صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۳۸  ، 
کد خبر : ۳۸۸۲۲۱
مروری بر یادداشت روزنامه‌های سه‌شنبه پنجم اسفند ماه ۱۴۰۴

خواندن تاریخ از نان شب واجب‌تر است

جریان سلطنت که امروز مصداقش پهلوی است، در کوچک‌ترین ابعاد زندگی انسان‌ها دخالت کرده است. این‌ها افسانه نیست. این‌ها خاطرات و تجربه‌های زیسته پدرها و مادرهای ماست که حتی برای مردان هم لباس فرم عمومی طراحی و استفاده از آن اجبار شده بود. احتمالا جوان‌ترها کمتر حوصله خواندن دارند. اشکالی ندارد. فقط عبارت کلاه پهلوی را جست‌وجو کنید و هر منبعی دستتان آمد بخوانید. کلاهی که به‌اجبار بر سر میلیون‌ها ایرانی رفت!

یاد

دانشگاه جای «شعبان‌ بی‌مخ‌ها» نیست

مسعود اکبری

1- دانشگاه در تمامی جوامع به‌عنوان «قلب تپنده آگاهی» و «مرکز ثقل نخبگی» شناخته می‌شود. این نهاد، حریمی است که در آن بناست «برهان و استدلال» جایگزین «جهل و تقلید طوطی‌وار» و «منطق» جایگزین «توهین و فحاشی» شود. با این حال، آنچه در روزهای اخیر در برخی صحن‌های دانشگاهی از سوی مشت اندکی از دانشجونمایان مشاهده شد، نه‌تنها نسبتی با سنت دیرین جنبش دانشجویی ایران نداشت، بلکه تداعی‌گر بازگشت جریانات «لومپنیزم» و بازتولید رفتارهای ضدفرهنگی تحت پوشش فعالیت دانشجویی بود. وقتی ساحت علم با هتک حرمت به مقدسات ملی و مذهبی آلوده می‌شود، باید پرسید که آیا دانشگاه همچنان سنگر بیداری است یا به حیاط‌خلوت پروژه‌های براندازی نیابتی تبدیل شده است؟
2- جنبش دانشجویی اصیل در ایران، همواره با صفت «ضداستکباری» و «ضداستبدادی» و «آرمان‌خواهی» شناخته می‌شده است. اما رفتارهای رادیکال اخیر، از جمله اهانت به پرچم که نماد تمامیت ارضی یک ملت است و پاره کردن تصاویر شهدای جنگ تحمیلی 12 روزه، نشان‌دهنده یک انحراف عمیق هویتی است. این جریان اندک، آگاهانه یا ناآگاهانه، به «پیاده‌نظام» و «سوخت موشک» اتاق‌های فکر در واشنگتن و تل‌آویو تبدیل شده‌اند. برای کسی که نام «دانشجو» را یدک می‌کشد، ننگی بالاتر از این نیست که مطالباتش با سوت و کف دشمنان قسم‌خورده میهن همصدا شود. این گروه، به جای تولید فکر، به «طوطیان رسانه‌ای» تبدیل شده‌اند که دیکته‌ رسانه‌های تابلودار دشمن را در صحن دانشگاه فریاد می‌زنند.
3- تحولات اخیر را نباید جدا از پازل کلان امنیتی منطقه تحلیل کرد. در شرایطی که ایران در برابر تهدیدات خارجی در آماده‌باش کامل به سر می‌برد، ایجاد آشوب داخلی و پروژه «کشته‌سازی»، دقیقاً قطعه اول از دومینوی مداخله نظامی بیگانه است. کسانی که فضای دانشگاه را به تشنج می‌کشند، آگاهانه یا از سر جهل، در حال مهیا کردن توجیهات لازم برای فشارهای بین‌المللی و حملات احتمالی دشمن هستند. تاریخ معاصر نشان داده است که هرگاه انسجام داخلی مخدوش شود، اشتهای استعمار برای دریدن تمامیت ارضی ایران افزون‌تر می‌شود.
4- ریشه اصلی این رفتارهای بدوی و هیجانی را باید در «ولنگاری فضای مجازی» جست‌وجو کرد. در حالی که رهبر حکیم انقلاب بارها بر لزوم حکمرانی هوشمندانه بر فضای مجازی تأکید کرده‌اند، رها کردن این فضا باعث شده است تا بخش کوچکی از بدنه دانشجویی، در حصارهای خبری ساخته شده توسط دشمن محصور شوند. وقتی مرجع فکری دانشجو، رسانه‌هایی باشند که رسماً توسط دلارهای آمریکایی و لابی‌های صهیونیستی اداره می‌شوند، خروجی آن چیزی جز تنفر، یأس و رفتارهای «شعبان‌بی‌مخی» نخواهد بود. این دانشجویان در دنیایی موازی زندگی می‌کنند که صفر تا صد آن توسط دشمن مهندسی شده است.
5- یکی از نکات تأمل‌برانگیز این است که عموم مردم ایران، علی‌رغم تحمل فشارهای سنگین اقتصادی که خود محصول تحریم‌های ظالمانه همان حامیان آشوب است، با هوشمندی دست دشمن را خوانده و با این جریانات همراهی نکردند. مردم نجیب ایران نشان دادند که میان «اعتراض به وضع موجود» و «بازی در زمین دشمن» تفاوت قائل‌اند. اما در مقابل، مایه تأسف است که بخشی از بدنه دانشگاهی که انتظار می‌رفت پیشروتر از جامعه باشد، به جای تحلیل علمی مشکلات، به شعارهای استادیومی و فحاشی‌های رکیک روی آورده است. این سقوط اخلاقی، نشان‌دهنده غلبه هیجان بر عقلانیت است.
6- نام «شعبان جعفری» در تاریخ ایران با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گره خورده است؛ فردی که با ایجاد آشوب خیابانی، جاده را برای سرنگونی دولت ملی و بازگشت استبداد پهلوی هموار کرد. امروز نیز کسانی که در صحن دانشگاه به نمازگزاران هجوم می‌برند و فضای علمی را با عربده‌کشی مسموم می‌کنند، در واقع نسخه‌ مدرن همان اوباش هستند. هدف یکی است و آن، بی‌ثبات‌سازی کشور برای اجرای سناریوی بیگانه است. در این میان، تفاوت تنها در پوشش است؛ یکی با لُنگ و چماق و دیگری با افرادی فحاش با ظاهر دانشجو و مجهز به چاقو و سنگ.
7- در این میان یک سؤال مهم وجود دارد و آن اینکه، چرا باید در دانشگاه‌هایی که با هزینه بیت‌المال و مالیات همین مردم اداره می‌شوند، عده‌ای معدود اجازه یابند به نیابت از دشمن، فضای دانشگاه را مسموم کنند؟ بر همین اساس مدارای بیش از حد وزارت علوم و رؤسای دانشگاه‌ها با جریانات ساختارشکن، نه نشان‌دهنده سعه‌صدر، بلکه نوعی «ترک فعل» تعبیر می‌شود. در دورانی که نقد کوچک در رژیم گذشته با شکنجه‌گاه‌های ساواک پاسخ داده می‌شد، امروز برخی از آزادی موجود سوءاستفاده کرده و به مقدسات ملی می‌تازند. وقت آن رسیده است که دستگاه‌های مسئول میان «دانشجوی منتقد» و «مهره امنیتی دشمن» تمایز قائل شده و برخورد قاطع و قانونی را در دستور کار قرار دهند.
8- نگاهی به فهرست حامیان آشوب‌های اخیر، حقایق تکان‌دهنده‌ای را آشکار می‌کند. از تروریست‌های تکفیری و تجزیه‌طلبان گرفته تا مفسدان اقتصادی فراری و بانیان جزیره فحشاء همگی در یک نقطه مشترک به تفاهم رسیده‌اند و آن توهم نابودی جمهوری اسلامی است. حضور دانشجویی که با هزینه این نظام درس می‌خواند در این جبهه، چیزی جز انتحار سیاسی و اخلاقی نیست. دانشجو باید از خود بپرسد چگونه است که مطالبات او با مطالبات قاتلان سرداران ملی و دشمنان خونی ایران یکی شده است؟!
9- تاریخ جنبش دانشجویی با خون شهیدان ۱۶ آذر ۳۲ آبیاری شده است؛ همان‌هایی که علیه سفر نیکسون و دخالت آمریکا جان دادند. چقدر طنزآمیز است که امروز عده‌ای تحت نام دانشجو، دست‌بوس همان قدرت‌هایی شده‌اند که عاملان اصلی کودتا علیه ملت ایران بودند. امام خمینی(ره) حتی در سخت‌ترین دوران تبعید، حاضر نشدند از حمایت قدرت‌های بیگانه (حتی در حد استفاده از تریبون‌های دیپلماتیک دشمنان شاه) استفاده کنند تا لکه ننگ وابستگی بر پیشانی انقلاب ننشیند. این «استقلال مطلق» بود که به مردم اطمینان داد رهبری انقلاب از بطن اراده ملی است، نه مهره شطرنج قدرت‌ها.
10- تجربه فتنه ۸۸ نشان داد که جریان آشوب، تا کجا می‌تواند سقوط کند. شعار «اوباما یا با اونا یا با ما» و نامه‌نگاری برخی عناصر داخلی برای اعمال تحریم‌های فلج‌کننده علیه مردم ایران، سند ننگی است که هرگز پاک نخواهد شد. جریانی که امروز در دانشگاه‌ها آتش‌افروزی می‌کند، استمرار همان تفکر ذلیلانه‌ای است که رهایی را در «دخالت خارجی» می‌جوید. این جماعت، مفهوم «وطن» را در قاموس سیاسی خود ندارند و تنها راه رسیدن به قدرت را آویزان شدن از اجنبی می‌دانند.
11- کسانی که امروز شعار بازگشت رژیم منحوس پهلوی سر می‌دهند، یا تاریخ نمی‌دانند یا خود را به خواب زده‌اند. رضاخان میرپنج، محصول کودتای انگلیسی ۱۲۹۹ بود و همان اربابان وقتی تاریخ مصرفش تمام شد، او را چون مهره‌ای سوخته تبعید کردند. محمدرضا پهلوی نیز با کودتای آمریکایی- انگلیسی ۲۸ مرداد به قدرت بازگشت. میراث پهلوی، میراث «عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی» بود که به عنایتی می‌آمدند و به اشارتی می‌رفتند. بازگشت به این دوران، بازگشت به عصر حقارت ملی است.
12- در پایان، باید تأکید کرد که اکثریت قاطع بدنه دانشجویی ایران، جوانانی فهیم، بصیر و باایمان هستند که علی‌رغم انتقادات، مرز میان اعتراض و وطن‌فروشی را به‌خوبی می‌شناسند. این «اکثریت هوشمند» باید با تبیین و روشنگری، فضا را از اقلیت پرسروصدا بازپس بگیرند. دانشگاه باید جایگاه نقد باشد، اما نقد ملی، نه نقد نیابتی. کسی که جاده‌صاف‌کن تحریم و جنگ علیه میهن خود می‌شود، دیگر دانشجو نیست؛ او تنها بازیگری است که در تئاتر سایه‌های دشمن، نقش «شعبان ‌بی‌مخ» و «مزدور دشمن» و «پادوی ترامپ و نتانیاهو» را بازی می‌کند. برای حفظ ایران، باید دانشگاه را از این ویروس مصون داشت.

