند که مانع ایجاد یک حکمرانی واحد می‌شوند. البته گاه در کوتاه‌مدت برخی اتفاقات مثبت (که ناشی از هماهنگی‌ها و روابط دوستانه است تا روابط سازمانی) رخ می‌دهد که به سرعت با رفتن اشخاص از بین می‌رود.
در مرحله بعد و پس از رفع عارضه از هر سازمان مرتبط، باید فهم و ادبیات مشترکی از حکمرانی زیارت در میان اضلاع مختلف به وجود آورد تا هر نهاد و سازمانی به نوبه خود بستر اجرایی شدن آن ادبیات باشد.
وقتی یک سازمان، کنش زیارتی را محدود به داخل حرم مطهر می‌داند و دیگری محدوده آن را در گستره شهر می‌بیند یا وقتی یک سازمان خدمات زائر را متوقف بر حمل و نقل و اسکان و سرویس بهداشتی و... می‌داند و دیگری آن را تا برنامه‌های فرهنگ شهری و تعالی زیارت می‌کشاند، واضح است در امور اجرایی نیز این اختلاف نظرها خود را به صورت تزاحمات مدیریتی نشان خواهند داد.
ما برای حکمرانی زیارت چاره‌ای جز جا انداختن یک روایت عمومی؛ اما مبنایی و قابل فهم در سازمان‌ها و نهادهای مرتبط نداریم و این مسئله به‌طور مستقیم به فهم و حتی انگیزه و دغدغه فهم این مبنا توسط دست‌اندرکاران برمی‌گردد و گاهی چاره‌ای جز پوست‌اندازی در حوزه نیروی انسانی نیست.

جنگ چگونه جمهوری اسلامی ایران را قدرتمندتر کرد؟

فروپاشی روایت‌ها، طلوع واقعیت‌ها

علی کاکادزفولی

 تاریخ در مقاطعی، پیچیده‌ترین روایت‌های ذهنی را در کوره‌ واقعیت عریان می‌سوزاند و حقیقت برهنه را نمایان می‌کند. جنگ حاضر دقیقاً یکی از همان نقاط عطف بی‌بدیل است. پیش از آنکه این نبرد آغاز شود، تصویر جمهوری اسلامی ایران در قاب رسانه‌های غرب و معاندان، شبح کاغذی و متزلزلی بود که هر لحظه قرار بود فروبریزد و با نخستین فشار جدی، از درون فرومی‌پاشید. آن تصویر سراسر وهن، کوشیده بود جای بودن جمهوری اسلامی ایران را با نمود برساخته‌ خود عوض کند اما جنگ، به دلیل ذات تغییرناپذیرش که مجالی برای بازی با واژگان باقی نمی‌گذارد، پرده‌ها را کنار زد. حالا دیگر میدان نبرد، محلی برای تکرار القائات نیست؛ آنجا حقیقت یا وجود دارد یا ندارد. هم در آن دفاع مقدس 12 روزه و هم در همین جنگی که در میانه‌اش قرار داریم، چیزی جز بودن مقتدرانه‌ جمهوری اسلامی بروز نکرد. این نبرد، نقطه پایان دوران روایت‌سازی‌های کاذب و آغاز عصر درک درست واقعیت‌های منطقه‌ای بود.

