فرانسیس فوکویاما نظریهپرداز "پایان تاریخ" و یکی از استراتژیستهای مطرح حوزه سیاست خارجی آمریکا اخیرا از "تفاهم اسلام آباد" به عنوان سند عقبنشینی کامل واشنگتن در برابر تهران یاد کرده و میگوید:
" آمریکا با امضای تفاهمنامه با ایران سعی کرد مسئلهای را حل کند که خود آن را با شروع جنگ ایجاد کرده بود. دونالد ترامپ تمام اهدافی که دولت وی طی سه ماه برای توجیه این جنگ مطرح کرده بود، به مذاکرات آتی موکول کرده است و هیچ یک از اهداف دیگر آمریکا برای جنگ علیه ایران از جمله «تغییر رژیم» یا «تسلیم بیقیدوشرط» محقق نشده است. "
قدر متیقن موضعگیری فوکویاما
قدرمتیقن مواضع اخیر فوکویاما مشخص است: شکست تمام عیار آمریکا در رسیدن به اهداف اعلامی خود در تقابل با جمهوری اسلامی ایران. به عبارت بهتر، ترامپ همه توان خود را صرف کرده تا به "نقطه قبل از جنگ"باز گردد، هر چند که در رسیدن به این هدف نیز ناکام خواهد ماند. در این خصوص نکات و ملاحظاتی وجود دارد که لازم است مورد توجه قرار گیرد:
در حوزه روابط بین الملل، بحرانهایی پدید میآیند که نه بر اثر عوامل بیرونی، بلکه در نتیجه تصمیمها و رفتارهای خودِ مدیران یا سیاستمداران شکل میگیرند. این نوع بحرانها که میتوان آنها را «بحرانهای خودساخته» نامید، زمانی رخ میدهند که فرد یا نهادی با تصمیمگیریهای نادرست، ارزیابیهای اشتباه، یا اعتماد بیش از حد به تواناییهای خود، شرایطی را ایجاد میکند که در ادامه قادر به کنترل یا مدیریت آن نیست. ویژگی مهم این بحرانها آن است که آغاز آنها اغلب با تصور دستیابی به هدفی بزرگ یا حل مسئلهای پیچیده همراه است، اما در ادامه به وضعیتی تبدیل میشود که کنترل آن از دست طراحان اولیه خارج میگردد. چنین قاعدهای در خصوص جنگ رمضان نیز صادق است. دونالد ترامپ با تکیه بر پیش فرضها، ثوابت و انگارههایی به این صحنه ورود پیدا کرد که وفق آنها، باید در عرض چند روز به اهداف تعیین شده خود در تقابل با تهران میرسید! اتاقهای فکر وابسته به رژیم اشغالگر قدس و سیاستمدارانی مانند نتانیاهو نخست وزیر این رژیم نقش به سزایی در شکل گیری این "حماقت راهبردی"در کاخ سفید ایفا نمودند. اصلیترین دلیل خشم و نارضایتی ترامپ نسبت به نتانیاهو، مخالفت رئیس جمهور متوحش آمریکا با جنگ و اشغالگری و کشتار نیست! آنچه منجر به وحشت و سردرگمی ترامپ شده، گرفتاری در تلهای راهبردی و خودساخته است که متاثر از محاسبات و ایدههای انتزاعی صهیونیستها و اونجلیستهای حاضر در کاخ سفید شکل گرفته است.
