حسن رشوند
در کمتر از یک هفته آمریکاییها دو بار خواستند شانس خود را برای عبور از تنگه هرمز که نزدیک به یک ماه است توسط نیروهای مسلح قدرتمند ایران بسته شده است، بشکنند و به جهان اعلام کنند که دیگر نیازی به کسب اجازه بیش از 1600 نفتکش و کشتی تجاری به انتظار نشسته پشت تنگه هرمز برای عبور از این تنگه نیست و در هر دو بار، این آتش موشکهای ایرانی بود که ناوهای آمریکایی را مجبور به فرار و طرح ترامپ را محکوم به شکست خفتبار کرد.
ترامپ بامداد چهارشنبه 16 اردیبهشت با طرح ادعاهای موهوم همچون گذشته، از توقف طرح نظامی در تنگه هرمز برای اسکورت کشتیها، آن هم فقط یک روز پس از شروع این طرح، خبر داد. او این عقبنشینی را اینگونه در صفحه شخصی خود در شبکههای اجتماعی مطرح کرد: «با توجه به درخواست پاکستان و دیگر کشورها، موفقیت نظامی چشمگیری که در کارزار نظامی علیه کشور ایران داشتیم و این واقعیت که پیشرفت بزرگی به سمت یک توافق کامل و نهائی با نمایندگان ایران حاصل شده، ما بهشکل دوجانبه توافق کردیم همزمان که محاصره [ایران] با قدرت سرجای خود میماند، پروژه آزادی (حرکت کشتیها از طریق تنگه هرمز) برای مدت کوتاهی متوقف شود تا ببینم بالاخره میشود توافق را نهائی و امضا کرد یا خیر.» بهدنبال همین عقبنشینی بود که حجم اخبار ساختگی و دروغ تیم رسانهای کاخ سفید مبنی بر دستیابی قریبالوقوع توافق ایران با آمریکا در روزهای چهارشنبه افزایش یافت.
اما این داستان مضحک چه زمان شروع و چرا در کمتر از یک هفته باز رئیسجمهوری که گفته بود به دلیل رسیدن در آستانه یک توافق کامل از «پروژه آزادی» یا همان شکستن حصر تنگه هرمز عقبنشینی میکند؟ و چرا بار دیگر در پنجشنبه شب 17 اردیبهشت او تلاش کرد با عبور چند فروند شناور نظامی خود از تنگه هرمز - البته با شکست مفتضحانهتر از بار اول - عبور از تنگه هرمز را امتحان کند. مرور این گزارهها به ما کمک میکند تا درک درستی از تشتت رفتار این روزهای ترامپ و کاخ سفید داشته باشیم:
1- شامگاه یکشنبه بود که ترامپ از پروژه جدید خود تحت عنوان «پروژه آزادی» در تنگه هرمز خبر داد و مدعی شد که آمریکا عملیاتی نظامی را برای خروج کشتیهای تجاری که در خلیجفارس گرفتار شدهاند، آغاز خواهد کرد. اما پروژه آزادی او فقط چند ساعت آنهم با شکست غیرباوری دوام آورد و ترامپ ترجیح داد با دروغهای دیگر درباره توافق با ایران شناورهای خود را از حملات سربازان جان برکف سپاه و ارتش دور نگه دارد. واقعیت ماجرای شکست «پروژه آزادی» ترامپ را باید محصول عملیات مشترک سپاه و ارتش در نیمه شب ۱۶ اردیبهشت دانست که نیروهای آمریکایی از این عملیات، شکست نظامی سنگینی خوردند. داستان از این قرار بود که این نبرد از نیمهشب تا صبح ادامه داشت و آمریکا با وجود ایجاد «چتر پروازی بزرگ» و ورود چند شناور رزمی از دریای عمان، تلاش داشت به هدف مورد نظر خود برسد اما سرانجام در کمتر از چند ساعت درگیری با از کار افتادن 4 شناور و پناه گرفتن دو شناور دیگر در پشت جزیره «بوموسی» نه تنها نتوانست به هدف آزاد سازی ادعایی خود برسد، بلکه حقیرانه تسلیم اراده نیروهای نظامی کشورمان شد و این در حالی بود که او مکرر سخن از انتظار بالا بردن پرچم سفید از سوی ایران داشت. اما رئیسجمهور نابخرد آمریکا میخواست با این شکستی که در عدم موفقیت باز کردن تنگه هرمز برایش ایجاد شده است، بار دیگر با سناریوی ترجیح میز مذاکره و توافق با ایران، خود را از مخمصهای که گرفتار آمده، نجات دهد. این در حالی بود که هیچ اتفاق دیپلماتیکی در آن ساعات نیمه شب در اسلام آباد رخ نداده بود و ادعای ترامپ درباره توقف عملیات بهدلیل مذاکرات، دروغی بیش نبوده است. چرا که از همان ابتدا که نیروهای آمریکایی محاصره دریایی ایران را در مقابل بستن تنگه هرمز انجام دادند این ایران بود که به صراحت هشدار داد؛ در صورت نزدیک شدن کشتیهای نظامی هر کشوری به تنگه هرمز یا تلاش شناورهای غیرنظامی برای عبور از مسیری غیر از مسیر تعیینشده توسط تهران، آنها را هدف قرار خواهد داد. جالب اینکه با اقدام آمریکاییها برای ورود شناورهای نظامی خود به منطقه ممنوعه، آنها کار را برای خود سختتر و دست ایران را برای هرگونه اقدام مقابله بازکردند تا آنجا که محدوده منطقه ممنوعه برای ورود و خروج کشتیها دایره وسیعتری پیدا کرد.
2-پس از این اقدام ایران بود که نشریه «فارن افرز» نوشت: «ایران نشان داده که قادر است هر زمانی که بخواهد، تنگه هرمز را حتی مقابل چشمان نیروی نظامی بزرگ آمریکا به روی کشتیها ببندد.» و درگاه خبری «میدل ایست آی» به نقل از دو مقام آمریکایی گفت که عربستان سعودی دسترسی آمریکا به پایگاه هوائی «شاهزاده سلطان» و حریم هوائی خود را برای اجرای این عملیات قطع کرد. چراکه بر اساس این گزارش، اعلامیه ترامپ در مورد اجرای طرح موسوم به «پروژه آزادی» در بعدازظهر یکشنبه در شبکه اجتماعی خود، باعث ناراحتی و خشم مقامات عربستان شده است. ظاهرا عربستان به مقامات آمریکایی اعلام کرده بود که از این طرح حمایت نخواهد کرد. میدل ایست آی همچنین به نقل از یک مقام دولت آمریکا گزارش داده که کویت نیز دسترسی آمریکا به پایگاهها و حریم هوائی خود را قطع کرده است. وزیر خارجه قطر هم با شکست ترامپ در «پروژه آزادی»گفت: «ما و ایران کشورهای همسایه هستیم، جغرافیای مشترک و منافع مردمی درهم تنیدهای داریم و باید فرمولی برای همزیستی پیدا کنیم.» واقعیت این است که واکنش جدی و سختگیرانه ایران در تنگه هرمز در کنار ایجاد معادله « تنگه- فجیره» و افزایش محدوده بیشتر برای بسته ماندن تنگه هرمز موجب شد تا محدودیتهای ترامپ برای ادامه این پروژه آشکار شود و این پیروزی بزرگ را باید محصول هماهنگی میدان و دیپلماسی و حمایتهای بیوقفه خیابان از سیاست فشار بر آمریکا دانست.
