صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۳۹۲۳۶۱
مروری بر یادداشت روزنامه‌های چهارشنبه ۲۰ خردادماه ۱۴۰۵
جنگ رمضان نقطه پایانی بر دوره‌ای بود که در آن امریکا تصور می‌کرد می‌تواند نظم غرب آسیا را از بیرون طراحی کند. فروپاشی بازدارندگی واشینگتن، کاهش مشروعیت بین‌المللی آن و ظهور بازیگران مستقل منطقه‌ای، همگی نشانه‌هایی از افول هژمونیک هستند. امروز نظم جدید غرب آسیا زاده شده است؛ نه در اتاق‌های فکر واشینگتن، بلکه در دل شبی که موشک‌های ایرانی پاسخ دادند و یمن و حزب‌الله همزمان جبهه‌ها را گشودند.

خواب سنگین عربی

سید محمدعماد اعرابی

جایگزینی بسته‌بندی‌های رنگی و جذاب چیپس با بسته‌بندی‌های سیاه و سفید و رنگ و رو رفته، نه تغییری رو به جلو برای افزایش فروش که تنها چاره‌ای بود که شرکت «کالبی» (Calbee) داشت تا فروش خود را حفظ کند. علت این انتخاب نامطلوب و واپس‌گرایانه تنها یک چیز بود: «انسداد تنگه هرمز».
شرکت بزرگ و قدیمی «کالبی» مستقر در توکیو که محصولاتش علاوه ‌بر بازار ژاپن در بازار آمریکا، استرالیا و چین نیز به فروش می‌رسد از حدود دو هفته پیش، بسته‌بندی 14 محصول خود را سیاه و سفید کرد؛ چون یکی از مشتقات نفتی به نام «نفتا» (Naphtha) که در تولید جوهر چاپ کاربرد دارد با بسته شدن تنگه هرمز در ژاپن کمیاب شده است. فقط «کالبی» نبود که مجبور به این انتخاب شد. شرکت «ایتوهام» (Itoham) به عنوان یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان فرآورده‌های گوشتی و غذایی در ژاپن نیز برای حفظ میزان فروش خود، استفاده از بسته‌بندی‌های سیاه و سفید را محتمل دانست. پیش از آنها شرکت «نیشین» (Nisshin Seifun Welna) یکی از تولیدکنندگان شناخته شده پاستا در ژاپن نیز اعلام کرده بود برای صرفه‌جویی در مصرف جوهر، از نوارهای کاغذی بدون چاپ برای بسته‌بندی پاستای خوداستفاده خواهد کرد. پیش از همه اینها کارخانه «یامایوشی سیکا» (Yamayoshi Seika) که چیپس‌های محبوب «واسابیف» (Wasabeef) را تولید می‌کرد، تعطیل شد. علت این تعطیلی هم ساده بود؛ دیگ‌های بخار که روغن پخت و پز مورد استفاده برای سرخ کردن چیپس سیب‌زمینی را گرم می‌کنند از نفت سنگین به عنوان سوخت استفاده می‌کردند و با انسداد تنگه هرمز و عدم دسترسی به نفت سنگین، کارخانه «یامایوشی سیکا» چاره‌ای جز تعطیلی نداشت. تغییر بسته‌بندی‌های چیپس و سایر مواد غذایی اگرچه اتفاقی ناچیز و جزئی به نظر می‌رسد اما دقیقاً نشان می‌دهد که «تنگه هرمز» تا ریزترین جزئیات زندگی مردم جهان، تأثیرگذار است.
تقریباً یک ماه از انسداد تنگه هرمز گذشته بود که دکتر «مارک جانسون» استاد میکروبیولوژی دانشگاه میسوری آمریکا نوشت: «امیدوارم امسال کسی به [عکس‌برداری] MRI نیاز نداشته باشد. بزرگ‌ترین تولیدکننده هلیوم مایع جهان در قطر است و تعطیل شده است. ما الان متوجه شدیم که موجودی‌مان برای امسال حداقل به نصف کاهش خواهد یافت. هیچ‌کس نمی‌توانست این را پیش‌بینی کند.» این استاد آمریکایی راست می‌گفت؛ ساکنان کاخ سفید آن‌قدر خیال‌شان بابت تأمین ساده و ارزان فرآورده‌های نفتی و گازی از منطقه خلیج‌فارس راحت بود که ظاهراً یادشان رفته بود حتی دستگاه‌هایی مثل MRI از ابررسانا‌هایی استفاده می‌کند که برای خنک‌سازی تنها با هلیوم مایع در دمای بسیار پایین کار می‌کنند. اختلال در تأمین هلیوم می‌تواند دستگاه‌های MRI را خاموش کند، تصویر‌برداری‌های تشخیصی را به‌تأخیر انداخته، خدمات پزشکی پیشرفته در بیمارستان‌ها را مختل کرده و در نتیجه جان بیماران را به‌خطر بیندازد. 
علاوه‌ بر تجهیزات پزشکی مانند دستگاه MRI، هلیوم در فناوری‌های پیشرفته رایانه‌ای نیز کاربردهای فراوانی دارد. از هلیوم برای چاپ و حکاکی مدارها روی سیلیکون، خنک نگه‌داشتن زیرلایه‌ها و در نهایت افزایش بازدهی تراشه‌های الکترونیکی استفاده می‌شود. انسداد تنگه هرمز و اختلال در عرضه هلیوم به عنوان یکی از مشتقات گاز طبیعی مایع(LNG)، شرکت‌هایی مانند سامسونگ و SK Hynix (دومین تولیدکننده چیپ‌های حافظه در جهان) را شدیداً به دردسر انداخته است. نه فقط اختلال در عرضه هلیوم، که قطع صادرات گاز طبیعی(LNG) از خلیج‌فارس نیز شرکت‌های فعال در حوزه فناوری‌های پیشرفته رایانه‌ای را با چالشی بزرگ مواجه کرده است. شرکت چندملیتی TSMC (مستقر در تایوان) که تولیدکننده اصلی گران‌ترین و پیشرفته‌ترین تراشه‌های جهان برای شرکت‌هایی مثل انویدیا(Nvidia)، ای‌ام‌دی(AMD)، اپل(Apple)، کوالکام(Qualcomm) و... است، این روزها دغدغه‌ای جز تأمین انرژی ندارد. تایوان بیش از 90 درصد منابع انرژی خود را وارد می‌کند و برای تولید برق به شدت به گاز طبیعی وابسته است. طبق گزارش بلومبرگ تایوان در سال 2025 تقریباً 40 درصد گاز طبیعی مورد نیاز خود را از منطقه خلیج‌فارس تأمین کرد. «سی‌.سی وی» مدیرعامل TSMC پیش از شروع جنگ در غرب آسیا و انسداد تنگه هرمز گفته بود: «بزرگ‌ترین نگرانی من برق تایوان است. من به برق کافی نیاز دارم تا بتوانم ظرفیت تولیدم را بدون محدودیت گسترش دهم.» آنچه مدیرعامل TSMC از آن نگران بود و می‌ترسید، حالا پیش چشمانش قرار دارد چون با انسداد تنگه هرمز دست‌کم 40 درصد منابع انرژی تولید برق در تایوان هم از دست رفته است.
اینها موارد اندکی از تأثیر انسداد تنگه هرمز بر مردم جهان است که کمتر به آن پرداخته می‌شود. رسانه‌ها بیشتر ترجیح می‌دهند به تأثیرات مستقیم و بی‌واسطه‌تر آن بر حمل‌ونقل هوائی و صنعت گردشگری، کودهای شیمیایی و صنعت کشاورزی، قطعات پلاستیکی و پلیمری و صنعت خودروسازی و... بپردازند؛ اما بزرگ‌ترین غافلگیری‌ها همیشه در نقاطی رخ می‌دهند که کمترین توجه را به خود جلب کرده‌اند.... یکی از واقعیت‌هایی که جنگ رمضان پیش روی ما گذاشت این بود که از کم اهمیت‌ترین اجزاء در زندگی روزمره یعنی بسته‌بندی چیپس تا مهم‌ترین قطعات زندگی امروز بشر مانند تراشه‌های پیشرفته رایانه‌ای ارتباطی غیرقابل انکار با تنگه هرمز و خلیج‌فارس دارند. بی‌جهت نیست که رادیو دولتی فرانسه از «تنگه هرمز» به عنوان «شاهرگ تمدن صنعتی جهان» نام برد. واقعیت دیگر این است که هر 8 کشور مستقر در این منطقه حساس از جهان، کشورهای اسلامی هستند. «شاهرگ تمدن صنعتی جهان» در دست امت اسلام است و با این وجود رژیم صهیونیستی با حمایت آمریکا، مسلمانان را در فلسطین و لبنان قتل‌عام و زمین‌های‌شان را اشغال می‌کند! حاکمان مرتجع کشورهای اسلامی نه‌تنها برای اعتلای جهان اسلام از این موهبت خدادادی استفاده نکرده‌اند بلکه آن را رایگان و حتی با پرداخت دلارهای نفتی در اختیار آمریکا و رژیم صهیونیستی گذاشته‌اند.
می 2025 (اردیبهشت 1404) طی سفر سه روزه ترامپ به غرب‌آسیا، عربستان سعودی 600 میلیارد دلار در قالب قراردادهای دفاعی، سرمایه‌گذاری و خرید خدمات و تجهیزات به آمریکا داد. این رقم برای امارات به 200 میلیارد دلار می‌رسید که البته قسمتی از تعهد قبلی امارات برای پرداخت 1.4 تریلیون دلار به آمریکا در قالب سرمایه‌گذاری ده ساله بود. قطر نیز 243.5 میلیارد دلار با عناوینی مشابه به آمریکا پرداخت کرد. قطری‌ها علاوه ‌بر این، یک مشارکت امنیتی با آمریکا را پذیرفتند که شامل بیش از 38 میلیارد دلار سرمایه‌گذاری برای پشتیبانی از پایگاه هوائی العدید و تقویت دفاع هوائی و امنیت دریایی می‌شد. حالا با وقوع جنگ رمضان و زیر ضرب رفتن پایگاه‌های منطقه‌ای آمریکا توسط ایران تقریباً مشخص شده، دلارهایی که حاکمان عرب به سوی آمریکا سرازیر کردند هیچ امنیت و دفاع مستحکمی برایشان ایجاد نکرده است. «حمد بن جاسم آل ثانی» وزیر خارجه اسبق قطر سال‌ها پیش در یک مصاحبه تلویزیونی چگونگی احداث پایگاه العدید را توضیح داد. او گفت این پایگاه به درخواست آمریکا ساخته شد نه قطر؛ ما هیچ پیشنهادی به آنها ندادیم. وزیر خارجه اسبق قطر گفت پایگاه با ظرفیت بیش از 40 هواپیما ساخته شد اما قطر 12 هواپیما داشت: «پس وقتی پایگاه آماده شد، دو گزینه پیش‌رو داشتیم: یا آن را تعطیل کنیم یا این که یک دوست، با یک توافق از آن استفاده کند... و با آمریکا توافق کردیم که استفاده کند!» وقتی مجری برنامه از او پرسید: «چه کسی این پایگاه را کنترل و اداره می‌کند؟ آمریکایی‌ها یا قطری‌ها؟» 
حمد بن جاسم صادقانه جواب داد: «فکر می‌کنی آمریکایی‌ها هرجا باشند، اجازه می‌دهند کس دیگری کنترل آن را در دست بگیرد؟!»
«جابر الصباح» نخست‌وزیر اسبق کویت می‌گفت: «ما جنگنده‌های اف-۱۸ را از آمریکا خریدیم اما هیچ استفاده‌ای از آنها نکردیم. با این حال هر ماه به عنوان اجرت نگهداری به آنها بیش از یک میلیون دلار اجرت پرداخت می‌کنیم.» او می‌گفت: «در نهایت به آمریکایی‌ها گفتیم که ما آن جنگنده‌ها را نمی‌خواهیم؛ به خودتان بخشیدیم، ببریدشان!» «جابر الصباح» این سخنان را با «نوری المالکی» نخست‌وزیر وقت عراق می‌گفت و به او توصیه کرد به دنبال خرید جنگنده‌های اف-16 آمریکا برای عراق نباشد. 
«الصباح» به «المالکی» گفت: « آنها نه از شما حمایت می‌کنند و نه به شما سلاح و موشک می‌دهند.» همین‌طور هم بود؛ «نوری المالکی» می‌گفت وقتی عراق با تهدید داعش مواجه شد، آمریکا هیچ کمکی به آنها نکرد. وقتی او خواستار دریافت جنگنده‌های اف-16 شد؛ «باب منندز» رئیس وقت کمیته سیاست خارجی سنای آمریکا به او پاسخ داد: «من [با این کار] موافقت نمی‌کنم! از کجا معلوم با این جنگنده‌ها اسرائیل را نزنی؟!» نه تنها عراق که آمریکا تا همین امروز برای تضمین برتری هوائی اسرائیل حتی حاضر نشده است جنگنده‌های نسل جدید خود را در اختیار امارات بگذارد.
جنگ رمضان آشکارتر از گذشته نشان داد پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی نه برای حفاظت از این کشورها که برای دفاع از رژیم صهیونیستی ساخته شده‌اند. وظیفه این پایگاه‌ها ایجاد عمق راهبردی مؤثر برای اسرائیل است؛ چیزی که رژیم صهیونیستی از نبود آن به علت وسعت محدود اراضی اشغالی رنج می‌برد. رهبر شهید انقلاب، 11 مرداد 1395 در هشدار به کشورهای عربی همین نکته را مطرح کردند: «این دولت‌های عربی که اطراف ما هستند، اینها باید بدانند آمریکا قابل اعتماد نیست، آمریکا به اینها به چشم ابزار نگاه می‌کند؛ ابزار حفظ رژیم صهیونیستی و حفظ خوی و منافع استکباری خود آمریکا در منطقه. آمریکا در واقع اصلاً هیچ علاقه‌ای به اینها ندارد؛ از پول‌شان استفاده می‌کند، از نیروی اینها برای مقاصد خودش استفاده می‌کند؛ برای اینکه یک حفاظی درست کند، رژیم صهیونیستی را حفظ کند و اهداف استکباری خودش را در منطقه نگه بدارد و حفظ کند.»
حاکمان مرتجع عربی باید در جنگ رمضان فهمیده باشند که چگونه خاک کشورشان به سپر رژیم صهیونیستی و منافع آمریکا تبدیل شد. آن‌ها باید فهمیده باشند موقعیت حساس جغرافیایی‌ کشورهای اسلامی این منطقه و منابع و ذخایر زیرزمینی‌‌شان تا چه اندازه در جهان تعیین‌کننده است. آنها می‌توانند با همراهی ایران عظمت را به جهان اسلام بازگردانند اما ظاهراً خواب حکام عرب سنگین‌تر از آن است که با جنگ رمضان بیدار شوند. خمینی عزیز(ره) درباره آنها می‌گفت: «بى‏توجهى اين حكومت‏ها اسباب اين شده است كه آمریکا از آن‌ور دنيا دستش را دراز كرده و اينجا زمام امور اين حكومت‏ها را به دست گرفته، قدرت [نفت] دست اينهاست، لكن قدرتى كه عقل اداره‏اش را ندارند، قدرت دارند، لكن اداره نمى‏توانند بكنند... اسلحه [نفت] دست شماست، لكن بايد آن كسى كه اسلحه دستش است بداند چه مى‏كند، بداند در كجا بايد به كار ببرد، شما اسلحه دست گرفتيد و به اسلام صدمه مى‏زنيد.»

