
حسین شریعتمداری
۱- محاصره دریایی ایران از سوی آمریکا بخشی از حمله نظامی آمریکاست و با آتشبس ادعائی ترامپ در تناقض است به بیان دیگر، آمریکا همچنان در حال حمله است و انتظار آن است که این حمله بیپاسخ نماند. ترامپ اصرار دارد که این محاصره دریایی را، در پاسخ به بستن تنگه هرمز از سوی ایران قلمداد کند! و حال آنکه بستن تنگه هرمز حق قانونی و حاکمیتی ایران است و چنانچه جنگی هم در میان نبود، اِعمال حاکمیت کشورمان بر تنگه هرمز، قانونی و طبیعی بود و خودداری از اعمال این حاکمیت در گذشته و قبل از جنگ، به نوعی کوتاهی و کمتوجهی (البته خسارتبار) بوده است! پیش از این در یادداشتی به این نکته اشاره داشته و با استناد به موادی از دو کنوانسیون ژنو و جامائیکا آورده بودیم که اعمال حاکمیت ایران بر تنگه هرمز ربطی به پیش و پسا جنگ ندارد. رهبر معظم انقلاب نیز در پیام اخیر خود تاکید فرمودهاند که «یکی از نعمتهای بیبدیل خداوند متعال برای ملّتهای مسلمان منطقه ما خصوصاً مردم شریف ایران اسلامی، موهبت «خلیجفارس» است. نعمتی فراتر از یک پهنه آبی که بخشی از هویت و تمدنمان را شکل داده و علاوه بر نقطه اتصال ملّتها، مسیر حیاتی و منحصر به فرد اقتصاد جهانی را در تنگه هرمز و پس از آن دریای عمان ایجاد کرده است...ایرانِ اسلامی با شُکر عملی نعمت اِعمال مدیریت بر تنگه هرمز، منطقه خلیج فارس را ایمن خواهد کرد و بساط سوءاستفادههای دشمن متخاصم را از این آبراه برخواهد چید. قواعد حقوقی و اِعمال مدیریت جدید تنگه هرمز، آسایش و پیشرفت را به نفع همه ملّتهای منطقه رقم خواهد زد و مواهب اقتصادی آن، دل ملّت را شاد خواهد کرد؛ بِاِذنِالله وَلَو کَرِهَ الکافرون».
۲- با توجه به نکته فوق، محاصره دریایی جمهوری اسلامی ایران از سوی آمریکا در چارچوب یک عملیات نظامی قابل تعریف است و نه یک اقدام و حرکتی مثلاً از نوع مقابله به مثل! و بدیهی است که پاسخ ایران نیز باید در قاب یک عملیات جنگی باشد. از سوی دیگر، آمریکا رسماً و علناً به دزدی دریایی اعتراف کرده است. ترامپ دو روز قبل (جمعه شب) طی سخنانی در فلوریدا به توقیف نفتکش ایرانی اشاره کرد و گفت: «ما کشتی را تصرف کردیم، محموله را تصرف کردیم، نفت را تصرف کردیم. این یک تجارت بسیار سودآور است. ما مثل دزدان دریایی هستیم. چیزی شبیه دزدان دریایی هستیم»!
۳- آقای ایروانی، سفیر و نماینده دائم ایران در سازمان ملل متحد با ارسال نامهای به دبیرکل سازمان ملل و شورای امنیت محاصره دریایی ایران از سوی آمریکا و توقیف کشتیهای تجاری ایران را نقض آشکار منشور سازمان ملل متحد و مصداق بارز «دزدی دریایی» دانسته و تاکید کرده است؛ «جمهوری اسلامی ایران از شورای امنیت میخواهد که این اعمال تجاوزکارانه را به شدیدترین عبارت ممکن محکوم نماید و از ایالات متحده بخواهد که فوراً چنین اقدامات غیرقانونی را متوقف کند و فوراً و بدون شرط، همه کشتیها، محموله و اموال توقیفشده را آزاد کند». این اقدام سفیر و نماینده محترم کشورمان در سازمان ملل متحد، اقدامی شایسته و درخور تقدیر و در جهت ماموریت دیپلماتیک ایشان است که باید انجام میپذیرفت ولی با جرأت میتوان گفت که در پیشگیری از دزدی دریایي آمریکا کمترین تاثیری ندارد! چرا که سازمان ملل بارها نشان داده است تحت سلطه کامل آمریکاست و هیچ تصمیمی که با منافع آمریکا ناسازگار باشد اتخاذ نمیکند. به یقین جناب ایروانی هم از این واقعیت تلخ باخبرند و نامه یادشده را برای رفع تکلیف نوشتهاند و میدانند که نباید از سازمان ملل انتظار برخورد و مقابله با دزدی دریایی آمریکا را داشته باشند!
۴- آمریکا با محاصره دریایی ایران و توقیف و مصادره محموله کشتیهایی که موفق به توقیف آنها شده است به تجاوزات خود ادامه میدهد و بدیهی است که تجاوز آمریکا را نمیتوان و نباید بیپاسخ گذاشت. یکی از راهکارهای مؤثر برای مقابله با محاصره دریایی ایران -تاکید میشود، فقط یکی از راهکارها- که میتواند پاسخی شکننده و پشیمانکننده به دزدی حریف باشد، استفاده از اهرم بابالمندب است. بستن بابالمندب به روی کشتیهای حامل نفت و یا کالا برای کشورهای متخاصم و مصادره محموله و حتی شناورهای حامل محمولهها، اقدامی پذیرفتهشده در عرف بینالمللی است و میتواند برای آمریکا و متحدان منطقهای و فرامنطقهای آن خسارتهای فراوان و غیرقابل جبرانی داشته باشد. توضیح آنکه مقاومت یمن نیز بخشی از زنجیره مقاومت اسلامی است و برادران غیور انصارالله بارها اعلام کردهاند که برای بستن بابالمندب به روی کشتیهای وابسته به جبهه متخاصم آمادگی کامل دارند و این حرکت را در چارچوب جنگ «تمامی مقاومت» با «تمامی کفر و استکبار» ارزیابی میکنند. این اقدام جمهوری اسلامی ایران لبیک به اولین پیام رهبر معظم انقلاب است. آنجا که تاکید میکنند؛ «ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند، به اندازهای که تشخیص بدهیم، از اموالش برخواهیم داشت و اگر آن هم مقدور نباشد، به همان اندازه از اموالش را نابود خواهیم کرد». اکنون دست دزد زیر ساطور ماست و مگر نه اینکه دست دزد را باید قطع کرد؟!