خطای محاسباتی کاخ سفید
یکی از ریشههای مهم بحرانهای خودساخته، خطای محاسبه است. سیاستمدارانی آماتور بر اساس اطلاعات ناقص، تحلیلهای خوشبینانه یا برداشتهای نادرست از محیط، تصمیمهایی میگیرند که پیامدهای آن بهدرستی پیشبینی نشده است. در چنین شرایطی، تصمیمی که در ابتدا جسورانه به نظر میرسد، در عمل زنجیرهای از واکنشها و پیامدها را به دنبال دارد که مدیریت آنها بسیار دشوار میشود. به بیان دیگر، فاصله میان «تصور اولیه» و «واقعیت اجرا» بسیار بیشتر از آن چیزی است که تصمیمگیرنده انتظار داشته است. هم اکنون چنین فاصله و شکافی به اندازهای عمیق شده که حتی بسیاری از مقامات سیاسی و ژنرالهای نظامی در کاخ سفید و پنتاگون قدرت توجیه و تفسیر آن را از دست دادهاند. عامل دیگر شکست ترامپ در جنگ رمضان، اعتماد به نفس کاذب دولت آمریکا قبل از آغاز جنگ بود. ترامپ تصور میکرد با اتکا به تجربه، قدرت یا منابع موجود، میتواند هر بحرانی ایجاد نموده و متعاقبا، آن را در بطن منافع ملی آمریکا مدیر یت کند! ترامپ در نهایت بحران را ایجاد کرد، اما قدرت مدیریت و توقف آن را پیدا نکرد! طی روزهای اخیر انتقادات زیادی از سوی استراتژیستها و تحلیلگران حوزه نظامی-امنیتی علیه ترامپ، هگست، روبیو و دیگر مقامات دخیل در شکل گیری حمله به ایران مطرح میشود. یکی از اصلیترین این انتقادات، معطوف به اعتماد به نفس کاذب ترامپ است. منتقدان رئیس جمهور متوهم آمریکا معتقدند این نوع اعتماد بیش از حد باعث نادیده انگاری خطرات بالقوه، قدرت رقیب و جدی نگرفتن هشدارهای کارشناسی و میدانی میشود. دقیقا مانند رخدادی که در جنگ رمضان شاهد آن بودیم. در چنین وضعیتی، ترامپ نه تنها با بحران ناشی از شکست در جنگ با ایران مواجه است، بلکه با کاهش اعتبار، بیاعتمادی و فشارهای داخلی و بیرونی نیز دست و پنجه نرم میکند.
سنجش شکست ترامپ با مدلهای مدیریت بحران
در علم مدیریت، پس از آغاز بحران، مسئله مهمتر ناتوانی در مدیریت آن است. بسیاری از بحرانهای خودساخته در ابتدا هنوز قابل کنترل هستند، اما واکنشهای نادرست باعث تشدید آنها میشود. یکی از این واکنشهای نادرست، انکار واقعیت است. وقتی یک مدیر یا رهبر حاضر نیست بپذیرد که تصمیم اولیه اشتباه بوده، تلاش میکند با ادامه همان مسیر یا تشدید اقدامات قبلی، وضعیت را اصلاح کند. اما در عمل این رفتار اغلب بحران را عمیقتر میکند. مشکل دیگر، وابستگی به تصمیم اولیه است؛ پدیدهای که در روانشناسی تصمیمگیری با عنوان «تشدید تعهد» شناخته میشود. در این حالت، افراد نمیخواهند از تصمیم اولیه عقبنشینی کنند. آنها به وضوح معتقدند عقبنشینی به معنای پذیرش شکست است، بنابراین به جای تغییر مسیر، منابع بیشتری صرف همان تصمیم میکنند. این روند گاهی باعث گسترش و تعمیق دامنه بحران و شکست میشود. در چنین شرایطی، یک سیاستمدار یا نهاد تصمیم گیر، در نوعی تله خودساخته گرفتار میشود. این تله زمانی شکل میگیرد که گزینههای خروج از بحران بهتدریج محدود میشوند. تصمیمگیرنده از یک سو نمیخواهد از اهداف اولیه صرفنظر کند، و از سوی دیگر ابزار کافی برای تحقق آن اهداف در اختیار ندارد. نتیجه این وضعیت نوعی بنبست است که در آن هر انتخابی هزینههای قابل توجهی دارد.
چنین قواعدی در خصوص جنگ رمضان و رویکرد ترامپ در آن نیز صادق است. به وضوح مشاهده میشود که ترامپ پس از اثبات ناتوانی خود در میدان جنگ، به جای کاهش هزینههای شکست خود بر روی تاکتیکها و استراتژیهای خطرناک خود اصرار ورزید. در نهایت رئیس جمهور آمریکا به بن بستی رسید که در آن، هر تصمیمی مصداق شکست محسوب میشد. در نهایت، بسیاری از بحرانهای خودساخته با عقبنشینی اجباری از اهداف اولیه پایان مییابند. با این حال عوارض و تبعات شکست در یک جنگ خودخواسته، به مراتب بیشتر از حد تصور سیاستمدارانی نادان مانند ترامپ و نتانیاهو میباشد. لحظات تاریکتر و سختتر بازیگران شکست خورده غربی-صهیونیستی جنگ رمضان همچنان در راه است.