حلول ماه مبارک رمضان، ماه ضیافت خداوند و گسترده شدن خوان پر نعمت الهی بر عموم مسلمین مبارک باد.
بعد از سه چهار ساعت تیراندازی با اینکه دو تکه پنبه در گوشهایم گذاشته بودم، ولی از آنها خون جاری بود. به بچهها گفتم: «برام نوار بیارید بالا.» اما بچهها گفتند: «دیگه فشنگ نداریم، تمام شد!» به سمت بچهها رفتم که جعبههای مهمات را نشانشان بدهم؛ اما ناگهان سرم گیج رفت و روی زمین افتادم. دوباره بلند شدم و چند قدم دیگر برداشتم، ولی اینبار هم افتادم. مدت کوتاهی به حالت غش کرده دراز کشیدم. کمی که حالم خوب شد، از جایم بلند شدم و با ناراحتی به طرف جعبههای مهمات رفتم و به یکی از جعبهها زدم و گفتم: «پس این چیه؟...