۵- گفتنی است که «بابالمندب یکی از ۹ تنگه استراتژیک دنیاست که نقش حیاتی و برجستهای در تجارت جهانی و مخصوصاً تبادل کالا بین آسیا و اروپا دارد. مسدود شدن این تنگه به روی کشورهای متخاصم و دریافت حق ترانزیت از کشتیها و شناورهای غیرمتخاصم میتواند معادلات اقتصادی و امنیتی دنیا را بهطور جدی دگرگون کند. روزانه نزدیک به ۶ میلیون بشکه نفت و علاوه بر آن، بین ۵۰ تا ۷۰ کشتی تجاری با محمولهها و کالایی به ارزش بیش از ۱۰ میلیارد دلار از آن عبور میکنند. اگر این تنگه به روی شناورهای متعلق به کشورهای متخاصم و یا حامل کالای وارداتی یا صادراتی برای این کشورها بسته شود، ناچار خواهند بود مسیر طولانیتری را از طریق دماغه «امید نیک» در آفریقای جنوبی طی کنند، این تغییر مسیر بین ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰ مایل دریایی افزون بر مسیر عبور از بابالمندب است و حدود ۱۰ تا ۱۵ روز به زمان سفر میافزاید ضمن آنکه روزانه هزینهای نزدیک به ۱ تا ۲ میلیون دلار برای هر کشتی ایجاد میکند. این نکته نیز گفتنی است که رژیم صهیونیستی از جمله طرفهایی است که بیشترین آسیب را از هرگونه اختلال در تردد بابالمندب متحمل میشود».
تاخیر در بستن بابالمندب این گزاره را درپی خواهد داشت که شاید خیلی زود دیر بشود!.. چرا که، این گره با بستن باز میشود!

مصطفی قربانی
از نظر مسائل مرتبط با نظم بینالمللی، حمله امریکا به ایران را میتوان اقدامی در زمینه احیای هژمونی بینالمللی امریکا دانست و این اقدام، دقیقاً همراستا با دیدگاهها و مواضع جنبش موسوم به «ماگا» است که هماکنون قدرت را در امریکا در دست دارد، اما آیا روند جنگ رمضان بهگونهای پیش رفته است که تأمینکننده این هدف امریکا باشد؟
در پاسخ باید گفت که امریکا با آغاز جنگ علیه ایران، عملاً در مسیری گام برداشته که روند افول هژمونی آن را تسریع کرده است و بنابراین، با نقض غرض مواجه شده است. در توضیح باید گفت که قدرت هژمون چند ویژگی دارد:
۱. داشتن بالاترین قابلیتها در حوزههای مختلف؛ ۲. فراهم کردن خیر عمومی؛ (Public Goods)؛ ۳. قابلیت ائتلافسازی و۴. قدرت فیصلهبخشی یکجانبه (به نفع خود) به منازعات.
اما اکنون چه اتفاقی رخ داده است؟
۱. در حوزه قابلیتها حداقل اثبات شده که ایران در حوزه فناوری دفاعی از امریکا سبقت گرفته است. ضمن اینکه با حماقت امریکا در حمله به ایران و هزینههای این کشور، امریکا بابت رقابت اقتصادی با چین ناامیدتر از قبل خواهد شد.
۲. با حماقت امریکا، ایران تنگه هرمز را به روی کشورهای همپیمان امریکا بسته است و این یعنی امریکا با اقدام خود، در راستای تأمین خیر عمومی حرکت نکرده است.
۳. امریکا برای باز کردن تنگه هرمز تلاش کرد تا ائتلافی از کشورهای همپیمان خود تشکیل دهد که با مخالفت همه آنها مواجه شد. در گام بعدی ترامپ اعلام کرد که باز کردن تنگه هرمز به او ربطی ندارد که اوج مسئولیتناپذیری امریکا در قبال نظام بینالملل و همپیمانانش بهویژه در اروپا است. هماکنون نیز اقدام امریکا در محاصره دریایی ایران، منجر به وخامت اوضاع در تنگه هرمز شده است؛ موضوعی که اقتصاد و امنیت بینالمللی را در معرض تهدیدهای جدی قرار داده است. مجموعه این اقدامات نشان میدهد که امریکا دیگر نه تنها به تأمین خیر عمومی توجهی ندارد، بلکه اساساً با اقدامات خود، آن را در معرض خطر قرار میدهد.
۴. امریکا نهتنها قبل از جنگ قادر به فیصلهبخشی منازعه با ایران نبود، بلکه هماکنون نیز در مخمصهای گرفتار شده که حل مسئله را برای آن پیچیدهتر کرده است. تکرار مواضع ثابت آن در مذاکرات اسلامآباد از یک سو در حالی که در میدان جنگ در برابر ایران شکست خورده است و ناتوانی آن در تسلیم ایران از سوی دیگر، گویای آن است که قدرت فیصلهبخشی امریکایی نیز منقضی شده است.
همه این موارد گویای افول هژمونی امریکا و غرق شدن فرعون زمان در باتلاقی است که وی با تحریک صهیونیستها و با دستان خود ایجاد کرده است. با توجه به آنچه گفته شد، باید متذکر شد که برهه کنونی یکی از حساسترین برهههای تعیین سرنوشت ایران است؛ زیرا در این برهه که با تغییر نظم بینالمللی مواجه هستیم، ایران برخلاف گذشته، از موقعیت انفعالی خارج شده و در موقعیت بازیگری مؤثر قرار گرفته است. موقعیتیابی ایران در این برهه، جایگاه آن در نظام بینالملل را برای حدود یک قرن آینده تعیین میکند. تأمین منافع کشور و تعیین نقش و جایگاه شایسته برای ایران در این شرایط، الزاماتی دارد که یکی از مهمترین آنها، صبر است. منظور از صبر هم صبر فعال است نه انفعالی؛ صبری که همراه با کنشگری فعال لازمه تحقق نتایج مطلوب است، نه با بیصبری، تصمیمگیران و مسئولان تحت فشار قرار گیرند تا به کسب نتیجه ضعیف یا نتیجه به هر قیمتی رضایت دهند.