 

 نظم مقاومت، نظم جدید غرب آسیا 

حمیدرضا شاه‌نظری

سه روز پیش، وقتی رژیم صهیونیستی با چراغ سبز واشینگتن، ضاحیه را بمباران کرد، همچنان با پیش‌فرض‌های قدیمی از تحلیل رفتار ایران عمل نمود و هرگز تصور نمی‌کرد که در حال انجام یکی از بزرگ‌ترین خطا‌های راهبردی خود است. این بار نه تنها برآورد این رژیم از عدم واکنش ایران غلط بود، بلکه فاصله میان «حمله» و «پاسخ» چنان کوتاه بود که گویی دو رویداد همزمان رخ داده‌اند. تنها ساعاتی بعد، موشک‌های ایرانی آسمان فلسطین اشغالی را درنوردیدند و همزمان، حزب‌الله یک رادار گنبد آهنین را منهدم و یمن اعلام کرد که دریای سرخ بر کشتی‌های رژیم صهیونیستی بسته است. این اقدامات صرفاً یک عملیات تلافی‌جویانه نبود، بلکه در پس این تحولات، فروپاشی تدریجی یک نظم پیشین و تولد نظمی جدید در جریان بود. 
برای درک این زایش باید از واژگان رایج «پیروزی» و «شکست» فراتر رفت و به معماری پنهان قدرت در غرب آسیا و نتایج جنگ رمضان نگاه کرد. پل کندی، نزدیک به چهار دهه پیش در کتاب «ظهور و سقوط قدرت‌های بزرگ»، هشدار داد که گسترش بیش از حد تعهدات، توان اقتصادی و راهبردی قدرت‌های مسلط را تحلیل می‌برد. جنگ رمضان مصداق عینی این هشدار بود. امریکا با تمام ظرفیت نظامی خود وارد میدان شد، اما در برابر بازیگری ایستاد که منطق قدرت را بازتعریف کرده بود. ایران به جای رقابت در حوزه‌ای که دشمن در آن برتری دارد، میدان را به عرصه‌های تازه‌ای کشاند: تاب‌آوری زایشی، اقتصاد مقاومتی و نوآوری در نسبت هزینه به فایده. 
با همین پارادایم (که باید آن را مکتب مقاومت نامید) پیش‌فرض‌های راهبردی دشمن یکی پس از دیگری فروپاشید. ترور بزدلانه و ناجوانمردانه امام شهید، سیستم جمهوری اسلامی را فلج نکرد. مردم ایران نه برای اعتراض، که برای دفاع از کشور به خیابان‌ها آمدند. نیرو‌های مسلح نه تنها فرو نپاشیدند، بلکه ابتکار عمل را به دست گرفتند. جنگ نه کوتاه، که فرسایشی شد. ایران نه‌تنها جنگ را محدود نکرد، بلکه آن را منطقه‌ای ساخت و محور مقاومت را به یک سامانه عملیاتی یکپارچه تبدیل کرد. سرانجام، تنگه هرمز نه تنها بسته شد، بلکه به نهادی دائمی برای اعمال قدرت در مقیاس جهانی تبدیل گردید. این‌گونه بود که اعتبار بازدارندگی امریکا در غرب آسیا و جهان برای همیشه خدشه‌دار شده و ناقوس پایان هژمونی یک ابرقدرت به صدا درآمده است. برخی واقعیت‌های امروز، معماری نظم جدید را بازنویسی می‌کنند:
 نخست، درخشش تمدن ایرانی- اسلامی. تا پیش از این، استراتژیست‌های غربی در یک خطای سوگیری، ایران را به مثابه یک «رژیم» تحلیل می‌کردند؛ موجودی سیاسی که با حذف سرانش فرو می‌پاشد. اما ایران تمدنی است با تداومی چندین‌هزارساله که حملات خارجی در طول تاریخ برای آن انسجام‌آفرین بوده است. امروز یکی از آثار جنگ رمضان، افزایش خودآگاهی تمدنی ملت ایران و برآمدن نسل جدیدی از مدیران و فرماندهان است که با نگاهی ملی، مذهبی و عملگرا در حال بازتعریف نقش منطقه‌ای و جهانی ایران هستند. 
 دوم، از هماهنگی تاکتیکی تا دکترین وحدت میادین. محور مقاومت دیگر یک ائتلاف تاکتیکی نیست. آنچه در عملیات‌های وعده صادق و نصر مشاهده شد، یک اتاق عملیات مشترک با تقسیم کار راهبردی، هماهنگی در حد ساعت و هدف‌گیری هماهنگ شریان‌های حیاتی دشمن در چند جبهه است. فراتر از میدان، ایران امروز «وحدت میادین» را به شرط لازم هر مذاکره‌ای تبدیل کرده است. دیگر نمی‌توان لبنان، غزه، یمن و عراق را به عنوان پرونده‌های مجزا روی میز گذاشت. هر توافقی باید همزمان به همه این بحران‌ها بپردازد و این یعنی حق وتوی ایران بر امنیت منطقه‌ای. 
 سوم، اعمال قدرت ژئوپلیتیک. امروز سه جبهه جنوب (باب‌المندب)، شمال (لبنان) و شرق (هرمز)، امریکا و رژیم صهیونیستی را در تنگنایی ژئوپلیتیک، اقتصادی و نظامی قرار داده‌اند. مهم‌تر از همه، ایران تنگه هرمز را از یک ابزار تهدید مقطعی به یک ابزار قدرت نهادینه‌شده دائمی تبدیل کرده است. «سازمان مدیریت تنگه خلیج فارس» پدیده‌ای تازه در منطقه است؛ توانایی یک کشور برای «سازمانی کردن» یک اهرم ژئواکونومیک. اندیشکده اوراسیا این ابتکار را «گزینه هسته‌ای جدید ایران» نامیده است؛ سلاحی که نه می‌توان آن را نابود کرد و نه نادیده گرفت. 
 چهارم، ایران؛ بازیگر لیگ یک قدرت جهانی. تحلیل دوقطبی «امریکا در برابر ایران» دیگر برای فهم نظم جدید جهانی کافی نیست. جنگ رمضان ایران را به «قدرت چهارم جهان» تبدیل کرد؛ جایگاهی که پیش از این تنها در اختیار امریکا، چین و روسیه بود. عملکرد ایران در این جنگ – از بستن تنگه هرمز و تحمیل هزینه به اقتصاد جهانی تا گرفتار کردن امریکا در «تله کندی» – نه تنها معادلات منطقه، که مسیر رقابت قدرت‌های بزرگ را نیز تحت‌الشعاع قرار داد. چین و روسیه امروز نقش محوری ایران را پذیرفته‌اند و در عمل با آن به عنوان شریکی راهبردی رفتار می‌کنند. 
 پنجم، فروپاشی اجماع عربی. پروژه توافق ابراهیم بر این پیش‌فرض استوار بود که کشور‌های عربی خلیج فارس می‌توانند امنیت خود را در ازای عادی‌سازی با رژیم صهیونیستی تأمین کنند. جنگ رمضان این توهم را آشکار ساخت. کشور‌های عربی دیدند که واشینگتن در لحظه بحران، منافع حیاتی آنان را در پای پروژه «اسرائیل بزرگ» قربانی کرده است. امروز گرایش ریاض و ابوظبی به «خویشتنداری» در برابر ایران و حتی ارتباطات مستقیم ایران و عربستان (که کانال‌های امنیتی تحت رهبری امریکا را دور می‌زند) آشکار شده است. «مدیریت تعامل با ایران» در حال جایگزین شدن با «تقابل» است. 
 ششم، دیپلماسی بی‌برون‌سپاری. نظم پیشین بر این اصل استوار بود که کشور‌های منطقه امنیت خود را به امریکا واگذار کنند. نظم جدید بر این گزاره استوار است که امنیت منطقه‌ای قابل برون‌سپاری نیست. ایران نشان داده که کشوری توان بستن تنگه هرمز را دارد و می‌تواند آن را برای همه امن و قابل عبور نیز کند. کشوری که می‌تواند موشک بزند، می‌تواند ضامن صلحی باشد که دیگران توان برهم زدن آن را ندارند. این منطق درونی نظم تازه‌متولدشده است. 
جنگ رمضان نقطه پایانی بر دوره‌ای بود که در آن امریکا تصور می‌کرد می‌تواند نظم غرب آسیا را از بیرون طراحی کند. فروپاشی بازدارندگی واشینگتن، کاهش مشروعیت بین‌المللی آن و ظهور بازیگران مستقل منطقه‌ای، همگی نشانه‌هایی از افول هژمونیک هستند. امروز نظم جدید غرب آسیا زاده شده است؛ نه در اتاق‌های فکر واشینگتن، بلکه در دل شبی که موشک‌های ایرانی پاسخ دادند و یمن و حزب‌الله همزمان جبهه‌ها را گشودند. نظمی که در آن ایران و محور مقاومت یک قطب دائمی، مسئول و تعیین‌کننده معادلات هستند. غرب آسیا هرگز به روز‌های پیش از جنگ باز نخواهد گشت. اکنون، زمان آن فرارسیده که این واقعیت تازه به ثباتی پایدار و صلحی عادلانه تبدیل شود. نظم جدید غرب آسیا تولد یافته است؛ نظم مقاومت.

