صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۳۹۲۴۳۱
مروری بر یادداشت روزنامه‌های پنجشنبه ۲۱ خردادماه ۱۴۰۵
وزیر خارجه آمریکا در یکی از تازه‌ترین اظهارات خود، نسبت به نفوذ چین در نیم‌کره غربی دنیا هشدار داده و آن را مانعی بزرگ در مسیر تحولات جهانی (از دید مقامات آمریکا) تلقی کرده است. اگرچه رویکرد سلبی واشنگتن نسبت به پکن و قدرت‌نمایی قطب‌های جدید در حوزه روابط بین‌الملل مساله تازه‌ای نیست اما بیان این موضوع در قالب یک هشدار صریح از سوی رئیس کنونی دستگاه دیپلماسی آمریکا قابل تامل است.

برگردید به همان خلیج خوک‌ها

مسعود اکبری

1- در صفحه شطرنج ژئوپلیتیک، برخی نقاط تنها «مکان» نیستند، بلکه «مرکز ثقل» قدرت محسوب می‌شوند. خلیج‌فارس با پیشینه‌ای کهن و موقعیت استراتژیک منحصر‌به‌فرد، امروز فراتر از یک گذرگاه آبی برای تجارت جهانی است؛ این منطقه در واقع میدان نبرد میان دو جهان‌بینی متضاد است.
از یک سو، دیدگاه «سلطه‌گرایانه» قرار دارد که جهان را مجموعه‌ای از مستعمرات، منابع قابل استخراج و مسیرهایی برای کنترل می‌بیند. در این نگاه، خلیج‌فارس تنها یک کانال است که باید تحت مدیریت یا نظارت آمریکا و متحدانش باشد تا جریان ثروت به سوی واشنگتن جاری شود. 
در سوی دیگر، دیدگاه «مقاومت» استوار است؛ نگاهی که بر اساس استکبارستیزی، استقلال، منافع ملی و توانمندسازی داخلی شکل گرفته و خلیج‌فارس را نه یک ابزار، بلکه بخشی از هویت، امنیت و کرامت ملی می‌داند. تقابل این دو دیدگاه، ریشه تمامی تنش‌های جاری در منطقه است.
2- یکی از بزرگ‌ترین خطاهای استراتژیک قدرت‌های مداخله‌گر، درک نادرست از اقتصاد سیاسی انرژی است. ایران کنترل ۲۰ درصد از ذخایر نفت جهان و بیش از ۱۸ تریلیون گاز را در اختیار دارد و بر همین اساس تنها یک «صاحب ذخیره» نیست، بلکه کنترل‌کننده «جریان» است. 
اقتصاد جهانی، به‌ویژه در آمریکا، اروپا و شرق آسیا، بر پایه «جریان مستمر» انرژی استوار است. هرگونه اختلال در ترانزیت انرژی از خلیج‌ فارس، منجر به یک اثر دومینویی خواهد شد. جهش بی‌سابقه قیمت‌ها؛ فلج شدن صنایع سنگین؛ تورم افسارگسیخته و در نهایت، فروپاشی زنجیره‌های تأمین جهانی. 
این همان «عصر یخبندان» است؛ نه یخبندانی اقلیمی، بلکه یخبندانی اقتصادی و سیاسی که در آن سرمایه‌داری مدرن، که خود بر پایه انرژی ارزان و جریان سریع مواد اولیه بنا شده، زیر فشار کمبود منابع از درون می‌پاشد. 
3- برای درک اینکه چرا واشنگتن در خلیج ‌فارس با شکست مواجه خواهد شد، باید به تاریخ بازگردیم و یکی از نمادین‌ترین فجایع نظامی-سیاسی آن‌ها، یعنی «عملیات خلیج خوک‌ها» در سال ۱۹۶۱ را تحلیل کنیم.
در ۲۵ فروردین ۱۳۴۰، سازمان سیا با اطمینان کامل، ۱۴۰۰ نیروی آموزش‌دیده را در منطقه زاپاتای کوبا پیاده کرد. هدف، سرنگونی سریع فیدل کاسترو در کمتر از ۷۲ ساعت بود. واشنگتن تصور می‌کرد با یک ضربه سریع و پشتیبانی هوایی، رژیم کاسترو را ساقط کرده و قدرت خود را تثبیت می‌کند. اما نتیجه، یک شکست مفتضحانه بود که نه تنها هدف آمریکا را محقق نکرد، بلکه باعث تثبیت جایگاه کاسترو در داخل و مخدوش شدن وجهه بین‌المللی آمریکا شد.
تحلیل این شکست، سه خطای بنیادین را آشکار می‌کند که هنوز در DNA تصمیم‌گیری‌های آمریکا وجود دارد:
