صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۰  ، 
شناسه خبر : ۳۸۹۷۸۸
مروری بر یادداشت روزنامه‌های شنبه ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۴
اما تهران، کاراکاس نیست. پس از شهادت رهبر عزیز انقلاب؛ رئیس قوه مقننه، رئیس قوه قضائیه و شخص رئیس‌جمهور محکم و بدون تردید بر مواضع جمهوری اسلامی ایستادگی کردند. نیروهای مسلح کشور بی‌درنگ و بی‌وقفه در پیروی از دستور فرمانده شهید کل قوا اراضی اشغالی و پایگاه‌های آمریکا در منطقه را مورد هدف قرار دادند و گلوی دشمن را در تنگه هرمز فشردند

تهران؛ کاراکاس نیست

سید محمدعماد اعرابی

«بوسه بر نفت» کاری بود که «کریس رایت»، وزیر انرژی آمریکا وقتی پس از سال‌ها قطع رابطه به ونزوئلا سفر کرد، در بازدید از تأسیسات نفتی این کشور انجام داد. «هوگو چاوز»، رئیس‌جمهور فقید ونزوئلا درست می‌گفت: «آمریکا نفت ونزوئلا را می‌خواهد، تاریخ این را ثابت می‌کند.» و بالاخره تاریخ ۱۳ سال پس از مرگ چاوز این را ثابت کرد.
حدود ساعت ۲ بامداد ۳ ژانویه ۲۰۲۵ (۱۳ دی ۱۴۰۴) بالگردهای آمریکایی طی عملیاتی که نام آن را «عزم راسخ» گذاشته بودند در محل استقرار «نیکولاس مادورو»، رئیس‌جمهور ونزوئلا در کاراکاس فرود آمدند تا او را بربایند. این عملیات از ماه‌ها قبل برنامه‌ریزی شده بود. نیروهای نظامی آمریکا ماکتی در اندازه واقعی از محل استقرار مادورو ساخته بودند و بارها عملیات خود و مسیر ورود و خروج ساختمان را تمرین کرده بودند.
حمله به یک کشور و ربودن رئیس‌جمهور قانونی آن که با رأی مردمش به قدرت رسیده، هر طور که حساب کنیم نقض فاحش قوانین بین‌المللی و یک عقب‌گرد آشکار به عصر بربریت است؛ اما وقتی پای آمریکا در میان باشد باید چنین انتظاری را داشت. در مقایسه با دنیای وحشیِ حاکمان آمریکا، حتی جنگل یک قلمرو مدنی و قانونمند محسوب می‌شود.
مادرور در آن نیمه شب سعی کرد به «اتاق امن» موجود در محل اقامتش برود که از فولاد ساخته شده بود اما قبل از اینکه بتواند در اتاق را ببندد، تروریست‌های آمریکایی سر رسیدند، او و همسرش را ربودند و به آمریکا منتقل کردند.
برداشت آمریکایی‌ها این بود که حذف فقط شخص مادورو کافی است تا قدرت را در ونزوئلا به شکل قابل قبولی تحت کنترل خود درآورند. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) از آگوست ۲۰۲۴ تیمی را در داخل ونزوئلا مستقر کرده بود و حتی منبعی در درون دولت و از افراد نزدیک به مادورو در اختیار داشت. آنها می‌دانستند مادوروی ۶۳ ساله، چه می‌پوشد، کجا می‌خوابد، چه می‌خورد و حتی ادعا می‌کردند «حیوان خانگی» او را هم زیر نظر دارند.
اما فقط این موارد نبود که نیروهای امنیتی آمریکا زیر نظر گرفته بودند. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) با بررسی دولتمردان و مدیران ارشد دولت ونزوئلا یک ارزیابی اطلاعاتی محرمانه به رئیس‌جمهور آمریکا ارائه کرد. طبق اطلاعاتی که بعدها نشریه آمریکایی «وال‌استریت‌ژورنال» از این ارزیابی محرمانه فاش کرد؛ سیا در این ارزیابی به «دونالد ترامپ» و مقامات ارشد دولت آمریکا گفته بود: «اعضای ارشد دولت نیکلاس مادورو از جمله دلسی رودریگز، معاون رئیس‌جمهور بهترین گزینه‌ها برای رهبری یک دولت موقت در کاراکاس و حفظ ثباتی کوتاه مدت به شمار می‌روند... و اپوزیسیون [ونزوئلا] برای اداره دولت موقت با مشکل مواجه می‌شود.»
بر همین اساس بود که ترامپ تصمیمی غافلگیرکننده در کنار گذاشتن اپوزیسیون ونزوئلا گرفت و گفت: «ماریا ماچادو (سرکرده اپوزیسیون ونزوئلا) از حمایت و احترام کافی در این کشور، برای به دست گرفتن قدرت برخوردار نیست.» «خوان کروز» مقام ارشد دولت اول ترامپ در حوزه آمریکای لاتین در واکنش به این تصمیم ترامپ گفت: «دونالد ترامپ اپوزیسیون را بازنده می‌بیند، چون نتوانست نتیجه دهد. به نظر او این اپوزیسیون کم‌اثر و ناکام است، پس چرا باید قدرت را به آن‌ها بسپارد؟»
«دلسی رودریگز» که سیا(CIA) او را بهترین گزینه برای جانشینی مادرو و مدیریت دولت موقت تشخیص داد، دختر یک چریک مارکسیست و از سال 2018 معاون نیکلاس مادورو بود که در زمره «انقلابیون چاوزی» دسته‌بندی می‌شود. برکناری مادورو و جایگزینی معاونش یعنی رودریگز با او این گمان را در میان تحلیل‌گران تقویت کرد که رودریگز نقشی در ربودن مادورو داشته است. «لیندسی موران» افسر سابق سیا(CIA) در این زمینه گفت: «فکر می‌کنم این واقعیت که ما فقط مادورو را کنار زده‌ایم و معاون رئیس‌جمهور باقی بماند بسیار معنادار است... واضح است که منابعی در سطح بالا وجود داشته‌اند. حدس فوری من این بود که این منابع در دفتر معاون رئیس‌جمهور بوده‌اند، اگر نه خود او.» 
«فیل گانسون»، تحلیل‌گر ارشد گروه بین‌المللی بحران مستقر در آمریکا در تحلیلی از شخصیت «رودریگز» گفت: «رودریگز تا حدی اصلاح‌طلب اقتصادی بوده‌است. او از نیاز به گشایش اقتصادی آگاه است.» نکته‌ای که «هنری زیمر» پژوهشگر مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی در واشنگتن نیز به آن اعتقاد داشت و گفت: «رودریگز در اجرای خواسته‌های واشنگتن از جمله فراهم کردن شرایط برای شرکت‌های نفتی آمریکایی، حتی کاهش روابط با چین، روسیه و کوبا در صورتی که منجر به لغو تحریم‌های آمریکا باشد، مشکلی نخواهد داشت.»