فردین قریشی
در شرایط کنونی به نظر میرسد واشنگتن عملاً با سه سناریوی اصلی مواجه است که هر یک محدودیتها و پیامدهای خاص خود را دارد.
سناریوی نخست، ادامه جنگ و فشار نظامی و اقتصادی علیه ایران است. تجربه نشان داده که آمریکا در تحقق هدف اصلی خود، یعنی وادار کردن ایران به تسلیم، موفق نبوده است. حتی در صورت تداوم آتشبس یا بازگشت به درگیری، بعید است تغییری در این معادله ایجاد شود؛ البته ممکن است آمریکا بخواهد یکبار دیگر شانس خود را در این خصوص آزمایش کند.
از سوی دیگر، استمرار محاصره دریایی نیز نهتنها اراده ایران را تضعیف نمیکند، بلکه با تحمیل هزینههای متقابل به آمریکا به خاطر انسداد تنگه هرمز، در نهایت این کشور ناگزیر به عقبنشینی خواهد بود.
سناریوی دوم، خروج از بحران بدون دستیابی به توافق است. هرچند برخی تحلیلگران این گزینه را به معنای افزایش فشار و حتی زمینهسازی برای یک درگیری جدید در ماهها و حتی یکی دو سال آتی میدانند اما یک متغیر مهم در این میان، احتمال حرکت ایران به سمت ظرفیت هستهای و بازدارندگی است. چنین وضعیتی میتواند شرایطی بهمراتب پیچیدهتر و پرهزینهتر برای آمریکا بهویژه در فضای سیاسی داخلی آن ایجاد کند، و از این رو این گزینه نیز برای آمریکا چندان مطلوب به نظر نمیرسد.
اما سناریوی سوم، پذیرش ناگریز یک توافق است؛ توافقی که در آن امتیازات مورد معامله در چارچوب مذاکرات پیش از جنگ حفظ شده و حتی با برخی مزیتهای جدید برای ایران بهویژه در حوزه تنگه هرمز همراه می شود.
پذیرش چنین توافقی برای آمریکا به معنای پذیرش این واقعیت خواهد بود که علیرغم آغاز یک جنگ، نتوانسته اراده خود را به ایران تحمیل کند؛ موضوعی که میتواند بهعنوان یک ناکامی سیاسی برای دولت ترامپ تلقی شده و پیامدهای داخلی، از جمله در انتخابات میان دوره ای کنگره، به همراه داشته باشد، اما ظاهراً چاره ای جز روی آوردن به آن نیست. به نظر می رسد سناریوی اخیر، هم محتمل ترین مسیر پیش روی آمریکا و هم گزینه مطلوب برای ایران باشد.

فرایند استخراج لیتیوم که عمدتا از طریق تبخیر آبهای شور در مناطق خشک انجام میشود، نیازمند مصرف حجم عظیمی از آب است. در برخی موارد، میلیاردها لیتر آب برای استخراج مقدار نسبتا محدودی از این ماده مصرف میشود؛ امری که به کاهش شدید منابع آب زیرزمینی و تهدید معیشت جوامع محلی منجر میشود. در مناطق معدنی، آلودگی خاک و آب به فلزات سنگین نیز به یک بحران جدی تبدیل شده است. استخراج کبالت و نیکل، بهویژه در معادن روباز، موجب انتشار مواد سمی در محیط میشود که نهتنها اکوسیستمهای طبیعی را تخریب میکند، بلکه سلامت ساکنان محلی را نیز به خطر میاندازد. افزایش بیماریهای تنفسی، مشکلات پوستی و اختلالات عصبی ازجمله پیامدهای گزارششده در این مناطق است. علاوه بر این، فعالیتهای معدنی اغلب با جنگلزدایی، فرسایش خاک و نابودی زیستگاههای طبیعی همراه است. این امر به کاهش تنوع زیستی و اختلال در تعادل اکولوژیک منجر میشود؛ پدیدهای که در بلندمدت، اثرات آن حتی از آلودگی مستقیم نیز گستردهتر خواهد بود.
نابرابری در توزیع منافع و هزینهها
یکی از مهمترین ابعاد این مسئله، نابرابری آشکار در توزیع منافع و هزینههای گذار به انرژی سبز است. در حالی که کشورهای توسعهیافته با سرمایهگذاری در فناوریهای پاک، از مزایای کاهش انتشار کربن و بهبود کیفیت زندگی بهرهمند میشوند، کشورهای تولیدکننده مواد معدنی اغلب با پیامدهای منفی این فرایند مواجه هستند.
در بسیاری از این کشورها، استخراج منابع طبیعی نهتنها به توسعه پایدار منجر نشده، بلکه به تشدید فقر، نابرابری و وابستگی اقتصادی انجامیده است. سود حاصل از استخراج این مواد عمدتا به شرکتهای چندملیتی و بازارهای جهانی منتقل میشود، در حالی که جوامع محلی سهم اندکی از این منافع دریافت میکنند. این وضعیت یادآور الگوهای تاریخی بهرهبرداری از منابع در دوران استعمار است؛ الگویی که در آن، کشورهای جنوب بهعنوان تأمینکنندگان مواد خام عمل میکنند و کشورهای شمال از ارزشافزوده و فناوری بهرهمند میشوند. به این ترتیب، گذار به انرژی سبز در بسیاری از موارد، نه به کاهش نابرابری، بلکه به بازتولید آن در قالبی جدید منجر شده است.