- توهم «نیروی پنهان»: سازمان سیا تصور می‌کرد که حضور یک نیروی کوچک نظامی، مانند یک کلید عمل کرده و باعث قیام خودکار مردم کوبا می‌شود. آن‌ها باور داشتند که 
«اراده مردم» لزوماً با «اراده واشنگتن» همسو است.
- عدم شناخت واقعیت‌های اجتماعی: آمریکا هیچ درکی از پیوند حاکمیت با مردم و ریشه‌های فرهنگی انقلاب کوبا نداشت. آن‌ها سعی کردند یک مدل سیاسی غربی را بر جامعه‌ای تحمیل کنند که در حال تجربه یک بیداری ملی بود.
- استکبار و خوی سلطه‌گری: باور به این نکته که «قدرت نظامی بر هر چیزی پیروز می‌شود، باعث شد تا آن‌ها متغیرهای جغرافیایی و مقاومت‌های فرهنگی و اجتماعی را نادیده بگیرند.
4- بر همین اساس فاجعه خلیج خوک‌ها یک اتفاق تصادفی نبود، بلکه «الگوی رفتاری» واشنگتن بود؛ الگویی که بر پایه «برداشت‌های غلط از واقعیت» بنا شده است. دولت تروریست آمریکا در دهه‌های پس از آن، بارها و بارها همین مسیر را طی کرد.
در ویتنام؛ آن‌ها گمان کردند تکنولوژی نظامی پیشرفته و بمب‌افکن‌ها می‌توانند بر اراده یک ملت روستایی که برای خاک خود می‌جنگید، پیروز شوند. آن‌ها «جغرافیا» و «اراده» را در محاسبات خود جای نداده بودند.
در عراق؛ آن‌ها با توهم «صادر کردن دموکراسی»، گمان کردند با سرنگونی یک دیکتاتور، می‌توانند در عرض چند ماه یک دولت مدل غربی در بغداد ایجاد کنند. آن‌ها باز هم «واقعیت‌های اجتماعی و مذهبی» جامعه عراق را نادیده گرفتند.
در افغانستان؛ آن‌ها تصور می‌کردند می‌توانند ملتی را که تاریخش سراسر جنگ با اشغالگران است، با «طرح‌های بازسازی» و «مدیریت خارجی» کنترل کنند.
5- امروز، دقیقاً همان الگوی شکست‌خورده در خلیج ‌فارس 
رخ داده است. کسانی که فکر می‌کنند می‌توانند با ناوهای هواپیمابر یا محاصره دریایی، اراده یک ملت را در خانه خودشان بشکنند، در واقع در حال تکرار خطای استراتژیک «خلیج خوک‌ها» هستند.
در این میان اما یک تفاوت بنیادین وجود دارد. ایران، برخلاف بسیاری از نقاطی که آمریکا در آن‌ها آزمون و خطا کرد، یک «دولت-ملت» قدرتمند با تمدنی هزارساله است. ایران تنها یک واحد سیاسی نیست، بلکه یک «تمدن-کشور» است که دارای باورهای عمیق دینی و هویت ملی‌ است.
خلیج‌فارس برای ایران، صرفاً یک «آب‌راه» یا «مسیر تجاری» نیست؛ بلکه بخشی از هویت ملی و امنیت استراتژیک است. تفاوت ایران با کوبا یا افغانستان در این است که ایران ابزارهای دفاعی خود را نه بر اساس تجهیزات وارداتی، بلکه به صورت کاملا بومی و بر اساس «شناخت دقیق از محیط پیرامون» و «دکترین دفاع فعال» طراحی کرده است. در اینجا، ایمان و اراده ملی، سدی است که هیچ قدرت نظامی نمی‌تواند آن را از بین ببرد.
6- در نهایت، پیام ملت ایران به قدرت‌های متجاوز، فراتر از یک واکنش سیاسی است. پیام ملت ایران به آمریکایی‌ها این است که «برگردید به همان خلیج خوک‌ها». در حقیقت این جمله، یک توصیه ساده نیست؛ بلکه یک هشدار استراتژیک است. 
دشمن بداند که دوران سلطه به پایان رسیده است. هر تلاشی برای محاصره یا فشار بر ایران، نه تنها ایران را به عقب نمی‌راند، بلکه شتاب‌بخش فروپاشی همان نظامی است که گمان می‌کند جهان تنها تابع دستورات اوست. پیروزی در این منطقه، نه با ناوهای جنگی، بلکه با ایمان و اراده به دست می‌آید؛ حقیقتی که دولت تروریست آمریکا از سال ۱۹۶۱ تاکنون، هرگز نتوانست آن را درک کند.