رودریگز پس از ربودن مادورو ابتدا مواضعی محکم و ضدآمریکایی داشت. او اقدام آمریکا در ربودن مادورو را «جنایت بین‌المللی» دانست، دولت ترامپ را دولت «افراطی‌ها» خواند و تأکید کرد: «تنها رئیس‌جمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو است.» اما چیزی نگذشت که رودریگز لحن و ادبیاتش تغییر کرد.
او طی مطلبی که ۴ ژانویه ۲۰۲۵ (15 دی 1404) در پیامرسان تلگرام منتشر کرد، نوشت: «ما حرکت به سمت یک رابطه متوازن و محترمانه بین آمریکا و ونزوئلا را در اولویت می‌دانیم ما از دولت آمریکا دعوت می‌کنیم تا بر اساس یک دستورکار همکاری با هدف توسعه مشترک با ما همکاری کند.» مدتی بعد او شرایط آمریکا برای تولید و صادرات نفت ونزوئلا را پذیرفت و حاضر شد تحت نظر آمریکا به صادرات نفت بپردازد و پول حاصل از صادرات را نیز تحت نظارت آمریکا هزینه کند. رودریگز حتی به خواسته آمریکا فرماندهان ارشد نظامی و مقامات بلندپایه امنیتی ونزوئلا را که همچنان وفادار به مادورو بودند برکنار کرد.
وقتی «کریس رایت» وزیر انرژی آمریکا پس از ۶ سال قطع رابطه به ونزوئلا سفر کرد مورد استقبال ویژه رودریگز قرار گرفت. او به یکی از میادین نفتی ونزوئلا رفت و در اقدامی معنادار بطری حاوی نفت ونزوئلا را بوسید.
پس از این صحنه‌ها بود که «باب مک‌نالی»، مشاور «جورج بوش»(رئیس‌جمهور سابق آمریکا) گفت: «تصور کنید که وارد ایران شویم، نفت متعارف بیشتری بسیار زودتر از ونزوئلا به دست خواهیم آورد و همین‌طور گاز... ترامپ حاضر است در مورد نفت ریسک کند.» مک‌نالی چندان بی‌راه نمی‌گفت. ترامپ یک ماه پس از آغاز جنگ علیه ایران، هدف واقعی‌اش را آشکار کرد و در مصاحبه با «فایننشال‌تایمز» گفت: «راستش را بخواهید، کار مورد علاقه‌ام این است که نفت ایران را بگیرم.»
نفت ونزوئلا زیر زبان ساکنان کاخ سفید مزه کرده بود و فکر می‌کردند در ایران نیز با الگویی مشابه و حذف رهبر معظم انقلاب، قدرت در تهران به سمت آنها متمایل می‌شود. ما از ارزیابی‌های محرمانه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) درباره ایران و اینکه آنها روی چه فرد یا افرادی برای جایگزینی سرمایه‌گذاری کرده بودند؛ اطلاعی نداریم. شاید این اسناد سال‌ها بعد از طبقه‌بندی محرمانه خارج شوند و برگ جدیدی از تاریخ معاصر را پیش چشم مورخان بگذارند؛ اما می‌دانیم تیر واشنگتن در تهران به سنگ خورده است.
با شهادت رهبر معظم انقلاب، مجلس خبرگان رهبری در انتخابی حکیمانه و الهی جایگزینی شایسته برای ایشان انتخاب کرد. انتخابی که شاید اگر حماقت آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله به ایران نبود، در شرایط عادی امکان داشت با چالش‌های به مراتب بیشتری مواجه شود. این در حالی بود که رئیس‌جمهور آمریکا یک هفته پس از شروع جنگ مدعی شد باید در انتخاب رهبر ایران نقش داشته باشد، همان‌طور که در انتخاب جانشین مادورو در ونزوئلا نقش داشت. ترامپ اندکی بعد باز هم موقعیت ایران را با ونزوئلا مقایسه کرد و به خبرنگار «سی‌ان‌ان» گفت: «من با وجود یک رهبر دینی در ایران مخالفتی ندارم، اما او باید با ایالات متحده و اسرائیل به خوبی رفتار کند انتخاب من برای رهبر آینده ایران به سادگی انجام خواهد شد، همان‌طور که در ونزوئلا انجام دادم.»
اما تهران، کاراکاس نیست. پس از شهادت رهبر عزیز انقلاب؛ رئیس قوه مقننه، رئیس قوه قضائیه و شخص رئیس‌جمهور محکم و بدون تردید بر مواضع جمهوری اسلامی ایستادگی کردند. نیروهای مسلح کشور بی‌درنگ و بی‌وقفه در پیروی از دستور فرمانده شهید کل قوا اراضی اشغالی و پایگاه‌های آمریکا در منطقه را مورد هدف قرار دادند و گلوی دشمن را در تنگه هرمز فشردند؛ و مهم‌تر از همه مردم ایران بیش از یک ماه است که با حضور حماسی و مستمر خود در خیابان و به حمایت از نظام جمهوری اسلامی، فرصت توطئه و آشوب را از مزدوران داخلی دشمن گرفته‌اند. با این حال دشمن شیطان‌صفت آمریکایی-صهیونی نشان داده تا آخرین لحظه دست از نیرنگ و توطئه برنمی‌دارد. به نظر می‌رسد اکنون که مقامات واشنگتن نتوانستند سرمایه‌های مورد علاقه خود را در ایران بر رأس امور بنشانند؛ آنها را برای برون‌رفت آبرومندانه‌شان از جنگ به میدان آورده‌اند. آنها در سخنان و طرح‌های‌شان با بیانی زیبا و دلسوزانه نسخه «تسلیم» برای ملت ایران می‌پیچند و با عوام‌فریبی از «پایان دادن به جنگ» و «اصلاحات اساسی سیاست‌های نظام» می‌گویند. سرمایه‌های آمریکا در ایران، با این اقدام بذر تردید در افکار عمومی می‌کارند و به اختلاف‌افکنی در میان مردم و مسئولان می‌پردازند تا یکی از اصلی‌ترین نقاط قوت این‌روزهای ایران یعنی اجماع همگانی بر برخورد پشیمان‌کننده با دشمن متجاوز را بشکنند.

