ماجرای خنثیسازی ربایش هواپیما در گفتوگوی صبح صادق با یکی از قهرمانان حفاظت هواپیمایی
هر چند که چند سالی است بازنشسته شده و در مقام پیشکسوتان امنیت پرواز گاهی تدریس میکند؛ اما قواعد حفاظتی ایجاب میکند نامی از او گفته نشود یا حتی عکسش هم منتشر نشود. حاجعلی قصه ما قهرمان یک پرواز است که میرفت تا امنیت ملی را به مخاطره بیندازد و او و همکارش در این پرواز در مقابل بیش از ۳۰ هواپیماربا ایستادند تا امروز از ایشان در کسوت قهرمان یاد کنیم. البته فیلم «ارتفاع پست» ابراهیم حاتمیکیا اقتباسی ناقص از این ماجراست. ساعاتی محدود با حاجعلی بودیم؛ اما همان ساعات محدود برایمان خیلی مفید بود و بهراستی که حاجعلی شهید زنده است. در مصاحبه با سردار موسوی هم ایشان تأکید داشت تا با حاجعلی گفتوگویی را ترتیب دهیم. در ادامه گفتوگوی ما را با یکی از نیروهای قدیمی امنیت پرواز سپاه حفاظت هواپیمایی میخوانید، فردی که در اثر اجرای درست مأموریت تا پای جان مفتخر به دریافت نشان از امام خامنهای(مدظلهالعالی) شد. در ادامه دقایقی را با حاجعلی همراه هستیم.
خودتان را معرفی کنید.
عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستم، از اوایل انقلاب که بسیجی بودم، کار ما ادامه داشت تا سال 1363 که امنیت پرواز راه افتاد و ما وارد این مجموعه شدیم تا تقریبا سال 1391 که بازنشسته شدیم، این کار ادامه داشت، البته الان هم گاهی اوقات کلاسداری و آموزش هم دارم. در واقع نیروی ویژه چترباز بودم که به امنیت پرواز دعوت شدم.
شما یکی از نیروهای قدیمی گارد پرواز سپاه هستید که شاید توانستید یکی از سختترین عملیاتهای ربایش را خنثیسازی کنید، در خصوص این عملیات بفرمایید، اینکه چه اتفاقی افتاد و ماجرا چه بود؟
حوادث را نمیشود آنگونه که اتفاق افتاده، بیان کرد و درکش به حضور در صحنه نیاز دارد. برای نمونه، وقتی تصادف رخ میدهد، فرد حاضر در صحنه با تمام احساس هم برای ما ماجرا را تعریف کند، ما چون در صحنه نبودیم نمیتوانیم بفهمیم. جنس حادثه ما هم از همین مسائل است. سال 1379 روز 23 آبان ماه بود که پرواز پایه بندرعباس به اهواز و برعکس را سوار بودیم و در برگشت هواپیما از اهواز به بندر عباس، بعدش هم قرار بود یک پرواز دیگر داشته باشیم که کار به آنجا نرسید. پرواز از اهواز بلند شد، هواپیمای یاک 40 بود و حدود 31 صندلی داشت، به همراه یک مهماندار، بنده و دوستم که نفر دیگر گارد پرواز بود و سایر مسافران. هواپیما مسیر را دو ساعته طی میکرد که بیست دقیقه آخر این دو ساعت دیدم یک عده که با هم از قبل هماهنگ بودند و کار کرده بودند، تحرکشان شروع شد، یکی از آنها به بهانه اینکه من حالم خوب نیست و حالت تهوع دارم آمد به من نزدیک شد، بعد به سمت من با مشت حمله کرد، من چون هوشیار بودم، آمادگی داشتم و به نفر دیگر تیم هم آمادگی دادم، قبل از اینکه او بتواند من را بزند، مشت اول را جاخالی دادم و دو تا مشت محکم به سمت صورت او زدم که بعد حمله این فرد مابقی هم به سمت من حمله کردند و خیلی یک لحظه صحنه عجیب شد، فضا کوچک و تنگ بود و نفری هم که به سمت من حمله کرده بود، از نظر جثه و قد از من بزرگتر و قدش بلندتر بود. در این حمله من دیگر اصلاً دوست خودم را هم در آن فرصت چند ثانیه نتوانستم ببینم که کجاست و برای دفاع هماهنگ شویم، خیلی سریع با هم درگیر شدیم؛ بعد لطف خدا بود که در فرصت مناسب توانستم اسلحه را بکشم و به سمت آنها شلیک کنم، نفر اولی که حمله کرده بود در درگیری وسط مانده بود، بین ما و نفرات دیگر و این خود یک سپر برای من بود. درگیری شدید و نابرابر بود، تعدادشان خیلی زیاد بود. تقریباً به جز سه چهار مسافر عادی و من و مهماندار و نفر دیگر تیم، مابقی رباینده بودند. اکثرا فامیل بودند و همدیگر را میشناختند و با هم هماهنگ بودند؛ یعنی عملاً در یک نگاه تیم گارد پرواز را به راحتی میتوانستند شناسایی کنند. در چند ثانیه اول درگیری سنگین بود؛ اما به لطف خدا توانستم چند شلیک انجام دهم، در واقع خدا بود که زد، یکی به نفر اول حملهکننده خورد، نفرات بعد هم تیر خوردند، اسلحه، چاقو، قمه، پنجه بوکس و خیلی چیزهایی دیگر همراهشان بود. بعد از چند ثانیه دوست همراه خودم را دیدم که خدا را شکر بغل من ایستاده و تمام حواسمان به این جمع بود که کسی به در کابین خلبان نرسد.