3- آسوشیتدپرس در گزارشی به سردرگمی محافل مختلف در پی پیامها و مواضع متناقض دولت آمریکا به خصوص در ارتباط با تنگه هرمز پرداخت و نوشت که رویکرد دولت ترامپ در قبال جنگ با ایران طی
۲۴ ساعت گذشته میان اعلام برقراری یک آتشبس شکننده و پایان عملیات نظامی، تا تهدید دوباره به بمباران ایران در نوسان بوده است. در این راستا «الیزابت دنت»، پژوهشگر ارشد مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک به آسوشیتدپرس گفت: دولت ترامپ در انتقال پیامهای خود با مشکل مواجه شده زیرا این جنگ برنامهریزی دقیقی نداشته است. در این میان دو مقام آمریکایی به آسوشیتدپرس گفتند که اعلام ناگهانی ترامپ مبنی بر توقف طرح «پروژه آزادی» غیرمنتظره بوده و تاکنون دستورالعمل دقیقی درباره پس گرفتن درخواستهای کمک از کشتیها دریافت نکردهاند.
4-ترامپ اگر میتوانست تنگه هرمز را با ابزار نظامی و نمایش شناورها و ناوهای جنگی خود با وجود دو اقدام چهارشنبه و پنجشنبه شب انجام داد، باز کند حتما در این نزدیک به یک ماه که این تنگه با اراده محکم نیروهای نظامی ایران بسته شده است، باز میشد. این موضوع را غالب استراتژیستهای نظامی و دیپلماتهای آمریکایی تاکید دارند.
«چاس فریمن»، دیپلمات سابق آمریکایی در همین رابطه میگوید: «روش نظامی برای باز کردن تنگه هرمز وجود ندارد. ایران چندین دهه خود را برای کنترل این تنگه تجهیز کرده است.»
5- از همان ابتدا که ترامپ طرح «پروژه آزادی» را مطرح کرد و در طول 5 روز دو بار شانس خود را برای عبور شناورهای نظامی از تنگه هرمز امتحان کرد کاملا روشن بود بر فرض محال که این شناورها از تنگه عبور میکردند باز عبور از مسیر اعلامشده توسط آمریکا ریسک بسیار بالایی دارد؛ بنابراین بیمهگران کشتیها، حاضر به پوشش کامل خسارات نبودند و همین موضوع هزینه بیمه را بهشدت افزایش میداد. این یعنی حتی با اسکورت نظامی نیز بازار جهانی حملونقل دریایی، طرح را غیرقابل اعتماد میکرد. پیش از این بارها تحلیلگران نظامی هشدار داده بودند که ادامه این طرح میتواند آمریکا را مجدداً وارد درگیری نظامی با ایران کند و علاوهبر افزایش هزینههای نظامی و سیاسی بر واشنگتن، متحدان آمریکا در منطقه را نیز در معرض خطر قرار دهد. تلاش برای عبور در دو مرحله و شکست خفت بار در هر دو مرحله نشان داد که آمریکا هم در طراحی، هم اجرا شکست سنگینی خورده است. هرچند ترامپ در پیامهای خود تلاش میکند توقف طرح را «موفقیت» جلوه دهد و آن را به «درخواست پاکستان» یا «پیشرفت مذاکرات» نسبت دهد، اما تحلیلگران این اظهارات را تلاشی برای پوشاندن شکست طرح ارزیابی کردند. عقبنشینی ترامپ از عملیات «پروژه آزادی» و اقدام خودسرانه دیگر او در پنجشنبه شب برای عبور شناورهای نظامی خود از تنگه هرمز را میتوان نتیجه شکست عملیاتی، فشارهای میدانی، عدم همراهی جهانی، هزینههای احتمالی درگیری و... دانست. همه برنامههایی که اکنون آمریکا برای فشار به ایران انجام میدهد، در نهایت، اقتدار ایران در کنترل تنگه هرمز را اثبات کرده است.
6- اکنون که آمریکا وارد کارزار خودخواسته تنگه هرمز شده است، این سؤال مطرح است؛ وضعیتی که در دهه 1960 در رابطه با «کانال سوئز» برای بریتانیا پیش آمد آیا قرار است این بار برای آمریکا در تنگه هرمز رخ دهد و آیا «لحظه سوئز» برای آمریکا فرا رسیده است؟ در روزهای اخیر، عبارتی قابل تأمل با عنوان «لحظه سوئز آمریکا» در رسانههای معتبر بینالمللی، از جمله «پالیسی مگزین»، «گاردین» و «میدل ایست آی»، به طور مکرر مورد اشاره قرار گرفته است. این مفهوم که به پایان دوران سلطه و قدرتنمایی یک ابرقدرت اشاره دارد، نیازمند بررسی دقیق تاریخی و تحلیلی است. حدود هفت دهه پیش، بریتانیا به عنوان قدرت برتر جهانی شناخته میشد. هنگامی که مصر کانال سوئز را ملی اعلام کرد، لندن با غرور کامل اقدام نظامی انجام داد تا کنترل آن را بازپس گیرد. با این حال، برای ایالات متحده- که در آن زمان رقیب بریتانیا محسوب میشد- تهدید کرد که در صورت عدم عقبنشینی، ارز ملی بریتانیا (پوند) را در بازارهای مالی به فروش خواهد رساند و آن را نابود خواهد کرد. بریتانیا، از بیم ورشکستگی مالی، عقبنشینی تحقیرآمیزی را پذیرفت. این رویداد که به «لحظه سوئز» معروف شد، نقطهای تاریخی بود که جهان دریافت که امپراتوری بریتانیا دیگر ابرقدرت جهانی نیست و دوران سلطه آن به پایان رسیده است. صاحبنظران و کارشناسان معتقدند اتفاقات دهه 1960 در حال تکرار است با این تفاوت که آن روز با ملی اعلام شدن کانال سوئز، مصر توان مقابله در برابر بریتانیا را نداشت و دست به دامان یک قدرت دیگر شده بود ولی امروز سازوکار جدید تنگه هرمز توسط ایران قدرتمند که در طول یک سال، دو جنگ فراگیر 12 روزه و رمضان را نه تنها با آمریکا، بلکه با رژیم صهیونیستی و دنبالههای آنها در کشورهای حوزه خلیجفارس با پیروزی سپری کرده است. واقعیت این است که آمریکا با وجود تلاش زیادی که در روایتسازیهای دروغین اعم از مذاکره و توافق و یا عبور یک یا دو شناور نظامی خود به جهان مخابره میکند، علاوهبر اینکه در میدان نظامی دچار شکست شده است، در جنگ روایتها هم شکست خورده است؛ زیرا حتی نزدیکترین متحدان او دیگر آمریکا را به عنوان ابرقدرت بیرقیب پیشین به رسمیت نمیشناسند و صدای شکستن استخوانهای او توسط یک ابرقدرت جدید به نام ایران بر سر زبانها افتاده است.