پیام صریح به خوک‌های وحشی آمریکایی

رسول سنائی‌راد

رئیس‌جمهور روان‌پریش آمریکا که علاوه بر این بیماری حاد و خرفتی ناشی از کهولت، به خستگی و فرسایش شدید روحی و جسمی جنگ اشتباه و جنایتکارانه نیز گرفتار آمده، در آخرین پریشان‌گویی و هذیان‌های فضاحت‌بارش، ایران را به حمله زمینی و نابودی زیرساخت‌ها تهدید کرده است.
در راستای باورپذیری این تهدید، خبر پرواز ۱۸ فروند هواپیمای A-۱۰ به منطقه نیز رسانه‌ای شده و به آن ضریب داده می‌شود. این هواپیما‌ها که با سرعت کم و در ارتفاع پایین قادر به پرواز هستند، در پشتیبانی از رزم زمینی کاربرد دارند و متعلق به دهه هفتاد قرن گذشته می‌باشند که هرچند بهینه‌سازی شده باشند، اما با جنگنده‌های مدرن قابل‌مقایسه نبوده و تنها از امکان آتش پرحجم با توپ ۳۰ میلی‌متری برخوردارند. به این عتیقه نظامی «خوک وحشی» گفته می‌شود که با هویت و روحیات ترامپ و باند مافیای فاسد همراه او در کاخ سفید، تطابق و همخوانی دارد.
هدف اعزام این جنگنده عتیقه به منطقه، مواردی مثل زدن قایق‌های تندرو ایران، کمک به نیرو‌های عملیات آزادسازی تنگه هرمز و همچنین پشتیبانی از عملیات زمینی نیرو‌های آمریکایی اعلام و تبلیغ شده است. گویا ۱۲ فروند از این نوع هواپیما قبلاً در منطقه بوده که در این مرحله افزایش تعداد پیدا کرده است. اما ورای این تحرکات تبلیغاتی و رسانه‌ای دشمن، این سؤال مطرح می‌شود که اگر واقعاً آوردن این هواپیما‌ها در عملیات آینده تعیین‌کننده است، چرا اعزام آن برای غافلگیری ایران پنهانی انجام نشده است؟ به نظر می‌رسد کاربرد تبلیغاتی و روانی این اقدام آمریکایی‌ها به مراتب از کاربرد و کارایی نظامی هواپیما‌ها بیشتر است. بزرگ‌نمایی اعزام این جنگنده‌های عتیقه در مرحلهٔ اول برای روحیه دادن به نظامیان مستأصل آمریکایی است که پس از اثبات شکست عملیات هوایی و دریایی در تحقق اهداف جنگی، حالا عملیات زمینی را در دستور کار قرار داده‌اند.
عملیاتی که با توجه به خطرپذیری بالا و آمادگی رزمندگان ایرانی، تکلیف آن از قبل معلوم بوده و با مخالفت شدید پنتاگون و فرماندهان نظامی آمریکا مواجه بوده و جابجایی‌های اخیر در سطوح عالی فرماندهی برای درهم شکستن این مخالفت‌ها انجام شده است. ضرب‌الاجل‌های چندباره برای شروع عملیات زمینی هم گویای ابهام و هراس جدی از انجام و نتیجه آن می‌باشد که احتمالاً تبلیغات رسانه‌ای اعزام این هواپیما‌ها برای کاهش هراس نیرو‌های آمریکایی از عملیات زمینی است.
همچنین جنگ روانی و هراس در مسئولان و مدافعان ایرانی نیز هدف دیگر طراحان این سناریوی تبلیغاتی است. اما نکته کلیدی این است که پرواز با سرعت کم و در ارتفاع پایین، این پرنده را خوراک پدافند هوایی قرار می‌دهد و تنها در شرایط اطمینان از باز بودن فضا و عاری بودن منطقه از پدافند هوایی است که این هواپیما‌ها کارایی و توان مانور دارند. وقتی کمتر از ۲۴ ساعت پدافند هوایی ایران توانسته ۲ فروند هواپیمای فوق‌پیشرفته آمریکایی مثل F-۳۵ را ساقط کند، زدن این عتیقه‌های قرن گذشته کار سختی نخواهد بود. گویا خوک‌های وحشی آمریکایی می‌خواهند زمینه را برای به اسارت درآوردن چند خلبان همراه با نیرو‌های عملیات زمینی خود برای رزمندگان ایرانی فراهم آورند.
ساقط شدن چندین جنگنده پیشرفته، حامل پیام آشکار به خوک‌های وحشی آمریکایی است که دوران آنها سپری شده، اما مشکل اصلی عقب‌ماندگی شدید و خرفتی جلودار آنها است که تنها بر اساس غریزه و فرمول‌های قمار اقدام می‌کند.