نفر دیگر تیم چه شده بود؟
دوستم تمام سرش پر خون بود و از سر و صورتش خون میچکید، باید از او یاد کنم، خیلی انسان شجاعی است و دلیر، در این لحظه کارمان سنگین شد؛ اما به لطف خدا چند نفرشان را زدیم و نفر اصلی ربایش به لطف خدا تیر به خرخرهاش خورد و دیگر نتوانست ادامه دهد و کار را فرماندهی کند. تا اینکه یک مقدار از هم فاصله گرفتیم، و یک مقدار غائله خوابید و فاصله بین ما و آنها افتاد، یادم هست که یک لحظه خلبان در کابین را باز کرد که ببیند چه خبر است که با این صحنه مواجه شد، خلبان هم تاجیک بود. من در را محکم روی او بستم و گفتم برو تو، خودش هم بعدا این را تعریف میکرد. خلبان رفت داخل و در را دیگر باز نکرد، هواپیما به سمت پایین رفت و من هم فهمیدم نزدیک فرودگاه هستیم و مشغول صحبت کردن با اینها شدم که ببینم چه مشکلی دارند و خواسته آنها چیست، با همین حرفها اینها را مشغول کردیم و لطف خدا بود که این مذاکره ادامه داشت. میگفتند در کابین خلبان را باز کن، من گفتم خلبان روس هست، یکی میگفت من انگلیسی بلدم، من هم بلند به آنها گفتم که دارم میگم خلبان روس هست و فقط من روسی صحبت کردن بلدم، البته از زبان روسی فقط احوالپرسی ساده را بلد بودم. مذاکره ادامه داشت؛ ولی این بیست دقیقه به اندازه یک عمر برای ما گذشت. اصلاً ثانیهها نمیگذشت. توان ایستادن دیگر نداشتم، پشت در نشسته بودم و خونآلود بود تمام سر و صورتم، مشت و پنجه بوکس و دو تا گلوله و چند تا چاقو خورده بودم و اصلا دیگر توانی نداشتم. خونریزی من هم زیاد بود؛ ولی وقت نمیگذشت و وقتی که خلبان چرخها را زد فهمیدند که فریب خوردند، شروع کردند به حمله دوباره که هواپیما روی باند نشست و نتوانستند تکان بخورند، هواپیما ته باند نشست و وقتی نشست، دیگر خیال ما راحت شد. دختر بچهای با ما همراه بود که از این صحنهها در هواپیما شوکه شده بود و چشمهایش از حدقه درآمده بود. من هم بیشتر از همه تأسفم این بود که نمیتوانم برای این دختر معصوم کاری کنم. وقتی هواپیما ته باند توقف کرد، دیگر نیروهای زمینی آمدند و وارد شدند و همه را بازداشت کردند. من هم دیگر از حال رفتم و فقط یادم هست که یک بار در آمبولانس هوشیار شدم و دوباره بیهوش شدم.
بعدش سر از بیمارستان درآوردید؟ چقدر طول درمان داشتید؟
من حدود 20 روز بیمارستان بودم و یک ماه بیشتر هم در خانه استراحت کردم. تا اینکه روز عید فطر شد، این روز دوستان به ما محبت کردند و ما را مشهد خدمت امام رضا(ع) بردند و در حرم خدمت ایشان بودم. واقعیت تا آن روز نمازم را روی صندلی میخواندم، دفعه اول که حرم رفتم نتوانستم روی زمین سجده کنم، اما برای دفعه دوم از خود آقا امام رضا(ع) خواستم که اگر اجازه بدهند اولین سجده را در حرم ایشان انجام دهم. بعد وضعیت بدنیام بهتر شد و بعد هم شفا گرفتم.
وضعیت همراه شما در تیم امنیت پرواز چگونه بود؟
همکارم وضعیتش از من بدتر بود، دو تیر به سرش خورده بود، چاقو و ضربههای زیادی خورده بود؛ ولی خیلی شجاع و نترس بود و در این شرایط فشار، کارش عالی بود.
برویم سراغ سؤال مهم این مصاحبه، چه شد که خدمت حضرت آقا رسیدید و مدال گرفتید؟
من چند ماهی سر کار نمیرفتم تا بهبودی کامل حاصل شود. شاید سه چهار ماهی شد. برای اینکه در خانه نمانم، دوستان ماشین میفرستادند و من را میبردند فیزیوتراپی و برنامهای دیگر برای درمان داشتم. البته قبلش هم نماینده خود آقا و مسئول دفتر ایشان، آقای محمدیگلپایگانی برای ملاقات به بیمارستان آمده بودند. فرمانده ما زنگ زد که آماده باش که قرار است برویم خدمت حضرت آقا، لطف خدا بود که رفتیم خدمت ایشان و خدا را شکر.
شرفیابی شما چه زمانی بود؟
این یکی از خاطرات فراموش نشدنی من بود، نماز ظهر و عصر رفتیم خدمت ایشان و نماز برپا شد. حاج قاسم سلیمانی هم در آن دیدار حضور داشت و در نماز هم کنار خود من نشست. تعداد کمی بودیم، نماز را خواندیم و بعد از نماز ظهر و عصر آقا من را مورد تفقد قرار دادند و به من یک درجه اهدا کردند و یک نشان فتح 3 هم اهداکردند که نه خود مدال، بلکه اهداکننده مدال برایم بسیار مهم بود. خدا را شکر خیلی عالی بود. زمانی که خدمت آقا رسیدم هنوز حالم خیلی خوب نشده بود و وقتی خدمتشان رسیدم و ایشان من را بغل کرد، من در آغوش ایشان فقط گریه میکردم و حالم دست خودم نبود. ایشان عین پدر آرام من را نوازش کرد و چند تا دعا برایم کرد و خیلی آرامش به من داد، خستگیام در رفت و روحیهام خیلی عالی شد. شاید به دعای ایشان شفا پیدا کردم.
نکتهای مفغول ماند که نگفته باشید؟
امنیت پرواز شرایط خاص خود را دارد. به دوستان میگویم یک حالت عادی در هواپیما با زمین خیلی فرق دارد، مردم جانشان را دوست دارند و در هواپیما آن لحظهای که نکتهای پیش میآید، اکثرا مردم وحشت میکنند، حالت طبیعی ندارند، غش میکنند، تهوع میگیرند، داد و جیغ میزنند، در این شرایط مدیریت خیلی سخت است. خاطرات خوب و بدی از این کار داشتم، از همکاران و مردم عادی و گروه پروازی. مثلا مسافری در هواپیما بود که نزدیک چهارده سال ایران نیامده بود، کاری برایش پیش آمد و کمکش کردم، بعد آمد پیش من نشست و گفت شنیدم از بچههای سپاه هستید، میشود برایم یک خاطره تعریف کنید، من هم یک خاطره از زمان جنگ که روایت یکی از دوستان شهیدم بود، برایش گفتم که خیلی رویش تأثیر گذاشت و به شدت گریه کرد، شماره من را خواست که من طبق دستورالعمل کاری نمیتوانستم شماره بدهم، گفتم شاید بعدا در پروازها همدیگر را ببینیم، ماند تا اینکه یکبار من در خارج از کشور این فرد را دیدم، خیلی با من صمیمی برخورد کرد؛ انگار دوست قدیمی و صمیمی خود را دیده بود، همان روایت یک شهید از دوستان شهیدم خیلی روی او تأثیر گذاشته بود. ما در جنگ هم خاطره زیادی داریم که نتوانستیم حق دوستان شهیدمان را ادا کنیم. من روایت این دوست شهیدم را برایش تعریف کردم که پدرش قهوه چی بود و مادرش هم هنگام به دنیا آوردن او از دنیا رفته بود و پدرش به تنهایی او را بزرگ کرده بود تا اینکه بزرگ شد و در دفاع مقدس شهید شد، خاطرات عجیبی داشت که این خاطرات را برای او تعریف کردم و بسیارتأثیرگذار بود و این برایم خیلی جالب بود.