جشنواره فجر برای دولت هزینه به همراه دارد، اما برآیند و سود نهایی آن مستقیماً به نفع سینما و سینماگران است. کمک به رونق اقتصادی، دیده شدن آثار و تثبیت جایگاه حرفهای هنرمندان، همگی در گروی پویایی این رویداد است. از این رو، تلاش برای تضعیف این جشنواره و ترغیب یا تهدید همکاران به عدم شرکت در آن، مصداق بارز و عینی حکایت آن کسی است که «بر سر شاخ بود و بُن میبرید».
جشنواره فیلم فجر در طول بیش از چهار دهه فعالیت، فراتر از یک رویداد تقویمی و تفریحی، با همه نقاط ضعف و انتقاداتی که به آن وارد است اما به قلب تپنده و تجلیگاه سالانه سینمای ایران بدل شده است. اگر با نگاهی واقعبینانه به ساحت هنر در کشورمان بنگریم، باید اعتراف کنیم که سینمای ملی ما در 10 روز برگزاری این جشنواره است که به معنای واقعی کلمه «زندگی» میکند؛ جایی که ظرفیتهای فنی نمایش داده میشوند، آسیبشناسی دقیقی از وضعیت هنر هفتم صورت میگیرد و از همه مهمتر، بستری برای تولد و معرفی استعدادهای تازهنفس فراهم میآید. با این حال، مدتی است که شاهد پدیدهای عجیب و تاملبرانگیز در فضای رسانهای هستیم؛ فشار، تهدید و حملات سازمانیافته عدهای قلیل از اهالی سینما علیه همکاران خود به جرم حضور در این محفل هنری.
این رفتار که در سخنان برخی سینماگران حاضر در نشستهای خبری جشنواره نیز بازتاب داشت، نشاندهنده نوعی دیکتاتوری گروهی است که آگاهانه یا ناآگاهانه تیشه به ریشه صنفی میزند که خود عضو آن هستند. واقعیت این است که برگزاری جشنواره فجر برای دولت هزینه به همراه دارد، اما برآیند و سود نهایی آن مستقیماً به نفع سینما و سینماگران است. کمک به رونق اقتصادی، دیده شدن آثار و تثبیت جایگاه حرفهای هنرمندان، همگی در گروی پویایی این رویداد است. از این رو، تلاش برای تضعیف این جشنواره و ترغیب یا تهدید همکاران به عدم شرکت در آن، مصداق بارز و عینی حکایت آن کسی است که «بر سر شاخ بود و بُن میبرید».
بسیار تناقضمیزآ مممنآمیز است که مدعیان آزادی بیان و تکثرگرایی، در برابر انتخاب حرفهای و هنری همکاران خود، زبان به تحقیر و ارعاب میگشایند. این خودزنی فرهنگی در نهایت به انزوای سینمای ایران و جایگزینی محصولات بیگانه میانجامد. سینماگران باید به این درک مشترک برسند که اعتبار آنها در گروی زنده ماندن این صنعت است و تخریب جشنواره فجر، چیزی جز تخریب اعتبار و هویت سینمای ملی نیست. زمان آن فرا رسیده که به جای رفتارهای واگرایانه، سینمای ایران را به عنوان یک ثروت ملی پاس بداریم و اجازه ندهیم فشارهای سیاسی و محفلی، چراغ این خانه را که تنها مأمن دیده شدن هنرشان است، خاموش کند.
سوژه طلایی، پرداخت ضعیف
«صِرف ساختن فیلم کافی نیست؛ ممکن است یک فیلمی را زحمت بکشند بسازند، بیننده هم نداشته باشد، کسی نگاه نکند. فیلمی که کارگردانیِ خوب نداشته باشد، ساخت خوب نداشته باشد، مضمون خوب نداشته باشد، شیرین و زیبا نباشد، خب زحمت کشیدید، پول خرج کردید، کسی هم به این فیلم نگاه نمیکند! بروید سراغ بهترین کارگردان، بهترین سناریونویس، فیلمنامهنویس، بهترین پشتیبان و تهیهکننده؛ بروید سراغ اینها. به جای ده فیلم، دو فیلم بسازید، منتها دو فیلمی که وقتی پخش شد، همه بگویند که باز هم پخش کن؛ این خوب است.» این عبارات، بخشی از کلام رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دست اندرکاران برگزاری کنگره بزرگداشت ۲۴ هزار شهید استان اصفهان که در تاریخ ۲۱ آبان ۱۴۰۳ برگزار شده بود. به نظر، این کلام، باید سرلوحه عمل مدیران و دستاندرکاران همه سازمانها و ارگانهایی باشد که در امر سرمایهگذاری و تولید فیلم دخیل و مشغول هستند. چون هر سال _کم و بیش_فیلمهایی از سوی این نهادها تولید میشود که نه تنها ضعیف و با حداقل مخاطب هستند، بلکه برخی از آنها حتی امکان نمایش در سینما را نمییابند و مستقیم به نمایش خانگی یا تلویزیون منتقل میشوند! حتی در مواردی بهرغم صرف سرمایه هنگفت اما نتیجه به قدری فاجعهبار بوده که خودِ سازمان مربوطه، فیلم را از اکران و انتشار منع کرده است!