یاد

مأیوس‌سازی دشمن با کنشگری فعالانه مردم و نخبگان

مصطفی قربانی

تشدید عملیات روانی – رسانه‌ای دشمن به‌موازات تقویت آرایش نظامی او در سطح منطقه و همزمان با اینها، تلاش برای شعله‌ور کردن دور جدیدی از آشوب در کشور، خطر وقوع حمله به ایران را بیش از پیش برجسته کرده است. با این حال، سؤال مهم آن است که چرا با وجود تشدید فشار‌های دشمن در همه ابعاد و حوزه‌ها و با وجود برجسته‌سازی وقوع حمله دشمن به ایران، اما این اتفاق رخ نمی‌دهد. 
در پاسخ باید گفت که متغیر‌های مختلفی، همان گونه که پیشتر نیز در همین جا نگارنده آنها را تشریح کرده است، بر امکان وقوع جنگ با ایران از سوی امریکا اثرگذار است، اما به‌نظر می‌رسد که در میان آنها، مهمترین متغیر، همانا وحدت و انسجام ملی ایرانیان است. بر این اساس، امریکا تا بابت گسیختگی جامعه ایران به اطمینان نرسد، نمی‌تواند بابت غلبه بر ایران اطمینان پیدا کند. به بیان دیگر، تا زمانی که نوعی بی‌تفاوتی و عدم‌احساس مسئولیت در قبال سرنوشت کشور در میان ایرانیان توسعه پیدا نکند که نتیجه آن، تضعیف انسجام ملی و افزایش ضریب آسیب‌پذیری کشور در برابر دشمن باشد، امریکا نمی‌تواند و نمی‌خواهد ریسک حمله به ایران را بپذیرد. بر این اساس، امروزه مهم‌ترین رسالت همه نیرو‌ها و نخبگان سیاسی اجتماعی ایران آن است که فعالانه در برابر توطئه‌های دشمن و به حمایت از کشور و نظام، اعلام موضع کنند؛ زیرا تجربه‌های متعددی در تاریخ معاصر نشان می‌دهد که رخداد تحولات ناخواسته مانند کودتا، براندازی، حمله خارجی و... در ایران همواره در سایه بی‌تفاوتی عمومی و نخبگانی در قبال سرنوشت کشور رخ داده است. 
به‌عنوان یک نمونه برجسته تاریخی در این زمینه باید به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اشاره کرد. بعد از آنکه با دستور دکتر مصدق در شب ۲۵ مرداد، نصیری که حامل نامه عزل مصدق از نخست‌وزیری بود، دستگیر شد و موج اول کودتا خنثی شد، تا سه روز بعد که کودتا انجام شد، نخبگان و نیرو‌های سیاسی اجتماعی مؤثر با فرو رفتن در حالتی از بی‌تفاوتی و بی‌عملی زمینه را برای انجام کودتا با کمترین هزینه فراهم کردند. در این زمینه، غلامرضا نجاتی در کتاب «جنبش ملی شدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲» می‌نویسد: «در آن سه روز سرنوشت‌ساز که آینده سیاسی ایران تعیین می‌شد، مسئولان مملکت و رهبران احزاب سیاسی در انجام وظایف خطیری که به عهده داشتند، غفلت کردند و فرصت‌های گرانبها از دست رفت.... مردم تهران که چند بار توطئه‌هایی علیه نهضت ملی را با قیام خود و پشتیبانی از نهضت ملی خنثی کرده بودند، صبح روز ۲۸ مرداد، بدون رهبر و فرمانده شاهد تردید و تزلزل رهبران نهضت ملی و خیانت و سهل‌انگاری چند تن از فرماندهان نظامی و رؤسای سازمان‌های انتظامی بودند. پیروزی سریع کودتاچیان در روز ۲۸ مرداد نه‌تنها برای ملت ایران، بلکه برای کرومیت روزولت و سردمداران کودتا باورکردنی نبود.»
با توجه به آنچه گفته شد، شرط اساسی مواجهه قدرتمندانه با دشمنانی که اکنون با متراکم‌سازی فشار‌ها و تهدید‌ها در میدان‌های اقتصادی، نظامی و رسانه‌ای به تهدید ایران و ایرانیان می‌پردازند، آن است که علاوه بر حفظ و ارتقای قابلیت‌های دفاع نامتقارن، ظرفیت‌های مردمی و نخبگانی هم به میدان بیاید و با نمایش وحدت و انسجام ملی، به دشمن سیلی زده شود؛ زیرا مهم‌ترین متغیر تعیین‌کننده امکان حمله دشمن به ایران، همان‌گونه که در بالا گفته شد، وضعیت داخلی ایران است؛ بدین ترتیب که اگر دشمن احساس کند که با حمله به ایران، مردم ایران با او همراهی می‌کنند یا حداقل نسبت به سلطه خارجی و دخالت بیگانگان در ایران، بی‌تفاوت می‌مانند، در حمله به ایران تردیدی به خود راه نمی‌دهد.