«گذار سبز» در شمال به بهای آلودگی در جنوب؟
یکی از پرسشهای اساسی این است که آیا گذار به انرژیهای پاک واقعا به کاهش آلودگی در مقیاس جهانی منجر میشود یا صرفا جغرافیای آن را تغییر میدهد؟ شواهد نشان میدهد در بسیاری از موارد، این گذار به انتقال آلودگی از کشورهای صنعتی به کشورهای در حال توسعه انجامیده است. کشورهای شمال با کاهش استفاده از سوختهای فسیلی و بهبود کیفیت هوای خود، در ظاهر به اهداف زیستمحیطی دست مییابند. اما این دستاوردها تا حدی بر پایه افزایش استخراج منابع در مناطق دیگر جهان استوار است؛ مناطقی که اغلب از نظر نظارتی و زیرساختی توان مقابله با پیامدهای زیستمحیطی این فعالیتها را ندارند. گذار به انرژیهای پاک، بیتردید یکی از ضروریترین اقدامات برای مقابله با بحران اقلیمی است. با این حال، این گذار نباید بهصورت سادهانگارانه و بدون توجه به پیامدهای گسترده آن مورد تحلیل قرار گیرد. آنچه امروز بهعنوان یک راهحل جهانی مطرح میشود، در عمل دارای ابعاد پیچیدهای است که برخی از آنها در پسِ گفتمان غالب «سبز» پنهان ماندهاند. از اینرو، لازم است در صورتبندی و تحلیل گذار به انرژی سبز بازنگری شود. این بازنگری باید بر درک جامعتری از پیامدهای زیستمحیطی، اجتماعی و اقتصادی این فرایند استوار باشد و هزینههای ناپیدا و ابعاد مغفول آن را نیز دربر گیرد. بهویژه اگر این مسئله را از منظر اقتصاد سیاسی و در چارچوب روابط نابرابر شمال و جنوب مورد بررسی قرار دهیم، روشن میشود که گذار سبز، بدون اصلاح ساختارهای موجود، میتواند به بازتولید نابرابریهای جهانی بینجامد. در نهایت، تحقق یک گذار واقعا پایدار مستلزم آن است که نهتنها به کاهش انتشار کربن، بلکه به عدالت زیستمحیطی و توزیع منصفانه منافع و هزینهها نیز توجه شود. بدون چنین رویکردی، انرژی سبز ممکن است تنها به تغییر شکل بحران، نه حل آن، منجر شود.

امیرحسین یزدانپناه

فرزانه غلامی
در حالی که کشور و اقتصاد ملی در نتیجه تحمیل شرایط جنگی درگیر التهابات است، خودروسازان دور تازهای از گرانفروشی، سوءاستفاده، تخلف و نادیده گرفتن حقوق مصرفکنندگان را در پیش گرفتهاند و جاده سودجویی را «تخت گاز» و بدون توجه به هشدارها و وضعیت خاص کشور طی میکنند. این روزها بازار خودرو بار دیگر به یکی از کانونهای اصلی چالش میان تولیدکننده و مصرفکننده تبدیل شده است؛ بازاری که همواره میان ضرورت حمایت از تولید داخلی و الزام صیانت از حقوق خریداران روی لبهای باریک حرکت کرده است.
در ماههای اخیر، گزارشهای فراوانی از تأخیر در تحویل خودرو با استناد به بند «فورس ماژور»، تغییرات ناگهانی در قیمتها و تعلیق یکجانبه تعهدات از سوی برخی خودروسازان منتشر شد و در بحبوحه جنگ و آتشبس هم خودروسازان با افزایش شدید قیمتها بر آتش التهابات بازار خودرو دمیده و بر ناامنی اقتصادی و روانی شهروندان دامن زدهاند، این در حالی است که از یک سو وزارت صمت، افزایش قیمتهای ناگهانی و استناد پرتکرار به کمبود ورق فولادی را غیرمنطقی دانسته و از سوی دیگر مجلس نسبت به این رفتار خودروسازان هشدار داده است.
توجیه رشد نرخها؛ از رشد مواد اولیه تا اختلال در زنجیره تأمین
خودروسازان فهرستی بلند از رشد هزینه مواد اولیه گرفته تا اختلال در زنجیره تأمین ناشی از تنشهای منطقهای را برای توجیه افزایش قیمتها روی میز گذاشتهاند، اما در این میان آنچه بیش از همه به چشم میآید، شکاف عمیق میان سناریو ارائه شده خودروسازان و مواضع رسمی نهادهای سیاستگذار است.
خودروسازان میگویند حملات به زیرساختهای فولاد و پتروشیمی و محدودیتهای وارداتی، هزینه تولید را بالا برده است. استدلالی که در ظاهر، با منطق اقتصاد جنگی همخوانی دارد، اما این استدلال، زمانی با تردید جدی مواجه میشود که سیدمحمد اتابک؛ وزیر صنعت، معدن و تجارت آشکارا اعلام میکند «افزایش یکباره قیمت خودرو آن هم به بهانه نبود ورقهای فولادی، منطقی نیست» و حتی پا را فراتر گذاشته و از «شایعهسازی برای خالی کردن جیب مردم» سخن میگوید. او با تأکید بر تأمین ورق فولادی از سوی فولاد مبارکه و برنامهریزی برای رفع گلوگاههای تولید، عملاً یکی از اصلیترین بهانههای خودروسازان را بیاعتبار میکند.
همزمان، عزتالله زارعی، سخنگوی وزارت صمت نیز روایت التهاب بازار را نه ناشی از کمبود واقعی، بلکه نتیجه «دامن زدن غیرواقعی» و نوعی سودجویی میداند و تأکید میکند: «هیچ مسئلهای» در حوزه تولید و واردات خودرو وجود ندارد.
خودروسازان درخواست کتبی افزایش قیمت ارائه نکردهاند
در سطح نظارتی هم نشانهای از تأیید رسمی افزایش قیمتها دیده نمیشود. به گفته احمد شانیان، معاون سازمان حمایت، خودروسازان حتی درخواست کتبی برای افزایش قیمت ارائه نکردهاند بنابراین هیچ بررسی رسمی هم در این باره صورت نگرفته است. این یعنی حتی سازوکارهای قانونی افزایش قیمت نیز هنوز فعال نشده، اما بازار پیشاپیش واکنش خود را نشان داده است.
از سوی دیگر مجلس هم موضعی دوگانه اما قابل تأمل دارد. محمدحسین محمدی از ایستادگی «تمامقد» مجلس در برابر افزایش قیمتها سخن میگوید، در حالی که سیدجواد حسینیکیا، نایب رئیس کمیسیون صنایع، بخشی از گرانی را به «شرایط بازار» نسبت میدهد و از نقش عوامل بیرونی و نقدینگی سرگردان در ایجاد التهاب سخن میگوید. این دوگانه هرچند پیچیدگی مسئله را نشان میدهد، اما در نهایت افکار عمومی و مردم را به یک نتیجه مشترک میرسد آن هم اینکه افزایش قیمتها دستکم به شکل فعلی نه تأیید میشود و نه قابل دفاع است.علاوه بر این در بدنه صنعت هم صدای مخالفت با قیمتهای فعلی شنیده میشود. محمدرضا نجفیمنش، رئیس انجمن قطعهسازان، قیمتهای اخیر را «کاذب» میخواند و از وجود حباب در بازار سخن میگوید؛ حبابی که به گفته او، با افزایش تولید فروخواهد نشست.
توقف تخصیص ارز به خودروسازی از سه ماه پیش از جنگ
آن طور که سعید لیلاز، کارشناس خودرو نیز میگوید در چنین شرایطی بازار ممکن است تحت تأثیر نشانههای واقعی یا حتی نادرست، دچار نوسان و سفتهبازی شود، همان گونه که در برخی کالاها مشاهده میشود. به گفته وی، از سه ماه پیش از جنگ تخصیص ارز به صنعت خودروسازی متوقف شد و اگر من هم جای بانک مرکزی بودم همین کار را انجام میدادم چون دولت به درستی پیشبینی کرده بود که جنگ در پیش است و باید متناسب با شرایط خودش را تنظیم میکرد چون در شرایط فعلی، تأمین سه حوزه اساسی یعنی امنیت، دارو و غذا اولویت قطعی کشور است.
در چنین فضایی آنچه باقی میماند نه یک اجماع بر سر ضرورت افزایش قیمت، بلکه نوعی بلاتکلیفی است؛ چراکه خودروسازان از فشار هزینهها میگویند، اما سیاستگذار آن را تأیید نمیکند و نهاد ناظر هم هنوز وارد فاز رسمی بررسی نشده و حتی فعالان صنعت نیز بخشی از قیمتها را غیرواقعی میدانند و بدین ترتیب باید پذیرفت قیمتها در بازار خودرو آن هم در دل جنگ افزایش یافته است بیآنکه کسی مسئولیتش را بپذیرد و در این میان صدای مصرفکنندگان شنیده نمیشود و آنها سهمی در این روایتهای متناقض دارند.
قیمتهای افسارگسیخته در بازار بیمشتری
در منطق ساده اقتصاد، قیمتها در نقطه تلاقی عرضه و تقاضا شکل میگیرند اما به نظر میرسد بازار خودرو این روزها تابع چنین قاعدهای نیست. بازاری که در آن خریدار عقبنشینی کرده، سرمایهگذار محتاط شده و تقاضا بهشدت افت کرده، بهطور طبیعی باید با ثبات یا حتی کاهش قیمتها مواجه شود؛ اما آنچه رخ داده، مسیری معکوس را نشان میدهد.
این تناقض زمانی پررنگتر میشود که به متغیرهای هزینهای هم نگاه کنیم. شواهد نشان میدهد نه نرخ ارز جهش قابل توجهی داشته، نه قیمت سوخت و دستمزدها به میزانی افزایش یافته که بتواند چنین شوکی به بازار خودرو وارد کند. حتی بازار خودروهای کارکرده هم که معمولاً بهعنوان شاخصی برای سنجش انتظارات قیمتی عمل میکند، رشد ملایمتری را تجربه کرده است. وقتی نه تقاضا محرک است و نه هزینهها؛ این پرسش کلیدی مطرح میشود که منشأ این جهش قیمتی کجاست؟
پاسخ به این پرسش را باید در «مدیریت انتظارات» و شکلدهی به قیمتها پیش از آنکه واقعیتهای اقتصادی آن را پشتیبانی کنند، جست. در سالهای گذشته، الگوی نسبتاً ثابتی در رفتار برخی خودروسازان شکل گرفته است آن هم اینکه در بزنگاههای بحرانی ابتدا سیگنال کمبود و افزایش هزینهها به بازار مخابره شده، سپس با برجستهسازی اختلال در زنجیره تأمین (از فولاد تا پتروشیمی) فضای روانی برای پذیرش قیمتهای بالاتر مهیا میشود. این در حالی است که شواهد موجود از جمله عرضه قابل توجه ورق فولادی در بورس کالا و وجود ذخایر چندماهه در زنجیره تولید نشان میدهد این اختلالات، دستکم در کوتاهمدت نمیتواند عامل جهشهای شدید باشد.
وقتی بازار آزاد به میدان «قیمتسازی» بدل میشود و با درج قیمتهای غیرواقعی در پلتفرمهای پرمخاطب یا ثبت معاملات صوری، سطحی از قیمت بهعنوان مرجع ذهنی تثبیت میشود، خودروسازان با استناد به فاصله ایجاد شده میان قیمت کارخانه و بازار، از نهادهای سیاستگذار میخواهند برای «حذف رانت» و «کاهش دلالی»، مجوز افزایش قیمت را صادر کنند و حاصل این وضعیت، پارادوکسی آشناست که نشان میدهد قیمتی که در بازار ساخته شده است، به مبنایی برای افزایش قیمت رسمی تبدیل میشود.
لازم به یادآوری است که در این میان، ابزارهایی مانند بند «فورسماژور» در قراردادهای خودرویی که در ذات خود برای مدیریت شرایط اضطراری طراحی شدهاند، در معرض تفسیرهای مختلف قرار میگیرند و گزارشهای متعدد از تأخیر در تحویل، تعلیق یکجانبه تعهدات و بازنگری در شرایط قراردادها (از جمله در پروندههایی مانند شرکت فرداموتور) این نگرانی را تقویت کرده که «شرایط ویژه» به حاشیه امنی برای جابهجایی تعهدات تبدیل شود، آن هم در شرایطی که بخشی از این تعهدات، پیش از بروز تنشهای اخیر هم بهطور کامل اجرا نشده بودند. این روزها مداخله هدفمند برای بازگرداندن شفافیت به بازار خودرو الزامی است.
بر این اساس رصد و برخورد با قیمتسازی در فضای مجازی، الزام به ثبت معاملات واقعی و انتشار منظم دادههای تولید و عرضه میتواند از شکلگیری انتظارات تورمی بیپشتوانه جلوگیری کند. همزمان، کاهش فاصله قیمت کارخانه و بازار اگر قرار است بهعنوان راهکار مطرح شود، باید از مسیر افزایش عرضه و بهبود بهرهوری دنبال شود، نه با همترازسازی قیمت رسمی با قلههای مصنوعی بازار.

کورش علیانی
من متخصص علوم اجتماعی نیستم. تنها از خلال همدوشی اندک رشتهام - زبانشناسی - اندکی با علوم اجتماعی آشنا هستم. تصوراتم دقیق نیستند. آکنده از خطا و خستگی هستند؛ اما گاهی توجه به مجنونی که از حضور دره خبر میدهد، بیفایده نیست.
علوم اجتماعی ایران با زبان الکن من دچار ابزارزدگی است. اگر ساختارگرا هستیم یا ساختارشکن، اینها ابزارهایی است برای نگاهکردن مثمر به حضور و زیست غیرفردی انسان و من میبینم گاه ما فیزیک حضور انسان را نادیده میگیریم، چون سخت به تبختر و اعتمادبهنفس افزارمندی آغشته شدهایم. افزار بی موضوعِ مهارت به چه کار میآید؟
دو ماه است که خیابانهای ایران صحنه کنش جمعی مداومی است و بسیاری از روشنفکران ایرانی، خصوصاً گروهی عمده از متخصصان علوم اجتماعی در سکوتی کمسابقه فرورفتهاند. بعضی حتی یک یادداشت سیصد کلمهای روزنامهای یا پلتفرمی ننوشتهاند.
ما کف خیابان با چه مواجه هستیم؟ هنوز میخواهیم با واژگان ساندیس و شام و کارت هدیه و بلندگو و جملاتی مثل «کسی نیست» و «با اتوبوس آمدهاند» موضوع را نادیده بگیریم یا تخریب کنیم و شایسته تحلیل ندانیم؟ موضوع از اینستاگرام هم کماهمیتتر است؟
ما کف خیابان با یک جنبش اجتماعی عجیب مواجه هستیم. جنبشی که نهتنها در آمار حضور، بلکه در شیوه و فرهنگ حضور، زنانهترین جنبش معاصر ما است؛ بسیار زنانهتر از اعتراضاتی درباره حقوق زنان در سالهای پیش.
مگر میشود این جنبش زنانه و فرهنگ زنانه حضور را نادیده گرفت و همچنان جایگاه دانش و فکر را حفظ کرد؟ گمان نکنم. در برابر حجم بالای خشونت، ما با جنبش حضور انسانی و فرهنگ مواجه هستیم. این موقت است؟ هر پدیده اجتماعی پایانپذیر است. هر جنبش اجتماعی یا ناکام تمام میشود یا کامروا یا با تغییر مرحله، دیگرگون میشود. ناکامی و کامروایی پدیدههای اجتماعی را از اجتماعی بودن و مهم بودن خلع نمیکنند. مگر آنارشیستهای اسپانیا موفق بودند؟ اما بودند و مهم و شایسته تحلیل بودند.
این سکوت جمعی را میتوان حمل بر احتیاط در برابر قضاوت سریع یا تلاش برای انباشت ماده خام تحلیل کرد؛ اما نادیدهگرفتن فیزیک تن جمعی انسان در میدان برای علوم اجتماعی عواقب سختی دارد و زمان نیز بهعنوان یک موضوع فیزیکی و صلب میگذرد و هرچه بگذرد، حمل به صحت کردن و حمل به صحت شدن هر دو مشکل میشود.
همه ترس من آن است که مبادا آنچه رخ داده، همان چیزی باشد که برخی نظریهپردازان علوم اجتماعی سالها پیش هشدار داده بودند: لحظهای که مردم بدون روشنفکران حرکت میکنند؛ لحظه شکاف.
کوتاه بگویم؟ خیابانها فعالند، نشانهها و زبان جدید تولید میشود؛ اما روشنفکران و دانشگاهیان و نهادهای فکری تقریباً هیچ واکنشی نشان ندادهاند. این لحظهای است که تودهها پیش از نخبگان دست به عمل میزنند و نخبگان در بهترین حالت، تازه پس از وقوع رویداد، به تفسیر آن میپردازند. با کمی تلاش تفسیری، این شبیه وضعیتی است که اورتگا ییگاست در عصیان تودهها توصیف میکرد.
روشنفکران زمانی که درگیر بازیهای سیاسی و محاسبات شخصی میشوند، توانایی درک حرکت واقعی جامعه را از دست میدهند. سکوت امروز روشنفکران ایرانی را نیز میتوان در همین چهارچوب دید؛ نه عقبماندگی، بلکه قطع ارتباط با وجدان عمومی.
این تقریباً همان است که فروپاشی نمایندگی روشنفکری نام دارد و ژولین بندا در «خیانت روشنفکران» میگوید. من با پرهیز از عنوان تند کتاب بندا، به عنصر دیگری هم اشاره میکنم؛ غرقشدن روشنفکر در طبقه و سبک زندگی خود. این را هم شنیدهایم که گاه برخی جنبشها وارد مرحلهای میشوند که به رهبر، سخنگو یا روشنفکر نیاز ندارند. این لحظه را کنش جمعی خودجوش مینامند. لحظهای که در آن روشنفکر نه راهنما است و نه حتی مفسر؛ در بهترین کارکرد خود تماشاگر است. دانستن این را هم مدیون تفسیری از تیلی و تارو و نظریه جنبشهای اجتماعی هستیم.
باز از چیزهایی که شنیدهایم این است که میدان روشنفکری و میدان اجتماعی ممکن است وارد رابطه طرد متقابل شوند؛ مردم روشنفکران را مرجع ندانند و روشنفکران مردم را سوژه قابلتحلیل نبینند. ترسناک است اگر سکوت امروز، نمود طرد متقابل باشد که میشد از بوردیو آموخت که مراقب باشیم تا رخ ندهد. از این دانشهای سودمند باز هم هست. میگویند در لحظات تاریخی خاص، سوژه جدیدی پدید میآید که روشنفکران قادر به شناخت آن نیستند. به همین دلیل روشنفکران معمولاً پس از پایان جنبش تازه شروع به نوشتن میکنند. این را نیز میتوان به خوانشی از آلن تورن منتسب کرد و البته دیدگاهی خوشبینانه است. گاهی ماجرا ناتوانی نیست، بیاعتنایی است.
