حماسه و جهاد >>  حماسه وجهاد >> اخبار ویژه
تاریخ انتشار : ۰۷ آذر ۱۳۹۶ - ۲۰:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۳۰۶۷۹۵
با ترس و لرز وارد خانه شدم و بلافاصله طبق تاکید پسرخاله رمضان، در را آرام به طرف داخل باز کردم. با کاپشن برعکس، ذکر "یاعلی، یاعلی" را بر زبان جاری کردم و در عین حال، به دقت دور و برم را می پاییدم.
پایگاه بصیرت / حماسه و جهاد/جواد صحرایی رستمی
سال 61 بود. در دخانیات ساری مشغول به کار بودم که دیدم پسرخاله ام رمضان صحرایی به سراغم آمد و بدون آنکه بگوید قصد چه کاری را دارد و مقصد کجاست، اصرار کرد که با او بروم. هرچه به او گفتم، الان وسط ساعت اداری است و نمی توانم مرخصی بگیرم، گوشش بدهکار حرفهایم نبود و گفت:

- اگر لازم باشد، می روم از طرف واحد اطلاعات مرخصی می گیرم.

آن وقتها پسرخاله رمضان، در واحد اطلاعات ساری مشغول به خدمت بود. خلاصه به هر زحمتی بود، مرخصی گرفتم و سوار موتور شدم و به مقصدی که نمی دانستم کجاست، عازم شدم. موتور، کنار خانه ای واقع در یکی از کوچه های بخش 8 ساری توقف کرد. آقای صحرایی رو به من گفت:

- یعقوب! سوال اضافه نپرس و هرکاری به تو می گویم، انجام بده! کاپشنت را دربیاور و آن را برعکس بپوش و حالت گداها را به خودت بگیر و"یاعلی" گویان، از دیوار خانه بالا برو. بعد از اینکه وارد خانه شدی، بلافاصله در حیاط را آرام باز کن و مو به مو همه جای خانه را ورانداز کن، بخصوص از جاهایی که می شود از آن جا به بیرون فرار کرد.

وقتی فهمیدم قرار است راه های خروجی خانه را در ذهنم ثبت کنم، دیگر برایم یقین شد، ماموریت خطرناکی در پیش دارم و بوی نگران کننده ای به مشام می رسد.

با ترس و لرز وارد خانه شدم و بلافاصله طبق تاکید پسرخاله رمضان، در را آرام به طرف داخل باز کردم. با کاپشن برعکس، ذکر "یاعلی، یاعلی" را بر زبان جاری کردم و در عین حال، به دقت دور و برم را می پاییدم. چند دقیقه نگذشت که دیدم یکی از اعضای خانه با سراسیمگی به من نزدیک شد و با تعجب گفت:

- چطور وارد خانه شدی؟

جواب دادم:

- درِ خانه باز بود.

و بعد شروع کردم به "علی یاعلی" گفتن.

محکم دستم را گرفت و من را از خانه بیرون کرد و گفت:

- دیگر اینجا پیدایت نشود؛ برو جای دیگر گدایی کن!

نفسم داشت از ترس بند می آمد. خدا رو بخاطر اینکه اتفاقی نیفتاد، شکر کردم.

آقای صحرایی که یک کوچه آن طرف تر انتظار من را می کشید، تُند به سراغم آمد و من را سوار موتور کرد و به دخانیات برد و در طول راه، پرده از ابعاد ماموریتی که انجام داده بودم و خودم حتی کوچکترین اطلاعاتی از آن نداشتم، گشود.

این را که شنیدم، قلبم شروع به تپیدن کرد. با خودم گفتم، اگر یکی از اعضای خانه تیمی، من را می شناخت، دخلم درآمده بود.

گویا همان شب با گرایی که از آن خانه دادم، واحد اطلاعات به خانه تیمی هجوم آورد و قبل از هر عکس العملی، همه ی اعضای آن را دستگیر کردند.

راوی: یعقوب خالقی زاده

نام:
ایمیل:
* نظر:
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات