صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۳۸۹۲۸۹
مروری بر یادداشت روزنامه‌های چهارشنبه ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴
امروز خون دختران میناب، مصب رودی پرآب را در کرانه عمان گلگون کرده و چون فرشتگان نگهبان، پاسبان آن تنگه‌ دلیران شده. ببین که هرمز، چگونه آبراهه اشباح شده و چون سیاهچاله برمودا، متجاوزان بیچاره را در خود می‌بلعد.

و خدا غالب است 

سعدالله زارعی

اسناد، اظهارات صریح، شواهد و روندها بیانگر آن هستند که دشمنان اسلام و ایران - یعنی رژیم‌های آمریکا، اسرائیل و بعضی دیگر در منطقه - برای اینکه کشوری بنام ایران و عامل تعیین کننده‌ای بنام اسلام را از معادلات جهانی و منطقه‌ای و در واقع از عالم وجود حذف کنند، پس از سال‌ها زورآزمایی با این دو، جنگی کامل و شامل و در ابعاد مختلف که امروز در ادبیات سیاسی از آن به «جنگ ترکیبی» یاد می شود، به راه انداختند‌. جنگی که از روز دهم رمضان المبارک جاری راه افتاد، با این مختصات شروع شد‌. 
جدای از ابعاد فیزیکی و غیر فیزیکی جنگ ترکیبی، در این جنگ سه نقطه اصلی فیزیکی بسیار حساس و خطرناک در نظر گرفته شده بود که قرار بود به فاصله کوتاهی از یکدیگر به اجرا گذاشته شوند‌. این سه نقطه اصلی به ترتیب عبارت بودند از ؛ حمله سنگین نظامی خارجی هوایی به ترتیب  از سمت مرزهای جنوبی‌، شمال غربی و شمالی ایران، حمله نسبتاً سنگین نظامی زمینی از سمت شمال غربی ایران و سپس اغتشاش گسترده امنیتی در همه شهرهای ایران و بویژه در پایتخت و استان‌های شمال غرب ایران‌.‌
بر اساس پاره‌ای اسناد و شواهد، بین مرحله اول و دوم یک روز و بین مرحله دوم و سوم دو روز فاصله در نظر گرفته شده بود تا الحاق نیروهای عمل کننده بصورت بی‌نقص اتفاق بیفتد‌. شواهد می‌گویند حسب آنچه در طراحی آمده است دشمنان فکر همه چیز را کرده بودند و از حیث مادی نقصی وجود نداشت و اگر قرار بر قابلیت و قدرت ابزار باشد، این توطئه عمیق باید به نتیجه می‌رسید‌.
در بخش نظامی، آمریکا و رژیم اسرائیل با همراه کردن بعضی دولت‌ها و یک نیمچه دولت در منطقه، حمله سنگین با هدف قرار دادن و انهدام مطلق دستگاه رهبری و دستگاه نظامی ایران را طراحی کردند و در این راه نگاهی هم به تجربه جنگ ۱۲ روزه داشتند و تلاش کردند نواقص خود در آن جنگ را رفع نمایند‌. خب حمله سنگین در روز نهم اسفند و دهم رمضان انجام شد، کشور بطور هم‌زمان از سه منطقه‌ای که بر شمردیم، مورد حمله قرار گرفت و رئوس دستگاه رهبری و رئوس دستگاه نظامی زده شدند و به تصورشان کشور در خلع رهبری سیاسی و رهبری نظامی فرو رفت‌. 
مرحله دوم که ورود نیروهای زمینی عمل کننده بود که می‌توان از آن‌ها به لشکر مزدوران یاد کرد، بعد از آمادگی و تمرین و با اخذ حداکثر همکاری از یک نیمچه دولت، از روز دوم جنگ شروع شد و بیم آن می‌رفت که در فضایی که کشور درگیر حملات سنگین از سوی جبهه مشترک غربی، عبری و عربی هست و مدیریت این وضعیت حساس، توان زیادی لازم داشت، استان‌های غربی دچار آشوب شدید امنیتی شده و این آشوب امنیتی مسلحانه با سرعت زیاد به تهران برسد و کنترل اوضاع از دست خارج گردد‌. این موضوع بخصوص از آنجا اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد که در گزارش‌های یک سال اخیر وزارت اطلاعات کشور بطور مرتب از نفوذ عوامل تروریستی دشمن به داخل و ورود پی در پی مقادیر زیادی سلاح از مرزهای غربی به کشور خبر داده شده بود‌. به همین دلیل مسئولین امنیتی و نظامی بر این موضوع اشراف داشتند و اهمیت خنثی سازی این مرحله از طرح دشمن که در حکم حلقه میانی اتصال ضلع اول و ضلع سوم توطئه بود را می‌دانستند در حالی که دشمن در طراحی خویش اینطور محاسبه کرده بود که شدت حمله خارجی از سه مسیر هوایی، جایی برای فکر کردن دستگاه نظامی امنیتی ایران به آنچه از طریق مرزهای ایران طراحی شده باقی نمی‌گذارد.  
در مرحله سوم، قرار بود جریانات مسلح شده و برخوردار از آتش پشتیبانی آمریکا و رژیم غاصب بصورت پر حجم و حداقل در استعداد یک لشکر، مرزهای غربی ایران را پشت سر گذاشته و با سرعت خود را به تهران برسانند و با عوامل و سلاح‌هایی که قبلا به داخل ایران نفوذ کرده و منتظر اعلام اسم رمز عملیات آشوب امنیتی مسلحانه هستند، الحاق کرده و در روز چهارم یا پنجم جنگ یعنی ۱۳ یا ۱۴ اسفند، گام اول که اسقاط جمهوری اسلامی است را نتیجه برسانند‌.
حمله به ایران با آنکه بسیار دقیق طراحی شده بود، اما در گام اول با مشکل اساسی مواجه شد و در دوم به شکست انجامید و کار اصلاً به مرحله سوم نرسید‌. در واقع جنگ ترکیبی و سنگین دشمنان اسلام و ایران در روز اول بطور نسبی و در روز سوم بطور مطلق با شکست مواجه گردید‌. پاسخ سنگین آتشباری  ایران در زمانی کمتر از سه ساعت شروع شد و این در حالی بود که فرمانده معظم کل قوا، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، فرمانده کل سپاه، دبیر شورای دفاع، وزیر دفاع و جمعی دیگر از فرماندهان میانی ایران به شهادت رسیده بودند و بر خلاف جنگ ۱۲ روزه خردادماه، به دلیل شهادت فرمانده معظم کل قوا، امکان جایگزینی فوری آن‌ها وجود نداشت‌. اما آتشباری سنگین ایران در دو ساعت اول جنگ نشان داد دستگاه نظامی ایران علیرغم شهادت همزمان فرماندهان ارشد آن سر پا هست و کار خود را دقیق انجام می‌دهد‌. پس محاسبه دشمن در اینحا از یک خطای اساسی خبر می‌داد‌. این موضوع دلایل زیادی دارد و البته در راس آن هم باید حتما عوامل معنوی و در راس آن عنایات حق‌تعالی و حضرت ولیعصر سلام‌الله علیه در حق این ملت مقاوم و شهدای عظیم‌القدر مظلوم آن را مد نظر قرار داد‌. اما از آنجا که لازمه تحقق عنایات الهی، ایجاد استعداد و ظرفیت است، عملکرد و تدابیر دستگاه رهبری و دستگاه نظامی ایران هم در این مسئله بسیار مهم است‌. رهبر معظم انقلاب چند روز پس از پایان جنگ ۱۲ روزه در ملاقات با هیات محترم دولت با صراحت فرمودند ممکن است طی شش ماه آینده جنگی در بگیرد و شرایط به‌گونه‌ای پیش رود که امکان ورود کالا به کشور آنطور که الان وجود دارد وجود نداشته باشد از این رو به فکر آن روز باشید‌. این توصیه البته به دولت و برای اداره کشور در زمان جنگ بعد بود ولی خود اینکه شهید بزرگ رمضان از عبارت شش ماه دیگر استفاده کرد و اینکه فرمود ممکن است کار از آنچه بوده سخت‌تر شود، ضمنا از هوشیاری نظامی ایشان و کشور هم خبر می‌دهد‌. رهبر معظم شهید در یکی دو جا از جمله در یکی از آخرین سخنرانی‌های علنی خود بطور ضمنی به لزوم تدبیر اداره کشور در شرایط فقدان رهبری اشاره کرده بودند و در واقع مردم را برای اداره مستقیم و خودجوش و خودابتکار چنین شرایطی آماده کرده بودند که تبیین این، خود به  یادداشت جداگانه‌ای نیاز دارد.  
از آن طرف ستاد کل نیروهای مسلح و سپاه تجربه جنگ ۱۲ روزه و زده شدن رئوس نظامی در ساعات اولیه جنگ را داشتند‌. کما اینکه در آن جنگ خود سردار پاکپور پس از انتصاب به فرماندهی کل سپاه در معرض شهادت قرار گرفت ولی به سرانجام نرسید‌. حدود هفت ماه پیش، سردار پاکپور در جایی گفت ما باید جوری عمل کنیم که سپاه بدون فرمانده، فرماندهی شود‌. بر اساس آنچه از رهبر عظیم‌الشان شهید نقل کردیم و حسی که خود سردار شهید پاکپور داشت، وی خود را موظف دانست که هم در این شش ماه سیستم فرماندهی جنگ در سپاه را به پایه‌ای برساند که بدون فرمانده، فرماندهی شود و هم قدرت آتش سپاه به درجه‌ای برساند که بدون تاخیر فضای جنگ را به دست بگیرد و جنگ تحمیلی را مغلوبه کرده و کشور را به بازدارندگی برساند‌. او برای به نتیجه رساندن این دو کار سخت، شش ماه بیشتر زمان نداشت و شهید به همراه جمع بزرگی از فرماندهان و فعالان گمنام عرصه دفاعی کشور در این زمان این دو را به نتیجه مطلوب رساند و در واقع دو غافلگیری بزرگ ایجاد کرد و توانست از روز اول جنگ، محاسبات پیچیده دشمن را به هم بزند‌. کم‌کم نزدیک به ۲۰ روز از آغاز جنگ می‌گذرد و سپاه  و ارتش مثل ساعت کار خود را به خوبی انجام داده‌اند و این خود یک پیشرفت اساسی در جنگ به حساب می آید.
وقتی جنگ سنگین نظامی دشمنان  در گام اول با مشکل اساسی و غافلگیری در فاز اداره جنگ مواجه گردید، چشم‌های دشمنان به نقطه دوم و سوم دوخته شد و این در حالی بود که ایران برای مواجهه با این بخش آماده‌تر از نقطه اول بود‌. نیروی زمینی سپاه، نیروی قدس سپاه و وزارت اطلاعات کشور مامور کنترل مرزهای  غربی کشور شدند و با ضربات پیاپی به مقرهای نیروهای مزدور که حجم زیادی را تشکیل می‌دادند و با زیر ضرب گرفتن پایگاه بزرگ نظامی آمریکا در اربیل، موسوم به «حریر» که علاوه بر کارویژه جنگی خود نقش ستاد عملیاتی  تهاجم زمینی به ایران هم بعهده داشت، عملا اجازه تحرک را از آنان گرفتند و تا امروز نتوانسته‌اند نقش حساس خود یعنی حلقه میانی ویرانی ایران را انجام دهند و البته دیگر هم قادر نخواهند بود چون هم ستاد عملیاتی و هم جمعشان بسیار آسیب دیده و پراکنده شده‌اند‌. 
برای آنکه حلقه سوم بتواند در میادین و خیابان‌ها فعال شود، باید رعبی در جامعه شکل می‌گرفت تا آنان  از این فضا به نفع تحرکات میدانی خود استفاده می‌کردند، مردم انقلابی که حالا با شهادت رهبر معظم بسیار برافروخته شده بودند، همه میادین و خیابان‌ها را در کنترل خود گرفتند و در هفته اول که کشور با فقدان رهبری مواجه بود عملا رهبری کشور را انجام دادند که شرح آن به زیبایی در پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی، امام سید مجتبی خامنه‌ای - دامت برکاته - آمد.  در عین حال با فروپاشی حلقه دوم جنگ، نوبت به حلقه سوم نرسید و عملا این رکن که از جهاتی مهم‌تر از بقیه رکن‌ها بود معطل ماند و با توجه به ضربه شدیدی که در دی ماه خورده بود، جرات ورود به میدان پیدا نکرد و بدین‌صورت در واقع عناصر توطئه در هم کوبیده شدند‌.
 آمریکا و رژیم تا کنون پنج برابر زمانی که در نظر گرفته بودند، درگیر جنگ با جمهوری اسلامی هستند و حالا نه برای از بین بردن ایران که برای خارج کردن کنترل یک تنگه از دست ایران به کشورهای دنیا التماس کرده و کمک می‌طلبند‌. 
آنچه می‌بینیم بدون کمترین تردید، دست قدرت الهی است که از آستین این ملت شایسته بیرون آمده است‌. والله غالب علی امره‌. 

اقتداری که هیچ موشکی آوارش نمی‌کند

مهسا گربندی

اولین بار نیست دشمنان، تصور می‌کنند در کوتاه‌ترین زمان ممکن می‌توانند ایران را شکست دهند. شاید اگر ترامپ، جای زیاده‌گویی‌ها و حرافی‌های مداوم، یا سر سپردن به خیال‌بافی‌های نتانیاهو، کمی تاریخ را مطالعه می‌کرد، مدعی نمی‌شد که طی چند روز یا چند هفته می‌تواند فریاد پیروزی سر دهد. هر چند که او، هنوز هم در دنیای واهی خود به سر می‌برد! آنچه امروز، دنیا (در پی جنگی که ۱۸ روز از آن می‌گذرد) دریافت، این است که ایرانیان نه صرفاً لب و دهان هستند و نه بیدی که با آن باد‌ها بلرزند. بلکه ایران، سرزمین پهلوانان نامدار و گمنام فراوانی است که دیگر حتی دشمنانش نیز نمی‌توانند منکر آن شوند. 
مسئله همینجاست. اینکه امثال ترامپ، ایران را صرفاً به نام مسئولان عالی‌رتبه و سرداران قدرش می‌شناسند، به همین دلیل هم هست که تصور می‌کنند با زدن وزیر، قلعه و اسب، پیروز میدان می‌شوند. اما در صفحه این شطرنج، دشمن را همان سربازانی که شاید هیچ توجهی به آنها نمی‌شود از پای در می‌آورد. بی‌تردید که رأس کار، اهمیت بسیاری دارد، اما نکته مهم این است که اندیشیده شده در نبود رأس، چطور قاعده به همان شکل ادامه پیدا کند. 
اینجا، هیچ خبر ناگواری، معنای یأس و ناامیدی نمی‌دهد. به همین دلیل است که با وجود تجاوز وحشیانه دشمن متخاصم هم، اکثریت امیدوار به پیروزی هستند و مرثیه شکست سر نمی‌دهند. در همین چند روز، دنیا به چشم دید که چرا این «خلیج»، همیشه فارس است. زمانی که مردم بندر گناوه، با شنیدن ندای تعرض به خارک، شجاعانه راهی این جزیره شدند، آن‌هم با دست خالی، نه با موشک نه با لانچر و نه با هیچ سلاح دفاعی. رفتند تا بگویند دفاع از خاک پاک ایران برایشان از جان خوش‌تر، شیرین‌تر است. 
دشمنان با تصور جنگ ۱۲ روزه پیش آمده بودند، همان جنگی که سیلی زده و چندتای دیگر خورده بودند، حال تصور می‌کردند در بازگشت دوباره، نقطه ضعف‌هایشان را پوشانده‌اند و خیلی سریع‌تر از حد تصور، قرار است صاحب ایرانی شوند که شهره جهانی دارد. اما چنان رکبی خوردند که فکرش را هم نمی‌کردند. به گونه‌ای که روزهاست در خلال حملات وحشیانه خود، روی بازی‌های رسانه‌ای نیز برنامه‌ریزی زیادی کردند، تا شاید از این طریق بتوانند اقتداری را که خود با چشم دیدند کوچک نشان دهند!
اما قشنگ‌ترین قسمت ماجرا، این بود که گفته شده، تمام موشک‌هایی که طی این مدت سرزمین‌های اشغالی و پایگاه‌های امریکا در منطقه را شخم زده، محصول ده سال قبل است، و هنوز ایران لزومی ندیده که برای این دشمن مدعی (که حالا دیگر پرواضح است فقط سروصدا دارد) به دستاورد‌های جدید خود ناخنک بزند. همین یک نقل قول کوتاه کافی است تا حساب، دست دشمنان بیاید. همان دشمنانی که قرار بود به قول خودشان، چند روزه شاهکار کنند، اما روزهاست که دخل پایگاه‌هایشان در منطقه را نه موشک‌ها، که پهپاد‌های ایران آورده است! به همین دلیل، امروز صراحتا و نه در لفافه، از دیگران یاری می‌خواهند. اکنون، «هرمز» برای آنها صرفا یک بهانه است؛ تنگه‌ای که بسته شدن آن توسط ایران، آنقدر که اوضاع کشور‌های دیگر را بی‌ریخت کرده، فشاری به امریکا و اسرائیل نیاورده است، اما آنها، دنبال یارکشی در جنگ هستند و می‌خواهند از این مسئله بیشترین استفاده را ببرند، درست مثل ماهیگیری از آب گل‌آلود. 
نه آلمان، نه فرانسه، نه انگلیس و نه کشور‌های دیگر فریب وعده‌های نتانیاهو را نخوردند. حتی حرافی‌های ترامپ هم که از التماس به تهدید، ترقی کرد، نتوانست آنها را در جبهه حریف ایران، در این جنگ قرار دهد. ترامپ دیگر رسما دست و پا می‌زند. او نه راه پیش دارد، نه راه پس. ادعایی که کرده بود، یقه خودش را گرفته، و چه بسا روزی هزار بار به خودش لعنت می‌فرستد که با طناب نتانیاهو به چاه رفته، در حالی که در این سوی میدان نبرد، ایران یک قدم هم پاپس نکشیده است. 
در کمال تاسف هر روز و هر شب، صدای انفجار و آوار شدن خانه‌ها، بیمارستان‌ها، ارگان‌ها و ... را می‌شنویم. اما همچنان با تمام درد و زخم و اندوهی که داریم سرپا ایستاده‌ایم. چراکه ستون این خانه، نه یک شخص، که غیرت ایرانی و عشق مردم به این خاک مقدس است. ایرانی که تمام شدنی نیست و دشمن می‌خواهد امریکا و ترامپ باشد یا اسرائیل و نتانیاهو، یا حتی دشمنانی که در پوست بره، چون دوست خود را نزدیک می‌کنند، باید خواب پایان این عشق (ایران) را ببینند. 
۱۸ روز گذشت، به سختی، با درد و اندوه، با زخم‌های به جا مانده‌ای که شاید هرگز دیگر خوب نشود، اما آنچه را که دنیا دید، قبل از تمام این واقعیت‌ها، اقتدار ایران بود و عشقی که ملت به آن داشته، دارند و خواهند داشت.