حمیدرضا شاهنظری
طی بیش از دو ماه گذشته، بارها ترامپ اولتیماتومهای شدید و بیسابقه درباره باز کردن تنگه هرمز علیه ایران صادر کرده است؛ به خصوص که گفته بود اگر تنگه هرمز بازگشایی نشود، امریکا زیرساختهای غیرنظامی ایران را هدف قرار خواهد داد. چراکه در بیش از دو ماه جنگ تمامعیار امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، علاوه بر ناکامی در تحقق اهداف و خوردن ضربات سهمگین از نیروهای مسلح ایران و نابودی پایگاههای نظامیاش در منطقه، تنگه هرمز و خلیج فارس را نیز از دست داده و جمهوری اسلامی ایران با کنار گذاشتن ملاحظات سابق به اعمال حاکمیت در تنگه هرمز پرداخته و حق حاکمیت تاریخی خود را بر این تنگه و دریا بازیابی کرده است. این موفقیت ایران باعث شده که علاوه بر مضحکه شدن رئیسجمهور این کشور در جهان و اثبات و نمایان شدن افول شدید هژمونیک امریکا، فشار سیاسی و اجتماعی سنگینی در داخل به دولت امریکا وارد شود. شدت ماجرا و ضربهای که هژمونی امریکا در آن خورده به حدی است که ترامپ بارها از کشورهای جهان برای بازگشایی تنگه هرمز استمداد طلبیده و ناوگان پنجم کشورش که سالها خود را پلیس خلیج فارس مینامید، اکنون در فاصلهای امن از آبهای تنگه هرمز لنگر انداخته و جرئت نزدیک شدن به منطقه را ندارد و در مواردی هم که نزدیک شده و تلاش کرده تنگه هرمز را بازگشایی کند، ضربات قابل توجهی خورده و عقب نشسته است. تنگه هرمز سومین تنگه پرتردد جهان و یکی از بزرگترین مسیرهای انتقال انرژی در دنیاست. هر دولتی که این تنگه را در اختیار داشته باشد، بر مقدرات کل منطقه حاکم خواهد بود. اهمیت این تنگه، فراتر از بازار انرژی، از منظر رقابت جهانی چین و امریکا نیز قابل توجه است. تسلط کامل امریکا بر تنگه هرمز، چین را دچار وابستگی انرژی به امریکا و محاصره ژئوپلیتیکی میکرد، اما اکنون پکن برای تأمین امنیت عبور کشتیهای خود ناچار به تعامل مستقیم با تهران است و این یعنی ایران به یکی از بازیگران کلیدی در معادله رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده که علاوه بر تعیین قیمت جهانی انرژی، از ابزار کافی برای ایجاد تعادل بین قدرتهای جهانی برخوردار است.
اهمیت ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک تنگه هرمز صرفاً برای امروز نیست و تاریخ نشان میدهد دست استعمار بارها بر منطقه خلیج فارس و تنگه هرمز دراز شده، اما اختیار تنگه در بلندمدت از دست ایرانیان خارج نشده است. در طی قرون متعدد، حکومتهای استعمارگر با حمله به جنوب ایران، سعی در به دست گرفتن کنترل تنگه هرمز داشتهاند. در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی، تنگه هرمز به میدان رقابت قدرتهای استعماری اروپا تبدیل شد. پرتغالیها در سال ۱۵۰۷ جزیره هرمز را اشغال کردند و با ساخت دژهای نظامی، کنترل این آبراه را در دست گرفتند. این اشغال تا سال ۱۶۲۲ ادامه داشت. در نهایت، نیروهای صفوی ایران موفق به بازپسگیری جزیره شدند و شاه عباس کبیر پس از این پیروزی، کانون تجاری را از هرمز به گمبرون منتقل کرد و نام آن را به بندرعباس تغییر داد. اما بعد از مدتی استعمارگر جدیدی جایگزین شد. بریتانیا با ناوگان موسوم به «پلیس جنوب»، تلاش کرد سلطه خود را تثبیت کند و در دوران قاجار آنچنان بر بندر بوشهر تسلط یافتند که ۹ کنسولگری فعال در این شهر تأسیس کردند. اما در اوایل قرن بیستم، رئیسعلی دلواری و یاران دلیرش از تنگستان، قیامی تاریخی برپا کردند. بریتانیا با توپخانه پیشرفته و ناوگان جنگی به روستاهای ساحلی یورش میبرد، اما این دلیرمردان با تفنگهای قدیمی و ایمانی راسخ، در برابر مدرنترین تجهیزات ایستادند. رئیسعلی دلواری به شهادت رسید، اما پیام حماسه او و یارانش در تاریخ ایران جاودانه ماند که خلیج فارس از آن ایرانیان است و هیچ بیگانهای حق حضور در آن را ندارد. با این حال علیرغم این جانفشانیها در طول تاریخ، تنگه هرمز و خلیج فارس بارها اشغال شده و از دسترس ایرانیان برای مدتی خارج میشده، ولی بعد از انقلاب اسلامی با توسعه قدرت ملی ایرانیان، سرنوشت این تنگه و خلیج همیشه فارس در دستان توانمند ایرانیان قرار گرفته است.
تمام این جانفشانیهای تاریخی، از نبرد هرمز تا حماسه دلیرمردان تنگستان، در نهایت بعد از انقلاب اسلامی به نقطه عطفی بزرگ منتهی شد. چراکه انقلاب اسلامی بود که این اراده پراکنده مردمی را در قالب یک قدرت متمرکز و هوشمند سامان داد و شعار «نه شرقی، نه غربی» را به معنای واقعی بر پهنه خلیج فارس حاکم کرد. پیش از انقلاب، خلیج فارس عملاً یک «دریاچه ناتو» بود؛ نیروهای نظامی امریکا در بحرین مستقر بودند، ناوگان پنجم بلامنازع تردد میکرد و قراردادهای یکطرفه استعماری، جزایر و آبهای جنوب را تحت نفوذ بیگانگان قرار داده بود.