اثرات جنگ کنونی و بحران انرژی بر شمال و جنوب جهانی

محمد‌حسین عمادی

جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از منظر حقوق‌دانان و تحلیلگران روابط بین‌الملل با اصول بنیادین حقوق بین‌الملل، به‌ویژه اصل منع توسل به زور در تعارض آشکار ‌است. صرف‌نظر از ارزیابی‌های سیاسی، تجربه تاریخی نشان داده است که جنگ‌هایی که در مناطق راهبردی انرژی رخ می‌دهند، به‌ندرت در همان محدوده جغرافیایی باقی می‌مانند. منطقه خلیج فارس به‌عنوان یکی از مهم‌ترین کانون‌های تولید و انتقال انرژی در جهان، در صورت بروز بی‌ثباتی، می‌تواند موجی از پیامدهای بلندمدت اقتصادی و ژئوپلیتیکی را در سراسر اقتصاد جهانی ایجاد کند. ازاین‌رو، جنگی که در ظاهر ماهیتی منطقه‌ای دارد، در عمل می‌تواند اثراتی فراتر از مرزهای منطقه‌ای بر جای بگذارد و ساختار اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. در میان این پیامدها، یکی از مهم‌ترین موارد شوک انرژی است؛ شوکی که از طریق افزایش قیمت نفت و گاز، اختلال در زنجیره‌های تأمین و افزایش هزینه‌های تولید، بر کشورهای مختلف اثر می‌گذارد. اگرچه پیامدهای چنین جنگی ابعاد سیاسی و امنیتی گسترده‌ای دارد و می‌تواند امنیت جهانی را به مخاطره بیندازد. این مقاله صرفا بر پیامدهای اقتصادی ناشی از شوک انرژی تمرکز می‌کند و می‌کوشد اثرات مستقیم و غیرمستقیم آن را بر کشورهای موسوم به شمال جهانی و جنوب جهانی بررسی کند.

شوک انرژی و اقتصاد جهانی

بازار جهانی انرژی به‌ گونه‌ای سازمان ‌یافته که اختلال در عرضه در یک منطقه مهم -به‌ویژه خلیج فارس- می‌تواند بلافاصله بر قیمت‌ها در سطح جهانی اثر بگذارد. بخش بزرگی از نفت و گاز جهان از این منطقه صادر می‌شود و مسیرهای حیاتی انتقال انرژی نیز از همین حوزه عبور می‌کنند. در چنین شرایطی، افزایش ناگهانی قیمت انرژی چند پیامد مهم اقتصادی دارد: افزایش هزینه تولید در صنایع، افزایش نرخ تورم در اقتصادهای ملی، افزایش هزینه حمل‌ونقل و تجارت جهانی و فشار بر بودجه دولت‌ها به دلیل یارانه‌های انرژی. این مجموعه عوامل به‌ویژه در شرایطی که اقتصاد جهانی هنوز از بحران‌های اخیر -از‌جمله همه‌گیری کرونا و تنش‌های ژئوپلیتیکی- به طور کامل بازیابی نشده است، می‌تواند به کندشدن رشد اقتصادی جهانی منجر شود.

اثرات بر شمال جهانی

کشورهای شمال جهانی -که عموما اقتصادهای پیشرفته و صنعتی هستند- از یک سو مصرف‌کنندگان بزرگ انرژی محسوب می‌شوند و از سوی دیگر توانایی بیشتری برای مدیریت بحران دارند. در صورت افزایش قیمت انرژی، این کشورها با چند چالش اصلی روبه‌رو می‌شوند: افزایش هزینه تولید در صنایع، افزایش نرخ تورم و فشار بر سیاست‌های پولی و مالی. با این حال، اقتصادهای پیشرفته معمولا ابزارهای بیشتری برای مقابله با چنین بحران‌هایی دارند؛ از‌جمله: ذخایر استراتژیک انرژی، دسترسی گسترده به بازارهای مالی و تنوع بیشتر در منابع واردات انرژی. به‌همین‌دلیل اگرچه شوک انرژی می‌تواند رشد اقتصادی در کشورهای صنعتی را کاهش دهد، اما معمولا به بحران‌های ساختاری عمیق در این کشورها منجر نمی‌شود.

اثرات بر جنوب جهانی

در مقابل، کشورهای جنوب جهانی -که شامل بسیاری از اقتصادهای در حال توسعه و کم‌درآمد هستند- معمولا آسیب‌پذیری بیشتری در برابر شوک‌های انرژی دارند. چند عامل این آسیب‌پذیری را تشدید می‌کند: وابستگی بالا به واردات انرژی، ذخایر ارزی محدود، بدهی خارجی بالا و ظرفیت محدود دولت‌ها برای حمایت مالی از اقتصاد. در نتیجه، افزایش قیمت انرژی می‌تواند پیامدهای گسترده‌ای برای این کشورها داشته باشد، از‌جمله: افزایش کسری تراز پرداخت‌ها، کاهش ارزش پول ملی، افزایش شدید تورم و افزایش فقر و نابرابری. در برخی موارد حتی ممکن است این شوک‌ها به بحران‌های بدهی یا بی‌ثباتی اقتصادی منجر شوند.

اثرات غیرمستقیم بر اقتصاد جهانی

علاوه بر اثرات مستقیم افزایش قیمت انرژی، جنگ در مناطق راهبردی می‌تواند پیامدهای غیرمستقیم دیگری نیز داشته باشد: اختلال در زنجیره‌های تأمین جهانی نهاده‌ها و مواد غذایی، افزایش هزینه بیمه و حمل‌ونقل دریایی، افزایش نااطمینانی در بازارهای مالی و کاهش سرمایه‌گذاری بین‌المللی. این عوامل در مجموع می‌توانند رشد اقتصاد جهانی را کاهش دهند و شکاف اقتصادی میان شمال و جنوب جهانی را تشدید کنند. جنگ در مناطق راهبردی انرژی، حتی اگر در ظاهر منطقه‌ای باشد، پیامدهایی جهانی به همراه دارد. شوک انرژی ناشی از چنین درگیری‌هایی می‌تواند اقتصاد جهانی را با موجی از تورم، افزایش هزینه‌های تولید و بی‌ثباتی مالی روبه‌رو کند. با این حال، اثرات این شوک در جهان به طور یکسان توزیع نمی‌شود. کشورهای شمال جهانی به دلیل برخورداری از ظرفیت‌های مالی و نهادی قوی‌تر، توانایی بیشتری برای مدیریت بحران دارند. در مقابل، بسیاری از کشورهای جنوب جهانی به دلیل وابستگی بیشتر به واردات انرژی و محدودیت منابع مالی، بیشترین آسیب را متحمل می‌شوند. از‌این‌رو، جنگ در منطقه‌ای کلیدی مانند خلیج فارس نه‌تنها مسئله‌ای منطقه‌ای نیست، بلکه می‌تواند به عاملی برای تشدید نابرابری اقتصادی در سطح جهانی تبدیل شود.‌