امسال هم جشنواره فجر، نمایش دهنده آثار برخی از نهادها و سازمانهاست که بین آنها فیلم خوب و بد هست. بنیاد روایت فتح ، یکی از آنهاست که امسال با دو فیلم «جانشین» و «مارون» را در ژانر دفاع مقدس به جشنواره فرستاده. اولی، فیلم خوب و بجایی است و احتمالا در جشنواره مورد تحسینهایی قرار میگیرد، اما دومی، نمونه همان فیلمهایی است که با نقدهای منفی زیادی مواجه است و احتمالا در اکران هم شکست خواهد خورد.
«مارون» به کارگردانی امیراحمد انصاری، تلاشی است برای زنده نگه داشتن یاد یکی از نوابغ گمنام دفاع مقدس؛ شهید هدایتالله طیب. شخصیتی که از دانشگاههای معتبر آمریکا به جبهههای نبرد شتافت و تبلور عینیِ پیوند تخصص و تعهد بود. با این حال، خروجی کار نشان میدهد که صرفاً داشتن یک «سوژه خوب» و «نیت پاک»، برای خلق یک اثر ماندگار کافی نیست.
شخصیت شهید طیب به واسطه کاریزما و پیشینه علمی، ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به یک قهرمان سینمایی داشت. بازیگر نقش اصلی نیز تا حد قابل قبولی توانسته بار این شخصیت محوری را به دوش بکشد و مخاطب را با خود همراه کند. همچنین انتخاب هوشمندانه لوکیشنها در شمال کشور و استان گیلان، اتمسفر بصری متفاوتی به فیلم بخشیده است؛ اما مشکل از جایی شروع میشود که ساختار، فدای شعار میشود.
بزرگترین ضربه به «مارون» از ناحیه تدوین و ساختار روایی وارد شده است. پرشهای زمانی نامنظم و مشخص نبودن تکلیف کارگردان با شیوه پرداخت (بیوگرافی سنتی یا درام مدرن)، باعث ایجاد سکتههای پیاپی در ریتم اثر شده است. هرچند کارگردان در نشست خبری بر ادای دین به شهدا تاکید دارد، اما باید پذیرفت که دنیای سینما، دنیای استانداردهای فنی است، نه صرفاً بیانیه و شعار اخلاقی.
نکته کلیدی و مطالبه جدی از نهادهای فرهنگی و ارگانهای حمایتکننده این است: تولید آثار فاخر درباره شهدای شاخص، نیازمند وسواس دوچندان است. وقتی بودجههای عمومی و ارگانی صرف تولیداتی میشود که در فرم و روایت دچار لکنت هستند، نه تنها حق مطلب ادا نمیشود، بلکه پتانسیل سینمایی این قهرمانان برای سالها بایگانی میگردد.
«مارون» اولین فیلم کارگردانش است، اما شروع چندان خوبی نیست! این فیلم میتوانست یک «ایستاده در غبار» دیگر باشد، اما به دلیل ضعف در مهندسی روایت، در سطح یک اثر زیر متوسط باقی ماند.
هذیانگویی فانتزیک!
فیلم جدید علیرضا معتمدی، «دختر پریخانوم»، که در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد، بیش از آنکه یک اثر سینمایی با ساختار منسجم باشد، به یک هذیانگویی تصویری و تلویزیونی شباهت دارد که پشتِ نقابِ فانتزی کودکانه، مخفی شده است. این فیلم ، دو تکه است؛ انگار دو فیلم جدا از هم را میبینیم. تکه اول که در دوران کرونا و در یک خانه تمام استریلیزه و یک مرد همیشه نگران از ویروس میگذرد، آشکارا، شبیه به برنامههای خوردسالان صداوسیماست! تکه دم اما یک فیلم در فضای باز است که ارتباط ارگانیکی با تکه اول ندارد.