در جریان هشت سال دفاع مقدس، تنگه هرمز شاهد تنشهای متعددی بود. اما در نهایت ایران همیشه تسلط خود را بر این آبراه حفظ کرد. در هشت سال دفاع مقدس، با وجود آنکه صدام از پشتیبانی ۵۰ کشور برخوردار بود و ناوگان امریکا مستقیماً وارد درگیری با ایران شد، ایران نه تنها تسلط خود بر تنگه را از دست نداد، بلکه تجربیات بینظیری در دفاع دریایی کسب کرد. جنگ نفتکشها، عملیاتهای آفندی و پدافند ساحلی، نیروهای مسلح ایران را به یک قدرت بازدارنده تبدیل کرد. اما آنچه در آن سالها به دست نیامد، اعمال حاکمیت کامل و بدون مناقشه بر تنگه هرمز بود که امروز حماقت امریکاییها در تهاجم به ایران، زمینه تحقق آن را فراهم کرده است. رهبر شهید انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای، سالها بر ضرورت «بازدارندگی فعال دریایی» تأکید داشتند و امروز که ناوگان پنجم امریکا جرئت ورود به تنگه هرمز را ندارد، همه میبینند که این رهنمودهای راهبردی چقدر دقیق و زمانشناسانه بوده است. اقدامات و تأکیدات مکرر رهبری بر توانمندسازی نیروهای مسلح، بهویژه نیروی دریایی و بر لزوم بیرون راندن بیگانگان از منطقه، امروز به ثمر نشسته و خلیج فارس را به جایگاه حقیقی خود بازگردانده است.
از نبرد هرمز با پرتغالیها در قرن هفدهم، تا ایستادگی رئیسعلی دلواری در برابر توپخانه بریتانیا، تا هشت سال دفاع مقدس و تا امروز که ناوگان عظیم امریکا در برابر اراده ایران زانو زده است، یک حقیقت بر تارک تاریخ نقش بسته است: ملت ایران هرگز سلطه بیگانه بر خلیج همیشه فارس را نپذیرفته و نخواهد پذیرفت. جنگ اخیر که ادامه مقاومت ملت ایران و مرحلهای از رشد انقلاب اسلامی است نشان داد که ایران اکنون نه یک بازیگر محلی، نه یک قدرت متوسط، بلکه صاحبخانه تاریخی و بیمنازع خلیج همیشه فارس و یک ابرقدرت جهانی با تسلط بر یکی از مهمترین نقاط استراتژیک جهان است که از آنِ مردمانی است که، چون دلیرمردان هرمز، رئیسعلی دلواری و سردارانی، چون تنگسیری، برای یک وجب از خاک و آب جنوب خود، تا پای جان ایستادهاند و خواهند ایستاد و این عزت امروز، مرهون رهنمودها و ایستادگی رهبرانی انقلابی و وطندوست است که هیچگاه سلطه بیگانه بر این آب و خاک را نپذیرفتند.
حمید روشنائی
نظام های سیاسی را می توان به دو گروه مهم تقسیم بندی کرد: اول دولت های فزون گرا که بدلیل سیاست ها و روش هایشان، بر وزنه و موقعیت کشورشان می افزایند و جایگاه آن را در نظام بین الملل بالا می برند و دوم دولت های مصرف گرا که منابع و دستاوردهای گذشته را نابود کرده و اندوخته های کشور را مصرف می کنند.
نظام های فزون گرا با تلاش و استفاده از سرمایه های کشور، پیشرفت و توسعه بوجود می آورند و موجب رفاه و خوشبختی مردم می گردند و از همه امکانات در جهت بالا بردن سطح سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور بهره می برند. مسئولان این کشورها نه تنها موجب تقویت دولت هایشان می شوند بلکه کشورشان را نیز به اوج می رسانند. در سال های اخیر، بهترین نمونه اینگونه دولت ها و رهبران سیاسی را می توان خانم مرکل صدراعظم آلمان دانست که علاوه بر ایجاد موقعیتی ممتاز برای کشورش در اتحادیه اروپا و جهان، قاره اروپا را نیز به خوبی رهبری نمود. وی بعنوان اولین زن صدراعظم در آلمان، این کشور را در طول ۱۶ سال، موتور توسعه و پیشرفت قاره اروپا و قدرت بلامنازع آن گردانید. اکنون با گذشت چند سال از کناره گیری خانم مرکل، به خوبی ضعف و ناتوانی در مدیریت دولت آلمان هویدا و اتحادیه اروپا با مشکلات عدیده ای مواجه گشته است.
اما دولت های مصرف گرا دقیقا در مقابل گروه فوق قرار دارند. آنها همه منابع و ذخایر کشور را صرف بی مدیریتی و ضعف خود می کنند. این گروه نه تنها بر داشته های کشور نمی افزایند بلکه از توانایی مردم، نام و موقعیت کشور، زحمات گذشتگان و.. ارتزاق می کنند. آشکار شدن ضعف و ناتوانی کشورها در زمینه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، در طول زمان نشان دهنده مصرفی بودن دولت های آن است. نمونه بارز اینگونه دولت ها، آقای ترامپ رئیس جمهور آمریکاست.
قبل از آنکه به ویژگی های دولت آقای ترامپ در این زمینه بپردازیم لازم است گفته شود، برخی دولت ها هستند که دوزیستی بوده و زمانی فزون گرا و در زمانی مصرف گرا می باشند. یعنی در مراحل اولیه حکومت، با تلاش دستاوردهای بزرگی برای کشورشان کسب می نمایند اما به مرور زمان ممکن است همه یافته های خود را صرف اشتباهاتشان کنند و کشور را به لبه پرتگاه و عقب ماندگی سوق دهند. بهترین مثال برای این موضوع، آقای اردوغان رئیس جمهور ترکیه است. وی در سال های ابتدایی (آن زمان که نخست وزیر بود) با تغییر و تحولاتی که بوجود آورد، ترکیه را به سوی دروازه های توسعه و پیشرفت برد اما به مرور زمان و با لجاجت برای ماندن بر سر قدرت، اکنون مشکلات زیادی برای اقتصاد وسیاست خارجی ترکیه بوجود آورده است. هرچند ممکن است برخی همچنان وی را در مسیر درست بدانند ولی نمی توانند اشتباهات او را در سرکوب مخالفان، توسعه طلبی در سیاست خارجی و .. نادیده بگیرند.