ظریف یا فرانچسکو؟

کبری آسوپار

مقاله محمدجواد ظریف در فارن افرز نکته‌های عجیبی دارد. اولین نکته عجیب آن از همان تیتر مقاله شروع می‌شود: «چگونه ایران باید به جنگ پایان دهد» و این یعنی همه توپ در زمین ایران است. در ادامه هم پیشنهادهای او به ایران بیان شده که چگونه با اعلام پیروزی، جنگ را پایان بدهد. ظریف ایران را تا اینجا پیروز جنگ می‌داند و معتقد است از این دست برتر در نبرد نظامی، باید در فضای دیپلماسی و برای پایان بخشیدن به جنگ استفاده کرد تا ایران بیش از این دچار خسارت‌های جانی و مالی نشود. شاید از زاویه‌ای که ظریف به سیاست بین‌الملل نگاه می‌کند، آنچه نگاشته چندان غریب نباشد، اما مشکل دقیقا همان زاویه نگاه اوست که سیاست جهان را همچنان مبتنی ‌بر سانتی‌مانتالیسم حقوق بین‌الملل می‌داند و با خوش‌خیالی فکر می‌کند چهارچوب‌های حقوق بین‌الملل می‌تواند مثمرثمر باشد. روی کاغذ و در کلاس درس البته حقوق بین‌الملل نکات جالبی دارد، اما جهان را کسانی اداره می‌کنند که نه‌تنها حقوق بین‌الملل نخوانده‌اند، بلکه اعتقادی هم به عمل بر مبنای آن ندارند. 
از ایرادات اصلی مقاله ظریف، یکی همین دور بودن از دنیای واقعیت است. ظریف به مثابه دانشجویی تازه به سیاست بین‌الملل رسیده، تئوری‌هایی را می‌خواهد پیاده کند که بارها با عملکرد آمریکا و اسرائیل فروریخته‌اند. در دنیای فانتزی ظریف، آمریکا حتی هزینه بازسازی مناطق تخریب‌شده ایران را هم تقبل می‌کند و همه‌چیز خیلی خوش و خرم‌تر از تکه‌پاره‌های بدن دانش‌آموزان ایرانی پیش می‌رود. حزن‌انگیز است که به فردی با سابقه 40 سال کار دیپلماسی بخواهیم بگوییم دنیای بین‌الملل، کلاس درس حقوق نیست؛ وگرنه که همه جنگ به کنار، ترور مقامات ارشد یک کشور همراه خانواده‌هایشان یا ترور اساتید علمی چگونه باید تفسیر شود؟ ظریف به این موضوع نپرداخته است. 
ظریف پیشنهادهایش به مقامات ایران برای چگونگی پایان‌دهی پیروزمندانه به جنگ را به زبان انگلیسی و در یک رسانه‌ آمریکایی منتشر کرده است و همین، دومین نکته عجیب یادداشت اوست. او از ایران می‌خواهد تنگه هرمز را باز کند، محدودیت هسته‌ای را بپذیرد و در مقابل، لغو تحریم‌ها و تضمین عدم تجاوز بگیرد. (لابد از جنس همان تضمین‌های برجام که آمریکا یک‌طرفه از آن خارج شد و سال‌ها مذاکره و امضا، چیزی دست ایران نگذاشته بود که بتواند احقاق حقی کند.) اما چرا ظریف با مقامات کشور خودمان به زبان انگلیسی و از طریق رسانه آمریکایی صحبت می‌کند؟ درحالی‌که می‌تواند پیشنهادهای خود را به مقامات ایرانی در پشت پرده منتقل کند. حتی مقاله با ادبیاتی است که گویی نه یک دیپلمات ایرانی، بلکه ناظر بی‌طرف سومی که از بیرون به مناقشه ایران و آمریکا نگاه می‌کند، آن را نگاشته است. وقتی ظریف خود را تلویحاً در چنین جایگاهی تعریف می‌کند نباید چندان دلخور شود اگر بشنود که این مقاله برای مخاطب غربی نوشته شده تا بگوید من پیشنهادهایم به دولت خودم را داده‌ام و آنها نپذیرفته‌اند، در ادامه می‌توانید روی من حساب کنید، منی که با نظر آن مردم کف خیابان که شب‌ها بیرون می‌آیند و با نظر رسمی دولت خود موافق نیستم. 
از این منظر، قلمفرسایی ظریف نه‌تنها کمکی به ایران نمی‌کند، بلکه به تشدید دوقطبی‌های سیاسی داخلی می‌انجامد و مشاجره‌هایی ناتمام می‌آفریند. گویی ظریف می‌خواهد به مخالفان خود بگوید مشاجره علیه من را تمام نکنید؛ من همانی هستم که تندروترین شما می‌گوید!
ظریف در مذمت فناوری هسته‌ای ایران و به‌عنوان درس این جنگ برای ایران می‌گوید «این کشور باید بپذیرد که فناوری هسته‌ای آن نتوانسته از تجاوز جلوگیری کند؛ بلکه تنها بهانه‌ای برای حملات اسرائیل و ایالات متحده فراهم کرده است.» درحالی‌که قرار نبود فناوری هسته‌ای مانع جنگ شود و آیا هر فناوری را که مانع تجاوز نظامی نشد، باید بدهیم برود؟ پس همان که ترامپ گفت؛ شروع کنیم که به عصر حجر برگردیم، نه با بمب و موشک‌های آمریکا بلکه با دست خودمان، چون هیچ‌یک از پل‌ها، نیروگاه‌ها، سدها، مراکز علمی و پزشکی ما مانع تجاوز به ما نشده است!
درنهایت آنچه او خواسته تا ایران و آمریکا انجام دهند، این است که «ایران و ایالات متحده متعهد خواهند شد که از استفاده یا تهدید به استفاده از زور علیه یکدیگر خودداری کنند.» یعنی کاملاً ایران و آمریکا را در تجاوز به یکدیگر یکسان دانسته و به‌عنوان یک دیپلمات کارکشته از کشوری که سابقه 8 سال جنگ و امور دیپلماتیک مربوط به آن را دارد، چیزی از اینکه یک پیروزی حقوقی، به رسمیت شناخته شدن کشور متجاوز به‌عنوان آغازگر جنگ است، نشنیده است. 
درباره مقاله ظریف بیشتر هم می‌توان نوشت، اما پایان مجال این یادداشت، اشاره به یک جمله ظریف باشد که گفته «این جنگ، با وجود تمام هولناکی‌اش، دری را به‌سوی یک حل‌وفصل پایدار گشوده است.» و البته شاید حرجی هم نباشد. جریانی که از عاشورا، خونین‌ترین قیام اسلام درس مذاکره می‌گیرد، از تجاوز آمریکا و اسرائیل به کشورش هم دری گشوده به سوی حل‌وفصل پایدار مخاصمه‌ای با قدمت چند دهه و با تنوعی از تجاوزات سیاسی (مانند کودتای 28 مرداد)، اقتصادی (مانند تحریم‌ها) و... ببیند. ظریف تشنه برقراری رابطه با آمریکا در کویر حقوق بین‌الملل است و باز هم درگیر سراب شده است وگرنه که اگر هسته‌ای را بدهیم، تنگه را باز کنیم و به منافع آمریکا حمله نکنیم که در واقع همان تسلیم شدن است و در این صورت دیگر چرا آمریکا باید با ما بجنگد؟ ظریف معادله حل و فصل تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران را طوری چیده که دیگر لازم نیست چند سال بعد مثل برجام بگوید فرانچسکو نامی در حد کارمند اتحادیه اروپا تغییراتی در متن داد که به من، یعنی طرف اصلی توافق نگفته بودند! چه آنکه خود به قدر کفایت امتیاز داده و دیگر نیازی به مداخله فرانچسکوها نیست.

فهرست  شکست‌های هفتگانه آمریکا 

امید ادیب 

درحالی که دونالد ترامپ، هر روز جلوی دوربین‌ها سعی دارد حملات این کشور و رژیم صهیونیستی به ایران را موفقیت‌آمیز توصیف کرده و خود را پیروز میدان نبرد در برابر جمهوری اسلامی نشان دهد اما با توجه به روند تحولات میدانی و ضربات سهمگینی که نیروهای مسلح ایران به سرزمین های اشغالی و پایگاه های آمریکا در منطقه وارد کرده‌اند، هیچ کس در جهان(جز کابینه ترامپ  و نتانیاهو) ادعاهای ترامپ را باور نمی‌کند.واقعیت نیز این است که شکست های آمریکا تا این جا به هیچ‌وجه تاکتیکی نبوده، بلکه شکست های راهبردی است از جمله: 
 ۱. شکست در هدف اصلی سرنگونی و تبدیل جنگ وجودی علیه جمهوری اسلامی به جنگی با هدف باز کردن تنگه هرمز (که قبل از جنگ باز بود!) ساختار منسجم جمهوری اسلامی علی رغم حذف عالی ترین رهبران با قدرت باقی ماند و این اصلی ترین شکست آمریکا بود.
۲. از دور خارج شدن ۴۰ تا ۶۰ درصد ظرفیت آفندی و بیش از ۹۰ درصد ظرفیت پدافندی پایگاه های آمریکا در منطقه.
۳. شکست راهبردی در همراه کردن ناتو جهت حمله به جمهوری اسلامی یا مشارکت در آزادسازی تنگه. 
۴. شکست قطعی و افتضاح بار در کنترل برنامه موشکی (شلیک موشک بعد از ۳۴ روز مثل ساعت کار می کند).
۵. ناتوانی مطلق در دفاع از آسمان رژیم نیابتی اسرائیل و وارد شدن شدیدترین ضربات مهلک که با توجه به وضعیت سانسور بی سابقه، اخراج خبرنگاران از خاک فلسطین اشغالی و اعمال حبس های طولانی برای منتشرکنندگان فیلم ها ابعاد آن قابل درک است.
۶. آبروریزی حیثیتی در دو جزء از سه جزء توان نظامی آفندی، توضیح این که آمریکا همواره به ۳ توان راهبردی خود می نازید، بمب افکن های راهبردی B،    F۳۵ و ناوهای هواپیمابر، اما تا این لحظه اذعان به هدف قرار گرفتن F۳۵ برای نخستین بار در تاریخ، از دور خارج شدن دو ناو استراتژیک حاضر در منطقه (آمریکا کلا ۱۱ ناو دارد اما ابراهام و جرالد فورد بزرگ ترین آن ها محسوب می شد که هر دو از منطقه عملیاتی فرار کرده اند).
۷. ناتوانی در پیشبرد پلن طراحی شده، توضیح این که در الگوی براندازی سوریه، لیبی و ... پس از آغاز حمله نظامی، حمله با شورش داخلی یا ورود نیروی تجزیه طلب از مرزها کاور و تکمیل می شد، اما در این جنگ حضور حماسی مردم و قطع اینترنت مانع عرض اندام مزدوران داخلی شد، همچنین حملات قاطع ارتش و سپاه به مواضع کردها و تلفات بالای ایشان به همراه فعال کردن کارت های داخل عراق، موجب شد گزینه ورود کردها عقیم بماند. توجه داشته باشیم که ترامپ حتی با سران کرد گفت و گوی رسمی تلفنی داشت!