یاد

هوشمندسازی؛ سپر دفاعی نوین در زمان جنگ

فرزاد فلاحیان

موضوع جنگ در دنیای امروز دیگر صرفاً به تقابل نظامی در میدان نبرد محدود نمی‌شود، بلکه ابعاد پیچیده‌ای از زیرساخت‌های شهری، ارتباطی، اقتصادی و اجتماعی را در بر می‌گیرد. در چنین شرایطی، هوشمندسازی می‌تواند به عنوان یک سپر مکمل دفاعی عمل کند و بخشی از خطرات و خسارات جنگ را کاهش دهد. به باور من، اگر کشوری نتواند زیرساخت‌های حیاتی خود را به سمت مدیریت هوشمند و داده‌محور سوق دهد، در زمان بحران با آسیب‌های چندبرابری مواجه خواهد شد. çنخستین کارکرد هوشمندسازی، پیش از وقوع جنگ معنا پیدا می‌کند. در این مرحله، مهم‌ترین مسئله «آمادگی» است. سامانه‌های هشدار سریع، شبکه‌های یکپارچه اطلاع‌رسانی، اپلیکیشن‌های مدیریت بحران و سیستم‌های پیام‌رسان اضطراری می‌توانند در کوتاه‌ترین زمان ممکن خطر را به مردم اعلام کنند. اطلاع‌رسانی دقیق پیش از حملات احتمالی، فرصت پناه‌گیری، تخلیه مناطق پرخطر و کاهش تلفات انسانی را فراهم می‌کند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که حتی چند دقیقه هشدار زودهنگام می‌تواند جان هزاران نفر را نجات دهد. بنابراین سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های هوشمند هشدار، نه یک اقدام تجملی بلکه یک ضرورت امنیتی است. در مرحله دوم، یعنی هنگام وقوع جنگ، اهمیت هوشمندسازی دوچندان می‌شود. جنگ معمولاً با آسیب به زیرساخت‌هایی مانند آب، برق، گاز، حمل‌ونقل و ارتباطات همراه است. اگر این شبکه‌ها به سامانه‌های هوشمند مجهز باشند، می‌توانند به‌صورت خودکار آسیب را شناسایی کرده، مسیرهای جایگزین تعریف کنند و توزیع منابع را اولویت‌بندی نمایند. برای مثال، در شرایط کمبود برق، یک شبکه هوشمند می‌تواند برق مراکز درمانی و امدادی را در اولویت قرار دهد. همچنین در صورت قطعی گسترده، اطلاع‌رسانی دقیق و لحظه‌ای به مردم مانع از شایعه‌پراکنی و ایجاد اضطراب عمومی می‌شود. مدیریت داده‌ها در زمان بحران، از آشفتگی اجتماعی جلوگیری می‌کند و تصمیم‌گیری مدیران را دقیق‌تر و سریع‌تر می‌سازد.
اما شاید مهم‌ترین مرحله، پس از پایان جنگ باشد. بازسازی زیرساخت‌ها، ارزیابی خسارات، ساماندهی خدمات درمانی و رسیدگی به آسیب‌دیدگان نیازمند هماهنگی گسترده میان نهادهای مختلف است. ابزارهای مبتنی بر هوش مصنوعی می‌توانند در تحلیل حجم عظیم داده‌ها، شناسایی مناطق اولویت‌دار برای بازسازی، مدیریت منابع مالی و حتی پیش‌بینی بحران‌های ثانویه مانند شیوع بیماری‌ها نقش مؤثری ایفا کنند. سامانه‌های هوشمند می‌توانند فرآیند امدادرسانی را هدفمندتر و عادلانه‌تر کنند و از اتلاف منابع جلوگیری نمایند. با این حال، باید توجه داشت که هوشمندسازی خود نیازمند امنیت سایبری قوی است. در جنگ‌های نوین، حملات سایبری می‌تواند به اندازه حملات فیزیکی مخرب باشد. بنابراین توسعه زیرساخت‌های هوشمند باید همراه با تقویت سیستم‌های حفاظتی و پدافند سایبری انجام شود.
در مجموع، هوشمندسازی نه‌تنها یک ابزار مدیریتی بلکه بخشی از راهبرد دفاع غیرعامل کشورهاست. داشتن یک طرح جامع ملی برای مدیریت هوشمند بحران، سرمایه‌گذاری در فناوری‌های نوین و آموزش عمومی می‌تواند میزان آسیب‌پذیری کشور را در برابر جنگ به شکل قابل توجهی کاهش دهد. در دنیای امروز، کشوری موفق‌تر است که پیش از وقوع بحران، برای آن برنامه‌ریزی کرده باشد و از فناوری به‌عنوان بازوی تقویت‌کننده امنیت ملی بهره ببرد.

یاد

چرا می‌نویسیم؟‌

حسین حقگو
1. هر‌چه احساس نگرانی و ناامنی در فضای عمومی ناشی از تهدیدهای خارجی و درد و رنج داخلی افزون می‌شود، اقتصاد نیز کم‌جان‌تر و سفره مردم نیز کوچک‌تر می‌شود. چنان‌که مهم‌ترین خبر این روزهای اقتصاد کشور، کالابرگ و مشمولان و مصارف آن (اضافه‌شدن میوه و تره‌بار و پوشاک و پوشک بچه به 9 قلم کالای اساسی) است که به ازای هر نفر، کمتر از هفت دلار ارزش دارد.
همچنین است وضع عوارض پنج یورویی برای ورود هر گردشگر خارجی در بودجه سال آینده در مجلس ‌یا حقوق هزار دلاری رئیس دولت «در‌حالی‌که در سه دهه قبل به یک زن و شوهر پزشک روستایی شش هزار تومان معادل شش هزار دلار می‌دادیم» (پزشکیان - 26/11/1404). اعداد و ارقامی حقیر برای این مردم و سرزمین و اموری که آنها را نمایندگی می‌کنند (کاهش فقر، تأمین منابع درآمدی بودجه یک کشور و حقوق یک رئیس‌جمهور). سه نهاد معتبر صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان ملل متحد در جداول خود از تولید ناخالص کشورهای جهان، کشورمان را با تولید ناخالص داخلی بین 430 تا 480 میلیارد دلار در ردیف 35‌‌ جهان قرار داده‌اند؛ در‌حالی‌که این رقم در ابتدای دهه 90 حدود 620 میلیارد دلار بود و با شروع دور اول تحریم‌ها (دوره اوباما) به حدود 400 میلیارد رسید و با برجام به حدود 480 میلیارد و آغاز دور دوم تحریم‌ها (دوره اول ترامپ) به حدود 240 میلیارد دلار سقوط کرد و اکنون به همان رقم یک دهه قبل یعنی حدود 480 میلیارد بازگشته است. یعنی یک دهه سوخته‌! دهه‌ای که تولید ناخالص کشورهای رقیب ایران در منطقه، یعنی ترکیه و عربستان، به ترتیب به حدود هزار‌و 145 و هزار‌و 130 میلیارد دلار رسیده است (‌صندوق بین‌المللی پول- 2025‌). 

درآمد سرانه این دو کشور نیز بر‌اساس برابری قدرت خرید در ‌این سال‌ها، به بیش از دو تا سه برابر ایران افزایش یافته است (ایران حدود 17، ترکیه 42 و عربستان 61 هزار دلار). اقتصادی که سال به سال کوچک‌تر شده و فقر در آن عمیق‌تر و گسترده‌تر و رونق و رفاه از آن دورتر و دو‌قطبی‌ها (اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی) در آن از‌جمله به واسطه کاهش اندازه طبقه متوسط (از دوسوم جمعیت کشور در دهه 80 به یک‌سوم در حال حاضر‌) تشدید شده است. طبقه‌ای که تحصیلات دانشگاهی بالا و مشارکت اجتماعی بیشتری دارند و کالاهای فرهنگی و هنری بیشتری مصرف و از طریق نهادهای سیاسی و مدنی و رسانه‌های مستقل و‌... نقش میانجی را در جامعه بازی می‌کنند و مانع توده‌ای‌شدن سیاست می‌شوند و نقش پل ارتباطی بین طبقات بالا را که به واسطه در اختیار داشتن امکانات مطلوب، کمتر نگران آینده‌ هستند و طبقات فقیر که سخت درگیر تأمین معاش روزمره‌اند، ایفا می‌کنند و عامل پویایی جامعه و توسعه کشور هستند.

2. کوچک‌شدن کیک اقتصاد از یک سو، چنان‌که اشاره شد و نیز انسداد سیاسی و اجتماعی از سوی دیگر، به افزایش فقر و تشدید شکاف‌های اقتصادی و اجتماعی و ‌هر‌چه لاغرتر‌شدن طبقه متوسط و ایجاد طبقه متوسط فقیر در کشورمان همچون بعضی دیگر از کشورهای خاورمیانه انجامیده است؛ «طبقه‌ای که دارای مدرک دانشگاهی، تجربه رسانه‌های اجتماعی، دانش جهان و آرزوهای طبقه متوسط‌ هستند، اما به دلیل محرومیت اقتصادی، به سوی زیستن زندگی تهیدستانه سنتی در زاغه‌ها و سکونتگاه‌های غیرقانونی سوق داده می‌شوند و زندگی‌شان با حمایت خانواده یا مشاغل عمدتا بی‌ثبات و دون‌پایه، مثل تاکسی‌رانی، میوه‌فروشی، دست‌فروشی یا دلالی می‌گذرد. طبقه متوسط فقیر مرکز شهر را می‌شناسد و مدام به آنجا سر می‌زند، اما در حاشیه زندگی می‌کند» (انقلاب را زیستن- آصف بیات). در این میان، به سبب مهاجرت گروه‌های وسیعی از ایرانیان به خارج از کشور برای دستیابی به فرصت‌ها و امکانات بیشتر و بهتر، شکاف و گسست داخل و خارج نیز به‌خصوص در سال‌های اخیر و پس از انتخابات 1403 افزون شده و نوعی سرخوردگی شدید و گسست رادیکال و بازگشت نوستالژیک ایجاد شده و شاهد انتقال بازی سیاست به خارج از کشور هستیم که آسیب‌های بسیاری را در پی داشته و یقینا حوادث دردناک دی‌ماه یکی از نتایج بسیار تأسف‌بار آن بوده است؛ چراکه در این وضعیت، «سیاست به تدریج از زمینه اجتماعی داخل جدا و به عرصه تبعید منتقل می‌شود ‌و اپوزیسیون خارج بیش از آنکه بر سازمان‌یابی درون‌زا در جامعه داخل تکیه کند، در فضای سیاسی و رسانه‌ای کشور میزبان تثبیت می‌شود و زبان، اولویت‌ها و حتی تحلیل سیاسی آن بیش از آنکه از تجربه زیسته جامعه داخل تغذیه کند، در بیرون شکل می‌گیرد. یکی از پیامدهای این روند، بحران نمایندگی است. فاصله بین گفتار سیاسی و تجربه زیسته مردم افزایش می‌یابد و امکان شکل‌گیری تغییرات تدریجی و درون‌زا کاهش می‌یابد و‌ در بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، اتکا به فشار حداکثری و حمایت بازیگران قدرتمند خارجی، از یک ابزار تاکتیکی به مؤلفه‌ای پایدار در روایت سیاسی تبدیل می‌شود. در این روایت، تغییر نه از مسیر سازمان‌یابی اجتماعی در داخل، بلکه از مسیر تشدید تقابل و ورود بازیگران قدرتمند خارجی تصور می‌شود» (کوباایزاسیون اپوزیسیون- شرق- 30/11/1404).