اما ترامپ، بعنوان مجسمه مصرف گرایی، داستان جالبی دارد. وی با شعار تغییر پا به اولین دور انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶ گذاشت. وی می خواست عظمت را دوباره به آمریکا بازگرداند: توان و قدرت آمریکا را افزایش دهد، از «قانون اساسی آمریکا تبعیت کند» و کسانی را برسر کار آورد که پیرو قانون اساسی باشند، با «مهاجرت و مواد مخدر مقابله نماید» و…
اما امروز نتیجه کار چه شده است؟
استفان والت در فارن پالیسی(۱۰ سپتامبر ۲۰۲۵ ) در خصوص اشتباهات ترامپ می گوید: باید اعتراف کرد همانطور که تماشای ویدئوی سقوط یک هواپیما یا تخریب یک ساختمان با نوعی جذابیت هولناک همراه است، مشاهده عملکرد دولت ترامپ در سیاست خارجی آمریکا هم همین احساس را برمیانگیزد. ما در ردیف اول نمایش بزرگترین انحلال داوطلبانه جایگاه و نفوذ ژئوپلیتیکی یک قدرت بزرگ در تاریخ مدرن نشستهایم. نتایج آن هم چشمگیر و نگرانکننده است، اما نگاه برداشتن از آن تقریباً غیرممکن است. وی این موارد را اینگونه بر می شمارد: ۱. جنگ تجاری بسیار بد، وحشتناک و زیانبار با تجارت جهانی، ۲. طمع برای گرینلند، کانادا و شاید بیشتر، ۳. متحد کردن دیگران علیه ایالات متحده، ۴. چراغ سبز به نسلکشی در غزه، ۵. گذاشتن توان خودش در اختیار پوتین در موضوع اوکراین، ۶. معکوس کردن انقلاب سبز با خروج از پیمان آب و هوایی، ۷. نمایشهای بیفایده از قدرت نظامی و توان هوایی در مقابل ایران، حوثی ها و قایق های کوچک قاچاقچیان مواد مخدر، ۸. تلاش برای در اختیار گرفتن فدرال رزرو، ۹. نهادینه کردن بیکفایت با انتخاب وزراء و مقامات نورسیده و چاپلوس، ۱۰. پایین آوردن سطح علمی و فکری آمریکا به زیر سئوال بردن قدرت و هژمونی آمریکا، بی رنگ شدن ارزش های لیبرالیسم و دموکراسی آمریکایی، بی اعتباری سخنان مقامات، دورشدن دوستان و متحدان سابق، جری شدن دشمنان، افزایش تورم، کاهش ارزش دلار، تقویت و افزایش مبادله پول های دیگر کشورها در معاملات جهانی و.. بخشی از مصرف سرمایه های آمریکایی توسط آقای ترامپ می باشد.
باید اذعان کرد که جنگ رمضان صرفا یک واقعه نظامی عادی با تهاجم ایالات متحده و اسرائیل به خاک ایران نبوده، بلکه برونداد اقتضائات زایش یک نظم جدید در منطقه و جهان؛ اعم از رقابت بزرگ میان چین و آمریکا بر سر دستیابی به جایگاه قدرت اول جهانی و نیز نتیجه قطعی استمرار سیاست خارجی کشور در حوزه نفی سلطهپذیری قدرتهای مداخلهگر و به عبارت بهتر استعمارگر ستیزی (آمریکاستیزی) نهادینهشده در ساختار حکمرانی کشور بوده است. در نتیجه این جنگ، بسیاری از تعارضها، ناترازیها و ناکارآمدیهای نهفته در ساختار و سازوکار حکمرانی به سطح آشکار و عیان رسیده و علاوهبرآن بسیاری از برجستگیها و ویژگیهایی مانند توان نظامی نیروهای مسلح کشور یا انسجام نسبی در بافتار اجتماعی کشور حول محور ایران (برخلاف تصور و تحلیلهای مرتبط با حوادث دیماه 1404) که از سوی افکار عمومی در کشور قبلا خیلی مورد اعتنا قرار نمیگرفت، فهم شد و جا افتاد.
براساساین در فرصت پساجنگ و نسخه جدید جمهوری اسلامی، حکمرانی باید از پارادایم «تمنای بقا» به پارادایم «تقلای توسعه» گذار کند. این گذار مستلزم آن است که حل بنیادین مسائل انباشته اقتصادی، اجتماعی، زیستمحیطی و نهادی در کانون تصمیمگیری قرار گیرد و مدیریت کشور از حالت واکنشی، مقطعی و بحرانمحور (زیست آتشنشانی حکمرانی)، به سمت سیاستگذاری منسجم، هوشمند، منفعتگرا و مبتنی بر بینش راهبردی (زیست توسعهگرای حکمرانی) حرکت کند. در غیراینصورت، بیشک پساجنگ به سبب حجم بالای تخریبها و آسیبهای جدی به بنیانهای تولید و صادرات کشور و قرارگیری کشور در شرایط فشار تحریمی فزاینده و قطع دسترسی به مجاری تنفسی پیشین (در صورت دستنیافتن به توافق جامع)، میتواند تلخیهای بیپایانی را گریبانگیر معیشت و اقتصاد جامعه کرده و این بار صبر و شکیبایی مردم در برابر کمبودها، جیرهبندیها و نارساییها را به آزمایش جدی بگذارد!
یکی از مهمترین الزامات تغییر ریل و طراحی نسخه جدید جمهوری اسلامی، بازتعریف رابطه دولت-ملت و بازسازی مبانی مشروعیت حکمرانی و ترمیم اعتماد عمومی آسیبدیده است. تجربه دو دهه اخیر بهوضوح نشان داده است که شکاف فزاینده میان جامعه و نظام حکمرانی (در موضوع حجاب، فضای مجازی و...)، به یکی از مهمترین موانع توسعه ملی و تحقق ثبات درونی کشور تبدیل شده است. انباشت نارضایتیهای ناشی از فساد، تبعیض و ناکارآمدی منجر به صدمهدیدن حس باورمندی، کاهش مشارکت سیاسی و فرسایش سرمایه اجتماعی در کشور شده و این واقعیت انکارناپذیر است که بدون ترمیم و بازمعماری این رابطه بنیادین، هیچ برنامه توسعهای حتی اگر از نظر فنی دقیق و از جنبه مالی تأمینیافتنی باشد، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. ازاینرو در دوره جدید، جمهوری اسلامی نیازمند آن است که خارج از تعارفات و شعارها، «مردم» نه صرفا ولینعمتان زینتی و لسانی، بلکه شرکای واقعی حاکمیت در مسیر توسعه تلقی شده و نظام حکمرانی با تغییر دال مرکزی مشروعیت خویش به «کارآمدی اقتصادی» و «پاسخگویی به مطالبات عمومی»، زمینه مشارکت مؤثرتر مردم در اداره امور کشور، افزایش شفافیت، الغای تبعیضهای ناروا و بسط احساس تعلق و اعتماد ملی را فراهم آورد.
یکی از راهبردهای اثربخش در این مسیر ارتقای نسخه حکمرانی از صرفا اکتفا به مشارکت مردم در انتخابات و تظاهرات خیابانی، به «مردمسالاری اقتصادی» و به میدان آوردن همه مردم ایران (فارغ از سختگیریها و خودی و غیرخودیسازی اقشار مختلف) در مسیر بازسازی و رنسانس اقتصادی کشور است؛ موضوعی که نیازمند اصلاح بنیادین در نظام توزیع یارانهها و رانتهای موجد تولید، مبارزه جدی با ساختارها و سازوکارهای غیرمولدساز سرمایهها (از طریق مالیات بر سوداگری و واسطهگری) و هدم بیراهههای ثروتاندوزی مسیرهای اقتصاد غیررسمی و سمی در کشور است.