مسیر متحول شده سیاست بین‌الملل

سجاد عطازاده

رهیافت انتقادی ما را وامی‌دارد که افسانه‌های نظم لیبرال را از منظر تاریخی و منطقه‌ای بازبینی کنیم. برای بخش بزرگی از جنوب جهانی، این روایت‌ها نه تنها خیرخواهانه نبوده‌اند، بلکه خشونت، سلسله‌مراتب نژادی و سلطه معرفت‌شناسانه را پنهان کرده‌اند. افسانه «نظم مبتنی بر قواعد» بارها به بهانه اخلاقی مداخله‌گری عمل کرده، صداهای غیرغربی را به حاشیه رانده و عدم‌تقارن‌ها در حکمرانی جهانی را مشروعیت بخشیده است. از این منظر، گسست کنونی نه صرفاً بحران، بلکه پرده‌برداری دیرهنگام از واقعیتی نهفته است که در برابر برخی موجب استقبال و در برابر برخی دیگر ایجاد بیم و هراس می‌کند.
این وضعیت ما را به دوران تازه‌ای از «افسانه» هدایت می‌کند؛ دوره‌ای که در آن نظم جهانی نه صرفاً از رهگذر قدرت مادی، بلکه از طریق بازآرایی بنیان‌های نمادین و بازتولید روایت‌های بنیادین، بازساخته خواهد شد. افسانه‌های جدید، نهادها، ایده‌ها و رویه‌های سیاست خارجی را بنیان خواهند نهاد و دهه‌ها مسیر سیاست بین‌الملل را شکل خواهند داد.
افسانه‌ها در علوم انسانی، جامعه‌شناسی، نظریه سیاسی و مطالعات ملی‌گرایی به عنوان ابزار بنیادین حیات سیاسی شناخته شده‌اند. آن‌ها نه با معیار «صدق و دقت»، بلکه با توانایی‌شان در سامان‌دهی زندگی اجتماعی، مشروعیت‌بخشی و انسجام‌بخشی به قدرت سیاسی ارزیابی می‌شوند. افسانه‌ها ذاتاً سیاسی‌اند و برای قدرت درون یک نظم مشخص توجیه فراهم می‌کنند؛ حتی اگر بازتاب‌دهنده واقعیت عینی نباشند. مثال افسانه‌های تأسیس ملت نشان می‌دهد که تحقق واقعی محتوا، تغییری در قدرت و اثرگذاری آن‌ها ایجاد نمی‌کند؛ افسانه‌ها به واسطه مشروعیت اخلاقی و پارادایمی خود نافذ باقی می‌مانند.
افسانه‌ها از طریق بازتولید، تکرار و گردش در میدان‌های متعدد اجتماعی و فرهنگی ماندگار می‌شوند و به اجزای ثابت و فراگیر زندگی جمعی بدل می‌گردند. آن‌ها امور اقتضائی را «قدسی» و «طبیعی» جلوه داده و رخدادهای تصادفی و وابسته به شرایط را به بنیان‌های اجتناب‌ناپذیر تبدیل می‌کنند.
ساختار روایی انعطاف‌پذیر افسانه‌ها، امکان تطبیق با تناقض‌های متعدد و همزمانی با دستورکارهای گوناگون را فراهم می‌آورد، و مطالعه آن‌ها به پژوهش‌های سازه‌انگارانه در روابط بین‌الملل پیوند می‌خورد.

نوعِید و عید نو

کامبیز نوروزی
چیزی به شروع بهار نمانده است. خاکی که امسال خوب دارد باران می‌خورد، آبستن دانه‌هایی است که بی‌تاب رقص رویش‌اند.
روی شاخه‌های درخت‌ها جوانه‌ها دارند چشم باز می‌کنند که به آفتاب سلامی دوباره بدهند.

هوا هنوز قدری سرد است و شکوفه‌های گیلاس زیر پوست نازک درخت انتظار کمی گرما را می‌کشند تا باغ و باغچه را آرایش کنند.

اما بنفشه‌ها و پامچال‌ها خوب دارند خاک را زرد و قرمز و بنفش و آبی می‌کنند.

چیزی به دمیدن عید و خودنمایی بهار و رقص جوانه‌ها نمانده است.

اما 168 جوانه دیگر مجال شکفتن ندارند.

168 جوانه سوختند. در میناب 168 جوانه، جوانی را دیگر نخواهند دید.

نسیم بهاری بر پوست 168 جوانه نمی‌نشیند و آنها را به رقص نمی‌آورد.

آن صبحی که 168 دانش‌آموز خردسال، مثل همه صبح‌های دیگر با لباس‌های رنگارنگ و لب‌های خندان از مادر جدا شدند و دلی‌دلی‌کنان راه مدرسه را در پیش گرفتند، در همان لحظه یخ زد که سلاح سیاه‌دلان قاتل سقف و دیوار را بر سر آنان خراب کرد و آتش به جان‌شان کشید.

168 کودک که روزی می‌خواندند «خوشحال و شاد و خندانم/ قدر دنیا را می‌دانم/ عمر ما کوتاست...» نمی‌دانستند این ترانه زیبای‌شان در همین بیت نیمه‌کاره می‌ماند که عمر ما کوتاست... عمر ما کوتاست... عمر ما کوتاست... و تمام می‌شود.

این ارمغان جهان توحش است. جهانی که خاک را شخم می‌زند، نه برای کاشت گندم، بلکه برای کشت دانه‌های مرگ.

صدایی از جایی بلند نمی‌شود.

مگر همین چند وقت پیش نبود که هزاران کودک پر‌پر شدند در قطعه زمین کوچکی از جهان که نامش را غزه گذاشته‌اند و هنوز هم همین کودکان دارند می‌پژمرند و به خاک می‌ریزند. جهان چه کرد؟ در جهان قدرت‌ها چه شنیده شد، جز مرثیه و سوگ سرود. آنها مرثیه می‌خواندند و اینها می‌کشتند. گویی که مرثیه‌های آنها موسیقی متن این کشتار است، نه چیزی بیشتر. حالا در میناب هم همین است. قصه مکرر کشتار کودکان؛ داستان بی‌پایان تاخت‌و‌تاز فطرت چنگیزی. سپاه چنگیز مغول اگر به ضربت شمشیر و نیزه یک‌یک می‌کشت، چنگیزهای مدرن، با ضربت موشک ده ده و صد صد و بلکه هزار هزار می‌کشند.

یک موشک! یک مدرسه! 168 جوانه که دیگر جوان نخواهند شد.

نفرین خدا و درود شیطان بر آنان که هم‌زبان این مردمان‌اند و بر این مزرعه مرگ هلهله می‌کنند و دست به دست مرگ‌آوران از تجاوز به بوم و بری که زمانی میهن آنها بود، کسب‌و‌کار می‌کنند. متحدانی که رذیلانه «دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند».

عجبا که جهان جدید کرور‌کرور خرج می‌کند که داروها و درمان‌های تازه بیابد، غذاها سالم‌تر شوند و... و... تا آدم‌ها سالم‌تر بمانند و بیشتر و بهتر زندگی کنند. اما همین جهان و صاحب‌قدرتان همین جهان به آسودگی مردمان را، از زن و مرد و پیر و جوان و کودک گرسنگی و تشنگی و بیماری و مرگ می‌دهند تا قدرت بیشتری پیدا کنند. سودشان در جنگ و مرگ است. در کهکشان‌ها دنبال نشانه‌های حیات می‌گردند و بر زمین حیات را می‌کشند.