یک لحظه تصور کنید این پدیده اجتماعی را به نظریههای در علومانسانی - برای مثال به دیالکتیک متن و کنش و چرخه میمسیس سهگانه پل ریکور - بسپاریم. دانش کمی تولید خواهد شد؟
به هر حال وقتی از سرمایه نمادین روشنفکران صحبت میکنیم باید نگران ازدسترفتن آن نیز باشیم و اگر دیدیم مرکز تولید معنا از نخبگان به مردم منتقل میشود باید نگران باشیم که چه رخ داده و چرا نخبگان کارکرد خود را از دست دادهاند و اگر میبینیم زبان و سبک زندگی و فرهنگ سیاسی نوینی بدون حضور روشنفکران در حال شکلگیری است، نگوییم این وضع موقت است. هر وضع انسانی در بازههای زمانی کیهانی موقت است. کار روشنفکر حضور در عرصه، گزارش و تحلیل همین وضعهای موقت انسانی است. خلاصه اگر بگویم حذف روشنفکر از حافظه جمعی لحظه تاریخی اتفاق سهلی نیست، سهمگین است. سکوت در این شرایط بیموضعی نیست یک موضعگیری بازنده است و داو این باخت چیزی کمتر از جایگاه اجتماعی روشنفکری نیست.
سؤال، سؤال سادهای است. اگر مردم توانستهاند بدون روشنفکران حرکت کنند، نقش روشنفکر در آینده ایران چه خواهد بود؟ آیا باید بازتعریف شود؟ یا باید پذیرفت که دوره تاریخی او در ایران یا حتی جهان به پایان رسیده است؟
و در آخر اعتراف کنم. این متنی روزنامهای است و نیازی به استناد ندارد. میزان عقلانیت میراث اندیشمندانی که از آنان نام بردم نیز آنقدر هست که محتوای آنان بدون نامبردن نیز به قدر کافی قابلتأمل باشد؛ اما من یکایک از آنان نام بردم. چرا؟ بیتعارف، نه به دلیل تعهد اخلاقی، بلکه بسیار بیش از اخلاق از نگرانی. از نگرانی سرکوب بعدی با ارعابگری نامها. البته که میتوان یکلاقبای بر کناره نشسته بیاعتباری را ارعاب و سرکوب کرد، آنچه ممکن نیست و نگرانکننده است، سرکوبکردن و ترساندن یک جنبش اجتماعی گسترده در شهرها و روستاهای سراسر کشوری هشتاد تا نود میلیون نفری است.

ایلیا داوودی
پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت روز ملی خلیج فارس، منطق راهبردی جمهوری اسلامی ایران را به روشنی بیان میکند؛ مبنی بر اینکه جغرافیا بستری است برای رویش سرنوشت مشترک. به علاوه، این پیام ترسیمگر یک مرزبندی بنیادین و حیاتی میان 2 مفهوم «همسایه» و «بیگانه» است؛ این مرزبندی در حقیقت ستون فقرات نظم مطلوب جمهوری اسلامی ایران برای آینده منطقه است؛ نظمی که بر اساس پیوند میان ملتهای پیرامون این آبراه حیاتی بنا شده و راه را بر دخالتهای ویرانگر قدرتهای فرامنطقهای میبندد.
منطق «همسرنوشتی» در برابر امنیت عاریهای
نخستین و عمیقترین لایه در این پیام، تعبیر راهبردی «همسرنوشت» برای توصیف رابطه ایران با کشورهای پیرامون خود است. ایران با چشمی بیدار و نگاهی بلندمدت، دست همکاری خود را به سوی همسایگانی دراز میکند که قرنهاست در کنار هم زیستهاند و هزارههای پیش رو را نیز ناگزیرند در همین اقلیم سپری کنند. منطق این همسرنوشتی ساده اما تکاندهنده است؛ در جغرافیای پیوسته خلیج فارس و دریای عمان، امنیت کالایی نیست که بتوان آن را به صورت تفکیکشده خرید یا فروخت. اگر شعله جنگی در این منطقه افروخته شود، دود آن به چشم همگان خواهد رفت و اگر ثبات برقرار باشد، سفره توسعه و رفاه برای تمام ملتها گسترده میشود.
تنگه هرمز نبض حیات منطقه است؛ بخش بزرگی از تجارت دریایی نفت و انرژی جهان از این معبر میگذرد و هرگونه ناامنی در این پهنه، نهتنها اقتصاد جهانی را دچار شوک میکند، بلکه معیشت و ثبات داخلی کشورهای ساحلی را نیز مستقیماً هدف قرار میدهد. ایران با تاکید بر مفهوم «همسرنوشتی» به همسایگان خود یادآوری میکند که ما اعضای یک خانه هستیم. همسایه، حتی اگر با او اختلاف نظر یا چالش سیاسی داشته باشیم، بخشی از کالبد همین جغرافیاست اما بیگانه، عنصری است که از فرسنگها دورتر با ناوها و سلاحهایش میآید تا برای منافعی که در جای دیگر تعریف شده، در این منطقه سهمخواهی کند.
توهم امنیت تحت سایه ناوهای بیگانه
پرسش بنیادین این است: امنیت این خانه مشترک را چه کسی باید تامین کند؟ پاسخ روشن است: امنیت خلیج فارس حق و تکلیف صاحبان این پهنه است. دهههاست ایالات متحده آمریکا با معرفی خود به عنوان ژاندارم جهانی و ضامن امنیت کشتیرانی، حضور نظامی سنگین خود را در منطقه توجیه کرده اما واقعیت تاریخی، تصویری به غایت متفاوت ارائه میدهد؛ تجربه حضور آمریکا در غرب آسیا موزهای از ویرانی و بیثباتی است. نسخه ضد امنیتی آمریکا همیشه با خود ویرانی زیرساختها، گسستهای اجتماعی و جنگهای نیابتی را به همراه آورده است؛ از اشغال نظامی عراق و افغانستان تا ایجاد زخمهای عمیق در یمن و سوریه و اکنون نیز که تمام منطقه را به آشوب و درگیری کشانده است.