دومین ضرورت و بایسته تغییر ریل در حکمرانی، به رفع برخی گرههای کور در سطح ساختار نهادی و حقوقی حکمرانی کشور بازمیگردد. ضرورت مهمی که بخشی از علل زیرین و ریشهای ناکارآمدی مزمن در ایران بوده که تا به آنها با شجاعت و جسارت پرداخته نشده و با فهم چرایی شکلگیری، تیزی تیغ جراحیهای ما به این کانونهای تولید درد اصابت نکند، اصلاحات در کشور و رسیدن به یک جهش معنادار در توسعه کشور در پساجنگ، چیزی جز سادهسازی مسئله نیست. این گرههای کور در حکمرانی به چندگانگی در ساختار تصمیمگیری، تداخل کارکردی نهادها، ضعف در انتصاب روشن مسئولیتها، محدودبودن نظام پاسخگویی و غلبه ملاحظات سیاسی و منطق کوتاهمدتنگر بر منطق بلندمدتنگر و توسعهگرا بوده است.
در چنین وضعیتی، حتی وجود منابع، ظرفیتها و برنامهها نیز الزاما به حل مسئله منجر نمیشود، زیرا خود ساختار و سازمان تصمیمگیری به عاملی بازدارنده در مسیر اصلاحات تبدیل میشود. ازاینرو نسخه جدید با فهم این نقص بزرگ و بنیادین، ناگزیر از حرکت به سمت حکمرانی منسجمتر، هماهنگتر و متکی بر تقسیم کار روشن نهادی با هدف قراردادن رفع این گره کور است؛ نوعی حکمرانی که در آن، «توسعه ملی» بهعنوان یک پروژه ملی و میثاق جمعی ایرانیان، محور هماهنگی میان سیاست داخلی، سیاست خارجی، اقتصاد، امنیت، محیط زیست و سیاست اجتماعی قرار گیرد.
سومین موضوع مؤثر بر این گذار، بایستههای تدوین و مبنای عمل قراردادن یک «نظریه پایه توسعه» منسجم و مورد اجماع به منظور خلق یک «روایت ملی توسعه» و پمپاژ گسترده آن در سطح جامعه به منظور همداستانی و هممسیری عمومی جامعه ایرانی در یک افق روشن و امیدآفرین است؛ نظریهای که بتواند نسبت دولت، ملت، بازار، جامعه و جهان را در یک تنظیمات جدید با چارچوبی روشن و همپیوند بازتعریف کند و مبنایی برای نصب و راهاندازی سیستم عامل حکمرانی نسخه جدید شود. با این تفاسیر باید گفت نسخه جدید جمهوری اسلامی، با درک این اقتضائات و الزامات، زمانی میتواند به معنای واقعی اجرائی شود که فهمی روشن و مورد اجماع از مبدأ، مسیر و مقصد حکمرانی حاصل آمده و با بازاندیشی درباره گفتمان «توسعهخواهی» درون کشور و رهاشدن مفهوم «توسعه» از اسارت کژاندیشیها و سیاستزدگیها بهصورت یک هدف ملی، میاننسلی و پایدار تعریف شود؛ هدفی که همه ارکان حکمرانی خود را در نسبت با آن تنظیم کنند.
چهارمین ملاحظه مهم به بایستههای اصلاح دستگاه محاسباتی کشور و بازتعریف نسبت و روابط ایران با محیط منطقهای و جهانی بازمیگردد. علل ریشهای بخشی از بحرانهای انباشته سالهای گذشته، محصول خطا در برآورد واقعیتهای داخلی و خارجی، برداشتهای نادقیق از ظرفیتها و محدودیتهای کشور، و ناتوانی در تبدیل موقعیت ژئوپلیتیکی ایران به فرصتهای اقتصادی و راهبردی بوده است، بنابراین تغییر ریل مستلزم آن است که حکمرانی از تصمیمگیری مبتنی بر پیشفرضهای اثباتنشده و شاید غیرواقعبینانه، به سمت تصمیمگیری مبتنی بر واقعیت، داده، شواهد، ارزیابی مستمر و درک دقیق از منافع ملی حرکت کند. این امر به طور طبیعی با کاهش تنهایی استراتژیک ایران، استفاده مؤثرتر از ظرفیتهای منطقهای، تسهیل تعاملات اقتصادی و فناورانه و فراهمسازی زمینه مناسبتر برای سرمایهگذاری، تجارت و بازسازی ملی پیوند خواهد داشت.
پنجمین ملاحظه تأثیرگذار به ضرورت چارهاندیشی برای گذار از وضعیت شکنندگی مشهود منابع طبیعی و محیط زیست کشور به دلیل استمرار بیش از چهار دهه الگوی توسعه ناپایدار، منبعمحور و مسرفانه در حوزههای مهمی مانند انرژی، صنعت و زیرساخت مربوط است. رویکرد جدیدی که در این حوزه در شالوده نسخه جدیدی باید نهادینه شود، ناظر بر گذار از نگاه بهرهبردارانه و کوتاهمدت به رویکردی مبتنی بر پایداری، تابآوری و مدیریت یکپارچه منابع است.
همانگونه که ذکر آن رفت، کشور در دهههای اخیر از فاز بهرهبرداری به فاز فرسایش منابع طبیعی وارد شده و ناترازیهای جدی در حوزه آب، انرژی و سرمایههای زیستمحیطی شکل گرفته است. در چنین شرایطی، توسعه بدون لحاظ ملاحظات محیطزیستی نهتنها پایدار نخواهد بود، بلکه خود به تشدید بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و حتی امنیتی منجر خواهد شد. از اینرو در نسخه جدید، محیط زیست باید از یک موضوع حاشیهای به یکی از محورهای اصلی سیاستگذاری تبدیل شود و ملاحظات آن در همه تصمیمات کلان اقتصادی، صنعتی و عمرانی لحاظ شود. این امر مستلزم اصلاح الگوی مصرف، بازنگری در ساختارهای تولید، تقویت حکمرانی منابع طبیعی و ایجاد سازوکارهای هماهنگ میان دستگاههای مختلف برای مدیریت پایدار سرزمین است. تنها از این طریق است که میتوان دست سودجویانی را که با غارت منابع طبیعی کشور برای خود ثروت اندوختهاند، کوتاه کرد.
ششمین و آخرین ملاحظه مهم در طراحی نسخه جدید از حکمرانی به ضرورت گذار از رویکردها و سازوکارهای توسعهزدا از امنیت و مبتنی بر ایجاد بازدارندگی سخت به رویکردهای توسعهزای امنیت و مبتنی بر ایجاد بازدارندگی نرم است. تجربه دوره فعلی نشان میدهد که در بسیاری از موارد، این دو حوزه در تقابل با یکدیگر تعریف شدهاند؛ بهگونهای که در اغلب موارد ملاحظات امنیتی بر الزامات توسعهای غلبه یافته و امنیتمحوری نه سبب بازدارندگی متخاصمان، بلکه سبب بازدارندگی امر توسعه شده است. در شرایط پساجنگ که مفهوم امنیت برای مردم به نوع دیگری فهم خواهد شد، تداوم این دوگانگی بیمعنا بوده و میتواند فرصت خوبی برای یک تحول درونی در تلازم میان مفهوم امنیت و توسعه باشد.