سکوت درباره تخریب «پزشکیان»؛ جفا به حقیقت است

مهدی یونسی رستمی

همیشه سکوت، نشانه حکمت نیست. گاهی سکوت، بی‌انصافی در حق حقیقت است.این روزها که برخی زبان به هتاکی، اهانت و تخریب رئیس‌جمهور محترم جمهوری اسلامی ایران گشوده‌اند، احساس کردم سکوت، جفایی است به حقیقتی که سال‌ها آن را از نزدیک دیده و لمس کرده‌ام.
اما استاد فرزانه‌ و فروتن‌ام «دکتر مسعود پزشکیان»؛ با استعانت از اخلاق علوی و مودت میهن، همچون درختی تناور و سایه‌گستر، توانست به مددِ مروت و مدارا در طوفانی‌ترین سال‌های انقلاب‌، ایران اسلامی را مدیریت کند.
بدین جهت‌ است که اهانت‌ها و تخریب‌های اخیرِ اقلیتی افراطی اما پرهیاهو به رئیس‌جمهورِ وفاق، قلب هر انسان منصفی را به درد می‌آورد. چگونه‌ می‌توان باور کرد دست دوستی را طعمه‌ تبرِ تهاجم و تفرقه کنیم و از مردی که با جان‌ و آبروی خویش به میدان اراده‌ها آمده، با الفاظی یاد کنیم که “آبروی مسلمانی ببریم”
هرچند استاد ارجمندم که اخلاق را از نهج‌البلاغه و تقوا را از قرآن آموخته است‌ با نجابت در برابر این وهنِ سخیف سکوت کرده‌اند، اما این مانعی بر راه‌ دفاع از جایگاه حقیقی و حقوقی ایشان نیست.
اینجانب بعنوان‌ شاگرد این مرد دوست‌داشتنی، از سال‌ها پیش از انتخاب دکتر پزشکیان به‌عنوان رئیس‌جمهور، افتخار دوستی و آشنایی با ایشان را دارم. به سبب همین قرابت است که سینه‌ام بابت تهمت‌ها و توهین‌ها به دکتر پزشکیان آتش می‌گیرد، چراکه از عُمقِ صداقت، پاکدستی، مردم‌باوری و عشق عمیق ایشان به ایران آگاهم، اما «صدبار لب گشودم و بیرون نریختم، خون‌ها که موج می‌زند از سینه تا لبم»
لکن اینک که حجمِ هجمه‌ها فزونی یافته و ژرفای ژاژخواهی‌ِ برخی باج‌خواهان سیاسی بر همگان آشکار شده، بیم آن دارم سکوت در برابر این معرکه‌گیری شوم که به نیّت خدشه‌دار کردن شأن و جایگاه این مرد فرزانه‌ و انتقام از شکست‌های سیاسی هموار شده، موجب‌ توهّم دشنام‌گویان شود و راه را برای هتک حرمت‌ بیشتر رئیس‌جمهور بگشاید.
بدین جهت‌ است که ملت شهادت می‌دهند؛ دکتر پزشکیان نه‌تنها مرد تسلیم نیست، بلکه ایستادگی عاقلانه و پایداری منطقی را ترویج می‌کند و شجاعت با تاروپود وجودی وی آمیخته است.
مردم به‌خوبی آگاهند؛ که از نزدیک شاهد شهادت‌طلبی و تکاپوی بی‌وقفه رئیس‌جمهور و مدیران دولت‌ در راه حفظ وحدت‌ و تأمین معیشت آبرومندانه مردم بوده‌است.
همگان شاهد بودند؛ رئیس‌جمهور هرگز حاضر نشد حقیقت را قربانی مصالح موسمی سیاسی کند و همانگونه که مجذوب مدح نشد، از هجو و هیاهو نهراسید.
نخبگان می‌دانند که چگونه در دشوارترین روزها تصمیم گرفتن از جنگیدن دشوارتر بود و حفظ آرامش جامعه، گاه از حضور در میدان نبرد سخت‌تر می‌شد.
حمایت آحاد ملت از رئیس‌جمهور آشکار کرد که در باور استاد ارجمندم؛ ایران متعلق به همه ایرانیان است و هیچ ملتی با نفرت و حذف، به توسعه و تسلی نخواهد رسید.
اما واحسرتا‌ که اینک برخی از روی بخل و جمعی از سر جهل، مواضع قاطع رئیس‌جمهور در مسئله مذاکره را زیر سؤال می‌برند؛ گویی فراموش کرده‌اند که در جمهوری اسلامی ایران، مصالح عالی کشور، منافع ملی و منویات مقام معظم رهبری، قطب‌نمای همه تصمیمات کلان است. و رئیس‌جمهور نیز بارها نشان داده که خود را سرباز این مسیر می‌داند.
هیچ‌کس حق ندارد سخن گفتن از منافع ملی را به ضعف تعبیر کرده و برای حفظ منافع شخصی یا جناحی، واقعیت‌های میدان را تحریف نموده و «عقلانیت» را با سازش، و «تدبیر» را با عقب‌نشینی اشتباه بگیرد.
اینک که ملت مبعوث‌شده‌ی ایران با حضور خود در صحنه بار دیگر نشان دادند که در بزنگاه‌های تاریخی، همواره پای ایران و انقلاب ایستاده‌اند، حفظ این سرمایه اجتماعی عظیم، که حاصل اعتماد و همبستگی ملی است وظیفه همه ماست. وظیفه همه‌ی ماست که به‌جای تخریب رئیس‌جمهور، به تبلیغ حقایق مشغول شویم و ایمان‌مان را پای شهوت قدرت‌، قربانی نکنیم.
چگونه‌ می‌توان چشم بر این حقیقت بست که دولت چهاردهم از نخستین روز تا به اینک، هم‌زمان که رختِ رزم بر تن کرد، دست دوستی از آستین مروت بیرون آورد و در مشکل‌ترین معرکه اقتصادی لحظه‌ای در برابر طوفان تحریم و محاصره قد خم نکرد!
چگونه می‌توان فراموش‌ کرد دکتر پزشکیان شهید زنده‌ است و با علم به این حقیقت که مرگ در تعقیب اوست‌، هرگز به عقب برنگشت و با اراده‌ای آهنین (که از ایمان راسخ‌اش سرچشمه‌ می‌گیرد) میان میدان و دیپلماسی پُل زد. نه تسلیم زیاده‌خواهی دشمن شد و نه از نعره‌های نسنجیده واهمه‌ای به خود راه داد. باید باوری بلند و مهری ماندگار داشت تا بتوان همچون سرو در برابر گردباد حوادث ایستاد، خم به ابرو نیاورد و لحظه‌ای تردید به خود راه نداد. اما دکتر مسعود پزشکیان ایستاد!
بله! به همین دلایل است که مسعود پزشکیان شدن دشوار می‌شود. بله! این‌گونه است که مهر کسی در قلب مردم ریشه می‌دواند و همین پیوند است که استاد فرزانه‌ام را از گزند حوادث در امان نگاه می‌دارد. بله! دعای یک ملت‌ پشت و پناه طبیب ایران است.

نقدی بر تحلیل آمریکا از سیاست‌های امنیت غذایی چین

محمد‌حسین عمادی

در سال‌های اخیر، هم‌زمان با تشدید رقابت راهبردی میان ایالات متحده آمریکا و چین، موضوع «امنیت غذایی» نیز به یکی از حوزه‌های جدید منازعه ژئوپلیتیکی میان دو قدرت تبدیل شده است.

 رسانه‌ها، اندیشکده‌ها و نهادهای سیاست‌گذاری اروپایی و آمریکایی به‌‌طور فزاینده‌ای سیاست‌های کشاورزی و ذخیره‌سازی غلات چین را نه صرفا اقدامی در راستای تأمین امنیت غذایی داخلی، بلکه با دیدگاه «امنیتی‌سازی»، بخشی از راهبرد کلان پکن برای افزایش نفوذ جهانی و حتی «استفاده از غذا به‌عنوان سلاح» توصیف می‌کنند. در این چارچوب، مقالات متعددی از سوی سیاست‌مداران، اندیشمندان و اندیشکده‌های غربی منتشر شده که همگی تلاش می‌کنند میان سیاست‌های تولیدی، وارداتی و ذخیره‌سازی چین با تهدید امنیت غذایی جهانی پیوند برقرار کنند. این گزارش‌ها‌ و تحلیل‌ها با اشاره به افزایش واردات غلات از طرف چین، خرید زمین‌های کشاورزی در کشورهای مختلف، وابستگی بازار جهانی سویا به تقاضای چین و همچنین ذخیره‌سازی گسترده غلات، استدلال می‌کنند پکن در حال طراحی نوعی «جنگ غذایی» برای سلطه بر دیگر کشورهاست.

این تحلیل‌ها همچنین با استناد به برخی گزارش‌های رسانه‌ای و تحلیل‌های امنیتی آمریکا، ادعا می‌کنند سیاست‌های غذایی چین موجب افزایش قیمت جهانی مواد غذایی و تضعیف امنیت غذایی دیگر کشورها شده است. هدف این مقاله تحلیلی، دفاع یا رد مطلق سیاست‌های چین نیست، بلکه ارائه نقدی علمی بر نگرش حاکم بر دستگاه سیاست‌گذاری آمریکا در برابر سیاست‌های امنیتی چین، به‌ویژه در حوزه امنیت غذایی است. این مقاله می‌کوشد نشان دهد چگونه بخشی از تحلیل‌های آمریکایی، تحت تأثیر فضای رقابت ژئوپلیتیکی، امنیتی‌سازی اقتصاد جهانی و نگاه ایدئولوژیک به چین قرار گرفته و در نتیجه برخی رفتارهای عادی دولت‌ها در حوزه امنیت غذایی را به‌‌عنوان پروژه‌ای برای سلطه جهانی یا مقابله با هژمونی آمریکا تفسیر می‌کند.

محور نخست: امنیتی‌سازی سیاست غذایی چین در چارچوب رقابت ژئوپلیتیکی

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تحلیل آمریکایی درباره سیاست غذایی چین، تبدیل یک مسئله اقتصادی و توسعه‌ای به تهدیدی امنیتی است. در ادبیات روابط بین‌الملل، این فرایند با مفهوم «امنیتی‌سازی» شناخته می‌شود؛ یعنی زمانی که یک موضوع عادی اقتصادی یا اجتماعی، در قالب تهدیدی علیه بقا و امنیت ملی بازتعریف می‌شود. واقعیت آن است که چین با جمعیتی بیش از یک‌میلیارد‌و 400 میلیون نفر، همواره دغدغه امنیت غذایی داشته است. تجربه تاریخی قحطی‌های دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، وابستگی شدید به واردات انرژی و نگرانی از تحریم‌های احتمالی غرب، موجب شده دولت چین ذخیره‌سازی گسترده غلات و تنوع‌بخشی به منابع واردات غذایی را بخشی از امنیت ملی خود تلقی کند. از این منظر، رفتار چین در حوزه غذا تا حد زیادی مشابه رفتار سایر قدرت‌های بزرگ است. ایالات متحده در طول قرن بیستم بارها از غذا به‌‌عنوان ابزار سیاست خارجی استفاده کرده است. واشینگتن در دوره جنگ سرد، صادرات غلات را علیه اتحاد جماهیر شوروی محدود کرد و در دهه‌های بعد نیز تحریم‌های گسترده غذایی علیه برخی کشورها اعمال کرده است. همچنین آمریکا و اتحادیه اروپا سالانه میلیاردها دلار یارانه کشاورزی پرداخت می‌کنند تا امنیت غذایی و ثبات بازار داخلی را به نفع خود حفظ کنند. بنابراین ذخیره‌سازی غلات یا حمایت دولتی از کشاورزی، پدیده‌ای منحصر به چین نیست. با‌این‌حال، بخشی از تحلیل‌های آمریکایی تلاش می‌کند رفتارهای چین را نه در چارچوب مدیریت هوشمند و منطق دولت‌های مدرن، بلکه در قالب «پروژه سلطه کمونیستی» تفسیر کند. استفاده مکرر از تعابیری مانند «رژیم کمونیستی چین» یا «جنگ غذایی» در گزارش‌های غربی‌ها‌ نشان می‌دهد تحلیل مزبور صرفا از منظر اقتصادی نیست، بلکه تحت تأثیر فضای ایدئولوژیک و رقابت سیاسی واشینگتن و پکن قرار دارد. افزون بر این، بسیاری از تحلیل‌ها میان «وابستگی متقابل» و «سلطه یک‌طرفه» تمایز قائل نمی‌شوند. برای مثال، گفته می‌شود چین بزرگ‌ترین خریدار سویای آمریکاست و این امر به پکن قدرت نفوذ می‌دهد. اما این وابستگی دوطرفه است؛ همان‌گونه که چین به واردات سویا نیاز دارد، کشاورزان آمریکایی نیز به بازار چین وابسته‌اند. در اقتصاد جهانی‌شده، اثرات متقابل روابط تجاری پیچیده‌تر از الگوی کلاسیک سلطه مستقیم است.

محور دوم: اغراق درباره نقش و سهم چین در بحران جهانی غذا

محور دوم نقد، به نحوه تبیین بحران جهانی غذا بازمی‌گردد. گزارش‌های مورد بحث، افزایش قیمت جهانی مواد غذایی را تا حد زیادی ناشی از رفتار چین می‌دانند. این در حالی است که بحران غذایی کنونی جهان محصول مجموعه‌ای از عوامل پیچیده، ساختاری و چندلایه‌ای است که دولت آمریکا نقش محوری در ایجاد آن دارد.

۱- نخستین عامل، جنگ و منازعات بین‌المللی است؛ حمله و تجاوز آمریکا به ایران و جنگ روسیه و اوکراین فقط بخشی از این منازعات است که صادرات غلات، کود شیمیایی و انرژی را در جهان مختل کرده است. روسیه و اوکراین از بزرگ‌ترین صادرکنندگان گندم و ذرت جهان محسوب می‌شوند و جنگ میان آنها و مسدودشدن تنگه هرمز بر اثر حمله آمریکا به ایران تأثیر مستقیمی بر زنجیره تأمین و قیمت جهانی غذا داشت.

۲- دومین عامل، تغییرات اقلیمی و خشک‌سالی‌های گسترده در مناطق مختلف جهان است که تولید محصولات کشاورزی را کاهش داده است. بر‌اساس گزارش‌ها‌ و مستندات بین‌المللی، ایالات متحده و‌ دیگر کشورهای صنعتی نقش اصلی را در پدیده گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی بازی می‌کنند.