3. در این سرنوشت‌سازترین روزها‌ و شاید لحظات تاریخ معاصر میهن‌مان، اگر بخواهیم عزتمندانه، مصلحت‌جویانه و حکیمانه (سه اصل راهبردی‌ عزت، مصلحت و حکمت) بیندیشیم و عمل کنیم، جز آن نخواهد بود که با انعطاف در ایدئال‌های سیاسی و آرمان‌های ایدئولوژیک، گفت‌وگوی واقعی داخلی (با ایرانیان، چه داخلی و چه خارج‌نشین‌) و خارجی (آمریکا و اروپا) را در پیش گیریم؛ چرا‌که بر فرض تداوم وضعیت فعلی و برجاماندن تحریم‌ها و دشمنی‌ها و... ‌یقینا جز بر آشفتگی بیشتر اقتصادی و بروز اعتراضات وسیع‌تر سیاسی و اجتماعی افزوده نخواهد شد‌.

در سناریو دیگر و در صورت عدم دستیابی به یک توافق پایدار و وقوع یک جنگ، فارغ از نتیجه برد و باخت نظامی آن، در عرصه اقتصادی شاهد آسیب‌های فراوان زیرساختی، صنعتی و... و تشدید فشارهای تحریمی و فقر و فلاکت بیشتر مردم خواهیم بود‌. راه سوم اما همان راه توافق است؛ بدون پرداخت آن هزینه‌های سنگینی که در سناریو وقوع جنگ، حتی جنگ قهرمانانه، محتوم است و کشور ویتنام مصداق آن است؛ کشوری که پس از سال‌ها جنگ و ارتباط محدود با جهان آزاد، سرانجام در نیمه دهه 90 میلادی به آشتی با آن نیمه دیگر جهان رسید و تولید ناخالص آن به 506 میلیارد دلار رسیده و سرانه تولید ناخالص داخلی‌اش در حدود دو دهه اخیر 3.6 برابر شده و به حدود سه‌هزار‌و 700 دلار (بر‌اساس برابری قدرت خرید به بیش از 13هزار‌و 500 دلار) رسیده و نرخ فقر نیز در این کشور تنها طی 10 سال بین سال‌های 2010 و 2020 از 14 درصد به 3.8 درصد کاهش یافته است (اتاق ایران- 17/8/1404). حفظ تمامیت ارضی و تأمین رفاه و آسایش جامعه با مشارکت همه ایرانیان در هر کجای جهان و نیز جهانی‌شدن و خاتمه‌دادن به انزوا و تنهایی استراتژیک این سرزمین قرار‌گرفته بر سر چهارراه جهان از طریق انعطاف‌پذیری و بهره‌گیری از فرصت‌های موجود، وظیفه نظام حکمرانی و خواست و آرزوی هر انسان ایرانی است. در این سرنوشت‌سازترین و تلخ‌ترین روزهای سال از آرزوی تحقق این خواسته‌ها می‌نویسیم و امیدواریم که با درایت و عقل سلیم، درد و رنج عظیم دی‌ماه و مصیبت‌های‌ دیگری همچون آن‌ تکرار نشود و آشتی، آسایش و عدالت بر گسست، فقر و قهر چیره شود. امید که چنین شود.

یاد

خواندن تاریخ از نان شب واجب تر است

سید محمد بحرینیان
یک. یکی از روش‌های اوباش رسانه‌ای در برخورد با پدیده‌هایی که دشمن می‌دارند آن است که آن‌قدر در مورد آن پدیده فحاش و در برابر مدافعانش دریده و بی‌ادب هستند که جریان مقابل را به لاک خود فروببرند و از ترس هم‌کلامی با فحاشان، زبان در کام کشند و از موافقت یا حمایت خود کوتاه بیایند. بسیاری از افراد معتقدند نباید با خوک کشتی گرفت چون کثیف است و هرچقدر ما آلوده شویم، خوک بیشتر به هدف خود رسیده؛ اما این قضیه در حوزه مسائل عمومی و کشوری صحیح نیست.

دو. این‌که چه نوعی از حکمرانی و چه دستگاهی بر سرکار باشند، امر جمعی است و اتفاقا باید پای آن هزینه داد. در امروز جمعی و سرنوشت‌ساز، باید در دفاع از موضع صحیح، صراحت داشت.
سه. در زمانه ابهام چگونه می‌توان به اصل حقایق دست‌یافت؟ چطور بفهمیم چه چیزی به صلاح است و چه چیزی نیست؟ چه کسی راست می‌گوید و چه کسی فریبکار است؟ یکی از مهم‌ترین روش‌ها استفاده از قاعده "یعرف الاشیا باضدادها" است. یعنی هر چیزی با ضدش شناخته می‌شود.
چهار. نقطه مقابل جمهوری اسلامی کدام جریان است؟ گزاره‌هایی از جنس " فعلا این نظام را کنار بزنیم بعدش هر اتفاقی بیفتد بهتر از وضع فعلی است" یا به فلان کس وکالت بدهیم برای دوران گذار تا بعدا معلوم شود تکلیف چیست" معمولا روشی برای فرار از پاسخگویی است. برنامه ریزان جریان مقابل، قطعا این‌طور نیست که ندانند دنبال چه هستند اما فعلا نمی‌خواهند بگویند تا فضا را به‌تدریج آماده کنند.
پنج. سال ۱۴۰۱ سران جریان برانداز گرد هم آمدند که البته ائتلافشان دوام نیاورد. چه افرادی؟ فرزندان آخرین شاه ایران، یک بازیگر درجه چندم، یک زن سابقا خبرنگار و یک کرد تجزیه‌طلب. به این جمع ۴ نفر دیگر هم دعوت‌شده بودند که نیامدند. ازجمله یک فوتبالیست سابق که حتی اموال خواهرش را نیز با کلاه‌برداری از چنگ او خارج کرده و امروز در خارج از کشور نسخه قرآن سوزی می‌پیچد. اگر بخواهیم مهره‌های اصلی جمع برانداز را بشمریم حتما نمی‌توان مجاهدین خلق را از قلم انداخت.
شش. حالا اینان چه کسانی هستند؟ حتما همه قبول داریم که انسان‌ها و جریان‌ها آن چیزی نیستند که وعده می‌دهند و از آن حرف می‌زنند بلکه شبیه‌تر به چیزی هستند که تابه‌حال بوده‌اند و عملکردی که از آن‌ها دیده‌ایم. وعده آزادی و آبادی و سرافرازی میهن و ... را که همه می‌دهند اما سؤال این است چگونه عمل می‌کنند.
هفت. جریان سلطنت که امروز مصداقش پهلوی است، در کوچک‌ترین ابعاد زندگی انسان‌ها دخالت کرده است. این‌ها افسانه نیست. این‌ها خاطرات و تجربه‌های زیسته پدرها و مادرهای ماست که حتی برای مردان هم لباس فرم عمومی طراحی و استفاده از آن اجبار شده بود. احتمالا جوان‌ترها کمتر حوصله خواندن دارند. اشکالی ندارد. فقط عبارت کلاه پهلوی را جست‌وجو کنید و هر منبعی دستتان آمد بخوانید. کلاهی که به‌اجبار بر سر میلیون‌ها ایرانی رفت! قحطی عظیم دوران پهلوی اول و مرگ میلیون‌ها ایرانی، دخالت همیشگی بیگانگان، عزل شخص اول کشور از سوی قوای انگلیس و روس و تبعید او، فرار محمدرضا از ایران در دوران دکتر مصدق، بازگشت به قدرت با کودتای بی‌مخ‌ها و فحاش‌ها و نهایتا فرار از کشور یک ماه قبل از انقلاب همه نشانگر وضعیتی است که نام آن را استبداد پهلوی گذارده‌اند. این توضیح را باید اضافه کرد که اگر فرزند محمدرضا خودش پیش‌ازاین کمترین احتمالی می‌داد که روزی به ایران بازگردد و جایگاهی داشته باشد حداقل به فرزندانش زبان پارسی می‌آموخت. بحث دراین‌باره بیش از این‌هاست. در جریان هستیم که تغییر روش حکمرانی عملا یعنی تغییر سرنوشت و ارزشش را دارد که در کنار کارهای شخصی برایش وقت بگذاریم. تاریخ عصر پهلوی را از حداقل ۳ منبع معتبر داخلی و خارجی بخوانیم. این را هم می‌دانیم که اینستاگرام و تلگرام و ایکس منبع معتبر نیست.
هشت. به نظر می‌رسد که از میان جریانات مدعی، جز سلطنت‌طلبان  و مجاهدین خلق، گروه دیگری از تشکیلات برخوردار نباشد. مدعی دوم قدرت همین جلادان وحشی عجیب‌اند. واقعا باورکردنی نیست که لازم است از ویژگی‌های فرقه پهلوی و رجوی نوشت اما چه می‌شود کرد که معجزه رسانه برخی را دچار سؤال و ابهام کرده است. در فرقه رجوی، حتی همین امروز پوشش صد درصد اجباری است. دقت کنید که نه اصل روسری بلکه رنگ آن نیز از طرف سازمان تعیین می‌شود. سازمان تصمیم می‌گیرد شما با چه کسی ازدواج کنید، از چه کسی جدا شوید، ازدواج تشکیلاتی کنید و حتی چگونه فکر کنید. سازمان برای اعضای خود جلسات اعتراف برگزار می‌کند تا اعضا در حضور جمع، از افکار شخصی خود به‌عنوان فاکت حرف بزنند تا بشکنند. سازمانی که خون ۱۷ هزار زن و مرد و پیر و جوان را در خیابان‌های تهران و شهرستان‌ها بر زمین ریخته است. همه‌چیز سازمان است و بقیه هم مشتی نیروی اجیر تحقیرشده‌اند که باید در خدمت عقیده و اهداف خواهر مریم باشند.
نه. این را هم باید اضافه کرد. پهلوی امروز در کنار اسرائیل ایستاده و از سبک‌سرترین، شیادترین و فاسدترین رئیس‌جمهور آمریکا آویزان است که به ایران حمله کند. خود او چند سال پیش‌گفته بود تغییری که بخواهد با حمله خارجی باشد همان بهتر که نشود ولی امروز در خدمت اهداف اسرائیل است و اسرائیل این حرف را نمی‌پسندد. مجاهدین خلق هم که مردم لقب منافقین بر آن گذاشته‌اند در ایام هجوم بعثیان به ایران در کنار صدام ایستاده بود. این دو فرقه جز تباهی و ویرانی و قتل و غارت و ذلت آیا چیز دیگری هم برای عرضه دارند؟!