علی دارابی
19 اردیبهشت، «روز اسناد ملی و میراث مکتوب» فرصتی ارزشمند برای تأمل در اهمیت حافظه تاریخی و تمدنی ایرانزمین است؛ حافظهای که در نسخههای خطی، اسناد، کتابها و متون کهن، هویت ایرانی - اسلامی ما را در طول قرنها حفظ و منتقل کرده است.
میراث مکتوب، تنها مجموعهای از اسناد و کتابهای قدیمی نیست؛ بلکه روایت ماندگار یک ملت و تجلی عقلانیت، دانش، فرهنگ و تجربه تاریخی ایرانیان است. اگر بناهای تاریخی، کالبد تمدن ایرانیاند، اسناد و متون کهن، روح و حافظه این تمدن به شمار میروند.
نامگذاری این روز که با پیگیری پژوهشگران و فعالان حوزه میراث مکتوب و تصویب شورای فرهنگ عمومی کشور انجام شد، نشانه توجه به گنجینهای است که پشتوانه هویت فرهنگی ایران به شمار میآید. انتخاب زادروز شیخ کلینی نیز یادآور جایگاه والای علم، روایت و انتقال دانش در فرهنگ ایرانی و اسلامی است.
امروز بیش از هر زمان دیگری باید از خود بپرسیم در نظام رسانهای، آموزشی و فرهنگی کشور، معرفی تاریخ، تمدن و میراث فرهنگی چه سهمی دارد؟ در سبد مصرف فرهنگی جامعه، بازدید از موزهها، بناهای تاریخی، کتابخانهها و مراکز اسنادی چه جایگاهی یافته است؟
موزهها و مراکز اسنادی، فقط محل نگهداری اشیا و اسناد نیستند. این مراکز کانونهای آموزش، پژوهش، گفتوگو، تقویت هویت ملی و توسعه تابآوری فرهنگیاند. ملتهایی که حافظه تاریخی خود را حفظ میکنند، در برابر آسیبها و تحولات فرهنگی نیز استوارتر خواهند بود.
در وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی تلاش کردهایم با تدوین و تصویب اسناد ملی میراثفرهنگی و موزههای ایران، مسیر تازهای برای صیانت هوشمندانه از میراث تمدنی کشور ترسیم کنیم؛ زیرا باور داریم توجه به میراث فرهنگی، صرفاً پاسداشت گذشته نیست، بلکه سرمایهگذاری برای آینده ایران است. روز اسناد ملی و میراث مکتوب، فرصتی برای بازخوانی هویت تاریخی ایران و پاسداشت گنجینهای است که ایران را در طول قرنها زنده و ماندگار نگاه داشــــــــــــته است.
مجتبی خاتونی
به سختی نمیخندم و این جملات را مینویسم اما شما از ته دل بخندید و بخوانید؛ «امارات متحده عربی»؛ چه غلطهای زیادی! اگر «عرب»، «محمد جهانآرا» است؛ اگر عرب «سنوار» است و «نصرالله»! این «ملیجکهای دامن نفتی» هر چه باشند، عرب نیستند!
حتی فهرست کردن این دیکتاتوری کاریکاتوری خانوادگی در فهرست کثیف دشمنان جمهوری اسلامی هم، ظلم است به دولت-ملت شریف ایران اما جبر زمانه است که قلم به دست من سپرده تا شاید گوشهای از آنچه در ذهن انسان ایرانی میگذرد را در قالب کلمات به بند کشیده و برای تاریخ به یادگار گذارم!
تلاش بر این بود که نسخه توسعه غربی، سرمایهسالارانه و تراستی، این بار در فرم قبیلهای، توسط حاکمان بیریشه و بادیهنشینان به دور از مدنیت در جنوب خلیج فارس ارائه شود و آنها کسانی بودند که نزدیکترین تجربه حکمرانیشان به شترسواری و گرفتن عنان آن «زبانبسته» بازمیگشت و چه گزینهای بهتر از این برای سواری گرفتن؟
کاشتند و داشتند و کمپانیهای نفتی برداشتند و حالا که از شیره جان «خلیج فارس»، تا خرخره نوشیدهاند، راه بدمستی در پیش گرفته و برای این «کهنه سرباز زمین»، «جانِ جهان»، «ایران زمین»، شاخ و شانه میکشند! خدایا حکمتت را شکر! آنقدر چرخاندی و چرخاندی تا پاک کردن این «لکه ننگ» از دامان اسلام؛ از این جغرافیای مقدس، باز بیفتد دست فرزندان «سلمان»، یاران «مختار»، فداییان «حسین» و منتظران «مهدی».
ما اسرائیل را به رسمیت نمیشناسیم؛ در همین جنگ جاری حتی زمانی که بنا به مصالح و امر ولی (روحی فداه)، سکوت صحنه نبرد نظامی در پیش گرفتیم، با خود شیطان سر میز مذاکره نشستیم اما آن «زاده مجعول و حرام» را حتی به «بال مرغ گل باقالی» خانه روستایی مادربزرگمان هم نگرفتیم! اسرائیل را میگویم که درست همزمان با برگزاری مذاکرات میان طرف ایرانی و آمریکایی، دست و پا میزد تا با عضوی از دولت «بیخاصیت» لبنان دیدار کند و به همان هم نرسید و حالا، شعبه دو این رژیم شایسته زوال، که به امارات متحده عربی معروف شده، در حالی که بازنده اصلی این قمار بزرگ بوده و میداند فردای جنگ ایران و آمریکا، چه چیزهای نوک تیزی انتظارش را میکشد؛ به زعم خود، راه نقشآفرینی فعالانه در پیش گرفته و شواهدی که حکایت از بروز سطوح جدید حماقت و سفاهت دارد توسط «آلنهیان».
یک بار برای همیشه! این زمزمه ذهنی ایرانیانی است که حالا به مفهوم ملی، صبر و صلاح و راهبرد آموخته و آموزاندهاند؛ که یک بار برای همیشه، لازم است نمونه و نسخهای عبرتآموز از نتیجه خیانت و خباثت و سواری دادن به شیطان در این منطقه عملیاتی شود و آماده برای بازدید عموم؛ و صد البته که این نمایشگاه دائمی، به خاندان سفیه آلنهیان، یک مقبره خانوادگی بدهکار است!