۳- سومین عامل، برقراری تعرفه‌های واردات مواد غذایی و تغییرات روزمره آن از سوی آمریکاست که موجب بی‌ثباتی جدی و اختلال در زنجیره تأمین و زنجیره ارزش مواد غذایی می‌شود. جنگ تعرفه‌ها در واقع عامل اصلی بی‌ثباتی بازار، افزایش ریسک و قیمت مواد غذایی در یک سال گذشته بوده است.

۴- علاوه ‌بر ‌این، سیاست‌های حمایتی از کشاورزان باعث اختلال در بازار جهانی مواد غذایی شده و شدت و محدودیت‌های اعمال‌شده صادراتی بسیاری از محصولات کشاورزی آمریکا در بحران غذایی کنونی نقش مؤثری داشته‌ است.

5- تحریم‌های بین‌المللی که آمریکا نقش اصلی در آن داشته نیز از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار بر ناامنی غذایی و افزایش شمار گرسنگان جهان است. مجله معتبر لنست نشان می‌دهد از سال ۱۹۷۱ تا ۲۰۲۱ تحریم‌های یک‌جانبه غرب عامل مرگ‌ومیر ۳۸ میلیون انسان در کشورهای تحریم‌شده از‌جمله ایران بودند. هدف از تحریم‌ها هم به‌طور واضح افزایش سطح نارضایتی مردم و شورش علیه دولت‌های هدف است.

۶- قطع کمک‌های آمریکا به سازمان‌های بشردوستانه و کمک‌های غذایی مانند WFP در یک سال اخیر باعث خلل در تأمین غذای 1.5 میلیون نفر شده که در صورت ادامه تا ۱۵ میلیون نفر گسترش خواهد یافت.

بنابراین تمرکز انحصاری بر چین و سیاست‌های غذایی این کشور تصویری ناقص و غیرمتوازن از بحران غذایی جهان ارائه می‌دهد. در مورد ذخیره‌سازی غلات نیز باید توجه داشت‌ نگهداری ذخایر استراتژیک الزاما اقدامی تهاجمی نیست و بیشتر یک سیاست پیشگیرانه دفاعی در امنیت غذایی شناخته می‌شود. پس از بحران کرونا، جنگ اوکراین و جنگ ایران بسیاری از کشورها به این نتیجه رسیدند که وابستگی کامل به بازار جهانی می‌تواند خطرناک باشد. حتی کشورهای غربی نیز اکنون به دنبال تقویت ذخایر راهبردی خود هستند. در چنین شرایطی، سیاست ذخیره‌سازی چین را باید در چارچوب نااطمینانی‌های اقتصاد جهانی تحلیل کرد، نه صرفا به‌‌عنوان پروژه‌ای برای استفاده ابزاری از غذا و «گرسنگی‌دادن به جهان». از سوی دیگر، برخی تحلیل‌های آمریکایی این واقعیت را نادیده می‌گیرند که چین خود یکی از آسیب‌پذیرترین کشورهای جهان در حوزه غذاست. محدودیت منابع آب، کاهش زمین‌های کشاورزی، شهرنشینی گسترده و وابستگی شدید به واردات خوراک دام، باعث شده چین نتواند به خودکفایی کامل غذایی دست یابد. کشوری که چنین سطحی از وابستگی وارداتی دارد، به‌سختی می‌تواند از غذا به‌عنوان ابزار سلطه پایدار جهانی استفاده کند؛ زیرا هرگونه اختلال در تجارت جهانی، خودِ چین را نیز به‌شدت آسیب‌پذیر می‌کند.

محور سوم: خلط مفهومی میان امنیت غذایی و جنگ غذایی

مهم‌ترین ضعف نظری در بسیاری از تحلیل‌های آمریکایی درباره چین، خلط میان سه مفهوم متفاوت است: امنیت غذایی، ملی‌گرایی غذایی و جنگ غذایی. امنیت غذایی‌ بر‌اساس تعریف سازمان خواروبار و کشاورزی ملل متحد (FAO)، به معنای دسترسی پایدار همه مردم به غذای کافی، سالم و مغذی است. این مفهوم در درجه نخست ماهیتی توسعه‌ای و انسانی دارد. در مقابل، ملی‌گرایی غذایی به سیاست‌هایی اشاره دارد که دولت‌ها برای کاهش وابستگی خارجی، حمایت از تولید داخلی و کنترل بازار غذا اتخاذ می‌کنند. اما «جنگ غذایی» زمانی معنا پیدا می‌کند که یک دولت عمدا از غذا برای ایجاد قحطی، فشار سیاسی یا بی‌ثبات‌سازی کشورهای دیگر استفاده کند. در بسیاری از گزارش‌های مورد بحث این سه سطح را تقریبا در هم ادغام می‌کنند.

برای مثال، واردات گسترده غلات از سوی چین یا خرید زمین کشاورزی در خارج که به «کشاورزی برون‌مرزی» شهرت دارد نیز به‌عنوان نشانه‌ای از «جنگ غذایی» معرفی می‌شود. در‌حالی‌که سرمایه‌گذاری کشاورزی خارجی پدیده‌ای رایج در اقتصاد جهانی است و بسیاری از کشورهای ثروتمند، از کشورهای عربی حوزه خلیج فارس گرفته تا شرکت‌های اروپایی و آمریکایی، در کشورهای دیگر زمین کشاورزی خریداری کرده‌اند. امنیت غذایی در قرن بیست‌ویکم به بخشی از رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است، اما این امر لزوما به معنای طراحی پروژه‌ای برای قحطی‌سازی جهانی نیست. چین، آمریکا، اتحادیه اروپا و حتی کشورهای منطقه خاورمیانه، همگی تلاش می‌کنند آسیب‌پذیری غذایی خود را کاهش دهند. در چنین شرایطی، تشخیص هوشمندانه مرز میان «راهبرد بقا» و «راهبرد سلطه» نیازمند تحلیل دقیق و مبتنی بر شواهد است. رقابت راهبردی آمریکا و چین در همه زمینه‌ها در حال گسترش است و به‌تدریج  حوزه غذا و کشاورزی را نیز در بر گرفته است. 

در‌این‌میان، بخشی از تحلیل‌های آمریکایی می‌کوشد سیاست‌های امنیت غذایی چین را نه به‌ عنوان واکنشی به آسیب‌پذیری‌های داخلی و بی‌ثباتی اقتصاد جهانی، بلکه به‌ عنوان پروژه‌ای برای سلطه ژئوپلیتیکی تفسیر کند. هرچند برخی نگرانی‌ها درباره افزایش نفوذ اقتصادی چین، وابستگی بازار جهانی به تقاضای این کشور و پیامدهای ذخیره‌سازی گسترده غلات تأمل‌برانگیز است، اما تبدیل این مسائل به نظریه «جنگ غذایی چین علیه جهان» بیش از آنکه بر شواهد قطعی استوار باشد، بازتاب فضای فکری حاکم در جهان غرب و رقابت ژئوپلیتیکی و امنیتی میان واشینگتن و پکن است. تحلیل علمی امنیت غذایی مستلزم تفکیک میان واقعیت‌های اقتصادی، منافع ملی دولت‌ها و روایت‌های ایدئولوژیک است. در غیر‌این‌صورت خطر آن وجود دارد که مفهوم امنیت غذایی به ابزاری برای بازتولید منازعات سیاسی قدرت‌های بزرگ تبدیل شود؛ وضعیتی که نه‌تنها به فهم دقیق بحران غذایی جهان کمک نمی‌کند، بلکه امکان همکاری بین‌المللی برای حل این بحران را نیز بیش‌ازپیش تضعیف خواهد کرد و نا‌امنی غذایی در جهان را افزایش خواهد داد.

جغرافیای نبرد!

محمدکاظم انبارلویی
۱- جنگ ۱۲ ساعته ۱۷ خرداد در پاسخ به شرارت رژیم اشغالگر قدس در ضاحیه یک رونمایی از طول و عرض جغرافیایی نبرد با تبهکاران جهانی در غرب آسیا بود.
این وسعت در دریا از تنگه هرمز تا تنگه باب‌المندب و در خشکی کل کشورهای محور مقاومت را دربرمی‌گیرد.
۲- زیرساخت‌های رژیم در حمله به لبنان با شلیک موشک‌های خیبرشکن با موفقیت صددرصد مورد هدف قرار گرفت. موشک‌هایی که به‌راحتی از سد سامانه‌های پدافندی پیکان و فلاخن داوود، تاد و پاترویت عبور کرد و نقطه‌زن به هدف‌های موردنظر اصابت کرد.
۳- جنگ اخیر نشان داد جمهوری اسلامی امنیت ملی خود را فراتر از مرزهای خود تعریف می‌کند اجزاء محور مقاومت تفکیک‌پذیر نیست. ابایی هم از ورود به جنگ گسترده و واکنش نظامی آمریکا ندارد.
۴- پیوستن انصارالله یمن در این نبرد و بستن تنگه باب‌المندب به روی شناورهای رژیم صهیونیستی فصل تازه گشایش جغرافیای نبرد بود که نشانگر اشتباه محاسباتی طراحان جنگ در پنتاگون و ارتش تروریستی اسرائیل است.
۵- تلاش آمریکایی‌ها برای بازکردن تنگه هرمز ره به‌جایی نبرده است. کشتی‌های جنگی و تجاری در دو سوی تنگه گیر افتاده‌اند و اقتصاد جهان سرمایه‌داری را به‌ویژه در حوزه انرژی به تب‌وتاب افتاده است.
ترامپ از یک‌سو در مذاکرات حرف جدیدی برای گفتن ندارد و از دیگر سو در سرتاسر جغرافیای نبرد ماشین جنگی خود را ازکارافتاده می‌بیند. این در حالی است که ایران هنوز از برگ جدید خود یعنی ورود به «جنگ فرامنطقه‌ای» رونمایی نکرده است.
۶- صهیونیست‌ها و آمریکایی‌ها از توهم پیروزی قریب‌الوقوع و سهل‌الوصول کم‌کم خارج می‌شوند خود را در برابر یک «جنگ فرسایشی» می‌بینند همان چیزی که از آن فرار می‌کردند.
۷- بن‌بست راهبردی آن‌ها در میدان اقتضا می‌کند با پیشنهادهای سخاوتمندانه به دیپلماسی برگردند. تجربه گفتگوهای اسلام‌آباد نشان می‌دهد سخاوتی در کار نیست.
آن‌ها حرف‌های خود را مبنی بر باز کردن تنگه هرمز و بیرون بردن مواد هسته‌ای ایران و دادن وعده‌های نسیه تکرار می‌کنند.
کمااینکه اکنون در ماهیت رفت‌وبرگشت و تبادل غیررسمی پیام‌ها این دسیسه و نیرنگ به‌خوبی قابل‌مشاهده است.
۸- جمهوری اسلامی بی‌تردید در مقابله با تجاوز وحشیانه دشمن، پیروز است.
آثار این پیروزی در عرصه «میدان» ، «خیابان» و «مذاکره» مشهود است.
در اولین لحظات نبرد ۱۲ ساعته وقتی خبر اصابت موشک‌ها و پهپادهای ایرانی به سرزمین‌های اشغالی رسید آن‌چنان هیجان حضور و واکنش مردم بالا بود که گویی حضور هر نفر یک «پرچم» در خیابان ، هر نفر یک «موشک» دیده می‌شود!
۹- نبرد ۱۲ روزه نشان داد . تاب‌آوری مردم و نیروهای مسلح از یک‌سو و تاب‌آوری مسئولان از سوی دیگر آن‌قدر بالاست که می‌تواند «توهمات» ترامپ را به‌عنوان مسئول اول جنایات جنگی جابجا کند.
۱۰- جنگ ادامه دارد . زندگی عادی مردم هم با کنار آمدن با واقعیت‌های نبرد با متجاوزرین هم ادامه دارد . این دشمن است که باید فکری برای برون رفت از این مهلکه پیدا کند.
خروج از این مهلکه برای صهیونیست‌ها و آمریکایی‌ها فقط یک راه دارد، آن‌هم تسلیم بدون قید و شرط و پذیرش شروط فرمانده کل قوا امام مجتبی حسینی خامنه‌ای!
دولت ما ، نیروهای مسلح ما و از همه مهم‌تر ملت ما دارند خود را برای نبرد منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای آماده می‌کنند .مذاکرات و گفتگویی در کار نیست. اگر هست با زبان «موشک» ، «پهپاد» و اراده پولادینی که پشت این قدرت بزرگ غیرهسته‌ای جهان است. اگر آن‌ها مرد این گفتگو هستند ، بسم‌الله!
رئیس هیئت مذاکراتی ما یک دیپلمات نیست، یک ژنرال کارکشته ، جنگ دیده، شجاع ، باهوش است. او دارد خود را برای ورود چندباره به «جنگ گسترده» آماده می‌کند.
باید دید دشمن این آمادگی را دارد؟!