معماران فروپاشی؛ قربانیان روایت‌های خودساخته
نخستین حقیقت تکان‌دهنده‌ای که بر سر جریان‌های تحلیلگر غرب آوار شد، تفاوت میان نظام واقعی جمهوری اسلامی ایران و تصور خیالی آنها از آن بود. سال‌ها در اتاق‌های فکر و رسانه‌های جریان اصلی، چنین القا شده بود که ارکان تصمیم‌گیری و زنجیره‌ فرماندهی در ایران، نظامی لرزان و غیرمستحکم است که به محض فشار خارجی دچار فروپاشی می‌شود. این سناریو بر این فرضیه غلط بنا شده بود که اراده‌ حاکمیتی در تهران صرفاً بر پایه پروپاگاندا ایستاده است. جنگ اما این شیشه را به سنگی بزرگ کوبید و خرد کرد. زمانی که زیرساخت‌های نظامی هدف قرار گرفت، به‌ جای تماشای فروپاشی پیش‌بینی‌شده، جهانیان شاهد تداوم کم‌نظیر انضباط، بقای سلسله‌مراتب فرماندهی و اراده‌ استوار برای پاسخ در کوتاه‌ترین زمان ممکن بودند. بقای زنجیره‌ تصمیم‌گیری در میان بحرانی به این گستردگی، نخستین مُهر باطلی بود که بر کارنامه‌ تبلیغاتی معاندان نشست و این حقیقت را عریان کرد: ساختاری که در اوج تنش‌ها عقب نمی‌نشیند و سازمان‌دهی پاسخ را به شکلی نظام‌مند انجام می‌دهد، یک بازیگر فرضی و سست‌بنیاد نیست؛ ابرقدرتی منطقه‌ای است که اراده‌اش در توفان‌ها آزموده شده است.

فرود موشک‌های ایرانی بر پیکره توهمات
دومین حقیقت فرآوری‌شده از دل این جنگ، عیان شدن توان دفاعی ایران بود. دشمنان جمهوری اسلامی، دهه‌ها توان موشکی ایران را در قالب‌های نمادین، تبلیغاتی و ترس‌افکنانه بسته‌بندی می‌کردند تا عمق اثرگذاری راهبردی آن را بر مخاطب خود بپوشانند. ادعا این بود که قدرت نظامی ایران، صرفاً ویترینی برای تهدید است، نه ظرفیتی برای اجرا و شهرهای موشکی هم همگی دروغ‌هایی جذاب هستند و هیچ‌کدام در واقع وجود ندارند! حملات متقابل پیاپی ایران اما این تصور انتزاعی را با وزن فولادی موشک‌ها و دقت پرتابه‌های هدایت‌شونده، به زیر کشید. موشک‌ها و پهپادهای ایرانی با عبور از متراکم‌ترین لایه‌های پدافندی رژیم صهیونی و شکستن چتر حمایتی آمریکا، به عمق اهداف حیاتی در شهرهای اصلی رسیدند. حالا دیگر بحث در مورد توان نظامی ایران به واقعیتی غیرقابل انکار در معادلات نظامی جهان تبدیل شده و به عنوان مولفه‌ای تعیین‌کننده روی میز محاسبات اندیشکده‌های غربی خود را به اثبات رسانده است. ثابت شد قدرت جمهوری اسلامی، برخلاف روایت معاندان، ریشه در واقعیت‌های مهندسی‌شده و عملیاتی دارد که در لحظه آزمون، کارآمدی خود را اثبات کرده است.

آنچه دشمن آرزو می‌کرد ؛ آنچه در میدان رقم خورد
سومین حقیقت عمیق، محدودیت‌های ذاتی قدرت دشمن و پوشالی بودن تصویر اقتدار مطلق غرب است. رژیم‌های تروریست آمریکا و صهیونیستی در آغاز نبرد با این باور خودساخته وارد میدان شدند که می‌توانند در یک حرکت، هم ساختار هسته‌ای ایران را نابود کنند، هم بازوهای موشکی آن را قطع کنند و هم با ترور امام شهید انقلاب اسلامی، تمام ساختار نظام را یکباره از بین ببرند! اما هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها چنان که انتظارش را داشتند، نیفتاد. هسته‌ مرکزی برنامه‌های راهبردی ایران سالم ماند و خسارت‌های واردشده در مقایسه با وسعت عملیات، ناچیز و قابل جبران ارزیابی شد. مهم‌تر از همه، شکست در رسیدن به هدف نهایی از بین بردن نظام جمهوری اسلامی، شکست تمام‌عیار رویکرد استکباری در تقابل با ایرانی بود که از توان تاب‌آوری ساختاری و اجتماعی بی‌مانندی برخوردار است. این یعنی محاسبه‌های قدرت دشمن از پایه دچار اشتباهی راهبردی بود؛ آنها ایران را کشوری ایستا و ضعیف تصور می‌کردند ولی با ساختاری روبه‌رو شدند که به رغم تمام فشارها، دستاوردها و حوزه‌های قدرت خود را محافظت کرد.