قدرتی که ادعای برقراری نظم دارد، هر بار که وارد منطقه شده، بذر آشوب پاشیده است. چرا؟ چون امنیت آمریکایی بر پایه منافع صنایع نظامی واشنگتن و تثبیت هژمونی در حال زوال آنها بنا شده، نه بر اساس آرامش ملتهای منطقه. حضور بیگانه با ناوگان جنگی، خود بحران است؛ بیگانه در ظاهر حامل امنیت وارداتی است که حتی برای کشورهای منطقه همین نوع از امنیت هم حالا به وجود نیامده است اما اگر هم وجود داشت، باز هم امنیت وارداتی، شکننده و پرهزینه است. این نوع امنیت، در حقیقت ابزاری برای به گروگان گرفتن سیاست خارجی و اقتصاد کشورهای منطقه است تا آنها را همواره محتاج و وابسته نگه دارد.
راهبرد صهیونیستی؛ ویرانی از درون
نقش رژیم صهیونیستی به عنوان متحد استراتژیک آمریکا در منطقه، ابعادی خطرناکتر به خود گرفته است. رژیم صهیونیستی در این جغرافیای وسیع، یک وصله ناهمگون و فاقد ریشه است. بقای این رژیم بر این استراتژی ثابت استوار شده که برای حکمرانی بر منطقه، میان همسایگان جنگ و درگیری و تفرقه بیندازد. صهیونیستها از همکاری میان کشورهای خلیج فارس در هراسند، چرا که نظم و ثبات منطقهای به معنای حاشیهنشین شدن آنهاست.
هدف نهایی رژیم صهیونی این است که کشورهای منطقه را به جان هم بیندازد و از طریق قطببندیهای کاذب، توجهات را از اشغالگری و جنایات خود منحرف کند. آنها میخواهند منطقه را به یک ویرانه تبدیل کنند تا در میان خاکسترهای آن، امنیت دروغین خود را تضمین کنند. کشورهای منطقه بویژه پس از تجربه جنگ کنونی باید به خود آمده باشند که همراهی با طرحهای آمریکا و باز کردن پای رژیم صهیونیستی به این پهنه آبی، هیچ منفعتی برای آنها نخواهد داشت. تجربه نشان داده هرجا پای صهیونیسم باز شده، ناامنی، ترور و تنشهای پیچیده امنیتی دوچندان شده است. این رژیم نه رفیق روزهای سختی است و نه شریک توسعه، بلکه انگلی است که از بحرانسازی تغذیه میکند.
بلوغ قدرت؛ ایران از موضع اقتدار دعوت میکند
تأکید ایران بر صلح منطقهای و همکاری با همسایگان حاصل بلوغ قدرت است. ایرانی که امروز از منطق همسایگی سخن میگوید، همان قدرتی است که در لبههای دانش فناوری، از نانو و هوافضا تا صنعت دفاعی و هستهای، به ترازهای جهانی رسیده است. ایران از موضع اقتدار، دست برادری دراز میکند؛ اگرنه هم توان دفاعی برای دفع هرگونه تجاوز را دارد و هم اراده سیاسی برای ساختن نظم بومی.
قدرت واقعی یعنی توانایی ایجاد نظمی پایدار که در آن، بیگانه حذف شود. ایران با جداسازی ملتهای منطقه از سازوکارهای وابسته به آمریکا، پیامی روشن میفرستد؛ دشمن ما سازوکاری است که ثروت و امنیت شما را قربانی بلندپروازیهای واشنگتن و بقای رژیم صهیونی میکند. همسایگان باید چشمان خود را به روی این حقیقت بگشایند که خلیج فارس بدون حضور بیگانگان، جای امنتری برای تجارت، توسعه و شکوفایی است. نفوذ آمریکا در منطقه دیگر بر پایه رضایت ملتها یا حتی کارآمدی نظامی نیست. امروز، آمریکا برای حفظ حضور خود ناچار به لشکرکشی دائم، تهدید و تحریم است. اینکه آمریکا حالا برای تامین منافعش مجبور شده مدام چنگ و دندان نشان دهد، یعنی مشروعیت خود را از دست داده است. فرسودگی نظامی و هزینههای گزاف نگهداری پایگاهها نشان میدهد دوران دخالتهای بیهزینه به پایان رسیده است. در مقابل، ایران به جغرافیا، تاریخ و مردمی تکیه دارد که قرنهاست در این منطقه ریشه دارند. اکنون کشورهای منطقه میان 2 گزینه قرار دارند؛ آیندهای با امنیت عاریهای و شکننده که هر لحظه به سیاستهای واشنگتن وابسته است و امکان دارد فروبریزد یا آیندهای با امنیت درونزا که ریشه در تعهد متقابل همسایگان دارد.
خلیج فارس «خانه» ملتهای منطقه است. در هیچ خانهای، غریبهای که از فرسنگها دورتر آمده، خیرخواه صاحبان خانه نخواهد بود. کشورهای منطقه باید بدانند طمع بیگانگان به منابع انرژی و موقعیت ژئوپلیتیک ما تمامنشدنی است و رژیم صهیونیستی برای ماندن خود، به ویرانی دیگران نیاز دارد.
افق آینده مقاومت در خلیج فارس، جنگطلبی نیست، بلکه پایان دادن به منطق جنگسازی بیگانه است. مقاومت یعنی بالا بردن هزینه برای هر کسی که میخواهد امنیت منطقه را بازیچه سیاستهای خود کند. جمهوری اسلامی ثابت کرده هم در میدان بازدارندگی نفوذناپذیر است و هم در میدان دیپلماسی منطقهای، صبور و راهبردی عمل میکند.
نظم پایدار خلیج فارس تنها زمانی محقق میشود که همسایه جایگاه واقعی خود را بشناسد و بیگانه بداند اینجا جای طمعکاری نیست. ایران، مقتدر و مقاوم، مسیری را پیشنهاد میدهد که در آن همکاری جایگزین سلطه شود و امنیت نه از روی عرشه ناوهای هواپیمابر، بلکه از قلب تفاهمات منطقهای بجوشد. خلیج فارس تا همیشه خلیج همسایگی باقی خواهد ماند، مشروط بر آنکه اراده بومی، بر توهم حمایتهای خارجی غلبه کند.