آنها سرزمین و مردمان خود را آرام و برخوردار و سالم و زیبا و در صلح نگه می‌دارند. اما در این سوی جهان رنج و جنگ و مرگ می‌آفرینند. جهان هیچ‌گاه چنین در تناقض غرقه نبوده است که امروز تجربه می‌کند.

168 جوانه زیبا و دلارا با آتش دو حکومت تجاوزگر و ضد انسانی دیگر جوانی را نخواهند دید. اما ما آنها را در دل‌های خود شاداب و شکوفنده نگه می‌داریم.

فطری که در پیش و نوروزی که در راه است، نوعید 168 کودک است. نمی‌توانیم بر مدفن آنها حاضر شویم و به دیدار مادران و پدران‌شان برویم و حال خونین‌دلان بجوییم و زین جفا رخ به خون بشوییم.

ولی به سنت نوعید به زیارت آلاله‌ها و بنفشه‌ها و پامچال‌ها و جوانه‌های درختان می‌رویم که هریک رخساره‌ای است از آن 168 گل‌چهره‌های سوخته خاموش.

به بهار سلام می‌کنیم و با قد‌قامت سرو و صنوبر قامت می‌بندیم و باغ دل را به خوشامد نوروز و بزرگداشت فطرت انسانی با یاد 168 جوانه زینت می‌بخشیم.

در سورِ نوروز تازه امید روزهایی را می‌پروریم که بی‌دغدغه متجاوزان مرگ‌خو، صلح و زیبایی و عشق و آزادی را زندگی کنیم.

ما، ملتِ همیشه در صحنه‌ تاریخ

غلامرضا بنی اسدی 

ملت نه فقط مجموعه‌ای از جمعیت و خاک، بلکه شبکه‌ای از معنا، حافظه و هم‌سرنوشتی است. ملّت، جایی متولد می‌شود که مردم، در میان طوفان‌ها، باز هم تصمیم می‌گیرند «ادامه دهند». و این‎جا، ایران است؛ سرزمینی که بارها از دل بحران‌ برخاسته، خاکسترش را سترده و دوباره از دل آن، شعله‌ای تازه افروخته است. 
در یک سال گذشته، آزمون‌های بسیاری از سر گذرانده‌ایم؛ آزمون‌هایی که برای هر ساختار سیاسی دیگر، معنای فروپاشی می‌داشت. اما ما فرونپاشیدیم. چرا؟ چون ایران، تنها یک جغرافیای سیاسی نیست؛ استعاره‌ای از «زیستن با کرامت» است. ملتی که ریشه در هزاران سال تاریخ دارد، با هر بحران تازه، انگار بخشی از حافظه‌ تمدنش را بازخوانی می‌کند. گویی ناخودآگاه فرهنگی ما آموخته است که در سختی‌ها، منسجم‌تر شود، نه پراکنده‌تر.این تاب‌آوری، قطعا، صرفاً محصول سیاست یا برنامه‌ریزی نیست؛ نوعی «منطق فرهنگی مقاومت» است. زیستن همچون مبارزه، اما با لبخند. ایرانی ها چه در «خیابان» و  چه در«میدان» به‌عنوان دو ضلع از مثلث قدرت ملی اند؛ یکی تپنده در دل جامعه‌ مدنی، دیگری استوار در سنگر تعهد ملی. امروز نیز همین هماهنگی شگفت، پشتوانه‌ ماندگاری کشور است.
دولت، در روایت این روزهای ایران، فقط یک نهاد اداری نیست؛ کنشگری فرهنگی است که معنای «اداره کردن» را تا حد «حمایت از زیست اجتماعی» ارتقا داده است. از تدبیر در معیشت تا تنظیم بازار، همه به نوعی استمرار همان نظم فرهنگی است که در دل بحران هم زندگی را متوقف نمی‌کند. در سومین هفته‌ جنگ، زندگی بهتر از روز نخست جریان دارد؛ و این نه تصادف است، نه شعار؛ این، تجلی تجربه‌ تاریخیِ سازمان‌یافته‌ ایرانی است.
در عرصه عمومی، آنچه قدرت می‌آفریند، «بازنمایی» است. این روزها، هر تصویر از ایران - از رئیس‌جمهورِ پیاده میان مردم تا کارگر سه‌شیفته‌ای که چرخ تولید را متوقف نمی‎کند - خود روایتی است از قدرت فرهنگی. در چنین روایتی، خیابان، امتداد میدان است و سفره‌ خانواده، ادامه‌ سنگر.
ما ملتی هستیم که حتی در دل آژیر خطر، صدای اذان‌مان خاموش نمی‌شود. مغازه‌دار، قفسه را پر می‌کند، چون می‌داند پشت این اشتیاق، یک ایران ایستاده است. و واقعیت همین است. در هارمونی میدان و دولت، در همنوازی مقاومت و زندگی، قدرتی متولد می‌شود که نه از جنس موشک، بلکه از بافت فرهنگ است ؛ فرهنگی که از فردوسی تا امروز، یک پیام را فریاد زده است: ایران، همیشه می‌ماند. این ماندگاری، نه فقط نتیجه‌قدرت نظامی، بلکه حاصل ایمان فرهنگیِ یک ملت است به زیستن در هر حال، با سربلندی، با امید، با نوروزی که از دل تاریکی هم طلوع می‌کند. ما یک ملت بزرگیم، چون فرهنگمان بزرگ است؛ مردانمان در میدان، زنانمان در خانه و جامعه و کودکانمان در رؤیاهای‌شان، همگی بر خطی از تداوم ایستاده‌اند: ایرانی بودن یعنی ادامه دادن، با وقار، با ایمان، با لبخند.