اظهارات ترامپ درباره بازگرداندن ایران به «عصر حجر»، نقاب ویرانی‌طلبان را انداخت

رستاخیز حقیقت

محسن ردادی

جنگ همواره خشن‌ترین و در عین حال صادق‌ترین آموزگار و افشاگر در پهنه تاریخ بوده است. هر جا غبار نبرد به آسمان برمی‌خیزد، پرده‌های ضخیم توهم، کژروایت‌های رسانه‌ای و برساخت‌های دروغین سیاسی به‌تدریج رنگ می‌بازند و حقیقت، خود را بر ذهن و روان جامعه تحمیل می‌کند. در ماه‌های گذشته، ماشین‌های عظیم پروپاگاندا تلاش کردند تصویری دلپذیر، هدفمند و به اصطلاح «جراحی‌گونه» از یک تهاجم خارجی به افکار عمومی القا کنند؛ روایتی که در آن، ماشین جنگی بیگانه یک متجاوز وحشی که به مردم و زیرساخت‌های کشور آسیب می‌زند تصویر نمی‌شد، بلکه در قامت یک «ناجی» تصویر می‌شد که هدفش تنها تغییر ساختار سیاسی است. راویان فارسی‌زبان بیگانه‌دوست مژده می‌دادند موشک‌های دشمن، آزادی و پیشرفت را برای ایران به ارمغان خواهد آورد! اما آتش کینه صهیونی-آمریکایی که بر این سرزمین بارید، سیلی بیدارگر حقیقت را بر صورت سرسخت‌ترین مخالفان جمهوری اسلامی نواخت.حقیقت محض که امروز از میان دود و خاکستر سر برآورده این است که هدف این تهاجم، براندازی جمهوری اسلامی نیست، بلکه انهدام کامل موجودیتی به نام «ایران» است. این حقیقت دیگر یک تحلیل بدبینانه نیست، بلکه گزاره‌ای است که با خون، ویرانی و اعترافات صریح خود متجاوزان به اثبات رسیده است. پرده اول این فروپاشی توهم، زمانی رخ داد که دونالد ترامپ، با ادبیاتی که بوی تعفن نژادپرستی و کینه تمدنی از آن به مشام می‌رسید، صراحتاً و بدون هیچ لکنت دیپلماتیکی اعلام کرد مردم ایران را به «عصر حجر»، یعنی «جایی که به آن تعلق دارند» باز خواهد گرداند! این اظهارات، تیر خلاصی بود بر پیکر روایت دروغین «دشمنی با حکومت، دوستی با مردم». بازگرداندن یک ملت تمدن‌ساز به عصر حجر، هدفی نیست که با تغییر یک دولت محقق شود؛ این هدف نیازمند نابودی زیرساخت‌های زیستی، اجتماعی، علمی و اقتصادی یک ملت است. این جمله، ترجمان دقیق اراده‌ای برای «نسل‌کشی خاموش» و محو یک جغرافیا از نقشه توسعه جهانی است. در همین راستا، ترامپ با افتخاری آمیخته به جنون، از هدف قرار دادن «پل بی ۱» خبر داد. این پل، نه یک پادگان نظامی بود و نه یک سایت امنیتی، بلکه یک شاهکار مهندسی ملی و نمادی از توانمندی و نبوغ مهندسان ایرانی و عرق جبین کارگران این آب و خاک بود. هدف قرار دادن این نماد توسعه، پیام روشنی داشت: متجاوزان با هرگونه نشانه‌ای از پیشرفت، توانایی و ایستادگی ساختاری در این سرزمین خصومت دارند.
یکی دیگر از رفتارهایی که حقیقت حمله آمریکایی-صهیونی به ایران را فاش کرد، حمله به «انستیتو پاستور» بود؛ موسسه‌ای که رسالت ذاتی‌اش تولید واکسن، پاسداری از بهداشت عمومی و حفظ جان انسان‌هاست. بمباران یک موسسه درمانی و تحقیقاتی، عبور از تمام خطوط قرمز انسانیت و کنوانسیون‌های بین‌المللی است. واکنش نوه واقف زمین این انستیتو، به عمیق‌ترین شکل ممکن پرده از راز این جنایت برداشت؛ آنجا که به‌درستی اشاره کرد هدف از این حمله، «حذف همزمان تاریخ و آینده ایران» است. انستیتو پاستور، نماد یک قرن تلاش علمی برای بقای بیولوژیک ملت بود و انهدام آن، یعنی شلیک به قلب حیات و سلامت نسل‌های آینده. فهرست این ویرانگری هدفمند به همین‌جا ختم نمی‌شود. بمباران مجتمع‌های تولید فولاد که ستون فقرات اقتصاد و صنعت کشور محسوب می‌شوند، حمله به دانشگاه‌ها که مغز متفکر و کانون تربیت نخبگان فردا هستند و انهدام شرکت‌های داروسازی که مستقیماً با جان و رنج بیماران در ارتباطند، پازل این توحش را تکمیل می‌کند. این زیرساخت‌ها، مایملک هیچ حزب و جناح و حکومتی نیستند؛ اینها سرمایه‌های انباشته یک ملت در طول دهه‌ها رنج و تلاشند و به طور مستقیم به «امروز و آینده» گره خورده‌اند. تراکم این فجایع، به مثابه شوکی عظیم، عاملی شد برای یک بیداری دردناک اما ضروری. اینجاست که حقیقت، خود را با بی‌رحمی تحمیل می‌کند. شهروندانِ بی‌طرف، نخبگانِ خاموش و حتی تندروترین مخالفان جمهوری اسلامی نیز به این درک مشترک و هولناک رسیده‌اند که ماشین جنگی بیگانه، به دنبال برقراری دموکراسی یا آزادی نیست. آنها دریافتند برای متجاوزان، نابودی جمهوری اسلامی تنها یک بهانه است و آنچه آنها را راضی می‌کند، سوختن و خاکستر شدن کلیت «سرزمین ایران» است. حافظه تاریخی جامعه فراموش نکرده است تا همین چند ماه پیش، بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، به زبان انگلیسی برای حمله نظامی به خاک میهن‌شان التماس می‌کردند. آنها با توهم اینکه بمب‌های هوشمند دشمن تنها ساختمان‌های حکومتی را ویران می‌کند و سپس کلید یک کشور آباد را در سینی طلا به آنها تقدیم می‌کند، برای تحریم و جنگ لابی می‌کردند اما اکنون که بوی باروت و خون فضای کشور را پر کرده و آوار زیرساخت‌های ملی بر سر مردم فروریخته، احتمالاً بخش عمده‌ای از آنها متوجه خطای استراتژیک و خیانت‌بار خود شده‌اند؛ خطایی که تاوانش را کودکان بی‌پناه و زیرساخت‌های کشور پس می‌دهند. نشانه‌های این تحمیل حقیقت و شکسته شدن طلسم کژروایت‌ها، اکنون در قلب ماشین رسانه‌ای خود این جریان‌ها نیز قابل مشاهده است. حقیقت، همچون آبی که از ترک‌های یک سد در حال فروپاشی بیرون می‌زند، راه خود را به آنتن‌های زنده باز کرده است. نمونه بارز این گسست روایتی، مشاجره بی‌سابقه‌ای بود که اخیراً در برنامه شبکه «منوتو» رخ داد. در شبکه‌ای که تلاش می‌کند جنگ و مداخله خارجی را بزک کرده و توجیه کند، ناگهان کارشناس-مجری برنامه تاب نیاورد و بر خلاف سناریوی دیکته شده اتاق فکر، طغیان کرد. او با اشاره به واقعیت میدانی گفت اختیار این جنگ ویرانگر، در دستان فردی (ترامپ) قرار گرفته که با وقاحت و به صراحت اعلام می‌کند قصد دارد ایران را به عصر حجر برگرداند، بنابراین چگونه می‌توان به چنین فردی و چنین جنگی اعتماد کرد؟ این کارشناس در همان برنامه، با لحنی آکنده از تحقیر و انزجار، به آن دسته از ایرانی‌نماهایی که از سر بلاهت یا خیانت، برای این جنگ ویرانگر «جلوی ترامپ می‌رقصند» و از او تشکر می‌کنند، تاخت. این صحنه، چیزی جز تسلیم شدن یک رسانه در برابر عظمت و تلخی حقیقت نبود؛ حقیقتی که دیگر با هیچ ترفند نورپردازی و تدوین رسانه‌ای قابل پنهان کردن نبود. اما شاید تراژیک‌ترین و در عین حال صادقانه‌ترین نمود این بیداری دیرهنگام را بتوان در اظهارات «محمد رهبر» عضو تحریریه شبکه تروریستی «اینترنشنال» یافت. شبکه‌ای که همواره بلندگوی رادیکال‌ترین مواضع ضدایرانی بوده است، این ‌بار میزبان مرثیه‌ای سوگوارانه برای وطن شد.