ضرورت داشتن عمق راهبردی درس بزرگ جنگ‌های اخیر 

علی حسن حیدری

چرا بسیاری از کشور‌ها هزاران کیلومتر دورتر از مرز‌های خود پایگاه نظامی دارند، ائتلاف‌های امنیتی تشکیل می‌دهند و برای تحولات مناطق دیگر جهان هزینه می‌کنند؟ مگر امنیت هر کشور نباید در مرز‌های جغرافیایی آن تأمین شود؟ شاید تا پیش از جنگ‌های اخیر امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران و جبهه مقاومت، پاسخ به این پرسش برای برخی صرفاً یک بحث نظری و قابل مناقشه بود؛ اما تحولات سال‌های اخیر نشان داد که در دنیای امروز، مرز‌های جغرافیایی لزوماً همان مرز‌های امنیتی کشور‌ها نیستند. 
واقعیت آن است که تجربه دولت‌ها در طول تاریخ یک پاسخ مشترک به این پرسش داده است؛ امنیت پایدار زمانی شکل می‌گیرد که تهدید پیش از رسیدن به مرز‌ها شناسایی، مهار و مدیریت شود. به همین دلیل، مفهوم «دفاع در عمق» به یکی از پذیرفته‌شده‌ترین اصول امنیت ملی در جهان تبدیل شده است. یکی از مهم‌ترین واقعیت‌های تاریخ سیاسی و نظامی جهان این است که هیچ کشوری با انتظار کشیدن پشت مرز‌های خود به امنیت پایدار نرسیده است. امنیت زمانی پایدار می‌شود که تهدید پیش از آنکه به شهرها، زیرساخت‌ها و زندگی مردم برسد، مهار شود. از همین رو، دولت‌ها ـ فارغ از نوع حکومت و ایدئولوژی ـ تلاش می‌کنند میان مرز‌های جغرافیایی و مرز‌های امنیتی خود فاصله‌ای معقول ایجاد کنند. 
واقعیت آن است که مفهوم «دفاع در عمق» نه متعلق به یک جریان سیاسی است و نه محصول یک دوره خاص از تاریخ ایران. پیش از انقلاب نیز حکومت وقت ایران با همین منطق در برخی تحولات منطقه‌ای نقش‌آفرینی می‌کرد، زیرا می‌دانست امنیت کشور صرفاً در خطوط مرزی خلاصه نمی‌شود. این یک اصل شناخته‌شده در علم امنیت ملی است؛ اصلی که می‌گوید هزینه مقابله با تهدید در فواصل دورتر، بسیار کمتر از مواجهه با همان تهدید در داخل کشور است. 
نگاهی به رفتار قدرت‌های بزرگ جهان نیز همین واقعیت را تأیید می‌کند. امریکا هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین اصلی خود پایگاه‌های نظامی گسترده ایجاد کرده است. کشور‌های غربی امنیت خود را در قالب پیمان‌ها و ترتیبات فرامنطقه‌ای دنبال می‌کنند. رژیم صهیونیستی نیز همواره تلاش کرده است میدان درگیری را از مراکز اصلی خود دور نگه دارد. هیچ قدرتی منتظر نمی‌ماند تا تهدید به دروازه‌های کشورش برسد و سپس برای دفاع تصمیم بگیرد. 
برای ایران، این مسئله اهمیت بیشتری دارد. ایران در یکی از حساس‌ترین مناطق جهان قرار گرفته است؛ منطقه‌ای که دهه‌ها محل رقابت قدرت‌های جهانی، جنگ‌های نیابتی، مداخلات خارجی و بحران‌های امنیتی بوده است. در چنین محیطی، تصور اینکه امنیت ملی صرفاً با استقرار نیرو در مرز‌های رسمی تأمین می‌شود، با واقعیت‌های ژئوپلیتیکی سازگار نیست. 
تهدیدات امروز نیز ماهیتی متفاوت پیدا کرده‌اند. جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، خرابکاری، تحریم اقتصادی، جنگ شناختی و عملیات رسانه‌ای، همگی از صد‌ها و گاه هزاران کیلومتر دورتر طراحی و هدایت می‌شوند. وقتی دشمن مرز‌های جغرافیایی را برای اعمال فشار به رسمیت نمی‌شناسد، طبیعی است که دفاع مؤثر نیز نمی‌تواند صرفاً به خطوط مرزی محدود شود. 
البته عمق راهبردی را نباید با توسعه‌طلبی اشتباه گرفت. توسعه‌طلبی به دنبال اشغال سرزمین و تحمیل سلطه است؛ اما عمق راهبردی به دنبال جلوگیری از انتقال تهدید به داخل کشور است. هدف آن افزایش امنیت است، نه گسترش قلمرو. تفاوت این دو، تفاوت میان «دفاع» و «سلطه» است. 
با این حال، شاید مهم‌ترین دلیل درک ضرورت عمق راهبردی، نه مباحث نظری و نه حتی تجربه‌های تاریخی، بلکه واقعیت‌های عینی سال‌های اخیر باشد. سال‌ها این گزاره برای بخشی از نخبگان و حتی برخی مسئولان صرفاً یک بحث نظری یا شعاری تلقی می‌شد؛ اما جنگ‌های امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران و جبهه مقاومت نشان داد که تهدیدات امروز نه در نقطه تماس مرزها، بلکه در محیط‌های دورتر طراحی، سازماندهی و اجرا می‌شوند. بسیاری از کسانی که پیش‌تر ضرورت عمق راهبردی را به‌طور کامل درک نمی‌کردند، اکنون به چشم خود دیده‌اند که اگر تهدید در محیط پیرامونی مهار نشود، دیر یا زود به داخل مرز‌های کشور منتقل خواهد شد. 
تحولات سال‌های اخیر همچنین نشان داد که هرگاه حلقه‌های دفاعی و بازدارندگی در محیط پیرامونی تضعیف شوند، دشمن جسارت بیشتری برای نزدیک شدن به مرز‌های امنیتی کشور پیدا می‌کند. برعکس، هرگاه تهدید در فاصله‌ای دورتر مهار شود، امنیت داخلی با هزینه‌ای کمتر و پایداری بیشتری تأمین خواهد شد. جنگ‌های اخیر، ضرورت عمق راهبردی را از یک بحث نظری به یک تجربه عینی و ملموس تبدیل کرده‌اند و دلیل اتخاذ راهبرد منطقه‌ای جمهوری اسلامی و حمایت از هسته‌های مقاومت را برای موافق و مخالف روشن ساخته‌اند.