جمهوری اسلامی؛ ساختاری که با شهادت پولادین‌تر می‌شود 

دکتر سیدجلال امینی

در نوزدهمین روز از آغاز تهاجم نظامی ایالات متحده آمریکا به خاک جمهوری اسلامی ایران، میدان نبرد تنها به جبهه‌های نظامی محدود نشده، بلکه جنگ روانی و رسانه‌ای دشمن با شدت و حدت بی‌سابقه‌ای دنبال می‌شود. در این میان، تمرکز جبهه استکبار بر انتشار شایعات درباره ترور فرماندهان و شخصیت‌های برجسته کشور، ریشه در ناآگاهی آن‌ها نسبت به معماری شکوهمند نظام اسلامی دارد. واقعیتی که دشمن درک نمی‌کند آن است که در ساختار پولادین جمهوری اسلامی، شهادت فرماندهان و مسئولان، نه تنها مانعی برای حرکت نظام نیست، بلکه با تکیه بر گنجینه عاشورا، خود موتور محرک و پیش‌برنده انقلاب است.جمهوری اسلامی ایران در تاریخ معاصر جهان، انقلابی بی‌نظیر است که توانسته است ماندگاری خود را بر پایه اصول و آرمان‌های بنیادینش استوار کند. راز این پایداری در درهم‌تنیدگی سه عامل حیاتی «پرچم‌داری ولایت فقیه»، «آموزه‌های دینی، عاشورایی و مهدوی» و «مردم‌سالاری دینی با حضور همیشه در صحنه مردم» نهفته است. دشمن که روزی با شهادت ناگهانی رهبر معظم انقلاب(ره) تصور می‌کرد ستون فقرات کشور فرو خواهد ریخت و هرج‌ و مرج حاکم می‌شود، امروز با شگفتی مشاهده می‌کند که خون آن شهید بزرگوار، سیلی شد که مسیر مقاومت را هموارتر کرد.
اکنون و پس از گذشت بیش از دو هفته، صحنه‌های عملی کشور گویای واقعیتی تلخ برای دشمنان است؛ حضور معجزه‌آسا، باشکوه و باشور مردم در کف خیابان‌ها و میادین، تمامی معادلات و محاسبات آنان را به هم ریخته است. ملت آگاه ایران به خوبی می‌داند هدف نهایی دشمن، ناامیدسازی، ناامن‌سازی و ایجاد اختلاف است و حضور پررنگ آن‌ها، سدی محکم در برابر رسیدن دشمن به اهداف شومش است.
آمریکایی‌ها که با توان نظامی خود به بن‌بست رسیده‌اند و با نابودی گروه‌های تجزیه‌طلب توسط سپاه پاسداران مواجه شده‌اند، اکنون با اتکا به گروه‌های مزدور داخلی و انتشار شایعات متعدد، به دنبال مانور رسانه‌ای روی اخبار واقعی یا ساختگی هستند. هدفی روشن: کمرنگ‌ کردن حضور مردم، ضربه زدن به اراده ملی و فراهم‌سازی زمینه برای فعالیت گروه‌های تروریستی و آشوبگر. اما دشمن در محاسبات خود اشتباه بزرگی مرتکب می‌شود؛ زیرا اراده مردم ایران که با ایمان به خداوند گره خورده است، سست‌شدنی نیست و توطئه‌های روانی آن‌ها را بی‌اثر می‌کند.
در این روزهای حساس و منتهی به پایان سال، حضور میدانی مردم از یک وظیفه عادی فراتر رفته و به یک امری ضروری، تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز تبدیل شده است. شهروندان ایرانی با حضور خود در خیابان‌ها، امنیت و انسجام داخلی را تضمین می‌کنند تا دشمن نتواند از نمد آشوب ببافد و رزمندگان اسلام نیز با خیالی آسوده و با تمام قدرت در برابر متجاوزان بیگانه می‌ایستند. این همدلی و هماهنگی، ضربه نهایی را به توطئه‌های دشمن خواهد زد؛ بماند که این انقلاب، با خون شهدا آبیاری شده و هر شهیدی که به قافله شهدا پیوسته، درخت تناور انقلاب اسلامی را تناورتر کرده است.

با وجود تشدید ترورها توسط رژیم صهیونیستی و فراخوان عامل رسمی موساد یعنی رضا پهلوی، حضور مردم ایران‌دوست مانع موفقیت پروژۀ آشوب شد

تجزیه‌‌طلب‌سوزی

هم‌زمان با در آتش سوختن منطقه در آتش جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران، صدور فراخوان برای آشوب‌های خیابانی توسط بازمانده رژیم مخلوع، فقط یک کنش سیاسی ناشیانه نیست؛ این حرکت یک عملیات امنیتی پیوست‌شده به حملات نظامی خارجی است. رضا پهلوی در حالی شیپور جنگ داخلی را می‌نوازد که ایران هدف تجاوز خارجی قرار گرفته است. این زمان‌بندی دقیق نشان می‌دهد که ما با یک پیمانکار امنیتی روبه‌رو هستیم که وظیفه دارد در چهارچوب عملیات نظامی دشمن، جبهه داخلی را در حساس‌ترین لحظات برای تداوم جنایت، به میدان بکشاند. 
رضا پهلوی که ۴۷ سال از فضای واقعی و پویای جامعه ایران دور بوده و تمام عمر خود را به زندگی لاکچری و خوشگذرانی در محافل غربی گذرانده است، حالا به صورت ناگهانی ادای فعال سیاسی را درمی‌آورد. جالب اینجاست که بازمانده پهلوی در سال‌های ابتدایی انقلاب که داغ از دست دادن تاج‌وتختش تازه بود حتی جرئت یک تحرک ساده را نداشت، اما از چهار سال پیش با چرخش آشکار به سمت رژیم‌صهیونیستی، تبدیل به مهره‌ای در دست رژیم نتانیاهو برای اقدام علیه ایران شد. تیرماه سال 1400، گروهک موسوم به «فرشگرد» که حامی پادشاهی رضا پهلوی است، برای اولین بار دست به قلم برد و در نامه‌ای به «نفتالی بنت» نخست‌وزیر وقت رژیم، خواستار ادامه فشارهای این کشور علیه ایران شد. این پرده با سفر پهلوی به سرزمین‌های اشغالی تکمیل شد. پس از آن بود که در سایه مهندسی اجتماعی سرویس‌های جاسوسی، پهلوی دچار این توهم شد که توده‌های میلیونی منتظر اشاره او هستند. تکیه او صرفاً بر ژنتیک به جای دانش، شجاعت یا تجربه سیاسی، او را به یک «ظرف خالی» ایدئال برای آژانس‌های اطلاعاتی تبدیل کرده است؛ ظرفی که محتوای آن را اتاق‌های فکر تل‌آویو پر می‌کنند تا از نام خانوادگی او به عنوان ابزاری برای تجزیه ایران استفاده کنند. 
 

بازمانده پهلوی؛ بازیگر موساد
در یک دهه اخیر، شاهد پروژه‌ای عظیم بودیم که توسط رسانه‌های دلاری و سرویس‌های امنیتی پیش برده شد تا حافظه تاریخی ملت ایران را نسبت به جنایات، وابستگی مطلق و فساد دوران پهلوی پاک‌سازی کنند. آن‌ها از «نوستالژی» به عنوان یک مخدر سیاسی استفاده کردند تا تصویری فانتزی و دروغین از گذشته بسازند. هدف این بود که با تکیه بر غفلت نهادهای فرهنگی، دیکتاتوری را تطهیر کرده و آن را به عنوان بدیل وضع موجود معرفی کنند. 
اما زیر این لایه تبلیغاتی، حقیقتی هولناک‌تر جریان دارد. اطرافیان پهلوی از مجموعه‌ای از هواداران سنتی سلطنت، به «مهره‌های دست‌آموز» و تحت آموزش مستقیم موساد و سیا تغییر ماهیت داده‌اند. استراتژی آنها در فضای مجازی، «بزرگ‌نمایی مصنوعی» است. آنها با استفاده از هیاهو، فحاشی سازمان‌یافته و هوچی‌گری مجازی، سعی می‌کنند اقلیت ناچیز خود را به عنوان یک اکثریت غالب جا بزنند. این تصویرسازی ابزاری شد تا اربابان خارجی خود را متقاعد کنند که پهلوی ظرفیت ایجاد آشوب میدانی را دارد. این چهره بازسازی شده، در وقایع ۱۸ دی‌ماه آزمایش شد تا مشخص شود تا چه حد می‌تواند در زمین واقعیت بازی کند. 