محمد رهبر در حالی که سنگینی غم ویرانی کشور بر لحن و کلامش سایه انداخته بود، روی آنتن، حقیقتی عریان را به زبان آورد که خط بطلانی بر تمام خیالات خام براندازان حامی جنگ بود. او با صراحتی تلخ گفت: «اگر قرار است حکومت دیگری بیاید، در وهله اول باید چیزی به نام «ایران» باقی بماند». او با رد ادعای ساده‌لوحانه کسانی که می‌گویند «بگذارید ویران کنند، بعد از رفتن حکومت فعلی، آن را دوباره از نو می‌سازیم»، تاکید کرد اینها نه از عمق ویرانی جنگ چیزی می‌فهمند و نه از ملزومات ساختن. او به صراحت اعلام کرد این مدل از جنگ نابودگر، چیزی از زیرساخت‌ها، جامعه و موجودیت ایران باقی نمی‌گذارد و «ما چنین چیزی را نمی‌خواهیم». نکته قابل تامل این رویداد رسانه‌ای آنجا بود که حتی مداخله‌های مکرر، دستپاچه و جهت‌دار مجری برنامه که سعی داشت او را به ریل پروپاگاندای معمول شبکه بازگرداند، نتوانست مانع از بیان این حقیقت سهمگین شود. صدای محمد رهبر در آن لحظه، صدای وجدان بیدار شده‌ای بود که در مواجهه با حقیقت، به خود آمده است. امروز، صحنه کاملاً شفاف شده است. جنگ، با تمام زشتی‌ها و دردهایش، یک خدمت ناخواسته به تاریخ این سرزمین کرد؛ حقیقت را بی‌پرده به کسانی تحمیل کرد که تاکنون با آن می‌جنگیدند و در مقابل فهم آن مقاومت می‌کردند. وقتی بمب‌افکن‌های بیگانه، در دل شب، کارخانه داروسازی، آثار باستانی، دانشگاه و پل‌های ارتباطی را پودر می‌کنند، تمامیت یک کشور هدف قرار گرفته‌ و این حقیقت را با بلندگو و لعاب هیچ رسانه‌ای نمی‌توان پنهان کرد. حقیقت محض که خود را با بی‌رحمی بر همگان تحمیل کرده این است که لاشخورهایی که در آسمان این سرزمین پرواز می‌کنند، به دنبال قتل یک حکومت نیستند؛ آنها خون یک تمدن کهن را می‌طلبند. در برابر چنین تهدید وجودی عظیمی، هر کس که قلبش برای قطعه‌ای از این خاک می‌تپد -فارغ از اینکه در کدام سوی معادلات سیاسی ایستاده باشد- چاره‌ای ندارد جز آنکه خط خود را از ویران‌طلبان جدا کند. فروریختن کژروایت‌های رسانه‌ای در روزهای اخیر، نشان داد هیچ پروپاگاندایی، هر چند پرزرق و برق و پرهزینه، نمی‌تواند برای همیشه روی خورشید حقیقت خاک بپاشد. آنهایی که دیروز با توهم «نجات‌بخشی بمب‌ها» سکوت کرده بودند یا در شیپور جنگ می‌دمیدند و از «عمو ترامپ و بی‌بی جون» تشکر می‌کردند، امروز در برابر آینه تاریخ شرمسارند و می‌دانند که در دادگاه آیندگان، نه به عنوان آزادی‌خواهان منتقد یک نظام سیاسی، بلکه به عنوان همدستان قاتلان وطن مادری و خانه پدری مورد قضاوت قرار خواهند گرفت. وقتی حقیقت، خود را تحمیل می‌کند، نقاب‌ها می‌افتند و انسان‌ها در برابر وجدان خود و تاریخ سرزمین‌شان تسلیم می‌شوند. امروز، روز همین تحمیل بزرگ است.