سناریوی پساجنگ فرسایشی

امید ادیب 

ایران در پاسخ به ۳ دور تجاوز آمریکا، ۳ پایگاه آمریکا در منطقه را با رویکردی متقارن و متناسب هدف قرار دارد. آمریکا، هیچ زیرساخت مهم مرتبط با تنگه هرمز یا توان تهاجمی ایران در دریا را مورد اصابت قرار نداد؛ متقابلا ایران تجهیزات و زیرساخت‌هایی را که آمریکا به تازگی وارد منطقه کرده و قصد داشت در آینده نزدیک به آن‎ها حمله کند، در دو کشور حاشیه خلیج‎فارس با موفقیت منهدم کرد. طی شب های اخیر حمله ایران به اسرائیل، پاسخ رژیم به ایران، حملات آمریکا به جنوب ایران و پاسخ های ایران به آمریکا همگی دارای یک ویژگی مشترک بودند؛ احتیاط، پرهیز از جنگ تمام عیار و تلاش برای رد نشدن از آستانه جنگ؛ اما چرا هر ۳ بازیگر، این احتیاط را دارند؟آمریکا در هفته دوم جنگ با درک این نکته که در تغییر رژیم شکست خورده، جنگ تاب‎آوری را با نیت تحمیل خواسته های هسته ای، منطقه ای و موشکی خود به ایران آغاز کرد. ایران هم به دلایلی واقع بینانه به این درک رسیده که نابودی دشمن صهیونیستی در مقطع فعلی در دسترس نیست و جنگ با آمریکا هم که از اساس موجودیتی نبود. لذا ایران هم رویکرد جنگ ترکیبی نظامی، اقتصادی را به صحنه آورد تا طرف مقابل تسلیم خواسته های ایران از جمله مدیریت تنگه هرمز، رفع تحریم ها و خروج از منطقه شود. اگر این منظومه تحلیلی را بپذیریم، تحمیل اراده به طرف مقابل یا با جنگ تاب آوری ممکن است یا با جنگ تمام عیار زیرساختی. به دلایل روشن هر دوطرف جنگ، فعلاً نبرد فرسایشی با هدف کم آوردن طرف مقابل را انتخاب کرده اند. لذا به‎رغم زد و خوردهای سنگینی که طی شب های گذشته صورت گرفت، آتش بس همچنان از نظر همه طرف ها پابرجاست! این معادله زمانی تغییر می کند که یا نفس یک طرف بریده شود یا از تسلیم طرف مقابل ناامید شود. در آن زمان احتمالاً باید منتظر جنگی کوتاه مدت ولی پرشدت و زیرساختی باشیم.