یاد

اشتباه قمارباز

سید اسماعیل موسوی

ترامپ در حال از بین بردن سازوکار‌هایی است که دولت‌های پیشین آمریکا برای مهار ایران طراحی کرده بودند. از زمان اوباما و پس از مشخص شدن ناکارآمدی حمله نظامی به ایران در زمان بوش، سیاست ایالات متحده در قبال ایران تغییر کرد. در دوران اوباما دکترینی طراحی شد که مهم‌ترین رکن آن تحریم‌های همه‌جانبه اقتصادی بود. 

دکترین تعلیق
این سیاست کلان که تحریم‌های اقتصادی بخش مهمی از آن بود، بر «معلق نگه‌داشتن» ایران استوار بود؛ سیاستی که مانع از رسیدن ایران به نقطه تصمیم‌گیری می‌شد. همه چیز به‌گونه‌ای طراحی شده بود که ایران هیچ‌گاه خودش را به‌طور کامل در گوشه رینگ نبیند و تصمیم بزرگ برای مقابله‌به‌مثل نگیرد یا اساساً توان گرفتن چنین تصمیمی را نداشته باشد. 
اهمیت پرونده ایران برای آمریکا بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را می‌توان در چهار محور اصلی تعریف کرد: 
1. جایگاه ایران در جهان اسلام
2. ضدیت ایران با اسرائیل
3. حضور ایران در بازار نفت
4. شراکت ویژه اقتصادی با شرق
سیاست اوباما در هر چهار محور این بود که ایران اثرگذاری خود را به شکل تدریجی از دست بدهد، به‌گونه‌ای که این کم‌رنگ‌شدن او را به کنش رادیکال سوق ندهد. 

چهار محور فشار
در حوزه جهان اسلام: تمام تلاش بر این بود که شیوه عملکرد ایران در حوزه سیاست داخلی و خارجی به الگویی برای کشور‌های اسلامی تبدیل نشود و اقدامات ضداسرائیلی و ضدآمریکایی ایران برای مسلمانان جهان جذابیت پیدا نکند. بحران سوریه و حمایت ایران از دولت وقت و مذاکرات هسته‌ای و به‌ویژه مذاکره با آمریکا از نمونه پرونده‌هایی بودند که رسانه‌ها به وسیله‌ آن‌ها تبلیغات زیادی را علیه جمهوری اسلامی به راه انداختند. برای مثال نتانیاهو حتی بعد از طوفان الاقصی به‌نحوی با ایران تقابل کرد که هم بسیاری از دستاورد‌های ایران در منطقه را از او بگیرد و هم به‌گونه‌ای عمل نکند که برای ایران راهی جز جنگ باقی بگذارد و ایران را به قهرمان مبارزه با اسرائیل تبدیل کند. 
ضدیت با اسرائیل: در محور مبارزه با اسرائیل هدف این رویکرد منزوی کردن ایده‌ مبارزه و مقابله با اسرائیل و به‌تبع آن به‌حاشیه‌کشاندن اقدامات ضداسرائیلی محور مقاومت بود. اوباما به دنبال آن بود که از طریق نهاد‌های بین‌المللی و با کمک کشور‌های منطقه اولاً مسئله فلسطین را از اولویت خارج کند، ثانیاً ایده مبارزه را کنار گذاشته و از طریق پیداکردن راهکاری دیپلماتیک برای مسئله فلسطین گروه‌های مقاومت را از هر گونه مشروعیتی تهی کند. 
در حوزه نفت: آمریکا نفت ایران را تحریم کرد و مانع رشد صنعت نفتی شد؛ اما از طرفی به چین اجازه خرید نفت ایران را بدون تبادل مالی داد تا هم مانع به‌هم‌ریختگی عرضه نفت در بازار جهانی شود و هم اندک‌اندک ایران را از بازار جهانی خارج کند. 
در حوزه شراکت اقتصادی با شرق: در رویکرد تعلیقی ایران در مجامع جهانی محکوم و از منافع آن مانند عضویت در سازمان تجارت جهانی و مبادلات اقتصادی محروم شد، اما دائم از باز بودن در‌های دیپلماسی صحبت می‌شد. حتی در مواجهه با اپوزیسیون، غرب از طرفی حمایت همه‌جانبه می‌کرد و با تبلیغات رسانه‌ای آن‌ها را به میدان می‌فرستاد، اما در پشت‌صحنه مشغول مذاکره با سیستم سیاسی بود و از همین اعتراضات به‌عنوان اهرم فشار استفاده می‌کرد. دولت اوباما در زمان مذاکرات به‌نحوی رفتار می‌کرد که هم دست طرف‌داران مذاکره برای ادامه همکاری با غرب پر باشد، هم بهانه می‌داد که مخالفان مذاکره ادامه این مسیر را بی‌فایده بدانند. این امر باعث می‌شد در ایران بر سر برقراری رابطه جدی با غرب و همچنین شرق  - به‌ویژه چین و روسیه - همیشه اختلاف‌نظر باشد. همین اختلاف‌نظر در داخل باعث می‌شد طرفین چینی و روسی آن‌چنان که باید به نفع ایران مداخله نکنند و با ما به شیوه یکی به نعل یکی به میخ بازی کنند. این وضعیت کشور را در حالت «از اینجا رانده، از آنجا مانده» نگه داشت. نه سرمایه‌گذاری شرقی‌ها برای کمک به ایران وجود داشت و نه غربی‌ها.
وضعیت تعلیق، شکاف تمایل به غرب و ضدیت با غرب (که شکل جدید شکاف قدیمی سنت/تجدد است) را به‌شدت فعال کرد و غرب از طریق همین دوگانه سایر شکاف‌ها را در جامعه فعال کرد تا با شدت یافتن دوقطبی‌های گوناگون، تنش و اصطکاک افزایش یابد و رادیکالیسم و خشونت‌ورزی جایگزین تعامل شود. در چنین شرایطی به شیوه‌ای آرام و فرسایشی تمام نیرو‌های اجتماعی و سیاسی موجود در ایران دچار استهلاک می‌شدند. 

کنارگذاشتن استراتژی تعلیق
اما بعد از جنگ ۱۲ روزه و شکست آمریکا و اسرائیل در زدن ضربه کاری و نهایی به ایران و نمایان‌شدن قدرت نظامی ایران برای کشور‌های دنیا و محبوبیت پیداکردن ایران در میان کشور‌های اسلامی، مجموعه دولت‌های غربی به عجله افتادند و اقداماتی کردند که این سیاست پیچیده غرب علیه ایران را به میزان زیادی از بین برد. 
نخست، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران و مقاومت ایران در برابر این تهاجم، به چین و روسیه فهماند که ایران در حال حاضر نوک پیکان تقابل با غرب  - به‌ویژه آمریکا - است و اگر ایران آسیب دیده و از دور خارج شود، چین و روسیه قطعاً آسیب جدی خواهند دید، به‌ویژه در نحوه ارتباط با غرب. همین امر باعث شد چین و روسیه برخلاف دفعات پیشین این بار محکم‌تر از همیشه در عرصه بین‌المللی به نفع ایران عمل کنند. نمونه این وضعیت را می‌توان در فعال‌کردن مکانیسم ماشه دید. این امر جدیت غرب برای ضربه‌زدن به ایران و اهمیت از دور خارج‌شدن ایران برای غرب را به‌وضوح برای چین و روسیه روشن کرد. 
دوم، دولت پزشکیان  - که دولتی با تمایل بیشتر به جریان اصلاح‌طلبی است - با آغاز جنگ ۱۲ روزه در حین مذاکرات و اقدامات و رفتار‌های پسینی ترامپ، متوجه شد هرگونه برنامه‌ریزی جدی برای کشور باتکیه‌بر نتیجه مذاکرات با آمریکا بی‌فایده خواهد بود و ترکیب ترامپ و نتانیاهو هیچ امتیاز و حتی فضایی برای کنشگری به ایران نخواهند داد. نمونه دیگر این عجله، بهره‌برداری سریع و شتاب‌زده از فشار‌های اقتصادی پس از جنگ ۱۲ روزه بود. فعال‌شدن مکانیسم ماشه، توقیف نفتکش‌ها، ممانعت از بازگشت ارز از طریق تراستی‌ها و... همگی اقداماتی بودند که اقتصاد تحت‌فشار ایران را با مشکلات مضاعف مواجه می‌کرد. 

شتاب‌زدگی در مواجهه با اعتراضات
غربی‌ها که منتظر بروز آثار اجتماعی این دور از تشدید فشار اقتصادی بودند، با آغاز اعتراضات (که نقطه شروع آن مستند ترانه علیدوستی بود)، با عجله اعتراضات را وارد فاز مسلحانه و خشونت‌آمیز کردند و عملاً هرآنچه را رشته بودند، پنبه کردند. 
کافی بود اعتراضات مسالمت‌آمیزی که در بازار شروع و باعث قفل‌شدن مبادلات اقتصادی شده بود دو هفته دیگر ادامه پیدا می‌کرد. اگر بعد از دو یا سه هفته فاز مسلحانه و خشونت‌آمیز آغاز می‌شد، قطعاً تبعات و هزینه‌های آن بسیار سنگین‌تر می‌بود؛ چرا که در این بازه امکان وجود داشت تا بخش بزرگ‌تری از طبقه متوسط را از طریق اعتراضات مدنی همراه کرده و جمعیت بسیار بیشتری از این طبقه ناراضی را به خیابان بکشانند. 
اما عجله و اضطراب ترامپ و نتانیاهو باعث شد تا بلافاصله رضا پهلوی را  - که به دست رسانه‌های خودشان او را بزرگ کرده بودند - به میدان فرستاده و با ارسال رمز آغاز عملیات، گروه‌های مسلح را وارد میدان کنند. نتیجه آنکه خشونت بالای گروه‌های مسلح به‌عکس باعث عقب‌نشینی گروه‌های مختلف اجتماعی شد و داستانی که می‌توانست بسیار خطرناک‌تر باشد، در نخستین روز‌های شروعش متوقف شد. 
نتیجه این اشتباه این شد که پس از بازگشایی اینترنت بین‌المللی و تلاش حداکثری رسانه‌هایی همچون بی‌بی‌سی برای ساختن آیکون از جان‌باختگان روز‌های ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه برای طبقه متوسط (با تأکید بر نمایش صحنه‌های موردعلاقه این طبقه از زندگی جان‌باختگان مانند: آوازخواندن، جشن تولد، رقص، صحبت از آرزو‌ها، ساززدن، نگه‌داری از حیوانات و...)، هیچ‌گونه اعتراض فراگیر و جامعی در بستر شبکه‌های اجتماعی علیه نظام سیاسی ایران رقم نخورد. 
در مقابل، ورود صریح و عجولانه مقامات اسرائیلی و آمریکایی در حمایت از اعتراضات خشونت‌آمیز و نیز تهدید جان رهبر انقلاب اسلامی باعث شد که گروه‌های اجتماعی طرف‌دار نظام نه‌تنها دچار تردید نشوند، بلکه یکپارچه و با تمام توان به نفع نظام وارد عمل شوند؛ چه در عرصه فیزیکی و میدانی و چه در عرصه فعالیت در فضای مجازی. 

دو رویکرد رسانه‌ای متفاوت
این نابلدی در تعامل با طبقه متوسط محصول روی کارآمدن دولت ترامپ بود. در سال ۱۳۹۶ و هم‌زمان با آغاز پروژه فشار حداکثری، شبکه ایران‌اینترنشنال تأسیس شد. تأسیس این شبکه مصادف شد با مطرح‌شدن چهره‌های جدیدی از اپوزیسیون مانند مسیح علی‌نژاد که وجه ممیزه اصلی آن‌ها با مخالفان پیشین، هیجان و خشونت بالای آنان بود. 
ایران‌اینترنشنال برخلاف بی‌بی‌سی - که دائم در تلاش بود چهره‌ای منصف، علمی و فرهیخته از خود به نمایش بگذارد و افراد دانشگاهی، به‌ویژه دانشجویان را مخاطب خود قرار دهد - از ابتدا مخاطب خود را افراد عامی و معمولی، به‌ویژه جوانان شهرستانی و غالباً محروم از تحصیل و شغل تعریف کرد و برای اقناع آن‌ها هیچ تلاشی برای حرفه‌ای‌بودن و منصف‌بودن از خود نشان نداد. 
در پروژه جدید غرب برای به‌هم‌ریختن فضای داخلی، دیگر الگو‌های انقلاب رنگی گرجستان و اوکراین مطرح نبود و سوریه به مدل جدیدی برای آشوب از درون انتخاب شد. سرمایه‌گذاری روی دانشگاهیان، هنرمندان و افراد تحصیل‌کرده این هدف را محقق نمی‌کرد؛ چرا که این افراد امکان بروز خشونت به شکل ویژه را نداشتند. اما اگر برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری مکفی برای افراد محرومیت‌چشیده و خسته از بیکاری و بی‌پولی صورت می‌گرفت، این قابلیت را داشتند که خشونت قابل‌توجه و تکان‌دهنده‌ای از خود نشان دهند. 
این شبکه بار‌ها دروغ گفته و بستری برای مطرح‌کردن ادعا‌های عجیبی مانند مفیدبودن تهاجم خارجی به ایران بوده است؛ چرا که هدف آن تنها تحریک احساسات و هیجانات است، نه دادن ذهنیتی لیبرال به‌منظور نقد حاکمیت دینی. به‌عبارت‌دیگر، پروژه ایران‌اینترنشنال رادیکال‌تر کردن و تشدیدکردن اعتراضات داخلی بوده و است. 
اما این روش موفقیت‌آمیز نبوده است؛ چراکه بدون حضور طبقه متوسط که در کلان‌شهر‌ها ساکنند، اعتراضات خشونت‌آمیز شهر‌های حاشیه‌ای و کوچک نمی‌تواند اثربخشی قابل‌توجهی داشته باشد. اما نکته اینجاست که این میزان خشونت و تنفر که امثال ایران‌اینترنشنال و طیف پهلوی‌ها مبلغ آن هستند، بیش از آنکه به میدان آورنده طبقه متوسط باشد، بیشتر باعث دورشدن آن‌ها از صحنه و همراهی آن‌ها با نظام می‌شود. 

اشتباهات استراتژیک دیگر
نمونه دیگر این شتاب‌زدگی را می‌توان در تروریستی خواندن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌خاطر حوادث اخیر توسط اتحادیه اروپا دانست. اقدامی که باعث شد ایران با جدیت اروپا را از دور مذاکرات کنار گذاشته و دیگر نقش‌آفرینی برای آن قائل نباشد؛ چه اینکه مواجهه اروپا با تصمیمات ترامپ، به‌خصوص ماجرای گرینلند و اوکراین، نشان داد که اروپا بدون آمریکا توان دفاع‌کردن از خود را ندارد. 