اگرچه ظاهر فیلم با رنگ و لعابِ فانتزی سعی در نوع فلسفهبافی برای زندگی دارد، اما زیرلایه آن مروج سبک زندگی فردگرا و پوچ است. کاراکترهای فیلم نه در دلِ پیوندهای اجتماعی، بلکه در انزوایی خودخواسته تعریف میشوند. «دختر پریخانوم» به جای نمایشِ چالشهای واقعگرایانه و مسیرهای حل مسئله، نوعی نفرت پنهان در روابط زوجین را ترسیم میکند. صحنه قتل فجیعانه زن –آن هم زنی که عاشق مردش است- به دست همسر، هر چند تخیلی است اما مفهومی غیرانسانی در ناخودآگاه مخاطب القا میکند.
از منظر فنی، فیلم درگیرِ نوعی شلختگی در روایت است. معتمدی با فرار از منطق داستانی، به ورطه هذیانگویی افتاده که باعث میشود مخاطب میان مرز واقعیت و خیال سرگردان بماند. این آشفتگی نه تنها به فرم اثر ضربه زده، بلکه باعث شده پیامهای ضداجتماعی فیلم در بستری از بیمنطقی به خورد مخاطب داده شود.
زنده و پرشور، اما...
«زنده شور» فیلمی دو لبه است که بسته به دیدگاه و موضع بیننده، مفهوم و معنی پیدا میکند. اما به هر حال و با وجود ضعفهای محتوایی و ساختاری، نمی توان منکر شد که این فیلم، حرفهای زیادی برای گفتن دارد و علاقهمندان به آثار درام اجتماعی، میتوانند منتظر یک فیلم تماشای و قابل احترام در این حوزه باشند.
کاظم دانشی در دومین فیلمش بعد از «علفزار» به بلوغ در کارگردانی رسیده است؛ «زندهشور» چه در فیلمنامه و چه در کارگردانی، فیلم پختهای است. یکی از دلایل این پختگی، تمرکز فیلمساز در حوزه مورد علاقهاش، یعنی درام جنایی و دادگاهی و نگاه ویژه به مسئله قصاص است. کارگردان در «زندهشور» هم مانند «بیبدن» که فیلمنامهاش را نوشته بود، از نگاه افرادی با مواضع و دیدگاههای مختلف به قصاص پرداخته است و با روایتی چند بعدی، به مخاطب کمک کرده تا به درک تازها از این موضوع برسد. ما هم خانواده مقتول را داریم هم خانواده قاتل هم خود قاتل و هم اجرا کنندگان حکم؛ در طیف های مختلف از پزشک و زندان بان و سرباز گرفته تا قاضی و بازپرس و روحانی و ... تفاوت اصلی «زنده شور» با کار «بیبدن» این است که تصویری همدلی برانگیز از قاتلها و مجرمین نمایش داده شده است! خصوصا جوانی که جرمش قتل پدر و مادرش است و قاعدتا باید فردی قصیالقلب و ناجور باشد. اما در کمال تعجب، او یک نوازنده موسیقی است و در یک طراحی فانتزیک، پای چوبهدار ساز میزند و اشک همه حضار را در میآورد!
جهتگیری اصلی فیلم، ترویج بخشش بجای قصاص است؛ اینکه در آثار هنری، فرهنگ بخشش و گذشت را رواج دهیم خیلی خوب است، اما جای تبیین و روایت حکم قصاص هم در این آثار خالی است. اتفاقا جایی از این فیلم، کلام پروردگار درباره قصاص خوانده میشود، اما یک فیلم با زبان درام باید روشن کند که چرا قصاص، مایه زندگی است... بگذریم!
ویژگی مهم ساختار «زندهشور» این است که موتور درام، از همان ابتدای فیلم روشن میشود و تا انتها گرم و بدون سکته کار میکند. فضای فیلم، با وجود دست و پنجه نرم کردن با مرگ، زنده و پرشور است. در این فیلم با یک بهرام افشاری جدید مواجه هستیم. این کمدین، از پس ایفای یک نقش جدی در فیلمی تراژیک به خوبی بر آمده است. مثل شبنم مقدمی که او نیز بازی خوبی دارد، هر چند شخصیتپردازیاش کامل نیست و بلاتکلیف به نظر میرسد. زمان فیلم طولانی است و جای کوتاه شدن دارد، مثلا صحنههای مربوط به آسایشگاه سربازان زندان اضافه است و حذفشان هیچ لطمهای به فیلم نمیزند. همچنین حجم صحنهها زجرآور زجه و فغان خانواده فرد اعدامی هم اگر کمتر شوند، فضای فیلم را بهتر میکنند.
جای تعجب است که فیلمسازان ما حتی در یک درام جنایی و تراژیک نیز دست از شوخیهای غیراخلاقی و اشارات زشت بر نمیدارند. حرفهای طنزآمیز جنسی از جنس این فیلم نیستند و توی ذوق میزنند.