گارد کدام جاویدان؟
پهلوی در فراخوان‌هایش از «گارد جاویدان» اسم می‌برد. به احتمال زیاد مخاطب این عبارت همان شبکه‌های تروریستی سازمان‌یافته‌ای است که در وقایع دی‌ماه 2427 نفر از مردم ایران را به خاک و خون کشیدند و یک ایران را داغدار کردند. امروز هم فرمانده این گروهک‌ها با هدف قرار دادن مراکز دولتی، مقرهای پلیس و سپاه، بانک‌ها و مدارس و حتی پارک‌ها و بیمارستان‌ها درصدد بود تا زمینه ایجاد آشوب و بلوا در داخل را فراهم کند، اما تاکنون آرزو به دل مانده‌ است. بنابراین «گارد جاویدان» در واقع «پیاده‌نظام عملیاتی» دشمن در خاک ایران است. این جریان شباهت عجیبی به سیاهی‌لشکرهای کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ دارد. همان‌طور که در آن زمان، «شعبان بی‌مخ‌ها» و «پری‌بلنده‌ها» با هدایت سیا علیه دولت ملی کودتا کردند، امروز پهلوی قصد دارد اوباش مسلح و هسته‌های تروریستی را با قمه و اسلحه به خیابان بفرستد تا با ایجاد خشونت از پیکر مردم به عنوان سپر انسانی استفاده کنند. 

چگونه جنگ، محاسبات پهلوی را ویران کرد؟
محاسبات رضا پهلوی بر این پایه استوار بود که جامعه ایران همچنان در فضای دوقطبی دی‌ماه باقی مانده است، اما وقوع جنگ مستقیم تمام این نقشه‌ها را نقش بر آب کرد. وقتی موشک‌های متجاوزان آمریکایی و اسرائیلی سینه آسمان را شکافتند و ۱۶۰ دانش‌آموز بی‌گناه در یکی از شهرهای کوچک جنوبی ایران را به خاک و خون کشیدند، دوقطبی‌های کاذب فروریخت. مردم با چشمان خود دیدند که وعده‌های ترامپ و نتانیاهو برای «کمک به ملت ایران»، نه آزادی، بلکه بوی مرگ و خون می‌دهد. ضربه نهایی به اعتبار این جریان، فاش شدن دروغ‌های بزرگ رسانه‌های پهلوی‌چی درباره مخفی شدن رهبر انقلاب بود. شهادت مظلومانه و مقتدرانه رهبر در محل کار و در کنار خانواده‌شان، تصویری از مظلومیت مقتدرانه‌ای را رقم زد که حتی منتقدان داخلی را هم تحت تأثیر قرار داد. این اتفاق نشان داد که پهلوی و رسانه‌هایی مثل اینترنشنال جز دروغ‌پردازی ابزاری ندارند. در شرایط جنگی، جامعه به سرعت فهمید که هیچ مرز میانه‌ای وجود ندارد؛ یا در کنار وطن ایستاده‌ای یا در کنار متجاوز و پهلوی با قدرت سمت دوم را انتخاب کرده است. 

رادیکالیست‌های ضدملی
موساد در یک پروژه بلندمدت، به دنبال خلق یک هویت سیاسی جدید به نام «صهیون‌پهلویسم» است تا از آن به عنوان ابزاری برای بی‌ثبات‌سازی دائمی استفاده کند. در یادداشت تحلیلی «فرهیختگان» منتشر شده در روز 25 بهمن 1404، ۱۲ مؤلفه مخرب از این هویت برساختی بررسی شد که شناخت آنها برای درک عمق فاجعه ضروری است.
1-محوریت خشم: این جریان هیچ برنامه ایجابی ندارد و سوخت موتور آن فقط کینه و خشم سازمان‌یافته است. 
2- گفتمان سلبی: آنها فقط می‌گویند چه چیزی را نمی‌خواهند، اما هیچ ایده‌ای برای اداره کشور ندارند.
3- نوستالژی به مثابه مخدر: ساختن یک تاریخ جعلی و آرمانی برای فرار از واقعیت‌های امروز.
4- فهم ساده‌سازانه و احمقانه: آنها مفاهیم پیچیده توسعه را به «التماس به ترامپ برای حمله» تقلیل داده‌اند؛ گویی با بمباران، رفاه به دست می‌آید! 
5- ناجنبش بودن: فاقد رهبری دموکراتیک، رفتار مدنی و گفتمان صلح‌آمیز است. 
6- ایزوله شبکه‌ای و غار مجازی: با تکیه بر الگوریتم‌های اینستاگرام، فضایی ساخته‌اند که هوادارانشان دچار «توهم اکثریت» شوند، درحالی‌که در یک انزوای رادیکال به سر می‌برند.
7- اصالت فرم بر محتوا: استفاده از رنگ، موسیقی و محتواهای بصری برانگیزاننده در پلتفرم‌هایی مثل اینستاگرام برای پوشاندن خلأ منطق و استدلال. 
8- اکنون‌زدگی: فرد به دلیل تاریخ‌زدایی، فقط به لحظه فکر می‌کند و پیامدهای ویرانگر اقداماتش (مانند تحریم و جنگ) را درک نمی‌کند. 
9- طبیعی‌سازی خشونت: آنها علناً از احتمال کشته شدن ۸۰۰ هزار ایرانی یا مدل‌هایی مثل لیبی و عراق دفاع می‌کنند تا قبح جنایت را بریزند. 
10- دین‌زدایی عریان: عبور از سکولاریسم و رسیدن به دشمنی آشکار با مظاهر مذهبی. برخلاف پهلوی دوم که به دین تظاهر می‌کرد، این‌ها به مساجد حمله می‌کنند.
11- ضدیت با غیرت ملی: تلاش برای تغییر ادراک ایرانیان نسبت به دخالت خارجی و تجزیه‌طلبی؛ چیزی که در طول تاریخ چندهزارساله ایران سابقه نداشته است. 
12- پیوست به راست رادیکال جهانی: این جریان استمرار تفکر «ژابوتینسکی» و راست افراطی اسرائیل است که خشونت بنیادگرایانه را ترویج می‌کند.  این هویت «صهیون‌پهلویستی» درحقیقت بخشی از اهرم آمریکا برای جلوگیری از تغییر نظم جهانی و تضعیف کانون مقاومت است. 