بوروکراسی پشت فرمان نباشد

 مسعود حمیدی 

 در شرایط عادی، اقتصاد می‌تواند درباره رشد، توسعه، سرمایه‌گذاری بلندمدت و افزایش بهره‌وری سخن بگوید؛ اما در دوران جنگ، تحریم شدید، انسداد مسیرهای تجاری یا بحران‌های ملی، مسئله اصلی دیگر «رشد» نیست، بلکه «بقا»ست. اقتصاد در چنین شرایطی باید از منطق «توسعه محور» به منطق «بقا محور» تغییر مسیر دهد. این تغییر فقط یک تصمیم اداری نیست؛ یک تغییر پارادایم است؛ یعنی ذهنیت تصمیم گیران، مدیران، فعالان اقتصادی و حتی ساختار حکمرانی اقتصادی باید بپذیرد که در شرایط خاص، قواعد عادی جواب نمی‌دهد و این تغییر لزوماً با تغییر افراد محقق نمی‌شود. 
اقتصاد جنگی در تجربه‌های جهانی، از جنگ جهانی دوم تا بحران کرونا، یک اصل روشن داشته است: سیستم‌هایی زنده می‌مانند که سریع، منعطف، غیرمتمرکز و عمل‌گرا باشند. در جنگ جهانی، بسیاری از کشورها ظرف چند ماه زنجیره تولید خود را تغییر دادند؛ کارخانه‌هایی که خودرو می‌ساختند، تجهیزات نظامی و لجستیکی تولید کردند. در دوران کرونا نیز کشورهایی موفق‌تر بودند که مسیرهای تصمیم‌گیری را کوتاه کردند، اختیار را به سطوح میانی و محلی سپردند و اجازه ندادند کاغذبازی، جان مردم و جریان اقتصاد را متوقف کند.
در منطق بقا، ستون‌های اصلی اقتصاد باید بر اساس تجربه‌های امتحان‌پس‌داده طراحی شود: تأمین کالاهای اساسی، استمرار تجارت، حفظ زنجیره حمل‌ونقل، امنیت غذایی، نقدینگی هدفمند و حمایت از تولیدکننده‌ای که واقعاً در میدان است. اگر راه دریا محدود یا بسته می‌شود، اقتصاد نباید منتظر باز شدن همان مسیر بماند. باید همزمان به شرق، غرب و شمال برای تجارت، ترانزیت، تهاتر، بازارهای منطقه‌ای و مسیرهای جایگزین روی آورد. اما مهم‌تر از مسیر جغرافیایی، مسیر اداری است. اگر بوروکراسی پشت فرمان بنشیند، حتی بازترین مرزها هم به بن‌بست تبدیل می‌شوند.
در دوران بحران، بوروکراسی نباید راننده اقتصاد باشد؛ باید فقط نقش کنترل‌کننده حداقلی و پشتیبان را ایفا کند. مجوزهای چندلایه، امضاهای تکراری، سامانه‌های ناسازگار، دستورالعمل‌های متناقض و ترس مدیران از تصمیم‌گیری، همه می‌توانند اقتصاد را از درون قفل کنند. در چنین وضعیتی، دشمن اصلی فقط بیرون مرزها نیست؛ گاهی کندی تصمیم، تمرکزگرایی و ترس اداری، همان کاری را می‌کند که فشار خارجی می‌خواهد: توقف حرکت.
بنابراین باید از تمرکزگرایی خارج شد و به سمت تفویض اختیار رفت. شرایط خاص، اختیارات خاص می‌خواهد. استانداران، مدیران مناطق مرزی، اتاق‌های بازرگانی، تشکل‌های تولیدی و فعالان میدانی باید امکان تصمیم‌گیری سریع داشته باشند. البته این به معنای بی نظارتی نیست، بلکه یعنی نظارت باید پسینی، هوشمند و نتیجه‌محور باشد، نه پیشینی، فرسایشی و قفل‌کننده.
اقتصاد بقا یعنی کشور بتواند در فشار، نفس بکشد؛ کالا حرکت کند، تولید نخوابد، تجارت راه جایگزین پیدا کند و تصمیم‌گیران از قالب‌های عادی خارج شوند. اگر فرمان اقتصاد در دوران بحران به دست بوروکراسی خشک و کند سپرده شود، خودرو حتی در جاده باز هم حرکت نخواهد کرد. در روزگار بقا، فرمان باید دست میدان باشد؛ بوروکراسی فقط باید چراغ راهنما باشد، نه ترمزدستی.

خوانشی از پیام‌های رهبر انقلاب در دوران جنگ و پساجنگ

تداوم مکتب در منشور حکمرانی رهبر سوم

سعید سیفی

صد روز نخست رهبری صرفاً یک بازه زمانی نیست، بلکه دوره‌ای است که در آن، منطق و منشور حکمرانی و چشم‌انداز یک کشور تا حد زیادی آشکار و تکمیل می‌شود، موضوعی که به‌واسطه تأثیر آن بر آینده از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر بخواهیم صد روز نخست هر دوره رهبری را فقط به‌مثابه یک بازه زمانی ببینیم، ناگزیر بخشی از حقیقت را از دست داده‌ایم. صد روز نخست، در دوره‌های بزرگ و بحرانی، نه یک عدد تقویمی، بلکه لحظه شکل‌گیری زبان حکمرانی، رویکرد و منطق یک کشور است؛ لحظه‌ای که در آن مشخص می‌شود رهبری جدید چگونه در افکار عمومی معرفی می‌شوند؟ ایشان مردم را چگونه می‌بینند؟ با بحران چگونه روبه‌رو می‌شوند؟ با اقتصاد چه نسبتی برقرار می‌کنند؟ در برابر جنگ و فشار‌ها چه نگاهی دارند و در نهایت اینکه نگاهشان به آینده کشور چگونه است؟ در صد روز ابتدایی رهبری حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای (حفظه‌الله‌تعالی)، پیام‌هایی از سوی ایشان منتشر شده که با توجه به شرایط کشور، از اهمیت زیادی برای مردم و مسئولان کشورمان و حتی سران و ملت‌های کشور‌های مختلف منطقه و جهان برخوردار بوده است. توجه، تأمل و بررسی پیام‌های مذکور یک واقعیت و ویژگی مهم را پیش‌روی اهل‌فن قرار می‌دهد، این پیام‌ها صرفاً اطلاعیه‌های مناسبتی نیستند، بلکه صورت‌بندی فشرده‌ای از منطق حکمرانی در شرایط جنگ و پساجنگ محسوب می‌شوند. به همین دلیل خوانش این پیام‌ها، بیش از آنکه یک خوانش خبری باشد، یک خوانش راهبردی محسوب می‌شود، خوانشی که نشان می‌دهد کشور در سطح کلان، بر چه ریل فکری و سیاسی قرار گرفته است. در میان پیام‌های معظمٌ‌له، پیام ۱۴ خرداد جایگاه ویژه‌ای دارد. این پیام، فقط یک متن آیینی یا مناسبتی نیست و حتی می‌توان آن را متن مادر صد روز نخست دانست، زیرا در آن، چند خط اصلی حکمرانی به‌صورت روشن و فشرده کنار هم قرار گرفته است، تداوم مکتب امام و رهبر شهید، نقش محوری مردم در حفظ و پیشبرد کشور، اهمیت انسجام ملی و از همه مهم‌تر، هشدار نسبت به دو هدف اصلی دشمن در جنگ ترکیبی، یعنی فرسایش تاب‌آوری مردم و ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان کشور. همین دو نکته کافی است تا دریابیم این پیام فقط به گذشته نگاه نمی‌کند، بلکه آینده کشور را نیز مدنظر دارد. در این پیام جنگ فقط در میدان نظامی فهم نمی‌شود، بلکه جنگ در ذهن، ادراک، محاسبه و تصمیم‌سازی نیز جریان دارد. به همین دلیل است که نویسنده معتقد است آنچه در صد روز نخست شکل گرفته، چیزی فراتر از یک سلسله پیام، بلکه یک «منشور حکمرانی در حال تکوین» است. از زاویه دیگر که اهمیت زیادی نیز دارد، صد روز نخست را نباید فقط آغاز یک دوره دانست، بلکه این صد روز، حلقه سوم یک مکتب و زنجیره تاریخی است که از امام خمینی (ره) آغاز شد، در قائد شهید امت (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) استمرار یافت و اکنون این مکتب در رهبری جدید و در اصول حکمرانی متناسب با الزامات ایران پساجنگ ترجمه می‌شود.

محور اول، تداوم مکتب
نخستین نکته‌ای که در همه پیام‌های رهبر معظم انقلاب به چشم می‌آید تداوم و استمرار مکتب است. در پیام نخست ایشان سخن با سوگواری برای رهبر شهیدمان آغاز می‌شود، اما خیلی زود از دل سوگ، مسئولیت، امتداد و آینده بیرون می‌آید. در متن، کرسی رهبری نه یک منصب اداری، بلکه جایگاهی تاریخی، معنوی و سنگین معرفی می‌شود، جایگاهی که پیش‌ازاین در اختیار شخصیتی بوده که به تعبیر خود پیام با دهه‌ها مجاهدت خالصانه به چهره‌ای ممتاز و اثرگذار در تاریخ معاصر ایران بدل شد. این بیان از یک‌سو حرمت‌گذاری به میراث پیشین و ازسوی‌دیگر، اعلام روشن استمرار یک مسیر است. در واقع پیام نخست به‌روشنی نشان می‌دهد آنچه رخ‌داده جابه‌جایی نام‌ها نیست، بلکه انتقال مسئولیت تاریخی و ادامه یک خط و مکتب فکری و عملی است. از همین منظر رهبر معظم انقلاب از همان آغاز خود را در امتداد همان مکتب تعریف می‌کند؛ مکتبی که بر مردم، مقاومت، وحدت و آینده‌سازی تکیه دارد. البته این تداوم فقط در سطح نمادین نیز باقی نمی‌ماند. در پیام مربوط به ادامه خدمت منصوبان رهبر عزیز شهید نیز تصریح می‌شود مدیران و مسئولانی که در زمان حیات ایشان منصوب شده‌اند، فعلاً نیازی به تجدید حکم ندارند و باید بر اساس همان تدابیر و سیاست‌ها به کار خود ادامه دهند. این جمله در ظاهر یک دستور اداری است، اما در باطن، نشانه‌ای روشن از منطق ثبات در مدیریت و پرهیز از آشفتگی نهادی است. پیام روشن است؛ در لحظه انتقال، نظام نباید دچار گسست اجرایی، بازچینی‌های شتاب‌زده یا تزلزل در تصمیم‌گیری‌ها شود. در اینجا تأکید بر استمرار سیاست‌ها، حفظ انسجام نهادی و صیانت از آرامش و کارآمدی دستگاه‌های اجرایی است. از این زاویه، صد روز نخست را می‌توان صد روز پاسداری از تداوم مکتب دانست، تداومی که هم حافظ انسجام ساختاری است و هم دستگاه حکمرانی را از تلاطم‌ها دور نگه می‌دارد. در نگاه کلی نیز آنچه در پیام‌ها دیده می‌شود، صرفاً انتقال یک جایگاه نیست، بلکه انتقال و پایداری یک مکتب است. از این منظر، رهبری جدید نه در مقام گسست از گذشته، بلکه در مقام امتداد آن معنا می‌یابد. این استمرار، همان چیزی است که به پیام‌های صد روز نخست، وزن تاریخی می‌دهد و آن‌ها را از سطح موضع‌گیری‌های روزمره فراتر می‌برد. این زاویه از نظر علمی و نظری نیز قابل‌تأیید و اثبات است. در نظریه نهادی، نظام‌های سیاسی زمانی پایدار می‌مانند که انتقال قدرت به گسست در معنا و کارکرد منجر نشود. ازسوی‌دیگر، در مفهوم مشروعیت کاریزماتیک، پیوند رهبر با یک مکتب و سنت معنایی و تاریخی، به سخن او عمق، نفوذ و اعتبار می‌دهد و این یعنی رهبر معظم انقلاب در امتداد یک مکتب ظهور کرده‌اند، نه در خلأ تاریخی.
 

محور دوم، مردم و انسجام
محور دوم برآمده از پیام‌های رهبر معظم انقلاب، مردم و انسجام ملی است، محوری که نه یک موضوع فرعی، بلکه ستون فقرات همه پیام‌ها به شمار می‌رود. نکته مهم در مجموعه پیام‌های ایشان این است که مردم، صرفاً مخاطب پیام‌ها و سخنرانی‌ها نیستند، بلکه خود صحنه‌اند؛ صحنه‌ای که در آن جنگ، صلح، اقتصاد، مقاومت، فرهنگ و آینده معنا پیدا می‌کند. در پیام ۱۴ خرداد، تأکید می‌شود این مردم در شرایطی که دشمن تصور می‌کرد با حذف رأس نظام و چند عنصر مؤثر، ترس و یأس ایجاد خواهد شد، برخلاف انتظار دشمن، در میدان حاضر شدند و صفوف چندمیلیونی خود را حفظ کردند. در پیام نخست نیز همین مضمون به‌گونه‌ای دیگر بازتاب دارد، مردم با حضور و بصیرت خود، کشور را سر پا نگه داشتند و در لحظه بحران، خود به سرمایه راهبردی تبدیل شدند. اینجاست که مفهوم «مردم به‌مثابه قدرت» از شعار خارج می‌شود و به نظریه و عینیت بدل می‌شود. در این صد روز، انسجام ملی جایگاهی فراتر از یک توصیه اخلاقی دارد. در پیام رهبری خطاب به مجلس صریحاً بیان می‌شود وحدت ملی و انسجام بی‌بدیل از مهم‌ترین عوامل ظفر در برابر دشمن است و نمایندگان مجلس باید در پاسداری از آن بکوشند و اختلافات غیرموجه و حتی موجه را به تنازع و تفرقه تبدیل نکنند. این تعبیر بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد در این دستگاه فکری، اختلاف‌نظر - تا جایی که به شکاف اجتماعی و فرسایش ملی تبدیل نشود - طبیعی است، اما تبدیل آن به منازعه، خیانت به مصالح کشور است. چنین نگاهی، وحدت را از سطح یک ارزش نمادین به سطح یک ضرورت راهبردی ارتقا می‌دهد. به اعتقاد نویسنده با ارزیابی شرایط کشور در صد روز نخست و دوران انتشار پیام‌ها، باید تأکید کرد وحدت در این دوره، نه تزیین قدرت، بلکه زیرساخت قدرت محسوب می‌شود و ملتی که در لحظه بحران، در یک صف می‌ایستد، در واقع نه‌فقط از کشور خود دفاع کرده، بلکه آینده خود را نیز بیمه کرده است، موضوعی که رهبر معظم انقلاب بار‌ها در پیام‌های خود به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم بر آن تأکید داشتند. در ادامه همین محور باید به این نکته مهم نیز توجه شود که انسجام ملی در متن پیام‌ها فقط یک امر درونی و داخلی نیست، بلکه در پیوندی مستقیم با ادراک دشمن و شکست محاسبات او قرار دارد. در پیام ۱۴ خرداد تصریح می‌شود دشمن پس از شکست در میدان نظامی و خیابان، بر دو نقطه متمرکز شده است؛ تاب‌آوری مردم و ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان. این یعنی وحدت و انسجام ملی، از یک‌سو مردم را در برابر فرسایش مقاوم می‌کند و ازسوی‌دیگر، دستگاه تصمیم‌گیری را از خطا‌های ناشی از فشار روانی و تبلیغی مصون می‌سازد. بنابراین انسجام از این زاویه، فقط یک فضیلت اجتماعی نیست و حتی می‌تواند نقش «سپر محاسباتی» را ایفا کند. اگر این واقعیت را بپذیریم، می‌توان تأکید کرد جامعه منسجم، نخستین لایه پدافند کشور است. به اعتقاد نویسنده در پیام‌های صد روز نخست رهبر معظم انقلاب، مردم فقط مخاطب سخن نیستند، مردم خود میدان هستند. این صد روز نشان داد هرجا کشور در معرض فشار قرار گرفته، نقش مردم نه در حاشیه، بلکه در مرکز بوده است. دشمن گمان می‌کرد با ضربه‌زدن به رأس نظام، مردم عقب می‌نشینند، اما مردم در میدان ماندند و به همین دلیل، معادله قدرت تغییر کرد. ازاین‌رو مردم در این روایت، صرفاً تماشاگر سیاست و تحولات نیستند، بلکه آن‌ها حامل سیاست، نگهبان انسجام و سرمایه زنده حکمرانی هستند. نگاه به ملت از این زاویه بر نظریه سرمایه اجتماعی و همبستگی جمعی استوار است. سرمایه اجتماعی یعنی شبکه‌ای از اعتماد، مشارکت و هنجار‌های همکاری که توان یک جامعه را در شرایط بحران، بالا می‌برد. مردم در پیام‌های صد روز نخست دقیقاً چنین نقشی دارند، اعتماد عمومی را حفظ می‌کنند، در صحنه می‌مانند و اجازه نمی‌دهند دشمن شکاف اجتماعی ایجاد کند.

محور سوم، امنیت، جنگ و مقاومت
محور سوم قابل احصا از پیام‌های صد روز نخست رهبر معظم انقلاب، امنیت، جنگ و مقاومت است؛ محوری که باید بیشتر موردتوجه قرار گیرد، زیرا بخش زیادی از پیام‌های صد روز نخست را دربر می‌گیرد. در این متن‌ها، جنگ صرفاً یک واقعه نظامی نیست، بلکه یک وضع تمدنی و سیاسی است که در آن، دشمن با ابزار‌های متنوع، از حمله نظامی تا جنگ ترکیبی، از فشار اقتصادی تا عملیات روانی، از تحریک خیابان تا دست‌کاری محاسبات، به‌دنبال شکستن اراده ملت است. در پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب، از سه جنگ نظامی و امنیتی سال گذشته یاد و تأکید می‌شود دشمن با خطای فاحش محاسباتی، گمان می‌کرد مردم ظرف یکی دو روز نظام را از پای درآورند، اما با هوشیاری مردم و رشادت رزمندگان، خیلی زود گرفتار بیچارگی و درماندگی شد. در پیام مربوط به جنگ تحمیلی سوم نیز همین منطق تداوم می‌یابد؛ دشمن به خیال آن بود که با حذف رأس نظام و برخی مؤثرین، ترس و تردید ایجاد کند، اما با حضور مردم و استمرار مقاومت، خطای او آشکار شد. آنچه این بخش را مهم‌تر می‌کند، پیوند امنیت با جغرافیای راهبردی منطقه است. در پیام روز ملی خلیج فارس، تنگه هرمز و خلیج فارس سرمایه‌ای بی‌بدیل برای هویت، اقتصاد و امنیت ایران و منطقه معرفی می‌شود. در این پیام، حضور آمریکا و قدرت‌های بیگانه در منطقه عامل اصلی ناامنی شناخته و بر این نکته تأکید می‌شود که مدیریت جدید تنگه هرمز می‌تواند آسایش و پیشرفت را برای همه ملت‌های منطقه به همراه بیاورد. این نوع نگاه، امنیت را از مدل نظامی صرف خارج می‌کند و به مدل «نظم‌سازی منطقه‌ای» می‌برد. در چنین چهارچوبی، خلیج فارس فقط پهنه‌ای آبی نیست، بلکه صحنه‌ای برای رقابت بر سر اقتدار، مشروعیت و آینده منطقه است. در کل و با لحاظ‌کردن این نگاه، امنیت در این منظومه، نه محصول حضور بیگانگان، بلکه نتیجه استقلال، هوشیاری و خودباوری ملت‌های منطقه است.در همین محور، جبهه مقاومت نیز جایگاهی کاملاً مرکزی دارد. در پیام نخست، مقاومت نه یک همبستگی عاطفی، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از ارزش‌های انقلاب اسلامی معرفی می‌شود. در پیام‌های دیگر نیز از یمن، عراق، لبنان، فلسطین و سایر نقاط منطقه اجزای یک صحنه بزرگ‌تر یاد می‌شود که در آن، مسیر تحقق پیروزی بر رژیم صهیونی کوتاه‌تر می‌شود. در پیام حج نیز تأکید می‌شود برائت از آمریکا و رژیم صهیونی فراتر از مناسک، به شعار رایج امت اسلامی تبدیل خواهد شد. به اعتقاد نویسنده با ارزیابی مقاومت از نگاه پیام‌ها، می‌توان گفت مقاومت، تنها یک موضع سیاسی نیست، بلکه یک نظام معنایی و مفهومی است که هویت منطقه‌ای، وجدان تاریخی و افق تمدنی دارد و در یک‌کلام، مقاومت، فقط ایستادن در برابر دشمن نیست، بلکه ساختن نظمی است که دشمن در آن جایی نداشته باشد. نکته‌ای که در پایان محور سوم و مقوله جنگ باید موردتوجه قرار گیرد، این است که در پیام‌های صد روز نخست، جنگ فقط میدان نظامی نیست، بلکه در این قالب، جنگ نرم، جنگ اقتصادی، جنگ ادراکی و جنگ محاسباتی نیز مدنظر است. دشمن فقط به خاک ما حمله نمی‌کند، بلکه مسئله اصلی، شکستن مردم و دست‌کاری محاسبه مسئولان است. در این صد روز روشن شد که دشمن پس از شکست در میدان نظامی، میدان نبرد را تغییر داده است. اکنون مسئله فقط موشک و جبهه و خاکریز نیست، مسئله ذهن مردم، ادراک جامعه و محاسبات مسئولان است. پیام ۱۴ خرداد این واقعیت را با دقتی کم‌نظیر آشکار کرد، دشمن بر دونقطه متمرکز شده است، تاب‌آوری مردم و سلامت محاسبه در دستگاه تصمیم‌گیری. این یعنی جنگ از سطح میدان به سطح ذهن و از سطح ابزار به سطح تصمیم منتقل شده، بنابراین هر تحلیل جدی از صد روز نخست باید این جابه‌جایی میدان را مدنظر قرار دهد. این نگاه بر نظریه جنگ ترکیبی، جنگ ادراکی و بازدارندگی چندلایه متکی است. در جنگ ترکیبی، طرف مقابل هم‌زمان از ابزار نظامی، رسانه‌ای، اقتصادی، روانی و اجتماعی استفاده می‌کند تا اراده طرف مقابل را فرسوده کند.در چنین وضعی، امنیت فقط به داشتن سلاح نیست، بلکه به‌درستی ادراک و سرعت واکنش نیز وابسته است و اینجاست که به اعتقاد نویسنده می‌توان از مفهوم امنیت محاسباتی استفاده کرد.
 
محور چهارم، اقتصاد و معیشت 
اقتصاد و معیشت را می‌توان به‌عنوان یکی از محور‌های مهم برآمده از پیام‌های صد روز نخست رهبر معظم انقلاب، مورد ارزیابی قرار داد؛ محوری که در این صد روز نه‌فقط تکرار شده، بلکه به‌صورت نظام‌مند بازتعریف شده است. در پیام نوروزی، سال ۱۴۰۵ به‌عنوان سال «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» نام‌گذاری شد. این عنوان، از نظر تحلیلی بسیار مهم است، زیرا سه عنصر را به هم گره می‌زند، اقتصاد، وحدت و امنیت. در این پیام، تأکید می‌شود اقتصاد نه در خلأ، بلکه در شرایط جنگی و پساجنگی باید دیده شود و هدف اصلی آن، تأمین معیشت، تولید ثروت برای عموم مردم و عبور از بحران‌های ناشی از فشار‌های بیرونی و ضعف‌های داخلی است. در همان پیام، به‌صراحت گفته می‌شود نسخه‌ای جامع برای علاج مشکلات اقتصادی در حال تدوین است، بنابراین اقتصاد در این متن‌ها یک بحث جانبی نیست، بلکه یکی از میدان‌های اصلی صیانت از مردم است. اما اهمیت اصلی اقتصاد در پیام معظمٌ‌له خطاب به مجلس آشکارتر می‌شود. در آن پیام، رهبری صراحتاً می‌فرمایند مصوبات مجلس باید نسبتی مستقیم و مشهود با مسائل اصلی کشور و نیاز‌های مردم داشته باشد و معطوف به امیدآفرینی و آینده‌سازی باشد. این جمله مجلس را از سطح نهاد قانون‌گذاری عادی فراتر می‌برد و آن را به کانونی برای تولید امید و طراحی آینده تبدیل می‌کند، سپس چند اولویت اقتصادی نیز ذکر می‌شود، ثبات اقتصادی، کاهش تورم، مدیریت نقدینگی، رونق تولید، اصلاح برنامه هفتم پیشرفت و افزودن نوسازی و بازسازی خسارت‌های جنگ‌های تحمیلی دوم و سوم. این سطح از دقت، نشان می‌دهد اقتصاد در این دستگاه فکری، نه شعار، بلکه سیاست اجرایی است. در اینجا لازم است تبیین عمیق‌تری ارائه شود. به اعتقاد نویسنده آنچه در پیام‌های مجلس و نوروز رهبر معظم انقلاب دیده می‌شود، فقط مسئله معیشت نیست، بلکه «اقتصاد اعتماد» است. وقتی رهبری از امیدآفرینی، آینده‌سازی، ثبات و چشم‌انداز روشن سخن می‌گویند، در واقع اقتصاد را از عرصه حسابداری صرف به عرصه اعتماد عمومی منتقل می‌کنند. مردمی که آینده روشن نبینند، برنامه‌ریزی نمی‌کنند و وقتی برنامه‌ریزی نکنند، ظرفیت‌هایشان آزاد نمی‌شود.از همین رو، اقتصاد مقاومتی در این دوره، بیش از آنکه به ریاضت یا مقاومت منفعلانه شباهت داشته باشد، به هنر بازگرداندن اعتماد شبیه است. با این نگاه، باید گفت تورم فقط یک متغیر اقتصادی نیست، بلکه آزمون روزانه رابطه دولت و جامعه است. در این میان و به‌صورت هم‌زمان، پیام‌های روز کارگر و روز معلم نیز باید موردتوجه قرار گیرد، زیرا این دو پیام، ستون‌های اقتصاد و فرهنگ را به هم وصل می‌کند. در آن پیام، معلم به‌عنوان مؤثرترین حلقه در نبرد فرهنگی و کارگر به‌عنوان مؤثرترین عنصر در نبرد اقتصادی معرفی می‌شود. این گزاره بسیار مهم است، چون نشان می‌دهد اقتصاد در این منظومه بدون فرهنگ پیش‌نمی‌رود و فرهنگ نیز بدون کار و تولید دوام نمی‌آورد، بنابراین می‌توان گفت منظور از اقتصاد در این دوره، فقط مسئله پول نیست، مسئله، منزلت نیروی انسانی، پیوند علم و عمل و کرامت کار و ارزش آموزش است و مبتنی بر این نگاه، اقتصاد زمانی جان می‌گیرد که کارگر در آن کرامت ببیند و معلم در آن آینده. 
 

محور پنجم، مجلس و حکمرانی 
محور پنجم قابل‌احصا از پیام‌های صد روز نخست رهبر معظم انقلاب، مجلس، حکمرانی و دیپلماسی پارلمانی است. در پیام‌های مربوط به افتتاح مجلس و آغاز دوره جدید، مجلس شورای اسلامی عصاره ملت و مظهر مردم‌سالاری دینی معرفی می‌شود و نمایندگان حقیقی ملت کسانی دانسته می‌شوند که در تراز مردم مبعوث شده هستند. این عبارت مهم‌تر از یک تعریف تشریفاتی است، زیرا مجلس را به سطح نمایندگی ملت در ریل‌گذاری آینده می‌برد. در ادامه تأکید می‌شود مجلس باید با کار و ابتکار مضاعف، قانون‌گذاری و نظارت را در مسیر آینده ایران تسریع و تعمیق کند. به‌عبارت‌دیگر مجلس در این دستگاه فکری فقط محل تصویب قانون نیست، بلکه محل مهندسی حکمرانی کشور است. به اعتقاد نویسنده با توجه به نگاه رهبر معظم انقلاب به مجلس، می‌توانیم بگوییم، مجلس باید از نهاد قانون به نهاد حل مسئله ارتقا پیدا کند. دیپلماسی پارلمانی نیز در همین‌جا معنا پیدا می‌کند. وقتی مجلس به‌عنوان بخشی از ساخت قدرت و امیدآفرینی دیده می‌شود، نقش آن از مرز‌های داخلی عبور می‌کند و به سطح گفت‌وگوی ملی و منطقه‌ای نیز می‌رسد. مجلس، اگر در تراز ملت باشد، می‌تواند در سطح بیرونی نیز تصویر ایران را نمایندگی کند، تصویری که مبتنی بر ثبات، استقلال، عقلانیت و قدرت است. با توجه به نگاه رهبر معظم انقلاب به مجلس، باید گفت مجلس، فقط خانه قانون نیست، بلکه بخشی از زبان ایران در گفت‌وگوی منطقه‌ای و بین‌المللی است. در همین محور باید به مسئولیت مجلس در صیانت از وحدت نیز اشاره شود. در پیام مجلس تصریح می‌شود اختلافات غیرموجه و حتی موجه نباید به تنازع و تفرقه تبدیل شود. این جمله شاید از نظر ظاهری ساده باشد، اما در عمل یک اصل حکمرانی است. مجلس اگر به میدان درگیری‌های فرسایشی تبدیل شود، نه‌فقط خودش فرسوده می‌شود، بلکه اعتماد عمومی و انسجام ملی را نیز تضعیف می‌کند. ازاین‌رو و مبتنی بر نگاه رهبر معظم انقلاب به مجلس شورای اسلامی، مجلس زمانی موفق است که هم قانون خوب تولید کند، هم امید، هم انسجام و در یک‌کلام، مجلس موفق، مجلسی است که از صحنه نطق، به صحنه حل مسئله تبدیل شود.
 

محور ششم، از فرهنگ تا جمعیت
محور ششم، فرهنگ، هویت، زبان فارسی و جمعیت است؛ محوری که نباید آن را حاشیه‌ای دید، زیرا در پیام‌های صد روز نخست رهبری، فرهنگ و هویت، یکی از اصلی‌ترین خطوط پدافندی کشور به شمار می‌رود. در پیام پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت فردوسی، زبان فارسی به‌عنوان قالب شناخت و رشته اتصال اندیشه و مرز‌های هویتی ایرانیان توصیف می‌شود. این تعریف، زبان را از سطح ابزار ارتباطی به سطح سازوکار هویت‌ساز و خط مقدم هویت ارتقا می‌دهد. هم‌زمان بر ظرفیت زبان و ادب فارسی برای ترویج فرهنگ و تمدن ایرانی-اسلامی در سطح جهانی تأکید می‌شود. از این زاویه، فرهنگ فقط عرصه هنر و ادبیات نیست، بلکه بخشی از امنیت هویتی و تمدنی کشور است. در پیام کارگر و معلم نیز همین منطق فرهنگی ادامه می‌یابد. معلم مؤثرترین حلقه در نبرد فرهنگی معرفی می‌شود و کارگر ستون فقرات عرصه اقتصاد. این هم‌نشینی فرهنگ و تولید، بسیار معنادار است. از اینجا می‌توان نتیجه گرفت حکمرانی مطلوب تنها با سیاست و اقتصاد دوام نمی‌آورد، بلکه آموزش، هویت و منزلت نیروی انسانی نیز در دوام آن نقش دارد. به اعتقاد نویسنده فرهنگ در این دوره، نه لوازم جانبی قدرت، بلکه ماده خام قدرت است. اگر فرهنگ فرسوده شود، اقتصاد در درازمدت فرسوده می‌شود و اگر زبان و هویت تضعیف شود، جامعه در برابر جنگ نرم آسیب‌پذیر می‌شود. جمعیت نیز در این محور جایگاهی بسیار مهم دارد. در پاسخ به فعالان مردمی حوزه جمعیت تأکید می‌شود استمرار حضور ایران در سطح قدرت‌های بزرگ و تأثیرگذار، نسبت مستقیمی با مسئله جمعیت دارد که این گزاره، جمعیت را از سطح دغدغه جمعیتی به سطح مؤلفه تمدنی ارتقا می‌دهد. در این منطق، جمعیت فقط عدد و نمودار نیست، بلکه آینده، نیرو، پایداری و امکان تداوم تمدن است. اگر جمعیت جوان، باانگیزه و با امید نباشد، کشور در آینده، در تولید قدرت، در حفظ بازار داخلی، در دفاع، در توسعه و حتی در فرهنگ دچار افت می‌شود. در نهایت و در یک‌کلام، مسئله جمعیت، مسئله بقا و قدرت است، نه صرفاً مسئله سیاست اجتماعی.
 

محور هفتم، صیانت از مردم و پدافند محاسباتی
و اما محور هفتم و صیانت از مردم و امنیت محاسباتی. پیام ۱۴ خرداد دقیقاً این را به ما یادآوری می‌کند دشمن پس از ناکامی در میدان نظامی- به‌جای ترک صحنه- روش خود را تغییر داده است. اکنون اهداف او، نخست تاب‌آوری مردم و سپس ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان کشور است. این یعنی جنگ وارد سطحی پیچیده‌تر شده است؛ سطحی که در آن، مردم باید مقاوم بمانند و مسئولان باید مسائل را درست درک کنند. اگر مردم خسته شوند، سرمایه اجتماعی آسیب می‌بیند و اگر مسئولان دچار خطا شوند، تصمیم‌های غلط آن‌ها به مردم آسیب می‌زند. ازاین‌رو صیانت از مردم فقط به معنای حفظ جان و مال آن‌ها نیست، بلکه حفظ روان، اعتماد، امید و عزت آن‌ها نیز باید موردتوجه قرار گیرد. اینجاست که «امنیت محاسباتی» به‌عنوان یک مفهوم تازه، معنا پیدا می‌کند. اما امنیت محاسباتی یعنی چه؟یعنی نظام تصمیم‌گیری کشور باید در برابر خطای ادراک، فشار تبلیغاتی، جنگ روانی، تحلیل‌های عجولانه و وسوسه‌های کوتاه‌مدت سپر داشته باشد. بسیاری از شکست‌های بزرگ در تاریخ، نه از کمبود سلاح، بلکه از کژفهمی آغاز شده است. در پیام ۱۴ خرداد هشدار صریح همین است؛ اگر دستگاه محاسباتی مسئولان دچار اختلال شود، مردم نخستین قربانی آن خواهند بود. ازاین‌رو پیام ۱۴ خرداد در واقع پیامی صرفاً آیینی نیست، بلکه هشداری حکمرانی است. این پیام می‌گوید در دوره جدید، حفظ مردم و حفظ دقت تصمیم‌گیری، دو وظیفه متصل‌به‌هم هستند. به زبان دیگر، اگر سیاست‌گذار مردم را درست ببیند و درک کند، تصمیم درست‌تری می‌گیرد و اگر درست تصمیم بگیرد، مردم کمتر آسیب می‌بینند. این همان نقطه‌ای است که به اعتقاد نویسنده می‌توان آن را «پدافند محاسباتی» نامید، یعنی مجموعه‌ای از سازوکار‌ها برای جلوگیری از انحراف در تشخیص، اولویت‌بندی و تصمیم از سوی مسئولان. در چنین چهارچوبی پیام ۱۴ خرداد نقش یک منشور را بازی می‌کند. این پیام فقط دشمن را معرفی نمی‌کند، میدان‌های جنگ را نیز روشن می‌کند. فقط از مردم نمی‌خواهد صبر و مقاومت کنند، از مسئولان می‌خواهد درست ببینند. فقط از مقاومت نمی‌گوید، از سلامت محاسبه نیز سخن می‌گوید. این، یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های یک حکمرانی بالغ با حکمرانی هیجانی است. حکمرانی بالغ، دشمن را صرفاً با هیجان نمی‌بیند، با تحلیل مناسب می‌بیند و مردم را صرفاً بااحساس نمی‌بیند، با مسئولیت می‌بیند، اقتصاد را صرفاً با آمار نمی‌بیند، با اعتماد و آینده می‌بیند و مجلس را صرفاً با رأی نمی‌سنجد، با حل مسئله می‌سنجد. 
 

جمع‌بندی، منشور حکمرانی در حال تکوین 
در پایان اگر بخواهیم همه این پیام‌ها را در یک صورت‌بندی روشن و فشرده جمع کنیم، به یک نتیجه مهم می‌رسیم؛ صد روز نخست رهبری، صد روز شکل‌گیری یک منطق تازه نیست، بلکه صد روز آشکارشدن منطق دیرپای انقلاب در شرایط جدید است. شرایطی که پیام‌های رهبر معظم انقلاب برای آن، حکم نقشه راهی بی‌بدیل است. واکاوی پیام‌های رهبر معظم انقلاب در این صد روز نشان داد مسئله اصلی ایران، فقط ایستادن در برابر دشمن نیست، بلکه مسئله این است که چگونه می‌تواند در دل جنگ، مردم را حفظ کند، اقتصاد را از فرسایش نجات دهد، مجلس را به نهاد حل مسئله تبدیل کند و از همه مهم‌تر، دستگاه محاسباتی خود را از خطا مصون نگه دارد. اگر در گذشته قدرت ملی را بیشتر با ابزار سخت می‌سنجیدند، این صد روز نشان داد در دوره جدید، قدرت ملی به همان اندازه که به سلاح و ساختار نیاز دارد، به مردمی همراه و متحد، انسجام، اقتصاد تاب‌آور، ادراک و شناخت درست و سلامت تصمیم نیز وابسته است. مواردی که در پیام‌های رهبری، به همه آن‌ها توجه شده است. در نهایت، به اعتقاد نویسنده خوانش پیام‌های صد روز نخست رهبر معظم انقلاب، ما را به این نتیجه می‌رساند که این پیام‌ها در واقع منشور حکمرانی در حال تکوین در شرایط جنگ ترکیبی و پساجنگ است. 

نارضایتی ۷۰ درصدی آمریکایی‌ها از وضعیت معیشتی در پی جنگ با ایران، خودش را در فینال بسکتبال NBA نشان داد

محسن فاطمی‌نژاد

حضور دونالد ترامپ در بازی سوم فینال لیگ بسکتبال حرفه‌ای آمریکا (NBA) قرار بود یک مانور قدرت تبلیغاتی و رسانه‌ای برای نخستین رئیس‌جمهور مستقری باشد که پا به فینال این مسابقات می‌گذارد؛ اما سالن اسطوره‌ای «مدیسن اسکوئر گاردن» در قلب نیویورک، به صحنه هو شدن و تمسخر او تبدیل شد.
زمانی که در میانه اجرای سرود ملی آمریکا، دوربین‌های ورزشگاه تصویر ترامپ را روی نمایشگرهای غول‌پیکر سالن پخش کردند، فضای پرشور ورزشگاه ناگهان تغییر کرد و شعارهای ملی‌گرایانه، جای خود را به موجی سهمگین و یکپارچه از هو کردن و فریادهای اعتراضی تماشاگران داد. شدت این فریادها چنان بالا بود که کارگردان تلویزیونی ورزشگاه، تصویر او را برای مدتی طولانی روی نمایشگر نگه داشت؛ تا جایی که تمام ۲۰هزار تماشاگر حاضر و میلیون‌ها بیننده توانستند واکنش او یعنی آن لبخند تمسخرآمیز و پوزخند مشهورش را در واکنش به این اعتراضات تماشا کنند. این قاب جنجالی، بار دیگر پیوند ناگسستنی، عمیق و تاریخی بسکتبال را با تار و پود فرهنگ سیاسی ایالات متحده عیان کرد.

از امتناع رفتن به کاخ سفید تا اعتراض به قتل جورج فلوید

همه می‌دانند ورزش بسکتبال در آمریکا هرگز صرفاً یک سرگرمی ورزشی نبوده، بلکه این لیگ همواره آینه‌ای تمام‌نما از تحولات اجتماعی و کنشگری‌های سیاسی به‌شمار می‌رود. رابطه ترامپ با جامعه بسکتبال سال‌هاست که با تنش گره خورده است؛ امتناع صریح استفن کری، بهترین شوت‌زن تاریخ بسکتبال از حضور در کاخ سفید پس از قهرمانی در سال ۲۰۱۷ که به لغو رسمی دعوت‌نامه‌ها از سوی ترامپ انجامید و اعتراضات نمادین سال ۲۰۲۰ نمونه‌های نه چندان دور از این نوع هستند. در سال ۲۰۲۰ و در پی اعتراضات به قتل جورج فلوید که زیر زانوهای پلیس آمریکا به شکل دردناکی خفه شد، بازیکنان سرشناسی در واکنش به قتل نژادپرستانه او، هنگام پخش سرود ملی زانو زدند؛ اقدامی که خشم ترامپ را برانگیخت و آن را «شرم‌آور» خواند. حالا، هو شدن او در زادگاهش نیویورک را می‌توان در وجهی، بازتابی از رفت و برگشت‌های او در این زمینه دانست. با وجود این، ریشه این فوران خشم عمومی در سالن مسابقه را نباید تنها در زمین ورزش جست‌وجو کرد، بلکه پاسخ اصلی در آمارهای ناامیدکننده گزارش اخیر خبرگزاری رویترز نهفته است.

نارضایتی از ترامپ، حتی بیشتر از روزهای پایانی بایدن

براساس نظرسنجی مشترک رویترز و مؤسسه ایپسوس، میزان تأیید عملکرد ترامپ به ۳۵درصد سقوط کرده که به پایین‌ترین سطح دوران فعالیت سیاسی او نزدیک است. برپایه این گزارش، دلیل اصلی این نارضایتی گسترده، سیاست‌های جنگ‌طلبانه او در قبال ایران است؛ تصمیمی که امنیت خطوط کشتیرانی را مختل کرد و جرقه جهش شدید قیمت بنزین را در داخل آمریکا زد، تا جایی که ۵۹درصد آمریکایی‌ها انتظار دارند وضع قیمت سوخت بدتر شود.
برمبنای این گزارش، تنها ۲۲ درصد مردم از مدیریت هزینه‌های زندگی توسط ترامپ رضایت دارند و ۷۰ درصد به‌شدت عملکرد او را رد می‌کنند؛ آماری که نشان می‌دهد نارضایتی از ترامپ حتی از روزهای پایانی دولت جو بایدن نیز فراتر رفته است. ترامپ با وعده مهار تورم روی کار آمد، اما امروز تداوم گرانی‌ها، شانس جمهوری‌خواهان را در انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر به‌شدت تهدید می‌کند.
حواشی این حضور مزاحم، روی دیگری از این شب جنجالی بود که رسانه‌هایی چون نیویورک تایمز به آن پرداختند. کاروان خودرویی ترامپ در طول مسیر با پلاکاردهایی نظیر «هیچ‌کس اینجا تو را نمی‌خواهد» و نشان دادن علائم مخالفت شدید از سوی شهروندان بدرقه شد. داخل سالن نیز تدابیر امنیتی چنان سنگین و آزاردهنده بود که صف‌های طولانی شکل گرفت و حتی دی‌آرون فاکس، ستاره جوان تیم میهمان، علناً گلایه کرد که حضور رئیس‌جمهور با محدودیت‌های شدیدش برای همه دردسر و تأخیر ایجاد کرده است. ترامپ تمام مسابقه را پشت یک محفظه شیشه‌ای ضدگلوله ضخیم سپری کرد، در حالی که سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خورد و نوشابه رژیمی می‌نوشید. طنز ماجرا اما جایی رقم خورد که فیلم کوتاهی از چرت زدن او در اواسط مسابقه به سرعت در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد و تمسخر منتقدان را برانگیخت.
با پایان مسابقه و شکست تیم نیویورک، شب برای هواداران این شهر خراب‌تر هم شد. با این حال، ترامپ پیش از سوار شدن به هواپیمای ریاست‌جمهوری برای بازگشت به واشنگتن، تلاش کرد این رسوایی را پنهان کند و به خبرنگاران گفت: «به نظر من بیشتر تشویق بود تا اعتراض!» اما پوزخند مخفی‌شده در پشت شیشه‌های ضدگلوله ورزشگاه و آمارهای تکان‌دهنده رویترز، حقیقت دیگری را روایت می‌کردند؛ حقیقتی که نشان می‌داد او قافیه را نزد افکار عمومی آمریکا به‌شدت باخته است.

نسل جدید بازدارندگی و یادی از سردار شهید «مرتضی سعیدی‌راد»

ایران؛ باتلاق استراتژی‌ها

محمد رستم‌پور

۵ سال و ۹ ماه پیش، مجله فارن‌پالیسی در گزارشی تفصیلی به بهانه آسیب‌شناسی معماری سایبری آمریکا، از نسل جدید بازدارندگی سیاسی به جای تحریم و فشار سیاسی پرده برداشت. الیزابت براو، نویسنده گزارش تأکید کرده بود نشانه گرفتن اعتبار و شهرت سياستمداران و كشورها مؤثرتر از مسدودسازی دارایی‌ها و تحريم اقتصادی است؛ مثلاً اينكه فرزندان اين مقامات در دانشگاه‌های آمريكا تحصيل می‌كنند. بدنام‌سازی آنان تأثيرگذارتر از تحريم آنان است. نامتقارن بودن جنگ اقتضا می‌كند به شكل غيرنظامی و در يک دوره زمانی پاسخ داد. از نظر او وقت آن است که آمریکا از استراتژی «پدرخوانده» در مقابله با دشمنانش استفاده کند. در استرات‍ژی پدرخوانده، مانند فيلم پدرخوانده فرانسيس فورد كوپولا وقتی یکی از مديران هاليوود با او مخالفت می‌کند، پدرخوانده سر بريده اسب محبوبش را برايش می‌فرستد. نسل جدید بازدارندگی سیاسی در تلاش است منابع قدرت را به صورت شخصی و شبکه‌ای هدف قرار دهد و با ترور شخصیت، بی‌اعتبارسازی اجتماعی و تأثیرگذاری مستقیم بر اعضای خانواده مقامات و تصمیم‌گیران، پیش از هر چیز محاسبه آنان را به هم بریزد. این هدف البته جدید نیست و مدت‌های متمادی است تحت عنوان «تخریب شخصیت» پیگیری و دنبال می‌شود اما آنچه توجه بدان را جدی می‌کند، کوشش آمریکا برای شخصی‌سازی مسائل ملی و تلاش برای هزینه‌سازی مستقیم بر چهره‌هایی است که راهبردهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران را ترسیم و تثبیت می‌کنند. در مقابل، آنچه رخ داده، نشان می‌دهد به رغم جنجال‌های رسانه‌ای پرشمار، مقامات، فرماندهان و تصمیم‌گیران به‌خوبی توانسته‌اند در برابر این استراتژی بایستند. نوع مقابله و پیامدها و نتایجی که از زد و خورد میان طرفین پدید آمده، نشان می‌دهد فراتر از استانداردهای حفاظتی معمول در همه کشورها برای صیانت از زندگی، افراد خانواده و دوستان و شناسایی نقاط تهدید، کمتر فرمانده یا چهره نظامی و امنیتی است که بر اساس یک تصمیم شخصی و انتخاب خویشتندارانه، تأثیرگذاری منفی بر ذهن را از طریق اطرافیان خنثی نکرده باشد.
ساختاری که در ۱۰۰ روز گذشته توانست روند عادی زندگی ایرانیان را بازگرداند و در بحبوحه جنگ سخت با ۲ قدرت نظامی و امنیتی جهان، نه‌تنها عقب ننشیند، بلکه به صورت مبتکرانه و فعالانه رو به جلو حرکت کند و دست برتر در مذاکره را داشته باشد، بیش از هر چیز مدیون چهره‌های گمنام و ایثارگری است که در حوزه‌های راهبردی زمینه ارتقای منابع ملی را برای جمهوری اسلامی ایران فراهم کردند. این چهره‌ها اتفاقاً در برابر استراتژی «پدرخوانده» که در پی تحمیل هزینه هنگفت به ایشان در مقابل ادای نقش و کارکردی که آنان در سیستم دارند است، با مجموعه‌ای از خصایص همچون تقوا، مراقبت، کفّ نفس، شجاعت و جسارت کم کردن دامنه‌های تهدید از خودشان با راه ندادن خویشان و خانواده‌شان به عرصه قدرت، مقابله جدی داشتند.  از جمله ایشان می‌توان به سردار «مرتضی سعیدی‌راد» از شهدای کتوم و خدوم و بادانش دفتر نظامی دفتر رهبر انقلاب اشاره کرد که روز نخست جنگ در حمله به بیت رهبری به شهادت رسید. در ۱۰ سال اخیر می‌توان چندده مورد از فرزندان یا خانواده‌هایی از مسؤولان جمهوری اسلامی ایران را نام برد که دشمن از طریق آنان کوشیده به تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران در مجموعه نظام نزدیک شود و ضمن جمع‌آوری اطلاعات، افراد را برای آن چهره، نقطه تهدید کند اما در مقابل، انبوهی از مدیران و مقامات و چهره‌ها و شخصیت‌ها هستند که حتی یک خط از زندگی و کار و اقدام آنان در اینترنت و هیچ منبع باز اطلاعاتی موجود نیست. جنگ سوم تحمیلی، درس‌ها و عبرت‌های پرشماری دارد اما از جمله آنها این است که جمهوری اسلامی ایران، همان آقازاده‌ها یا چهره‌هایی نیست که روزانه، با دروغ و جعل، به غلط یا درست، اطلاعاتی از زندگی و باورهای‌شان منتشر می‌شود. جمهوری اسلامی بیش از هر کسی، به چهره‌هایی مانند شهید مرتضی سعیدی‌راد تکیه دارد که برای استخدام فرزندش در سپاه، حتی یک تماس ساده هم نگرفت. کسانی که خدم و حشمی ندارند ولی پیچیده‌ترین استراتژی‌ها و چندلایه‌ترین راهبردهای آفندی دشمن را به ساده‌ترین و جامع‌ترین شکل ممکن پاسخ می‌دهند و از این حیث است که به مدد طراحی سناریوهای ابتکاری در لحظه، به جای آنکه سیستم کارآمد نظام اسلامی ناتوان شود، این آمریکا و رژیم صهیونیستی هستند که در برابر ایران -یکصد روز پس از ترور رهبر انقلاب و فرماندهان و مقامات عالی‌رتبه‌اش- به زانو درآمده‌اند. کم کردن نقاط تهدید و تلاش برای کاهش مناطق مستعد برای بروز درد، پیشگیرانه‌ترین راهبردی است که می‌تواند ایران را از نظر نظامی، پولادین و آبدیده کند. جنگ برای اثبات اینکه مسؤولان، مدیران و مقامات نظامی جمهوری اسلامی ایران فاسد و ناکارآمد نیستند، هزینه گزاف و سنگینی بود اما در نهایت آنچه به دست آمد، یک تجربه ملموس از زندگی در کنار و همراه با کسانی است که از نظر دارایی اقتصادی همسطح مردم معمولی زندگی می‌کنند و حتی برخی مواهب حلال را هم بر خود حرام می‌کنند تا در وقت خطر بتوانند به‌روزترین واکنش‌های ممکن را از خود نشان دهند. استراتژی «پدرخوانده» برای عقب راندن چهره‌های مؤثر اداره کشور در شرایط تحریم که هر کشوری را به زانو درمی‌آورد، در برابر ایران بهره‌مند از چهره‌های نابغه‌ای مانند مرتضی سعیدی‌راد ناکافی است. ۲ سال اخیر در تنگ کردن شرایط محاصره و ترور چهره‌های وزینی که سیاست و راهبرد ایران در منطقه را پیش می‌بردند، قابل بررسی است. بقای جمهوری اسلامی و بروز آن واقعیتی که همه رؤسای جمهور آمریکا از آن واهمه داشتند، به مدد خرد، دانش و بیش از آن، «تقوا»ی چهره‌هایی است که کسی آنها را نمی‌شناسد اما پیش از همه در معرکه خطر حاضرند و بیش از همه سعی دارند ایران را بر قله شکوه و عزتمندی بنشانند. به فهرست چهره‌هایی که ایران را عزیز کردند و حالا نام شهید ابتدای اسم‌شان حک شده، از سلامی و باقری و رشید و حاجی‌زاده و عبدالرحیم موسوی و پاکپور و نصیرزاده و طهرانچی و عباسی و لاریجانی و تنگسیری و... مرتضی سعیدی‌راد را اضافه کنیم؛ اگرچه مانند او آنقدر زیادند که این فهرست بسیار طولانی خواهد شد. ایران به واسطه این نام‌هاست که باید باتلاق استراتژی‌ها نام گیرد.