به سیم آخر زدن ایران
اما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین اشتباه ترامپ جدیت او در تهاجم به ایران است. کاری که اوباما و بایدن از انجام آن اعراض داشتند و باوجود فشار‌های نتانیاهو در حین طوفان‌الاقصی از دنبال‌کردن آن سرباز می‌زدند و تنها به تهدیدکردن بسنده می‌کردند. این اقدام ترامپ باعث شد بعد از گذشت بیش از ۱۵ سال، نظام سیاسی ایران خود را در گوشه رینگ احساس کرده و شجاعت گرفتن تصمیمات بزرگ را پیدا کند. 
در واقع آن چیزی که رؤسای‌جمهور قبلی آمریکا سعی می‌کردند تا با ظرافت و پیچیدگی مانع آن بشوند، ترامپ رقم زد: به سیم آخر زدن ایران. ساختار سیاسی ایران این‌بار به شکل یکپارچه به این نتیجه رسیده که چاره‌ای جز جنگ برایش باقی نمانده و اگر این‌بار مماشات کند چیزی از او باقی نخواهد ماند. به همین خاطر این‌بار نه‌تنها تلاشی برای نمایش عدم تمایل به درگیری از خود نشان نداد، بلکه در تمام پیام‌های مستقیم و غیرمستقیم نظامی و سیاسی خود به دشمنان فهماند که این بار به‌هیچ‌وجه کوتاه نیامده و حاضر است تمام هزینه‌های لازم برای اتخاذ چنین تصمیمی را بدهد. 
این نمایش عزم نبرد، باعث شد روسیه که همیشه در دادن تسلیحات به ایران هزار جور اداواطوار درمی‌آورد، این‌بار به شکلی گسترده و در مدت زمانی کوتاه میزان قابل‌توجهی سلاح را به ایران منتقل کند. گروه‌های مقاومت و بدنه‌های اجتماعی حامی ایران به‌صراحت آمادگی خود را برای نبرد اعلام کنند. چین و روسیه به شکلی جدی در عرصه بین‌المللی به دفاع از ایران پرداخته و به آمریکا برای انجام چنین اقدام متهورانه‌ای هشدار بدهند. 
کشور‌های عرب منطقه که تا پیش‌ازاین خیالشان بابت ضعیف‌شدن ایران و گروه‌های حامی‌اش تا حدی راحت شده بود، با اعلام صریح رهبر انقلاب مبنی بر منطقه‌ای بودن جنگ، بعد از مدت‌ها واقعاً نگران شده و با ابراز آن، ضعف خود را در برابر قدرت نظامی ایران عیان کنند. 

اسرائیل؛ بازنده اصلی
شاید کمی عجیب به نظر بیاید، اما بازنده اصلی این وضعیت در حال حاضر اسرائیل است. اسرائیل در شرایطی قرار گرفته که تنها یک چیز او را نجات می‌دهد و آن هم سرنگونی جمهوری اسلامی یا چیزی نزدیک به آن است. اگر آمریکا به ایران حمله کرده و ایران با دادن پاسخی همه‌جانبه آمریکا را مجبور به عقب‌نشینی و توقف جنگ کند یا در حالت دیگر آمریکا را از حمله منصرف کرده و به توافقی حتی نیم‌بند بکشاند، اسرائیل وارد بحران امنیتی بزرگی خواهد شد: آن هم از دست‌دادن چتر حمایتی نظامی - امنیتی آمریکا برای اسرائیل در مقابل ایران است. 
در واقع آن چیزی که همیشه اسرائیل را از مخمصه‌ها نجات می‌داد، ورود آمریکا بود. اما اگر آنچه که همه همیشه از آن می‌ترسیدند - یعنی ورود آمریکا - ابهت و هولناک‌بودن خود را از دست بدهد، اسرائیل یکی از اصلی‌ترین عوامل برقراری امنیتی‌اش را از دست خواهد داد. 
شهید سید حسن نصرالله مدت‌ها پیش‌ازاین اشاره کرده بود که بزرگ‌ترین سیاست ‌محور مقاومت برای ضربه‌زدن به اسرائیل، جداکردن آمریکا از آن است. همه می‌دانند این مهم تنها زمانی محقق می‌شود که دفاع از اسرائیل دیگر مثل قبل برای آمریکا فایده‌ای نداشته باشد و بلکه مضر و هزینه‌زا باشد که این البته اتفاقی بسیار مهم و دشوار است. 
اما نتانیاهو این‌بار خود به دست خودش ترامپ را وارد مرحله‌ای کرده که همه از ورود به آن وحشت داشتند، اما حالا که وارد آن شده‌ایم، کم‌کم ترس‌ها در حال ریخته‌شدن است؛ چراکه دیگر راهی جز مبارزه باقی نمانده است. در واقع آنچه که کار می‌کرد تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران و سایه جنگ بود، نه خود آن؛ حال اگر اوضاع به‌نحوی جلو برود که برای همه آشکار شود که این تهدید و قدرت‌نمایی آمریکا آن‌قدرها هم ترسناک نیست و می‌توان از پس آن برآمد، دوران جدیدی در منطقه آغاز خواهد شد. 

یاد

ترامپ حق دارد تعجب کند

غلامرضا بنی اسدی 

 صبح، در واشنگتن، سوالی طرح شده است؛ نه از سرِ ناآگاهی، که از جنسِ حیرت. «چرا ایران، با وجود این همه فشار، تسلیم نشده است؟» این روایت را استیو ویتکاف از زبان دونالد ترامپ نقل می‌کند؛ روایتی که بیش از آن‌که خبری باشد، نشانه‌شناسیِ یک سوءتفاهم تاریخی است؛ آنان ایران را نمی شناسند. در دستگاه محاسباتی سیاست خارجی آمریکا، فشار یک متغیر خطی است: تحریم را تشدید کن، تهدید را علنی کن، ناو را نزدیک کن؛ آن گاه منتظر باش که در پایتختِ هدف، شکاف بیفتد، ارکان تصمیم بلرزد و پرچم سفید، پیش از رسیدن به مرزها بالا رود. این فرمول در بسیاری از نقاط جهان کار کرده است. اما مسئله این جاست که ایران، «نقطه» نیست؛ «روایت» است.
ایران، یک دولت-ملت معمولی در حاشیه جغرافیای بحران نیست. ایران، تلاقی دو سنتِ بزرگ است: سنتِ حماسه و سنتِ حکمت. در این سرزمین، شاهنامه فقط یک متن ادبی نیست، شناسنامه غیرت ملی است و نهج‌البلاغه تنها کتاب موعظه نیست، منشور عدالت و کرامت است. این دو، قرن‌هاست در ذهن ایرانیان به هم رسیده‌اند و ترکیبی ساخته‌اند که با مترِ فشار اقتصادی اندازه‌گیری نمی‌شود. آمریکا، ایران را با شاخص‌های تورم و نرخ ارز می‌سنجد؛ ایران اما خود را با شاخصِ عزت اندازه می کند. این همان نقطه کورِ تحلیل است.
وقتی در مذاکرات برجام، آن جمله مشهور به کلیدواژه بدل شد که «هیچ‌وقت یک ایرانی را تهدید نکن»، برخی آن را اغراق دیپلماتیک پنداشتند. اما واقعیت آن است که تهدید، در ایران کارکردی معکوس دارد. تهدید، جامعه‌ای با حافظه تاریخیِ طولانی را به وضعیت دفاع از حیثیت می‌برد و در ایران، حیثیت، متغیری فراتر از محاسبه‌های کوتاه‌مدت است.
سال‌ها پیش، امام روح‌ا... خمینی این معنا را در یک جمله فشرده کرد: «ملتی که شهادت دارد، اسارت ندارد.» این جمله، دقیقا گزارشی از یک واقعیت اجتماعی بود. جامعه‌ای که مرگ در راه باور را پایان نمی‌داند، در برابر فشار، به زبان دیگری پاسخ می‌دهد. امروز نیز حضرت آیت ا... خامنه‌ای همان منطق را با ادبیاتی صریح‌تر در سپهر سیاست جاری می‌کند: مقاومت، انتخابی احساسی نیست؛ راهبردی مبتنی بر تجربه تاریخی است.
ترامپ از خود می‌پرسد چرا ایران فرو نریخته است. شاید پاسخ ساده باشد: چون ایران، فقط یک «حکومت» نیست که با فشار از هم بپاشد؛ یک «ملت-تمدن» است که در بزنگاه‌ها به حافظه خود رجوع می‌کند. در این حافظه، از کربلا تا خرمشهر، از رستم تا سلیمانی، یک خط ممتد کشیده شده است: خطِ ایستادگی.
این به معنای انکار مشکلات اقتصادی یا نارضایتی‌های اجتماعی نیست. ایران نیز مانند هر جامعه‌ای، از بحران و اختلاف و خطا کم آسیب ندیده است. اما در لحظه تهدید بیرونی، معادله تغییر می‌کند. شکاف‌ها موقتاً تعلیق می‌شوند و «ایران» به مثابه یک کُل تاریخی، بر فراز اختلافات می‌ایستد. این همان متغیری است که در اتاق‌های فکر واشنگتن کمتر دیده می‌شود.
شاید رئیس‌جمهور آمریکا باید چند واحد «ایران‌شناسی» بگذراند؛ نه ایرانِ روی نقشه، که ایرانِ در متن. ایرانی که کودکش با نام‌های علی و حسین بزرگ می‌شود و با داستان‌های رستم و سیاوش قد می‌کشد. ایرانی که عزت را نه در شعار، که در تربیت خانوادگی تمرین می‌کند. ایستادگی ایران، رازآلود نیست؛ ریشه‌دار است. تعجب اگر هست، نه از مقاومت یک ملت، که از اصرار بر خواندنِ این ملت با عینکی است که بارها خطای خود را ثابت کرده است. ایران را نمی‌توان فقط با فشار سنجید؛ باید آن را با تاریخش فهمید و تاریخ ایران، تاریخِ تسلیم نیست.