راستی‌آزمایی روایت‌های ملی در میدان
چهارمین حقیقت برخاسته از این جنگ، تحقق راستی‌آزمایی عمومی درباره روایت‌های خود جمهوری اسلامی ایران بود. سال‌هاست نظام بر ارکانی همچون اراده بر ایستادگی در برابر استکبار، تاب‌آوری در برابر فشارهای سخت، توان پاسخ سخت، پیشرفت‌های چشمگیر و توان بالای عملیاتی و اجرایی خود تأکید داشته است. مخالفان، این روایت‌ها را به تمسخر می‌گرفتند. جنگ، بستری فراهم کرد که در آن این موارد از سخنانی سیاسی، به گزاره‌های آزموده‌شده بدل شد. اراده‌ حاکمیت شکسته نشد، پاسخ‌دهی به تندی تمام تداوم یافت و سرعت بازسازی پرتابگرهای موشکی پس از جنگ، چنان بود که ناظران بی‌طرف را نیز متحیر کرد. 
پنجمین حقیقت، بازتعریف مفهوم قدرت است. جنگ نشان داد در تراز بین‌المللی، قدرت حقیقی تنها در شمار هواپیماها و میلیاردها دلار بودجه خلاصه نمی‌شود. قدرت حقیقی یعنی داشتن سیاست مردم‌پایه و ظرفیت تاب‌آوری در بحبوحه‌ توفان‌های سهمگین. ایران قدرتمند است، چون همچنان پس از دریافت شدیدترین ضربات، مردمش پررنگ‌تر و قوی‌تر از قبل همچنان در صحنه هستند و همچنان هیچ خللی در زنجیره فرماندهی، بروکراسی و مدیریت کشور به وجود نیامده است. اتفاقا در کنار همه این موارد، ملت هنوز هم صحنه را ترک نکرده و ۲ رژیم متخاصم را وادار به تجدید نظر در معادلات اولیه‌شان کرده است. از این دریچه، جمهوری اسلامی ایران از دل جنگ با سیمای یک قدرت صبور، صاحب ابتکار و تحلیلگر ظاهر شد. تجربه‌ نبرد، ابعاد قدرت پنهان ایران را در سطحی جهانی برای دوستان و دشمنان رونمایی کرد.

نمایش اجتماعی انسجام ملی به روایت میدان
ششمین حقیقت، فروپاشی دروغ گسست میان مردم و حاکمیت بود که از ستون‌های اصلی پروپاگاندای معاندان به شمار می‌رفت. آن تصور باطل بر این گزاره سوار بود که جامعه ایران به مجرد وقوع کوچک‌ترین برخورد نظامی، علیه نظام سیاسی خود خواهد شورید یا دچار انحلال درونی خواهد شد. جنگ، میدان سنگین‌تری برای داوری فراهم کرد که در آن هیجان‌های کاذب شبکه‌های اجتماعی رنگ باخت. صحنه‌ مستقیم وقایع و رشادت‌ها و رخدادهای باشکوهی که همگان به چشم خود دیدند، پرده‌ها را کنار زد و به جهانیان نشان داد در بطن واقعیت میدان، جامعه‌ ایران میان اصل دفاع از نظام و سرزمین خود و هر نارضایتی، مشکل معیشتی و مسائلی از این دست، مرزی قاطع قائل است. جالب این است که برخلاف روندهای القایی فروپاشی اجتماعی، نه‌تنها هیچ نشانه‌ای از تزلزل اجتماعی پیش‌بینی‌شده در این دوران دیده نشد، بلکه اتفاقا این جامعه بود که پای کار حاکمیت ایستاد و باعث شد در کوران این حوادث، نظام اسلامی مستحکم باقی بماند. دفاع سراسری از تمامیت ارضی و نظام سیاسی، پیوند ناگسستنی ملی را به شکلی کاملاً بدیهی نشان داد و تمام روایت‌های فروپاشی را بی‌اعتبار کرد.