به درستی گفتهاند آن که در خانه شیشهای زندگی میکند، نباید هیچ گاه سنگ به دست گیرد و فهم همین واقعیت ساده هم فراتر از حد حاکمان دبی، ابوظبی، شارجه و... بوده و حالا که به آستانه ساعت صفر نزدیک شدهایم، زمزمههای جدایی امارتهای خودخوانده از این اتحاد وابستگان و بردگان شیطان به گوش میرسد اما گاهی خیلی زود دیر میشود!
محمد بهبودی نیا
مهدی حسنی
جنگ بیچشماندازی که رئیس جمهور آمریکا علیه مردم ایران و جمهوری اسلامی تحمیل کرد، درسهای بسیاری برای آموختن به خود آمریکاییها و دولت ترامپ دارد. مشخصاً شورای روابط خارجی، در آخرین گزارش خود به بررسی ۲ درس این جنگ در رابطه با مساله هستهای ایران به قلم «ارین دامباچر» پژوهشگر روابط خارجی و برنامه امنیت هستهای پرداخته است.
دامباچر با این مساله آغاز میکند که اصولاً ترامپ با بمباران برنامه هستهای ایران، عملاً قماری کرد که کسی نمیداند ممکن است چه نتیجهای بدهد: «اکنون قمار ترامپ مبنی بر اینکه بمبها میتوانند کاری را انجام دهند که بازرسان و مذاکرهکنندگان از انجام آن عاجز بودند، بر مذاکرات آتی آتشبس با ایران و کنفرانس منع اشاعه در نیویورک سایه افکنده است. هرچند مذاکرهکنندگان در هر ۲ جبهه باید به دنبال دستیابی به توافقاتی باشند که از هیچ بهتر است اما این مسیرها با خطرات و دشواریهای فراوانی روبهرو است». او سپس ۲ درس اصلی این جنگ و برنامه هستهای ایران را برمیشمرد. به باور این پژوهشگر «درس اول آن است که جنگهای هوایی بهتنهایی نمیتوانند با یک برنامه هستهای مقابله کنند یا یک برنامه هستهای را از بین ببرند. متوقف کردن، به تأخیر انداختن یا انهدام تأسیسات غنیسازی امکانپذیر است اما حتی یک جنگ هوایی تمامعیار و از نظر تاکتیکی مؤثر نیز نمیتواند بدون حضور نیروی زمینی، برنامه گسترده هستهای ایران را نابود کند». او به عنوان نمونه از ناکارآمدی جنگ برای حذف برنامه هستهای، به بمباران فردو توسط آمریکا اشاره میکند که حتی پس از بمباران هم کسی بخوبی نمیداند واقعاً چه بر سر این سایت آمده: «بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی از پیش از جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵ قادر به دسترسی به تأسیسات کلیدی هستهای نبودهاند؛ یعنی زمانی که نیروی هوایی ایالات متحده بزرگترین بمب متعارف جهان را بر تأسیسات غنیسازی هستهای ایران فروریخت. این اقدام به ایجاد یک وضعیت بیخبری و ابهام انجامید که درگیریهای کنونی تنها بر عمق آن افزوده است؛ وضعیتی که رهبران جهان بهخوبی میدانند خلأهای موجود در اجرای پیمان منع اشاعه را برملا میکند». به باور او حتی این راهبرد ممکن است نه فقط در رابطه با ایران که در رابطه با بسیاری دیگر از کشورها نتیجه عکس دهد: «رویکرد دولت ترامپ مبنی بر مقابله با اشاعه هستهای از طریق زور ممکن است نتیجه عکس دهد. این رویکرد به جای آنکه کشورهایی را که خواهان توسعه برنامههای هستهای هستند به پیروی از راهبرد موفق منع اشاعه مبتنی بر دیپلماسی و شفافیت ترغیب کند، آنها را تشویق میکند فعالیتهای خود را پنهان کنند». به عقیده دامباچر جنگ حتی باعث شد از توان نظارتی کشورهای غرب بر ایران هم کاسته شود و دیگر آنان نمیتوانند از مسیر هستهای ایران اطلاع پیدا کنند: «اگر کشورهای عضو انپیتی دیگر نتوانند شفافیت سابق را درباره تحولات برنامه هستهای ایران به دست آورند - زیرا مذاکرات به برقراری بازرسیهای سرزده و سختگیرانه منجر نمیشود - مسیر پیش روی ایران از پیشبینیپذیری کمتری برخوردار خواهد بود». او در متن خود اشاره میکند به دلیل تهدید موجودیتیای که آمریکا برای ایران ایجاد کرده و تغییری که در رهبری انقلاب اسلامی به وجود آمده، حتی اگر ایران تصمیم بگیرد قدرت هستهای خود را تسلیحاتی کند، عملاً تا روزی که بمب اتم را آزمایش کند، هیچکس نخواهد نتوانست بفهمد ایران چه میکند. به باور دامباچر، آمریکا حتی نمیتواند از راهبرد «چمنزنی» هم برای حملات مستمر به برنامه هستهای ایران استفاده کند، چون «این درگیری از همین حالا با عدم اقبال عمومی مواجه است و حمایت مردمی از درگیری نظامیِ مستمر، معمولاً با گذشت زمان رو به فرسایش میگذارد. این خطر وجود دارد که ایالات متحده به دلیل فشارهای داخلی، عدم تمایل به اعزام نیروی زمینی یا کمبودهای بحرانی در زمینه مهمات، بدون دستیابی به یک راهحل جامع دیپلماتیک، از منطقه خارج شود». به باور او درس دوم آن است که جنگ آمریکا علیه ایران، موجب شد اتفاقاً بسیاری دیگر از کشورهای غرب آسیا هم میل داشته باشند به برنامه هستهای دست یابند: «درس دوم این است که با توجه به خطرات امنیت انرژی ناشی از انسداد تنگه هرمز، انرژی هستهای در آسیا و خاورمیانه حتی از پیش هم جذابتر به نظر میرسد. اشتیاق و خوشبینی فزاینده کشورهایی مانند عربستان نسبت به مسیرهای تولید انرژی هستهای داخلی، در صورتی که استانداردهای منع اشاعه با این سرمایهگذاریها همراه نشود، خطر ثانویهای را به دنبال دارد. عربستان میتواند در پی ظرفیت غنیسازی مختص خود باشد؛ ظرفیتی که میتواند تغییر کاربری داده و به عنوان مسیری به سوی تسلیحاتی شدن مورد استفاده قرار گیرد. در همین حال، دولت ترامپ برخلاف دولتهای پیشین، در حال پیگیری یک توافق هستهای غیرنظامی با پادشاهی سعودی است که این استانداردها را در بر نمیگیرد». در حقیقت ترامپ با آغاز این جنگ علیه ایران، کاری کرد که نقض غرض اولیه بود؛ کشورها به جای آنکه از مسیر غنیسازی منصرف شوند، ممکن است پنهانکارانه حتی غنیسازی را گسترش دهند و اشتیاق آنان به داشتن برنامه هستهای بسیار زیاد شده است.