یاد

ونزوئلا و معادله چین؛ انرژی به‌ مثابه اهرم ژئوپلیتیک

محمدرضا حاجی‌صفرتهرانی

در برخی تحلیل‌ها گفته می‌شود نفت ونزوئلا تنها «4 درصد» واردات نفت چین را تشکیل می‌دهد، بنابراین حذف آن تاثیر معناداری بر امنیت انرژی پکن نخواهد داشت. این عدد از مقایسه صادرات ونزوئلا با کل واردات چین که بیش از ۱۰ میلیون بشکه در روز است به دست می‌آید اما تقلیل یک رابطه ژئوپلیتیک به یک نسبت عددی، خطای تحلیلی است. در ژئوپلیتیک انرژی، وزن یک منبع صرفاً با سهم آماری آن سنجیده نمی‌شود، بلکه با نوع نفت، میزان انعطاف‌پذیری و جایگزینی، سطح ریسک سیاسی، پیوند‌های مالی و جایگاه آن در زنجیره تامین معنا می‌یابد. مساله ونزوئلا برای چین مساله «حجم» نیست، مساله «کارکرد راهبردی» است. چین بزرگ‌ترین واردکننده نفت خام جهان است و امنیت انرژی برای آن یک ضرورت ساختاری محسوب می‌شود، نه یک انتخاب مقطعی. از سال ۲۰۱۹ همزمان با تشدید تحریم‌های آمریکا علیه کاراکاس، چین به مقصد اصلی نفت ونزوئلا تبدیل شد. در بازه ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵، در بسیاری از ماه‌ها بین ۷۰ تا ۸۰ درصد صادرات نفت ونزوئلا راهی چین شده است. نوامبر ۲۰۲۵ نیز صادرات این کشور ۹۲۰ هزار بشکه در روز بود که نزدیک ۷۴۰ هزار بشکه آن به چین اختصاص داشت. این تمرکز صادراتی، رابطه ۲ کشور را از سطح یک مبادله تجاری فراتر برده و آن را به پیوندی با ابعاد ژئوپلیتیک تبدیل کرده است. نفت فوق‌سنگین ونزوئلا خوراک پالایشگاه‌هایی است که برای فرآورش نفت‌های سنگین طراحی شده‌اند. از نظر فنی، جایگزینی آن ممکن است اما این جایگزینی بی‌هزینه و بی‌ریسک نخواهد بود. گزینه‌هایی مانند نفت سنگین کانادا، نفت «مایا»ی مکزیک یا برخی گریدهای سنگین غرب آسیا می‌توانند بخشی از کمبود را جبران کنند؛ با این‌ حال، تفاوت در کیفیت، هزینه حمل‌ونقل، شرایط قراردادی و ریسک سیاسی موجب می‌شود این جایگزینی کاملاً هم‌ارز نباشد. بنابراین مساله صرفاً یافتن «بشکه جایگزین» نیست، بلکه مدیریت مجموعه‌ای از ریسک‌های فنی، مالی و ژئوپلیتیک است. چین بخش عمده واردات نفت خود را بر اساس آمار رسمی گمرکی به ‌ترتیب از روسیه، عربستان و عراق تأمین می‌کند و پس از آن امارات و عمان قرار دارند. ایران نیز در شمار تأمین‌کنندگان مهم نفت چین است و صادرات آن ترکیبی از جریان‌های رسمی ثبت‌شده و سازوکارهای غیرمستقیم را در بر می‌گیرد. از این رو، حذف نفت ونزوئلا اقتصاد چین را دچار بحران فوری نخواهد کرد اما افزایش تمرکز بر سایر منابع پرریسک، به معنای فشرده‌تر شدن ریسک زنجیره تأمین انرژی پکن است. در منطق امنیت انرژی، مساله فقط «دسترسی» نیست، بلکه «تنوع کم‌ریسک و پایدار» است. بعد مالی این رابطه نیز کمتر از بُعد انرژی آن اهمیت ندارد. چین طی ۲ دهه گذشته ده‌ها میلیارد دلار در قالب قراردادهای «نفت در برابر وام» به ونزوئلا اعطا کرده و همچنان مطالبات قابل‌ توجهی از این کشور دارد. در نتیجه، پکن صرفاً خریدار نفت نیست، بلکه طلبکار راهبردی نیز محسوب می‌شود. هر تحول سیاسی در کاراکاس مستقیماً بر بازپرداخت این مطالبات اثر می‌گذارد و پرونده ونزوئلا را به یکی از گره‌های دیپلماسی انرژی چین تبدیل می‌کند؛ گرهی که در آن منافع مالی، امنیت انرژی و ملاحظات ژئوپلیتیک درهم‌تنیده‌اند. در این چارچوب، می‌توان ۳ سناریوی راهبردی را ترسیم کرد.
1- سازگاری عمل‌گرایانه: چین با تعمیق تنوع‌بخشی به واردات از روسیه و غرب آسیا و حتی افزایش خرید نفت از منابع تحریمی، خلأ ونزوئلا را مدیریت می‌کند و همزمان می‌کوشد کانال‌های غیرمستقیم تعامل با کاراکاس را حفظ کند. در این حالت، پکن هزینه‌های تعدیل را می‌پذیرد اما از تبدیل پرونده ونزوئلا به بحران علنی پرهیز می‌کند.
2- بازگشت تدریجی: در صورت تغییر شرایط سیاسی یا کاهش فشارهای تحریمی، چین بدون هیاهوی سیاسی خرید مستقیم نفت ونزوئلا را از سر می‌گیرد. با توجه به رویکرد عمل‌گرایانه پکن در سیاست انرژی، چنین بازگشتی نه چرخش ایدئولوژیک، بلکه تصمیمی مبتنی بر محاسبه هزینه/ فایده خواهد بود. 
3- تشدید رقابت ژئوپلیتیک: در این سناریو، ایالات متحده پرونده انرژی ونزوئلا را به اهرمی در مهار راهبردی چین در نیم‌کره غربی تبدیل می‌کند و با سخت‌گیری بر مسیرهای صادراتی و سازوکارهای مالی، هزینه تأمین خوراک پالایشگاه‌های مستقل چین را افزایش می‌دهد. در این وضعیت، ونزوئلا دیگر یک متغیر تجاری در سبد وارداتی چین نیست، بلکه به یکی از نقاط تماس رقابت ساختاری واشنگتن–پکن در حوزه امنیت انرژی بدل می‌شود.
نکته کلیدی آن است که حتی اگر چین بتواند کمبود نفت ونزوئلا را از منابعی چون ایران یا روسیه جبران کند، این اقدام به معنای حذف ریسک نخواهد بود، بلکه به معنای انتقال آن است. در ژئوپلیتیک انرژی، ریسک از بین نمی‌رود، بلکه بازتوزیع می‌شود. پرسش اصلی این نیست که آیا بشکه جایگزین وجود دارد یا نه؛ پرسش این است: این جایگزینی چه آرایش تازه‌ای از ریسک را در نقشه انرژی چین ایجاد می‌کند؟ آرایش تازه می‌تواند به تمرکز بیشتر بر منابع تحریمی، افزایش وابستگی به مسیرهای دریایی پرریسک و تقویت اهرم فشار بازیگران رقیب بر زنجیره تأمین انرژی چین بینجامد. در نهایت، ونزوئلا برای چین یک منبع حیاتی به معنای وجودی نیست اما یک اهرم ژئوپلیتیک قابل‌ توجه محسوب می‌شود. اهمیت آن نه در سهم عددی، بلکه در جایگاهش در بازار نفت سنگین، در پیوندهای مالی دوجانبه و در پیام سیاسی کنترل عرضه در نیم‌کره غربی نهفته است. گاهی در سیاست انرژی، آنچه کوچک به نظر می‌رسد، در سطح راهبردی وزنی فراتر از اعداد پیدا می‌کند. در جهانی که انرژی به ابزار رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده، حتی ۴ درصد نیز می‌تواند معنایی راهبردی داشته باشد. در قرنی که امنیت انرژی، قدرت ژئوپلیتیک را تعریف می‌کند، رقابت قدرت‌ها را باید از مسیر جریان انرژی فهمید. انرژی صرفاً یک کالا نیست، شاخص سنجش و اعمال قدرت است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات