تحولات اخیر در رفتار و گفتار برخی چهرههای رسانهای معارض، نشانه ورود پروژه براندازی به مرحلهای جدید است؛ مرحلهای که میتوان آن را «فاز فروپاشی روانی–روایتی» نامید. در این فاز، بهجای تولید روایت اقناعی، جذب اجتماعی و بسیج افکار عمومی، شاهد بروز خشم، پرخاشگری کلامی، توهین و عصبانیت عصبی هستیم؛ رفتاری که از منظر روانشناسی سیاسی و جامعهشناسی جنبشها، نشانهی بنبست راهبردی و شکست در تحقق اهداف است.
فریادها، توهینها و حملات عصبی علیه چهرههای هنری و ورزشی – که اساساً جایگاه اجتماعی و سرمایه نمادین دارند – تصادفی نیست. این کنشها نشان میدهد که پروژه براندازی نهتنها در سطح میدانی ناکام مانده، بلکه در سطح اجتماعی و ذهنی نیز نتوانسته پیوند پایدار با بدنه جامعه ایجاد کند. وقتی «جذب» جای خود را به «دفع»، و «اقناع» جای خود را به «تحقیر» میدهد، بهمعنای عبور از فاز کنشگری به فاز تخلیه عصبی شکست است.
از منظر تحلیلی، پروژههای براندازی موفق سه مؤلفه کلیدی دارند: «پایگاه اجتماعی واقعی»؛ «روایت مشروعیتبخش و اقناعکننده» و «افق امید و آیندهسازی»
فروپاشی هر سه مؤلفه، پروژه را از «جنبش اجتماعی» به «شبکه عصبیِ خشمگینِ منزوی» تبدیل میکند؛ شبکهای که نه قدرت بسیج دارد، نه توان تولید معنا، و نه ظرفیت نمایندگی جامعه.
خشم امروز این جریانها، بیش از آنکه متوجه حکومت باشد، در واقع متوجه واقعیت جامعه ایران است؛ جامعهای که مطابق سناریوی مطلوب آنان «سلاخی نشد»، به «سوریه» تبدیل نشد، و به میدان تحقق پروژههای بیثباتسازی منطقهای بدل نشد. این خشم، خشم از شکست در مهندسی بحران است؛ شکست در تبدیل جامعه به میدان آشوب دائمی و کشور به زمین بازی قدرتهای خارجی.
در این چارچوب، پیوند خوردن این خشم با پروژههای امنیتی–اطلاعاتی خارجی (از جمله رژیم صهیونیستی) صرفاً یک اتهام سیاسی نیست، بلکه یک الگوی شناختهشده در جنگهای ترکیبی است: استفاده از شبکههای رسانهای، چهرههای شبهفرهنگی و کنشگران فضای مجازی بهعنوان بازوهای عملیات شناختی برای فشار روانی، تخریب سرمایه اجتماعی و فرسایش انسجام ملی.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، این وضعیت یک قاعده روشن دارد:
هرگاه یک پروژه سیاسی از «تولید معنا» ناتوان شود، به «تولید نفرت» پناه میبرد»؛ «هرگاه از «اقناع» ناتوان شود، به «تحقیر» متوسل میشود»؛ «و هرگاه از «جذب» عاجز شود، به «تهدید نمادین» روی میآورد».
ارجاع تاریخی به گزارهای منسوب به هیتلر – با همه بار نمادین و اخلاقیاش – دقیقاً به همین نقطه اشاره دارد: سقوط اخلاقی نیروهایی که بقای خود را در پیوند با سلطه بیگانه تعریف میکنند. در این منطق، وطن نه بهعنوان «خانه»، بلکه بهعنوان «صحنه پروژه» دیده میشود؛ مردم نه «ملت»، بلکه «مانع پروژه».
جمعبندی آنکه، فوران خشم کنونی، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه ناکامی ساختاری پروژه براندازی است. این خشم، محصول شکست در میدان اجتماعی، ناتوانی در بسیج افکار عمومی، و فروپاشی روایت مشروعیتبخش است. هرچه یک جریان سیاسی ضعیفتر میشود، زبانش خشنتر میشود؛ زیرا آخرین ابزارِ باقیمانده، نه استدلال است و نه اقناع، بلکه پرخاشگری روانی و جنگ کلامی است.
در نهایت، این وضعیت بیش از آنکه تهدید باشد، یک نشانه تحلیلی مهم است: پروژهای که به فاز خشم رسیده، از فاز اثرگذاری عبور کرده است.