فروغ هم می‌خواست جاویدان باشد
فراخوان رضا پهلوی برای به خیابان کشاندن «گارد جاویدان»، شباهت عجیبی به عملیات «فروغ جاویدان» منافقین در سال ۶۷ دارد. همان‌طور که مسعود رجوی با تکیه بر تانک‌های صدام خیال فتح تهران را داشت، رضا پهلوی نیز به «ضربات از آسمان» نتانیاهو دل خوش کرده است. 
اما او یک درس بزرگ تاریخی را نادیده گرفته است. در زمان جنگ، هیچ ایرانی «بی‌طرفی» وجود ندارد و هر کس که در جبهه متجاوز بایستد، خائن به وطن است. نیروهای امنیتی که در دی‌ماه برای حفظ جان مردم و جدا کردن صف معترضان از آشوبگران خویشتن‌داری کردند، در فضای جنگی کنونی هیچ تعارفی با ستون پنجم دشمن نخواهند داشت. هرگونه تحرک تروریستی تحت عنوان گارد جاویدان، دیگر مماشات دی‌ماه گذشته را نخواهد داشت. 

بساط ابرقدرتی آمریکا در خون کودکان مظلوم مینابی غرق خواهد شد

دست انتقام

زهرا محسنی‌فر

خواه ساخته مشترک بی‌بی مینو و بی‌بی نازنین باشد، یا شهری جلگه‌ای در میان‌ آب‌های جاری که نامش در سایش تاریخ و فرسایش روزگار دگرگون شده، دنیا دیگر «میناب» را به چیزی فراتر از وجه تسمیه‌اش می‌شناسد. مگر برای دنیا چه فرقی می‌کند که هیروشیما، از ترکیب عبارات «جزیره» و «گسترده» ساخته شده یا ناگازاکی جزیره‌ای باستانی است که در جنوب غربی مجمع‌الجزایر ژاپن قرار گرفته؟ همه می‌دانند که در ۶ و ۹ آگوست ۱۹۴۵، مردم سرزمین آفتاب تابان، ۲ بار طلوع خورشید را به چشم دیدند. تاریخ فراموش نمی‌کند که «پسر کوچک» و «مرد چاق»، این دو هیولای هسته‌ای بدترکیب و دیلاق، به فرمان ترومن، رئیس‌جمهور تروریست کشوری اهریمن، ۲۵۰ هزار چشم‌بادامی را به چشم‌به‌هم‌زدنی ذوب کردند. 
اما میناب، خُنداب نبود تا به بهانه رآکتور آب‌سنگین، سیبل حمله‌ای ننگین شود. پشت پرچین‌های آن مدرسه، تأسیسات پارچین نبود تا هدفی نظامی محسوب شود. «شجره طیبه» یک مدرسه‌ دوطبقه بود، نه یک برج دوقلو تا بتوان آن را زد و گردن دیگری انداخت. شاید آن دو موشک لعنتی تاماهاوک آمده بودند تا انتقام شتک شدن پهپاد افسانه‌ای گلوبال‌هاوک را بگیرند. آخر پرنده آمریکایی، همان حوالی تنگه ایرانی شکار شده بود. تاریخ فراموش نخواهد کرد که مغول ۲ بار به میناب حمله کرد؛ یک بار در عهد چنگیز و هلاکو و دیگری توسط ترامپ و نتانیاهو. و خدا می‌داند داغ دومی، دوصدبار سوزنده‌‌تر از مصیبت اولی بود. 
فرعون، خدای سرکشان عالم، پسرکشی می‌کرد و آمریکا، شاخ گردنکشان عالم، دخترکشی کرد. آه که بعل‌باورانِ زندیق، دختران ما را قربانی افکار عهد عتیق خود کردند. خدایا شاهد باش دختران جزیرة‌العرب یکی‌یکی زنده‌به‌گور می‌شدند اما بچه‌بازان جزیره اپستین، برای دخترکان ما گورستان دسته‌جمعی خواستند. اُف بر دنیای بی‌رحمان و نفرین بر شقاوت سنگدلان. ببین کودکانی که تازه بخش کردن آموخته بودند، چگونه بخش‌بخش شدند. شاید درس الفبای‌شان هنوز به شین شهادت نرسیده بود،
 اما قاف قله قساوت را به چشم دیدند. اسم‌شان را روی کیف و دفتر و کتاب نوشته بودند تا با وسایل همکلاسی‌ها جابه‌جا نشود اما معلم‌ها فراموش کرده بودند بگویند بچه‌ها نام و نام‌خانوادگی را روی دست و پا و سرشان هم بنویسند! چادرهای رنگی، قرآن‌های جیبی و سجاده‌های یک‌وجبی همه زیر آوارهای چندتنی خاک شد. میناب آن روز زیر سنگینی غم تابوت‌های یک‌متری، کمر خم کرد و ایران در اندوه قبرهای دسته‌جمعی فروریخت. 
امروز خون دختران میناب، مصب رودی پرآب را در کرانه عمان گلگون کرده و چون فرشتگان نگهبان، پاسبان آن تنگه‌ دلیران شده. ببین که هرمز، چگونه آبراهه اشباح شده و چون سیاهچاله برمودا، متجاوزان بیچاره را در خود می‌بلعد. آن بمب‌های هسته‌ای، ژاپن را تسلیم آتش‌بس کرد و این کروزهای مدرسه‌ای، ایران را مصمم به انتقام. آنجا آمریکا نقطه پایان جنگ را گذاشت و اینجا ما نقطه آغاز جهاد را گذاشتیم سرخط. در تقاص روپوش‌پوشان کفن‌پوش، برجک کشورک‌های برج‌نشین را زدیم و روزگار عوضی‌های شیخ‌نشین را عوض کردیم. آگاه باشید که بالستیک و کروز و پهپاد، یعنی مثلث آتش ایران، برای آزادی مسجدی که وسط ۲ مثلث شوم عربی-عبری اسیر شده، کافی است اما شک نکنید که کشتی تایتانیکِ ابرقدرتیِ آمریکا، در خون دختران مینابی غرق خواهد شد. ۸۰ سال پیش سامورایی‌ها به یانکی‌ها تعظیم کردند تا دنیا هیروشیما و ناگازاکی را الی‌الابد نماد کرنش و شکست بشناسد اما میناب و آن دبستان گل‌دختران معصوم، اگرچه مظلوم، به عنوان نماد خونخواهی و سمبل انتقام در حافظه تاریخ خواهد ماند. دنیا ۹ اسفند ۱۴۰۴ را به خاطر خواهد سپرد.