 

 

تورم آمریکا رکورد ۳ ساله را شکست

جدال ترامپ با غول

مهدی عبداللهی

روز گذشته دفتر آمار کار ایالات متحده داده‌های تورم ماه مه را منتشر کرد. بر اساس این گزارش، تورم آمریکا در ماه مه به ۴.۲ درصد رسید که سومین افزایش متوالی از زمان آغاز جنگ علیه ایران است. این داده‌ها نشان می‌دهد پیش از شروع جنگ علیه ایران، تورم آمریکا به ۲.۴ درصد در ماه فوریه رسیده بود که با بسته شدن تنگه هرمز و جهش قیمت انرژی، تورم در ماه مه، بالاترین مقدار از آوریل 2023 یا بالاترین مقدار در 37 ماه اخیر (سه‌سال اخیر) را به ثبت رساند. در ایران -که با تورم بالا روبه‌رو هستیم- شاید اهمیت این اعداد چندان قابل‌تصور نباشد، اما باید توجه داشت تورم یکی از حساس‌ترین شاخص‌ها برای افکار عمومی آمریکاست. اقتصاددانان همواره می‌گویند حتی اگر نرخ بیکاری پایین و رشد اقتصادی مثبت باشد، اما مردم آمریکا احساس کنند هر هفته برای بنزین و مواد غذایی پول بیشتری می‌پردازند، رضایت اقتصادی آنها کاهش پیدا می‌کند. به همین دلیل در این کشور معمولاً قیمت بنزین یکی از مهم‌ترین شاخص‌های ذهنی مردم برای ارزیابی وضعیت اقتصاد است، اما خود تورم بالای 4 درصد نیز برای آمریکایی‌ها حساسیت‌برانگیز است؛ چراکه میانگین تورم در 30 سال اخیر 2.5 درصد بوده، همچنین میانگین عدد مذکور تا قبل از شیوع کووید- 19 طی 30 سال حول‌وحوش 2 درصد بوده است.

جنگ علیه ایران عامل اصلی تورم آمریکا
گزارش جدید دفتر آمار کار آمریکا نشان می‌دهد اقتصاد آمریکا اکنون به‌شدت به تحولات خاورمیانه حساس شده است. اقتصاددانان می‌گویند اگر تنگه هرمز همچنان دچار اختلال باشد یا باب‌المندب نیز ناامن شود، احتمال دارد تورم آمریکا در تابستان ۲۰۲۶ به محدوده ۴.۵ تا ۵ درصد نیز برسد؛ چراکه بخش عمده شوک فعلی مستقیماً از قیمت انرژی ناشی شده است. داده‌های جدید دفتر آمار کار آمریکا نشان می‌دهد قیمت انرژی بار دیگر مسئول افزایش شاخص قیمت مصرف‌کننده بود و ۶۰ درصد از کل افزایش‌های ماهانه را تشکیل می‌دهد. همچنین بر اساس گزارش انجمن خودرو آمریکا (AAA) میانگین قیمت هر گالن بنزین ۴.۱۵ دلار است که گرچه پایین‌تر از قیمت یک ماه پیش بوده، اما همچنان یک دلار در هر گالن بیشتر از قبل از جنگ است. عدد بالای 4 دلار بنزین از این منظر مهم بوده که یکی از مهم‌ترین وعده‌های انتخاباتی دونالد ترامپ، رساندن قیمت بنزین به هر گالن 2 دلار بوده است. بر اساس این داده‌ها، بالاترین افزایش قیمت طی یک سال اخیر مربوط به نفت کوره با حدود 59 درصد، کالاهای انرژی 40.6 درصد، بنزین 40.5 درصد، بلیت هواپیما 26.7 درصد، برق 5.9 درصد، خدمات بیمارستانی 5.8 درصد، خدمات انرژی 5.3 درصد و پوشاک 4.8 درصد بوده که همگی از تورم ماه مه بالاتر بوده‌اند.

افت چشمگیر قدرت خرید خانوارها 
داده‌های تورم ماه مه، نگرانی‌ها در مورد توان خرید برای آمریکایی‌ها را پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای برجسته می‌کند و تمرکز تازه‌ای را بر تعهد دونالد ترامپ برای کاهش قیمت‌ها قرار می‌دهد. داده‌های رسمی نشان می‌دهد افزایش سریع قیمت‌ها از حقوق کارگران پیشی گرفته و این شکاف در حال افزایش است؛ دستمزدهای واقعی سالانه (با احتساب تورم) برای دومین‌ماه متوالی کاهش‌یافته است. عدد 4.2 درصد از این منظر برای آمریکایی‌ها حائز اهمیت بوده که درآمد واقعی خانوارها در حال کاهش است؛ چراکه رشد دستمزدها طی این مدت 3.4 درصد بوده است. کارشناسان اقتصادی می‌گویند از آنجا که تورم فعلی آمریکا عمدتاً ناشی از افزایش قیمت انرژی بوده، علاوه بر اینکه تقریباً روی همه هزینه‌های زندگی اثر می‌گذارد، مشاهده افزایش قیمت بنزین خودرو، قبوض برق، هزینه حمل‌ونقل کالا، بلیت هواپیما هزینه تولید مواد غذایی (به دلیل افزایش هزینه حمل‌ونقل) به لحاظ احساسات مصرف کننده، اتفاق ناگواری است. این موضوع به ویژه برای خانوارهای کم‌درآمد که بخش بزرگ‌تری از درآمد خود را صرف سوخت، غذا و اجاره مسکن می‌کنند، سنگین‌تر هم احساس می‌شود.

ناامیدی آمریکایی‌ها از ترامپ 
گزارش‌ها نشان می‌دهد آمریکایی‌ها به دلیل تأثیر اقتصادی جنگ علیه ایران، به طور فزاینده‌ای از ترامپ ناامید شده‌اند. یک نظرسنجی فایننشال‌تایمز که این هفته منتشر شد، نشان می‌دهد ۶۸ درصد از رأی‌دهندگان از نحوه مدیریت تورم و هزینه‌های زندگی توسط ترامپ ناراضی هستند. این رقم نسبت به ماه آوریل ۱۰ درصد افزایش‌یافته است. اریک گوردون، استاد دانشگاه میشیگان می‌گوید در سال انتهایی دولت جو بایدن، نگرانی‌های مردم آمریکا از تورم به ترامپ کمک کرد تا در سال ۲۰۲۴ در انتخابات ریاست‌جمهوری پیروز شود، اما اتفاقات اخیر می‌تواند به‌ضرر حزب جمهوری‌خواه در انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر 2026 تمام شود. وی می‌گوید دونالد ترامپ در سال 2024 باتکیه‌بر ترس مردم از تورم پیروز شد، اما حالا ممکن است تورم ناشی از جنگ علیه ایران به عامل شکست جمهوری‌خواهان در انتخابات آتی کنگره تبدیل شود. به گفته این اقتصاددان، با افزایش هزینه حمل‌ونقل کالا، تورم ناشی از جنگ ایران به سایر بخش‌های اقتصاد ایالات متحده نیز سرایت کرده و نشانه‌های تداوم تورم در داده‌های تورم تولید (تورم پیش‌نگر) هویداست. جورج براون، اقتصاددان ارشد در شرکت شردرز (Schroders) می‌گوید انرژی همچنان نقش تعیین‌کننده‌ای در تورم ایالات متحده دارد، اما این خطر روبه‌رشد وجود دارد که مجموعه‌ای گسترده‌تر از قیمت‌ها، فرمان را در دست بگیرند.

ترامپ: وضعیت خوب است
قیمت‌های بالاتر، انتظارات آمریکایی‌ها از چشم‌انداز مالی‌شان را کاهش داده است. طبق نظرسنجی منتشرشده از بانک فدرال رزرو نیویورک، خانوارها نسبت به تورم، بازار کار، یافتن شغل و احتمال اخراج کارگران بدبین‌تر شده‌اند. طبق داده‌های دانشگاه میشیگان اعتماد مصرف‌کننده پس از سه‌ماه متوالی کاهش، به پایین‌ترین حد تاریخی خود رسیده است. نکته عجیب اینکه در حالی که هزینه‌های سوخت و بسیاری از هزینه‌های ضروری روزمره زندگی آمریکایی‌ها مانند غذا، بلیت هواپیما، خدمات انرژی و پوشاک نیز افزایش‌یافته‌اند، اما ترامپ ادعا می‌کند قیمت سوخت در آمریکا «خیلی بالا نیست». کوش دسای، سخنگوی کاخ سفید در بیانیه‌ای گفت: «به لطف سیاست‌گذاری‌های دولت ترامپ، قیمت داروهای تجویزی، لبنیات، خودرو و همچنین بیمه سلامت و خودرو همچنان در حال کاهش است. دولت به پیشبرد برنامه مقرون‌به‌صرفه‌سازی ادامه خواهد داد تا آمریکایی‌ها بتوانند بیشتر پول به‌دست‌آمده خود را حفظ کنند.»

درباره ابراز نگرانی وزیر خارجه آمریکا نسبت به نفوذ چین در نیم‌کره غربی

رمزگشایی از وحشت روبیو

حنیف غفاری

وزیر خارجه آمریکا در یکی از تازه‌ترین اظهارات خود، نسبت به نفوذ چین در نیم‌کره غربی دنیا هشدار داده و آن را مانعی بزرگ در مسیر تحولات جهانی (از دید مقامات آمریکا) تلقی کرده است. اگرچه رویکرد سلبی واشنگتن نسبت به پکن و قدرت‌نمایی قطب‌های جدید در حوزه روابط بین‌الملل مساله تازه‌ای نیست اما بیان این موضوع در قالب یک هشدار صریح از سوی رئیس کنونی دستگاه دیپلماسی آمریکا قابل تامل است. به عبارت گویاتر، مواضع اخیر مارکو روبیو نقطه آشکارساز احساس خطری نزدیک و ملموس از سوی سیاست‌گذاران کاخ سفید و دیگر صاحبان آشکار و پنهان قدرت در آمریکاست. 
مقامات آمریکا چه بخواهند، چه نخواهند، شاهد دگرگونی و در مواردی دگردیسی نظم غربی در جهان هستند. این نظم پوچ و ادعایی، پس از پایان جنگ سرد در چارچوب «نظام تک‌قطبی» شناخته می‌شد. در آن دوره، آمریکا به‌ عنوان قدرت مسلط، نقش تعیین‌کننده‌ای در معادلات سیاسی، امنیتی و اقتصادی جهان ایفا می‌کرد و نیم‌کره غربی، از آمریکای لاتین تا حوزه کارائیب، به ‌طور سنتی در حوزه نفوذ مستقیم واشنگتن تعریف می‌شد اما امروز، با افزایش حضور و نفوذ بازیگران غیرغربی در همین جغرافیا، نشانه‌های روشنی از اضمحلال نظم تک‌قطبی و شکل‌گیری آرایش جدیدی از قدرت مشاهده می‌شود. رشد اقتصادی و فناورانه قدرت‌های نوظهور، گسترش شبکه‌های مالی و تجاری خارج از مدار غرب و افزایش استقلال راهبردی بسیاری از کشورها موجب شده الگوی تصمیم‌سازی راهبردی واشنگتن با چالش‌های ساختاری و عملیاتی عمده‌ای مواجه شود. افزایش تعاملات اقتصادی میان کشورهای آمریکای لاتین با قدرت‌های آسیایی، توسعه همکاری‌های فناورانه و انرژی و تنوع‌بخشی به شرکای راهبردی، همگی نشان‌دهنده تغییر موازنه قدرت است.
شناسایی نیم‌کره غربی جهان به عنوان حیاط خلوت آمریکا، ریشه در دکترین «جیمز مونرو» رئیس‌جمهور اسبق آمریکا داشت اما در سال‌های اخیر، بازیگران غیرغربی با رویکردی اقتصادی، زیرساختی و فناورانه وارد این فضا شده‌اند. سرمایه‌گذاری در پروژه‌های بندری، انرژی، معادن، حمل‌ونقل و فناوری دیجیتال در کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب نشان می‌دهد این منطقه دیگر یک حوزه نفوذ انحصاری نیست، بلکه به عرصه‌ای برای رقابت چندلایه بازیگران تبدیل شده. واشنگتن در بسیاری از این رقابت‌های چندلایه و پیچیده، در نهایت بازنده بوده است. یکی از عوامل کلیدی در تغییر نظم جهانی، گسترش اقتصاد شبکه‌ای و زنجیره‌های ارزش فراملی است. در چنین ساختاری، کشورها می‌کوشند وابستگی خود را به یک قطب واحد کاهش دهند و روابط اقتصادی خود را متنوع کنند. بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین در سال‌های اخیر تلاش کرده‌اند با توسعه روابط تجاری و سرمایه‌گذاری با قدرت‌های آسیایی و سایر بازیگران غیرغربی، فضای مانور راهبردی خود را افزایش دهند. این روند موجب کاهش شدید انحصار ژئواکونومیک قدرت آمریکا شده و زمینه را برای شکل‌گیری نظمی چندمرکزی فراهم کرده است.کاهش قدرت مانور آمریکا در نیم‌کره غربی، صرفاً از بعد اقتصادی قابل تحلیل و ارزیابی نیست و پیامدهای ژئوپلیتیک آن را نیز باید مدنظر قرار داد. وقتی یک کشور در حوزه زیرساخت‌های حیاتی، ارتباطات یا انرژی با بازیگری غیرغربی همکاری گسترده برقرار می‌کند، این همکاری به ‌طور طبیعی در معادلات امنیتی و سیاسی نیز بازتاب می‌یابد. در نتیجه، نیم‌کره غربی از یک فضای نسبتاً یکدست، به محیطی متکثر با پیوندهای متنوع بین‌المللی تبدیل شده است. در نظم تک‌قطبی، امنیت نیم‌کره غربی عمدتاً از منظر منافع آمریکا تعریف می‌شد اما امروز، با تنوع بازیگران و منافع، مفهوم امنیت و مصادیق آن در این حوزه جغرافیایی و استراتژیک نیز در حال بازتعریف است.
در چنین شرایطی، اصرار آمریکا بر احیای دکترین مونرو یا حتی خلق دکترینی ترکیبی و ناموزون از سوی رئیس‌ جمهور متوحش و سردرگمش، اساساً نمی‌تواند زمینه‌ساز احیای جسد نیمه‌جان واشنگتن در نیم‌کره غربی باشد. آنچه ترامپ و روبیو را شدیدا وحشت‌زده کرده، معطوف به ناتوانی آنها در جلوگیری از خلق مناسبات جدید در آمریکای لاتین و نظام بین‌الملل است. گذار از غرب، تبدیل به یک الگوی گفتمانی-راهبردی در حوزه کارائیب و آمریکای لاتین شده و جریان‌های مخالف امپریالیسم با وجود تغییر نسلی که در کشورهایی مانند کوبا، ونزوئلا، بولیوی، اکوادور، برزیل، پرو، کلمبیا و... رخ داده، بر اصول و قواعد ترسیم‌شده از سوی افرادی مانند فیدل کاسترو، هوگو چاوز، چه گوآرا و سیمون بولیوار اتفاق نظر دارند. حتی این روند با وجود ظهور دولت‌های غربگرا در آمریکای لاتین که محصول مداخله سیاسی آمریکا هستند، متوقف نشده و در لایه های عمیق و زیربنایی جوامع آمریکای مرکزی و جنوبی جریان دارد. صورت مساله گویاست: تلاش آمریکا برای جلوگیری از تحقق «قدرت انتخاب» کشورهای نیم‌کره غربی شدیدا کاهش یافته و این قدرت انتخاب، جایی برای تنفس مسموم واشنگتن در این حوزه راهبردی باقی نگذاشته است. بنابراین نگرانی مطرح شده از سوی وزیر خارجه دولت تروریست آمریکا را نمی‌توان متاثر از دغدغه های کوتاه‌مدت یا مقطعی اتاق‌های فکر و تصمیم‌سازان حوزه سیاست خارجی این کشور تلقی کرد. عمق فاجعه در نیم‌کره غربی برای واشنگتن به مراتب بیشتر از حد تصور سیاستمداران آمریکایی است.