سرنوشت هژمون در دست ملت تسلیم‌ناپذیر
هفتمین حقیقت کلیدی که با خون و آتش تثبیت شد، نسبت استقلال و هزینه است. به ملل منطقه پیوسته چنین القا می‌شد که بهای استقلال و مقاومت در برابر نظم مطلوب آمریکا، ویرانی کامل و سقوط است و تسلیم، یگانه راه نجات است. جنگ اما در میدان واقعیت این منطق مرعوب‌کننده را شکست داد. اگر زور به تنهایی می‌توانست تعیین‌کننده باشد، باید در آن سطح از فشارهای بی‌سابقه، ایران یا کاملاً به زانو درمی‌آمد یا نظم استراتژیک خود را به صورت کلی واگذار می‌کرد اما نتیجه نه این بود و نه آن. خروجی جنگ، اجبار دشمن به توقف حملات و بازگشت طرفین به میز تنشی شد که حل آن از طریق نظامی ممکن نبود. ناکامی دشمن در تسلیم ایران، به روشنی گویای جایگاه واقعی جمهوری اسلامی در توازن منطقه‌ای و بهای بالای پرداخت‌شده برای رسیدن به این اقتدار است.

پایان عصر توهم و نبرد عریانی که رؤیاهای دموکراتیک را بر باد داد
هشتمین حقیقت، ضرورت تاریخی همان آمادگی‌های دائم جمهوری اسلامی است. آنچه سال‌ها برای آمادگی دفاعی بلندمدت پیگیری می‌شد، اکنون از قاب تحلیل‌های سیاسی فراتر رفته و در قامت ناجی امنیت ملی ظهور کرده است. استقرار عمق دفاعی، ایجاد شبکه‌های پدافند لایه‌مند، نهان‌سازی صنایع راهبردی و زیرساخت‌های نفوذناپذیر، نه خیال‌بافی بود و نه اغراق تبلیغاتی، بلکه ضرورتی حیاتی بود که امنیت ایران را در حساس‌ترین لحظه‌ تاریخ بیمه کرد. این حقیقت نبرد، خط بطلانی شد بر کارنامه‌ کسانی که با ترویج دکترین‌های منفعلانه، ادعا می‌کردند عصر امروز، عصر گفتمان‌هاست، نه موشک‌ها!
حال که ماشین جنگ‌افروز آمریکا و صهیونیسم به بدوی‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل چنین جنگی را به راه انداخته‌، ثابت شد چقدر دیدگاه‌های متوهمانه و رویاهای دموکراتیک درباره خوش‌خیالی پایان عصر زور از واقعیت نظم جهانی به دور بوده است. ایستادگی ایران نشان داد هنوز هم تنها زبانی که در دنیای تهاجم استکباری ضامن صلح و استقلال است، زبان اقتدار مسلح و بازدارندگی همه‌جانبه است. باید اعتراف کرد جنگ برای جمهوری اسلامی ایران، آزمون ظهور بود. به همین دلیل می‌توان با قاطعیت ادعا کرد نظام اسلامی پس از این جنگ، بسیار قدرتمندتر از پیش از آن است. نه بدان معنا که جنگ، پدیده‌ای نیکو باشد یا بدون هزینه برای کشور رقم خورده باشد، بلکه به این معنا که این رخداد، پوشش‌های رسانه‌ای و وهم دشمنان را از چهر‌ه‌ واقعی جمهوری اسلامی ایران برداشت. جنگ، این توان سرکوب‌شده و انکارشده را در سطحی جهانی، عیان و اثبات کرد. جنگ، حقیقت ایران را به جهان نشان داد و اراده ایرانی را به ماشین‌های جنگ‌افروز دنیا تحمیل کرد. این همان معنای والای قدرت در دنیایی است که نظم استکباری آن را شکل داده است.